tile

ايران در دوران گذار



فرهاد خسروخاور

در ايران امروز دوجامعه در حال ستيز و کشاکش با يکديگرند: در سويي جامعه انقلابي سنگر گرفته که هنجارها و ضابطه هايش را نظام سياسي-ديني حاکم نمايندگي مي کند و در سوي ديگر، يک جامعه پسا انقلابي در حال تکوين است که آرزوهايي ديگردر سر مي پرورد و خواسته هايي برضد منافع و دلبستگي هاي نظام مطرح مي کند که بازتاب بخشي از آنها را در جنبش هاي اجتماعي جوانان مي توان ديد.رويارويي اين دو جامعه در چند سال گذشته شکل تازه و حادي به خود گرفته و به اعتبار نظام سياسي -فرهنگي برآمده از انقلاب آسيب فراوان زده است. مقاله حاضر به بررسي اين رويارويي مي پردازد.

انقلاب اسلامي و فرهنگ انقلابي
انقلاب اسلامي را به تعبيري مي توان سرانجام ناگزير نوسازي آمرانه جامعه ايران و ثمره مدرنيزه شدن غيردموکراتيک آن در دوره پهلوي دانست. انبوه عظيم مردمي که سر به شورش بلند کردند از ميان گروه هاي گوناگون اجتماعي برخاسته بودند: جوانان شهري وجواناني که از روستاها کنده و بسوي شهرها سرازير شده بودند، ميانسالان طبقه متوسط و طبقه پايين جامعه، افراد سنتي و هوادار مدرنيته. به سخن ديگر، شماري بزرگ از مردمي که در شهرها مي زيستند همه در برابر نظام سلطنتي بسيج شدند و تکيه گاهي در شخصيت آيت الله خميني يافتند و در اندک زماني به پيروزي رسيدند. اگر پيروزي مردم بر رژيم سلطنتي با چنان شتاب باور نکردني صورت گرفت به اين سبب نبود که رهبري انقلاب نويد برپايي نظامي ديني را مي داد بلکه از آن رو که رژيم حاکم مشروعيت اش را از دست داده بود. در واقع، جاي گرفتن آيت الله خميني در مقام رهبري انقلاب و پيروزي او تا حدود زيادي به دليل نا روشن بودن نظام جديدي بود که او نويد برپايي اش را مي داد. نظام سلطنتي بي آنکه بخواهد راه را براي انقلابيان هموار کرده بود و با جلوگيري از پديد آمدن احزاب و سازمان هاي سياسي مستقل، بي اعتنائي به خواست قشرهاي گوناگون طبقه متوسط براي مشارکت در عرصه سياسي، سرکوب احزاب و جلوگيري از ايجاد و رشد ديگر نهادهاي جامعه مدني راه گشاي انقلابيان شد.
امّا، جواناني که در انقلاب شرکت کردند در پي برپايي نظام سياسي دموکراتيک نبودند. خواست اصلي آنان نابودي نهادها و ساختار نظام پادشاهي بود و اين خواست به دو صورت در آرمانگرايي آنان بازتاب مي يافت. انبوه عظيمي از جوانان طبقه متوسط پايين زير نفوذ ايده هاي شريعتي و ديگر مبارزان اسلامي آن زمان از جمله آيت الله طالقاني، حجت الاسلام مطهري، آيت الله خميني بودند. آنان مذهب و مدرنيته را در قالب نوعي مطلق گرايي آرماني به هم مي پيوستند و آرمان شهرشان در هاله اي از ابهام پيچيده بود که درآن عدالت و آزادي، پيشرفت و سنّت، مدرنتيه و مذهب دست به دست هم مي دادند تا به گونه اي معجزه آسا بنياد کفر و ظلم و سرمايه داري و امپرياليسم و استکبار جهاني را براندازند و بهشت بريني بر روي زمين برپا کنند.
انبوه ديگري از جوانان با در آميختن مارکسيسمي سطحي با تئوري گروه هاي پيشتاز، آرمان جامعه اي بي طبقه را در سر مي پروراندند. اين دو نگرش ناپيوسته و آرمانگرا سرانجام بيان کوتاه و فشرده خود را در شعار «جامعه بي طبقه توحيدي» يافت که زمينه ساز وحدت جوانان اسلامي و مارکسيست در دوران طلايي پيش از انقلاب شد.
گروه هاي سنّتي جامعه نيز بر ضد نظام سلطنتي شوريدند. آنان نيز با دموکراسي بيگانه بودند. خواست اصلي شان "حق" بود که انباني است از مفاهيم سنتي مانند رابطه متعادل بالادستان و پايين دستان، رعايت حقوق قشرهاي پايين جامعه و نوعي نظام سياسي پدرسالار که در آن شاه يا رهبر مانند چوپاني است که رمه را به راه راست هدايت مي کند. در واقع خواست اصلي گروه هاي سنتي جامعه بازگشت به روزگار زريّن سنت بود که پس از اصلاحات ارضي و از هم پاشيدن روابط اجتماعي پيش مدرن ديگر ممکن نبود. البته برخي گروه هاي دموکرات نيز در جامعه بودند امّا در جوّ انقلابي آن روز ايران محلي از اعراب نداشتند. جنبش انقلابي، چنانکه گفتيم، نتيجه نوسازي آمرانه جامعه ايران بود. امّا اين جنبش به سهم خود جنبه ضد دموکراتيک نظام سياسي برآمده از دل انقلاب را شدت بخشيد.
دوران بيست ساله پس از انقلاب براي ايران مصيبت بار بود. جنگ طولاني و خانمانسوز با عراق بخش هاي عظيمي از مناطق جنوبي و جنوب غربي کشور را ويران کرد و با فرار مغزها و مهاجرت بخشي قابل ملاحظه از طبقه متوسط شهري از کشور، اقتصاد ايران به گونه اي روزافزون به درآمد نفت وابسته شد و سرانجام بي کفايتي زمامداران نظام جديد، نا آزمودگي آنان در زمينه روابط بين الملل و بيگانگي شان با واقعيت هاي اقتصادي، جامعه ايران را در سراشيب فقر و نابساماني و از هم گسيختگي اجتماعي قرار داد.
با اين همه، امروز جامعه ايران و در درجه نخست زمامداران کشور با پديده اي تازه، و از بسياري لحاظ مثبت براي آينده کشور، روبرو شده اند و آن ظهور نسل جديدي است که در برابر نگرش تماميت خواه سياسي و آرمانگرايي ديني قد برافراشته است. پيِدايش چنين نسلي را کسي پيش بيني نکرده بود. اين نسل از بطن انقلاب بيرون آمده؛ در مدارس پس از انقلاب درس خوانده و با برنامه هاي راديو و تلويزيون انقلابي و در فضاي فرهنگ انقلابي رشد کرده است. اين نسل از گذشته پيش از انقلاب تصوير روشني در ذهن ندارد و با جهان بيرون از کشور از راه ماهواره و فيلم و اينترنت، گزارش پدران و مادران خود و در بهترين حالت از طريق ايرانيان خارج از کشور تماس و ارتباط دارد. امروز، فرزندان انقلاب اعتباري براي نظام سياسي برآمده از انقلاب نمي شناسند. چنين تحول ذهني براي برخي انقلاب ها از جمله انقلاب فرانسه نيز پيش آمد. امّا در بيشتر انقلاب ها رُخ نداد. به عنوان مثال، انقلاب روسيه به دست نسل جديد برآمده از بطن انقلاب نابود نشد، بلکه براثر تضادهاي درون نظام سياسي حاکم از هم پاشيد.
اين مقاله کوششي است درجهت فهم اين نکته که چرا در ايران امروز و در اوضاع و احوال کنوني آن، انقلاب و بنيادهاي آن ارزش و اعتبار خود را در ذهن نسل جديد برخاسته از انقلاب از دست داده است.

نسل جديد و بي اعتبار شدن انقلاب
ايران مانند بسياري از کشورهاي جهان سوّم ترکيب جمعيتي بسيار جواني ِدارد. بيش از نيمي از جمعيت آن کمتر از 25 سال دارد، يعني در برگيرنده جواناني است که يا دوران پيش از انقلاب را نديده اند و يا در زمان انقلاب و هنگام فروپاشي نظام گذشته کودکاني بيش نبودند.
آرمانگرايي انقلابي در اين نسل باز توليد نشده است. با آنکه نظام آموزشي کشور سراپا زير سلطه فرهنگ انقلابي -اسلامي است امّا بسياري از جوانان هويّت خود را درآن نمي جويند. چند عامل مهم سبب شده است که آرمان هاي انقلابي در ذهن فرزندان طبقه متوسط نفوذ نکند. عامل نخست، تأثيري است که ايرانيان خارج از کشور در اين جوانان گذاشته اند. امروز بسياري از خانواده هاي طبقه متوسط ايران، خويشاوندي دور يا نزديک در خارج از کشور دارند. بيشتر اين مهاجران ارتباط خود را با ايران حفظ کرده اند و بسياري از آنان گه گاه با بستگان خويش که مقيم ايران اند، يا در ايران يا در کشوري ديگر، ديدار مي کنند. از راه اين ديدارهاست که داوري ها، ارزش ها و رفتار ايرانيان ساکن جوامع غربي، از اروپا تا آمريکاي شمالي و استراليا، کمابيش مستقيم و غيرمستقيم به اذهان اعضاي طبقات متوسط ايران راه مي يابد.
عامل دوم، مقاومت فرهنگي اين طبقات در برابر فرهنگ انقلابي -اسلامي است. آنان به رغم سلطه فرهنگي -سياسي نظام اسلامي بر راديو و تلويزيون و ديگر رسانه هاي همگاني در طي بيست و اند سال گذشته، توانسته اند هويّت خود را در مقام طبقه متوسط غير مذهبي يا مذهبي غير بنيادگرا حفظ کنند و مانع از آن شوند که ايدئولوژي انقلابي -ديني از راه کتاب هاي درسي و آموزش و تبليغ آموزگاران در مدرسه در ذهن فرزندانشان ريشه گيرد. رفتار روزمّره پدران و مادران در درون خانواده ها، ذهنيت انقلابي -ديني رسمي بيرون از خانواده را عملاً خنثي مي کند و فرزندان آنها را به سوي نوعي ذهنيت لائيک مي کشاند. تکنولوژي جديد را نيز نبايد از ياد بُرد که به سهم خود عرصه را بر مبلّغان و مدافعان رژيم تنگ کرده است. فيلم هاي ويدئويي، مخابرات ماهواره اي و اينترنت در بي اعتبار شدن تبليغات رسمي نقشي مهم داشته است.
عامل ديگري نيز در سست شدن ذهنيّت انقلابي-ديني تأثيري بسزا گذاشته و آن نگرش انتقادي انقلابيان سال هاي اول انقلاب به منطق و رفتار انقلابي است. همراه با لايه هاي متوسط لائيک که اندک زماني پس از انقلاب از ايدئولوژي و عملکرد انقلابي بيزار شدند، در چند سال گذشته بسياري از انقلابيان افراطي دوره قهرمان پروريِ انقلاب نيز به انتقاد از ذهنيت انقلابي -ديني پرداخته و همراه با گروه هاي لائيک يا مليون مذهبي به طرفداري از بازشدن نظام سياسي و به رسميت شناخته شدن جامعه مدني برخاسته اند. اينان که در دوران اوج گيري انقلاب از هواداران سرسخت اسلام انقلابي بودند اکنون اين نگرش را به نقد مي کشند و هم صدا با نيروهاي لائيک از نظام سياسي غيرديني طرفداري مي کنند. راست است که از «جامعه مدني ديني» سخن مي گويند امّا از توضيحاتي که مي دهند چنين برمي آيد که هوادار جداکردن دين از سياست و به رسميت شناختن جامعه در مقام رکن اصلي قانونگذاري هستند. براي اين گروه از روشنفکران، دين بايد به امري وجداني تبديل شود و حوزه عملش را به قلمرو روحاني ذهنيت آدمي محدود کند. گسترش اين نگرش تازه را بايد عامل ديگري در سست کردن پايه هاي مشروعيت نظام دانست، زيرا اين بخش از روشنفکران صاحب نظر مذهبي نيز در اين زمينه همانند نيروهاي لائيک خواستار ايجاد و تقويت جامعه اي هستند که صاحب اختيار و مسلط بر سرنوشت سياسي خود باشد. اين تحولاّت و گرايش ها در ميان جوانان، به ويژه در ميان قشرهاي تحصيل کرده و دانشگاهي سخت اثر گذاشته است. دانش آموزان و دانشجوياني که تا سال هاي اول دهه 1370 از فعاليت اجتماعي دوري مي جستند يا در نهادهاي زير سلطه دولت از ايدئولوژي انقلابي دفاع مي کردند، از ميانه همين دهه در باورهاي خويش به تجديد نظر پرداختند و رفته رفته به انديشه هاي شبه دموکراتيک روي آوردند. جنبش دانشجويي براي نخستين بار در نيم قرن گذشته، جنبه انقلابي و ضد دموکراتيک خود را از دست داد و به استقبال دموکراسي و جامعه مدني رفت.
به اين ترتيب، نسل جديد چه از راه نظام خانواده، چه به ميانجي ايرانيان خارج از کشور و چه زير تأثير تحولات فکري جامعه روشنفکري ايران، از شيوه تفکر انقلابي -ديني روي گردانده و به سوي نگرش بازتري گراييده است که براساس آن نظام سياسي مي بايد گريبان خود را از دست دين برهاند و به تعبيري خودمختار شود.

3 -افکار عمومي و تحول آن در دهه گذشته
يکي ديگر از علل عمده تحولات دهه گذشته ايران پديد آمدن افکار عمومي واقعي در جامعه است. تاريخ يکصد ساله مطبوعات در ايران نشان مي دهد که از زمان جنبش مشروطه خواهي تاکنون همواره بوده اند روشنفکراني که خواهان نظامي دموکراتيک در ايران باشند. امّا چنين روشنفکراني هميشه انگشت شمار بوده اند. وضع استراتژيک ايران در منطقه و نفوذ انگليس و سپس آمريکا در سياست داخلي آن و حاکميت نظام هاي استبدادي و ضد دموکراتيک و همجواري با شوروي و سرانجام، پديد آمدن حزبي وابسته به شوروي به نام حزب توده ايران، جملگي سبب گرايش روشنفکران ايراني به کمونيسم و ايدئولوژي هاي افراطي و سرانجام بنيادگراي اسلامي شد. تنور کمونيسم را روشنفکران دين ناباور تافتند و بذر بنيادگرايي اسلامي را گروهي از روحانيون و روشنفکران آخوند مسلک و روحاني تبار در جامعه پراکندند. جز در دوره هايي بسيار کوتاه مانند دوره نخست وزيري مصدق يا دوره چند ساله پس از شهريور20 در سراسر تاريخ نزديک به هشتاد سال گذشته، افکار عمومي ايران به طرز غريبي با انديشه و رفتار دموکراتيک بيگانه بوده است. روشنفکران که وظيفه شان حکم مي کرد مردم را با ارزش ها و قواعد مردمسالاري آشنا کنند، خود خواهان نظام هاي ضد دموکراتيک بودند.
امّا امروز، برپايه قرائن و شواهدي که از تحول فکري و فرهنگي جامعه ايران به ويژه نسل جوان آن در دست است، مي توان گفت که براي نخستين بار افکار عمومي به هم پيوسته اي با گرايش فکري شبه دموکراتيک در ايران پا گرفته است. به اين پديده از چند زاويه مي توان نگريست.
با روي کار آمدن جناح معروف به اصلاح طلب، وزارت ارشاد اسلامي که دستگاه رسمي سانسور فعاليت هاي فکري و فرهنگي بود با دادن جواز انتشار روزنامه و مجله به روشنفکران و ناشران به گشوده شدن فضاي بحث و داد و ستد فکري کمک کرد. از سوي ديگر، نسل جوان، چنانکه پيش تر نيز گفتيم، ناگهان قد برافراشت و خواهان بازشدن فضاي نفس گير پس از جنگ شد. همه اين عوامل دست به دست هم دادند و زمينه ساز جنبش هاي اجتماعي تازهاي شدند که کوشندگانِ اصلي آن ها جوانان دانشجو، روشنفکران، زنان و دختران جوان اند. اين جنبش ها از برخي جنبه ها با ديگر جنبش هاي اجتماعي ايران درقرن بيستم يکسره متفاوت به نظر مي رسند. در واقع، سه ويژگي عمده آن ها را از جنبش هاي پيشين جدا مي کند. نخستين ويژگي خودداري از خشونت است. تاکنون، خشونت در جنبش هاي اجتماعي جوانان وسيله اي مشروع در جهت رسيدن به هدف هاي جنبش به شمار مي رفت. جنبش هاي اجتماعي دانشجويان در زمان محمدرضا شاه و مبارزه گروه هاي چپ با نظام حاکم در آن دوره و به طورکلي نگرش حاکم بر روابط اجتماعي در آن زمان به ويژه در دهه پيش از انقلاب همه بر پايه اعتقاد به ناگزيري خشونت استوار بود. خشونت انقلابي، خشونت ديني و مرده ريگ سنّت هاي اجتماعي خشونت آميز، همه دست به دست هم داده بودند و راه را بر رفتارهاي بدون خشونت مي بستند. از ديد انقلابيان مذهبي و چپ غيرمذهبي، همان گونه که نظام براي ادامه حاکميّت خود و پيشبرد هدف هايش دست به خشونت و سرکوب مخالفان مي زد خشونت انقلابي نيز مجاز بود، چه اين خشونت مي توانست پايه هاي نظام را بلرزاند و راه براندازي آن را هموار سازد.
در روابط اجتماعي نيز کاربُرد خشونت مُجاز شمرده مي شد و عنصري از فرهنگ جامعه بود. وحشت از دخالت کارگزاران دولت در زندگي روزمرّه مردم جزء جدايي ناپذير روابط اجتماعي بود. گمان اين بود که حق فردي و اجتماعي جُز از راه خشونت به دست نمي آيد. امّا امروز چنين مي نمايد که کوشندگانِ جنبش هاي جديد اجتماعي از کاربُرد خشونت به عنوان اهرم اساسي رسيدن به هدف هاي اجتماعي و فرهنگي خودداري مي کنند. چنين ذهنيتي در جامعه ايران تازگي دارد و علت اصلي آن را نه در دگرگوني هاي درون رژيم حاکم بلکه در تحول فکري نسل جوان بايد جُست. پيدايش افکار عمومي يکي از جنبه هاي مهم اين تحول فکري است. براي آنکه افکار عمومي پديد آيد خشونت بايد جاي خود را به بحث و جدل فکري و رابطه ميان ذهني بدهد. پيش فرض اصلي وجود افکار عمومي چون و چرا پذيربودن مباني هرنوع تفکر اجتماعي است. هيچ پديده قُدسي نمي تواند بيرون از قلمرو افکار عمومي قد برافرازد و خود را برجامعه تحميل کند. افکار عمومي نوپديد ايران در اوضاع و احوالي ظهور کرده که تمام رسانه هاي همگاني دردست گروه هاي انحصار طلب و ضد دموکراتيک است و درآن ها بر قدسيّت نظام بيرون از هرگونه رابطه ميان ذهني تأکيد مي شود و کسي نمي تواند در باره آن چون و چرا کند. در چنين وضعي است که شمار اندکي از رسانه هاي نوشتاري، که همواره با خطر سانسور و توقيف روبرو هستند، توانسته اند در ميان مردم مشروعيت پيدا کنند و عرصه را بر دستگاه تبليغاتي صاحبان قدرت و رسانه هايي مانند راديو و تلويزيون تنگ کنند. با گشوده شدن باب داد و ستد فکري و بحث درباره مسائل اجتماعي، بنياد مشروعيت گروه هاي حاکم که تسمه از گُرده مردم کشيده بودند، در افکار عمومي سُست شد. در پديدار شدن اين تحول روزنامه نگاران و روشنفکران نقش بسيار حساس و تعيين کننده داشتند. روزنامه نگارانِ تازه کار با امکانات اندک و روبرو با خطر سانسور و دستگيري توانستند، در مدتي کوتاه پس از انتخاب خاتمي به رياست جمهوري در سال 1376، به پشتگرمي مردم درباره بسياري از جنبه هاي قُدسي تفکر حاکم بحث و چون و چرا کنند و قدسيت مطلق را از آن بزدايند. گروه حاکم که فرض را بر ادامه قدرت خود به رياست جمهوري ناطق نوري گذاشته بود، پس از ناکامي وي درانتخابات چندي دچار بحران مديريت و حاکميت شده بود. در اين دوره بود که بسياري از مباني فکري حکومت انقلابي -ديني بي اعتبار شد. اگرچه اين دوران با سرکوب جنبش دانشجويي در سال 1377 پايان يافت، امّا ديگر جامعه ايران جامعه پيش از انتخاب خاتمي نبود. ذهن ها تغيير کرده بود و افکار عمومي در بي چون و چرايي قدرت حاکم و ادامه حيات آن به عنوان پديدهاي طبيعي و انکارناپذير ترديد مي کرد. حتي پس از تعطيل روزنامه ها و مجلّه ها، قوه قضائيه و نهادهاي سرکوبگر رژيم نتوانسته اند نيروهاي دموکراتيک را يکسره از ميدان به در کنند. روزنامه نگاران و نويسندگان معترض، به رغم محدود شدن امکاناتشان، سخن خود را همچنان به گوش مردم مي رسانند و ديدگاه هاي خود را در باره مسائل اجتماعي با سبکي تازه و در قالب استعاره بيان مي کنند. آنچه در اين فرايند اهميت دارد، پديد آمدن افکار عمومي و نهادي شدن آن است. گروه هاي فشار چه به ميانجي قوهّ قضائيه و چه از راه ارعاب و خشونت نمي توانند آن را مهار کنند. پديده مهم ديگري که زاده جنبش هاي اجتماعي جديد است از ميان رفتن روحيّه قهرمان پرستي و به عبارتي بي ارج شدن ايثار انقلابي است. مي توان اين پديده را نشانه ضعف يک جنبش اجتماعي بيانگارند. امّا در ايران با توجه به پيشينه اي که روحيّه قهرمان پرستي و افکار "مرگ زده" دارد و در آن بسياري از ارزش هاي والاي اجتماعي در برابر پذيرش مرگي استثنايي و قهرمانانه رنگ مي بازند و آرمانخواهي با «مُرده ستايي» در آميخته است، خودداري از قرباني شدن به عنوان "پيشتاز" يا "پيشاهنگ" يا هرعنوان ديگر و رويگرداني از مرگ آرمانگرايانه را مي بايد نشانه پيشرفت و امري مثبت شمرد.
در چند دهه پيش از انقلاب، ايدئولوگ هاي ديني با تفسيرهاي راديکال خود از تشيّع، انديشه هايي را در جامعه پراکندند که بر پايه آنها استقبال از مرگ و شهادت در راه آرمان هاي قدسي و در لواي اسلام يا کمونيسم، در ذهن جوانان کشور به ارزشي والا تبديل شد. اين نگرش فرهنگي، که مرگ انقلابي را براي دستيابي به حق درآينده اي نامعلوم و دور از دسترس ارج مي نهاد، از پديد آمدن هرگونه رابطه ميان ذهني و زمينه بحث و گفت و گو در باره مسائل اجتماعي جلوگيري مي کرد. با شهادت انقلابي ديگر جايي براي بحث و داد و ستد فکري باقي نمي ماند. اين نگرش آرمانگرا خواسته هايش را مطلق مي انگاشت و سنجش آنها را در بازار تبادل آراء و عقايد در جامعه برنمي تابيد. رسيدن به هدف هاي انقلابي از راه پذيرش مرگ جامعه را در برابر عملي انجام شده قرار مي داد و بحث در باره آن را ناممکن مي ساخت. اين نگرش است که امروز اعتبار خود را در ذهن نسل جوان کنوني کمابيش از دست داده. ديگر کمتر کسي را مي توان يافت که مسحورش باشد و آن را تنها راه گرفتن حق در جامعه بداند.

4- فردّيت جديد
اساس اين نگرش اجتماعي تازه با ظهور فرديّت جديد در ميان نسل پس از انقلاب هرچه بيشتر استوار شده است. در دوران پيش از انقلاب جز قشرهاي اجتماعي نوپا و مرفه، اکثريت مردم جامعه با فرديّت بيگانه بودند و در چارچوب نظام سنتي مي زيستند. يکي از عوامل کشاکش مردم با قشرهاي اجتماعي جديد فرديّتي بود که نشانه خودخواهي و تکبّر اين قشرها شمرده مي شد. درمصاحبه هايي که در سال اول انقلاب با اعضاي طبقات پايين جامعه در شهرهاي بزرگ انجام شد، مصاحبه شوندگان اين اعتقاد را آشکارا برزبان مي آوردند. فرديت مدرن يعني بي اعتنايي به رابطه سنتي بالادست و پايين دست و پذيرفتن اين امر که فرودستان ضمن به رسميت شناختن حاکميت فرادستان بايد از آنان طلب ياري کنند. فردباوري قشرهاي اجتماعي جديد و مرفّه اين اعتقاد سنتي را زير پا مي گذاشت و برانگيزنده نوعي تضاد در جامعه بود که مارکسيست ها به خطا آن را تضاد طبقاتي مي پنداشتند. همين تضاد زمينه ساز پِديد آمدن گروه هاي حزب الله و کميته هائي شد که به کمک تهي دستان شهري طبقه متوسط را پس از انقلاب زيرفشار قرار دادند و بسياري از افراد اين طبقه را به جرم هاي واهي دستگير و زنداني کردند. و باز همين تضاد ميان زنانِ با حجابِ قشرهاي پايين جامعه و زنانِ بي حجاب قشرهاي متوسط به پيدايش گروه هايي انجاميد که به کمک دولت انقلابي سرکوب زنان مدرن را عهده دار شدند. شک نيست که اين تضاد هنوز هم در ميان بخش هايي از جامعه به قوّت خود باقي است امّا در ميان بيشينه قشرهاي اجتماعي شهري کاهش يافته و زمينه ظهور و نهادي شدن فرديت جديد را فراهم آورده است. امروز بيش از يک ميليون و نيم دانشجو در دانشگاه ها و نهادهاي آموزش عالي تحصيل مي کنند. اين پديده همراه با تجربه بيست سالِ گذشته سبب شده است که کشاکش هاي حاصل از مدرنيزاسيون و فردگرايي در جامعه کاهش يابد و نهادهاي انقلابي و دولتي نتوانند آنها را بهانه دست اندازي هاي خود به زندگي مردم قرار دهند. در قشرهاي پايين جامعه نيز فردگرايي ريشه اي قابل ملاحظه يافته است. گروه هاي انقلابي که با تکيه بر نهادهايي همچون بسيج يا جهاد سازندگي يکّه تاز ميدان بودند از نظر اقتصادي و سياسي ضعيف شده اندِ. افزون بر اين، با محدود تر شدن امکانات مالي دولت، سست شدن روحيه انقلابي پس از جنگ و درگذشت رهبر فرهمند انقلاب، آيت الله خميني، و تحول ارزش هاي اجتماعي و پيدايش مشکلات و تنگناهاي گوناگون و عوارض آن ها در زندگي روزمّره مردم، آرمانگرايي انقلابي جاي خود را به نگرشي واقع بينانه نسبت به امور داده آنگونه که رهبران سياسي ديگر قادر نيستند با وعده مردم را بسيج کنند و آنان را براي ماجراجويي هاي رژيم در عرصه جهاني به يکپارچگي فرا خوانند. شکست انقلاب در ايجاد يک نظام عادلانه اقتصادي و خلاّق را نيز بايد يکي از عوامل بي اعتبار شدن ايدئولوژي انقلابي دانست. اکنون به جاي آرمانگرايي انقلابي دهه گذشته، زندگي روزمّره اهميت يافته است. روزگاري که جوانان پُرشرّ و شور انقلابي، آرمان هاي انقلابي را به جاي مسائل روزمّره مي نشاندند و هرچه را که مربوط به مسائل اجتماعي و زندگي "عادي" بود با بي تابي انقلابي زير پا مي گذاشتند و آن ها را به عنوان نگرشي بي بهره از آرمان خواهي رد مي کردند سپري شده است. حتّي تا سال هاي اخير نيز در برابر ايثار انقلابي و مرگ افتخار آميز به عنوان راه حل قهرمانانه براي رسيدن به بهروزي، نيازها و دلمشغولي هاي مادي و معنوي زندگي عادي در جامعه جائي نداشت. جنبش انقلابي با تکيه بر ايدئولوژي ترک نفس براي رسيدن به مدينه فاضله اسلامي در عمل به نفي مسائل روزمّره مي پرداخت.
ارزيابي مجدد از مفهوم آزادي را نيز بايد مقوله ديگري از اين تحوّلات ذهني و اجتماعي دانست. درست است که آزادي يکي از خواست هاي نسل انقلاب بود که با شعار«استقلال، آزادي، حکومت اسلامي» به ميدان مبارزه با استبداد آمد. امّا اگر مفهوم آزادي را درگفتمان هاي سياسي آن روزگار بشکافيم مي بينيم که ربطي به آزادي دموکراتيک نداشت و منظور از آن آزادي سنتّي بود که درونمايه اش پايان دادن به فرديت قشرهاي جديد اجتماعي و برپايي نهادهاي سنتي و بازگشت جامعه به دوران پيش از مدرنيزاسيون کشور بود. گاه نيز منظور از آن آزادي به معناي مارکسيستي کلمه يعني پايان دادن به تضادهاي طبقاتي و ايجاد عدالت اجتماعي در جامعه اي بي طبقه بود که درآن گويا آزادي شهروندان خود به خود تضمين مي شود. چنين ديدگاه هايي در باره آزادي ريشه در زندگي روزمّره مردم نداشت. برآوردن خواست هاي طبقات سنتّي، درجامعه اي که بنيادهاي سنتي اش با اصلاحات ارضي دهه 1340 از هم پاشيده بود، ناممکن مي نمود. آرمان گروههاي مارکسيستي نيز درواقع برپايي جامعه اي بدون آزادي با دولتي سوسياليستي بود که براي استوار کردن خود ناگزير هرگونه آزادي فردي را انکار مي کرد.
امروز، امّا، خواست آزادي ريشه در زندگي روزمّره دارد. دختران و پسران جواني که نمي توانند رابطه اي عادي و معقول با يکديگرداشته باشند، هر روز به گونه اي شاهد دخالت هاي ناروا و بي جاي نهادها و کميته هاي گوناگون دولتي در روابط خصوصي و اجتماعي خود اند. براي آنان آزادي يعني بازداشتن دولت از دخالت و آمريت درروابط خصوصي و اجتماعي روزمره در جامعه اي که فرد را به عنوان رُکن اصلي خود به رسميت مي شناسد. نسل جديد تجربه نبود آزادي را در زندگي روزمره اش تعميم مي دهد و آزادي را به عنوان خواستي مشروع در زندگي سياسي و اجتماعي مطرح مي کند. به عبارت ديگر، خواست آزادي چه به صورت فردي و چه به صورت اجتماعي برخاسته از تجربه هاي زندگي روزمّره اين نسل است.
افکار عمومي در اين زمينه نقشي چشمگير به عهده دارد زيرا همان گونه که زيرپاگذاشتن آزادي فردي به بيداري هويّت فردي انجاميده است اکثر اعضاي جامعه نيز براثر تجربه تلخ پايمال شدن آزادي هاي اجتماعي و فردي در جامعه خواهان به رسميت شناختن هويّت و موجوديت مستقل خود و آزادي هاي وابسته به آن هستند. از همين روست که طلب آزادي هاي فردي و اجتماعي و سياسي در زندگي روزمّره به پيدايش افکار عمومي تازه اي انجاميده که ريشه در روابط اجتماعي امروزين دارد و آزادي هاي فردي و مدني را بي معنا و تهي از مضمون نمي داند و به آن ها ارج مي نهد. به سخن ديگر، برخلاف نسل گذشته که در انقلاب 1357 فرديت و زندگي اجتماعي عادي و روزمرّه را نفي مي کرد و با نگرشي آرمانگرا در پي مدينه فاضله اسلامي بود و براي هستي بخشيدن به آن حاضر بود خود و زندگي عادي اش را فدا کند، نسل جديد به نگرش آرمان خواهانه پشت کرده و به سوي خواسته هاي ملموس و جدايي ناپذير از زندگي اجتماعي روي آورده است.

5- تحولات درون خانواده
تحولات درون خانواده را بايد به يکي از عوامل مؤثر در شکل گيري و انسجام افکار عمومي شمرد. ساختار خانواده در ايران همواره بر پدرسالاري مطلق استوار بوده است. اگرچه واقعيت هاي اجتماعي به طور مطلق تابع اين سنّت پدرسالارانه نبود امّا ديد پدرسالارانه در مقام هنجاري نيرومند بر روابط ميان افراد چه در خانواده و چه در جامعه تأثير مي گذاشت. رابطه رستم و سهراب درشاهنامه، چنانکه ديگران نيز به آن توجه کرده اند، نمونه اي است از ماهيت اين هنجار. در اين داستان رستم به زندگي فرزندش، سهراب، پايان مي دهد. امّا در داستان اديپ به عنوان سرنموني از رابطه پدر و فرزند در جامعه هاي غربي، اين فرزند، يعني اديپ، است که ندانسته همچون رستم و مانند او ناخواسته پدر را مي کشد. درجايي پدر با کشتن فرزند پايه هاي قدرت اش را استوار مي کند و در جايي ديگر، فرزند باکشتن پدر خواست خود را به کرسي مي نشاند. بررسي هاي جامعه شناختي دردو دهه اخير نشان مي دهد که رابطه پدر و فرزند در نظام خانواده ايراني در حال زير و زبر شدن است. در دوره طلايي انقلاب اسلامي جز در ميان بخشي از طبقات متوسط شهري در شهرهاي بزرگ، نظام خانوادگي در ايران بررابطه سنتّي پدرسالار استوار بود. همان گونه که آيت الله خميني در مقام پدري خودرأي بر بالاترين مسند قدرت، آن هم قدرت مطلقه و نامحدود، قرار گرفت و در پيشبرد مقاصد خويش به فرزندانش هم رحم نکرد، پدر خانواده نيز خودکامانه برفرزندان خويش حُکم مي راند. فرهمندي رهبر بازتابي بود از رابطه پدرسالارانه در بطن خانواده ايراني.
در طي دو دهه گذشته از ميزان خودکامگي پدر در خانواده کاسته شده است. پدران امروز بيشتر از پدران نسل هاي پيشين به فرزندان خويش نزديک شده اند. درگذشته معمولاً پدر بود که درباره ازدواج دختران و پسران و کار و پيشه آينده آنان تصميم مي گرفت. امروز حتّي دختران جوان، به ويژه دختران دانش آموز و دانشجو، زيربار ازدواج هاي تحميلي نمي روند. بررسي هاي جامعه شناختي نشان مي دهد که بسياري از آنان درباره آينده خود با پدران و مادران شان به بحث و جدل مي پردازند و از راه گفت و گو رأي آنان را در بسياري موارد به ويژه در مورد ازدواج خود تغيير مي دهند. همزمان با اين تحول، پديده فرهمندي رهبر نيز کم و بيش ازميان رفته و امروز رابطه مردم با رهبران جامعه مانند زمان آيت الله خميني برپايه پدرسالاري مطلق استوار نيست و رهبران سياسي حتي محبوب ترين شان مانند خاتمي نيز ديگر نمي توانند اميدوار باشند که مردم چشم بسته بر همه تصميم ها و کارهاي آنان مهر تأييد زنند. بسياري از جواناني که همچنان از هواداران سرسخت خاتمي اند اغلب به برخي از تصميم ها و روش هاي او انتقاد مي کنند و به او نه به چشم پدر بلکه به ديده برادري بزرگ تر مي نگرند. در ساخت نمادين خانواده نيز پدر مانند گذشته جايگاهي دور از دسترس ندارد و ديگر نمي تواند خودکامانه بر خانواده حکم براند و فرزندان سليقه و پسند او را، اگر باب ميل خويش نيابند، نمي پذيرند و به او همچون برادر و دوستي بزرگ تر مي نگرند و نه فردي دور از دسترس و حاکم برسرنوشت خانواده. به اين ترتيب است که بامدرن شدن نظام خانواده، جامعه نيز از اساس در حال دگرگوني است و در آن بسياري از ارزش هاي پذيرفته شده و مشروع گذشته اعتبار ديرينه را از دست مي دهند. جامعه امروز ايران جامعه اي است که درآن ديگر نمي توان ناسازگاري و ناهماهنگي ميان پدران و فرزندان و فرادستان و فرودستان يا زورمندان و ضعيفان را با توسل به ارزش ها و موازين اخلاقي، شرعي يا قانوني توجيه کرد. اين تحول نيز در پديد آمدن و انسجام افکار عمومي سهم عمده اي داشته و در عين حال عنصر ارجمندي به آن افزوده که همانا پذيرش حق بيان عقيده براي همه افراد جامعه است. به سخن ديگر، اين فرض پذيرفته شده که از ويژگي هاي يک جامعه آزاد و دموکراتيک اين است که هرکس حق دارد عقيده اش را بيان کند بي آنکه ميزان ثروت و شهرت و قدرت او نقشي در تعيين حد و مرز اين حق داشته باشد. تا زماني که پدران مي توانستند برفرزندان خود حکم رانند و در باره سرنوشت آنان تصميم گيرند، فرزندان نيز به رأي پدرگردن مي نهادند. نه به اين دليل که چاره اي نداشتند، بلکه از آن رو که چنين رابطه اي را به عنوان هنجاري اجتماعي دروني کرده بودند و آن را ارزشي بديهي مي انگاشتند. به يُمن چنين ذهنيتي بود که رهبران فرهمند مي توانستند در دوره هاي بحراني زمام جامعه را دردست گيرند و باخودرايي تمام برآن حکم رانند. امّا، در نسل جديد ايران اين ذهنيت رنگ باخته و نگرش انتقادي به روابط عمودي در جامعه، در خانواده و در عرصه سياست سبب شده است که روابط ميانذهني افقي در چارچوب افکار عمومي جديد شکل گيرد و در ژرفاي جامعه ريشه کند.

6 -ورزش و افکار عمومي
در پيدايش و رشد افکار عمومي نوين و تبلور آن روي آوري نسل جوان به ورزش، به ويژه فوتبال، و ديگر سرگرمي هاي جمعي، نقشي محسوس داشته است. تا چندي پيش توده هاي مردم، به ويژه جوانان، بيشتر هنگام برگزاري آيين هاي مذهبي، از جمله در ماه محرم، گردهم جمع مي شدند. نظام حاکم از همان آغاز، برگزاري اين آيين ها را به ابزاري براي توجيه مشروعيت خويش تبديل کرد. به ويژه در سال هاي نخست استقرار جمهوري اسلامي رهبران آن از سوئي و جوانان پرشور مسلمان و انقلابي از هر فرصتي براي برگزارکردن هرچه با شکوه تر اين مراسم و آيين ها استفاده مي کردند. اين آيين ها به ويژه مراسم تاسوعا و عاشورا و يادبود شهادت امامان عمدتاً با سوگواري و نوحه سرائي توام است. همين عزاداري هاي پي درپي در دو دهه گذشته سبب شده است که جوانان ايراني، دين و سوگواري را مترادف يکديگر بدانند، زيرا جز چند آيين مذهبي از جمله پايان ماه رمضان يا روز تولد پيامبر اسلام، در بيشتر تعطيلات مذهبي يا براي خاندان پيامبر سوگواري مي کنند يا براي رهبران درگذشته يا شهيد شده انقلابي-ديني. اين سوگواري هاي پايان ناپذير، آن هم در نبود سرگرمي هاي ديگر، بر سرخوردگي جوانان افزوده و آنان را به جُست و جوي راه گريزي از فضاي غمزده محيط خود کشانده است. سالم ترين راهي که بسياري از آنان برگزيده اند، ورزش در پارک ها يا رفتن به کوه در روزهاي تعطيل است. شرکت در مسابقه هاي فوتبال به عنوان بازيکن يا تماشاگر نيز براي بسياري از جوانان راه گريز ديگري از فضاي غمناک و سنگين است. مسابقه هاي فوتبال در سطح ملي يا جهاني به آنان امکان مي دهد که با جشن و شادي عنان احساسات و عواطف سرکوب شده خود را رها کنند و چندي از محيط بسته جامعه هميشه سوگوار بگريزند و در عين حال بي رغبتي خود نسبت به چنين محيطي را بر همگان عيان سازند. اين واقعيت را به ويژه درمسابقه هاي فوتبال تيم ايران با تيم هاي خارجي مي توان ديد. در اين فرصت هاست که جوانان با شادي و سرور خود ناسازگاري سياسي شان را با نظام حاکم مي پوشانند. به عبارت ديگر، يکي از پيامدهاي عملي اين نمايش دستجمعي شادماني و زنده دلي بي اعتبار شدن فرهنگ ايثارطلبي و شهادت خواهيِ نظام انقلابي-ديني است، بي آن که جوانان خود اصراري بر تصريح و تأکيد چنين پيامدي داشته باشند. چه، قصد اصلي آنان ميدان دادن به شور و شوق فطري و ارضاي نياز خويش به شادي و شادماني است. درواقع، اين نظام جمهوري اسلامي است که با سرکوب برخي از اين مراسم آميخته به جشن و سرور به آن ها رنگ سياسي مي زند. به هرحال، آنچه مسلم است شادي و رقص و آواز جوانان در پايان مسابقه هاي فوتبال - به ويژه اگر ايران در سطح جهاني در بازي با کشورهاي قدرتمندي مانند ايالات متحد آمريکا برنده شود و نمايش شادي دستجمعي دختران و پسران جوان در خيابان ها و در گذرگاه هاي عمومي، براي مدتي کوتاه که يکي دو روز بيش نمي کشد، نشان دورشدن اين قشرهاي اجتماعي از دين فراگيري است که مي خواهد چيرگي خود را برهمه ابعاد زندگي اجتماعي از جمله سياست به هر بهائي حفظ کند. تلاش جوانان در راه نيل به خواست ها و بيان احساسات نيز به سهم خود به انسجام هرچه بيشتر افکار عمومي ياري مي رساند. زيرا افکار عمومي تنها باپذيرش برابري افراد، چه مذهبي و چه غير مذهبي، مي تواند توانمند شود. در همان حال، هرگونه نمايش جشن و سرور همگاني در فضائي غيرديني خود به خود به اين فضا مشروعيّت مي بخشد؛ فضايي که محافظه کارانِ در قدرت چشم ديدن آن را ندارند. اين تعبير درباره گردهم آيي گروه هاي ديگر از جوانان نيز صادق است. در مجامع و جلسات بحث و تبادل دانشگاهي که برخي ازروشنفکران نيز درآن ها شرکت مي کنند، مسائل اجتماعي و فرهنگي به گون هاي مطرح مي شود که خواه ناخواه به قدسيت نظام برمي خورد. هرنوع دعوي منطقي که برپايه برابري بحث کنندگان استوار باشد مايه بي اعتبار شدن نگرش قدسي مي شود که همچنان مصمم به تحميل آراء خود بر ديگران است.

7 - جامعه مدنی در بطن جامعه دينی

برخلاف گذشته که مسائل اجتماعي از دريچه قدسيّت مارکسيستي و يا ديني و در چشم انداز اين دو مطرح مي شد، امروز جنبش هاي اجتماعي جديد، چه جنبش زنان و چه جنبش هاي دانشجويي و روشنفکري، مسائل و مشکلات فردي و عمومي را از منظر جامعه مدني و در جهت برپايي و استواري آن طرح مي کنند.
هواداري جناح اصلاح طلب رژيم از جامعه مدني در چندسال گذشته سبب شده است که اين مقوله در ميان دانشجويان و روشنفکران و به طور کلي در جامعه شناخته شود و مشروعيت و مقبوليت يابد. تا زماني که ضرورت برپايي جامعه مدني را روشنفکران غير ديني يا لائيک مطرح مي کردند گروه هاي حاکم و پيروان شان به اين روشنفکران به چشم بيگانه مي نگريستند و با عنوان "فکلي" هاي وطني از آنان ياد مي کردند و حتّي آنان را غيرايراني و نامسلمان مي ناميدند. دردوران پيش از انقلاب به ويژه پس از اصلاحات ارضي و گرايش روزافزون رژيم به استبداد، شماري از روشنفکران نيز به مذهب گراييدند و مخالفان خود را «غربزده» ناميدند. اين شيوه برچسب زني سياسي پس از انقلاب نيز، با ابعادي گسترده تر، ادامه يافت. نظام انقلابي-ديني همه کساني را که خواهان جدايي دين از سياست بودند «غيربومي» ناميد و زير اين عنوان مخالفان خود را بي بهره از هرگونه مشروعيت اعلام کرد. پناه بُردن بي پروا به دين و درآميختن بي حساب دين و سياست به منظور ساختن  "دینی فراگیر" ازمذهب شعیه، چنان فضایی در دهه اول پس از انقلاب ایجاد کرد که هر روشنفکر و اهل اندیشه ای که بر ضد چنین سواستفاده ای از دین لب می گشود، آماج تعرض و تکفیر و آزار می شد. با ورود نسل جدید به عرصه فعالیت های اجتماعی و توجه روشنفکران دینی به ضایعاتی که سیاسی کردن دین در ایمان دینی مردم به بار می آورد، رفته رفته نگرش سیاسی- دینی به موضوع بررسی های سنجگرانه این روشنفکران تبدیل شد و در دهه دوم انقلاب به ویژه پس از انتخاب خاتمی به ریاست جمهوری، نقد این نگرش به عنوان یک مکتب فکری در میان روشنفکران دینی جایی خاص یافت.
 
امروز، بخش عمده اي از روشنفکران ديني به جامعه اي مي انديشند که در آن دين پاي خود را از قلمرو سياست بيرون مي کشد. نکته اينجاست که اين انديشه ورزي از دريچه نگاه ديني و با دلسوزي و نگراني براي دين و در جهت فراهم آوردن امکان ادامه حيات آن در جامعه انجام مي گيرد. در هدايت و پيشبرد اين جريان فکري، که بي شک داراي اهميتي تاريخي است، روشنفکراني چون مجتهد شبستري، عبدالکريم سروش، محسن کديور و يوسفي اشکوري، نقشي قابل ملاحظه داشته اند. آنان، اگر تعبير سروش را به کار ببريم، خواهان "قبض" دين و واگذاردن آن به وجدان مؤمن مسلمان هستند. چنين ديدي نسبت به دين، درنهايت به بيرون رفتن آن از قلمرو سياست مي انجامد. به اين ترتيب، ديگر نمي توان اين روشنفکران و انديشه گران را ناصري جدا مانده از جامعه خواند و با آنان همان گونه رفتار کرد که در گذشته با روشنفکران لائيک رفتار ميشد. اينان را ديگر نمي توان «غربزده» ناميد. اين بارمسئله «خودرهبري» جامعه و خواست رها کردن آن از قيد دين سياست زده را کساني مطرح مي کنند که خود خالصانه به دين اعتقاد دارند و نگران سرنوشت آن در جامعه اند. در ايمان آدمي چون محسن کديور شک نمي توان کرد که، با بررسي دانشورانه انبوه اقوال و اخبار و احاديث ديني، ولايت فقيه را به عنوان يگانه تفسير ممکن از جايگاه فقيه در جامعه ديني رد مي کند و آن را تنها يکي از تفسيرهاي گوناگون در اين باره مي داند. مجتهد شبستري نيز، نگران از سرنوشت دين، خواهان بيرون رفتن آن از قلمرو سياست است تا ساحت مقدسِ آن از آلودگي هاي نفس فرودين آدمي در امان ماند. اغلب اين متفکّران با بسياري از ايده هاي مهم و جريان هاي فکري غرب آشنا هستند و مي کوشند تا بابهره جويي از انديشه هاي غربي و با تکيه بر دانش اسلامي خويش راه برآمدن جامعه مدني را هموار سازند و در عين حال به غناي فرهنگي افکار عمومي ياري رسانند. دين سکولار نفي کننده دين سياسي است و اين خود، زمينه ساز ورود قشرهاي اجتماعي غير ديني-که از انقلاب تاکنون به حاشيه جامعه رانده شده اند- به عرصه فعاليت هاي اجتماعي است. فرهنگ عمومي جامعه نيز در اين جهت گام برمي دارد. سينما و ادبيات و نقاشي و تئاتر امروز ايران در اصل محتوايي غير ديني دارند. سينماي ايران که در سطح جهاني مطرح شده و با دست يافتن به جوائز معتبر بين المللي جايگاهي ارزنده يافته، در مجموع دلمشغول موضوع هاي غيرديني است. در بيشتر فيلم هاي ايراني روابط اجتماعي روزمره در خواست هاي فردي بازتاب مي يابد. براي نخستين بار، فرد در مقام فرد و نه به عنوان عضوي از توده بي شکل و بي نام مردم يا به عنوان مؤمني از امت شهيد پرور، در ادبيات و سينما قد برمي افرازد و اين خود گواه آن است که هنرمندان و نويسندگان ايران نيز در پي بازتاباندن خواست هاي اساسي و ملموس اجتماعي اند.

8- نقش جنبش زنان در گشوده شدن درهاي جامعه
در ميان کُنشگران اجتماعي، زنان نقش برجسته اي به عهده دارند. در آغاز انقلاب در تظاهرات ميليوني مردم هر روز صدها هزار زن و دختر همراه مردان به خيابان ها مي آمدند. امّا بيشتر آنان نه در مقام زن هويّتي روشن داشتند و نه خواست هاي مشخصي براي بهبود وضع اجتماعي زن در جامعه. ولي امروز که بيست و اند سال از انقلاب اسلامي مي گذرد، نقش و جايگاه زن در جامعه ايراني به رغم خواستِ صاحبانِ قدرت، يکسره تغيير کرده است. شايد بتوان گفت که در طول تاريخ ايران هيچ گاه بي عدالتي در حق زن چنين آشکار و چشمگير نبوده است. از سوي ديگر، هيچ گاه در تاريخ ايران انبوه زنان ايراني از سطح آموزشي و فرهنگي چنين بالايي برخوردار نبوده اند. براي نخستين بار در تاريخ ايران بسياري از زنان در عرصه هاي هنري و ادبي و علمي پا به ميدان گذاشته اند و مردسالاري حاکم را به چالش مي طلبند. اين آگاهي پيش از انقلاب تنها در گروهي از زنان هنرمند و روشنفکر و دانشگاهي و سياست پيشه وجود داشت و غالب زنان که تازه طعم تجدد را مي چشيدند آگاهي روشني از هويت خويش در مقام زن نداشتند. برخي از روشنفکران زن نيز بيشتر از ديدگاه مارکسيستي به وضع خود مي نگريستند وگمان مي بردند که با از ميان رفتن جامعه طبقاتي مسائل زنان نيز خود به خود حل خواهد شد. برخي از زنان روشنفکر نيز در عرصه هنر و ادبيات در جُست و جوي هويتي مستقل براي خود بودند. از سوي ديگر، زنان سنتّي از وضعي که در سامان جديد جامعه داشتند رنج مي بردند. زيرا در نظام سنتّي از جايگاهي-هرچند پايين تر از جايگاه مردان- برخوردار بودند؛ جايگاهي که ذهنيّت جامعه آن را پذيرفته بود. انقلاب اسلامي در آغاز کار به اين زنان از سنّت رانده و از تجدّد مانده هويّتي تازه بخشيد که يکي از بنيادهايش اسلام بود. امّا هجوم مشکلات اقتصادي و اجتماعي پس از انقلاب و پسرفت وضع اقتصادي جامعه براثر بي کفايتي مسئولان جديد و فرار مغزها و سرمايه ها از کشور و پيامدهاي جنگ با عراق، اين هويت تازه را دچار بحران کرد، زيرا هويتي که تکيه گاه اقتصادي و اجتماعي نداشته باشد نمي تواند ديربپايد و تنها براي مدتي کوتاه قادر است قشرهاي پايين جامعه را که هر روز با مشکلات زندگي دست و پنجه نرم مي کنند خشنود سازد.
زنان براثر محدوديت هايي که اجراي نظام حقوقي اسلامي در زندگي خانوادگي و اجتماعي آنان پديد آورد، به سرعت به ماهيّت رژيم پي بردند. آنان در عمل ديدند که به شهروندان درجه دوم تبديل شده اند و در بسياري زمينه ها از حقوقي به مراتب پايين تر از حقوق مردان برخوردارند، از آن جمله در ارث بُردن و شهادت دادن در دادگاه و در زمينه پرداخت و دريافت خون بها. نظام اسلامي در ايجاد محدوديّت هاي حقوقي براي زنان درنگ نکرد. در زمينه حق کار در نهادهاي دولتي، حق مسافرت، حق نگهداري کودکان پس از اطلاق و در بسياري زمينه هاي ديگر، عرصه برزنان روز به روز تنگ تر شد. زنان طبقه متوسط به سرعت پي بردند که رژيم در پس گرفتن حقوقي که آنان در دوران پيش از انقلاب به دست آورده بودند کوتاهي نمي کند. زنان اسلامي که در آغاز براين گمان بودند که رژيم انقلابي-ديني حقوق شان را رعايت خواهد کرد، پس ازگذشت بيش از ده سال از انقلاب متوجه شدند که نظام پدرسالاري در رژيم جديد به قوت خود باقي است. همين آگاهي سبب شد که شکاف ميان زنان مذهبي و زنان لائيک تا حدودي از ميان برود و بعضي روشنفکران برخاسته از ميان زنان ديندار به اين نتيجه رسيدند که همکاري دو گروه مي تواند به پيشبرد هدف هاي زنان کمک کند و تضاد ميان اين دو گروه از زنان جامعه را کاهش دهد. آگاهي به هويّت خويش در مقام زن، همزمان با درک ضرورت همکاري ميان گروه هاي گوناگون زنان در دهه گذشته پديد آمد. گشوده شدن پاي انبوه دختران به مدرسه ها و واردشدن برخي از آنان به دانشگاه براين آگاهي افزود. زنان ايراني که به گونه اي روزافزون با هنجارهاي مدرنيته خو مي گيرند، ديگر نمي پذيرند که در مقام زن، حقوقي کم تر از حقوق مردان داشته باشند. امروز زنان روشنفکري که پيشاپيش جنبش زنان حرکت مي کنند از نسل مادران هستند. زناني همچون شيرين عبادي و مهرانگيز کار را مي توان نماينده زنان لائيک و زناني مانند زهرا رهنورد را سخنگوي زنان اسلامي شمرد که دست در دست هم در کنار نسل جوان دختران، خواهان آزادي هاي فردي و به رسميت شناخته شدن برابري زنان با مردان اند و با تلاش هاي روشنگرانه خويش نقشي مهم در تحول افکار عمومي ايفا مي کنند.
افزون براين، با راه يافتن زنان به رسانه هاي همگاني، افکارعمومي بيش از پيش متوجه مسئله زنان شده است. امّا وضع بحراني جامعه در دو دهه گذشته و مقدس بودن نهاد خانواده در ايران سبب شده است که ذهنيت جامعه در برابر خواست هاي زنان کمابيش موضعي محافظه کارانه بگيرد، به ويژه از آن رو که جامعه ايراني در بحران هاي اقتصادي و اجتماعي تکيه گاهي جز نهاد خانواده ندارد. با اين همه، برخي از روشنفکران ديني مانند حجت الاسلام سعيد زاده در سال هاي گذشته کوشيدند تا موانع فقهي را در زمينه حقوق زنان با قرائتي تازه از متن هاي ديني از ميان بردارند. امّا، اين روحاني بي پروا بخاطر نشر سخنان و آراء بديع خود بهائي سنگين پرداخت، زيرا بي درنگ خلع لباس شد و به زندان افتاد. از همين روست که روشنفکران ديني که براي باز شدن فضاي سياسي و اجتماعي ايران مي کوشند مسئله زنان را چنان که شايسته آن است در گفتمان تازه خود نگنجانده اند.
آنچه در آينده نه چندان دور به احتمال قوي روابط زن و مرد را در جامعه ايران عوض خواهد کرد ورود نسل هاي تازه زن به عرصه جامعه است. اينان با تجربه هايي که در زندگي روزمرّه خود مي اندوزند و خواهند اندوخت و با دستيابي به دانش و آگاهي که درگذشته منحصر به مردان بود، بي گمان نظام مردسالاري را در بطن خانواده يعني از درون متلاشي خواهند کرد. آن گاه زيربناي انسان شناختي نظام زن ستيز از هم خواهد پاشيد و جامعه در کليّت خود ناگزير خواهد شد که به اين تحول گردن نهد و سر انجام آن را نهادي کند.
جنبش زنان مانند جنبش هاي دانشجويي و روشنفکري خواست هاي روشن دموکراتيک دارد. اين جنبش با طرح برابري زن و مرد به سهم خود زمينه سازجامعه مدني است. زيرا در جامعه مدني هر فردي در مقام رأي دهنده مي بايد حقوق برابر با ديگران داشته باشد تا بتواند در تعيين راه حل مشکلات اجتماعي و گزينش سرنوشت خود نقشي همانند نقش مردان ايفا کند. افکار عمومي جديد نيز که ثمره نفوذ ارزش هاي مدرنيته در جامعه ايران است با ورود زنان به عرصه فعاليت هاي اجتماعي روز به روز انسجام بيشتري مي يابد. دردو دهه پس از انقلاب، در زمينه روابط اجتماعي و فرهنگي فصل تازهاي در تاريخ ايران گشوده شده است. انقلابيان و گروه هايي که پس از سقوط نظام پادشاهي زمام امور کشور را به دست گرفتند درپي ايجاد جامعه اي بودند که درآن دين، درمقام نهادي نيرومند و فراگير، به دست مظهراين جهاني اش، ولي فقيه، بر زندگاني مردم و هستي جامعه حاکم شود. و از آن جا که بيشتر مردم ايران دينداراند، گمان اين بود که اکثر آنان کورکورانه از چنين حکومتي پيروي خواهند کرد. در جامعه آرماني اين انقلابيان نقش و جايگاهي در خور زنان کشور به عنوان نيمي از جمعيت جامعه در نظر گرفته نشده بود. امّا دگرگوني هاي جامعه ايران، که در بيشتر زمينه ها پيش بيني ناپذير بود، بسياري از آرزوهاي انقلابيان را نقش برآب کرد. جامعه به رغم چيرگي رژيم انقلابي-ديني بر ارکان فرهنگي آن، مانند نظام آموزشي و رسانه هاي همگاني، همچنان در جهت پذيرش هنجارهاي مدرنيته گام برمي دارد و بي جهت نيست که رژيم نمي تواند بنيادهاي اصلي خود را در ميان نسل جديد برآمده از انقلاب استوار کند.
در پي تحولات اجتماعي پس از انقلاب از ميانه دهه 1370 مسائلي درجامعه مطرح شد که رژيم بنا به ماهيّت خود راه حلي براي آنها نداشت. اين مسائل، که دوگانگي سياست از آن جمله بود، پس از انتخاب محمد خاتمي به رياست جمهوري درسال 1376، فعليّتي هرچه تمام تر يافتند.

9- دوگانگي سياست در جامعه در حال گذار
با انتخاب نا منتظره محمد خاتمی به ریاست جمهوری در سال 1376 و پشتیبانی همه جانبه مردم از او، جناح محافظه کار که اهرم های اصلی قدرت را در دست داشت، هراسان و نگران از عاقبت اقتدار خویش، بی رنگ کاراز خشن و گسترده ای را با اصلاح طلبان آغاز کرد. راه هایی که در آغاز کار برای به زانو درآوردن حریف برگزید، بستن روزنامه ها و به محاکمه کشاندن مسوولان آن ها و سرانجام، قتل های زنجیره ای بود. چون از این راه به مقصود نرسید به راه حل های نهادی رو آورد. در جمهوري اسلامي دو نهاد وابسته به رأي مردم است، يکي نهاد رياست جمهوري و ديگري مجلس شوراي اسلامي. نهادهاي ديگري مانند دستگاه قضايي، نهاد نيرومند رهبري، مجمع تشخيص مصلحت و شوراي نگهبان با ساز و کار پيچيده انتخاباتي خود، مستقل از رأي مردم عمل مي کنند. اين نهادها اگر دست به دست هم دهند مي توانند قدرت نهادهاي منتخب مردم را خنثي کنند و مانع تحقق برنامه هاي آنان شوند.

 
واقعيت اين است که پس از انتخاب خاتمي به رياست جمهوري، روشنفکران و اهل قلم به برخي آزادي هاي نسبي در زمينه بيان ديدگاه هاي خود دست يافتند و جوانان ايراني در زندگي روزمّره به ويژه در شهرهاي بزرگ از برخي تنگناهاي نفس گير درآمدند. امّا اين وضع، باب ميل صاحبان قدرت در ايران نيست. از همين رو، تن به خواست هاي دموکراتيک مردم نمي دهند و تا مي توانند راه اصلاحات اساسي را سد مي کنند. جامعه ايران در حال حاضر منتظر گشوده شدن فضاي سياسي است که جز با اصلاحات بنيادي در قانون اساسي جمهوري اسلامي ممکن نيست زيرا نهادهاي رهبري و ديگر ارکان نظام مي توانند با توسل به اصول گوناگون قانون اساسي هر کوششي را در راه انجام اصلاحات بنيادي خنثي کنند. به سخن ديگر، صاحبان اصلي قدرت در ايران امروز، محافظه کاران اند که با استفاده از اهرم هاي مهم قدرت مانند نهاد رهبري، قوّه قضائيه، شوراي نگهبان و مجمع تشخيص مصلحت، عملاً دست و پاي مجلس و رئيس جمهوري را بسته اند.
جامعه ايران در بيست و چندسال گذشته از بُن و بنياد متحّول شده است. پويايي دروني جامعه، از هم پاشي نظام کمونيستي در جهان، وجود جامعه بزرگ ايرانيان خارج از کشور و نيز نبودِ نهادهاي نيرومند ايدئولوژيک گذشته چون احزاب کمونيستي يا فاشيستي در ايران، همه سبب شده اند که نظام سياسي برآمده از انقلاب نتواند براي استقرار ديکتاتوري انقلابي-ديني يکپارچه عمل کند. دوگانگي در نهادهاي سياسي جمهوري اسلامي از همان آغازِ تأسيس آن ميان رياست جمهوري و رهبري پديدار شد. اين دوگانگي در سال هاي نخستين انقلاب به تضاد آشتي ناپذير ميان رئيس جمهوري وقت، ابوالحسن بني صدر و ولي فقيه، امام خميني، انجاميد. امروز کشاکش ميان اين دو نهاد بر کسي پوشيده نيست. نهاد رهبري دررأس هرم قدرت برهستي کشور حاکم است و از رئيس جمهوري جز انتقاد گه گاه از رفتار محافظه کاران کاري بر نمي آيد.
شايد مهم ترين دستاورد انتخابات 1376 و جنبش اصلاح طلبي تاکنون بي اعتبار کردن مشروعيت گروه هاي حاکم باشد. و اين ممکن نبود مگر از سنگر نهاد مشروعي همچون رياست جمهوري و پس از سال 2000 از سنگر نهاد مشروع ديگري مانند مجلس شوراي اسلامي.
اصلاح طلبانِ نظام در آغاز کار، يار نيروهايي شدند که مي کوشيدند براي مبارزه با نظام بسته سياسي-ديني از مشروعيت لازم برخوردار شوند. واقعيت آن است که بخشي از حکومتگران ايران با انتقاد از صاحبان اصلي قدرت در نظام جمهوري اسلامي ضمن گشودن راه انتقاد فرصت هائي فراهم آوردند تا مردم بتوانند به روشي مسالمت آميز در حقانيت نظام برآمده از انقلاب چون و چرا کنند. دوگانگي در نظام قدرت، از سويي برخود آگاهي جامعه افزود و قوّه تميزِ مردم را در جامعه مدنيِ در حال تکوين بيشتر کرد، و از سوي ديگر، به نظام سياسي حاکم امکان داد تا بدون روياروئي با بحراني عميق به حيات خود ادامه دهد. اين دوگانگي ذاتيِ نظام جمهوري اسلامي است. از سويي سبب ميشود که بخشي از نظام از توانايي خُرده گيري جامعه و نگاه انتقادي مردم به رفتار صاحبان قدرت، نيرو بگيرد و همزمان، برآگاهي اجتماعي مردم بيافزايد و از سوي ديگر مايه ادامه حيات رژيم سياسي-ديني است که از درون و به شيوه مسالمت آميز اصلاح پذير نيست. با بالا رفتن سطح آگاهي اجتماعي، خواست هاي مردم روز به روزروشنتر و افزون ترمي شود. برآوردنِ اين خواست ها از عهده اصلاح طلبان نظام، که همواره زيرفشار و تهديد محافظه کاران هستند، برنمي آيد. درميان مدّت، اصلاح طلبان نيز مشروعيّت خود را از دست خواهند داد. از اين رو، دوران حاکميّت اصلاح طلبان، که مي توان آن را حاکميت خُرد ناميد -دربرابرحاکميت کلانِ محافظه کاران که اهرم هاي اصلي قدرت را در دست دارند- محدود به دورانِ گذار است. اين دوران نمي تواند به درازا کشد. زيرا به سبب خُرده گيري هايِ ناگزير اصلاح طلبان به محافظه کاران و افزايش نارضايي قشرهاي گسترده مردم از نهادهاي سياسي حاکم، از سويي سطح آگاهي اجتماعي مردم روز به روز بالاتر مي رود و از سوي ديگر، قلمرو قدرت اصلاح طلبان پيوسته محدود تر مي شود. آنان تاکنون بيشتر در زمينه انتقاد از محافظه کاران اثرگذار بوده اند و در ارائه راه حل هاي واقعي به مشکلات جامعه نتوانسته اند کاري از پيش ببرند. زيرا نظام سياسي حاکم قدرت تصميم گيري را از آنان گرفته و دست شان را تنها در انتقاد از صاحبان قدرت بازگذاشته است. ابهام، وجه اصليِ انديشه و عمل اصلاح طلبان در جامعه در حال گُذار کنوني است. اين ابهام رفته رفته زمينه و شرايط لازم را براي زدوده شدن خود در جامعه فردا آماده مي کند.

-----------------
گزیده منابع:


Paul Vieille, Farhad KhosroKhavar, Le Discours populaire de la revolution Iranienne., Paris, 1990, 2 volumes. -Farhad Khosrokhavar, L'Utopie sacrifiee: sociologie de la revolution iranienne.
Paris
, Presses de la FNSP, 1993. -Farhad Khosrokhavar, L'Anthropologie de la revolution iranienne, Paris, L'Harmattan, 1997. -Farhad Khosrokhavar, L'islamisme et la mort: le martyre revolutionnaire en
Iran
. Paris, L'Harmattan, 1995. Amir Nikpey, Politique et religion en
Iran
contemporain, L'Harmattan, Paris, 2001.

.

- اکبر گنجي، عاليجناب سرخپوش و عاليجنابان خاکستري، آسيب شناسي گذار سه دولت دمکراتيک توسعه گرا، انتشارات طرح نو، 1379.
- شيرين عبادي، تاريخچه و اسناد حقوق بشر در ايران، تهران، 1373.
- مهرانگيز کار، پژوهشي درباره خشونت عليه زنان درايران، انتشارات روشنگران، مطالعات زنان 1380.
- دکتر سعيد برزين، جناح بندي سياسي در ايران از دهه 1360 تا دوم خرداد 1376، نشرمرکز، 1377.