tile

زن و حديث نفس نويسي درايران




فرزانه ميلاني


تو خود حجاب خودي:

زن و حديث نفس نويسي درايران

آيا به راستي مي توان زندگي را نوشت؟ آيا مي توان گذشته را از زبان حال گفت و دانسته هاي امروز را به ندانسته هاي ديروز تحميل نکرد؟ آيا مي توان خاصيت سيّال و زودگذر زمان را محبوس يک شکل لامتغيير و ديرپا ساخت؟ شايد بايد پذيرفت که زندگي همچون باد صيد ناشدني و چون نور پراکنده است. به روايت شدن تن در نمي دهد. دايم درحال تطور است. گريز پاست. نه تکرار کردني و نه تمرين شدني است. رضا نمي دهد درقابش بگذاريم، تلخيصش کنيم و مصلوب تصويري از پيش ساخته نگاهش داريم. اين ها همه نشان از محدوديت هاي ذاتي حديث نفس داردکه عبث مي پندارد مي توان زندگي را ثبت و ضبط کرد. وانگهي خيال بافي هاي ذهن، ناتواني هاي خاطره، تلاش هاي غير ارادي براي سرکوب کردن و سرپوش گذاشتن بر برخي اتفاقات و احساسات، لايه هاي تو درتو تنيده مناسبات انساني، جملگي کارِ بازسازي کامل و شامل گذشته را امري دشوار و حتي ناممکن مي کند.

با اين همه، يکي از بارز ترين تجلي هاي تجدد ادبي رواج اتوبيوگرافي يا حديث نفس نويسي است. اگر درعرصه اجتماعي/ سياسي فردگرايي و احترام به حقوق طبيعي يک يک انسان ها از خصوصيات تجدد است، بازتاب آن درصحنه ادبيات پذيرفتن اين اصل است که زندگي هرفرد بافت و ساخت زيبايي شناختي خاص خود را دارد و حيات هرکس شيرين و شنيدني است.

امّا، حديث نفس نويسي از لحاظ زمان و مکان محدود است. «نه در همه جا و نه در همه ادوار وجود داشته . . . تنها در قرن اخير و درگوشه کوچکي از جهان است که رخ مي نمايد.»1 هرچند نخستين تجلي نوعي حديث نفس نويسي را مي توان در قرن پنجم ميلادي درکتاب اعترافات اوگوستين سراغ کرد ولي واژه "اتوبيوگرافي" براي اولين بار در قرن نوزدهم وارد زبان انگليسي شد و پس از آن با شتابي فزاينده عرصه ادب و بازار نشر را در غرب تسخيرکرد.

حديث نفس نوعي روايت است و شگردهاي روائيش شباهتي بسيار با شگردهاي داستان نويسي دارد. «حقيقت حديث نفس حقيقت ثابتي نيست بلکه محتوايي متحول درجريان خودبازسازي و خود بازشناسي دارد. خويشي که در مرکز هر روايت اول شخص مفرد قرار دارد ساختاري ساختگي است.»2 رولان بارت که از سرشت خيالي و داستان گونه چنين رواياتي آگاه بود، برجلد حديث نفس خود نوشت: «هر آن چه دراين کتاب آمده بايد به مثابه روايت شخصي از يک رُمان تلقي شود.»3 بدين سان، از همان آغاز، از آستانه کتاب، نويسنده به خواننده خود هشدار مي دهدکه نوشته او را حقيقت محض نپندارد. به گمان بارت حديث نفس خويشي خيالي مي آفريند و ساخته و پرداخته خويشي خيالي است. سلمان رشدي هم معتقد است که «خاطره حقيقتي خاص خويش دارد. انتخاب مي کند. حذف مي کند. تفسير مي کند. اغراق مي کند. تقليل مي دهد. تحسين و تنقيد مي کند. اما درنهايت واقعيتي خاص خويش مي آفريند. واقعيتي که به سامان اما گونه گون است.»4

همان طور که درحديث نفس عناصر داستاني وجود دارد در هر داستاني هم نشانه هايي از حديث نفس هست. فلوبر مدعي بود که قهرمان زن رُمان به غايت زيبايش خانم بوواري خود اوست. داستايوفسکي در پيش گفتارش بر برادران کارامازوف خود را يک زندگينامه نويس معرفي کرد. شارلوت برانته رمان پر ارج خويش جين اير را حديث نفس خواند. انگلس مدعي بود که در قياس با «جمع جميع مورخين رسمي، اقتصاددانان و آمارشناسان قرن نوزدهم فرانسه» بالزاک در رُمان هايش بيشتر از آن ها به او اطلاعات اساسي داده است.5 نيچه حتي از اين هم قدمي فراترگذاشت و گفت: «به تدريج برمن روشن شده که همه فلسفه هاي بزرگ تاکنون نوعي اعترافات شخصي بوده اند، نوعي خاطره نويسي ناخود آگاه و غير ارادي.»6

بااين همه، و به رغم آن چه تا به حال گفته شد، تفاوتي اساسي ميان داستان و حديث نفس وجود دارد. فرض حديث نفس برآن است که "واقعيت" زندگي نويسنده را بازگو مي کند. شاهد مشهود است و ناظر منظور. در واقع حديث نفس ادعا دارد که نوعي سند تاريخي و شخصي است. حتي اگر اذعان کند که گذشته را به طور کامل بازسازي نمي کند با اين حال مدعي است که رُخدادهاي زندگي نويسنده، و نه زندگي يک شخصيت خيالي، را به رشته تحرير در مي آورد. به رغم تفاوت هاي اساسي ميان نيّت و حاصل کار، هنوز اين ادعا که خويشتن راوي موضوع مورد اشاره است شرط اساسي اين نوع ادبي به شمار مي رود. در حديث نفس، قرارداد نانوشته اما تأييد شده اي ميان خواننده و نويسنده بسته مي شود. اين قرارداد،که راوي رابه معتبر ترين منبع موجوددرباره موضوع مورد بحث تبديل مي کند،نوعي انتظار متفاوت درخواننده پديد مي آورد. به گمانم آنچه فيليپ لوژون «پيمان نامه حديث نفس» مي خواند مهمترين وجه تمايز ميان حديث نفس و داستان است.7 همين قرارداد تلويحي ميان خواننده و نويسنده، همين عهد و پيمان، و نه واقعي يا خيالي بودن حديث نفس مورد نظر من است.

هرگونه ادبي آفريده و جوابگوي ساخت سياسي و فرهنگي ويژه اي است. نوعي ذهنيّت قومي و فرهنگي خاص شرايط پيدايش، پخش، و رواج حديث نفس را فراهم مي کند. اين تصادفي نيست که غرب زادگاه اتوبيوگرافي است و ادبيات معاصر فارسي که همواره چشم عنايتي به ادبيات غرب داشته يکي از رايج ترين انواع ادبي قرن بيستم را کم و بيش تا چندي پيش ناديده مي گرفت. به راستي معدودند حديث نفس نگارنده هايي که درمقام من انديشنده درون نگر و عريان گو بر اصالت في نفسه تجارب، تخيلات، و برداشت هاي شخصي تأکيد کنند و بازانديشي و بازآفريني آن را درکانون نوشته خود قرار دهند. آن کساني هم که به نوشتن زندگي خود همت گمارده اند اغلب يا انتشار آن را به بعد از مرگ خود معوق کرده اند يا براي دفاع از مواضع شخصي و تصفيه حساب هاي سياسي از آن بهره جسته اند. اين که آيا نويسنده اي درباره زندگي خصوصي خود قلم مي فرسايد يا نه نوعي سليقه و انتخاب شخصي است و قابل احترام. امّا هنگامي که در ادب ملي ما براي مدت ها عنايت چنداني به حديث نفس نمي شد، موضوع را بايد از چشم اندازي وسيع تر و درچهارچوب فرهنگي بررسي کرد.

خوب به ياددارم در بدو ورودم به آمريکا با خود مي گفتم که در اين ديار انسان ها، چون خانه هايشان، ديوار و حجابي به دور خود ندارند. صريحند. رُک مي گويند. مثل آب زلالند. در پرده نمي زيند و در پرده سخن نمي گويند. اولين يادداشتي که در دفتر خاطراتم نوشتم اين بود که «اين جا خانه ها دورشان ديوار ندارند.» سال ها مي پنداشتم که اين فضاي باز تجلي و حاصل فرهنگي باز و فراخ است. مدت ها طول کشيد تا دريافتم که در آمريکا ديوارهايي از نوع ديگر فراوانند. بارها به خاطر بي توجهيم به همين ديوارهاي نامريي سؤالي نابجا کردم. پاسخي ناوارد ارائه دادم. وقتي نمي بايست نگاه کنم بي جهت خيره نگريستم. چه بسا که نمي بايست مي شنيدم ولي بادقتي ناشايست گوش فرادادم. به کرات وقت سکوت صحبت کردم و وقت صحبت کردن ساکت ماندم. آشنائيم با جامعه آمريکا اين نکته را به من آموخت که نه تنها عرصه زندگي خصوصي مفاهيم متفاوتي دارد بلکه به عناوين مختلف حفاظت مي شود. زندگي به من آموخت که شفافيت محض وهم و فريبي بيش نيست. گوئي همواره ديواري و حجابي باقي است که بايد از پس آن بيرون آمد و پرده دريد. «آفتابي کز وي اين عالم فروخت/ اندکي گر پيش آيد جمله سوخت».8

مرادم اين است که چه درغرب و چه در شرق، چه در جوامع "باز" و چه در فرهنگ هاي به اصطلاح بسته ميان هسته و پوسته، ميان نما و درون، ناهمگني هايي وجود دارد. «حق همه حجاب در حجاب است و آن که گويد حجاب برانداخت و مرا بي پرده به ديدار آمد، روح مي فروشد به خروار.»9 شايد زندگي در يک خانه شيشه اي شفاف و وحدت کامل ميان زندگي دروني و بيروني هرگز ميسر نباشد. "اَبَرمن" فرويد، "خويش اجتماعي" ويليام جيمز و "نقاب" يونگ به همين پديده اشاره مي کنند و لسان الغيب قرن ها پيش مي نويسد: «تو خودحجاب خودي/ حافظ از ميان برخيز». گويي عرصه خصوصي، همچون هواي آزاد، يکي از نيازهاي انساني است. اگرخلوت و اختفاء از انسان دريغ شوند زندگي به اردوگاه کار اجباري تبديل مي شود که «درآن، انسان هاشب و روز چنان فشرده و درکنار هم زندگي مي کنند که خشونت و قساوت جنبه ثانوي مي يابد.»10

بااين که عرصه خصوصي را نمي توان يکسره از ميان برداشت بايد پذيرفت که مي توان فواصل متفاوتي ميان محرم و نامحرم، ميان ظاهر و باطن ايجاد کرد. مسأله حدّ گسست و فاصله اي است که ميان اين دو جهان وجود دارد و پاداش يا کيفري که براي پرده دري و بيپرده گويي درجامعه تعيين شده است. درجائي که ضرورت "حفظ ظاهر و آبرو" و "با سيلي صورت راسرخ نگهداشتن" جزئي از نظام رايج ارزشي است، آيا مي توان به آساني پرده دريد و صريح از خود گفت؟ مگر زبان سرخ سر سبز برباد نمي دهد؟ مگرنگفته اندکه «آن يار کز او گشت سرِ دار بلند/ جرمش اين بود که اسرار هويدا مي کرد»؟11 مگر همواره رسم براين نبوده که محرميّات را- همچنان که منِ دروني محفوظ- را بيسبب نبايد عريان و آشکار نمود.

چون که اسرارت نهان در دل شود
آن مرادت زودتر حاصل شود

گفت پيغمبر هر آنکو سِرنهفت
زودگردد با مراد خويش جفت

دانه چون اندر زمين پنهان شود
سِر آن سر سبزي بستان شود

زر و نقره گر نبودندي نهان
پرورش کي يافتندي زير کان12

شايد برپايه همين ملاحظات است که روان درماني که شکل عرفي شده اعتراف کاتوليک هاست در ايران چندان رواج نيافته و قهرمانان فرهنگ ما در افشاي سرّ درون مخاطبان حيرت آوري برگزيده اند. حضرت علي با چاه درد دل مي کرد. رستم با اسبش، رخش، سخن مي گفت. داش آکل که تجسم شرف و مردانگي در ادب معاصر است با طوطيش به نجوا مي نشست. ناصرالدين شاه قاجار باگربه سوگلي اش، ببري خان، رازونياز مي کردد؛ گربه اي که «مخاطب و طرف صحبت» سلطان صاحبقران شد و جايگاهي رفيع يافت. تاج السلطنه درباره پدر تاجدارش چنين مي نويسد:

اين سلطان مقتدري که ما او را خوشبخت ترين مردمان عصر خودش مي دانيم، اگر به نظر انصاف نگاه کنيم، فوق العاده بدبخت بوده است. زيرا که اين سلطان خود را مقيد به دوست داشتن زن ها نموده، و از اين جنس متعدد در حرمسراي خود جمع نموده بود. و به واسطه رشک و حسدي که در خلقت زن ها وديعه ي آسماني است، اين سلطان به اين مقتدري نمي توانسته است عشق و ميل خود را به زن يا اولادخود در موقع بروز و ظهور بياورد. . . از آن جايي که هر انساني يک مخاطب و طرف صحبت و يک نفر دوست و محب لازم دارد، و اين شخص البته بايد بر سايرين سر کرده بشود، اين سلطان مقتدر و مقهور و به واسطه ملاحظه ي زن ها، اين حيوان را طرف عشق و محبت قرار داده او را بر تمام خانواده خويش ممتاز مي سازد. عکس اين گربه را من در تمام عمارات سلطنتي ديده ام. گربه ي براق ابلقي با چشم هاي قشنگ و ملوس. اين گربه زينت داده مي شد به انواع اقسام چيزهاي نفيس قيمتي، پرورش داده مي شد با غذاهاي خيلي عالي. و مثل يک نفر انسان، مستخدم و مواجب بگير و مواظب کننده داشت.»13

به گفته تاج السلطنه گربه نگونبخت سرنوشتي سخت نافرجام داشت و پس ازاين که عزت و سعادتش به اوج رسيد، «خانم ها که شوهر عزيز خود را هميشه مشغول به او مي بينند، به واسطه رشک و رقابت، به وسايلي که مخصوص به زن هاست متوسل، و با پول هاي گزافي که خرج مي کنند، گربه بدبخت را دزديده و درچاه عميقي سرنگون مي سازند و اين يک دلخوشي را هم از پدر تاجدار بيچاره ي من منع مي نمايند.»14 پس از مفقود شدن گربه، ناصرالدين شاه کودکي را که همبازي و مأنوس ببري خان بود مورد التفات ملوکانه قرار داد و به او لقب "منيجک" عطا کرد. جالب ترين ويژگي اين نومصاحب دست چين اين بود که «زبانش لال و کلماتش غيرمفهوم بود.»

بي سبب نيست که توبه مادرسکوت انجام مي گيرد. سنگ صبور درميانمان مقامي اساطيري مي يابد و مرغ صبا که در کوچه و برزن نوا درمي دهد و با همگان درد دل مي کند آماج سرزنش است. سعدي به او هشدار مي دهد که پختگي و رستگاري درخاموشي است: «اي مرغ سحر عشق زپروانه بياموز». حافظ او را با معشوق سنگين و صامتش گل سوسن مقايسه مي کند که گلبرگش به هيئت ده زبان است و باهمه اين زبانداري زبان دراز نيست. از عاشق زبان دراز خود درس عبرت مي گيرد و خاموشي مي گزيند. «زمرغ سحر ندانم که سوسن آزاد/ چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد».15

اين  شيوه پيچيده و هزار تو، که در آن انسان به سنگ و چاه و اسب و گربه و انواع و اقسام چرندگان و پرندگان اعتماد مي کند ولي از عريان کردن خويش درون در برابر ديگر انسان هامي پرهيزد، فاصله اي آشتي ناپذير ميان درون و بيرون، ميان ظاهر و باطن به وجود مي آورد؛ فاصله اي چنان چشمگير که اغلب حفظ همخواني ميان آن دو را کاري به غايت دشوار مي سازد. «ظاهرو باطنش يکي است» تبديل به تمجيدي قابل توجه مي شود. گويي فرض براين است که ميان اين دو عرصه بايد گسست و ناهمخواني محسوسي وجود داشته باشد. درچنين فضايي است که زبان پر از تمثيل و اشاره و تلويح و کنايه و سکوت و سهو و کتمان مي شود و آکنده از کلماتي که چندين و چند لايه دارند. لااقل دوپهلويند. به در مي گويند که ديوار بشنود. ابهام عمدي مي آفرينند. کج دار و مريزند.

اين اشتياق به پوشيده گوئي و لاپوشاني تبديل به واهمه هائي بي نام و نشان مي شود. دايم نگران جلوه هاي پنهاني مباحثيم. هر انديشه و هرکلمه را نه براساس معنا و ارزش ظاهري آن که برمقياس آنچه ابعاد مفروضي پنهاني آنست مي سنجيم. مدام در دلهره ايم که مبادا راز درونمان فاش شود. گهگاه اين اضطراب و وسواس ابعادي نامعقول مي يابد. چشم ها با قدرتي جادوئي زخم مي زنند و همچون اشعه ماوراء بنفش به درون و باطن رخنه مي کنند. عريان مي بينند. زبان ها که بدتر ازدروازه هاي شهر بي چفت و بستند به پخش شايعه مي پردازند. يک کلاغ چهل کلاغ مي شود و هريک به هيئت خبرچيني حرف هاي درمي آيد. حتي ديوار که سپر بلا و سلاح پنهان کاري است ايمني و مصونيت کامل نمي آورد که ديوار موش دارد و موش هم گوش. سعدي هشدار مي دهدکه: «پيش ديوار آنچه گوئي هوش دار/ تا نباشد درپس ديوار گوش» و فردوسي مي نويسد: «چه خوش گفت آن سخنگوي پاسخ نيوش/ که ديوار دارد به گفتار گوش». حضور اين مفتّشان تنها درکانون حيات اجتماعي محسوس نيست. آن ها همه جا و همواره درصحنه حاضرند. حتي دراغلب مينياتورهاي ايراني هم رخ مي نمايند و بي شرمانه مشغول استراق سمع و ديد زدن مي شوند. گوئي انگشت حيرت از ديده ها و شنيده ها به دندان مي گزند ولي کماکان چهارچشم و سراپاگوش همه را مي پايند.

البته پوشيده گوئي و لاپوشاني مي تواند نشان نيازي سياسي/اجتماعي باشد. سانسور واقعيتي انکار ناپذير درطول تاريخ ايران است. بسياري از نويسندگان و انديشمندان تواناي ما به درستي ادعا کرده اند که اگر شيوه هاي بديعي براي پنهان کردن پيام هاي خود نمي يافتند هرگز امکان چاپ و پخش آثارشان پيدا نمي شد. زيريوغ استبداد وخودکامگي چه استعدادهايي که هرگز امکان شکوفائي نيافت، چه قلم هائي که نشکست و چه لب هائي که دوخته نشد. واقعيت وجود سانسور رسمي ازطرفي و ضرورت احتياط از طرف ديگر را نبايد ناديده گرفت و بيهوده پنداشت که مي توان از ضعف و آسيب پذيري خود آشکارا سخن گفت و به استقبال عواقب نامطلوب نرفت. اختناق مروج روايات خصوصي و شخصي نيست بلکه برعکس مي آموزد که سلامت درخاموشي است.

ولي سانسور دولتي فاصله اي به ظاهر گسترده و در واقع باريک را مي پيمايد و بالمآل به خودسانسوري مي انجامد و فضاهاي جديد را در بر مي گيرد. نوعي زندگي پنهاني در لابلاي عرصه هاي ديگر هستي جوانه مي زند. ترفندهاي بديع وخلاق براي پنهانکاري ايجاد مي شود. رياکاري به خودفريبي بدل مي شود. به سخن ديگر، باظرافت و لطافتي حيرت آور، شانه از زير بار مسئوليت خودسانسوري رها مي کنيم و تنها ديگران رامجرم مي پنداريم. حتي واژه "سانسور" را که از زبان فرانسه وام گرفته ايم تعبير و تفسيري ناقص مي کنيم. اين واژه در اصل نه تنها به مفهوم تفتيش افکار و اعمال ديگران بلکه به معناي نوعي سرکوب و مميزي شخصي نيز بوده است. مترادف هاي اين واژه در واژه نامه هاي غربي نيز بيشتر عنايت به همين بُعد فردي و ارادي چون مسکوت گذاشتن، واپس زدن، از قلم انداختن، تصفيه کردن، لاپوشاني و حذف کردن عمدي و مهار مراودات و مناسبات درعرصه هاي خصوصي دارد.16 ولي واژه نامه هاي فارسي سانسور را صرفاً به عنوان محدوديت هاي دولتي در زمينه انتشار آثار تعبير کرده اند. دهخدا سانسور را «مميزي و تفتيش مطبوعات و مکاتيب و نمايش نامه ها» مي داند.17 معين آن را «تفتيش و مراقبت در مطالب کتب، جرايد، فيلم ها، و نمايشنامه ها به وسيله دولت و حذف مطلبي که ضد منافع دولت است» معني مي کند.18

آيا چنين فضايي مي تواند مشوّق روايت خصوصي و شخصي شود؟ البته اگر از حديث نفس نوعي غور و وارسي درباره خويش مراد کنيم، يعني آن را تأملي درخويشتن خويش بدانيم آن گاه بايد بپذيريم که در ادبيات فارسي، به ويژه ادبيات صوفيانه، امثال فراواني از آن داريم. اگر حديث نفس را نوعي خودبزرگ بيني و تمجيد از خود بدانيم بازهم ادبيات ما مملو از اين گونه روايات است. رجزخواني يا تخلّص فضا و شرايط مطلوب را براي رجزخوان و شاعر ايجاد مي کند که در چهار چوبي پذيرفته و مقبول از خود ستايش کند و بر خود ببالد. پس ايرانيان که سنتي ديرينه از خويشتن کاوي و تمجيد از خويش داشته اند چرا تا چندي پيش عنايت چنداني به نوشتن و به خصوص چاپ حديث نفس نکرده اند؟ بي گمان عوامل متعدد و گوناگون به تضعيف اين سنت ادبي انجاميده اند. درفارسي واژه محجوب هم به معناي متواضع و فروتن است و هم به معناي انسان در حجاب -- انساني که «رويش باز نشده»، در پرده مي ماند و در پرده مي گويد. نامحرم تنها کسي نيست که درخلوت و حريم زنانه راه ندارد که بر وي اعتماد هم نشايد: «ما سميعيم و بصيريم و خوشيم/ با شما نامحرمان ما خامشيم». خود نماياندن که رکن رکين حديث نفس نويسي است درفرهنگ ما مترادف با تکبر و لاف زني است. صفاتي همچون خودستائي، خودنمائي، خودپسندي، خودخواهي زشت و عيب اند و نه حسن و هنر. وقتي درمصاحبه اي از سيمين دانشور مي خواهند که در باره زندگيش توضيحاتي بدهد بلادرنگ به اين نکته اشاره مي کند که «بدي از خود گفتن اين است که مصاحبه به صورت يک "من نامه"درمي آيد و به علت زندگي خاصي که داشته ام مقداري به رخ کشيدن و احتمالاً تفاخر هم پيش مي آيد-- اول شخص مفرد-- و از اين بيزارم. با اين حال چون به پايان خط نزديک شده ام، بگذار ديگران بفهمند چه کشيده ام و چه کرده ام.»19 سعدي به نسل اندر نسل ما آموخته که «مشک آنست که خود ببويد نه آن که عطار بگويد. دانا چوطبله عطارست خاموش و هنر نماي و نادان چو طبل غازي بلند آواز و ميان تهي.»20 هنر ايراني علي الاصول غيرشخصي است. به اضافه، هويت فرد اغلب رابطه تنگاتنگي با جمع دارد و درگرو آن است. هنوز هم به کاربردن ضمير اول شخص مفرد براي بسياري از ايراني ها دشوار جلوه مي کند. طبعاً درچنين شرايطي نوشتن کتابي من-محور کار آساني نيست. درواقع يکي از رايج ترين توضيحاتي که براي ننوشتن حديث نفس ارائه شده همين فروتني درباره اهميّت و دست آوردهاي خويش است.

سيمين دانشور، ضمن تأييد نقش اين تواضع در نضج نگرفتن حديث نفس، به عوامل ديگري نيز اشاره مي کند:

علت کم توجهي به نوشتن حديث نفس يکي اين است که هنرمند شرقي به طور کلي بسيار فروتن است و اعتماد کمي به نفس دارد و زير اثر خود را امضاء نمي کند. مگر اثري هست که بيش از اين قالي که زيرپاي ماست کار برده باشد، ولي امضايي در پاي آن به چشم نمي خورد. . . به نظر من علت ديگر پانگرفتن اتوبيوگرافي درايران اين است که در يک جامعه محافظه کار و احياناً رياکار، چطور مي توان حديث نفس نوشت؟ . . . درحديث نفس بايستي صميمي و صادق بود و به طور ضمني نابساماني هاي جامعه را هم نشان داد. جامعه ما از صداقت و صميميت مي هراسد. اخيراً زندگينامه سيمون دوبوار را خواندم که چه زندگي خوش و خرمي داشته. به موقع درسش را خوانده، به موقع جنسيّتش ارضاء شده و زندگي مثل آب روان آمده و از بغل گوشش گذشته و او هم در مسير اين آب روان زندگي کرده. ولي من بيچاره -سيمين دانشور- اول درکنج شيراز و درکنج تهران درپشت قبرستاني گرفتار درگيري هاي ابتدائي زندگانيم و شاهد هزاران اتفاق ناگوار. غير از غم وغصه چه بوده که بنويسم؟21

هر ساخت فرهنگي بافت ادبي ويژه اي دور خود مي تند. حضور فرد درمتن ادبي جدا از نحوه حضورش درصحنه فرهنگي نيست. اگر تأليف و تدوين حديث نفس براي مرد ايراني کار دشواري بوده، براي زن که جسم و صدايش براي قرن ها درحجاب مانده بود دو چندان دشوار است. وقتي زن از عرصه هاي عمومي دور ماند، وقتي حجب و حيا و خويشتن داري از فضايلش شمرده شد، صراحت لهجه و بي پرده گويي -آن هم از خود- نبايد کار سهلي باشد. زن ايراني،که آزادي انديشه و بيان درعرصه دانش و سياست و اقتصاد قرن ها براو دريغ شده بود، اشتياق و امکان نگارش حديث نفس را کمتر از مرد داشت. تاريخ ادبيات ايران گواه اين واقعيت و نخستين رماني که به قلم يک زن به چاپ رسيد بيانگر اين دشواري است. خانم فتوحي در رمان به غايت زيباي سووشون سنت شکني حرفه اي است.22 او از حدود تعيين شده براي زن پا رافراتر مي نهد و جسورانه مي خواهد فضايي و صدايي ازخودداشته باشد.

خانم فتوحي ازقلم و جسم و فرديتش کشف حجاب مي کند. اما اين "عرياني"، اين تلاش براي حاکم شدن بر سرنوشت خويش، به جرم او بدل مي شود. او را به دارالمجانين مي اندازند تا در آن جا هم قلم و هم صدا و هم فرديتش سرکوب شود. نياز به تحرک به سکون مي انجامد. حضور به غياب تبديل مي شود. خودنمايي به خودويرانگري مي انجامد. ولي حتي درقيدو بند تيمارستان هم سوداي خانم فتوحي در ثبت و تثبيت فرديتش منکوب نمي شود. او که دوام آورنده سرسختي است، با وجود تلخي واقعيت ها جدال و زندگي را فراموش نمي کند. او نمي خواهد چون شبنمي در کوير يا قطره اي در اقيانوس گم شود. زندگينامه اش را مي نويسد و به زري که عيادت کننده اوست مي دهد. زري روايت پرآب چشم اين زندگي حزن آلود را در صندوق امني که در اجاره برادرخانم فتوحي است به امانت مي نهد. همان برادري که خواهر آزادانديش خودرا به دارالمجانين فرستاده است و حتي مجال عيادتش راهم ندارد.

هيچ کس نمي داند شمار اين حديث نفس هاي گمنام چيست. شمار متن هايي که همچون نويسندگانشان مدفونند؛ درسکوت به سر مي برند؛ شاهدان غايبند؛ هويت هايي ناشناخته اند و حضوري نامرئي دارند؛ به نسيان سپرده شده و پشت چفت و بست اند. قاعدتاً بايد فرض را براين گذاشت که بخش اعظم اين روايات هرگز کشف و شناخته نخواهد شد. البته زندگي زنان فقط در حديث نفس ثبت نيست. در هنرهاي ارزنده اي چون لالائي، قصه گوئي، ترانه سرائي، خياطي، طباخي، گلدوزي، قالي بافي و دست دوزي هم يک دنيا رمز و راز و حکايات شخصي نهفته است. اما محور بحث من در اين جا صرفاً ادبيات مکتوب است.

به گمانم هيچ زن سنتي محجوبه اي جزئيات زندگي خصوصي خود را داوطلبانه به چاپ نرسانده است. و البته اين جاي تعجب نيست. حجاب به مفهوم سنتي اش با حديث نفس نويسي يا بهتر بگويم چاپ و پخش "محرميّات" تباين دارد. حديث نفس نويسي زن را از پرده استتار به در مي آورد، در معرض تماشا مي گذارد، و خواننده را از وراي ديوار و حجاب به اندرون رهنمون مي شود. يعني مرزهاي سنتي را درمي نوردد و فاصله ميان محرم و نامحرم را از ميان بر مي دارد. بي سبب نيست که اغلب قريب به اتفاق زنان محجوبه ترجيح داده اند که اگر هم متني از آن ها به چاپ مي رسد خود را در آن پنهان کنند. کشاورزصدر درمورد هاشميه «دخترمرحوم حاج سيد محمدعلي اصفهاني و خواهر مرحوم امين التجار اصفهاني از زنان دانشمند بافضلي که در فقه و اصول به درجه اجتهاد رسيده و با کسب اجتهاد به مقام استادي نايل شده است» مي نويسد: «نگارنده درنظر داشت شرح حال مفصل وي را با تحقيق کافي در زندگي او به رشته تحرير درآورد. متأسفانه خود اين بانوي بي تظاهر از گفتن شرح حال و ابراز معلومات خود امتناع کرده و از اجابت درخواست هاي پي در پي مبني برگذاشتن اطلاعاتي از شرح حال علمي خويش در اختيار نگارنده خودداري کردند.»23 اين زنان حتي در مصاحبه هاشان هم رغبتي به سخن گفتن بي پروا درباره خويشنشان نمي دهند واغلب زندگينامه هاي خود را به نوعي شجره نامه تبديل مي کنند.

زنان اديب ما هم اشتياق چنداني نداشته اند که شرح احوال بنويسند يا حتي درباره زندگي خصوصي خود به تفصيل صحبت کنند. براي مثال، وقتي دريک مصاحبه راديويي ايرج گرگين از زندگي فروغ فرخ زاد مي پرسد درجواب چنين مي شنود:

والله حرف زدن دراين مورد به نظر من يک کار خيلي خسته کننده و بي فايده است. خب اين يک واقعييته که هر آدم که به دنيا مي آيد بالاخره يک تاريخ تولدي دارد، اهل شهر يا دهي هست، توي يک مدرسه اي درس خوانده، يک مشت اتفاقات خيلي معمولي و قراردادي توي زندگيش اتفاق افتاده که بالاخره براي همه مي افتد، مثل توي حوض افتادن دوره ي بچگي، يا مثلاً تقلب کردن دوره ي مدرسه، عاشق شدن دوره ي جواني، عروسي کردن، از اين جور چيزها ديگر. اما اگر منظور از اين سؤال توضيح دادن يک مشت مسايلي است که به کار آدم مربوط مي شود، که درمورد من شعره، پس بايد بگويم که هنوز موقعش نشده. چون من کار شعر را به طور جدي، هنوز تازه شروع کرده ام.24

مهشيد اميرشاهي هم که دوران کودکي و بلوغ مايه و ملاط اغلب داستان هاي کوتاه و به غايت زيبايش است در مقدمه منتخب داستان ها که به سال 1972 منتشر شده بود و پانزده سال بعد مجدداً در مقدمه رمان کليدي درحضر تجديد چاپ شد مي نويسد:

گمان نمي کنم تاريخ تولد و شماره شناسنامه و محل صدور شناسنامه و نام مادر و شغل پدر من براي هيچ کس جز مأمورين ثبت احوال چندان جالب باشد. بنابراين مرا از رنج نوشتن اين مشخصات و خوانندگان را از ملال خواندن آن معاف داريد. به علاوه براي زني که کم کم صبح ها با کنجکاوي دنبال رشته هاي تازه موي سفيد مي گردد و با دلهره چين زير چشم ها را معاينه مي کند، صحبت از سن و سال خوشايند نيست. اصرار به دانستن هم دور از ظرافت است. از اين مقوله که بگذريم مطلب عمده اي براي گفتن نمي ماند، جز اين که من رسالتي ندارم و نويسنده اي متعهد و مسئول نيستم، درخلق آثار محيرالعقول هم استعدادي نشان نداده ام، و درنتيجه بايد با کمال شرمندگي اعتراف کنم که احتمال دارد داستان هاي مرا خوانندگان بفهمند.25

شايد فرخ زاد و امير شاهي و بسيار زنان نويسنده ديگر به کنجکاوي جنجالي برخي منقدان واکنش نشان مي دادند. تلاش آن ها شايد دراين جهت بوده که توجه ديگران را نه به خود بلکه به آثار خود معطوف دارند. در واقع، در هر دو مورد پس از آن که فرخ زاد و اميرشاهي از صحبت کردن در باره خويش ابا ورزيدند بلافاصله توجه مخاطب را به ارزش آثار خود جلب نمودند. چه بسا که انبوهي اطلاعات ناقص و پراکنده از زندگي خصوصي زنان نويسنده مأخذ شايعاتي جنجالي گرديده، به تفسيرهايي سست و مغرضانه انجاميده و درغايت جايگزين ارزيابي دقيق آثار آن ها شده است. مگر از رابعه که در اواخر دوران ساماني در قرن دهم مي زيسته و اولين زن شاعر ايراني است چه مي دانيم؟ چرا عشق بد فرجام او با بخت اش که سرانجام مرگش را سبب شد بر توجه منقدانه بر اشعارش سايه افکنده است؟ مگر مهستي گنجوي بيشتر به خاطر روابط عاشقانه اش با مردان، به خصوص با قصابي جوان ولي خشن و بي اعتنا، شهرت ندارد؟ مگر درباره مهر النساء جز اين مي دانيم که همسر سالمندش را مي آزرد و سروسرّي با شاهرخ ميرزاي جوان داشت؟ اصلاً چرا راه دور برويم. مگر در مورد خود فروغ فرخ زاد کم قلم و دوات صرف بررسي و به اصطلاح "نقد" روابط مشروع و نا مشروع و هم آغوشي هاي قانوني و غيرقانونيش شده است؟ آيا چماق تکفير منقداني که به هيئت معلم اخلاق درآمده بودند در طول عمر کوتاه ولي پرثمرش کم بر فرق سر اين شاعر توانا و آثارش فرود آمد؟

بسياري از زنان نويسنده مي دانند که ادب تحقيقي در بسياري موارد آن ها را شيئي جنسي مي بيند و برمبناي ويژگي هاي جسمي ارزيابيشان مي کند. اغلب، متن نوشته يک زن و جسم او يکسان پنداشته مي شوند و به راحتي يکي به جاي ديگري مي نشيند. از زشتي يا زيبائيش مي گويند، از صداي ظريف يا نکره اش، از مزاج سرد يا آتشينش، از معشوقان طاق و جفتش يا از گوشه نشيني و عزلتش. و به درستي معلوم نيست روي سخن با نويسنده دارند يا با نوشته او. فتح الله دولتشاهي مقاله اخيرش را تحت عنوان «سيمين در بوته نقد شعر» چنين مي آغازد:

مردم معمولاً هنگام گفتگوي از گل، از عطرش ياد مي کنند، در وقت صحبت پيرامون چراغ، از فروغش دم مي زنند، موقع بحث در باره هزار دستان به دستان ها و نغمه هايش مي انديشند، از اين رو لابد يک منقد، در آن گاه که از شاعره اي جوان سخن به ميان مي آيد بايد افزون برآمادگي جهت ستايش کمال، اخلاق و معنويات، خود را احتياطاً براي توصيف قد سرو، لب لعل، چشمان شهلا و جمال جهان آراء نيز آماده سازد.26

به گواه تاريخ نقد ادبي در ايران، توجه منقدان ادبي ما بيشتر معطوف به ويژگي هاي جسماني زن بوده است. به عنوان مثال و مشتي نمونه خروار مي توان از اولين کتاب نقدي که يکسره به بررسي اشعار يک زن اختصاص داده شد يادکرد. در تهمت شاعري فضل الله گرکاني در بيش از يکصدوچهل صفحه مي کوشد خواننده را مجاب کند که هيچ زني، چه رسد به پروين اعتصامي که "نازيبا" و «از لحاظ چشم راست احول» بود، نمي توانست چنين اشعار ناب و پُرمغزي بسرايد.27 آيا شنيده ايد که در بيش از هزار سال تاريخ شکوهمند ادبي درباره عواقب چپ بودن چشم شاعري مرد و تأثير سرنوشت ساز آن بر اشعارش کتابي نوشته شده باشد؟ آيا در باره رابطه دنده و خلاقيّت مردان مقاله اي خوانده ايد؟ امّا، مجله خواندني ها خيال خود و خوانندگانش را يکسره راحت مي کند و در نوشته اي تحت عنوان «زن ها يک دنده کم دارند» خاطر نشان مي کند که دختران حوا فاقد يک دنده اند و امان از روزي که اين ناقص العقلان دست به قلم هم ببرند.28 نمي دانم رابطه دنده و خرد و خلاقيّت چيست وانگهي اين افسانه را بيشتر متضمن اين معني مي بينم که در بهشت برين زن و مرد به هم پيوسته و توأمان بودند. ولي حتي اگر بخواهيم اين از هم گسستگي دو نيمه در آغاز پيوسته را، اين دگر ديسي جالب را که درآن مرد زاينده و خلاق مي شود، تحت اللفظي معنا کنيم درآن صورت بايد بپذيريم که اين مرد بود که به خاطر آفرينش زن يک دنده خود را از دست داد.

زناني که اين همه مشکلات و موانع دروني و بيروني را ناديده گرفتند، از سکوت و فردزدايي تحميلي جامعه وارهيدند، از گمنامي به درآمدند و توانستند زندگي نامه خود را بنويسند و به چاپ برسانند چه کساني بودند؟ نخستين نشانه هاي حديث نفس نويسي زنان در ايران به اواسط قرن بيستم، زماني که شاهدخت شمس پهلوي خاطراتش را به صورت سلسله مقالات مفصلي در مجله اطلاعات ماهيانه به چاپ رساند، بر مي گردد. جالب آن که «خاطرات والاحضرت شمس پهلوي» يکسره درباره رضا شاه پهلوي در آخرين روزهاي زندگي در تبعيد است. هشت سال بعد، ملکه اعتضادي، بنيان گزار مجله بانوي ايران و فعال سياسي، اعترافات من را به چاپ رساند.29 بلافاصله پس از او بانو مهوش، رقصنده و خواننده معروف، زندگي سخت نامتعارف خود را به رشته تحرير درآورد.30 گرچه خاطرات تاج السلطنه از هر سه اين آثار قديمي تر است ولي چاپ آن به سال 1982، يعني چندين دهه بعد از نگارشش، صورت پذيرفت.

علي الاصول خاطرات و حديث نفس نويسي در ميان زنان درباري از رواج خاصي برخوردار بوده است. ولي جالب اين است که همگي اين آثار به غير از خاطرات تاج السلطنه و «خاطرات والاحضرت شمس پهلوي» به زباني سواي فارسي نوشته شدند و درخارج از ايران به چاپ رسيدند. خاطرات ملکه ثريا در آغاز به آلماني،31 چهره هايي در آينه32 و«زمان حقيقت»33 از شاهدخت اشرف پهلوي نخست به انگليسي و «هزار و يک روز»34 ملکه فرح پهلوي به فرانسه نوشته شدند. روي هم رفته و تا به امروز تحرير و پخش حديث نفس زنان در خارج از کشور رونق بيشتري داشته است تا در درون ايران. ازمجموعاً بيست و چهار حديث نفس زناني که من مي شناسم فقط شش اثر در داخل کشور و مابقي در غرب به چاپ رسيده اند.

اغلب نگارندگان زن حديث نفس قبل از آنکه به نوشتن داستان حيات خود دست زنند از شهرت يا سوء شهرت شايان توجهي برخوردار بوده اند. زندگي اين زنان به دلايل گوناگون مورد بحث و کنجکاوي و افشاگري هاي گسترده قرار گرفته بود. درواقع، اين آثار بيشتر براي دفاع از نوعي زندگي سياسي/اجتماعي است، هدف مشخصي را دنبال مي کند و در توجيه نوعي زندگي خاص و گوئي خطاب به يک هيئت داوري نوشته شده است. نيت اصلي نويسنده در اين نوشته ها را بايد رفع سوء تفاهم ها و اصلاح تحريف ها و کجداوري هاي رايج دانست. مصداق بارز اين نوع آثار چهره هايي در آينه است. شاهدخت اشرف پهلوي در مقدمه اين کتاب مي نويسد:

بيست سال پيش روزنامه نويسان فرانسوي مرا "پلنگ سياه" ناميده بودند. بايد اعتراف کنم که چون اين نام از پاره اي جهات با خلقيات من هم آهنگي دارد، از آن خوشم مي آيد. من همانند پلنگ، طبيعتي برآشفته و سرکش دارم و به خود متکي هستم. به دشواري مي توانم در حضور ديگران آرامش خود را حفظ کنم و برخود مسلط شوم. اما راستش را بخواهيد دلم مي خواست چنگال پلنگ داشتم و با آن دشمنان و طنم را پاره پاره مي کردم. من خوب مي دانم که اين دشمنان، به خصوص با توجه به حوادث اخير، مرا موجودي بي رحم و بي گذشت معرفي کرده و شيطان صفتم خوانده اند. بدگويان و مفتريان مرا متهم به شرکت در قاچاق، جاسوسي، همکاري با مافيا (حتي فروش مواد مخدر)، و عامل تمام دستگاه هاي اطلاعاتي و جاسوسي دنيا کرده اند.
از يک نظر همه اين تهمت ها نيز سبب شده است که به نگارش اين کتاب بپردازم. البته نه براي آن که از خودم دفاعي کرده باشم، بلکه براي آن که با صداقت و واقع بيني اين تهمت ها را مورد بررسي قرار دهم و در ضمن در باره حوادث سياسي وطنم، و نيز رويدادهاي زندگي خصوصي خود توضيحاتي بدهم.35

ملکه ثريا پهلوي ( اسفندياري) هم در نوشتن حديث نفسش هدفي خاص را دنبال مي کند. او مي خواهد تصاوير نادرست و نامطلوبي که از او در اذهان پيدا شده اصلاح کند و هويت "حقيقي" خود را که در پس انبوهي اتهامات و تصورات باطل پنهان شده آشکار سازد:

فکر مي کنم هر زني در هرمقطعي از زندگي اش احتياج به نوعي استراحت و بازبيني زندگي اش دارد. به علاوه از تصويري که ديگران از من ساخته بودند خسته شده بودم. تصاويري چون «ثريا شاهزاده غمگين چشم»، «ثريا، زني با هزار و يک خواستگار»، «ثريا، گريان تا ابد». از دروغ و شايعاتي که پخش مي شد خسته شده بودم. بدون ملاحظه در جستجو و به دنبال خودم که دختر کوچکي بودم افتادم، زني که بودم و زني که شده بودم.36

گويي اغلب اين روايات شخصي نوعي رسالتند و وظيفه اي اخلاقي، سياسي، يا اجتماعي دارند. بانو مهوش در تبيين اين که چرا بالاخره تصميم گرفته بخشي از حياتش را به قلم آورد مي نويسد:

من اينک نتيجه ده سال تجربيات خود را که زائيده معاشرت ممتد با مرد و يا مردان متعدد بوده است به رايگان در اختيار شما مي گذارم. . . اين مطالب چون حاصل يک عمر تجربه زني است که باکمال سادگي و صداقت در اختيار شما مي گذارد فوق العاده گرانبهاست . . . از شما اي خوانندگان عزيز انتظار دارم که به پاداش زحمت من، به خاطر کاميابي ها و ناکاميابي هاي من، براي شکست ها وموفقيت هاي من و بالاخره به خاطر دل سوخته و دردمند من که آرزومند سعادت عموم زنان و مردان جوان است اين سطور را با دقت بخوانيد.37

ملکه اعتضادي هم اعترافات من را که «بزرگ ترين قدم در راه حل مشکلات خانواده هاي ايراني» است به"رايگان" در اختيار خوانندگانش مي گذارد. «در اين يادداشت ها يک سلسله تحقيقات روانشناسي رابه صورت روانکاوي دروني (اتوکريتيکال)خواهيد ديد. به توقيعات خداي لايزال با نشر اين خاطرات ناچيز بزرگ ترين قدم در راه حل مشکلات خانواده هاي ايراني برداشته شده و در برابر اين اقدام خويش هيچ گونه انتظاري از احدي نداشته و ندارم و پاداش خود را از پيشگاه ايزد منّان خواستارم.»38

پروين نوبخت در توضيح اين که چرا پس از سال ها ترديد و دودلي بالاخره تصميم گرفت ساعت شش، درياچه مريوان را به قلم آورد مي نويسد:

امروز پنج شنبه 17/7/59 مدت هاست که مي خواستم خاطراتم را بنويسم. ولي نمي دانم چرا تا به حال اين کار را نکردم. به هرحال از امروز شروع مي کنم و مي نويسم. خاطراتي که داشته ام و خواهم داشت. بيشتر به دستور صادق است که اين کار را مي کنم. چون به خواب يکي از عمه هايش رفته بود و در خواب به من گفته بود «خاطراتت را بنويس!» من به شيوه خودش مي گويم: چشم خواهم نوشت.39

گويي نوبخت تنها زماني قادر به نوشتن حکايت زندگي خويش يا دست کم بخشي از آن است که به عنوان نويسنده يکسره از متن رخت برمي بندد و وسيله انجام احکام همسر خويش مي شود. همسري که گرچه به شهادت رسيده ولي با اوازطريق خواب و رؤيا ارتباط برقرارمي کند و به او"دستور"مي دهد که «خاطراتت را بنويس.» نوبخت صرفاً ناقل کلام و پيام شوهر خود است: «چه فايده دارد من اين يادداشت ها را مي نويسم؟ چرا مي نويسم؟ چرا عزيز ترين خاطراتم را که در عزيزترين لحظات زندگيم اتفاق افتاده به ابتذال نوشتن آلوده مي کنم؟ چرا آنهارا به گوش هرکس مي رسانم؟... ولي من مي نويسم چون تو دستور دادي.»40

اغلب حديث نفس هاي زنان منعکس کننده چشم اندازي خاص از ديدگاه ي ويژه اند. ازشمارش معکوس: داستان کودکي من41 نوشته فروغ شهاب گرفته تا پشت پرده تخت طاووس42 تأليف مينوصميمي (ريوز)، از خاطرات همسر يک افسر توده اي43 به قلم دکتر شايسته سنجر تا حماسه ايراني44 نوشته گوهر کردي، از خاطرات زندان45 نوشته شهرنوش پارسي پور تا بي حجاب46 و حقيقت ساده،47 جملگي هدف خاصي را دنبال مي کنند. دنياي پُر رمز و راز روح انسان و مشکلات پرتو افکندن بر اين جهان پهناور و به غايت پيچيده چنان محل اعتنا نيستند. خودکاوي و خودباز آفريني دراغلب اين آثار نقش محوري ندارد. حتي وقتي راوي به عرصه روايت گام مي گذارد بيشتر به عنوان ناظر است تا منظور، شاهد است تا مشهود. تأکيد و تصريح او برحوادث و رخدادها و اماکن است. نگاهش بر بيرون متمرکز است و نه در درون. به عنوان مثال شوشا گاپي درکتاب بديع و سخت زيبايش، «اسب عصّاري»، گويي خود را يکسره از روايت حذف کرده است.48 او که داستانسرايي ورزيده و مشاهده گري بصير است و به ميهنش ارجي شاعرانه مي نهد، بيشتر بافاصله اي عاطفي و جغرافيايي ازدياري ديگر و دوراني ديگرمي نويسد. اگر بخواهم تمثيل خود نويسنده را به کار برم، او همچون شهر فرنگيي دوران کودکي اش خواننده را همراه خود به سفري شيرين و فراموش نشدني مي کشاند. او راهنماي خبره و کارآزموده اي است که همه را به تماشا مي برد اما خود را به تماشا نمي گذارد:

درميان تمام دوره گردها شهر فرنگي از همه محبوب تر بود. او جعبه بزرگ و سياه خود را بر چرخي مي چرخانيد و به آواي بلند نوا درمي داد: "شهر فرنگه، از همه رنگه، با من به فرنگستان سفر کن و عجايبش را ببين". . . کودکان از هر سو به طرف شهر فرنگي روان مي شدند و پول خردي به او مي دادند. اولين چهار تماشاگر خردسال به زانو مي نشستند و چشمان خود را به دريچه کوچکي که به جهاني رؤيايي مي گشود مي چسباندند. دستان کوچکشان را دور لبه آن حلقه مي کردند تا نور را بيرون نگهدارند و واقعيت را هم به همچنين. شهر فرنگي دستگاهش را از طريق دسته اي که در پشت آن بود به حرکت در مي آورد و منظري حيرت آور ظاهر مي شد. . . ولي به محض آنکه مجذوب و مسحور اين دنياي جادويي مي شدي، ناگهان تصوير از حرکت باز مي ايستاد.49

نکته مشترک درغالبِ  زندگينامه هاي زنان تکيه بروظيفه است نه خودنمايي. انقلابيون واصلاحگرايان،سلطنت طلب ها و کمونيست ها، دست راستي ها و دست چپي ها، زناني که منادي و مدافع عرفي شدن جامعه هستند و آناني که تنها راه رستگاري و نجات زن را در استقرار ارزش هاي اسلامي و استيلاي جهان بيني مکتبي سراغ مي کنند، جملگي يادآوري مي کنند که تلاش آن ها نه براي جلب توجه ديگران به خود بلکه براي روشنگري بوده است. اغلب و به عناوين مختلف، چه در مقدمه و چه درمتن نوشته، بر اين نکته تأکيد مي شود که نيت نويسنده زندگي نامه نويسي صرف نيست. هدف امر خطير و والاي ديگري است. مقدمه خاطراتي از يک رفيق نوشته مرضيه احمدي اسکويي خاطر نشان مي کند که:

يادداشت ها به صورت يادآوري هايي از گذشته هاي دور و نزديک اوست. بي شک اين يادداشت ها بازگوکننده ي تمام زندگي غني و پُربار انقلابي رفيق نيست. او نه تصميمي براي نوشتن زندگينامه ي خود داشته و نه زندگي انقلابي او فرصت اين کار را برايش باقي مي گذاشت. رفيق تنها مي خواسته پاره اي از برخوردهايش را با اقشار مختلف خلق از سويي و با دشمنان خلق از سويي ديگر که از زندگي گذشته خود در ياد داشته به روي کاغذ بياورد تا آن چه را درآن ها آموختني است و آن چه را که در برانگيختن عشق و کينه ي او سهمي داشته، براي خود و رفقايش و خوانندگان ديگر يادداشت ها بازگو کند. طبعاً اگر رفيق زنده مي بود، خواهش رفقا او را به تکميل يادداشت ها وامي داشت.50

حتّي خاطرات تاج السلطنه که گامي حيرت آور و بديع در مسيرخود کاوي و خودباز بيني است و به حق وراي سنت هاي رايج زمان خود قرار دارد به اصرار و ابرام سليمان نامي که معلم و پسرعمه نويسنده است تحرير مي شود:

سليمان گفت خانم! آيا امکان دارد شما براي من شرح حال خود را نقل کنيد؟ گفتم : خير؟ به طور رجاء درخواست [و] خواهش کرد و با کمال جديت از من خواست که براي ايشان بگويم. و هرچه من امتناع نمودم او اصرار کرد. بالاخره گفتم: حال تقرير ندارم، ليکن به شما قول مي دهم که تمام سرگذشت تاريخ خود را براي شما تحرير کنم.

سليمان که دختر دايي خود را همواره غرق در افکار خود مي ديد سخت نگران او مي شود. «شما به واسطه خيالات درهم و برهم و ناملايمي که داريد هميشه اشخاص حاضر را، حتي خودتان را، فراموش مي کنيد. و من بالاخره، از زيادتي فکر برشما مي ترسم. خوبست هر وقتي که گمان مي کنيد فکر خواهيد کرد، فوراً خود را به حرف هاي مفرِّح و گردش در خارج و ديدن طبيعيات مشغول کرده، از اخبار تاريخ گذشته بخوانيد.» ولي تاج السلطنه معتقد است که تاريخ زندگي خود او مشغول کننده و سخت جالب است. در اهميت اين گونه روايات «با يک تبسم تلخي، بي خودانه فرياد زده گفتم: آه! اي معلم و پسرعمه عزيز من! درحالتي که زمان گذشته من و زمان حال من يک تاريخ حيرت انگيز ملال خيزي است، شما تصور مي کنيد من به تاريخ ديگران مشغول بشوم؟ آيا مرور به تاريخ شخصي، بهترين اشتغال ها در عالم نيست؟»51

شايد همين اطمينان به اين که زندگي فردي او بافت و ساختي في نفسه جالب و شنيدني دارد خصوصيت عمده اين کتاب باشد. تاج السلطنه از توجه به تاريخ شخصي و تعمق دراين زمينه ابا نداردهرچند مي داند که نگاه تيز و دقيق اوبه عرصه گمنام مانده اجتماعي، يعني زندگي روزمره زن و پرده دري هايش از زندگي خانوادگي با مخالفت اطرافيانش مواجه خواهد شد:«اقوام من به آزادي قلم من ايراد خواهند کرد. ولي، من صرف نظر از اين که از اين سلسله و نژاد هستم، آن ايرانيّت خود و وجدان خود را هادي [و] راهنماي خود قرار داده، بي پروا تمام تاريخ خانواده ي خود را مي نويسم.»52

خاطرات تاج السطنه سند تاريخي و فرهنگي مهمي است. اين سند، اين خاطرات، نه به صورت بيان نامه سياسي و کلي بافي هاي ناکجا آبادي بلکه با ديدي نقادانه، عادات و آدابي را مي نکوهد که به گمان نگارنده غريب و نامفهوم مي آيند و جهاني را تصوير مي کند که درجهت عرفي شدن گام مي نهد. اين کتاب متهورانه شکاف خوف انگيز زندگي را چنان که هست وچنان که مي توانست باشد ترسيم مي کند. اين خاطرات برداشت هاي عاطفي و فلسفي انساني باريک بين از زمان و مکاني مشخص و سفرنامه دروني و بيروني اوست؛ بازآفريني يک دوره تاريخ معاصر ايران از منظري بديع است. به قول فريدون آدميت «منعکس کننده هشياري تازه اي است نسبت به مقام اجتماعي زن در اوان حرکت مشروطه خواهي. تاج السلطنه دخترناصرالدين شاه و زن درس خوانده روشن انديش از اين مقوله سخن مي راند که: آدمي "آزاد و مختار خلق شده" و دليلي ندارد که "محکوم به حکم ديگري باشد" بلکه مقام انساني اش ايجاب مي کند که "درحرمت و آزادي طبيعي" زندگي کند.»53

و البته بهاي اين همه سنت شکني سخت گزاف بود. تاج السلطنه سه بار دست به خودکشي زد و عاقبتي حزن آلود داشت. عصيانگري هاي او چه درمتن زندگي و چه در متن ادبي نه تنها براي جامعه آن روز که براي خود او هم مخاطره انگيز بود. تصويري که تاج السلطنه از خود ارائه مي دهد کلافي است سر درگم. او گاه به شکل انساني آزادي خواه جلوه مي کند و زماني به هيئت انساني صدمه خورده در مي آيد که از هر موقعيّتي براي توجيه عنادش با انتظارات فرهنگي زمان بهره مي جويد. از زيبائي اش مي گويد و ازفرهيختگي اش؛ از اين که سوداي هر مردي را برمي انگيزد و مطلوب بسياري است؛ از خود کامگي اش، از احساس گناهش؛ از فردگرائي اش. از فقدان روح مادرانه اش. از اندوه و تنهائي اش. او به غربال کردن احساسات و اتفاقات زندگي اش متوسل نمي شود تا دست چيني يک پارچه و مقبول خاص و عام جور کند. دودلي و احساس گناه از درونمايه هاي اين خاطراتند. گوئي رؤيا و کابوس درکنار هم نشسته و کتاب را تلاقي گاه خواست هاي ضد و نقيض کرده اند. خاطرات تاج السلطنه آينه اي تمام نماست از استيصال زني که ميان دو تعلق خاطر حلق آويز است. تنها قاطعيتش عدم قاطعيت است. نوعي جدال ميان ديروز و فردا، ميان سنت هاي ديرين و آرمان هاي نو بنياد درگوشت و خون اين روايت گنجانده شده است. تاج السلطنه از خود مي آغازد ولي به انسان اجتماعي و سرنوشت انسان درآن جهان راه مي يابد. از موارد شخصي در مي گذرد و قلمروئي گسترده را از منظري بديع مي نگارد.

بسياري از زندگي نامه هاي زنان، امّا، هنجارها و الگوهاي فرهنگي را در سطحي فردي مورد باز انديشي قرار مي دهند؛ در خود فرو مي روند تا از خود فرا روند و طرحي نو در اندازند. مصداق بارز چنين روياروئي انتقادي، در سطحي خصوصي ولي در غايت فرهنگي، کتاب درکوچه پس کوچه هاي غربت است. هما سرشار در بخش آغازين کتاب به ياد روزخواستگاري خودش چنين مي نويسد:

بزرگان خانواده در اطاق پذيرايي گرد هم نشسته اند و گفتگو دارند. همه خوشحالند و چاي مي نوشند و شيريني مي خورند. تو آرام و ساکت به تماشا نشسته اي و گاه از زير چشم، جواني را که چند دقيقه پيش به همسري اش رضايت داده اي نگاه مي کني. از گزينش خود شادي، ولي چون به تو گفته اند دختر بايد سنگين و رنگين باشد، خودت را گرفته اي و حرف نمي زني. او هيجان زده است و شوخ طبعي مي کند. دايي جان وظيفه بزرگ خانواده را به عهده مي گيرد و جمله اي در مايه «پدر و مادر عروس اين مبلغ جهيزيه مي دهند!» را آغاز مي کند. دايي داماد با خوشنودي مي گويد: "البته ما مطابق شرع، مهريه عروس را سه برابر مي کنيم!"شنيدن عدد و رقم، حال خوشت را مي گيرد. با چشمان متعجب و پرسان از مادر داستان را مي پرسي. اشاره مي کند که از اطاق بيرون بروي. دراطاق ديگر، دمي مقابل پنجره مي ايستي و بيرون را نظاره مي کني: "کاش شاهد اين منظره نبودم و اين حرف ها را نمي شنيدم!" چند دقيقه بعد، زن دايي با هيجان و قهقهه زنان وارد مي شود و مي گويد: "پسره خيلي دوستت داره، صدو بيست و شش هزار تومن ديگه به يمن عدد نام خدا به مهريه ات اضافه کرد! به مبارکي معامله سرگرفت!" تو زهرخندي مي زني و مي گويي: "پس فروش رفتم؟" زن دايي جوابت را به شوخي مي گيرد و مي رود.

يک ماه بعد از عروسي، به همسرت مي گويي: «مي خوام مهرمو بهت ببخشم!» او مي خندد، ولي توقضيه را جدي مي گيري و خويشتن را از قالب متاع چهارصد و بيست و شش هزار توماني رها مي سازي. کاش مي شد کاري کرد که زنان هرگز خريد و فروش نشوند.54

نمي توان در باره حديث نفس زنان سخن گفت و به نقش محوري مردان درآن اشاره اي نکرد. اگر اولين کتاب خاطرات چاپ شده زنان يکسره به پدر نويسنده اختصاص داشت ديگر زنان هم در خاطره هاي خود به تفصيل از پدرانشان يادکرده اند. دخت ايران با مصرعي زيبا از شاهنامه مي آغازد. سهراب عازم ايران است که پدر ناديده خود را باز يابد: «چو خواهم شدن سوي ايران زمين/ که بينم مرآن باب با آفرين». گويي ستّاره فرمانفرمائيان هم سفر به درون و گذشته را همچون سهراب براي يافتن پدر شروع مي کند. بر بال کلمات و خاطرات، از غربتي که درآن مي زيد رخت بر مي بندد و به ايران، به زادبومش، به سرزمين آباء و اجدادش، به دياري که پدر را و خاطراتش را در آن به امانت گذارده، رجعت مي کند. «وقتي خاطرات گريبانگيرم مي شوند، بيش از همه اوست که به ياد مي آورم. بيش از شصت سال داشت که زاده شدم و وقتي شناختمش که پير بود. سالخورده شيري بي پروا از دودماني منقرض و آزرده از اندوه و بيماري ساليان. ليکن در جهاني که من درآن مي زيستم، او حاکمي مطلق بود.»55

مريم فيروز (فرمانفرماييان) هم کتاب خاطراتش را با ياد پدر آغاز مي کند:

من در يک خانواده پرجمعيت در کرمانشاه به دنيا آمدم. به پدرم، عبدالحسين ميرزا فرمانفرما، که از يک خانواده سرشناس بود، بسيار علاقه داشتم، همانطوري که او به من علاقمند بود. وقتي مرا به سينه اش مي چسباند و مي گفت: "مريم خانم، مريم باجي، مريم خانم ما"، حاضر بودم هرچه از دستم بر مي آيد انجام دهم. او مرا خيلي محترم مي شمرد و خواهر خودش صدا مي کرد. پس من غير از دختر او، خواهرش بودم. هيچ چيز در برابر پدرم براي من به حساب نمي آمد. هرچه مي گفت مي پذيرفتم.56

شايد يکي از ارزنده ترين دستاوردهاي ادبيات زنان به طور اعم و حديث نفس زنان به طور اخص، سيماي دقيق و اغلب پر مهري است که زنان از پدران خود تصوير کرده اند. برخي منقدان فرهنگ ايران را فرهنگي "پسرکش" خوانده اند وعقده اي به نام "عقده رستم" را در برابر عقده اُديپ فرنگيان قرار داده اند. با اتکاء بر نبرد رستم و سهراب و مرگ دلخراش پسري در دستان پدرش، اينان مي پندارند که در ايران اين پدرانند که آگاه و نياگاه بر پسران خود خشم و عداوت مي ورزند و سد راه زندگي آنان مي شوند. رضا براهني درکتاب پيشگام و بديعش، تاريخ مذکر، مي نويسد که در شاهنامه تهمينه «وسيله قرار گرفته تا ساخت تاريخي ايران که مبتني بر پسرکُشي است بيان شود. در واقع، تاريخ مذکر عبارت است از نگه داشتن زن در پشت صحنه، آوردن مردها بر روي صحنه، کُشته شدن جوان بوسيله پير، و ابقاي قدرت پير.»57

هرچند فرضيه "پسرکُشي" فرهنگ ايران را نمي پذيرم ولي براين اعتقادم که نقش پدر در ادبيات کهن فارسي نقشي نسبتاً محدود و عمدتاً عاري از نشانه هاي عواطف و علايق پدري است. در گنجينه غرور آميز ادبيات فارسي، که بسياري آن را ادبيات "پدرسالارانه"خوانده اند، اثري مبسوط در باب مهر پدري به چشم نمي خورد. نقش پدران بيشتر در تأمين حوايج مالي فرزند خلاصه شده است. به قول فردوسي «دگر کودکاني که بيني يتيم/ پدر مرده و نيستشان زر و سيم». با نوشته هاي زنان است که سيماي مهر آميز پدر و مقام او به عنوان حامي و هادي فرزندجاي خودرادرادبيات فارسي بازمي کند و حق مطلب سرانجام ادامي شود.

زنان فقط از پدران خود ياد نکرده اند بلکه به وضوح و به تفصيل از مردان ديگر زندگي خود نيز نوشته اند. ولي در ميراث درخشان ادبيات ما، تاجايي که من مي دانم، تا به امروز هيچ مردي کتابي را به مادر، خواهر، دختر يا همسر خود اختصاص نداده است. به گمان من اين غياب چشمگير زن، در مقام عضوي از خانواده، در نوشته مردان تصادفي نيست. اين غيبت، اين پرده حفاظتي که زنان محرم را زير حجاب کلام نگه مي دارد، در لايه هاي عميق ذهنيت قومي ما رسوخ کرده و درگوشه هاي غير منتظره رخ مي نمايد. آن را محدود به دوره و نويسنده و جهان بيني خاصي نمي توان دانست. در واقع، در اغلب قريب به اتفاق زندگي نامه هاي مردان عنايت چنداني به زنان محرم نشده است و اصولاً در آن ها کمتر نشاني از روابط نويسنده با زنان به چشم مي خورد. شايسته سنجر در مقدمه خاطرات همسر يک توده اي مي نويسد:

درسال هاي اخير کتاب ها و جزوه هاي متعددي زير عناوين خاطرات، يادداشت ها، و نوشته هاي ديگري به قلم اعضاي سابق حزب توده منتشر شده است که همگي حاوي داستان دستگيري، حبس، و شکنجه، و تيرباران اعضاي حزب توده و به خصوص افسران نظامي وابسته به حزب توده درسال هاي تاريک پس از کودتاي بيست و هشت مرداد سال 1332 اند . . . معهذا بايد گفت چون نويسندگان اين آثار همگي مرداني هستند که اعضاي رسمي حزب توده بوده اند و در رده هاي بالاي حزب مسئوليت هاي مهم به عهده داشته اند، اين آثار علي رغم تفاوت هايشان همگي منعکس کننده چشم اندازي خاص هستند. مشخصاً دراين نوشته ها حتي اشاره اي هم به سرنوشت تلخ و دشوار همسران، مادران، فرزندان و به طور کلي نزديکان مبارزان مورد بحث نشده است.»58

به راستي اندک اند مواردي که نگارندگان مرد حديث نفس به مسايل ناموسي اشاره کرده باشند. هربحث درباره عواطف و احساسات در مورد "خانه و خانواده" مدفون و ناگفته مي ماند. درموارد استثنايي که چنين مسايلي مطرح مي شوند يا چاپ نوشته به تعويق مي افتد يا به جنجال مي انجامد. نمونه بارز اين سنت شکني و عواقب نامطلوب آن را مي توان در چاپ و انتشار سنگي برگوري سراغ کرد.59 دراين کتاب کوتاه 99 صفحه اي آل احمد داستان رنج و اضطراب عقيم بودن خود را بازگو مي کند. آن چه سنگي برگوري را ويژگي مي بخشد شکل و محتواي کاملاً خصوصي و درون نگر و بي پروائي است که راوي اختيار کرده. او با صراحت و قدرت کلام يک قصه گوي ماهر به عرصه اي نو قدم مي گذارد و از محرميات با نامحرمان مي گويد. کتاب در زمان حيات آل احمد به چاپ نرسيد امّا هنگامي که سال ها پس از مرگ او منتشر شد غوغايي حيرت آور آفريد. جالب آن که هيچ کس منکر حکايات و رويدادهاي کتاب نشده است. در اين غوغا همه مباحث حول و حوش اين مقوله دور مي زد که چاپ اين کتاب کار درستي نبوده است. اعتراض آناني که مخالف چاپ کتاب بودند نه به جزئيات زندگي روزمره آل احمد يا محتواي کتاب که عمدتاً به افشاي رويدادها و واقعياتي بود که در نظر آنان بهتر است ناگفته مانَد.

ردّپاي چنين پرده نشيني و ممنوع الحضوري زن را در گفت و شنودهايي که اخيراًدرغرب منتشرشده اند نيز مي توان سراغ کرد. حتي در نادر مصاحبه هايي که درآن ها نه پرسشي بي پاسخ مانده و نه پاسخي بي پرسش داده شده وقتي صحبت به زن مي رسد نوعي کتمان و طفره روي جايگزين دقت کلام و صراحت لهجه مي شود. انديشمندان و نويسندگاني که آشکارا هنر مصاحبه را به سطحي تازه رسانده اند، غير از اشاراتي کوتاه و ناگزير، يادي و ذکري از زنان خانواده خود نمي کنند. برعکس، مردان نه تنها نقشي محوري دراشعار و داستان هاي زنان ايفامي کنند درمصاحبه ها و حديث نفس هاي آنان نيز حضوري دائمي دارند.

دو تن از برجسته ترين نويسندگان ايران-سيمين دانشور و سيمين بهبهاني- هريک کتابي را يکسره به همسران خود اختصاص داده اند. درآن مرد، مرد همراهم، بهبهاني با زباني سخت شيوا، از همسرش، منوچهر کوشيار مي گويد.60 دانشور در کتاب غروب جلال از همسرش جلال آل احمد سيمائي نيمه اسطورهاي، نيمه انساني مي سازد.61 در حقيقت حضور آل احمد چنان فضا را بر راوي تنگ کرده که کتابي که در اولين صفحه اش حديث نفس خوانده شده تبديل به يادبود نامه مي شود. به ديگرسخن، قهرمان اصلي اين کتاب نه خود نويسنده که همسر اوست. حضور راوي در نيازها و مسائل روزمره همسرش چنان تحليل رفته که در واقع حديث نفس سيمين دانشور به زندگينامه آل احمد مبدل شده است. در بسياري ديگر از زندگينامه هاي زنان نيز شاهد همين جابه جايي نقش نگار و نگارنده هستيم.

ولي زنان گوئي قدرت کلام را بيش از هميشه دريافته اند و مي خواهند به يمن اين صداي نو يافته خود طرحي نو دراندازند. خاطرات پراکنده نوشته گلي ترقي بشارت طلوع اين دوره نو را مي دهد. راوي اين کتاب هنرش را نه تنها وسيله رهايي از غربت مي کند بلکه خوب مي داند که: «هيچ حربه اي بُرّاتر از کلمه ها نيست. . .»62 او که قبله چشم و دلش کلمات اند قدرت جادويي آن ها را خوب مي شناسد و به يمن احاطه اش بر الفاظ گوئي به پرواز در مي آيد: «دهانم بازمي شود؛ انگار پر و بال درآورده ام. ديگر کسي جلو دارم نيست. مثل بلبل چهچه مي زنم و در اقيانوسي از کلمات شناورم. فکرهايم با زبانم يکي است. ديگر مجبور نيستم که درز بگيرم و جمله هايم را ساده و کوتاه کنم. دلم مي خواهد نطق کنم، مست از قدرت بيان خود هستم.»63

نقش فعال و بي سابقه زنان درادبيات معاصر به طوراعم ودرحديث نفس نويسي به طور اخص نه تنهاپيامد دگرگوني هاي قابل تأملي در اجتماع است که خود منشاء دگرگوني جالبي در جامعه امروز ما شده. درفرهنگي که با کشيدن پرده استتار بر زندگي خصوصي زن و نهان کردن پيکرش در حجاب، او را به رازي بزرگ تبديل کرده است، به طبع حديث نفس نويسي را بايد نوعي کشف حجاب دانست. گام نهادن در اين عرصه خود قيامي است عليه بي صدايي و بي چهرگي. عصياني است عليه سکوت؛ تأييد تازه اي است بر فرديت زن؛ حضوري است بر جاي غيبتي طولاني؛ غصب فضا و نقشي است که تاکنون از آن مردان بوده است. از همين رو، اين روايات بديع از زنان را، رواياتي را که قرن ها در حجاب مانده اند، بايد از نظر فرهنگي، اگر نه همواره از ديد ادبي، واجد اهميت و ارزش ويژه اي دانست.

-------------------------------------------------------------------
درتدوين اين مقاله مديون راهنمائي هاي عباس ميلاني و کاوه صفاهستم. از محبت هاي بي دريغ شان سپاسگزارم. ف. م.

---------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت ها:

1. ن. ک. به:

Georges Gusdorf, "Conditions and Limits of Autobiography," in Autobiography: Essays Theoretical and Critical, ed. James Olney: Princeton, Princeton University Press,1980, p. 29.

2. ن. ک. به:

Paul John Eakin, Fictions in Autobiography :Princeton, Princeton University Press, 1985, p. 3.

3. ن. ک. به:

Roland Barthes, Roland Barthes by Roland Barthes, trans. Richard Howard: New York, Hill and Wang, 1977, p. 119.

4. ن. ک. به:

Salman Rushdie, Midnight's Children: New York, Avon, 1980, p. 253.

5. ن. ک. به:

Lee Baxandall and Stefan Morawski, eds. Marx and Engels on Literature and Art : St. Louis, Telos, 1973, p. 115.

6. ن. ک. به:

Friedrich Wilhelm Nietzche, Beyond Good and Evil, trans. R. J. Hollingdale: Harmondsworth, Penguin, 1973, p. 19.

7. ن. ک. به:

Philippe Lejeune, Le pacte autobiographique [The Autobiographical Pact], Paris, Seuil, 1975,
p. 44.

8. مولانا جلال الدين رومي، مثنوي معنوي، تهران، جاويد، 1354، دفتر اول، ص 452.

9. هوشنگ گلشيري، حديث مرده بردارکردن آن سوار که خواهد آمد. به روايت خواجه عبدالمجد محمدبن علي بن ابوالقاسم وراق دبير، تهران، کتاب آزاد، 1358، ص 80.

10. ن. ک. به:

Milan Kundera, The Unbearable Lightness of Being, trans. Michael Henry Heim: New York, Harper & Row, 1984 p. 137.

11. شمس الدين محمد حافظ، ديوان، تهران، خوارزمي، 1359، ص. 136.

12. مولانا جلال الدين رومي، همان، ص 16.

13. تاج السلطنه، خاطرات تاج السلطنه، به کوشش منصوره اتحاديه (نظام مافي) و سيروس سعدونديان، تهران، نشر تاريخ ايران، 1361، ص 15.

14. همان، ص 16.

15. به نقل از محمدعلي اسلامي ندوشن، «شيوه شاعري حافظ»، ايران نامه، سال ششم، شماره 4، تابستان 1367.

16. ن. ک. به:

Roget's International Thesaurus, 4th ed., rev. Robert Chapman: New York, Crowell, 1979.

17. لغت نامه دهخدا، تهران، نشر دانشگاه تهران، 1339.

18. فرهنگ فارسي معين، تهران، انتشارات امير کبير، 1362.

19. ناصر حريري، هنر و ادبيات امروز، گفت و شنودي با پرويز ناتل خانلري و سيمين دانشور، بابل، کتابسراي بابل، 1366. ص 7.

20. شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي، گلستان، تهران، اميرکبير، ص 180.

21. فرزانه ميلاني، «پاي صحبت سيمين دانشور» الفباء، دوره جديد، جلد چهارم، پائيز 1362. ص 147.

22. سيمين دانشور، سووشون، تهران، انتشارات خوارزمي، 1348.

23. کشاورز صدر، از رابعه تا پروين، تهران، کاويان، 1335، ص 19.

24. فروغ فرخ زاد، حرف هايي با فروغ فرخ زاد: چهار گفت و شنود، تهران، مرواريد، 1355، ص 12.

25. مهشيد امير شاهي، منتخب داستان ها، تهران، طوس، 1351، ص 4.

26. دکتر فتح الله دولتشاهي، «سيمين در بوته نقد شعر،» جوانان، سال دهم، شماره 478، 1996، ص 16.

27 فضل الله گرکاني، تهمت شاعري، تهران، البرز، 1356، ص 7.

28. «زن ها يک دنده کم دارند،» خواندني ها، سال 16، شماره 17، 9 آبان 1334، ص 37.

29. ملکه اعتضادي، اعترافات من، تهران، بي ناشر، 1335.

30. مهوش، راز کاميابي جنسي، تهران، بي ناشر، 1336.

31. ثريا اسفندياري، خاطرات ملکه ثريا، ترجمه موسي مجيدي، بي ناشر، بي تاريخ.

32. ن. ک. به:

Princess Ashraf Pahlavi, Faces in a Mirror: Memoirs from Exile: N. J., Prentice Hall, 1980.

33. ن. ک. به:

Princess Ashraf Pahlavi, Time for Truth: No Place, In Print Publishing, 1995.

34. ن. ک. به:

Farah, Chahbanou d'Iran, Mes mille et un jours, recit recueilli par Silvia Badesco: France, Editions Stock, 1978.

35. اشرف پهلوي، چهره هايي درآينه، بي ناشر، بي تاريخ، ص ط.

36. ثريا پهلوي(اسفندياري)، قصر تنهايي، لندن، مرکز نشرکتاب، 1370 ص 4.

37. مهوش، همان، ص 5.

38. ملکه اعتضادي، همان، ص 4.

39. پروين نوبخت، ساعت شش، درياچه مريوان، تهران، سپهر، 1360، ص 13.

40. همانجا، ص 18.

41 فروغ شهاب، شمارش معکوس: داستان کودکي من، لوس آنجلس، نشرکتاب، 1984.

42. ن. ک. به:

Minou Reeves (Samimi), Behind the Peacock Throne: London, Sidgwick and Jackson, 1986.

حسين ابوترابيان اين کتاب را به فارسي ترجمه کرده است: پشت پرده تخت طاووس، تهران، انتشارات اطلاعات، 1368.

43. سنجر شايسته، خاطرات همسر يک افسر توده اي، کاليفرنيا، زمانه، 1993.

44. ن. ک. به:

Gohar Kordi, An Iranian Odyssey: London, Serpent's Tail, 1991.

45. شهرنوش پارسي پور، خاطرات زندان، سوئد، نشرباران، 1996.

46.
Cherry Mosteshar, Unveiled: New York, St. Martin's Press, 1996.

47. ن. ک. به: م. رها، حقيقت ساده، آسمان، تشکل مستقل دمکراتيک زنان در هانور،1371.

48. ن. ک. به:

Shusha Guppy, The Blindfold Horse, Memories of a Persian Childhood: London, Heinemann, 1988.

49. همان، ص 94.

50. مرضيه احمدي اسکويي، خاطراتي از يک رفيق، از انتشارات سازمان چريکهاي فدايي خلق، بي تاريخ، ص 3.

51. تاج السلطنه، همان، ص 5.

52. همان، ص 89.

53. فريدون آدميت، ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران، تهران، انتشارات پيام، 1355، ص 429.

54. هماسرشار، درکوچه پس کوچه هاي شهر، لوس آنجلس،شرکت کتاب، 1993،جلد اول، صxii.

55. ن. ک. به:

Sattareh Farman Farmaian with Dona Munker, Daughter of Persia: New York, Crown Publishers,1992, p. 3.

56. مريم فيروز (فرمانفرمائيان)، خاطرات مريم فيروز، تهران، مؤسسه تحقيقاتي و انتشاراتي ديدگاه، 1373، ص 15.

57. رضا براهني، تاريخ مذکر: فرهنگ حاکم و فرهنگ محکوم، تهران، نشر اول، 1363، ص 127.

58. سنجر شايسته، همان، ص 5.

59. جلال آل احمد، سنگي برگوري، تهران، انتشارات رواق، 1360.

60. سيمين بهبهاني، آن مرد، مرد همراهم، تهران، انتشارات زوّار، 1369.

61. سيمين دانشور غروب جلال، تهران، انتشارات رواق، 1360.

62. گلي ترقي، خاطرات پراکنده، تهران، انتشارات باغ آينه، 1371، ص 164.

63. همان، ص 171