tile

گزيده ها



نوشته ناصح ناطق در باره احوال و آثار کسروي و باورها و روحياتش، از نظر شيوائي کلام و داوري منصفانه، در شمار بهترين از نوع خود است. در اين مقاله نويسنده به نکاتي ظريف در باره تاريخ ايران و خلقيات ايرانيان نيز مي پردازد. مجله سخن تنها نشريه معتبر ادبي و فرهنگي زمان بود که کسروي را دانشمندي کوشا و کم نظير و مردي دلير و پاکدامن ناميد و قتل او را فاجعه اي بزرگ و «لکّه ننگي» بر دامن جامعه ايران شمرد. در «من چه مي گويم» و «نامه اي به دولت» کسروي به ترتيب باورهايش را در زمينه دين، اجتماع و ادبيات و در باره نقش روحانيت شيعه به تفصيل بيان مي کند و در زندگاني من به گوشه هاي جالبي از دوران کودکي و تحصيل و برخي رويدادهاي زمان اشتغال خود به کار قضا مي پردازد.

ناصح ناطق

سخناني در باره احمد کسروي*

کسروي که بود؟ بايد گفت که به اين پرسش نمي توان به آساني پاسخ درستي داد. درون مردمان مانند دريائي است که پيوسته بادهاي هوس ها و سوداها، موج ها و طوفان هائي درآن برمي انگيزند، ولي از همه طوفان ها و جوش و خروش ها، چيزي جز چند واژه شکسته و بسته به بيرون تراوش نمي کند.گفته ها ونوشته ها، اشارات نارسائي است که هرگز همه حقيقت انديشه ها و تأثرات آدميان را نمي تواند بيان کند.

کسروي سال هاست در گذشته، آواي وي و همکاران و هم پيمانان وي خاموش گشته و نامش که روزگاري بر سر زبان ها بود، مانند نام هاي گروه بيشمار پهلوانان شکست خورده تاريخ، در حال فراموش شدن و ازميان نام ها گم شدن است، و از آتشي که وي در عالم رؤيا در سرتاسر جهان بر اثر کوشش ها و گسترش انديشه هاي خود فروزان مي ديد، جز چند اخگر ناچيز در زير خاکستر زمان برجاي نمانده. مسلم اين است که کسروي يکي از فرزندان نخستين سده چهارده در آذربايجان بوده. مردي که توانست از آسمان انديشه ها و کردار و رفتار مردم تبريز بالاتر بپرد و در جهاني که هزاران امثال وي بي نام به جهان آمده و بي نشان از جهان مي روند و ردّ پائي از خود برجاي نمي گذارند، نقشي از خود در خاطره ها باقي بگذارد. کسروي آرزو داشت نامش بر اوراق نا پايدار ايام ولو يک روز هم شده به عنوان مردي نوآور نقش گردد، و از فرياد وي در راه رهائي آدميان پژواکي در سده هاي آينده به گوش آيندگان برسد. حال معلوم نيست که روزگار که طومار همه افکار و عقائد را درهم مي نوردد و نام هارا از يادها مي برد با نام وي چه معامله اي خواهدکرد و از آن همه شور و شيفتگي چه نقشي براي نسل هاي آينده به يادگار خواهد گذارد.

کسروي تا آخر عمر از تأثير درس ها و طرز تعليم دروس مدارس قديم برکنار نمانده بود، يعني مانند برخي از کساني که درآن گونه مؤسسات درس خوانده بودند، پرکار و موشکاف و جدي و دقيق، و با پيروي از طبيعت خشن و بي مدارايش قاطع و متعصب و يک دنده بود. کتاب زندگاني من که زندگي نامه «بيوگرافي» کسروي است کتابي واقعاً دلکش و خواندني است. در آنجا مي بينيم که کسروي هرگز مردي سر به زير و آرام و چاپلوس نبوده و حتي در کار قضاوت هم مانند بسياري از کساني که از سلک روحانيت دست کشيده و به دادگستري رفته بودند، متهور، بي باک، و تابع اصول بوده است. . . .

دستگاه دولت در تبريز و در همه شهرستان هاي ايران دولت نه، بلکه کاريکاتور دولت بود. نفوذ و قدرت اصلي در دست دولت نبود بلکه در دست مالکان و سرمايه داران و مقامات مذهبي بود. مالکان جز حساب غله و بهاي آن دردي نداشتند و سرمايه داران و بازرگانان جز داد و ستد و فرع و سود به چيزي نمي انديشيدند. روحانيون هم مذهبي را تعليم مي کردند که به نوبه خود کاريکاتور اوامر پيشوايان بزرگوار دين بود. جنبه هاي تشريفاتي و ميان تهي در دستگاه دولت، پرشکوه و پر سر و صدا بود آن چنان که در دستگاه کيش و آئين هم آنچه که جنبه شاخ و برگ و فرعيات مشکوک داشت با صرف هزينه هاي بي حساب با منتهاي عظمت برگزار مي شد. شهر تبريز از آغاز قرن چهارم پيوسته دچار شيوع بيماري هاي واگير و بلواهاي داخلي و جنگ مشروطه خواهان با دولت مستبد روز، و اشغال بيگانگان و دارزدن آزاديخواهان و عواقب جنگ ميان دولت ها و سيل هاي خانمان برانداز، و پس از مدت کوتاهي آرامش گرفتار اشغال مجدد بيگانه و حکومت دست نشانده او بود. کمتر شهري در ايران اين همه ويراني و آباداني پشت سرهم ديده.
کسروي پي برده بود که ايرانيگري يعني مجموع سجايا و سنت ها و يادگارهائي که در جهان پر از آشوب، از دستبرد حوادث در امان مانده، و ايراني را از روس و عثماني و عرب مشخص مي سازد، کالائي شکننده و گرانبهاست که همواره در معرض تباهي و خرابي و از ميان رفتن است. چند رسم ملي زيبا که نماينده غم ها و شادي هاي يک گروه از مردم است، چند نقش بديع بر دامن جامعه ها يا بر ديوار خانه ها و چند آهنگ که زائيده هيجانات و شورهاي ملتي کهن سال است در مقابل اراده و ابزارهاي ويرانگر دولتي متجاوز و نيرومند و ديوسرشت و غول پيکر چه مايه پايداري تواند داشت. . . .

حوادث مشروطه و گرفتاري هاي ملت ايران و زورگوئي هاي بي پرده دولت روس و عُمّال آن، نسل معاصر احمد کسروي را ايران دوست، و تا حدي آشنا به دردهاي کشور بار آورده بود. درآن دوران جز گروهي که از نفوذ دولت هاي متجاوز شمالي و جنوبي بهره مند بودند، باقي مردم از سرنوشت دردناک کشور رنج مي بردند، و براي مردم ستم ديده کشور آرزوي روزهاي خوش تر داشتند. کسروي شاهد روزهاي نخستين جنبش مشروطه بود، گفته هاي سخنوران مشروطه که هم تازگي داشت و هم غالباً از دل برآمده بود، در روح وي تأثير بخشيد. وي از پيشوايان آزادي خواهي درس وطن دوستي آموخت. کسروي ايران دوست بود و ريشه بسياري از روش ها و انديشه هاي وي را در همين صفت بايد جست. ميهن پرستي وي از حدود انديشه و سخن فراتر رفت، و به مرحله فداکاري و ايثار نفس رسيد. در دوران اشغال ايران که بسياري از برخورداران از نعمت هاي کشور، دنبال وسائل بند و بست با اشغالگران بودند، وي بوسيله نوشته هاي خود با آنان و دارو دسته هاي مزدورشان پيکار مي کرد. در مسائل ديگر هم مانند زبان و شعر و تصوف، روش هائي که پيش گرفته از دلبستگي وي به ايران و ايرانيان سرچشمه مي گرفته. . . .

وي مدارج دانشگاهي طي نکرده بود، ولي براثر کنجکاوي و کوشش پي گير توانسته بود، در حدود امکانات آن روز دانش هائي را فرا گيرد، نيروي دريافت و قدرت ترکيب Synthese ونتيجه گيري وي بسيار قوي بود و گواه آن کتاب هائي است که در باره تاريخ مشروطيت ايران و نام هاي ديه ها و روستاها و تاريخ شهرياران گمنام نوشته است. . . . وي معتقد شده بود که اصلاح وضع مردم ايران جز با قبول اصلاحات در مسائل ديني و مبارزه با جنبه هاي خرافي و روش هاي بي بنياد آن امکان پذير نيست، غافل از اين که ريشه هاي اديان و مخصوصاً جنبه هاي فولکلوريک آن، در دل هاي مردم آن چنان ژرف و يُرتوان است که دست زدن به اين درخت کهن و جنبانيدن آن مرغکاني را که بربالاي درخت لانه دارند به پر و بال زدن وامي دارد و هزاران خطر و ستيزه جوئي به بار مي آورد. . . .

کسروي دشمن تراش بود. از رنجاندن نزديک ترين دوستان گرفته تا مأمورين بلند پايه دولت و نويسندگان بزرگ که هر کدام گروهي ستايشگر و حامي و دار و دسته و پشتيبان و دنباله رو و شاگردپشت سرخود داشتند مضايقه نداشت. . . .
مرحوم کسروي مردي پُرکار و کوشنده بود. در سال هاي آخر زندگي تقريباً در هر ماه کتابي و يا رساله اي مي نوشت، وي پهلواني بود که در همه جبهه ها مي جنگيد، از يک سو در جبهه زندگاني روزانه و تلاش معاش که هرگز براي وي به آساني فراهم نمي شد پيکار مي کرد و از سوي ديگر با دشمناني که خود فراهم کرده و يا دوستاني که شايد بناحق آزرده بود پيوسته در نبرد بود، ولي با اين همه هرگز از کار پژوهش و تحقيق باز نمي ماند. . . .

مرحوم کسروي بت شکن بود. در جهان سياست تني چند از بزرگان را که از شهرت و نفوذ معنوي برخوردار بودند ولي کسروي به آنان عقيده نداشت، آن چنان که خود مي دانست، و يا تصور مي کرد، معرفي نمود و سيماي آنان را در انظار ايرانيان کريه و زشت جلوه گر ساخت. دلائلي در باب مجعول بودن تبار و نژاد صفويه و نبودن آنان اقامه کرد، صوفيگري را که منشاء آن از هرکجا باشد بهرحال يکي از تجليات روح ايراني و روشن گر نااميدي بشر در مقابل فرمان هاي بي منطق سرنوشت بود، محکوم کرد و آنان را در انحطاط کشور و شکست هاي نظامي مؤثر فرض کرد. از دانش هاي مندرس و بي فايده يا کم فايده مانند علم بديع و معاني و بيان و علم انساب و نظاير آن انتقاد کرد. . . .
بت شکني کسروي مانند بت شکني هاي ديگر، عقائد مردم را به پاره اي از بت هاي بي فايده و احياناً نازيبا و زيانبار سست کرد. ولي به برخي از بت هاي زيباي ديگر مانند شعر و چيزهاي گرانبهاي ديگر هم گزندهائي وارد آورد. کسروي مي خواست جامعه ايراني را آن چنان پي ريزي کند که درآن بيشتر ارزش هاي کهن بي اعتبار شود، و در آن جامعه جز چند منش راستين ارزش ديگري موجود نباشد. متأسفانه آن چنان که ناپلئون به يکي از سرداران خود که مدادي دست گرفته و با حرکت آن نقشه تصرف کشورها و چيره شدن بر سپاهيان دشمن را مي کشيد، پاسخ داد، و گفت که نقشه صحيح است ولي بدبختانه با مداد نمي توان جهانگيري کرد، برانداختن جهان کهن و ساختن جهاني نو هم با چند کتاب و مقاله امکان پذير نيست. همه عواملي که کسروي مرحوم مي خواست ريشه کن کند ريشه هائي آن چنان استوار و ژرف در اعماق ارواح مردم و خود جامعه دوانده است که نمي توان با اراده يک تن، هر چند هم مانند کسروي از جان گذشته و مصمم باشد، از ميان برد. هزاران پيشوا و رهبر در طول تاريخ آشفته و خون آلود بشر درفش اصلاح طلبي و نوآوري بدست گرفتند، مدتي دراز يا کوتاه گروهي را پيرو خود ساختند ولي نتيجه همه گفته هاي زيبا و نيت هاي پاک ايجاد چند دستگي و کينه توزي و کشت و کشتار و دشمن و پليد انگاشتن دسته هاي ديگر شد.

دلائل دو دستگي يا چند دستگي ارتباط چنداني هم با نيک انديشي يا بدانديشي پيشوايان ندارد. ممکن است رهبري اساس انديشه اش بردوستي همه افراد بشر باشد ولي با دسته هاي ديگر که همان انديشه ها را با واژه هاي ديگر يا لهجه هاي متفاوت بيان مي کنند دشمني داشته باشد و خون آنان را هدر و مالشان را تاراج کردني و فرزندانشان را اسير کردني بداند. گفتن اينکه آدميان پيوسته در راه پارسائي گام بردارند و خرد را رهنمون خود سازند تازگي ندارد. هيچکدام از کساني که مردم را به دنبال خود کشيده اند پليدي و پتيارگي را توصيه نکرده اند و پيوسته از خرد دم زده اند. . . همه حق کشي ها و تجاوزها به نام حق آغاز شده و پايان پذيرفته است. تصور اينکه کالاي آرامش و دوستي ميان افراد بشر به آساني در دسترس آدميان باشد، تصوري باطل و در رديف اتوپي ها است که انديشه هاي شادروان کسروي هم يکي از همان اتوپي هاست.

شعر درطول قرن ها تنها وسيله گريز از خود و بيگانه، در محيط خفقان بار خاور زمين بود. مردمي که از ترس شحنه و فقيه به زحمت مجاز به نفس کشيدن بودند با غزل و دو بيتي و رباعي راهي به جهان آزاد پيدا مي کردند و خواسته هاي دل هايشان را به صورت نظم که رويهمرفته از دسترس عوام نادان يا خواص سختگير و متعصب دور بود بيان مي کردند.
شادروان کسروي"رمان" را که يکي از ارکان مهم ادبيات جهاني است محکوم کرد. وي عقيده داشت که وقت مردم با خواندن داستان هاي موهوم نبايد تلف شود، بويژه که در رمان هاي عادي به دستورهاي اخلاق هميشه توجهي نشده، در رمان هاي تاريخي هم حوادث تاريخي با تحريف و تغيير روايت شده. کسروي مي خواست که مردم همه با دانش هاي جدي مانند تاريخ و زبانشناسي و کارهاي سودمند و مسلم ديگر مشغول باشند و افسانه گفتن و شنفتن را موقوف کنند. بايد گفت که اين طرز انديشه از يکسو حاکي از روش حقيقت جوئي و حقپرستي وي بود و از سوي ديگر ناشي از نوعي پوريتانيسم يعني دلبستگي به قواعد اخلاقي خشک و بي مدارا. نگارنده تصور مي کند که آن مرحوم در باره مسائلي که آنرامسائل جدي وحقيقي تلقي مي کرد، مانند تاريخ، حسن ظن مفرط داشت.
در کتاب هاي تاريخ راستي و پندار آن چنان به هم آميخته شده که به زحمت مي توان راست را از دروغ تشخيص داد. رواياتي که به نام تاريخ به ما عرضه مي شود خود رمان هائي است که تمايلات زورمندان و يااطرافيان آنان به آن شکل داده و غالباً آنچنان با تعصب همراه است که به دشواري مي توان از خلال آن گفته ها به چگونگي واقعي حوادث پي برد، و بهرحال اگر هم هسته حقيقتي درآن نهفته باشد آن حقيقت جز نقل يک رشته کشت و کشتار و تاراج و بدبختي و دربدري مردم و گفت و گوهاي موهوم ميان قهرمانان و داوري هاي نادرست چيز ديگري نيست. رمان غالباً کوششي است براي دريافت چگونگي روح آدميان و برداشتن هاله جلال و عظمت از قيافه آدمياني که سرگذشت زندگي آنان صورت (ميت) Mathe پيدا کرده ولي همه آدمياني بوده اند باهمه ضعف ها وعيب ها و هنرهاي انساني.

شادروان کسروي که زندگي را کاري بس جدي و شوخي ناپذير مي دانست گرايش به خواندن زبان هاي خارجي که درآن دوران نمونه هاي نه چندان عالي آن، به زبان فارسي ترجمه شده بود، نداشت. و آن را تضييع وقت مي دانست. در حالي که اگر قرار باشد که آدمي جز در راه هاي کوبيده شده رهروي نکند، و حق نداشته باشد که گاهي بخشي از عمر را ضايع بگذراند و همه هوس ها را فداي کار و کوشش و کسب و کار سودمند بکند، زندگي همه افسون و کشش خود را از دست مي دهد. بنده تصور نمي کنم که وظيفه اصلي بشر بر روي اين کره خاکي منحصر به توليد گندم و علوفه و تراکتور و ماشين و ابزار جنگ و فرياد زدن و تبليغات مبالغه آميز درباره ارزش شخصيت پيشوايان روز باشد. انسان براي رنج بيهوده بردن و سرانجام بي هيچگونه تمتع از زيبائي هاي زندگي، مردن، آفريده نشده. انساني که سراسر عمر خود را در کارگاه ها با کوبيدن پتک بر سندان و يا شکستن سنگ براي ساختن راه و يا وسائل جنگي بگذراند و هرگز نتواند گاهي بازيگوشي کند و از مناظر بهار و پائيز بهره بگيرد و با عوالم رؤيا و خواب و خيال بکلي بيگانه باشد، و به گفته سعدي از حالت و طرب چيزي درک نکرده باشد، بايد کج طبع و جانورش خواند.
چنين آدمي وضع مسافري را پيدا مي کند که مکلف به راه پيمائي در راه هاي دشوار و پر پيچ و خم باشد ولي از حق نگاه کردن به چپ و راست محروم گردد. مرحوم کسروي قصد داشت در زندگاني مردم ايران آنچه را که مايه ننگ و کسر شأن بود يکسره از بيخ و بن براندازد و برمبناي اصولي که خود پذيرفته بود، جامعه نوي از سر بسازد. ارزش شعر را که از اوج زيبايي و شيوايي به مرحله مناسب گوئي و اخوانيات و غزل هاي بي شور و اشعار فرمايشي بي مزه و هزليات وقيح افتاده بود منکر شود. فلسفه يونان را که قرن ها برعقول مردم فرمانروائي کرده بود ولي به عقيده وي نتيجه ملموس و عملي در راه پيشرفت جامعه نداده بود، و عنواني شده بود براي تفرعن و گردن کشي مدعيان فلسفه، بي اعتبار سازد. بطلان پاره اي از کيش هاي نوبنياد دوران قاجار را که باعث تفرقه و کينه توزي و کشت و کشتار ميان افراد ملت ايران شده بود ثابت کند.

عرفان و تصوف را که به نظر وي در گذشته هرچه بوده اکنون محتواي اصلي خود را ازدست داده و تبديل به مشتي واژه هاي پوچ و عبارات بي مفهوم شده بود آنچنان که خود او تصور مي کرد به مردم معرفي کند. جهان غرب را که شرق در هرگامي در زندگاني بر مي دارد خود را نيازمند آن مي بيند از متن و حاشيه زندگي و اذهان ايرانيان طرد کند. هوس هائي که زنان و دختران را از وظيفه اصلي خودشان که فرزند زادن وعائله بنياد نهادن است غافل مي سازد محکوم مي کرد. صنعت و کشاورزي و آباداني و همه کارهاي سودمند را ترويج و تشويق مي نمود. شادروان کسروي در راه پيکار با پديده هائي که در نظرش براي جامعه خطرناک مي آمد توصيه کرد که کتاب هاي گمراه کننده را گرد هم آورند و هر سال در روز معيني آتش بزنند. شک نيست که نوشته هاي بيشماري در جهان وجود دارد که داشتن و خواندن آن نه تنها سودمند نيست بلکه زيان هاي مسلم نيز به بار مي آورد، ولي گفتگو بر سر اين است که بدانيم خطر سوزاندن کتاب براي جامعه بيشتر است يا خواندن کتاب هاي زيان بخش؟

بديهي است آسان ترين و مستقيم ترين وسيله جلوگيري از گسترش انديشه هاي ناروا، پيش گرفتن روش هاي خشونت آميز و برپا کردن جشن هاي کتاب سوزان است، که زماني در اروپا هم معمول بود. ولي اشکال کار دراين است که بهيچ وجه نمي توان راهي براي تشخيص اينکه چه کتابي گمراه کننده است و چه کتابي گمراه کننده نيست پيدا کرد.
مثلاً مي توان داوري هاي خود کسروي را در اين باب همه با اعتماد به حسن نيت وي پذيرفتني بدانيم، ولي چه کسي ضامن بقاي مکتب کسروي و دوام دادگاهي خواهد بود که بتواند يا بخواهد بد را از خوب بي طرفانه تشخيص بدهد و کتاب هاو نوشته هاي خوب را به نام اينکه براي جامعه زيانبار است از ميان نبرد. کتاب مهمترين ابزار دوام انديشه هاي انسان هاست، کسي که نوشته ها و کتاب ها را از ميان مي برد ديواري را ميان نسل هاي بشر حائل مي سازد. تازه چه کسي مي داند که نوشته هائي که امروز زيانمند به نظر مي آيد پس از مدتي سودمند تلقي نخواهد شد؟ حقايق زندگي گاهي مانند برق در مغزهاي کساني پيدا، و بيدرنگ پنهان مي گردد. کتاب تنها وسيله اي است که به کمک آن مي توان اين روشنائي هاي زودگذررا ثبت کرد و به انديشه ها و تأثرات گريزان عمر جاوداني داد.

بر اثر همين کتاب سوزان هاست که آثار انديشه هاي ايراني در نتيجه حوادث ناگوار تاريخ مانند تاخت و تازهاي تازيان و متروک شدن زبان و خط از ميان رفته. اثر اين حمله ها آن چنان عميق بوده که در نتيجه آن سرزمين هاي بزرگ مانند خوارزم بدست قتيبه ويران شد و ايرانيان از کشورهائي مانند سند و سمرقند بيرون رانده شدند، سيماي نژادي بسياري از بخش هاي تاريخي کشور مسخ شد، آن چنان که اکنون ازکتاب ها و ديوان هاي بسياري از شاعران دوره هاي نخستين شعر فارسي در نتيجه آشفتگي هاي ناشي از هجوم مغولان چيز مهمي بر جاي نمانده، و از کتاب هاي ساساني حتي اوستا هم جز آثار شکسته بسته چيزي در دست نيست. سوزاندن کتاب و از ميان بردن نوشته هاي کساني را که بر اثر مرگ طبيعي و يا حوادث ديگر آوازهايشان به خاموشي گرائيده و خامه هايشان از نوشتن باز مانده، مانند دوباره کشتن مرده ها بايد تلقي نمود.

درباره شعر و شاعري و عرفان مرحوم کسروي عقايدي رويهمرفته قشري و سطحي دارد. شک نيست که شعري که به تقليد گذشتگان و در قالب هاي معين و با مضامين پيش پا افتاده عرضه گردد طبعاً کشش و ارزشي براي مردم نخواهد داشت ولي محکوم کردن شاعراني مانند خيام و حافظ به بهانه اينکه مثلاً درباره باده خواري و يا تسليم و رضا و عرفان سخن گفته اند صحيح نيست. البته مردم ايران را در باره ارزش سرمايه هاي معنوي موجود کشور نبايد به اشتباه انداخت، و بسا مبالغه و افراط در ارزش يابي آن از توجه به مسائلي ديگر مانند لزوم تدوين تاريخ ادبي و سياسي و اجتماعي ايران که هنوز فاقد آن هستيم، و يا تنظيم جغرافياي سياسي و طبيعي و انساني کشور که با تکيه به آمارها و اطلاعات دقيق تأليف بشود، و يا تدوين کتاب هائي که جريانات دانش ها و انديشه هاي بشر را در سده هاي اخير براي ايرانيان روشن سازد، و يا معرفي آثار هنر و ذوق مردم باختر زمين و صدها مطالب مهم و ضروري ديگر، غافل گذاشت. ولي چگونه مي توان ملتي را از نشئه و تأثير يک رباغي خيام و يا پاره اي از قصائد سعدي و غزل هاي حافظ که با هنر بي نظيري يک دنيا مطلب را در قالب تنگ چند بيت کوتاه گنجانده اند محروم کرد؟

مرحوم کسروي سرمايه کافي از ادبيات و شعر ايران در دست نداشت. هنگامي که به خيال افتاد براي جامعه ايراني استخوان بندي نوي طرح کند به ياد قصيده هاي پر از تملق و چاپلوسي کساني که نه کرسي فلک را زير پاي انديشه مي گذاشتند تا بر رکاب قزل ارسلان بوسه دهند، و يا سلطان محمود غزنوي را به دليل تاراج معابد هندوان، و کشتن شيعيان اسماعيلي مذهب در ري و پيرامون آن مجاهد در راه خدا به حساب مي آورند افتاد، و به غزل هائي که درآن باده خواري ستايش شده بود توجه کرد. . . و لازم دانست که در زندگاني نوي که براي ايرانيان مي خواست بسازد با شعر و شاعري به پيکار برخيزد.

در حالي که بايد توجه کرد که شعر و نثر دو قطب اصلي طرز گفتار است. چاپلوسي و گدامنشي که روح کسروي را آزرده مي کرد منحصر به شعر نيست. مبالغه در مدح به نثر نه تنها رواج کمتري ندارد بلکه چون آسان تر و کم زحمت تر است، دامنه شيوع آن به مراتب از شعر بيشتر است. کافي است به کتاب هاي تاريخ دوره هاي پيشين مراجعه کرد تا بتوان به کيفيت تملق هاي بي حساب و بي مزه نثر نويسان کهن از زورمندان روزگار، پي برد. گناه رواج باده خواري را هم نبايد به گردن شاعران بيچاره انداخت. آيا در ميان گروه بيشماري که در سراسر کشور عمر در ميخانه ها لب تر مي کنند چند تن رباعيات خيام را خوانده اند؟ آنچه در مجموع آثار کسروي توجه هر خواننده منصف را جلب مي کند. . .

دلبستگي بي قيد وشرط [او] به راستي وحقيقت[است]. بنده بسيار محتمل مي دانم که در کتاب هاي گرانقدر و مفصل مانند تاريخ مشروطه و تاريخ هجده ساله آذربايجان کسروي مانند هر انساني دربيان وقايع و داوري در باره کسان مرتکب خطاهاي کوچک و يا احياناً بزرگ شده باشد. ولي کسروي هر چه نوشته آنرا درست مي دانست و خواسته هاي خود را در بيان و يا تغيير و تفسير وقايع دخالت نداده و يا کم دخالت داده.

مي توان تصور کرد که همه کساني که کسروي از آنان بخوبي ياد کرده، عاري از عيب نبوده اند، و بالعکس در ميان کساني که از آنان خرده گيري کرده، مردمان بي عيب و يا کم عيب هم وجود داشته. با اين همه کسروي رويهمرفته دوست يا دشمن کسي نبود، او دوست حقيقت بود، ولو اينکه حقيقت يعني آنچه که کسروي آنرا حقيقت مي دانست چهره دوستي ازدوستانش را کريه و ناپسند نشان دهد. . . دلبستگي دروني و ژرف وي نسبت به مردم گمنام محروم توده ايران است. کسروي به طبقه اي که خود (زورمندان و توانگران) مي نامد اگر هم افراد آن طبقه داراي وجهه و شهرت و درب خانه باز و سفره گشاده باشند، نظر خوبي ندارد و آنان را مسئول وضع و سرنوشت ايران مغلوب، مغلوب در همه جبهه هاي زندگي، يعني جبهه تمدن و اقتصاد و فرهنگ و ايدئولوژي مي داند. او مشروطه ايران را مرهون کوشش هاي پابرهنه هاي مؤمن و غيور توده ملت ميداند. افراد گمنامي که بدون توقع پاداش مادي در سنگرهاي پوشالي جان خود را به کف گرفته و با سپاه زورمندان استبداد مي جنگيدند، و جلو پيشرفتشان را مي گرفتند. ولي نبايد فراموش کرد که نهضت هاي ملي و مذهبي هميشه نتيجه همکاري يک پيشوا يا چندين پيشوا و رهنمون است که جرأت کرده اند روشي برخلاف روش معمول پيش بگيرند، و در جهتي معکوس جهت مجاز و يا معمول روز شنا کنند.
 پيشرفت انديشه هاي نو البته مرهون کوشش هاي گروه بي شمار افراد بي نام و نشان است که معمولاً در کتاب هاي تاريخ اثري از آنان برجاي نمي ماند ولي اين مطالب نبايد ارزش کوشش هاي پيشوايان بزرگوار را هم از يادها ببرد. کسروي در کتاب تاريخ مشروطه همت کرده و نام مبارزاني از قبيل حسن خان باغبان شهيد و امثال وي را به صورت پايدار ثبت کرده ولي در مورد تني چند از پيشوايان تراز اول هم بي مهري هائي از وي سر زد.

کسروي از راهروي در راه هاي شناخته شده پرهيز داشت. بيدار دل و کنجکاو بود. درباره مسائلي که ديگران به حق يا ناحق مسلم مي دانستند اجازه تفکر و تجسس به خود مي داد. شايد در ضمن اين راه پيمائي ها در راه هائي که بنا به گفته برزويه طبيب در آن نه راه پيدا بود و نه رهبر و قافله سالار معين، راه برگشت را به روي خود بسته مي ديد و يا در دشت هائي که خوف و خطر از آن مي زائيد گمراه مي گرديد. ولي او به خرد انسان به معناي اعم و خرد خود به معناي اخص ايمان داشت. گرفتاري هاي خود را گشايش براي ديگران مي دانست و عقيده داشت که انسان براي شقاوت و بدبختي آفريده نشده ولي در زندگاني خود بي سر و ساماني هائي به وجود آورده که بايد از بين ببرد و بايد راه نوي براي تأمين آسايش و رهايش بشر پيدا کرد.

ازتم هاي اصلي مبارزات کسروي يکي هم مبارزه جهان باغرب بود وپديدهاي که بعدها شادروان جلال آل احمد واژه «غرب زدگي» را براي آن علم کرد. مبارزه با جهان غرب رويهمرفته از سوژه هاي پر مشتري در جهان خاوري است. مردمان خاور زمين که در جبهه هاي زندگي يعني فرهنگ و اخلاق و هنر و صنعت و فلسفه و علم و سياست شکست خورده اند، همه دنبال اين هستند که غرب را مسئول همه اين پديده ها بدانند. درست است که در سه قرن اخير قدرت روز افزون جهان غرب در همه جا بيش يا کم خرابي ها و بي ساماني هائي به وجود آورده ولي بايد انصاف داد که اگر غرب از منابع خاور زمين سود برده، در مقابل مقدار عظيمي دانش و فرآورده هاي دانش را به جهان عرضه داشته که بدون ترديد جهان شرق در راه نيل به آن راه پيمائي نمي کرده. ادعاي اينکه مردم خاور زمين که اکنون در همه قلمروهاي انديشه و سياست و اجتماع به درب سراي جهان باختري به در يوزه رفته اند، اگر مداخلات اروپائيان نمي بود به منابع علمي و اقتصادي مهم تري دست مي يافتند، و شرق آنچه را که خود دارد از بيگانه تمني مي کند بسيار مبالغه آميز است، بايد ديد پيش از دوران تسلط اروپا، در کشورهاي خاور زمين چه خبر بود؟

مگر نه اين است که سرتاسر کشورهاي شرق قرن ها ميدان تاخت و تاز قبائل گوناگون و آوردگاه افراد قدرت طلب، وصحنه قتل عام ها و ميل کشيدن ها و دين آوري ها و تغييرات دودمان هاي پادشاهي بود. در اين مناطق فقدان امنيت مانع از گسترش بازرگاني و مبادلات بود، کشاورزان مانند برده هائي بودند که حق هيچگونه برخورداري از مزاياي زندگي را نداشتند، وزيران و اميران و صدور پيوسته در معرض زندان رفتن و کشته شدن و تاراج دارائي و اثاث خانهبودند، پيشه اصلي اميران لشکرکشي به کشورهاي همسايه به قصد اشغال سرزمين ها و يغماگري بود. . . درمسائل معنوي جز درموارد بسياراستثنائي، بحث منحصر بود بر معاني اشعار شعراي دوران جاهليت، و قواعد مربوط به زبان عرب و نظائر آن، هر انديشه نو براي آورنده و پيروان آن انديشه قتل عام، و هر سخن حاکي از عصيان بر وضع موجود، قلع و قمع وانهدام قطعي را براي گويندگان آن درپي داشت.

توجه به جنبه هاي ملي نوشته ها و آثار هنر و ظهور تعصب نژادي و غرور ملي که هم اکنون شکست هاي چندين صد سال پيشتر را براي ما غيرقابل تحمل ساخته، و کوشش براي ارزيابي مجدد گفته ها و حتي ميل به احياء آثار گذشته و تدريس تاريخ بر مبناي دلائل باستان شناسي و ادبيات مقايسه اي و ريشه شناسي واژه ها و گاهي هم مدعي شدن اينکه جهان مدني هرچه دارد مثلاً از مصر و عراق و افغانستان و يمن به وام گرفته و ناسيوناليسم افراطي که زيبائي هاي کشورهاي ديگر را در نظر ما ناچيز و حقارت هاي خودمان را عظيم و پسنديده نشان مي دهد، خود با پيروي از جهان غرب به وجود آمده. تقليد از ظاهر تمدن فرنگي خود ريشه شرقي دارد، زيرا شرقيان شتابزده در همه طول تاريخ پرحادثه خود پيوسته از اقوام پيروزمند تقليد کرده اند. از دوران اشکاني سکه هائي در دست است که در آن اشکانيان خود را «فيل هلن» يعني يونان دوست ناميده اند.

ايرانيان شکست خورده دوران پس از تاخت و تاز تازيان نام هاي عربي برخود مي نهادند و ازراه ولاء خودرا به قبائل بيابان گرد مي بستند، شعر عربي مي گفتند و براي زبان عرب صرفونحو تأليف مي کردند. ولي هيچ فرد اشکاني از راه عنوان يونان دوست که بر خود مي بست يوناني نگشت و هيچ ايراني هم با پذيرفتن نامه ايي مانند ابوحفص و رابعه بنت کعب عرب نشد. سجاياي يوناني و صفات عربي چيزي در ماوراء الفاظ و اشعار بود که نمي شد به آساني به آن دست يافت.
هم اکنون هم بحث هائي که در راه اثبات اصالت دانش ها. . . و فلسفه و حکمت خاور زمين مطرح است، خود تقليد غيرمستقيمي است از غرب و شکل معکوس غرب زدگي است. کوتاه سخن اين است که ما با دوربين غربي به جهان خود نظر مي کنيم و ديد ما تابع آئين هاي ديد آنان است.
افراد بشر همه دنبال بهانه هائي هستند تا با يکديگر خورده حساب پيدا کنند و براي نفرتي که براي يکديگر احساس مي کنند دلائلي بتراشند. رنگ پوست چهره، اختلافات مذهبي، و بستگي به سرزمين هائي که در فراسوي کرانه هاي رودي يا کوهي قرار دارند يا ندارند، و يا تملق به گروهي که از نظر طبقه بندي اجتماعي با گروه ديگر متفاوت اند، هرکدام دليلي است براي کينه توزي وگريز ازدوستي باکساني که ازنظرانديشه و ياجغرافيا بامافاصله دارند.
نگارنده تصور مي کند که بايد به همين مايه بهانه دشمني ميان انسان ها بسنده کرد و تفاوت شرق و غرب و شمال و جنوب را نبايد به تفاوت هاي موجود افزود، به ويژه که محتواي واژه هاي شرق و غرب تعريف جامع و مانع ندارد. فرق منش هندي و يا ژاپني با ايراني به مراتب از فرق بين منش ايراني با اروپائي بيشتر است در حالي که کشورهاي ژاپن و هند و چين و ايران سرزمين هاي خاوري بشمار مي رود، و قاعدتاً مي بايستي مردم اين کشور از نظر فرهنگ و زبان نزديکي هائي با يکديگر داشته باشند.
----------
* ضميمه راهنماي کتاب، سال 20، شماره 12-11، 1356، صص، 23-3.

------------------------------------------------------------------

حادثه قتل کسروي*
(ماهنامه سخن، دوره سوم، شماره 1، فروردين 1325)

يکي از فجيع ترين حوادثي که در ايام اخير اتفاق افتاد قتل مرحوم احمد کسروي در کاخ دادگستري است. شرح فاجعه را اکثر روزنامه ها نوشته اند و خلاصه آن اين است که مرحوم احمد کسروي را با منشي او حدادپور در حالي که براي تحقيقات از طرف مستنطق احضار شده بود در کاخ دادگستري به وضعي مدهش به قتل رسانيدند و قاتلان او که در اثر زد و خورد مجروح شده بودند آزادانه و با فراغ خاطر از کاخ بيرون آمده فرار کردند و فقط وقتي که براي بستن زخم خود به بيمارستان رجوع کرده بودند دو تن از اينان دستگير شدند و يکي ديگر نيز بعد توقيف شد.
اما مرحوم سيد احمد کسروي که به اين طرز وحشيانه در کاخ دادگستري يعني مؤسسه اي که جز ايجاد ايمني غرضي از تأسيس آن نيست کشته شده است، يکي از دانشمندان اين کشور بود که نظير او بدبختانه بسيار نيست. اين مرد کوشا و عميق در تاريخ ايران و لغت فارسي صاحب تتبعات و تأليفاتي است که او را نه تنها در نظر ايرانيان دانش دوست بلکه نزد خاورشناسان جهان قدر و مقامي بخشيده است.
کسروي نخستين کسي بود که در باره زبان باستان آذربايجان به تحقيق پرداخت و نتايج بزرگ به دست آورد و در رساله «آذري يا زبان باستان آذربايگان اسناد و مدارکي را که از زبان قديم آذربايجان به دست آورده بود منتشر کرد و «زبان آذري» را به عنوان يکي از لهجه هاي فارسي معرفي نمود. سه جلد کتاب شهرياران گمنام او شامل تحقيقات عميقي است که در باره بعضي از سلسله هاي گمنام حکمرانان ايران کرده است و تاريخ خاندان هاي جستانيان و کنگريان و سالاريان و شداديان و رواديان و جز اينها زنده کرده اوست. مرحوم کسروي چون براي تحقيقات تاريخي خود مراجعه به تواريخ و آثار ارمني را لازم ديد به تحصيل اين زبان همت گماشت و به اين طريق اسناد و مدارک تازه اي در باره زواياي تاريک تاريخ ايران به دست آورد که تا آن روز مجهول مانده بود.
رسالات نام هاي شهرها و ديهاي ايران نخستين تحقيق دقيق و مبتني بر موازين علمي زبانشناسي بود که توسط يکي از ايرانيان در باره تاريخ و جغرافيا و لغت اين سرزمين انجام گرفته است. تاريخچه شير و خورشيد نيز يکي ديگر از تأليفات گرانبهاي اين مرد محقق دانش پژوه است. اما ذکر همه آثار و مؤلفات او فرصتي بيشتر مي خواهد و در حوصله اين يادداشت کوتاه نمي کنجد. فقط چند عنوان از آثار فراوان او مي توان در اينجا ذکر کرد که از آن جمله است: تاريخ مشروطيت ايران، يادداشت هايي در باره تاريخ طبرستان، تاريخ آمريکا و غيره.

در سال هاي اخير مرحوم کسروي به انتقادات اجتماعي پرداخته بود و در کتاب هاي آئين و مجله پيمان و روزنامه پرچم و کتب و رسالات متعدد ديگر به بحث درباره عقايد مذهبي و خصوصاً خرافات و موهومات و تصوف و غيره مي پرداخت و با جرأت و جسارت آنچه را که خلاف نظر خود مي يافت انتقاد مي کرد. اين انتقادات جسورانه البته همچنان که گروهي را به پيروي و قبول عقايد او واداشت جمعي را نيز با وي دشمن ساخت و بارها او را تهديد کردند و حتي سال گذشته به قصد جانش کوشيدند و آن مرد دلير از بيان عقايد خود دست برنداشت تا عاقبت جان خود را در سر اين کار گذاشت.
مابا بسياري از عقايد اخير او موافق نبوديم و در صفحات مجله سخن گاهي از رد و ابطال عقايد او در باره شعر و شاعري و قواعد لغت فارسي و اختراع قواعد جديد صرف و نحوي که بر قياس مبتني بود و در نظر ما نادرست مي نمود خودداري نکرديم. در قسمت انتقاداتي که به مذاهب مي کرد نيز با نحوه استدلال او که گاهي مبتني براصول علمي نبود موافقت نداشتيم. اما در هرحال هر ايراني دانش دوست ناگزير بود که به آثار دقيق و محققانه تاريخي کسروي به نظر احترام بنگرد و قدر خدمات آن دانشمند را بشناسد.
قتل کسروي به آن وضع فجيع يکي از لکه هاي ننگي است که به دامان اجتماع ما افتاده است و ايرانيان را در نظر جهانيان بدنام مي کند زيرا مردي چنين دانشمند و پاکدامن را به جرم اظهار عقيده اي که مخالف رأي عموم است به اين طريق کشتن نشانه توحش است.
_____________
*برگرفته از: ناصرپاکدامن، قتل کسروي، چاپ دوّم، آلمان، انتشارات فروغ، 1380، ص ص236-235.
-----------------------------------------------------------------------------------------

احمد کسروي

من چه مي گويم؟*

من آفريده خاکساري بيش نيستم و جز آبادي جهان و آسايش جهانيان را نمي خواهم. . . من چشم باز کرده جهان را در گمراهي مي يينم- گمراهي که ماننده آن کمتر رويداده- آيا نبايد به راهنمايي او برخيزم؟ من طبيبي هستم که بر سر بيمار سخت رنجوري فرا رسيده ام آيا نبايد به چاره رنج او بکوشم؟! کساني چه مي پرسند که من کيستم و چيستم؟ سخنان مرا ببينند که چيست و چه سود يا زياني برجهانيان دارد/ راهيِ را که من مي نمايم بيازمايند که آيا به چه سرمنزلي مي رسد؟ من يک تن برخاسته اين خاکم اگر راهي زير پاي جهان گزارده سودي به جهانيان رسانيدم سرفرازي آن بهره همه شرقيان به ويژه ايرانيان خواهد بود و هرگاه از عهده کار خود برنيامدم سرافکندگي و بدنامي تنها از آن خودم خواهد بوِد.

ما در زماني هستيم که در سايه جنبش هايي همه سامان هاي ديرين بهم خورده و سامان هاي نويني که آسايش آدميان را در برداشته باشد بجاي آنها گزارده نشده من برآن مي کوشم که چاره اي بر اين بي ساماني ها نمايم. اين حال جهانيان است که "خورسندي" را که گرانمايه ترين چيز در زندگي است پشت سر انداخته در هرگامي ازو دورتر مي گردند و با اين همه لاف پيشرفت مي زنند من آرزويم آنست که جهانيان را از اين راه گمراهي بازگردانيده آنان را بسر منزل خورسندي برسانم.

خدا آدميان را برگزيده و خود را چراغ زندگاني آنان ساخته که در روشنايي آن راه رستگاري را بازشناخته درپيمودن آن همديگررا پايمال نسازند. ولي آدميان آن چراغ را ازفروغ انداخته درتاريکي و نيمه تاريکي راه تباهکاري رامي پيمايند و پياپي يکديگر را برانداخته پايمال مي سازند. من برآن مي کوشم که خردها را از سستي و پستي رهانيده فروغ آنها را هرچه بيشتر گردانم که جهان از آن فروغ درخشان گردد. من آدميان را جز به پيروي خرد نمي خوانم و هرآنچه نکوهيده خرد باشد من از آن بيزارم. من هرگز سخني براي پنهان کردن ندارم و هرآنچه مي انديشم اينک به رشته نگارش مي کشم. اگر کساني ايراد به گفت هاي من دارند بنگارند تا دانسته شود وگرنه از نکوهش و بدگويي سودي بدست کسي نخواهد آمد.

نخست از دين سخن مي رانم. . .
 در زمينه دين گمراهي هاي فراواني در جهان پيداست. دين که بايستي پايه رستگاري جهانيان باشد فسوسا که امروز مايه گمراهي آنان گرديده. گروهي خدا را باور ندارند و بي ديني از خود مي نمايند. بويژه امروز که مردماني در شرق و غرب درفش خدا ناشناسي برافراشته اند و باور نکردن خدا را مايه سرافرازي خود مي شمارند. آيا اينان درمانده و نادان نيستند؟! آيا خدا را ميتوان باور نداشت؟! اگر آن روستايي که چراغ هاي روشن الکتريک را بالاي سرخود مي بيند و به بودن يک کارخانه الکتريکي در پشت سر آنها پي نمي برد نادان است، نادان تراز او کساني هستند که گيتي را با اين سامان ديده به بودن آفريدگاري در پشت سر آن پي نمي برند. گمراهاني نيز خدا را باور کرده به شناختن چگونگي او مي کوشند. اينان کوري را مي مانند که باديدهاي نابينا راه سخت ناهمواري را پيش گيرد و از گودالي به گودالي در غلطد. يا به نابيناياني که به شناختن رنگ ها برخيزند و بر سر آن با هم گفتگو آغاز کنند. در جايي که آدمي روان را که در کالبد خود دارد شناختن نمي تواند چسان مي تواند چگونگي خدا را بشناسد؟! «خدا را همه مي دانيم که هست ولي نمي دانيم که چيست. بيهوده کساني از در انکار در مي آيند و بيهوده کساني به جستجو و انديشه برمي خيزند.»

آنان که به راستي خدا را مي شناسند مي دانند که راه به سوي شناختن چگونگي او ندارند. اين خود خدا ناشناسي است که کساني به شناختن چگونگي خدا مي کوشند. آن همه سخناني که به نام "حکمت" و "فلسفه الهي" گفته شده و کتاب ها که در اين باره تأليف يافته همه بيهوده گويي است و همه خويشتن را فرسودن است. با پاي لنگ در سنگلاخ ها دويدن و خود را از پاي انداختن است. سخناني است که جز مايه گمراهي نمي تواند بود. «خدا را بايد شناخت بدانسان که پيرزنان مي شناسند.»

شوم ترين گمراهان کساني اند که ميانه آفريدگار و آفريدگان پيوستگي مي پندارند يا کساني را از بندگان و آفريدگان سررشته دار کارهاي خدايي مي شمارند. اي نادانان اين کج انديشي ها براي چيست؟! آيا چه سودي از آن پندارهاي سرسام آميز هست؟! آفريدگار همه توانايي و بي نيازي و آفريدگان همه ناتواني و نيازمندي- آيا چگونه بهم در مي آميزند؟! اي بيخردان اين از ناتواني و نيازمندي آفريدگان است که آدميان از باستان زمان پي به بودن آفريدگار تواناي بي نيازي برده اند. پس چگونه مي توان آفريده اي را پيوسته آفريدگار دانست يا در کارهاي خدايي او را دستي پنداشت!؟ کساني که شما پيوسته خدا يا دست اندرکار خدايي مي پنداريد آيا آنان را چه تفاوتي از ديگر آفريدگان مي باشد؟!

جهان را بايد از اين بيخردي ها پاک ساخت. هرگز نبايد آفريده اي را به پاي آفريدگار برد. آفريدگان همه آفريده اند و تنها خدا آفريدگار است. خداي يکتا و بي انباز که کسي را در کارهاي او دستي نيست. پيغمبران همه فرستادگان خدايند و هريکي از ايشان گفت هايش گرانمايه تر از خود اوست اين از گمراهي جهانيان است که هر گروهي پيغمبري را از آنِ خود ساخته هواي او را دارند و ميانه او و ديگران به داوري مي پردازند.

خود هرپيغمبري يک تن آدمي بيش نيست. ارج و بها از آن پيام هايي است که او از سوي آفريدگار آورده. برگزيدگي هر پيغمبري از آنجاست که خدا او را آورنده پيغام خود ساخته . پس چگونه است که کساني گفت هاي يک پيغمبر و آييني را که آورده کنار گزارده در باره خود او به گفتگو برمي خيزند؟! آيا خرد از اين ناداني ها بيزار نيست؟!

پيغمبران را مي توان طبيبان جهان ناميد و اين کارِ پاره جهانيان که هر گروهي پيغمبري را برگزيده ديگران را نمي پذيرند بدان مي ماند که در يک شهري هر دسته اي طبيبي را براي خود برگزيده با ديگر طبيبان دشمني نمايند و بجز از طبيب خود سخن طبيب ديگري را اگرچه داناتر باشد بکار نبندند.

هم اين کار مردمان که بجاي آنکه گفته هاي پيغمبران را بکار بندند درباره خود آنان به گفتگو مي پردازند و بيهوده گويي ها مي کنند بدان مي ماند که طبيبي بر سر بيماري فرا رسيده درمان هايي دستور دهد. ولي کسان بيمار بجاي آنکه دستورهاي طبيب را به کار ببندند گفتگو بر سر آن دارند که آيا طبيب از مردم کجاست و اندازه دانش او چيست و بر سر اين گفتگو به زد و خورد برخاسته بيمار و رنج او را يکجا فراموش کرده اند. آيا چنين کساني بيخرد و نادان نيستند؟!

بي پرده بگويم: همه آن گفتگوها که به نام زردشتي و جهود و ترسا و مسلمان و ديگر نام ها در جهان است و پاي بند جهانيان گرديده همه بيهوده و بيمايه است. خدا و پيغمبران از اين گفتگوها بيزارند. زردشت و موسي و عيسي و محمد همگي فرستادگان يک خدا بوده اند و همه را بايد بپذيرفت و جز به يک ديده نديد.

اين خود بت پرستي و بيديني است که کساني دل به خود پيغمبري بسته خدا را که فرستنده و آفريننده اوست فراموش مي سازند. از اين بدتر کار آن ناداناني است که خدا را تنها از آن خود مي شمارند و خود را به خدا نزديکتر از ديگران مي دانند. خدا از آن همه جهان بلکه از آن همه جهان هاست و همه جهان ها از آن اوست. آفريدگان همه آفريده او و همه يکسانند.
____________
*برگرفته از پيمان، سال يک، شماره 9، فروردين 1313، صص 11-6
------------------------------------------------------------------------------------------

اروپائي گري، مادّي گري و دينداري*

درجهان حقايقي است که آدميان بايد آنها را بدانند و در زندگي بکار بندند. . . اين بدي ها که امروز در جهانست بيش از همه نتيجه گمراهي ها است. آدميان اگر حقايق را بدانند بدي در جهان بسيار کم خواهد شد و زندگاني رنگ ديگري به خود خواهد گرفت. . . خدا به آدميان خرد داده که به دستياري آن نيک را از بد و سود را از زيان بازشناسند. ولي آدميان پيروي ازخرد نمي کنند و اين گرفتاري ها نتيجه آن است. اينها فشرده گفته هاي ماست.

دوازده سال پيش از اين تکاني در من پديدار شد و يک رشته کوشش هايي در راه نيکي جهان آغاز کردم. آن روز ايرانيان گرفتار اروپايي گري بودند. شايد شما معني اروپايي گري را ندانيد. مردم به اروپا با ديده ديگري نگريسته مي پنداشتند اروپاييان به آخرين درجه پيشرفت رسيده اند و راه راست و روشني در زندگاني پيش گرفته اند و شرقيان بايد پيروي از آنان کنند و هرچه دارند نيک شمارده بگيرند.

خدا براي شناختن نيک از بد خرد به آدميان داده. اينان آنرا کنار نهاده ميزان نيکي يا بدي يک چيز را جز بودن و نبودن در اروپا نمي شناختند: اروپا و آمريکا را «دنياي متمدن» ناميده چنين مي فهماندند که شرقيان بهره از تمدن نمي دارند. بزرگ و کوچک شيفتگي به زندگاني اروپايي نشان داده آنرا علامت بهتري و برتري خود مي شماردند. شکوه بيروني اروپا را ديده هيچ گاه گمان نمي بردند که اروپاييان در راه زندگاني گمراه باشند و با قانون هاي اروپايي بيخردانه باشند. شنيده ايد که آقاي تقي زاده در روزنامه کاوه گفتاري نوشته و چنان راهنمايي کرده بود که «ايرانيان بايد صورتاً و سيرتاً و مادتاً و معنأ اروپائي شوند». راه پيشرفت توده را جز اروپايي گرديدن ندانسته بود.

در سال 1312 که من به کوشش برخاستم اين گمراهي در ايران و ساير کشورهاي شرقي گرفتاري همگاني شده، شيفتگي مردم به اروپا و زندگاني اروپايي به حد ديوانگي رسيده بود. از اين رو من در گام نخست به آن پرداختم. با تأليف کتاب آيين که به چاپ رسيد و نوشتن گفتارهايي در روزنامه شفق سرخ نبرد آغاز کرده سپس مهنامه پيمان را بنياد گزاردم. يک سال بيشتر با اين کشاکش بسر برده به ياري خدا هياهو را از ميان بردم.

خلاصه آن گفتارها اين بود: اروپا با همه آراستگي بيرونش در راه زندگاني گمراه است و آينده بيمگيني دارد. شرقيان بايد در راه زندگي از پيروي به اروپا باز گردند. براي زندگاني بايد يک راه خردمندانه ديگري باز شود که چه اروپاييان و آمريکاييان و چه شرقيان پيروي از آن کنند. . .

در همان هنگام در ايران هاي هوي ديگري به نام "ادبيات" برخاسته بود. به شعرا ارج بيش از اندازه مي نهادند، ستايش هاي گزافه آميز مي نمودند. ديوان هاي ايشان را به چاپ رسانيده در ميان توده مي پراکندند، در بيشتر شهرها انجمن هاي ادبي برپا شده بود. در دبيرستان ها و دانشکده ها هفتاد درصد جوانان به شاعري گراييده بودند. شعر به اين معني که در کشورهاي شرقي بويژه در ايران رواج يافته جز کار بيهوده مغز فرسا نيست و در باره آن اين همه هاي هوي مي رفت. بدتر از همه آنکه به چند تن از شعراي زمان مغول که سعدي و حافظ و خيام و مولوي باشند احترام بي اندازه گزارده آنها را مردان دانشمند و فيلسوف نشان داده به خواندن و از برکردن شعرهاي ايشان تحريض مي کردند. . . در حالي که اين چند شاعر از بد آموزان بوده اند و شعرهاي آنان پر از بدآموزي هاي زهرآلود است. ديگران در نمي يافتند. ولي ما نشان داده ايم که علل بدبختي ايرانيان چند چيز بوده که از مهم ترين آنها کتاب هاي اين شاعران مي باشد.

به هرحال من در گام دوم به اين هاي هوي پرداختم. درسال دوم پيمان گفتارهايي در اين باره نوشتم که باعث دشمني هاي بسياري گرديد ولي به ياري خدا اين طلسم نيز شکست. پس از اين نوبت کيش ها بوده. درايران پيش از ده کيش هست: زردشتي، جهودي، مسيحي، سني، شيعه، علي اللهي، اسماعيلي، بهايي، شيخي، کريمخاني، صوفي اينها از چند راه مايه گرفتاري است. اين يک زيان آنهاست که تفرقه به ميان مردم انداخته و مانع يگانگي است. براي مثال مي گويم: زردشتي ها از مردم اين کشورند، فرزندان اين آب و خاکند، ولي هميشه دسته جدايي هستند، چرا که کيششان جداست. پيش از زمان مشروطه هميشه اين دسته ستمکش و توسري خور مي بودند. بهاييان همان حال را دارند. از اين توده اند و در ميان اين توده زندگي مي کنند و در همان حال هميشه از توده جدايند و شرکت در کارهاي اين کشور نمي دارند.

اين آرزوي هر مرد باغيرتي است که ايرانيان همگي يکي شوند و دست بهم دهند و به آبادي کشور پردازند. ولي آيا با اين کيش ها چنان يگانگي تواند بود؟ آيا تواند بود که شيعه و سني و بهايي و زردشتي و مسيحي و صوفي و علي اللهي همه به هم گرايند و برادر وار دست بهم دهند و در راه پيشرفت توده و کشور به کوشش و جانفشاني پردازند؟ هنوز اين زيان آشکار آنهاست. زيان هاي نا آشکار ديگري دارد که اگر بخواهم شرح دهم رشته سخن از دست خواهد رفت.

اين يکي از آرزوهاي من بود که اختلاف از ميان ايرانيان برخيزد و بيست مليون توده همه در يک راه باشند. ولي اين آرزو چگونه انجام مي گرفت؟ اختلاف از ميان ايرانيان چگونه برمي خاست؟ آيا مي شد قانوني گذرانيد و مردم را مجبور گردانيد که همه در يک دين باشند؟ آيا مي شد با زور و نيروي دولت اين کار را از پيش برد؟ پيداست که نمي شد.

اين کار يک راه بيشتر نمي داشت و آن اينکه معني راست دين روشن گردد. اين کيش ها به عنوان دين است و بايستي معني دين روشن گردد تا دانسته شود کدام يک با دين سازگار و کدام يک ناسازگار است. از اين رو گام ديگر من در زمينه دين بود. دراين زمينه گفتارها نوشتم و معني راست دين را روشن گردانيدم و ناسازگاري کيش ها را باز نمودم. اين کوشش هنوز هم دنبال مي شود و ما فيروزمندانه گام به گام پيش مي رويم.

درهمان هنگام يا يک گمراهي بزرگ ديگري روبرو بوديم و آن مادّي گري است. مادّي گري چيست؟ من اگر بخواهم مادّي گري را شرح دهم خود آن سخن درازي خواهد بود. مادّي گري بزرگترين و ريشه دارترين گمراهي است که جهان به خود ديده اين گمراهي از اروپا برخاسته و سيل وار بهمه جا رسيده و در ايران نيز تکاني پديد آورده بود. اين گمراهي ماننده ديگر گمراهي ها نيست. اين گمراهي از دانش ها ريشه گرفته است و گرفتاران آن بيش از همه دانشمندان بوده اند که هزارها کتاب درباره آن نوشته اند. اين گمراهي زندگاني را زير و رو گردانيده و اين سختي ها که امروز در جهان است و اين جنگ ها و ويراني ها که مي رود بيش از همه نتيجه مادّي گري ست. آن راهي که ما پيش گرفته بوديم اين گمراهي سد بزرگي در برابر ما بود و راه را به روي ما بسته مي داشت. از اين رو مي بايست به آن پردازيم و با آن نيز نبرد آغازيم. نبرد ما با مادي گري داستان درازيست. . . من نمي خواهم به کاري که امروز کوچک است نام بزرگ گزارم. بايد درآينده تاريخ درباره ما داوري کند. آنچه من مي دانم و توانم گفت آنست که اين کوشش و اين راه در تاريخ مانندي نداشته است.

اينها کارهايي است که از سال 1312 آغاز شده و من فهرست وار شمردم. دراين مدت رنج ها کشيده گزندها ديده اين راه را دنبال کرده ايم و خدا را سپاس که امروز جمعيتي هستيم و دست به هم داده مي کوشيم. در اين مدت من نامي به روي خود نگزاردم و براي خود چيزي نخواستم و سخني بي دليل نگفتم و جز به نيکي جهان نکوشيدم. با اين حال ديده مي شود گروهي از راه رشک و خودخواهي و يا از آنجا که اين کوشش هاي ما دکان هاي ايشان را بهم مي زند به تکان آمده خود را به ميان انداخته اند. غوغاها برپا مي کنند، دشمني ها نشان مي دهند، به سخنان پست و ياوه مي پردازند، به کارشکني ها مي کوشند. همين هايند که آواز برداشته مي گويند: «هاي، اين دعوي پيغمبري مي کند!». براي شورانيدن عوام اين را بهترين وسيله مي دانند. بارها پرسيده ام: «من کجا چنين دعوايي کردم؟ من کجا نام پيغمبري بردم؟!» مي گويند: «اين کارها که شما مي کنيد و اين سخناني که مي گوييد معنايش پيغمبري است.»

مي گويم: «گرفتم که چنانست. آيا بايستي به آن کارها برنخيزم؟ برنخيزم که پيغمبري خواهد شد؟ آيا آن کارهاي من بد بوده؟ مثلاً اين سيزده و چهارده کيش که در کشور شماست و اين توده را دچار بدبختي ها گردانيده بايستي کسي به چاره برنخيزد؟ اين گمراهي هاي گوناگون که مردم را فرا گرفته بايد هيچکس برهانيدن مردم از آنها نکوشد؟ مادّي گري که سيل وار همه جا را فرا گرفته آيا من بد کرده ام که با آن به نبرد برخاسته ام؟ بد کرده ام که به بلندي نام خدا کوشيده ام ؟ شما همه تان درمانده بوديد و آن همه ملايانتان يکي نمي توانست سخني گويد و به پاسخي پردازد. آيا من بد کرده ام که پاسخ هاي استواري داده ام؟ آيا بايستي به اين کارها برنخيزم چرا که شما آنها را پيغمبري خواهيد شمرد؟ شما اگر به کارهاي من يا به سخناني که گفته ام ايراد مي داريد آنرا بگوييد. بگوييد تا بدانم چه ايرادي مي داريد؟ اگر به آن کارها و سخنان ايرادي نمي داريد پس چه مي گوييد و اين چه هاي هويي است که راه انداخته ايد؟!» اين سخنان را که مي شنوند درمي مانند. زيرا نه پاسخي دارند که بدهند و نه مي خواهند دستي از هاي هوي بردارند.

جاي بسيار شگفت است که سخنان بسيارعالي را از نوشته هاي ما برمي دارند و نقل مي کنند تا ثابت کنند که من دعوي پيغمبري کرده ام. مي گويند: «اين مطالب بسيار عالي است. اينها معنايش دعوي پيغمبري است.». من نمي دانم به اين بدبختان چه بگويم. . . اگر گفته هاي آنان را بگيرم معنايش اين است که مردمان بايد در گمراهي ها و ناداني ها دست و پا زنند و هيچکس به چاره برنخيزد چرا که اگر برخاست پيغمبري خواهد شد و آن هم نبايد باشد. خدا هم حق ندارد ديگر به جهان پردازد و مردمان را از گمراهي برهاند.

گاهي کساني مي آيند چنين مي گويند: «به کارهاي شما ايرادي نيست ولي شما بايستي آنها را به نام اسلام کنيد.» مي گويم: مقصود شما را مي فهمم. چگونه بايد به نام اسلام کنم؟ مثلاً ما اکنون با پيروان فلسفه مادي در باره روان گفتگو مي کنيم. پيروان فلسفه مادي هستي خدا را نمي پذيرند. مي گويند: آدمي همين کالبد مادي محسوس است و چيز ديگري دراو نيست. ما دليل ها آورده نشان مي دهيم که جز از اين تن و جان مادي گوهري در آدمي هست که روان اوست. دراين باره سدها سخن مي رانيم. چگونه اينها را به نام اسلام کنيم؟ آيا بگوييم اينها را از قرآن برداشته ايم؟!. اينها که در قرآن نيست.

گاهي کساني راهش را ياد داده مي گويند:«يک آيه از قرآن عنوان کنيد و از خودتان هرچه مي خواهيد بگوييد». مي گويم: چه خوش دستور مي دهيد. از اين صورت سازي چه سودي تواند بود؟ آنگاه چه شده که شما تاب تحمل حقيقت را نداريد؟ چه شده که مي خواهيد ما پرده را بر روي حقيقت بکشيم؟ شما اگر به راستي علاقه به اسلام داريد، من از روزي که برخاستم ميانه آن دين و کارهاي خود جدايي نگزاردم، از همه دين ها بويژه از اسلام به هواداري آشکار برخاستم. به کساني که زبان درازي ها به بنيادگزار اسلام يا به ديگر برانگيختگان مي کردند پاسخ ها دادم.

هنگامي که من کوشش آغاز کردم دين ها در برابر ماديگري شکست خورده و ميانه آنها با دانش ها فاصله بسيار بزرگي باز شده بود و اين کوشش هاي من بوده که دين را در برابر ماديگري برانگيزانيده و فاصله ميان آنها با دانش ها را برداشته است. شما يا چندان درمانده و بي مايه ايد که اينها را نميدانيدو ياچندان بدخواه و تيره دليد که دانسته وفهميده مي خواهيدچشم پوشيد. تاکنون بارها گفته ايم: دين ها همه يک راه را پيموده اند و همه آنها مقاصدشان يکي بوده. بارها گفته ايم: دين يک رشته حقايقي است که هميشه هست و خواهد بود. ما که اين کوشش ها را مي کنيم و با گمراهي ها به نبرد پرداخته ايم مي خواهيم همه جهانيان را به يک راه آوريم و نام خدا را در جهان بلند مي گردانيم و مردمان را از کشاکش با يکديگر دور گردانيده آيين خردمندانه اي براي زندگاني آنها بنياد مي گزاريم، اينها همان مقاصدي است که اسلام و ديگر دين ها داشته اند. چنان که بارها گفته ايم همين کوشش هاي ما اسلام را زنده مي گرداند. ولي شما به اين ها خشنود نيستيد و به جاي همراهي دشمني و کارشکني مي نماييد. شما جز پايداري دستگاه خود را نمي خواهيد و اسلام را بهانه ساخته ايد. شما اسلام به آن دستگاه مفتخواري خود مي گوييد.

گاهي کساني مي گويند: «شما درکتاب هاي خود مي نويسيد: «من به اين کار به خواست خدا برخاستم. اين معنايش پيغمبري است.» مي گويم: چه گناه بزرگي از من گرفته ايد! پس بگوييد که تاب شنيدن نام خدا را نداريد؟ بگوييد شنيدن نام پاک خداست که شمارا نا آسوده گردانيده؟ ببينيد گرفتاري تا چه اندازه است. در چنين زماني که خداشناسي و بي ديني جهان را فرا گرفته و انبوه مردمان خدا را نمي پذيرند و سالانه هزارها کتاب در توهين به خدا ودين انتشار مي يابد. کسي اگر بالا افزارد و با پيشاني باز از هستي خدا سخن راند و دست او را در کارهاي جهان نشان دهد گناهي بزرگ کرده است؟ من اگر گفته بودم اينها را در خواب از فلان امام شنيده ام و کارهاي خود را به فلان مرده منسوب داشته معجزه هائي نيز برايش ياد کرده بودم گناهي نداشت ولي چون نام خدا را مي برم گناهي بزرگ کرده ام! من در اين باره دفاعي ندارم. اگر پيغمبري همين است مرا از آن بيزاري نيست. بار ديگر مي گويم: من اين کارها را با خواست خدا کردم.

شگفت تر از اينها آنست که کساني مي آيند و به من راهنمايي ها مي کنند. يکي مي آيد و مي گويد: «شما اصل اسلام را بگيريد. اسلام را اصلاح کنيد.» مي گويم: آن را هم شما کنيد. همه کارها را که نبايد يک تن کند. مي گويد: «آخر ما اهلش نيستيم.» مي گويم: چيزي که اهلش نيستيد چگونه دستورش مي دهيد؟ اين در کجاست که بيماران به پزشک دستور دهند؟ ديگري مي آيد و مي گويد: «شما بگوييد من مصلحم، نام خود را مصلح گزاريد.» مي گويم: من به هيچ نامي نياز ندارم. اينها چيزهايي است که شما مي انديشيد. شما دين را بازيچه گردانيده برايش اين تشريفات را قائل شده ايد. دين در پيش ما شناختن حقايق زندگاني و زيستن از راه خرد است. به اينگونه چيزها که شما مي انديشيد نيازي نيست. به جاي اينها شما بکوشيد و حقايق زندگاني را دريابيد. بکوشيد و اين گمراهي هاي گوناگون را از خود دور گردانيد. بگوئيد و آن سيزده کيش را از ميان خود بيرون رانيد.

شما اين همه نام خدا را مي بريد. در حالي که او را نشناخته ايد و در توي بت پرستي ها و ناداني ها دست و پا مي زنيد. بسيار ناداني است که اينها را گزارده و آن همه گرفتاري ها را به روي خود نياورده تنها در پي اين باشيد که نام من چيست و عنوان کارم چه خواهد بود. . . شما امروز گرفتارترين مردمانيد و بايد بيش از همه در انديشه رهايي و رستگاري خود باشيد.

اگر اين غوغاهاي شما با من سر دين است شما هنوز معني دين را نمي دانيد و نخست چيزي که بر شما واجب است آن است که معني دين شناسيد. . . . شما مي گوييد: به عقيده دانشمندان اروپا دين يادگار زماني است که دانش ها نبوده، بايد ديد آنها کدام دين را مي گويند؟ کدام دين در برابر آنها بوده است که چنين باوري پيدا کرده اند؟ پيداست که دانشمندان اروپا در برابر خود دين مسيحي را داشته و ناچار بوده اند در باره آن دين چنان باوري پيدا کنند، دين مسيحي- يا بهتر گوييم: دستگاهي که پاپ و کشيشان برپا گردانيده اند، از هر باره جاي ايراد است و بي جهت نبوده که دانشمندان آنرا بدانسان خوارگرفته اند.

آن دين عنوانش اين است: آدم و حوا در بهشت از درخت گندم خوردند و گناهکار شدند، فرزندان آنها نيز گناهکارند. خدا يگانه پسر خود را فرستاد که کشته شود و کفّاره گناهان فرزندان آدم باشد، عيسي فرزند خدا بود و چون کشته شد روز سوم به مرگ چيره درآمد و از ميان مردگان برخاست و به آسمان بالا رفت و در دست راست خداي پدر جا گرفت، فرزندان آدم بايد به او ايمان آورند تا از گناه پاک باشند و درآن جهان با شفاعت عيسي به بهشت روند، اين برداشت دين ميسحي است. اينها در پيش دانشمندان از آغاز تا انجام افسانه هاي بي پاست، دانش ها از داستان آدم و حوا نا آگاه است. اگر آدم و حوا گندم خورده گناهکار شده اند به فرزندانشان چه ارتباط دارد، فرزند خدا بودن عيسي، از گور برخاستن او، داستان کفاره و شفاعت هرکدام جداگانه جاي ايراد است. شما خدا را چه پنداشته ايد که برايش فرزند مي سازيد؟ يک مرده از گور چگونه تواند برخاست؟ کفّاره چيست و چه معنايي معقول براي آن توان پنداشت؟ از آن سو مطالبي که در تورات و انجيل در باره زمين و آسمان ها و آفرينش جهان و ديگر موضوع هاست يکسره با دانش ها ناسازگار است، خدا زمين و آسمان ها را در شش روز آفريد و روز هفتم استراحت کرد، اينها در نظر دانشمندان افسانه هاي خنکي است، در انجيل سخن از مرده زنده گردانيدن مسيح مي راند. درحالي که تاريخ به يکبار از آن نا آگاهست، در چند جا از بيرون آوردن جن ها از دل هاي بيماران گفتگو مي کند که در برابر پزشکي جز مايه ريشخند نيست. دانشمندان که در راه جستجو از حقايق رنج ها برده و پس از قرن ها کوشش درباره چگونگي زمين و خورشيد و ماه و ستارگان و مانند اينها به حقايق ارج داري دست يافته اند پيداست که نوشته هاي تورات و انجيل در پيش آنها بيش از افسانه هاي پيره زنان ارزشي ندارد و رويهمرفته مايه نفرت آنهاست. همه مذهب ها همين حال را دارد و با دانش ها ناسازگار است، ما نيز هواداري از آنها نمي نماييم، گفتگوي ما از دين عنوانش جداست.

دوازده سال پيش هنگامي که من مي خواستم به کوشش برخيزم يکي از دشواري هاي کار اين بود، اين کيش ها را با اين حال جز گرفتاري براي جهانيان نمي ديدم. چيزي که هست مي ديدم دين معناي ديگري داشته که بسيار ارج دار است و جهانيان به آن نيازمندند و از اين معني بود که هواداري مي نموديم و اکنون هم مي نماييم. خواهيد گفت: «کدامست آن معني؟» مي گويم: بهتر است نخست مثلي ياد کنم و سپس به آن معني پردازم.

شما مي دانيد که زيست آدمي از ديده تقيّد به آداب تندرستي و دستورهاي پزشکي به دو گونه تواند بود. يکي آنکه هرکس تا آن اندازه که در دسترس اوست از ساختمان تن و اندام هاي خود و از چگونگي گردش خون و مانند اينها آگاهي پيدا کند، و آدابي را که پزشکان براي نگهداري تندرستي ياد کرده اند فرا گيرد و آنها را بکار بندد، و به پاکيزگي و مبارزه با بيماري ها علاقه نشان دهد، و تندرستي خود را مربوط به تندرستي ديگران دانسته به چيزي که باعث بروز بيماري هاست برنخيزد، آب هاي بدبو را به انبارهاي ديگران راه ندهد. آب هاي روان را آلوده نگرداند، هر زمان که بيمار شد به نزد پزشک رود و به چاره و درمان پردازد.

اين يک راه است و يک راه ديگر همانست که شما در بيشتر ايرانيان مي بينيد: از ساختمان تن هاي خود کمترين آگاهي ندارند، زيستن را جز پرکردن شکم از هرچه بود نمي دانند، هريکي هرچه خواست مي خورد، هرکاري خواست مي کند، دستورهاي پزشکي در نزد آنها افسانه است، اگر يکي بيمار شد به جاي پزشک به نزد جادوگر يا دعانويس مي رود، بيشترشان پاکيزگي را نمي شناسند و آنها که مي شناسند بيش از اين نمي فهمند که آب هاي گنديده حوض خود را بيرون کنند و آنرا به آب انبار همسايه راه دهند، از آلوده گردانيدن آب هاي روان خودداري نمي کنند، پروايي به تندرستي ديگران نمي نمايند.

اين مثل نيکي است. زندگي اجتماعي نيز به همين گونه از دو راه تواند بود: يکي آنکه آدميان جهان را تا آنجا که راه باز است بشناسند و حقايق زندگاني را که بسيار ارج دار است بدانند، هرکس آسايش خود را در آسايش ديگران ديده در کارهايش تنها سود خود را به ديده نگيرد، آبادي جهان و آسايش جهانيان را آرمان خود سازد، با بدي ها و بيماري ها هميشه در نبرد باشد. از دروغ و دغل و ستمگري و رشک و مانند اينها خود را دور دارد، خردها نيرومند بوده جهانيان همه از روي خرد زندگي کنند، در هر توده اي آيين خردمندانه روان باشد، اين زندگاني زندگاني ديني است، ما دين اين گونه زيستن را مي گوييم.

يک راه ديگر اين است که مردم در بند شناختن جهان و پي بردن به حقايق زندگي نباشند و هرکس همانکه سر برافراشت دنبال هوس هاي خود را گيرد و هرکس جز در بند سود خود نباشد، توانايان ناتوانان را لگد مال گردانند، هر گروهي به انديشه هاي ديگري گرايند و فلسفه ديگري براي خود پديد آورند، چه توده ها و چه افراد به جاي همدستي با يکديگر هميشه در کشاکش باشند، خردها ناتوان گرديده آيين خردمندانه اي براي زندگاني در ميان نباشد، اين زندگاني زندگاني بي ديني است، ما بي ديني جزاين را نمي شناسيم. . . .

بي ديني در نزد ما اينهاست. بي ديني همين است که مردمي زندگاني اين جهانيشان را راه نمي توانند انداخت و با اين همه نعمت هاي خدادادي پست ترين زندگاني را مي گذرانند و با چنين حالي دم از دين و خداشناسي مي زنند و سخن از آبادي جهان آينده مي رانند. . . ديني که ما مي گوييم به اين معني است. دوباره مي گوييم: دين شناختن معني جهان و پي بردن به حقايق زندگاني و زيستن از روي خرد است.
________________
* احمد کسروي، پرسش و پاسخ، تهران، انتشارات پايدار، 1325، صص 17-2.
---------------------------------------------------------------------------------------

نامه اي به دولت*

جناب آقاي بيات نخست وزير ايران: 
هنگامي که برنامه کابينه جنابعالي در مجلس شوري در زير گفتگو مي بود آقاي دشتي در ميان راهنمايي هاي خود به دولت از جمله چنين گفتند:
«تمام چيزهايي که بايد به شهوات مردم دهنه بزند از بين رفته است. يک مثل کوچکي در اين موضوع گرچه مربوط به ادبيات است عرض کنم. آقاياني که به ادبيات آشنايي و شناسايي دارند مي دانند که سعدي در زبان فارسي به منزله قرآن زبان عربي است. يعني از حيث فصاحت به حدّ اعجاز است. حافظ به آن بلند نظري باعث فخر و مباهات ايران است. يعني اگر در يک ملتي فقط حافظ باشد مي توانند به آن ببالند. مولوي کتابي دارد که حقيقتاً در دنيا کتابي به آن بزرگي شايد نيست. بدبختانه امروز دراين کشور دسته اي پيدا شده اند که مي گويند اينها را بايد سوزاند. اينها همگي علامت عصيان است. مذهب جعفري مذهب رسمي است و قانون اساسي هم آنرا تصريح نموده است. عده پيروان اين مذهب هم در دنيا زياد است حالا يک عده اي پيدا شده اند که برضد اين مذهب چيز مي نويسند و انتشاراتي مي دهند. تمام اينها علائم آنارشي و هرج و مرج است بايد ما بدانيم که آيا نبايد اين روح تمرد و عصيان که در همه چيز پيدا شده به مأمور دولت يک کاميون قند مي دهند که بفرستد مازندران مي برد بازار مي فروشد، خاتمه داد.» پيداست که بازگشت اين سخنان به ماست- ما که دسته اي هستيم و به نام آزادگان ياپاکدينان شناخته شده ايم. آن کساني که کتاب ها را مي سوزانند ماييم. آقاي دشتي در ميان نمايندگان از سردستگان سياسي است و جاي گفتگو نيست که گفته هاي ايشان در انديشه جنابعالي جا براي خود باز کرده. بويژه که کتاب سوزان و شکايت هاي بسياري که از آن کرده شده پرونده بزرگي در دفتر نخست وزيري پيدا کرده که ناچار از آن آگاه شده ايد. آنگاه کمتر گمان مي رود که دراين چند هفته که جنابعالي نخست وزير مي باشيد ملايان به نزدتان نيامده و زبان به گله و دادخواهي باز نکرده باشند يا از وزارتخانه ها بازگشتي در اين زمينه نشده باشد. رويهمرفته جاي گفتگو نيست که جنابعالي مي خواهيد بدانيد پاکدينان کيستند و چه مي گويند و اين کتاب سوزان چيست. چرا کتاب ها را مي سوزانند. من مي خواهم خودم پيش افتاده جنابعالي را آگاه گردانم. گمان نمي کنم جنابعالي از کتاب هاي ما خوانده ايد و جاي افسوس است که امروز هم فرصت خواندن نخواهيد داشت. تنها يک راه هست، و آن اينکه يکي از فرزندان يا خويشان خود را که به فهم و خرد او باور مي داريد واداريد که کتاب هاي ما را- از ورجاوند بنياد، دين و جهان، در پيرامون خرد، داوري، دادگاه و برخي ديگر- بخواند و جنابعالي را آگاه گرداند. ما سخنان بسيار مي گوييم و در هر رشته گفتني ها مي داريم. چيزي که هست ما هر سخني که مي گوييم از روي دليل است. يک سخن بي دليل نگفته ايم. راه ما همان راه دانش ها است. در دانش ها به هر زمينه اي دليل ياد مي کنند. ما نيز به هر گفته خود دليلي ياد کرده ايم. به هرحال دولت بايد با ما از راه منطق يا از راه قانون پيش آيد. از دو حال بيرون نيست: يا دولت مي خواهد که به اين گفتگو و کشاکش که برخاسته از راهش چاره کند و آنرا فرو نشاند و يا نمي خواهد. اگر مي خواهد بايد از راه منطق پيش آيد و سخنان ما را بشنود و بفهمد، و اگر نمي خواهد بايد ما را به قانون سپارد و در کار خود آزاد گذارد. جز اين دو، راهي نيست. کساني مي پندارند دولت بايد با زور از کوشش هاي ما جلو گيرد. اينان نمي دانند که دولت را زوري نيست. نيروي دولت همان نيروي قانون است که چون از آن پا بيرون گذاشت به يکبار بي نيروست، به يکبارناتوانست. آنگاه چنين چيزهايي را با زور ازميان نتوان برد. کشاکش زور و آميغ داستاني است آزموده. از اين کشاکش هميشه زور شکست خورده بيرون آمده. اگر زور توانستي جلو آميغ را گيرد اميراتوران و پادشاهان اروپا توانستندي مشروطه را از پيشرفت باز دارند. اگر زور توانستي جلو آميغ را گيرد خانواده رمانوف توانستي سيل سوسياليزم را باز گرداند. درهمين ايران کشاکش مشروطه و دربار فرامورش نگرديده و نتيجه آنرا همه مي دانيم. پس از همه اينها، به زور چه نياز است؟! ما بيگانه اين کشور نيستيم. از جاي ديگر به اينجا نيامده ايم. ما از اين توده ايم و نيکي آنرا مي خواهيم. ما دربسياري از خواست ها با دولت همراهيم. ما استقلال کشور را مي خواهيم. به آرامش کشور وآسايش مردم دلبستگي مي داريم. آنچه هيچ نياز نيست زور است. . .

اکنون مي آييم بر سر مذهب شيعه که آقاي دشتي يادآوري کرده، و آنگاه بيشتر گله ها و شکايت ها بر سر آن است. در پاره اين کيش ما سخنان بسيار مي داريم و کتاب ها نوشته ايم ِاين کيش با خرد ناسازگار است، با دانش ها ناسازگار است، با تاريخ ناسازگار است، با خود اسلام ناسازگار است، با زندگي ناسازگار است، پس از همه اينها با مشروطه (با زندگاني دموکراسي) که ما با خونريزي و فداکاري بدست آورده ايم ناسازگار است. ما صد ايراد به اين کيش مي داريم. ولي اشکالي بزرگ بر سر همان بخش اخير است- بر سر همان ناسازگاري با مشروطه است. اين است من تنها آنرا با جنابعالي که آقاي بيات و خود رئيس دولت مي باشيد به گفتگو مي گزارم. به گفتگو مي گزارم، و خواهشمندم دولت به ما راهي نمايد. خواهشمندم گامي پيش گزارده گره از رشته ما بگشايد. همه مي دانند که در کيش شيعه حکومت حق امام است. جز او هرکس ديگر به حکومت برخيزد «غاصب» و «جائر» و «فاجر» است و پيروان او همه گناهکارند. در زمان امام جعفر صادق (بنيادگزار اين کيش) و جانشينان او خلفايي که مي بودند شيعيان آنانرا «غاصب» مي شناختند و فرمانبرداري از آنان را به خود بايا نمي شماردند، بلکه دشمني و کار شکني با آنان را به خود بايا مي شماردند. اين چيزي است که در خور گفتگو نيست. سپس که روزگار گذشته و داستان امام ناپيدا به ميان آمده (که در اينجا نيازي به سخن از آن نمي باشد) باور شيعيان اين بوده که در نبودن آن امام حکومت حق علماست. علما جانشينان آن امامند. خود آن امام فرموده: «هم حجّتي عليکم کما انا حجّةالله عليهم.» هرکس بايد فرمان از علما برد، سر به آنان سپارد، خمس و سهم امام (که ماليات اسلامي مي بوده) به آنان پردازد، به جنگ بي اجازه آنان نرود، جز دستورهاي ايشان را نپذيرد. در نتيجه اين باور است که شيعيان هميشه، چه به خلفاي اسلامي که در بغداد يا در مصر يا در استانبول مي بوده اند و چه به پادشاهان ديگري که در کشورهاي اسلامي برمي خاسته اند، با ديده دشمني نگريسته آنان را جز «غاصب» و «جائر» نمي شناخته اند. در خود ايران هميشه اين گفتگو در ميان مي بوده که شاهان غاصبند، ماليات دادن به آنها حرام است، به سربازي رفتن حرام است، اگر پولي از دولت بدست کسي افتد تواند آنرا «تقاص» کند. اينها از دستورهاي همگاني کيش شيعي بوده. اينها چيزهايي است که درخورگفتگو نيست. گفتگو درآن است که ايرانيان که از زمان صفوي کيش شيعي را پذيرفته بودند و اين کشور يکي از کانون هاي بزرگ شيعيگري بشمار مي رفت (و اکنون هم مي رود)، در چهل سال پيش، کساني از همان علما و ديگران به جنبش برخاستند و پس از کشاکش ها و خونريزي ها حکومت مشروطه (يا دموکراسي) را از توده هاي اروپايي فرا گرفته در اين کشور روان گرداندند که اکنون هم رواست. پيداست که آنچه انديشه مشروطه خواهي را در ايران پديد آورد، آن بود که کيش شيعي و دستورهاي آن نمي توانست کشور را به راه برد. وگرنه چه نياز به مشروطه بودي؟ چرا بايستي علما پيش افتند و مشروطه خواهند؟ چرا بايستي فقه جعفري را کنار گزارند و قانون ها از فرانسه و انگليس آورند؟! من اگر بخواهم در اينجا جلو خامه را باز گذارم و همه گفتني ها را بگويم سخن به درازي خواهد انجاميد. مي بايد به کوتاهي بگويم که کيش شيعي هيچگاه براي بدست گرفتن حکومت و راه بردن آن نبوده. خود همان امامان که با آن پافشاري دعوي خلافت ميداشتند، هريکي به همان دعوي بس کرده روزگار بسر مي بردند. روشن تر گويم: تنها به «غاصب» خواندن خلفا و کارشکني با آنان بس مي کردند و هيچگاه نمي خواستند خودشان بکوشند و خلافت را بدست آورند. ملايان نيز در ايران همان رفتار را مي کردند و هيچگاه در پي بدست آوردن حکومت نمي بودند (و کنون هم نيستند) و تنها به همان کارشکني و مردم آزاري بس مي کردند. بدينسان هميشه حکومت در دست پادشاهان مي بود. در زمان قاجاريه چون پادشاهان آن خاندان ناشايستي بسيار از خود مي نمودند و کشور روز به روز ناتوان و آشفته مي گرديد، و از آن سوي آوازه مشروطه در کشورهاي اروپا و آبادي و نيرومندي آن کشورها به ايران رسيده بود کساني از خود ملايان از شادروانان بهبهاني و طباطبايي و آخوند خراساني و ديگران پا پيش گزاردند و خواستار مشروطه شدند و عنوانشان اين مي بود که با زبان ملايي خود مي گفتند: «چون در اين زمان حکومت حقه ممکن نيست و اختيار در دست حُکّام جور است لااقل بايد آن حُکّام را با قوانين عرفي مقيد گردانيد.» با اين عنوان مي بود که مشروطه را به ايران آوردند و از آنسو کيش شيعه را با همان دستگاهش نگه داشتند. راستي آنست که ايشان نه معني مشروطه را نيک مي دانستند و نه از زيان هاي کيش شيعه آگاه مي بودند. ولي ماکه امروز مي نگريم مي بينيم زندگاني مشروطه با کيش شيعي بسيار ناسازگار است. مشروطه يا سررشته داري توده معنايش آنست که توده مردم کشور را خانه خود دانند و کوشش به آبادي و آزادي آنرا از بزرگترين باياهاي خود شناسند، به قانون ها پاس گزارند، مجلس نمايندگان و دولت را ارجمند دارند، پول دادن و جان باختن در راه توده را مايه سرفرازي هرکسي شمارند. اين معني مشروطه است. اين کجا و کيش شيعي کجاست؟ کيش شيعي ميگويد: «خدا جهان را به پاس چهارده معصوم آفريده. ما بندگان ايشانيم، بايد آنها را دوست داريم، نام هاشان را فراموش نکنيم، به روي گورهاشان گنبد و بارگاه افرازيم، از راه هاي دوري به زيارت رويم، به دشمنانشان لعنت فرستيم، همه چيز را فراموش ساخته جز در انديشه آنها نباشيم.» در اين کيش آنچه جا ندارد سخن از کشور و توده و کوشش در راه آنهاست. يک شيعي بايد به جهان ارجي نگزارد و در پي آبادي آن نباشد. آنگاه جهان اگر بد است و ستم فزون تر شده بايد امام زمان بيايد و جهان را به نيکي آورد. در انديشه يک شيعي بدي ها بايد روز به روز فزون تر گردد و جهان پر از ستم و بيداد شود تا هنگام براي بيرون آمدن امام برسد که بيرون آيد و جهان را پر از داد گرداند. گذشته از همه اينها، از روي مشروطه، حکومت حق توده است که بايد با برگزيدن نمايندگان و پديد آوردن مجلس شورا و دولت و اداره ها از آن حق خود بهره جويند. در حالي که از روي کيش شيعي حکومت حق علماست، و چنان که گفتيم پيروان آن کيش بايد هرحکومتي را که جز از علما پديد ميآيد- چه مشروطه اي باشد و چه استبدادي- جائر و غاصب شناسند و دشمن دارند و ماليات دادن و به سربازي رفتن را حرام شمارند. اينست معني آنچه مي گوييم مشروطه با کيش شيعي از هر باره ناسازگار است. در آعاز جنبش مشروطه خواهي که حاجي شيخ فضل الله و کسان ديگري از ملايان فرياد مي زدند: «مشروطه ضد مذهب جعفري است،» راست مي گفتند. سخن ايشان تا اينجاش بسيار استوار مي بود. خواستشان هرچه بوده باشد، سخنشان راست بوده. پيشروان مشروطه خواهي اگر مردان دور انديش و با فهم و دانش بودندي بايستي اين ناسازگاري را به ديده گيرند و از همان گام نخست به چاره کوشند. ولي آنان اين هوش و دانش را نداشته اند و با کوشش هاي خود مشروطه را در بغل شيعيگري جا داده اند. اينکه مشروطه در ايران به نتيجه نيکي نرسيده و رويه بسيار ناستوده اي به خود گرفته، انگيزه هاي بسياري مي دارد، و يکي از انگيزه هاي بزرگ آن (بلکه بزرگ ترين انگيزه آن) همين ناسازگاري با کيش شيعي و برخورد با دستورهاي آن مي باشد. در اين سي و هشت سال که از آغاز مشروطه مي گذرد ما در اين کشور بوده ايم و مي دانيم که ملايان و پيروان ايشان با مشروطه و قانون هاي آن چه رفتاري کرده اند، چه نا پاسداري ها نموده اند، در برابر هرگامي که بسوي پيشرفت برداشته شده به چه ايستادگي ها و کارشکني ها برخاسته اند. اکنون هم در اين کشوريم و مي بينيم که چه رفتاري مي نمايند. چهل سال است در اين کشور مشروطه برپا گرديده. در اين چهل سال انبوه مردم که همان شيعيانند نخواسته اند معني آنرا بدانند. هنوز هم نمي دانند و نمي خواهند بدانند. از مشروطه تنها آن مي دانند که يک چيز «خلاف شرع» است و بايددشمنش دارند و دشنام دهند و ريشخند کنندو تا توانند به قانون ها نافرماني نمايند. اينک جنگ با اين بزرگي برخاسته و سراسر جهان را به تکان آورده و شيعيان ايران تنها آن فهميده اند که از پيشآمد سود جويند و با گرانفروشي و انبار داري و بي پروايي به دستورهاي دولت پول هائي اندوزند و دسته دسته به کربلا روند و اگر هم گذرنامه داده نشد از مرز قاچاقي گذرند و آنرا کار ثواب ديگري شناسند. جلو خامه را باز نمي گزارم. کيش شيعي با زندگاني دموکراسي نمي سازد و نتواند ساخت. اگر آب و آتش با هم توانند ساخت اينها هم توانند ساخت. راست است ما مي بينيم دولت هاي ما با ملايان نيک ساخته اند، در اين سه سال ديديم که چه پشتيباني ها به ملايان مي نمايند و چه نقشه ها براي چيره گردانيدن آنها مي کشند. ديديم که هنگامي که حاجي آقا حسين قمي از نجف آهنگ ايران کرد راديوي ايران تا مرز عراق به پيشواز او رفت و تو گفتي قهرمان لنينگراد را به ايران مي آورد. راه پيمايي او را گام به گام آگاهي داد. ديديم که دولت به او رسميتي داده (رسميتي که ما تاکنون معنايش نفهميده ايم) و پيشنهادهاي او را در باره چادر و چاقچور به رسميت پذيرفت و پاسخ رسمي داد. ديديم که پسر آقاي حاجي سيد ابوالحسن براي گردش به ايران آمد و آقاي ساعد نخست وزير آن زمان به همه فرمانداران و استانداران دستور فرستاد که پذيرايي هاي بسيار با شکوه ازو کنند که رونويس نامه ها در دست ماست. ديديم در اين سه سال راديوي ايران يک دستگاه ملايي گرديد که کم کم روشان باز شد و پارسال و امسال روضه هم خواندند، و اگر جلوگيري نشود هرآينه سال آينده نوحه نيز خواهند خواند، و خانواده ها بايد در پيرامون راديوها دايره پديد آورند و به هواي آن سينه کوبند و ترجيع هاي نوحه را خوانند. ولي اينها سازش هاي خاينانه ايست. اينها سازش هاي آن دسته از وزيرانست که بدخواهي آنان با توده و کشور از پرده بيرون افتاده. اينها جلو ما را نتواند گرفت. اينها دل هاي ما را آسوده نتواند گردانيد. ماچيزي را که با صددليل دريافته ايم ناديده نتوانيم گرفت. در اين کشور يا. . . سررشته داري توده يا حکومت ملايان، يا آن يا اين، هردو در يکجا نتواند بود. . . تا اينجا جاي گفتگو نيست. گفتگو در آن است که کدام يکي را پذيرند و کدام را دور گردانند. ما- ما که دسته پاکدينان يا آزادگانيم- سنجيديم و با خود انديشيديم و به اين نتيجه رسيديم که بايد مشروطه را نگهداريم و کيش شيعي را رها کنيم. . . ما خود هوادار، بلکه درفشدار، دين مي باشيم و برآنيم که جهانيان بايد با دين زندگي کنند و اين کيش يکسره به آخشيج دين است و صد توهين به خداي جهان در برمي دارد. در اين باره سخن بسيار فروان است و ما در جاهاي ديگر نوشته ايم. در اينجا به کوتاهي کوشيده نمي خواهم جنابعالي را که نخست وزير کشوريد و کارهاي بسيار مي داريد با سخنان دور و درازي روبرو گردانم. خواستم آنست که آنچه ما را با کيش شيعي به نبرد برانگيخته که به گفته آقاي دشتي «برضد آن مذهب چيزها مي نويسيم و انتشاراتي مي دهيم» اينهاست يک انديشه بسيار ريشه دار و ارج داري است. به هوس به آنکار برنخاسته ايم. رهايي بيست مليون توده را از يک بدبختي بزرگ درآن کار ديده ايم. خشنودي خدا را درآن يافته ايم. خود را با بيم هاي بزرگي رو برو گردانيده جانبازانه به چنان ميداني پا گزارده ايم. بارها نشست برپا گردانيده پس از ياد نام پاک خداي جهان و پرداختن به نيايش با او با همديگر پيمان بسته ايم- پيمان بسته ايم که با هرگونه گمراهي که در اين جهان است به رزم و نبرد پردازيم و يکي از آنها کيش شيعي را به ديده گرفته ايم. اکنون از دو حال بيرون نيست: ما در انديشه خود، يا راست رفته ايم و يا به گمراهي افتاده ايم. اگر راست رفته ايم پس چه ايرادي برماست؟! چه جاي گله است؟ اگر گمراه بوده ايم دولت بما راه نمايد. گام پيش گزارد و گره از رشته ما بگشايد. دولت اين موضوع را روشن گرداند که آيا کيش شيعي با مشروطه تواند ساخت؟ گذشته از همه چيز، آيا در داستان حکومت سازشي ميانه آنها تواند بود؟ آمديم که نتواند بود آيا ايرانيان بايد مشروطه را رها کنند يا کيش شيعي را؟ مي توانستم بگويم که در اين زمينه نيز آقاي دشتي به ما پاسخ دهد. آقاي دشتي که قد برافراشته و در پارلمان دموکراسي پشتيباني از شيعيگري مي کند (و بگفته يکي از ياران در ميان آب آتش مي پرورد)، مي توانستم بگويم که در اين باره ها نيز به پاسخ پردازد. ليکن بهتر است از خود ملايان پاسخ خواسته شود. ايراد به ملايان در اين زمينه يکي دو تا نيست. مي بايد از آنان پرسيد: 1) اين دعوي حکومت که شما مي کنيد دليلش چيست ؟ اگر دليلش داستان خلافت اسلامي است که امروز به يکبار از ميان رفته و بي زمينه گرديده. آن تيره هاي مرده که بهم پيوسته کشور بزرگ اسلامي را پديد آورده بودند و در زير سرپرستي خلافت زندگي مي کردند، امروز از هم جدا گرديده اند و هر تيره اي کشورِ جداگانه اي پديد آورده و زندگاني نژادي پيش گرفته. همين ايرانيان امروز به نام ايرانيگري مي زيند نه به نام مسلماني. از قانون هاي خود پيروي مي کنند نه از قانون هاي اسلام. عراقيان نيز چنينند، مصريان چنينند، سوريان نيز چنينند. پس کشور اسلامي نمانده که سخن از خلافتش رود. 2) حکومت را به کدام يکي از شما دهند؟ هزار تن که حکومت نتواند کرد. حکومت يا شوروي است و در آن حال بايد مجلسي برپا گردد، و يا استبدادي است و در آن حال بايد تنها به يک تن سپرده شود. شما کدام يکي را مي گوييد؟ 3) اگر حکومت را به شما سپارند آيا خواهيد توانست با «احکام» خود آنرا راه بريد؟ خواهيد توانست با زکات شتر و گاو و گوسفند و سهم امام سپاه آراييد؟ خواهيد توانست در چنين زماني با گماردن «قاضي» و «شرطي» کشور را ايمن گردانيد؟ 4) اين دعوي شما با مشروطه سازش نمي دارد. آيا چشم مي داريد که ايرانيان از آن دست کشند و به چهل سال پيش باز گردند؟ اينها پرسش هايي است که بايد پاسخ دهند. ملايان که پياپي به دولت فشار مي آورند و شکايت مي کنند، اگر دولت بدخواه توده و همدست ملايان نيست بايد اين پرسش ها را جلو آنها گزارد و پاسخ خواهد. اگر جناب آقاي بيات (و يا هر نخست وزيري که پس ازو بيايد) دلش به اين کشور بدبخت مي سوزد بايد به گشادن اين گره کوشد. ملايان مي پندارند که دولت تواند با زور جلو سخنان ما را گيرد. دولت بايد بفهماند که چنان نيرويي به او سپارده نشده، و آنگاه جلو دليل را جز با دليل نتوان گرفت. ما بارها شنيده ايم که ملايان از قم و تبريز و ديگر شهرها به اعليحضرت محمدرضا شاه تلگراف فرستاده از نوشته هاي ما شکايت کرده اند. درهمين عاشوراي چند روز پيش، کساني از تهران براي برآغالانيدن ملايان قم رفته بودند، و چون اعليحضرت به قم رفته جلوش را گرفته شکايت و هاي هوي بسيار کرده اند. ما پيشنهاد مي کنيم اعليحضرت در برابر شکايت همين پاسخ را دهند. يا بهتر از آن، بفرمايند که ملايان نمايندگاني فرستد تا نشستي در دربار يا درکاخ سفيد برپا گردد و در اين زمينه گفتگو رود و کار يکسره گردد. از دو حال بيرون نيست: يا ملايان آن داعيه ها را در باره حکومت مي دارند و شاه کشور و نخست وزير و وزيران و نمايندگان پارلمان و ديگران را غاصب و جائر مي دانند و ماليات دادن را حرام مي شمارند، و يا اينها هيچکدام نيست و ما به آنان تهمت مي زنيم. اگر آن يکيست که هر آيينه بايد به پرسش هاي ما پاسخ دهند و هر دليلي دارند باز نمايند، و اگر اين يکيست که دانسته شود و ايرادهاي ما خود بخود از ميان رود. ناچارم در اينجا يادآوري کنم که چه اعليحضرت محمدرضا شاه و چه جناب آقاي بيات و چه هر نخست وزير ديگري، شاه اين توده و نخست وزير اين توده اند، و اين باينده ايشانست که بيش از همه و پيش از همه در پي آسايش و فيروزي اين توده باشند. چه شاه و چه نخست وزير حق ندارند توده را فراموش کنند و تنها در پي پيشرفت کار خود باشند. اين داستان ملاها امروز گرفتاري بزرگيست. اگر انگيزه بدبختي ايران سه چيز باشد يکي همينست. چه شاه و چه پارلمان و چه دولت نبايد آنرا آسان شمارند و سرسري گيرند و به ملايان رو دهند و مماشات کنند. اگر با ملايان مماشات خواهد شد پس مشروطه را رها کنند و باري مردم را از اين دو دلي و سرگرداني بيرون آورند. مشروطه را رها کنند و بيش از اين آبروي دموکراسي را نبرند. آخر در کجاي جهانست که مردم حکومتي را که مي دارند و در زير سرپرستي آن مي زيند «غاصب» و «جائر» شناسند و ماليات دادن به آنرا حرام، و به سربازي رفتن را گناه، و دزديدن از داراييش را حلال شناسند؟ چنين چيزننگ آوري در کجاي جهانست؟ آيا اينست معني دموکراسي که گرفته ايد و رها نمي کنيد؟ آيا جهانيان حق ندارند به اين توده بخندند؟ حق ندارند او را ننگ جهان مردمي شناسند؟ اين کوشش ها که ما پاکدينان آغاز کرده ايم و اين نبردي که با کيش شيعي و ديگر کيش ها مي کنيم بهترين کوشش و ورجاوند ترين نبرد است. اين کوشش و نبرد را مي بايست پيش از ما دولت آغازد، پارلمان آغازد. افسوس که نه آغازيده اند و اکنون به ما نيز همراهي نمي نمايند. کاري را که بايستي بود خود نکرده اند و ما را نيز آزاد نمي گزارند- آيا به اين چه نامي توان داد؟ دراين جمله ها بيش از همه روي سخنم با شاهنشاه جوان ايرانست، اعليحضرت درس خوانده اند و اروپا ديده اند و از همه چيز آگاهند. چرا از سود توده خود نا آگاهي مي نمايند؟ چرا راهي را که توانند رفت نمي روند؟ يک واژه «سياست» ما را قانع نخواهد گردانيد. اين واژه را وزيران بدخواه از خود تراشيده به گوش اعليحضرت رسانيده اند آن کدام سياست است که بدبختي بيست مليون توده را مي خواهد؟ آن کدام همسايه است که با اين آشکاري با ما دشمني مي نمايد؟ من سياستي نمي شناسم که ما را به چنين زبوني و بيچارگي ناچار گرداند. اگر هم چنان سياستي هست ما ناچار از پذيرفتن آن نيستيم. در جهان هيچ نيرويي نيست که بتواند ما را به غوطه خوردن در ميان آلودگي هاي «قرون وسطي» و بيرون نيامدن از توي آنها ناچار سازد. باز مي گويم. اين عنوان را وزيران بدخواه خائن از خود ساخته اند، خودشان اين توده را هميشه درمانده و بيچاره مي خواهند و چنين بهانه اي هم پديد آوردهاند. امروز بهترين سياست آنست که ما نيک شويم و سرپا ايستيم و با همسايگان اروپايي و آسيايي خودمان دست بهم داده به نيکي جهان کوشيم. امروز ايران در ميان موج هاي دو درياي بزرگ متلاطم افتاده و بهترين سياست (چه براي ما و چه براي ديگران) همانست که ما از اين گرفتاري ها رها گرديم و توده نيرومندي باشيم و در ميان آن دو دريا ديواري پديد آوريم و از بهم خوردن باز داريم. بيش از اين نمي خواهم از سخن خود دور افتم دولت به پرسش هاي ما از ملايان پاسخ خواهد، و اگر هوادار آنهاست خود بما پاسخ دهد. دولت اگر مي خواهد ما آنرا، همچون دولت ساعد، بدخواه اين کشور نشناسيم به اين پيشنهاد ما ارجي گزارد و با ما با منطق پيش آيد. آقاي دشتي در گفته هاي خود قانون اساسي را به رخ ما کشيده و مي دانيم که ديگران نيز خواهند کشيد. ما نمي دانيم چرا آقاي دشتي از دانسته هاي خود چشم مي پوشد. آقاي دشتي نيک مي داند که اين قانون اساسي چگونه پديد آمده: قانون را از فرانسه گرفته و براي خاموش گردانيدن آشوب ملايان چند پينه ناجوري هم به آن زده اند. آن اصل دوم را حاجي شيخ فضل الله پيشنهاد کرده و به آن قانون افزوده شده که نوشته حاجي شيخ فضل الله با خط خودش اکنون در دست من است. ما از اين مي گذريم: بسيار نيک، قانون اساسي مذهب شيعه را مذهب رسمي ايران گردانيده. ولي مذهب شيعي که با حکومت مشروطه که پايه و بنياد آن قانون است نمي سازد چه بايد کرد؟ آيا بايد همچنان ايستاد و تماشا کرد؟ آيا بايد بيست مليون توده را فداي اصل قانون اساسي گردانيد؟ من از اين هم مي گذرم، همان قانون اساسي، مجلس و دولت را زمامدار مشروع اين کشور شناسانيده و اختيار قانونگزاري و ماليات بگيري و ديگر کارهاي کشور را به دست آنان سپارده. آيا پيشروان کيش شيعي اينها را مي پذيرند؟ همان قانون اساسي و ديگر قانون ها جايي براي ملايان در ميان توده باز نکرده و آنان را جز يک دسته مفتخوار نشناخته- آيا آنان به اين گردن مي گزارند؟ آقاي دشتي مگر شما شيعي مي باشيد؟ مگر شما نمي دانيد که از روي کيش شيعي به مجلس رفتن شما حرامست، پول گرفتنتان حرامست، قانون گزاردنتان حرامست، شما بدعتگزار هستيد و روز رستاخيز يکسر به دوزخ خواهيد رفت و تنتان با قيچي هاي آتشين بريده خواهد شد؟. . . آقاي دشتي مردم فريبي، آنهم با اين بي پردگي، بشما هيچ نمي آيد. اگر شما مي گوييد توده بايد همچنين در ناداني و بدبختي بمانند بلکه رفته رفته نادانتر و بدبخت گردند و ما يکدسته برگزيده دست بهم دهيم «و در زير سرپرستي ديگران» آنان را راه بريم، چنانکه يکبار ديگر گفته ام اين فلسفه شما بسيار کجست. شما اگر مردي نيکخواهيد بايد دلتان به اين ناداني و گرفتاري هاي گوناگون ديگر توده که کيش شيعي از بزرگترين آنهاست بسوزد و در آرزوي چاره به آن دردها باشيد. يک توده نادان و گرفتار را راه بردن آنهم با زبوني ها و سيلي خوردن ها که خودتان بهتر از ديگران مي دانيد، مايه سرفرازي براي شما نتواند بود. اين سخن که شما در پارلمان ايران هواداري به کيش شيعي (يا بهتر گوييم به دستگاه ملايان) نموده ايد از نيکي هاي شما شمرده نمي باشد و سال هاي سال مايه بدگماني ها در باره شما خواهد بود. شما زيان بدآموزي هاي حافظ و سعدي را نمي دانستيد، آيا زيان آخوند بازي را هم نمي دانستيد؟ . . . يک چيز ديگر که مي بايد بگويم آنست که بسيار از ملايان (بويژه از آنان که در نجف و کربلا و سامره مي باشند) زيان کارهاي خود را نمي دانند، و اگر بدانند به اين اندازه که هست نمي دانند. هريکي از آنان از جواني در رشته ملايي به درس خواندن پرداخته و گام به گام پيش رفته، و همچون کرم پيله که تارها بگرد خود تند، او نيز از خوانده ها و شنيده ها چهار ديواري در پيرامون انديشه و فهم خود پديد آورده و روزنه اي که از آن به جهان بيرون تواند نگريست باز نگزارده. اين است کمتر مي داند که چيزهاي ديگري هم هست. يک چيز بدتر آنکه آنان گمان ناراستي به دانسته هاي خود نمي دهند و باينده خود مي شمارند که به هيچ سخن ديگري گوش ندهند. دليل آوردن و داوري خرد را پيش کشيدن نيز در اين زمينه بيهوده است. زيرا آنچه خرد است به گمان آنان «ناقص» است و «به درک مصالح و حقايق وافي» نيست. آنان چون گمان ناراستي به دانسته هاي خود نمي برند، اگر هنگاهي دليلي به زيان آن دانسته ها شنيدند بايد نپذيرند، بلکه بکوشند و پاسخي درست کنند. به هرحال بي گمان. . . بسياري از آنان از زيانکاري خود نا آگاهند مثلاً آقاي حاجي سيد ابوالحسن اسپهاني، من شنيده ام مردي ساده و نيکدل است و گمان بسيار مي رود که او هيچ نمي داند مشروطه چيست و چه نتيجه هايي از آن تواند بود، نمي داند که کيش شيعي از کجا برخاسته و امروز چه زيان ها بلکه آسيب ها از آن برمي خيزد. اينها را نمي داند و با دلي آسوده در نجف نشسته و دستگاه خود را پيش مي برد. . . . کوتاه سخت، همان علما خود سرگردانند. راهي را پيش گرفته و رفته و به يک تاريکي افتاده اند و در آنجا درمانده اند، و درهمان حال زيان هاي بسياربزرگي را به اين توده بدبخت مي رسانند. از آنسو در اين چند سال که ما به کوشش هايي برخاسته ايم و ايرادها به رفتار و حال آنان مي گيريم، چون از منطق بسيار دورند و از همه چيز نا آگاه مي باشند به يک دسته کارهايي برمي خيزند که براي کشور و توده مايه رسوايي است. مثلاً پارسال در تبريز به هنگام انتخابات افزار دست ممقاني و تقة الاسلامي و ديگر کانديدهايي گرديدند و به يک رسته وحشيگري هاي بسيار پستي که زشتي هاي «قرون وسطي» اروپا را به ياد مي آورد پرداختند در مراغه و مياندواب رفتار پست تري نمودند. کار به جائي رسيد که نمايندگان شوروي به کوشش برخاستند و به دولت اعتراض نمودند. امسال در تهران نقشه اي کشيده بودند که در محرّم همان وحشيگري را تکرار کنند. از دو هفته پيش در منبرها داد مي کشيدند و دروغ رسواي قرآن سوزاني را به مردم مي پراکندند. يکي از ملايان در مسجد سپهسالار عمامه به زمين مي زد و نعره ها بلند مي ساخت که روز يکم دي ماه قرآن را خواهند سوزانيد. آيا رسوايي نيست که چنين دروغي را پراکنده سازند؟ آيا اين نام قرآن را خوار گردانيدن نيست ؟ همان چند روز پيش بوده که در مسجد جامع با بودن جناب عالي که آقاي بيات ايد و آقايان وزيران ديگر، ملايي به روي منبر به سخنان ناسزايي در باره ما پرداخته. آيا اين به دولت برنمي خورد؟ آيا از جايگاه جنابعالي نمي کاهد؟ اين رفتار ناستوده آنان در برابر منطق است. آمديم که پاسخ مي نويسند درآنجا نيز رسوايي پديد مي آورند و سخنان زشت و بي فرهنگي را، که به آبروي کشور بيشتر بر مي خورد تا به ما، به رشته نوشتن مي کشند. بدگويي و بدنويسي از ما راه روزي براي بسياري گرديده. آخوندهاي بيکاري به نام آنکه آقاي حاجي سيد ابوالحسن ايشان را فرستاده و اجازه داده که «از وجوه شرعيه دريافت دارند و به دفع و ردّ اضلالات کسروي مجاهدت کنند» از شهري به شهري مي روند و در نشست ها و بر منبرها به زشتگويي هايي مي پردازند و با پراکندن دروغ هايي مردم را برمي آغالانند. . . از اين سخنان نتيجه آنرا مي خواهم که رفتار ملايان از هرباره به زيان کشور است. اگر دولت پيشنهاد ما را مي پذيرد اين پرسش هاي ما را به آنان فرستاده پاسخ طلبد، و يا نمايندگاني از علماي نجف و قم و ديگر شهرها بخواهد و نشستي در زير نگهباني خود برپا گرداند. آنچه ما مي دانيم نمايندگان خواستن و نشست برپا گردانيدن از هرباره بهتر است. زيرا چه بسا علما که سخناني را شنيده از زيان هاي بسيار بزرگ دستگاه و رفتار خود آگاه خواهند گرديد. چه بسا علما که به همراهي با مشروطه و زندگاني دموکراسي گرويده از آن دشمنيهاي آشکار که مي نمايند دست خواهند برداشت. گذشته از اينها گفتگو و کشاکشي که با ما پديد آمده با يک رويه ستوده و نيکي پايان خواهد پذيرفت. دراينجا هم مي گوييم: گرهيرا که با ناخن توان گشود چرا به دندان انداخته شود؟ ما هرچه مي انديشيم چنين نشستي را باينده مي يابيم. چنين نشستي جا در تاريخ ايران براي خود باز خواهد کرد و چه آقاي بيات و چه هر نخست وزير ديگري که زمينه براي آن آماده گرداند نام بسيار نيکي از خود در تاريخ يادگار خواهد گزاشت. با اين حال ما بروي آن پافشاري نمي نماييم. آنچه برويش پافشاري مي نماييم آنست که دولت با ما با منطق و قانون رفتار کند. کابينه ساعد با ما با نيرنگ راه مي رفت. به ملايان پشتيباني نشان مي داد و «سياست» را بهانه مي آورد. ولي آن کابينه بدخواهي مي بود و آشکاره به بدي توده و کشور مي کوشيد و آن رفتار را از هرکابينه اي چشم نتوان داشت. دولت اگر بخواهد که ما بدبختي و گرفتاري اين توده را در نيابيم، اين را ازو نتوان پذيرفت. اگر بخواهد که از ريشه هاي بدبختي و گرفتاري به جستجو نپردازيم اين را هم نتوان پذيرفت. اگر بخواهد که ريشه هاي بدبختي و گرفتاري را که جسته و يافته ايم بکندن نکوشيم اين را هم نتوان پذيرفت. اينها کارهايي است که هر مردي بافهم و باغيرت بايد کند و دولت را حق جلوگيري از آنها نيست. . . . دولت بيش از آن نتوانستي کرد که ما را به دادگاه و داوري کشاند. ما اينک با پاي خود به دادگاه آمده ايم و داوطلبانه داوري مي خواهيم. ما گفتني هاي خود گفته ايم و اکنون نوبت دولت است که به سخن در آيد. نوبت دولت است که بما پاسخ دهد.
____________________
بر گرفته از: دولت به ما پاسخ دهد، تهران، چاپخانه پيمان، 1323
------------------------------------------------------------------------------------------

پاره هائي از خاطرات زندگي کسروي*

من هرگز دوست نداشته بودم که مردي شناخته گردم و نامم به زبان ها افتد. ولي چون خواه و ناخواده افتاده بسيار بجا مي بود که تاريخ زندگانيم را خودم بنويسم که نياز نباشد ديگران بپرسند و بجويند و چيزهايي از راست و دروغ به دست آورند. از سوي ديگر کوشش هايي که در اين ده سال و بيشتر باهماد ما آغاز کرده ناچار يکدسته را دوستان و هوا خواهان، و يکدسته را دشمنان و بدخواهان من گردانيده و ديده مي شود گاهي سخني از زندگاني من به ميان مي آورند و هردو از راستي ها دور مي افتند. درچند سال پيش در يکي از روزنامه هاي مصر ستايش هايي از من کرده و دانش هاي بسياري را که من نمي دانم به نامم نوشته. از جمله مرا داننده بيش از ده زبان شناسانيده بود در حالي که چنان نيست و من جز چند زبان ترکي و فارسي و عربي و انگليسي و ارمني را نمي دانم و آنگاه دانش من «زبانشناسي» بوده نه زبان داني. (مقدمه)

* * *

از زمان بچگي تا شش سالگي جز تراشيدن سرم و رنجي که از آن راه مي بردم چيزي به ياد نمي دارم. اين سر تراشي در ايران تاريخچه اي داشته که به کوتاهي در اينجا ياد مي کنم: درزمان ساسانيان و در سده هاي نخست اسلام در ايران سر نمي تراشيدهاند. سپسکه پارسايان و صوفيانپيدا شدهاند و اينان (راست يا دروغ) از جهان رو گردانيده و از خوشي ها و آرايش هاي آن دوري مي جسته اند، از جمله سرهاي خود مي تراشيده اند. اين سر تراشيدن براي بدنما گردانيدن خودشان ميبوده. ولي کم کم نشانه پارسايي شمرده شده و به مردم خوشنما افتاده. کسي که مي خواسته توبه کند و به پارسايي گرايد پيش از همه موهاي سرخود مي تراشيده. سپس اين سرتراشي رواج يافته و همه کساني که دينداري و نيکوکاري مينموده اند سر تراشيده اند. شگفت تر آنکه اين زمان صوفيان بازگشته و گيس فروهشته اند. آن روزي که مردم گيس مي داشته اند اينان سر مي تراشيده اند و چون مردم سر تراشيده اند اينان گيس داشته اند. دو رنگي با مردم را مايه خودنمايي و شناختگي دانسته اند. در زمان ما در آذربايجان ملايان و سيدان و بازرگانان و بيشتر بازاريان و کشاورزان سر مي تراشيدند و آنرا براي خود بايا مي شماردند. اگر کسي از اينان سرنتراشيدي همه به نکوهش برخاستندي و ملايان اور را «فاسق» دانسته گواهي اش را نپذيرفتندي. ولي سپاهيان و درباريان و بيشتر روستائيان و بسياري از جوانان سر خود را تراشيده از پشت سر زلف مي گزارندي. بسيار نيز زلفهاي بيخ گوشي مي گزارندي که «پيچک» (برجک) ناميده مي شدي. باري من چون از يک خاندان ملاّئي و سيّدي مي بودم از پنج سالگي سر مرا تراشيدند و اين کار چون رنج مي داشت و هر روزي که سلماني براي تراشيدن سرم آمدي به من دشوار بودي از اين رو در يادم مانده است. در شش سالگي که پدرم به سفر رفته بود من چون مي ديدم که کساني از خويشان ما کتاب مي خوانند و نامه هائي که از پدرم مي رسد مي خوانند، آرزو مي کردم من نيز توانستمي. چون مادرم مي گفت «بايد به مکتب بروي و درس بخواني تا خواندن اين ها تواني» خواستار شدم که مرا به مکتب گزارند. يک روز مرا به مکتب بردند. ولي چون تابستان مي بود من آن روز تشنگي کشيدم و آب براي خوردن نيافتم و پس از نيم روز که آخوند خوابيد ديدم شاگردان مگسهارا مي گيرند و پرهاشان مي کنند و آزارشان مي رسانند. از اين کارها بدم آمد و از فردا ديگر به مکتب نرفتم. (صص7-6)

* * *

اين مکتب که مرا سپردند آخوند آن که ملاّبخشعلي ناميده شدي تنها قرآن خواندن را ياد دادي. خود او سواد ديگري نمي داشت و از زبان فارسي جز اندکي نمي دانست و چون دندان هايش افتاده بود گفته هايش با دشواري فهميده مي شدي. خطّش را هم جز خودش کسي خواندن نتوانستي. چيزي را که نيک توانستي و هنر او شمرده شدي چوب زدن به دست ها و پاهاي بچگان بودي. مردم نيز بيش از همه اين را خواستندي و فرهيخت (يا تربيت) بچه را جز در سايه چوب خوردن ندانستي. چون پدران خود بي سواد بودندي جز ارج کمي به درس خواندن و باسواد شدن پسران نگزارندي. بيشتر شاگردان شش يا هفت سال آمدندي و تنها قرآن خواندندي. برخي نيز به کتاب هاي گلستان و جامع عبّاسي و نصاب و مانند اينها گذشتندي. ولي کمتر فهميدندي و آخوند با دشواري درس دادن توانستي. چگونگي مکتب ها و بدي آن هارا در تاريخ مشروطه ياد کرده ام. در تبريز اين بدترين بود. با اين حال من از روزي که رفتم چون خواها و آرزومند ميبودم هر درسي را تا نمي فهميدم رها نمي کردم. اين بود تند پيش مي رفتم. الفبا را در يک هفته ياد گرفتم. گذشته از مکتب در خانه نيز خويشان به درس هاي من مي پرداختند و ياوري مي کردند. . . روزي به آخوند گفتم من هرروزي دوبار درس گيرم، پذيرفت و چند روزي رفتار کرد. ولي يک روزي که هنگام رفتن به ناهار مي خواستم درس پيش از نيمروز را پس بدهم . . . و فرصت نمي داشت با پرخاش گفت: «اين بدعت را تنها تو گزاشته اي. روزي دوبار درس چه معني دارد؟» اين را گفت و چوبي به پشتم زد. بار نخست بود که من تلخي ستميرا ميچشيدم. بسياردلشکسته شدم ولي به پدرمنگفته نهانداشتم. (ص 8)

* * *

در زمان ]پدرم[ کينه سني و شيعي بسيار سخت مي بود. بويژه در آذربايجان که در سايه جنگ هاي ايران و عثماني در زمان صفويان و کشتارها و تاراج هايي که شهرهاي آذربايجان درآن پيشامدها ديده بودند دل ها پر از کينه هاي سنيان مي بود و از برخي رفتار بسيار زشتي نيز سرزدي. مثلاً روز نهم ربيع الاولي را به گمان آنکه روز کشته شدن خليفه دوم بوده جشن گرفتندي و به يکرشته کارهاي خنگ و سبک مغزانه برخاستندي. بيش از همه طلبه هاي مدرسه ها و ملاّيان لگام گسيختگي کردندي. به نوشته مجلسي « تا سه روز خامه برداشته مي بود و گناهي ننوشتندي» از آن سوي در تبريز لعنت چيان مي بودند که کارشان گرديدن در بازار و نام هاي مردگان هزارساله را بردن و نفرين فرستادن مي بود، و از اين راه نان خوردندي. اين لعنت چيان بازماندگان "تبرّائيان" زمان صفوي مي بودند. در زمان صفوي که آتش کينه در ميان شيعي و سني فروزان مي بود يکدسته از درويشان پيدا شده بودند که جلو اسب اميران و وزيران افتادندي و نام خليفگان سه گانه و ديگران را به زشتي بردي. اين گونه ناداني ها را از ايران جنبش مشروطه پاک کرده است، و اين است ايرانيان بايد پاس آن جنبش را دارند. (ص 11)

* * *

. . . چون در ايران عدليه بنياد نهادند تا ديرزمان قانوني نمي داشت. سپس مشيرالدوله قانون «اصول محاکمات» فرانسه را به کمک ترجمه عربي آن ترجمه کرد و به کميسيون مجلس برده شد. درآن کميسيون سيد حسن مدرّس که نماينده علما مي بود ايستادگي نشان داد زيرا از روي کيش شيعي داوري (قضاوت) ويژه مجتهدان است و اين قانون با آن به يکبار ناسازگار ميبود. از آن سوي عدليه هم بايستي بود. زيرا در ايران مشروطه را بيش از همه براي داشتن عدليه خواسته بودند. مردم از همان محکمه هاي مجتهدان به ستوه آمده به طلب "عدالتخانه" برخاسته بودند که به خواستن مشروطه انجاميده بود. پس چه بايستي کرد؟ براي چاره جويي هفت ماده اي نوشتند که مي بايد گفت: پينه زدند: زيرا به يکبار ناسازگار مي بود. يکي از آن ماده ها را چنين نوشتند: « اگر مدّعي و مدّعي عليه به رسيدگي عدليه تراضي نکنند محکمه بايد رسيدگي را به محضر شرع احاله کند.» با اين ماده آنرا مي فهمانيدند که شريعت جعفري به همان نيرو که مي بوده هست و اين دادگاهها که وزارت عدليه برپا گردانيده «محاکم شرعي» نيست. بلکه خود "محکمه" نيست. چند تني بيکار آنجا نشسته اند. اگر مدعي و مدعي عليه خودشان خواستند و خرسندي دادند توانند رسيدگي کرد و زياني هم نخواهد داشت، زيرا عنوان "حکميت" پيدا خواهد کرد که شريعت جعفري هم اجازه داده. ولي اگر يکسو ناخرسندي نمود آنها ديگر حق ندارند که رسيدگي کنند. اين حق "محکمه" است که آنها نيستند. پس چکار بايد کرد؟ بايد پرونده را بست و با "طرفين" به محضر شرع فرستاد. محضر شرع کجاست؟ خانه هاي ملاها.مي خواستند کاري کنند که به «شريعت جعفري» برنخورد. اينکه شما شنيده ايد «شتر سواري دولا دولا نمي شود» اين ها مي خواستند نشان دهند که «ما کرديم و شد.» مردمي به شورش برخاسته و قانون ها از فرانسه آورده و اداره ها در سراسر کشور برپا گردانيده به هزارها کسان ماهانه مي پردازد، و ناگهان همه آنها را فراموش گردانيده به ياد «شريعت جعفري» کهن مي افتد که مباد آنکه کاري شود و به آن بربخورد. (صص153-151)

* * *

در[تهران] نخست کوشيدم کاريبرايخود پيداکنم و بهتردانستم ازوزارتفرهنگ کار خواهم. روزي به آنجا رفتم. آقاي علي اصغر حکمت رئيس کارگزيني مي بود و از دانسته هاي من مي پرسيد و چون مرا با عمامه و عبا مي ديد نميتوانست باور کند که انگليسي مي دانم. گفت: «حاضريد کسي شما را امتحان کند؟» گفتم: «نخستآن کس را امتحان ميکنم و سپس امتحان ميدهم.» گفت: «چطور؟» گفتم: «در ديکسيونرهاي انگليسي 450000 کلمه هست که يک انگليسي دان بيش از ده هزار آنها را نخواهد دانست و نبايد بداند. اکنون کسي که بخواهد مرا بيازمايد چه بسا از آن کلمه هاي ديکسيونري برگزيند و بخواهد مرا درمانده وانمايد. اينست بهتر است من پيش افتم و او را درمانده وانمايم.» گفت: «همين خود آزمايش است و پيداست که شما انگليسي را مي دانيد.» سپسکمي هم با انگليسي با هم سخن گفتيم. (ص104) * * * عدليه در ايران که پس از مشروطه بنياد يافت بيشتر کارکنان او از درباريان ميبودند. سپس کم کم ملايان به آن درآمدند. درآن زمان هرکس که بيکار بودي و از عدليه کار خواستي و يک سپارشي از فلان مجتهد يا از بهمان وزير آوردي کار به او دادندي. بويژه اگر عمامه اي از سياه و سفيد بسر داشتي. اينست در عدليه بسياري از داوران بي دانش مي بودند که نه قانون دانستندي و نه فقه. اين داستان را منصورالسلطنه به من گفته است: سيدي مي بود اسپهاني که سالها در دادگاه ها مي بود و سپس بيکارش گردانيده بودند. منصورالسلطنه ميگفت: روزي آمد به نزد من و از بيکاري به گله پرداخت. گفتم: من کاري براي تو به انديشه خواهم گرفت. پس از چند روز دستور دادم "ابلاغ" مدير دفتري اسپهان را برايش نوشتند و فرستادند . فردايش ديديم با حال خشم آمد که «آقا من آن قدر سواد ندارم که دفتر را اداره کنم. من گفتم در محکمه کاري به من رجوع کنيد که بنشينه و رأي دهم.» مي بود در ميان داوران کسي که "حسن" را "هسن" مي نوشت، و اگر قانون را به جلوش گزارندي خواندش با دشواري توانستي. (صص145ُ146-)

* * *

]در سال 1290ش[ درتابستان ستاره دُمدار "هالي" که در کتابهاي ستارهشناسي بسيار بنامست پديدار گرديده بود. در هنگامي که سخن از بازگشت محمدعلي ميرزا مي رفتي و هرکس بيم جنگ و خونريزي مي داشتي، اين دمدار پديد آمده يک رشته گفتگوها نيز از برخوردن آن به زمين و نابودي جهان به ميان آمده بود. ولي من از آن ستاره خوشنود مي بودم. شب ها به پشت بام رفته به تماشايش مي پرداختم، و اين ستاره و داستانش بود که مرا به دانش هاي اروپايي راه نمود و از آنها آگاهم گردانيد. چگونگي آنکه صرف و نحو عربي که خوانده بودم پس از دست کشيدن از درس کتاب هاي عربي بدست آورده مي خواندمي و گاهي مشق عربي نويسي کردمي. طلبه ها که در مدرسه هاي کهن درس خواندندي خواستشان ياد گرفتن زبان عربي نبود. خود صرف و نحو را دانشي دانسته تنها به آن بس کردندي از اينجاست که پس از سال ها صرف و نحو کتاب عربي نتوانستندي خواند، يک نامه عربي نتوانستندي نوشت ولي من به اينها نيز پرداخته بودم. از اين رو هر کتاب عربي بدستم افتادي با خوشنودي مي خواندمي روزي يک شماره مهنامه «المقتطف» مصر بدستم افتاد. گفتاري درآن درباره دمدار هالي مي بود. داستانش را مي نوشت که نخست دمدار است که حساب گردشش را دانسته اند و اين دمدار هر 75 سال يکبار باز مي گردد. آخرين بار در سال 1835 آمده بود و اينک در اين سال 1911 نيز بازگشته است. سپس از پيدايش هاي گذشته او سخن رانده نشان داده بود که هرباري که پيدا شده مايه بيم و ترس مردم بوده. خواندن اين گفتار نا دانسته هاي چندي را به من دانسته گردانيد، از يکسو دانستم در مصر چنين مهنامه هاي ارجداري هست که بايد بدست آورم و بخوانم. نيز دانستم که «ستاره شناسي» در نزد اروپاييان جز آنست که در دست ماست. در مدرسه طالبيه گاهي درسي نيز از هيئت بطلميوسي» گفته شدي. من نيز گاهي به آن گوش داده و خود به «تشريح الافلاک» شيخ بهايي و شرح چغميني و مانند اينها پرداخته بودم. ولي در آن چنين زمينه اي که ستاره شناسي به حساب گردش دمداران پردازد سراغ نمي داشتم. همين مرا واداشت که به جستجوي دانشهاي اروپايي روم و کتاب هايي بدست آورم. گاهي نام فيزيک و شيمي شنيده بودم و اين بار به آرزوي دانستن آنها افتادم. نخست کتابي را که بدست آوردم و خواندم کتابي است که به نام «هيئت طالبوف» شناخته گرديده و تاکنون چند بار چاپ يافته. اين کتاب را به فرانسه فلاماريون دانشمند بنام فرانسه اي نوشته. «ستاره شناسي» را با زبان ساده و شيريني که بي آموزگار توان فهميد باز نموده. سپس آنرا به روسي ترجمه کردهاند و طالبوف ترجمه به فارسي کرده. چنان که کتاب استادانه نوشته شده ترجمه اش نيز استادانه بوده. من از خواندن آن لذت بسيار بردم و بارها آن را از آغاز تا انجام خواندم و از اين که در اروپا دانش به چنان راه روشني افتاده خشنود گرديدم. (صص44-43)

* * *

. . . مرا با زور و فشار ملا گردانيده بودند. ولي خود در رنج سختي مي بودم. گذشته از آنکه بسيار شرمنده مي شدم و گاهي بالاي منبر خود را ميباختم. بارها با خود انديشيده مي گفتم: از اين کار چسودي مرا يا مردم را خواهد بود؟ ملايان ديگر چيستند که من باشم؟ بخود بايا مي شماردم که انديشه کار ديگر ديگري کنم. از آن سوي ملايي که داماد حاجي مير محسن آقا گرديده بود و گفتم که با من رشک مي ورزيد اين بار به دشمني آشکار برخاسته از سخناني که مايه شکست ملايي من باشد باز نمي ايستاد. مرا «مشروطه چي» خوانده به دلسردي مردم ميکوشيد. آنگاه در همان روزها دو برادرم را که کوچکتر مي بودند و چون در هکماوار مکتبي يا دبستاني نمي بود بيدرس مانده بودند به دبستان "نجات" در درون شهر فرستادم. اينان که همچون ديگر سيد بچه ها عمامه بسر نمي گزاردند و شال سبز نمي بستند خود گناهي مي بود چه رسد به آنکه به دبستان ميرفتند و درس هاي تازه مي خواندند. اينها عنوان نيکي در دست آن ملا مي بود. از آن سوي من خود به شيوه ملايان رفتار نمي کردم. چنان که گفتم عمامه سترک شول و ويل بسر نمي گزاردم، کفش زرد يا سبز به پا نمي کردم، شلوار سفيد نمي پوشيدم، ريش فرو نمي هليدم. کفش هاي پاشنه دار و جوراب هاي بافت ماشين به پا مي کردم، شال کمرم را سفت مي بستم. اينها به جاي خود که چون چشم هايم ناتوان گرديده بود با دستور پزشک آيينک (عينک) بچشم ميزدم، و اين عينک زدن دليل ديگري «به فرنگي مآبي» من شمرده مي شد. اينها با "عدالت" که شرط پيشنمازي و ملايي مي بود نمي ساخت. از اين هم گذشته بارها در مسجد و در جاهاي ديگري به دروغگويي هاي روضه خوانان ايراد مي گرفتم که به گفته آن ملا « به دستگاه سيدالشهاداء برميخوردم». خود نيز بالاي منبر در پايان موعظه روضه نخوانده مردم را نميگريانيدم. اينها رويهم آمده مايه دلسردي مردم مي گرديد، و من خشنود مي بودم که دير يا زود آن طوق از گردنم باز شود. اين است تا مي توانستم خود را ازکارهاي ملايي به کنار مي گرفتم. تنها به بزم هاي عقد (براي خواندن عقد) رفته از کارهاي ديگر خودداري مي نمودم، با آنکه پس از درآمدن به ملايي جدا سري نموده راه بردن خانواده را به گردن گرفته بودم و با اين حال بي پولي و تنگدستي فشار سختي ميداد، نمي توانستم خود را به کارهايي که ملايان کردندي وادارم. بويژه که هميشه وصيت پدرم را به ياد مي آوردم. (صص 41-42)

* * *

بايد دانست يکي از دشواري هاي جهان داستان زبان است. در جهان با چند صد زبان سخن گفته مي شود و تيره ها هرکدام زبان جدايي مي دارند. اين دشواريهايي در زندگاني پديد آورده. امروز شما اگر بخواهيد به اروپا سفر کنيد و در همه جا بگرديد و با همه مردم بياميزيد ناچار خواهيد بود ده و پانزده زبان ياد گيريد و پيداست که آن بسيار دشوار است. بارها دو تن بهم مي رسند و ميخواهند بهم سخن گويند چون زبان هاشان يکي نيست نمي توانند. اکنون راديو يکي از افزارهاي زندگاني گرديد. اگر جدايي زبان ها نبودي ما توانستيمي به دستياري آن سخن همه تيره ها را بشنويم و از رازهاشان آگاه کرديم. در سده گذشته نيکخواهاني در اروپا و آمريکا اين دشواري را به ديده گرفته چنين انديشيدند که بهتر است که در جهان يک «زبان دوم» باشد. به اين معني که زباني برگزيده شود که همه مردم در آسيا و اروپا و ديگر جاها آنرا يادگيرند و دو تن بيگانه که بهم مي رسند با آن زبان سخن گويند. هر مردمي زبان بومي خود را نگهدارند و در ميان خود بکار برند. ولي زباني نيز براي سخن گفتن با بيگانگان ياد گيرند. اين انديشه نيکي بود و همه پذيرفتند. ولي چون خواستند زباني را برگزينند دانسته شد هيچيکي از زبان هايي که بوده و هست زبان دوم نتواند بود. بدو شوند: يکي آنکه اين زبان ها دشوار است و براي يادگرفتن هريکي دست کم بايد دو سال و سه سال کوشش بکار برد. ديگري آنکه هريکي از آنها زبان يک دولت است که اگر برگزيده شود دولت هاي ديگر گردن نگزارده بکارشکني خواهند کوشيد. زبان هاي مرده لاتين و يوناني نيز اين حال را مي دارند زيرا لاتين زبان کليساي کاتوليک و يوناني زبان کليساي ارتودکس است که هر کدام که برگزيده شدي هر آينه پيروان کليساي ديگر نپذيرفتندي. پس از گفتگوها بي گمان گرديد که بايد زباني ساخته شود. اين بود دانشمندان زبانشناسي بکار افتادند و زبان هاي بسياري ساخته شد که بهتر و شناخته تر از همه اسپرانتو بود. اين زبان را دکتر زمانهوف که از مردم لهستان مي بود ساخته و مي بايد گفت هنرنمايي کرده. اين زبان بيش از شانزده قاعده ندارد و آنها چندان ساده است که هر کسي در نيم ساعت بلکه کمتر ياد تواند گرفت. براي سخن گفتن به بيش از هزار ريشه نياز نيست که هرکسي تواند در چند روز بداند و به ياد سپارد. رويهم رفته براي يادگرفتن آن بيش از يک ماه تباه نبايد کرد. زباني با اين سادگي و آساني چندان درست و رساست که با درست ترين زبان هاي جهان (انگليسي و آلماني و فرانسه و عربي) گام به گام مي رود. در اندک زماني اين زبان در همه جا شناخته گرديد و هواداراني پيدا کرد. زمانهوف براي پيشرفت آن به بنيادگزاري هايي برخاست که در اينجا فرصت گفتگو از آنها نيست. من اين زبان را خودم خوانده و يادگرفته بودم. پس از بازگشت از تهران با يکي از ارمنيان که از اسپرانتيست هاي ديرين مي بوده آشنا گرديدم و چنانکه گفتم به همراهي او و ديگران انجمني برپا گردانيديم. اسپرانتو اکنون از پيشرفت باز ايستاده. بلکه مي توان گفت به پسرفت آغاز کرده. اميد آنکه اين زبان فيروزي يابد کم است. ليکن انديشه زبان دوم خود از انديشه هاي نيکخواهانه جهان است و هرآيينه پيش خواهد رفت. اين است من هوادار آن بودم و مي باشم و خواهم بود. (صص122-123)

* * *

وکلاي عدليه بيشترشان از آخوندي يا از ورشکستگي به آن کار آمده هشتاد درصدشان کسان پستنهاد ودو رو مي بودند. اين شيوه آنان مي بود که يک داور تا بر سر کار است به او چاپلوسي ها کنند و پررويانه همبستگي نشان دهند، ولي همانکه از سرکار برخاست سلامش را نيز نگيرند. از روزي که من به شعبه يکم رفتم رفتار آنان مرا سخت مي آزرد. مي آمدند و به ستايش ها مي پرداختند و چاپلوسي ها مي کردند. تندي کارهاي من و بي پروايي که با زورمندان مي نمودم عنواني در دست ايشان مي بود که شيوه پست خود را بکار زنند. اين بود ناچار شدم که به جلوگيري کوشم. آگاهي دادم که «چون ستايش قاضي در روبرويش و چاپلوسي با او تصرف در انديشه هاي او و خود نوعي از رشوه است هر وکيلي که در محکمه به ستايش چاپلوسانه پردازد به عنوان بداخلاقي تعقيب خواهد شد». مردي مي بود به نام روشن ضمير که شاگرد فاضل الملک، و خود وکيل اداره "سجل احوال" مي بود. مردک همان که از در رسيدي و سلام دادي آغاز کردي: «ديشب در فلانجا بوديم. صحبت حضرت آقاي کسروي را مي کرديم...»بارها جلوش گرفتم. روزي گفت: «پس ما اداري وظيفه نکنيم؟.»گفتم: «اين اداي وظيفه نيست که مي کنيد. اگر شما مرا به نيکي مي شناسيد در درون دل خشنود باشيد، نيمه شب مرا دعا کنيد». چون از دادگاه بيرون رفت رويم به شرافتيان گردانيده گفتم: «خدا مرا نگه دارد از شر اين مرد. روزي که از پشت اين ميز برخاسته ام، نخست کسي که به من توهين خواهد کرد اين خواهد بود». گفتم:« اين پيشگويي نيست. اين در نهاد مردان پست روان نهاده شده که چون کسي را نيرومند ديدند بي اختيار به چاپلوسي پردازند، و چون از نيرو افتاد بي اختيار کينه جويند و از در بدخواهي و بدگويي درآيند». اين پيش بيني من بسيار بجا مي بوده. آن روزي که از عدليه بيرون رفتم وآن هايهوي درميان مي بود فردايش که روز نخست بيکاريم بود همان مردک مرا جسته و چون از خانه بيرون نرفته بودم نيافته، يکه کاره بسر مدرس زاده رفته با زبان او پيام هاي نيشدار فرستاده بود. مدرس زاده چون با من گفت. گفتم: «خدا را سپاس که او را نيک شناخته بودم». صص 298-297

* * *

چيز ديگري که مي بينم به زبان ها افتاده داستان ترياک است که من کشيده ام يا مي کشم. اين را هم يکي نوشته و ديگران پياپي ازو برمي دارند و مي نويسند. چون در باره آن هم ياران پرسيده اند پاسخ مي دهم: همه مي دانيد که ترياک در توده ما رواج داشته، من هم با آن برخوردي داشتهام ترياک چيز بدي است و به تن آدمي زيان آشکار مي دارد، ولي چيزي که سلب شرافت کند و يا ننگي باشد نيست. بدي هرچيزي را بايد به اندازه خودش دانست. نخست بار که من ترياک را ديدم و شناختم در شوشتر در زمان گرفتاري به جنگ مي بود. چون ما گرفتار مي بوديم و هر روز کارمندان عدليه به خانه من آمدندي و در شوادن (زيرزميني) با هم بسر برديمي يکي دو تن از آنان ترياک کشيدندي. چون گاهي به من نيز تعارف کردندي مي پذيرفتم و مي گرفتم. سپس که به تهران آمدم چند بار در خانه هاي ملک الشعرا و وحيد دستگردي همان رفتار تکرار شد. يکبار هم در تبريز در خانه حاجي حسين آقا کمپاني ميهمان ميبوديم و پس از ناهار ديدم يکي دو تن بيخ گوشي سخن مي گويند. دانسته شد برخي ميهمانان ترياک خواهند کشيد و از من شرم مي کنند. گفتم: ترياک چيز شرم آوري نيست، چيز زيانمندي است. گفتند گرفتاري است پيش آمده، ولي ميکوشيم که کم گردانيم و از ميان ببريم. دراين جاهاست که کساني مرا در بزم ترياک يافته و ترياک کشيدن مرا ديده اند و همين دستاويزي شده که پياپي بنويسند. تو گويي من کاري پنهان کرده بودم که آنان پي برده اند و مي خواهند به آشکار اندازند، يا تو گويي من مي گويم هوسي نداشته ام و کارهاي هوسمندانه نکرده ام. من خود مي گويم: پيش از آنکه به اين راه درآيم هوسبازي ها نيز کرده ام، خدا را سپاس که هوسبازي هاي من از اين گونه بوده. خدا را سپاس که دشمنان ما که شب و روز مي کوشند که براي من ايرادي پيدا کنند بيش از اينها بدستشان نميرسد. (ص 341)
___________________
*برگرفته از: احمد کسروي، زندگاني من،، تهران، نشر و پخش کتاب، 2535