tile

سخن در شاهنامه



شاهرخ مسکوب

به نوشيروان گفتند در هندوستان کوهي است و برآن کوه گياهي که مرده را زنده مي کند. معلوم شد که آن کوه "دانش" و آن گياه "سخن" است؛ گياه سخن برکوه دانش! پيش از اين - در آفرينش جهان - آورديم که آفرينش به انديشه است و انديشه در سخن (کلام قدسي) پديدار مي شود. در عهد عتيق «درابتدا خدا آسمان ها و زمين را آفريد و زمين تهي و بائر بود و تاريکي بر روي لجّه و روح خدا سطح آب ها را فرو گرفت، و خدا گفت روشنائي بشود و روشنائي شد. . . و خدا روشنائي را روز ناميد و تاريکي را شب ناميد.»1و با اين نامگذاري، معرفت به آفرينش، شناخت کار خدا، آغاز شد. در عهد جديد (انجيل يوحنا) هم آمده است که «در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود، همان در ابتدا نزد خدا بود. همه چيز به واسطه او آفريده شد و به غير از او چيزي از موجودات وجود نيافت.» و در جاي ديگر خداوند خود را از راه حرف هاي الفبا، يعني نوشتار سخن، تعريف مي کند: « آن تخت نشين (خداوند) گفت الحال همه چيز را نو مي سازم و گفت بنويس زيرا که اين کلام امين و راست است. باز مرا گفت تمام شد من «الف» و «يا» و ابتدا و انتها هستم»2 و اما در قرآن، شايد نيازي به يادآوري نباشد که خدا گفت بباش پس ببود؛ با دو حرف "ک" و "ن". از اين "امر"، عالم "خلق" هستي پذيرفت.3 قرآن کلام الهي و به عقيده پاره اي از متکلمان و مؤمنان "قديم" است نه حادث، يعني از ازل و حتي پيش از آفرينش در خدا بود و سپس در زمان مقدر، به صورت وحي، بر پيامبر اسلام نازل شد در همه حال- قديم يا حادث- سخن خدا مقدس، در بردارنده حقايق الهي و سرمدي، تجلي آفرينش، و رابط آفريده و آفريدگان است، به ميانجي پيامبران! از اين گذشته در قرآن "آيه" ها (کلام الهي) برترين نشانه هاي وجود خدا هستد؛ "نشانه"هاي آن جهاني و تمام و کمال تحقق اراده او که همچنان تجلي خود را در سخن باز مي نمايند. براين قياس معجز پيغمبر اسلام هم در سخن (قرآن) است، نه چيز ديگر. البته در هرآييني کلام قدسي داراي بار معنائي و معنوي ويژه خود است. اين يادآوري تنها اشاره ايست به سرشت متعالي، نخستين و آسماني سخن، و نه بيشتر.

 
*
در انديشه اساطيري ما نيز، سخن که بزرگترين دستاورد آدمي است از عالم بالا به وي عطا شد تا انسان از معرفت خدا بي نصيب نماند. زرتشت که نخستين پيامبر و نخستين شاعر ايرانيان بود، در سرودهاي گاهان، کهن ترين بخش اوستا از اهوره مزدا مي پرسد:

- اي اهوره مزدا، اي سپند ترين مينو، اي دادار جهان استومند، اي اشون کدام بود آن سخني که مرا در دل افگندي، اي اهوره مزدا؟

- پيش از آفرينش آسمان، پيش از آب، پيش از جانور، پيش از گياه، پيش از آذر اهوره مزدا، پيش از اشون مرد، پيش از تباهکاران و ديوان و مردمان (دروند)، پيش از سراسر زندگي اين جهان و پيش از همه مزدا آفريدگان نيک اشه نژاد؟ آن گاه مزدا گفت اي سپيتمان زرتشت آن سخن «اهون ويريه. . .» بود که ترا در دل افگندم. (جليل دوستخواه، اوستا، ج 1، ص 173.)

در پاسخ به پيامبري شاعر، خدا مي گويد سخن، پيش از آسمان و زمين و آب و آتش، نخستين چيزي است که آفريدم. کار شاعر- درآفرينش شاعرانه- پيروي از کار خداست؛ او نيز آفريننده سخن، و در اين مقام آفريننده چيزها و شناساي جهاني است که بر مي سازد. زيرا شاعر، به معناي صاحب "شعور"، دارنده بينش (ناخودآگاه) و دانش (خودآگاه) است. اين معرفت دوگانه از سرچشمه هاي آفرينش اوست و آفرينش به ميانجي و از راه سخن دانسته، پديدار و جهاني مي شود تا شعور ما نيز آن را دريابد. جهان به اعتبار انسان- جهان انساني، «جهان ما»- چيزي نيست مگر دريافت وجود ما از آن چه هست، از بودني ها. اگر دريافت کننده اي نباشد جهان نابوده است. در عالم خيال مي توان آن را، جهان بدون آگاهي را، چون وجودي محال پنداشت. «وجود» براي «موجود» بدون آگاهي معنايي ندارد. اساساً در نبود آگاهي، مفهوم "معنا" خود بي معناست و مفهوم نيست.4 شاعر، مانند پيامبر، از برکت شعور (آگاه و ناآگاه) معناي خود را به جهان و جهانيان مي دهد. زيستن و مردن «معنادار» مي شود، مي دانيم که چرا هستيم و چرا نيستيم، يا دستکم مي دانيم که نمي دانيم چرا هستيم و چرا نيستيم، ناداني خود را مي دانيم و به آن آگاهيم.

به گفت و گوي زرتشت و اهوره مزدا، باز گرديم که از برکت سخن، شدني است. و اين گونه آدمي و خدا همزبان و همدل مي شوند. در اين آشنائي و دوستي شاعر (زرتشت) خود را و جهان را باز مي شناسد و به ديگران مي شناساند، و چون پيام "دوست" را به همگان مي رساند، پيامبر او و پيام آور ماست. "سخن" که اهوره مزدا به زرتشت مي آموزد نيايشي (دعايي) شگرف است که اثر معجزه آسا و جادوئي دارد در شکست ديو دروغ و بدي بدکاران. اهوره مزدا اين سخن را به زبان مي آورد و اهريمن سه هزار سال به بيهوشي مي افتد. اين نيايش بنياد و گوهر دين(و دانش مينوي) است و ناگزير هردو- دين و دعا يادانش مينوي و سخن- همزمان و باهم آفريده مي شوند.

*

هرمزد از روشني بيکران تن بيکران را آفريد و از آن «اهون وئيريه» پديد آمد «که آغاز آفرينش و فرجام آفريدگان از او آشکار (شود)؛ باشد که دين (خوانند). چون دين به همراه آفرينش آفريده شد. (بندهش، ص 37) بنابراين، نخست آن که از بيکرانگي(روشني بي کران، تن بي کران) کرانمندي (آغاز و فرجام) پديد آمد و ديگر آن که «اهون وئيريه» و دين -سخن و دانش- اين همان و يکي و «آشکار کننده» زمان، آغاز و فرجام، هستند. زيرا پيدايش دين (دانش) ناگزير در سخن (دعا) است، بي سخن چگونه مي توان دانست. وانگهي براي دانستن دين بايد خدا را شناخت و براي شناختن خدا جز سخن "راه" ديگري نيست. او يا خود درسخن تجلي مي کند(وحي) ياخواهنده اي نيازمند وي را فرا مي خواند. گوئي در سخن "سحري" است که چيزي پنهان، ناپيدا و در نيافتني (چيزي که «نا-چيز» بود) را پيدا، آشکار و دريافتني مي کند؛ مي آفريند! براي همين از آن جا که «ما به او محتاج بوديم او به مامشتاق بود»، در سرمنزل سخن به هم رسيديم. درسراسرگاهان آرزوي دانستن و ديدار و نياز گفت وگوي دو دوست را باز مي يابيم.5

زرتشت مي خواهد در سخن خدا انديشه او را بداند، زيرا انديشه جز سخن کالبدي ندارد و اين کالبد جز انديشه جاني ندارد. اينست که از آفريدگار مي پرسد: آفريدگار کيست «آن که راه خورشيد و ماه و ستارگان را نمود، اين سپهر بلند را برافراشت، باد و ابر و آب را روان ساخت تا گياه برآيد و سر برکشد؛ او مي خواهد همه را بداند؛ روشنائي و تاريکي را، خواب و بيداري، بامداد و نيمروز و شب را و «منش نيک» را که گوهر جان آدمي و جان جهان است. و، بيتاب دانستن از خدا مي پرسد: «اين جهان بارور خرمي بخش را براي که آفريدي؟» او مي خواهد درآينه ديدار خدا، هردو جهان را بنگرد. نادان که از ناداني خود بي خبر است، اهل يقين است، اما زرتشت را دودلي و ترديد ناشي از دانائي رها نمي کند: «آيا به راستي همه آن چه من نويد مي دهم درست است؟» انگيزه و هدف آفرينش نبرد و پيروزي نهائي بر اهريمن، و دين راه و رسم اين نبرد و پيروزي است. زرتشت جهان و راه درست جهان، هردو را با هم و همزمان مي بيند. اين گونه او به ياري سخن بر آغاز و انجام زمان و مکان دست مي يابد، به زبان ديگر زمان و مکان نفساني (دروني) او از زمان و مکان آفاقي (بيروني و کيهاني) فراتر مي گذرد و روح او جهان را در بر مي گيرد. در اين مقام او از ديدارِ جهان بين خدا برخوردار است؛ مانند کيخسرو و جام جهان بين و طي زمان و مکانش!6 اينک او خدا را «در سرآغاز آفرينش زندگي. . . تا پايان گردش آفرينش» مي بيند» (هات 5-43) و چون « منش نيک» از او مي پرسد «کيستي و از کدامين خانداني؟» مي گويد منم زرتشت، دشمن دروغ و دوست راستي (هات 7-43، 8). او از خانواده "راستي" است.

فرهنگ و ادبي از اين دست، سخت ريشه و کهن، و شايد بيشتر نانوشته و ناخودآگاه تا نوشته و خودآگاه، از روزگار پيشين به ايران اسلامي رسيد. در قرن چهارم اين سنت هنوز نه تنها نمرده بود بلکه، به ياري تاريخ، زبان، دين زردشتيان و بازنويسي متن هاي ديني، ترجمه دانش و ادب گذشتگان به عربي و از آن به فارسي، تداوم آداب رسوم و فولکلور، جنبش هاي «سياسي- اجتماعي» و جز اينها، در کار بيدار شدن و برخاستن از زير بار آوار زمان بود. فردوسي گرد آورنده، پيراستار و برکشنده اين سنت و کار و کتاب او، گوئي به صورت و سيرتي ديگر، تکرار رسالت آن شاعر نخستين است. زرتشت پيامبري بود که اساطير، ايزدان و باورهاي پيشين را پيراست و از آن انبوه درهم، کتابي و ديني ديگرتر، منسجم و متعالي آورد. فردوسي نيز مانند زرتشت شاعري سخندان و آرزومند شناختن و دانستن است اما به خلاف او جوياي هم صحبتي با خدا نيست، زيرا او شاعر دوران تاريخي است نه پيامبر دوران اساطيري. در انديشه زرتشت ميان آفريدگار و آفريدگان ورطه اي گذر ناپذير وجود ندارد. اگر کيهان "صورت" پيکر پذير (گيتيانه) اهوره مزدا باشد، پس او- مانند انسان- به تن خود در اين جهان حضور دارد، و از اين دست-، هردو در يک ساحت وجود هستند؛ مانند عالم مينوي و بودن فروهرها در کنار اهوره مزدا! از ديدگاهي ديگر اهوره مزدا به ميانجي امشاسپندان تن پذير و در آتش و فلز و آب و گياه و خاک (زمين)، گيتيانه مي شود. وجود امشاسپندان پلي است ميان آسمان و زمين. پيوندي دوسويه ميان گيتي و مينو برپاست و درنتيجه همزباني انسان و خدا محال نمي نمايد. به ويژه آن که به مناسبت بودن فروهرها (گوهر مينوي و همزاد آسماني آدمي) درمينو و اهوره مزدا در گيتي، انسان و خدا گذشته از همزباني، همزمان نيز هستند. دراين مقام زرتشت در گفت و گو با اهوره مزدا، در ساحت بي زمان قدسي به سر مي برد. او درعين وصل خواهان ديدار آغاز و انجام و دريافتن همه زمان ها، آن زمان «معنوي- عاطفي» است که گاه مولانا و حافظ هم به آن دست مي يابند. در اين حال بي خويشي و وصل، او نگران گذشت زمان نيست. اما در انديشه فردوسي، اين محال است. آن گونه که از ديباچه شاهنامه برمي آيد خدا را نمي توان شناخت، فقط مي توان ايمان داشت که "او" هست و مانند هرچه به تصور درآيد، نيست. و اگر در کتاب آمده که رحمن و رحيم يا مثلاً قادر و جبار است، براي آنست که بتوانيم، ناچار به قدر فهم خود، او را بناميم. شناخت خدا، آن چنان که اوست فراتر از توانائي ادراک ماست؛ تاچه رسد به ديدار يا گفت و گو.7

موسي مشتاق ديدار بود و پاسخ آمد که نمي تواني. رابطه پيغمبر اسلام هم با خدا يک سويه بود و با ميانجي (جبرئيل و وحي). فردوسي به منزله مسلماني هوشيار در انديشه همزباني با خدا نيست و به منزله انساني پاي بند خرد، در زمان آفاقي- اين زود گذر شتابنده مرگ آفرين- به سر مي برد، و مي داند زيستن بسته به مردن است؛ اين دو فرزند توأم زمان باهمند و هر دمي را تا نکُشيم، دمي ديگر را زندگي نمي کنيم. پس دل نگران است، شتاب دارد و چون گفت و گو با خدا محال مي نمايد، به آن غايب هميشه حاضري روي مي آورد که از همه، و بنا به روايتي زرواني، از اهوره مزدا و اهريمن هم تواناتر است؛ به چرخ، فلک، سپهر زمان بي کران، به "دهر"! و حکايت حالش شکايت از بيداد زمان است، مي خواهد چرائي زمان (چرخ بلند) را، ندانستني را، بداند. چرا مرا پروردي و حال که پروردي اين بي وفايي چراست. و با اين همه مي داند که بيهوده مي پرسد، پاسخي نيست و زمان مادري فرزندکش است. اما تا آن گاه که از اين تيرگي نگذشته است براي گريز از گزند مرگ- بزنگاه زمان- به سخن روي مي آورد. فردوسي نيز مانند زرتشت از پشتوانه گذشته گرانبار است و مانند او حرفي براي گفتن دارد، اما خيال محال حضور در ساحت بي زمان عالم بالا را در سر نمي پرورد. شاعر مرگ آگاه براي بنياد کردن، ساختن و پرداختن خود به سخن روي مي آورد تا آن را چون بنائي ماندگار پي افکند، پناهگاهي براي حضور درگذشته و آينده: زنده کردن مردگان و زنده ماندن خود؛ از مرگ در گذشتن و آن را پس پشت گذاشتن؛ مانند آزادان و پهلوانان حماسه، مانند سياوش و کيخسرو، به تن مردن و به نام ماندن!

«هرمزد پيش از آفرينش خداي نبود» خدا به آفرينندگي خداست و نخستين چيزي که مي آفريند سخن است. اگر خدائي خدا به آفرينش است، انسان نيز به آفرينش انسان است، زيرا آگاهانه، نه به انگيزه غزيزه، در طبيعت تصرف مي کند و تصرف در طبيعت يعني بازسازي جهان پيرامون و آفريدن زيستگاه خود. از سوي ديگر، انسان ازراه دين، دانائي، عشق و. . . پيوسته خواهان آفريدن خويشتني "آزاد" از آسیب زمان است و فراگذشتن ازخود و دست اندازي به قلمرو ايزدان.8

اهوره مزدا چون داناست آفريننده است و از آن جا که از همان آغاز پايان را مي داند براي نبرد با اهريمن جهان را مي آفريند. دانائي سرچشمه آفرينش است. انسان نيز به سبب خرد (دانائي)، آفريننده است. انسان آفريدگار خرد نيست، اين موهبت خداست، اما براي خرد ورزي ناگزير به سخن روي مي آورد. انسان آفريدگار سخن است که شايد تنها وسيله پروردن، صورت بخشيدن و از قوه به فعل درآوردن خرد باشد. پيوند خرد، که هديه خداست، با سخن مايه شادي جان سراينده و نتيجه آن نزديکي به خداست و نزديکي به خدا رهائي و رستگاري است. آزادي شاعر از ضرورت وجود- پيمانه عمر تخته بند تن- يعني زمان و مکانش، دوچندان به آفرينش است و چه آفرينشي برتر از سخن. ولي سخني که فردوسي از آن دم مي زند بي خرد هستي نمي پذيرد. اين دو چون تير و کمان يکي بي ديگري به هيچ کاري نمي آيد. «روان در سخن گفتن آژير کن/ کمان کن خرد را، سخن تيرکن. (ج8، ص140)**

چنين سخني مايه رامش روان و آزادي روح شاعر است. «خرد چون برابر شود با سخن/روان سراينده رامش بود.» (د 2، ص 201) او از سوئي ما را از خرد بهره مند و به خدا نزديک مي کند، «به يزدان خردمند نزديک تر.» (ج7، ص403) و از سوي ديگر، آن دانائي مرگ ناپذير خدا را باز مي آفريند و از اين راه خرد را به "نام"، در سخن مرگ ناپذير مي کند؛ به سخن در سخن؛ چون "نام" نيز تنها درسخن ماندگاراست؛ سخني برآمده از خرد! شاعر هوشمند ميان خرد و سخن خواستار پيوندي است به يگانگي تير و کمان. در ديباچه شاهنامه ديديم که چرا اين خرد نظر به ديدني هاي جهان دارد، نه آن چه که انديشه را بدان راه نيست. «خرد گر سخن برگزيند همي/ همان راگزيند که بيند همي.» (د 1، ص3) فردوسي آدمي و جهان پيرامونش را براي گفتن و سرودن بر مي گزيند و دريافت و شناخت تازه اي ازکارها و چيزهارا پديدار و درسخن ماندگار مي کند. سعدي در سرودن غزل شاعر غنائي بزرگ ولي در قصايد و بوستان شاعري "حماسي" است به اين معنا که انديشه ها، حکمت عملي و آموزش هاي معنوي و متعالي او برآمده ازنگرش و باريک شدن در رويدادهاست. وي از آزمون کاروبار جهان و تجربه زندگي به پند و اندرزهاي اخلاقي و حکمت عملي دست مي يابد. از قضا بوستان در همان وزن شاهنامه است و مي دانيم که شاعردر سرودن آن به شاهکار حکيم طوس توجه داشت. سعدي «در سبب نظم کتاب» مي گويد:

در اقصاي گيتي بگشتم بسي
به سر بردم ايام با هرکسي

تمتع به هر گوشه اي يافتم
زهر خرمني خوشه اي يافتم

دريغ آمدم زان همه بوستان
تهي دست رفتن سوي دوستان

«پس کتابي پرداختم چون کاخي و در او "ده در از تربيت ساختم" چون داد گستردن و ازخداي ترسيدن و مردم داري و عشق و احسان و جز اين ها. . .» اين کتاب حاصل دريافت اوست از تماشاي جهان بيرون- از تماشاي «صورت» جهان-و روايت يافته ها و آموخته هاي او.9 امّا همين سخن سراي يگانه چون به غزل مي رسد در بيتي بي مانند مي گويد: ندانمت به حقيقت که درجهان به چه ماني/ جهان وهرچه دراو هست صورتند و توجاني. شاعر غنائي در آرزوي ديدار ياري است که جان جهان است و شاعرحماسي چون زائري"تاريخي" درسيرو سلوک "جغرافياي"جهان و ديدارجهانيان؛ آن چنان که سراينده شاهنامه گفته است:

بدين نامه ي شهرياران پيش
بزرگان و جنگي سواران پيش

همه رزم و بزم است و راي وسخن
گذشته بسي روزگار کهن

همان دانش و دين و پرهيز و راي
همان رهنموني به ديگر سراي

ز چيزي کزيشان پسند آيدش
همين روز را سودمند آيدش

کزان برتران يادگارش بود
همان مونس روزگارش بود
(د5، ص441)

شعر حماسي برون گراست، اما البته تنها توصيف جهان بيرون نيست. زيرا شاعر از بينشي دروني بيرون را مي نگرد و معناي خود را به آن مي بخشد؛ به رنگي که مي بيند و نشاني که مي شناسد. پس اين بيرون، دروني هم هست، منتها کانون ديد به جاي نظر به «اندرون خسته دل و فغان و غوغاي» آن، بيشتر نگران گردش روزگار و شاد و ناشاد ماست. شاعر از چنين ديدگاهي به رزم و بزم و سرگذشت آزادان و بزرگان زمان ساز روزهاي رفته، به دانش و دين و نيکي سودمند، به زمان و کار بزرگ خود روي مي آورد. مثلاً در ميان گذشتگان از اردشير چنين ياد مي کند:

چو او در جهان شهرياري نبود
پس از مرگ او يادگاري نبود

منم ويژه زنده کن نام اوي
مبادا جز از نيکي انجام اوي
(ج7،ص178)

وقتي در باره انوشيروان مي گويد که «زگفتار من داد او شد جوان» (ج 8، ص 154)، همين دريافت از کار سخن را مي بينيم: کهن گشته اين داستان ها، زمن/ همي نو شود روزگار کهن. (د2، 201) بزرگان به بهرام گور گفته بودند: همه مردگان را برآري زخاک/ به دادو به بخشش به گفتار پاک».(ج7، ص441) اما اين گفته آنان بيشتر سزاوار سراينده سرگذشت بهرام است که مي خواهد گذشته خفته را بيدار کند، آينده نيامده را دريابد و خود در دو کرانه زمان به يادگار بماند تا به نام، از مرگ فرا بگذرد؛ اگر بتوان فراگذشت!10 او در آغاز کتاب حکايت مي کند که نامه اي پراکنده از زمان هاي پيش به جاي مانده بود. مردي «دهقان نژاد، دلير و بزرگ و خردمند»، دانندگان را از هر کناري فرا خواند تا آن نوشته هاي پراکنده را گرد آورند. آن مرد مي خواست بداند «که گيتي به آغاز چون داشتند» و برآن نامداران چه گذشت که اينک آسان به ما واگذاشتند و رفتند. و چون شنيد و دانست، نامه اي فراهم آورد که، از ياري بخت به دست شاعري يگانه رسيد تا از وي به يادگار بماند:

چو اين نامه افتاد دردست من
به ماهي گراينده شد شست من

يکي نامه بود از گه باستان
سخن هاي آن برمنش راستان

فسانه کهن بود و منثور بود
طبايع ز پيوند او دور بود

من اين نامه فرخ گرفتم به فال
بسي رنج بردم به بسيار سال

نديدم سرافراز بخشنده يي
به گاه کيان بر درخشنده يي

همم اين سخن بردل آسان نبود
جز ازخامشي هيچ درمان نبود

سخن رانگه داشتم سال بيست
بدان تاسزاوار اين رنج کيست
(د 5، 175، 176)

«نامه» چون به دست آمد گوئي شاه ماهي بخت در تور افتاد. ديگر تنها ترس از شتاب زمان است که رها نمي کند، همان زمان بي درنگ و پيوسته که در همه حال چون جويباري در ضمير سراينده مي دود.11ازاين ترس شريف و سزاوار نمونه هاي فراوان مي توان آورد. فردوسي دل نگران است که مبادا بميرد و کار بزرگش ناتمام بماند. خوشبختانه ماند و "باغ" را آرست و پيراست و زماني جانش به «معدن پاک» پيوست که «اين نامه ي نامور» به پايان رسيده بود. پيرمرد در آخرهاي کتاب (ج 9، ص230) مي گويد:

هماناکه شد سال برشست وشش
نه نيکو بود مردم پير کش

چو اين نامور نامه آيد به بن
زمن روي کشورشود پرسخن

از آن پس نميرم که من زنده ام
که تخم سخن من پراکنده ام

هرآن کس که داردهش وراي ودين
پس از مرگ بر منکند آفرين
(ج 9، ص 230)

*

باري، سخن ماهي بخت و گوهر شاهوار، مونس روزگار و رامش روان سراينده و يادگاري است ايمن از آسيب دهر؛ سخن نوشداروي زندگي و پاد زهر مرگ است و فردوسي آنرا چون کاخي بلند بنا مي کند، آن چنان «که از باد و باران نيابد گزند»، تا بتواند نام و نشان زمانزدگان را زنده نگاه دارد. اين "کاخ" حماسهايست که سه دوره اساطيري، پهلواني و تاريخي سرگذشت ايران را روايت ميکند. ويژگي شاهنامه و هنر سراينده آن در معنا و در شيوه اين روايت است.

تاکنون بيشتر سخن از "معنا" بود. اينک به کوتاهي اندک اشاره اي مي کنيم به "شيوه" بيان و بازنمود اين معنا، به چگونگي سخني که معنائي را هستي مي بخشد. اين سخن ساده بلند و باشکوه است و اين را همه گفته اند و از آن ميان نظامي عروضي، که گفت فردوسي «سخن را به آسمان عليين برد و در عذوبت به ماء معين رسانيد و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را بدن درجه رساند که او رسانيده است.»12ماء معين و آسمان عليين کنايه از رواني و سادگي، بلندي و شکوه شعر است. هر شعر، هر هنر بزرگ، در زمان ها و در برابر خواستاران متفاوت جلوه تازهاي از حقيقت خود را بروز مي دهد و معنايي ديگر مي يابد، زيرا انديشنده و انديشيده (در اين مورد خواننده و شعر) چون دو پديده پويا (فاعل) و ايستا (منفعل)، درهم اثر نمي کنند، بلکه هر دو، هم «کنشگر و کش پذير» و هم دهنده و گيرنده، يکي داراي شعوري پوينده و سيال است و آن ديگري آبستن "شعوري" معنا پذير و بارآور. نتيجه آن که هر دريافت زيباشناختي از شعر يا هنر، از سوئي شخصي، فردي، و مشروط به زمان و مکان و در نتيجه تاريخي است و از سوي ديگر، دگرگون شونده و نسبي، نسبت به فرد و جهان پيرامونش. اين دريافت، تا آن جا که در بند تاريخ و اجتماعي معين است، زمان پذير و فرسودني، و تا آن جا که دگرگون شونده ونسبي است، زمانه گريز و نوشونده است؛ از آن در مي گذرد و متناسب و هماهنگ با دوران تازه معنائي تازه مي يابد؛ اثري از هزار سال پيش براي ما امروزي و اين زماني مي شود.

به جز اينها بايد افزود که در باره گوهر شعر يا هنر، آن چه سخني يا اثري را ناگهان يگانه و ماندگار مي کند، هرچه گفته شود باز چيزي ناگفته مي ماند. و اين، همان "آن" محسوس اما ناشناخته ايست که حافظ هم نمي داند چگونه به زبان آورد. هر آفرينش متعالي در سخن يا جز آن "اندام وار" است. اندام ها را شايد بتوان بازگشود و بر رسيد و دانست، اما آن جان زندگي بخش اين همه را نمي توان به دست آورد و ديد و نشان داد و گفت اين همان ذات زيبائي است که حافظ حس مي کرد و نمي توانست بگويد؛ همان "سحر"ي که فراتر از روي و موي نيکو و خلق و خوي خوش دوست در هر زيبائي متعالي هست.

پس از اين مقدمات شايد بتوان گفت که بلندي، سادگي و شکوه سخن فردوسي در بن از سرچشمه اي سه گانه بر مي جوشد: از اعتقاد به پايگاه بلند و يگانه سخن؛ از آزادگي بزرگان و پهلوانان که سخن در باره آنهاست؛ از بخت و کار شگرف آنان که موضوع سخن است. اين بزرگان، شاهان و شاهزادگان و پهلوانان و شاه بانوان، به سختي «آتش، سنگ خارا و پولاد،» به نيروي «پيل و شير و نهنگ»، به تازگي «مشک و گل و سرو آزاد» و به جواني "بهار"ند. (د 2، ص 391) اينها آزاده اند، چون مي توانند اراده خود را- حتي به بهاي جان- اعمال کنند و سرگذشت خود را- عليرغم سرنوشت- آن گونه بسازند که مي خواهند. بخت (يا سرنوشت) اينان از جمشيد و افراسياب تا فريدون و سياوش و کيخسرو و يا سهراب و رستم و اسفنديار و ديگران شگرف است و "کار"شان شگرف تر. آنها به ياري "کار" با بخت خود درگير مي شوند "کار" پادشاهان جهانداري است و کار پهلوانان رزم و بزم! پيش از اين گفته شد که تاريخ حماسي ما در جنگ هستي مي پذيرد، و جنگ به دليري جان و زورمندي تن است و پروا نکردن از مرگ. و اين همه را آشکارتر از هرجاي ديگر در نبرد تن به تن مي توان يافت؛ کاري بزرگ است و مرداني که «بلند آسمان بر زمين» مي زنند. "خويشکاري" پهلوان کارهاي گران و درگيري او با سپهر گردنده، با زمين و زمان است. سخن گفتن از گير و دار اينان نيازمند زباني است به شکوه ساده و بلند "کار"شان؛ نيازمند سبک فاخر شاهنامه! براي همين، سبک در سراسر شاهنامه، حتي در سخن از کار و بار فرومايگان به يکسان و همان گونه که بود مي ماند؛ نه براي برکشيدن يا بزرگ نمودن بندگان بلکه براي آن که گذران بيهوده اينان هم ناگزير در جهان والاي آزادان مي گذرد. از اين گذشته روشن است و شايد گفتن نداشته باشد که هنوز زبان نوشتار عارف و عامي زبان اديبان بود، توانگر و درويش به زبان سعدي سخن مي گفتند و سلطان و رعيت به زبان ابوالفضل بيهقي. رفتن در جلد شخصيت ها و هرکس را به زبان خود او روايت کردن- به علت هاي گوناگون و از جمله فروريختن مرزهاي ديرين ادب، گسترش دامنه و تغيير مفهوم فرهنگ و نيز شناخت ارزش اجتماعي فرد- امري نسبتاً تازه و از آنِ دوره هاي اخير است.

باري، نمونه هاي سخن والا در اين شعر بزرگ چنان فراوانست که نمي توان يک چند را دون آنهاي ديگر برگزيريد. کافي است که تنها نگاهي بيافکنيم به گفت وگوها و مفاخرات رستم و اسفنديار، آخرين سخنان سهراب پيش از شناختن پدر، در آستانه مرگ، پاسخ پيران به گودرز، رؤياروئي رستم و اشکبوس و بسيار و بسيار نمونه ها در سراسر کتاب؛ سخني والا سرشته از خردي جهان بين، همان گونه که خود مي گفت: روان را با خرد در هم سرشتم/ از آن تخمي که حاصل بود کشتم!

ستايش سخن فردوسي بيهوده است. خورشيد را به روشني، سادگي و بلندي با شکوه چگونه مي توان ستود بي آن که چيزي از آن کاسته شود؟ فقط شايد بتوان گفت که از برکت نبوغ شاعر سخن وي "آهنگي" دارد که درستي دلپذير و بي کم و کاست آن ناگزير به خواننده راه مي يابد. منظورم از "آهنگ" جنبش دروني شعر است. پيوند مفهوم سخن با طنين کلمه، مانند يگانگي جسم و جان، يا هماهنگي پست و بلند موج با تلاطم دريا وگريز باد، " آهنگ"ي مي آفريند سرشار از درشتي و نرمي، غمگني و شادماني، نشاني از دردي ناچار و غروري سزاوار، چيزي به سادگي جواني سهراب و هشداري در راه! در روند پرجنب و جوش سخن، قلب کلمه مي تپد و بار معنائي و وزن عاطفيش گاه به تندي باران بهار مي بارد يا به آرامي شکوفه باغ باز مي شود. و اين همه يک پرده و چند پرده بالاتر، آن چنان که با خواندن و شنيدن شعر، انگار در سره کوه روانيم؛ با چشم اندازي دور و هوايي به روشني نور، در مرز ممکن و محال!

در سراسر کتاب نمونه هاي بي شمار مي توان يافت. نمي دانم از آن همه چگونه مي توان يکي دو تا را به يادآورد. اما آخر بايد نشانه اي به دست داد؛ مثل گفت و گوي زال پير و رستم نوجوان و انتخاب اسب و صفت او و آماده شدن براي جنگ با افراسياب (د 1، ص 330) که سرشار از مهر و دل نگراني پدر، غرور و سرکشي پسر و نيروي بي آرام رخش است. و يا نشانه اي ديگر، لحن آرام و دريغناک شعر است، آن گاه که سخن از پيري و ناتواني و بازي روزگار با جان و تن ما به ميان مي آيد. (ج 8، ص 52). مي توان ضرباهنگ تند و تيز و درشت نخستين را با آرامي کشدار و اندوهگين دومي و مناسبت هريک را با موضوع سخن سنجيد.

نه چگونگي آن نبوغ را مي توان بيان کرد و نه اين "آهنگ" را. هردو همان "آن" حافظانه اند. فردوسي خود نيز در بند هنرنمائي و آرايش کلام نيست، در شعر او از صنايع لفظي و علم معاني بيان نشاني نمي يابيم و اگر نمونه اي از اينها يافت شود انديشيده و خود خواسته نيست. در اين سخن هر کلمه براي معنائي معين و هر تصوير شاعرانه براي القاء حالتي و به قصدي جز هنر نمايي، به کار رفته.13 اين شاعرمانند شعرش "ساده"، بلند و با شکوه است و نيازي به آراستن خود يا سخن درستش نمي بيند. دهقاني از ده طابران طوس در خراسان قرن چهارم هجري، در سرزمين و دوران نوزائي فرهنگي، ملي و سياسي ايرانيان! جواني تازه اي در پيکر خراسان آن روزگار دميده بود. اين را از جمله در شادزيستي رودکي با سياه چشمان و عشق ورزي فرخي و شادنوشي منوچهري مي توان ديد. فردوسي شکفتگي تمام وکمال اين رستاخيز و شاهنامه حاصل انديشه و کلام اوست در باره چنان مرداني، در چنين زمان و مکاني به همان طراوت بهار و شور جواني و سرکشي پروبال بلندپرواز که حتي در پيري مي گويد:

گذشتم ز توقيع نوشيروان
جهان پيرو انديشه من جوان

مراطبع نشگفت اگر تيزگشت
به پيري چنين آتش آميزگشت
(ج 8، ص 275)

سادگي زبان برهنه فردوسي را مي توان از جمله در مقايسه قطعه مازندران او، پيش از سفر کاوس به آن سامان، با بهاريه هاي پُرنقش و نگار، و گاه خوشايند و دلپذير، در قصيده هاي پُرساز و برگ همان روزگار- که به جمال و جلال آداب و تشريفات درباري است- سنجيد و ديد.

قدرت و نفوذ کلام فردوسي تنها برآمده از سادگي بلند، استواري تصويرها و توانائي هاي شاعرانه نيست، بلکه برآمده از حقيقت هاي کلي و انساني انديشه او نيز هست. البته "حقيقت" به تنهائي، بدون "صداقت" بسنده نيست تا حرفي به دل بنشيند. فردوسي آن را که مي گويد به جان و دل آزموده و زيسته است. يگانگي انديشه، گفتار و کردار چنان آهنگ يا لحن صادقانه اي به سخن وي مي بخشد که «زيبائيِ» آن بي گمان به خواننده يا شنونده راه مي يابد. اگر به نقش تعليمي و آموزشي شعر در گذشته توجه داشته باشيم، آن گاه نفوذ و کارائي اين لحن را بهتر درمي يابيم. درآن زمان ها نه تنها براي آموختن راه و رسم زندگي، دين و اخلاق و مروت و مردمي و بلکه حتي- اگر نه براي ياد دادن- براي به ياد سپردن بعضي دانش ها به سخن منظوم روي مي آوردند. شعر دانائي پيوند يافته و بسامان بود. سعدي چون مصلحي روزگار ديده و زندگي آزموده، در گلستان و بوستان، چراغي فرا راه رهروان مي گيرد. ناصر خسرو معلمي درست و دلسوز اما سخت گير و گاه تندخوست. مولانا، در مثنوي، گرچه بسيار مي داند ولي پدروار خودماني است. سنائي و عطار و نظامي هم «نقد صوفي» را بي چشمداشتي نثار طالبان مي کنند. در اين ميان انديشه خيام، فراتر از نيک و بد، در عالمي ديگر پرواز مي کند. و اما فردوسي، سخنان حکيمانه و اندرزهاي او- که درآغاز وانجام پاره اي از بخش ها، از سوي شخصيت ها و يا در گفت و گوي آنان با يکديگر به زبان مي آيد- حيرت و عبرت از گردش چرخ و رفتار روزگار و سرنوشت آدمي است. شاعر گاه نيز به خود باز مي گردد. در همه حال اين سخنان آهنگي آمرانه ندارد و دستور استاد دانا به شاگرد نادان نيست و از اين رو خوشتر به دل مي نشيند. مانند حافظ که چون مي خواهد چيزي به کسي بياموزد و اندرزي را به ياد آورد، از خود غافل نمي ماند.14 در اين حال "نصيحت" وي را آسان تر از خطاب صادقانه و مستقيم حکيم ناصر خسرو مي توان پذيرفت، وقتي که مي گويد:

نکوهش مکن چرخ نيلوفري را
برون کن زسر باد خيره سري را

توچون اخترخويش راخودکني بد
مدارازفلک چشم نيک اختري را

مانند اساطير ايران، تصور فردوسي از گردش جهان "اخلاقي" است. اما سراينده شاهنامه نه تنها حکيم بلکه شاعر نيز هست، وگرچه در پي نمايش و سخن پردازي نيست ولي به منزله شاعري بزرگ بينش عاطفي و حسي او سرشار از تصويرهاي بي مانند است درباره طبيعت و پديده هاي آن؛ ماه و خورشيد و دميدن روز، رزم و بزم، بي کراني اراده آدمي و نيروي مرگ، زيبائي پري رويان و آشوب عشق، گيرو دار کارزار و شادنوشي پيروزمندان و بخشندگي دارندگان و بيداد ستمکاران و بي مهري روزگار ستم ديدگان و غم و شادماني و حال هاي بسيار و چيزهاي گوناگون! زبان مستقيم، بي پيرايه و سر راست شاهنامه چه بسا در تصويرهاي شاعرانه به بيان در مي آيد. مثلاً صبح اين گونه آغاز مي شود؛ خورشيد «بسان تني با دلي پر زمهر» چهره مي نمايد، برچرخ لشکر مي کشد، بر کشور لاژورد سرا پرده اي از ديباي زرد مي زند، تاج خود را مي نمايد و برگردون درفش مي زند. تصوير شب نيز بارها و هر بار به صورتي آمده است و طرفه آن که به خلاف روز، شب حالتي انفعالي و پذيرنده دارد.15 پس از پيروزي بر خاقان چين و فرستادن نامه به کيخسرو، رستم:

وزان جايگه سوي لشکر کشيد
چو جغد دو زلف شب آمد پديد

نشستند با رامش و رود ومي
به يکدست رودو به يک دست ني

برفتند از ان پس به آرام خویش
گرفته به هر یکی کام خویش

چوخورشيد بازيب وديباي زرد
ستم کرد برتوده لاژورد

همانگه ز دهليز پرده سراي
برآمد خروشيدن کرناي

تهمتن ميان تاختن را ببست
برآن باره تيزتک بر نشست
(د 3، ص 247)

دراين جا به روشني ديده مي شود که روز هنگامه کار و کوشش و نبرد و شب زمان آرامي و کامجوئي و خواب است. در ذهن شاعر، گستاخي، بيباکي و پرده دري مردانه و پوشيدگي، آرامي و مهر زنانه اين گونه به پديده هاي چنان بيرون راه مي يابد و يا آن پديده ها از منظر درون شاعر حماسي اين گونه ديده و در سخن باز نموده مي شوند؛ رستم «آفتاب سپيده دم است» و آفتاب پهلواني کمندافکن بر چرخ بلند. در حماسه، طبيعت پهنه رزم و بزم و درگيري "کار" است با بخت، نه جاي نشستن لب جوي و ديدن گذر عمر.

*

ادب حماسي، هم چنان که پيش از اين نيز گفته شد، روائي است، از جنگ و صلح، دوستي و دشمني و مهر و کين چيزي را روايت مي کند. و روايت، مانند جهان بيني دوبُني ما- اهوره مزدا و اهريمن، نيک و بد، نور و ظلمت- ساختاري دوگانه دارد؛ از رويارويي، تنش و کارکرد درهم و ساز و ناساز دوچيز؛ زندگي و مرگ، رزم و بزم، يا دو قوم، دو هماورد، دو دلدار ساخته و پرداخته مي شود. مانند ايران و توران، رستم و افراسياب، ضحاک و فريدون، افراسياب و کاوس، پيران و گودرز، زال و رودابه، رستم و ديو سفيد، سهراب و رستم، رستم و اشکبوس، رستم و اکوان ديو، زال و رودابه، بيژن و منيژه، بهرام و آرزو، نبردهاي تن به تن، دو هفت خان رستم و اسفنديار و نبرد دوازده رخ که در آنها، هربار دو تن روياروي يکديگرند.

درداستان رستم و اسفنديار- که در دو روز نبرد، هر روز يکي پيروز است- اين ترکيب دوگانه را به روشني بيشتر مي توان ديد: پشوتن و زال، در دو سو دو رايزن خردمندند، در برابر روئين تني اسفنديار که وي را شکست ناپذير مي کند، ياري سيمرغ راز گشا به داد رستم مي رسد. نبرد تن به تن ميان دو هماوردي که هريک از آزمون هفت خان گذشته اند و مفاخرات پيش از درگيري چون دو کفه ترازو خوب نشان مي دهد که هماوردان در بزرگي و نژاد و دليري جان و تن همسنگ و سزاوار يکديگرند. و سرانجام مرگ شتابنده که از هردو سو در کمين هردو مرد است؛ يکي را بي درنگ و يکي را با درنگي يک ساله! اما در داستان سياوش با قرينه سازي معادل هاي همانند و ناهمانند پيچيده تري سر و کار داريم: کاوس و افراسياب، سودابه و سياوش، سودابه و فرنگيس، سياوش و گرسيوز، رستم و افراسياب. امّا، البته مقصود اين نيست که رويدادها و داستان هاي رنگارنگ و فراوان شاهنامه همه طرحي يکسان و قرينه دارند و يا شاعر آنها را بنا برگرته اي پيش ساخته، اين گونه آفريده است. به جاي حکمي کلي، شايد فقط بتوان گفت مانند خدا که ما را با دو چشم و دو گوش، دوبازو، دو دست و دوپاي آفريد، زيبا شناسي فردوسي نيز -ندانسته و دانسته- بر تقارن و برابرسازي بد و نيک و زشت و زيبا استوار است؛ اما نه هموار و يکرويه، بلکه پيچيده و درهم تنيده، زيرا در بسياري از داستان ها، از بازي سرنوشت يا کردار آدمي، ناگهان پيشامدي غافلگيرکننده روي مي دهد و با چرخشي مسير و معناي سرگذشت دگرگون مي شود، آن چنان که ديگر هيچ چيز مانند گذشته نيست. مثالي چند از شاهنامه براين نکته گواهي مي دهند. آن روز که همه سران و گردنکشان از نهايت ظلم ضحاک برجان خود مي لرزيدند، ناگهان «يکي بي زيان مرد آهنگر» با چرم پاره اي بي بها بر سر نيزه، بپا خاست و فرياد برداشت که اي مردم «بپوييد کين مهتر آهرمن است» و تخت و بخت آن ماردوش را واژگون کرد. پس از کُشته شدن ايرج به دست برادران، فريدون بي خبر از همه جا در انتظار بازگشت فرزند است، جشني است با «مي و رود و رامشگران». اما به جاي شاهزاده سر او را براي پدر هديه مي آورند و شاه چنان بهت زده مي شود که از اسب به خاک مي افتد و از آن پس سرنوشت برادرکشان و کشورها به راهي تازه مي افتد: وقتي رستم و سهراب يکديگر را شناختند، وقتي سياوش بي گزند از آتش گذشت و به اميد سلامت جان به افراسياب پناه برد، وقتي تيرگز به چشم اسفنديار نشست يا رستم در گودال شغاد افتاد و مرد و کاوس از آسمان به زمين افتاد و نمرد ياجمشيدي که مي خواست خدا بشود با اره به دوپاره شد. . . درهمه اين حال ها آدمي در بزنگاهي، ناگهان با خويشتني «از نو» و جهاني غريب تر رو به روست. «به بازيگري ماند اين چرخ مست/ که بازي برآرد به هفتاد دست.»

برپايه سه دوران اساطيري، پهلواني و تاريخي، شاهنامه بخش بندي تاريخي سه گانه اي دارد. ولي داستان هاي کتاب مانند تنش و کشاکشي که در اين "تاريخ" مي گذرد، از عوامل قرينه و دوگانه اي ترکيب شده. اما حقيقت دو پاره نيست و دو بني کهن انديشه سنتي ما در داستان هاي شاهنامه از ميان مي رود و بدل به وحدت مي شود. زيرا واقعيت- و دريافتي که ما از آن داريم، يعني "حقيقت"- تقسيم ناپذير و مانند گرگ و ميش سحر، تاريک روشني توأم است؛ عوامل دوگانه، هربار بسته به منش وخويشکاري آدم ها و بازي روزگار، گردش و چرخش رويدادها و فراز و فرود ماجراها، در هر داستان به شيوه اي ديگر، يگانه و اندام وار مي شوند. برانگيختن "نقش" ها و يگانه سازي آنها در اين ترکيب "جاندار" فقط کار خودآگاه شاعري است که در سخن او وحدت پرتنش واقعيت جايگزين دو بني جهان بيني پيشين مي شود.

دنياي واقع جاي جدائي نيکي و بدي نيست. نور و ظلمت درهمند. اين را در شاهکار زندگي و مرگ پيران ويسه خوب مي توان ديد. مگر نه آن که ما در دوران «آميختگي» بسر مي بريم؟ دربار کاوس و افراسياب اين «واقعيت آميخته» است، انسان آرمان گرا يا بايد چون فريدون آن را درهم بريزد، يا چون سياوش تن به آتش سپارد و يا چون کيخسرو از آن فرا گذرد. اين «نظر کردگان» عالم بالا نماد انسان آرماني و نشانه نيکي و رستگاري هستند. اما حتي اين «سرمشق» ها نيز از ناتواني هاي وجودي، از تب و تاب درون و بيرون فارغ و بيگانه نيستند چه رسد به ديگران. شخصيت هاي شاهنامه در واقعيت جا دارند و در نتيجه "واقعي" هستند. افراسياب که ديو و جادو و چنين و چنان بود، در داغ فرزند زار مي زد و «زدردي که درمان نداند پزشک» نمي دانست چه خاکي به سر کند. نه ديوي بزرگ تر از "دروغ" داريم، ونه پهلواني بزرگ تر از رستم و نه دروغ گويي بزرگتر از اين فرزند کش؛ هرچند که بتوان دروغ اين «پشت و پناه ايران» را دريافت و توجيه کرد و گفت که اگر دروغ نمي گفت چه مي کرد، ايران را به تورانيان وامي گذاشت؟ کمتر پادشاهي به بزرگي کاوس و کمتر کسي به بيچارگي او مي توان يافت. از عشق زني که خود عاشق ديگري است فرزند را-آن هم چه فرزندي- به کشتن مي دهد. و از مرگ فرزند، زن را! به خواري و رسوايي و دشنام ها که در برابر همه مي شنود و زني که در برابر چشمش و نگاهش سر مي برند. عمري ازاين بيهوده تر و شاهي ازاين ذليل تر که ديد؟ يا سپهسالاري سرافراز تر، بزرگوارتر اما دردمند تر از پيران ويسه؟ از همين چند نمونه مي توان ديد که شخصيت هاي شاهنامه شمايل هاي همسان نيستند، هريک سرگذشت و منش، کردار و رفتاري از آن خود دارد و با وجود همه بلند پروازي ها و آرزوهاي دور، آدم هاي زنده اند درون مرزهاي بيم و اميد، غم و شادماني و توانستن و نتوانستن، درست به خلاف داستان شيخ صنعان در منطق الطير و بيشتر قصه هاي تمثيلي و عرفاني ما.

در شاهنامه نه شاهان يکسانند و نه پهلوانان، نه رزم ها و نه داستان ها و روايت ها. جمشيد، سلم و تور، کاوس و افراسياب و گشتاسب، سهراب و اسفنديار همه آزمندند، اما هريک به نوعي از آن خود. دروغ سودابه، گرسيوز و رستم (در نبرد با سهراب) و کاوس (در پنهان کردن نوشدارو) يکسان نيست. هر آز و هر دروغ چيستي و چگونگي خود را دارد و چيزي از آن خود است. هر بار هر رويداد فضاي ديگر و ساخت و پرداخت و بافتار تازه اي دارد. زيبائي و پهلواني و نيکوئي سياوش، شيفتگي افراسياب به او، حسد گرسيوز (سپاه سالار و برادر افراسياب) به شاهزاده ايراني، دسيسه و نيرنگ او و بدگمان کردن آن دو به يکديگر در متن دشمني دو کشور چنان درهم تنيده شده که داستان ناگزير فرجامي جز مرگ ندارد. هر داستان بزرگ شاهنامه اندام وار است و پاره ها و بخش هاي به ظاهر پراکنده آن مانند اندام هاي تني زنده در بن هم پيوسته اند، رستم و سهراب، زال و رودابه، رستم و اسفنديار، بهرام چوبين و خسرو پرويز.

با وجود عوامل پراکنده و درهم، حقيقت فراتاريخي و متعالي هريک از اين داستان هاي "تاريخي"، يکپارچه و در خود تمام است. "تاريخ" رشته ايست که اين سرگذشت هاي يکپارچه را به هم مي پيوندد و آنها را از پراکندگي و سرگرداني در انبوه کتاب مي رهاند، به ويژه آن که از آغاز تا پادشاهي اردشير ، اين تاريخ در شخصيت هاي پايدار و ديرگذري چون جمشيد و ضحاک، فريدون و افراسياب و رستم و کيخسرو تجسم مي يابد؛ که هرکدام خود يک "تاريخ" اند. پس از دوران اساطيري و پهلواني، سرگذشت ساسانيان نيز، تاريخ به معناي خاص خود است. بنابراين تاريخ در صورت بخشيدن به کتاب نقشي سه چندان دارد؛ منتها هربار به معنايي و با درونمايه اي ديگر.

فردوسي در پيش درآمد داستان ها و رويدادهاي بزرگ به پايان سرگذشت، به حکمت داستان و نتيجه اخلاقي و معنوي آن اشاره اي مي کند. سياوش تا به دنيا مي آيد، آن که راز روزگار را مي داند «ستاره بر آن کودک آشفته» و او را از بد و نيک آزرده مي بيند. در رستم و سهراب، رستم و اسفنديار، پادشاهي ساسانيان- اردشير و يزدگرد- از همان آغاز، پايان را مي دانيم. در اين جا (به خلاف داستان نويسي و رمان کلاسيک غربي)، سراينده بيرون از ماجرا نيست تا فقط شخصيت هاي دخيل سخن بگويند و او چون ناظري "بي طرف" دانسته هاي خود را سامان دهد. اساساً ادب کلاسيک ما اين نوع جدائي حکايت و داستان از نويسنده و گوينده را نمي شناسد و با چنين «بي طرفي واقع بينانه» اي بيگانه است. سراينده درون داستان است و در گرماگرم گزارش نيز، گاه درنگي مي کند و حرفش را مي زند. خوانندگان داستان ها نيز، از عاقبت کار سهراب و سياوش يا اسفنديار و فرود و ديگران با خبرند. در روزگار گذشته که نقالي رونقي داشت، همه مي دانستند که شب بيست و يکم ماه رمضان «سهراب کشي» است، همان شب وفات امام اوّل شيعيان! و نقّال و شنوندگانش هر شب يک گام، يک مرحله به نهايت درد نزديک تر مي شدند. بنابراين در داستان هايي که همه مي شناختند، جائي براي بازگشائي تدريجي پيرنگ، تعليق (suspense) و گره گشائي نيست، هرکسي به قدر توانائي داستان را از آن خود کرده است.

اگر به مثل، خواننده رمان رهسپار راهي است که اندک اندک چشم اندازي تازه تر از کوه و در و دشتِ روح انسان را مي بيند، دراين داستان ها انسان از همان آغاز آئينه اي در برابر روح خود دارد که در آن خويشتن را باز مي يابد. تفصيل بيشتر بيرون ازگنجايش اين جستار است، همين قدر به کوتاهي مي توان گفت که در دوران تاريخي نسبتاً تازه اي انسان از سويي به "فرديت" (حقوق فردي و آزادي هاي شخصي) خود پي مي برد و از سوي ديگر تاريخ را به منزله مسير تحول و تکامل بشري مي نگرد. رمان کلاسيک بورژوا گذشته از ويژگي هاي ديگر- از جمله بيان تجربه زندگي چنين فردي است در اجتماع، همپاي زمان و در چنين فضاي تاريخي. حال آن که در ادب کلاسيک ما، انسان «عالم صغير» است در «عالم کبير» و هردو ساخته و پرداخته و در خود تمامند، و کمال انسان، به سوي عالم بالا، معنوي و "عمودي" است، نه در گذر زمان، افقي، تاريخي و اجتماعي! در اين فضاي فرهنگي پرواز روح، مانند سيمرغ، به سوي آسمان است و اگر شکوه و شکايتي هم باشد از «برآورده چرخ بلند» و گاه از «ظل اللهي» است که درست و نادرست ميانه آسمان و زمين جاي دارد و در نهايت از آن که «يکي هست و هيچ نيست جز او.» داستان هاي شاهنامه آيينه فراز و فرود جسم و جان آدمي است: زيان ويرانگر آز (سلم و تور، سهراب، اسفنديار)، دروغ (سودابه)، غرور بد فرجام (جمشيد، کاوس، گشتاسب)، پادشاهي اهريمني و ايزدي (ضحاک و فريدون)، وفاي به عهد با خدا، خود و جهان (سياوش)، نبرد داد و بيداد (کيخسرو و افراسياب)، بزرگداشت "نام" به بهاي جان، چيرگي انسان هوشيار برطبيعت خام (هفت خان هاي رستم و اسفنديار) و بسا چيزها از اين دست. در قياس با رمان واقع گرا، اين داستان هاي آرمان گرا، آموزش «جاويدان خرد» فرهنگ و تمدن ديرين است، از روزگار ساسانيان و بيشترها، که نمونه هاي مستقيم و بي پيرايه آن را، در سخنان بوذرجمهر و موبدان و نوشيروان، و در خطبه هاي تاج گذاري شاهان به فراواني مي توان يافت. "آرمان" اين داستان ها بيگانه و دور از "واقعيت" نيست. مگر نه آن که داشتن آرمان از واقعيت هاي انسان بودن است؟ آيا مي توان انسان بود و از هرآرمان بري بود؟ پس داستان هاي شاهنامه نيز در نهايت واقعي است، منتها "واقعيتي" متعالي و پس از چرخش و گذر از صافي آرماني فرهنگي (خرد).

اما داستان هاي دوران تاريخي شاهنامه سرشتي و منشي ديگر دارد. در اين دوران با تاريخ "واقعي" - نه آرمان- و تاريخ نگاري بي واسطه- نه درآيينه اسطوره و حماسه- سروکار داريم. درنتيجه داستان هاي اين دوران نيز با دريافت و ساختاري تازه، نمودار واقعيتي بي ميانجي اند، نه متعالي و آرماني؛ و در پهنه زندگي روزانه مي گذرند، مانند کارنامه اردشير و به پادشاهي رسيدن او؛ داستان هاي رزم و بزم و شکار و سفر بهرام گور، و يا داستان نهادن شطرنج، آوردن کليله و دمنه و يا سرانجام داستان تاريخي بهرام چوبين، که درست به خلاف افسانه شيخ صنعان با ترکيب ماجراهاي «واقع گرا»، بهم پيوسته و پياپي ساخته شده،16همه نمونه درخشان روايت و حکايت و داستان پردازي، و سرشار از گوهر انديشه هاي ادب آموزشي دوران ساساني است در آميخته با همان زبان بي مانند شاعر.

جان زندگي بخش رويدادهاي شاهنامه، از همه دست- حتي عاشقانه- کردار است. کردار سرشت حماسه و خوني است که اگر در رگ هاي آن ندود داستان هر رزم و بزم از نفس مي افتد و خاموش مي شود. در رزم خود روشن است، اما در داستان گام به گام با کوشش و کار پهلوانان به پيش رانده مي شود مانند رفتن کاوس به مازندران و شتافتن رستم براي نجات او. در عالم حماسه بزدلان و دريادلان همه به کردار ساخته و شناخته مي شوند و آنچه در هفت خان رستم يا اسفنديار مي گذرد، از نقش برف و بيابان و رخش و سيمرغ، اژدها و گرگ و جادو، نشان مي دهد که عالم و آدم درکارند ت اداستاني آغاز شود وبه انجام برسد.

نقش کردار در هر رويداد حماسي و حتي در کار دلدادگان نيز پيداست. در شاهنامه حسيات ( احساس و عاطفه) از برکت وجود کردار و در جريان رويدادي"بيروني" پديدار مي شود. داستان عشق بيژن و منيژه با شکارگزاران و پهلواني هاي بيژن، بزم منيژه و ديدار آن دو، سر مي گيرد. سپس داروي بيهوشي، بردن بيژن به توران، زنداني شدن او در چاه، خبر به ايران، دشمني دو کشور، درخواست شاه از رستم، لشکر کشي به توران، رفتن سران در جامه بازرگانان به آن سرزمين، همدستي و پيام آوري منيژه، شبيخون گردان و نبرد رستم و افراسياب و سرانجام پيروزي ايرانيان و شادکامي عاشقان، اينها زير و بم پرماجراي داستاني عاشقانه است که تار و پود آن را کردارهاي پهلواني به هم گره مي زند. در زال و رودابه و مهرورزي کوتاه رستم و تهمينه نيز همين "کردار" کارساز آشکار است. و طرفه آن که- به خلاف سنت فرهنگ و ادب فارسي- چه بسا در کار و بار عاشقي زنان شاهنامه پيشگام و از مردان بي پرواترند. رودابه، بي تاب عشق زال، راز دلش را نزد پرستاران غمگسار مي گشايد و مي گويد:

که من عاشقي ام چو بحر دمان
ازو بر شده موج تا آسمان

پراز پور سام است روشن دلم
به خواب اندرانديشه زو نگسلم

همه خانه ي شرم پر مهر اوست
شب و روز انديشه ي چهراوست
(د 1، ص 188)

و مي افزايد که چاره اي بينديشيد و «دل و جانم از رنج» آزاد کنيد. آنها او را سرزنش مي کنند که سروي، نگاري دلارام چون تو از هندوستان تا به چين نمي توان يافت، چگونه دختري سرفراز چون تو دل به پيرزادي مرغ پرورد و کوهي مي سپارد. رودابه چون گفتار آنان را شنيد، «به خشم و به روي دژم» بانگ زد: نه فغفور چين و نه قيصرروم، که

به بالاي من پورسام است، زال
ابا بازوي شير و با برز و يال

گرش پير خواني همي يا جوان
مرا اوبه جاي تن است و روان
(همان، ص 189)

رودابه درپس پرده نمي نشيند و آه نمي کشد تا روزي بختش باز شود. خود همتي مي کند و از نديمان همدمش مي خواهد که آنها هم کاري بکنند. داستان بهرام گور و آرزو (درج، 7) نشانه ديگري است از نقش کردار در بزم و دلدادگي.

بد نيست گفته شود که زنان شاهنامه نه تنها در خطرگاه عشق و عاشقي که در رايزني و برآمدن از دشواري ها نيز، مانند سيندخت، گاه از مردان داناتر و جگردارترند. در شورش بهرام چوبين و خيال خام او که هرمزد را براندازد و خود به پادشاهي نشيند، خواهرش گرديه، به خلاف سران سپاه بهرام، به وي هشدار مي دهد که درهواي پادشاهي جان خود و کار و نام دودمانت را برباد مي دهي.17

سخن بر سر نقش "کردار" بود در ساخت و پرداخت داستان هاي رزمي و بزمي و روياروئي هماوردان با دلدادگان. به خلاف غزل و شعر تغزلي که درآن کردار "دروني" است نه بيروني و در ساحت روح رخ مي دهد، در منظومه هاي عاشقانه اي چون «ويس و رامين» فخرالدين اسعد گرگاني و «خسرو و شيرين» نظامي نيز، سرنوشت عاشقان و تار و پود عشق ناگزير در جهان بيروني به هم بافته مي شود. از اين ديدگاه چنين منظومه هايي را- با وجود همه تفاوت ها- مي توان در قلمرو گسترده ادب حماسي به شمار آورد. ولي در داستان هاي عرفاني محض، رويداد در عالم تمثيلي معنا (منطق الطير عطار) و رؤيا مي گذرد (هماي و همايون خواجو).

در مثنوي مولانا و بوستان سعدي- مانند گفت و گوهاي دور و دراز دانندگان و مؤبدان و شاهان دوران ساساني در شاهنامه- نقش تمثيلي يا مستقيم سخن شاعر يا ديگران بيشتر براي بيان حکمت، نتيجه اخلاقي و عملي و تأملات برآمده از داستان و سرگذشت است. در منظومه هاي عاشقانه سخن گويندگان گوياي ناز و نياز دلدادگان و در غزل حديث نفس سرايندگان است. براي نمونه مي توان گفت و گوي بي پايان خسرو و شيرين را در پاي قصر و سوز و گداز و قهر و آشتي آنان را به ياد آورد؛ خسرو سوار برشبديز و شيرين بر بام قصر! همچنين است نامه هاي دهگانه ويس و پاسخ رامين وشرح آرزومندي وگلايه از بي وفايي ها. در تغزل نمونه اي گوياتر از حافظ و به ويژه سعدي نمي توان يافت، که در او تنوع حال هاي عاشقانه، مانند زيبائي سخن، به کمال است. در غزل عاشقانه، که عاشق و معشوق در عشق يگانه اند، جايي براي گفت وگوي دوگانه نمي ماند:

ازدردرآمدي ومن ازخودبه درشدم
گفتي کزين جهان به جهان دگرشدم

گوشم به راه تا که خبرمي دهد زدوست
صاحب خبربيامد ومن بي خبر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب
مهرم به جان رسيد وبه عيوق برشدم18

هرچه هست تک گويي و حديث حال عاشق بي خويشتن است، که گفته اند «عاشقان کشتگان معشوقند/ برنيايد ز کشتگان آواز!» و اگربه هر موجبي، و از جمله بي وفائي دلدار، آن يگانگي در عشق نباشد و "آوازي" برآيد، شکوه و گلايگي از سردلدادگي و نامرادي است:

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآيد
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآيد

گفتم زمهر ورزان رسم وفا بياموز
گفتا زخوبرويان اين کار کمتر آيد

البته در غزل، خطاب عاشق به معشوق صورت ها و سيرت هاي بسيار گوناگون دارد، جز آنکه گفت و گوي ادب حماسي در اين پهنه يا نيست و يا اگر باشد از سرشتي ديگر است. گاه شاعر، اگر چه نمي تواند، ولي مي خواهد که "گفتي" در کار نباشد تا "بازگفتي" داشته باشد. مي دانيم که "خموش" (و آن چه همين مفهوم را برساند)، تخلص مولاناست در ديوان شمس که سرزمين آسماني سير و سلوک عاشقانه اوست. در آن جا اين خداوند شوريده حال سخن پيوسته از شمس مي گويد و پيوسته خود را در گفتن ناتوان و ناتمام مي يابد و در طلب «گفت بي گفتار» است: «بس کن کاين گفت زبان هست حجاب دل و جان/کاش نبودي ز زبان واقف و دانا دل من.» اما همين شاعر چون به "روايت" مي رسد، دهني مي خواهد «به پهناي فلک» تا شرح درد و اشتياق فراق و وصال را به زبان آورد. مثنوي شريف، شرح روزگارجان جدامانده ازجانان، سرشار ازقصه وداستان، حکايت و شکايت، گفتار و کردار صوفيان و گزارش حال عارفان و اثري تمثيلي و آموزشي است، ازاين رو ناگزير ازهمان نخستين بيت با روايت درد عشق و غم فراق آغاز مي شود. ديوان شمس فوران شوق جان است و مثنوي روايت سير و سلوک اين جان مشتاق.

و اما شاهنامه! در حماسه پهلواني گفتار در خدمت کردار است. و کردار در جنگ به اوج و به فرجام، و در نبرد تن به تن براي نجات جان، به نهايت مي رسد؛ زيرا در اين مقام مرگ بي تاب در هيأت هماورد، آن جا منتظر ايستاده است. براي همين، رجز خواني مبارزان پيشاپيش در حرف، خون آنان را به جوش مي آورد تا در عمل آماده جان ستائي و جانبازي شوند. براي مثال، مي توان گفت و شنود بي مانند رستم پياده و اشکبوس سواره را به ياد آورد. (د 3، ص 183) در ميان انبوه چنين سخناني، مفاخرات رستم و اسفنديار نمونه درخشان ديگري است که در آن هردو خود را مي ستايند و هماورد را بر مي کشند تا سزاوار يکديگر باشند. زيرا کشتن و کشته شدن چنين دو هماوردي، بي آمادگي پيشين شدني نيست. در اين ميان، گفتار راهِ رسيدن به آن کردار بي برگشت را هموار مي کند. سخنان کاوه، آن گاه که از بيداد ضحاک به تنگ آمد و گواهي درباريان را به دادگري و نيک خواهي ضحاک از هم دريد، (د، 1، ص 67) نمونه گفتاري است که ناگزير به کردار مي انجامد.

ديدارها و گفت و گوهاي ديدار کنندگان- رستم و سهراب، زال و رودابه، رستم و کاوس، کيخسرو نوجوان و افراسياب پير، پيران و رستم، پيران و گودرز، گيو و کيخسرو، خسرو پرويز و بهرام چوبين همه از برترين و دلپذير ترين بخش هاي شاهنامه و از شاهکارهاي ادب فارسي است و نظير آنها را تنها در آثار دراماتيک چند تني از بزرگان ادب جهان مي توان يافت. در ادب کلاسيک ما جاي "درام" خالي است (مگر در تعزيه و آن هم از آخرهاي صفويه). ولي گفت و گوهاي اين داستان ها نزديک ترين شيوه بيان ماست به ادبيات دراماتيک، که درآن جريان ماجرا و پيشرفت آن اساساً به روياروئي پرتنش نقش پردازان و گفت و شنيد آنان بستگي دارد.

درشاهنامه گفت و گوي دوستان و دشمنان يا در گرماگرم کردار رخ مي دهد و يا مانند ديدار خجسته گيو و کيخسرو و روياروئي گجسته بهرام و خسرو پرويز، پيش درآمد آنست. گيو خسته و نوميد، پس از هفت سال جست و جو کيخسرو را مي يابد. آنها پس از گفت و گويي که بايد خواند و ديد، بي درنگ به سياوش گرد مي روند و با فرنگيس به سوي ايران مي گريزند. و اما طعنه هاي تلخ خسرو پرويز و بهرام چوبين به يکديگر (ج 9، صص 19 به بعد) از دستي ديگر است. از اين دو دشمن، يکي آشتي جوي و "گشاده روي" و يکي "دژم" و ستيزه خوست؛ مي گويد «از آواز من کوه ريزان شود/ هژبر دلاور گريزان شود.» آمده است که شاه را براندازد و تاج و تخت را بگيرد.19

خسرو بهرام را «دودگون دراز، فريفته ديو و دژ آگاه آزمند» مي داند اما، بيمناک از عاقبت کار، در فکر تدبير است؛ دم از دلجويي مي زند و سپهسالاري سپاه را به بهرام پيشنهاد مي کند. اما او که به سرکردگي سپاهي بر پادشاه شوريده و به نبرد آمده نه مي تواند باز گردد و نه به اين فريب شاهانه دل خوش کند پس جوابي جز اين ندارد:

به زودي يکي دار سازم بلند
دودستت ببندم به خم کمند

بياويزمت زان سزاوار دار
ببيني زمن تلخي روزگار
(ج 9، ص 23)

اين گفت و گوي توأم با نرمي و تندي و سرشار از دشنام و درشتي و طعن و تمسخر، در مسيري پست و پلند و ناهموار، چون دو تير آزاد از چله کمان، گويندگان را به سوي آن کردار نهائي، کارزار ناگزير، مي راند.

نشان توانائي شاعر در سرودن گفت و گو، در سراسر کتاب پراکنده است. در اين جا، به منزله مشتي از خروار، اشاره اي مي کنيم به ديدار رستم و پيران، دو هماوردي که در دل به يکديگر مهر مي ورزند و بزرگي و سربلندي هماورد را مي ستايند. ديدار، با سلام کيخسرو و فرنگيس به پيران آغاز مي شود:

بدو گفت رستم که اي پهلوان
درودت زخورشيد روشن روان

هم از مادرش دخت افراسياب
که مهرتوبيندهميشه به خواب

و در پاسخ:

بدو گفت پيران که اي پيلتن
درودي زيزدان برآن انجمن

زنيکي دهش آفرين تو باد
فلک را گذر برنگين تو باد

زيزدان سپاس و بدويم پناه
که ديدم ترازنده برجايگاه

زواره فرامز و زال سوار
که اوماند ازخسروان يادگار

درستند و شادان دل وسرفراز
کزيشان مبادا جهان بي نياز

بگويم ترا گر نداري گران
گله کردن کهترازمهتران
(د 3، ص 206)

ديداري از اين شريف تر که ديد؟ درود و آفرين و آرزوي کامراني و سپاس از خداوند براي تندرستي هماورد و پرسيدن از کسان و خويشان او، با ادبي سزاوار جوانمردان و « گله کهتران از مهتران»! و آن گاه شرح «رنج و سختي و دردي» که براي سياوش کشيد و جان سوخته و سرشک خونين اين روزگارش! گفت و گويي از اين مهربان تر آن هم از دو هماورد؟ دو دوست بي آن که بخواهند در مقام دشمنانند وچاره ندارند. آنها دوستند چون جوانمردند؛ «هنرهاي دشمن» را در غبار و گرد نمي پوشند، مي بينند و بزرگي و مردانگي را پاس مي دارند و "داد" دشمن را آن چنان که سزاوار اوست مي دهند. جوانمردي، پهلواني و دادمندي است و دادگران هوادار يکديگرند؛ مگر آن که از بد بخت در موقعيتي دشمنانه گرفتار شوند. بخت پيران را گرسيوز و افراسياب رقم زدند، با آن کاري که کردند؛ و بخت رستم را، سودابه و کاوس که سياوش را به کشتن دادند و دو کشور به جان هم افتادند. همدلي آنها برآمده از ويژگي فردي، از سرشت و منش جوانمردانه است و دشمني برآمده از پيوند قومي و کشوري که از آنند. در دشمني دو کشور "خويشکاري" پهلوانان، ناگزير غروب دوستي و طلوع تاريکي است. دو جوانمرد دادگر در تنگناي راهي پرخطر به هم رسيده اند. در اين ميان، با پيروزي در رزمگاه، کار رستم دشوار نيست، تورانيان يا بايد خواست او را بپذيرند يا مهياي جنگ باشند. اما پيران، کار او دشوار است: «کجا خيزد از کار بيداد، داد!» بن بست سرنوشت راه به جايي نمي برد. نه مي توان پيام کيخسرو را پذيرفت، به ايران رفت و رهائي يافت و نه مي توان ماند و ديد که توران ويران و «به کام دليران ايران شود.» درد بي درمان است اما پيران از پاي نمي نشيند و هرچه مي تواند مي کند تا «روز واقعه» يک چند ديرتر فرا رسد. همتاي ايراني پيران، در خرد و جوانمردي و بزرگواري، گودرز است. پيران به دست او کشته مي شود. آنها آخرين مبارزان رزم «دوازده رخ» اند. پيش از اين تورانيان هفتاد تن از فرزندان و کسان گودرز را کشته اند. اينک وزير و سردار بزرگ آنان، ستون گوان، پشت افراسياب»، در نبردي تن به تن، با دست شکسته، کارش به آخر رسيده است. گودرز به او مي گويد:

زمانه ز تو پاک برگاشت روي
نه هنگام کين ست چاره مجوي

چوکارت چنين گشت زنهارخواه
به جان، تات زنده برم نزدشاه

بدوگفت پيران که اين خودمباد
به فرجام برمن چنين بد مباد

کزين پس مرا زندگاني بود
به زنهار رفتن گماني بود

چن اندرجهان مرگ رازاده ام
بدين کار گردن ترا داده ام

شنيدستم اين داستان ازمهان
که هرچندباشي به خرم جهان
سرانجام مرگست ازو چاره نيست
به من بر،بدين جاي بيغاره نيست
(د 4، ص 129)

پيران اگرچه زخمي به گودرز مي زند ولي سرانجام کشته مي شود. او با سشتي نيک و منشي والا در بن بست سرنوشتي شوم، عمري در تلاش بي حاصل ساختن سرنوشت شريف خود است اما در گردونه چرخ کج رفتار، "بخت" او "کار"ش را ويران مي کند. تقدير اين مرد با تدبير او سرسازگاري ندارد. درد پيران بي درمان است. چنين دردهايي، اگر سخن نباشد، در صاحب درد پنهان مي ماند و در نهايت با او از ياد مي رود. از برکت وجود سخن است که ما اين درد پاک سازنده و روشني بخش را در جان مي آزماييم و به انسان آگاهي مي يابيم. «اين آگاهي» در بستر سخن جريان مي يابد و راه به جايي مي برد. اگر در گفت و گوي پيران و رستم، به ويژه در اين بخش، درنگي بيشتر کرديم به پاس بزرگداشت سخن بود و توانائي بي مثال خداوند اين سخن.

در باره گفت و گوهاي شاهنامه، به نکته اي اشاره اي کنيم و از آن بگذريم. بسيار پيش مي آيد که شخصيت هاي داستان به مناسبت، چيزي مي گويند که نظر شاعر نيست و يا شايد خلاف آنست، مثلاً باور فردوسي را در باره ايران و ايرانيان مي دانيم، ولي در داستان بهرام به هند، از زبان "شنگل" پادشاه آن کشور مي شنويم که ايران ويرانه ايست با مردمي دروغ و دورو، «دل پارسي با وفا کي بود/ چو آري کند راي او ني بود» (ج7، ص 439 و 437). اما، همين شاعر خود در داستان بيژن و منيژه گفتار زني، ياري مهربان را به شعر مي سرايد، يا در جاي ديگر مي گويد:

اگر شاه ديدي و گر زير دست
وگر پاکدل مرد يزدان پرست

چنان دان که چاره نباشد زجفت
زپوشيدن وخورد وجاي نهفت

اگر پارسا باشد و راي زن
يکي گنج باشد پراکنده زن

به ويژه که باشد به بالا بلند
فروهشته تا پاي مشکين کمند

خردمند وهشياروبا راي وشرم
سخن گفتنش خوب و آواي نرم
(ج 8، ص 95)

داوري در باره کسان و چيزها و به ويژه زنان نيز، از سودابه و فرنگيس گرفته تا آنهاي ديگر به يکسان نيست. رستم خشمگين به کين خواهي سياوش بي گناه، سودابه گنهکاررا از شبستان کاوس بيرونمي کشد و مي کشد و به شاه مي گويد:

کسي کو بود مهتر انجمن
کفن بهتر اورا زفرمان زن

سياوش زگشتار زن شد به باد
خجسته زني کو ز مادر نزاد
(د 2، ص 382)

به سخن ديگر، هرگفته اي تنها در بافت (context) کلام معنا دارد، نه برکنده ازجايگاه خود. انکاراين«بديهي» آن گفته را بي معنايا به ضدخود بدل مي کند.20

سخن ناچار کمي به درازا کشيد، شاهنامه کتاب بزرگي است، از جمله در "سياست". و سياست جاي سوء تفاهم و بدتر از آن سوء نيت است. بدفهمي و بدانديشي در باره شاهنامه از همان زمان زندگي فردوسي و هديه کتاب به سلطان محمود آغازشد و بامرگ وي و تعصب مذکِّر طابران طوس- که نگذاشت جنازه شاعر را در گورستان مسلمانان به خاک سپارند- ادامه يافت؛ تا به امروزکه نادانان و بدخواهان، به ويژه درباره زن و پادشاهي دراين کتاب، ندانسته و دانسته، هرچه خواسته اند گفته اند و معناي دلخواهشان را به آن بسته اند.21

شاهنامه حماسه اي تاريخي و درونمايه آن تاريخ ايران است. حماسه، به منزله اثري ادبي، برون گرا و روائي است؛ سرگذشتي، پيشامدي، پديده اي، داستان و حکايتي را - به شعر يا نثر- روايت مي کند. شاهنامه، بنا به درونمايه خود، تاريخ را در سرگذشت شخصيت هاي تاريخي (اساطيري، پهلواني، "واقعي") يا در رويداد هاي ساده باز مي سازد؛ مانند شکار و شادنوشي، رفتن به سرزميني و آوردن کتابي يا نبرد بيهوده و شه مات دو برادر.

فردوسي نه تنها در شاهکارها و برترين نمونه ها که مي دانيم، بلکه در بازگوي پيش آمدهاي کوچک، مانند داستان بزم و دلدادگي بهرام گور و «آرزو»، نيز سراينده اي بزرگ است.22 با اين همه، کمال هنر او را بايد در نامه سردار سپاه ايران، رستم فرخزاد به برادر يافت، که شرح روزگار پريشان ايرانيان و نمونه بي مانند شعر روائي (و «سياسي») است.

در بررسي و سنجش هريک از داستان ها و آغاز و روند و فرجام آنها، کلاف پيچيده وجود ما، پيوندمان با ديگران و جهاني که درآنيم، نقش سرنوشت و انسان و گيرو دار دروني نقش پردازان و بازنمود بيروني آن، هنر و بيان شاعر و فراوان نکته هاي ديگر را مي توان ديد و دانست. اما از روش سرودن داستان و طرز کار شاعر در سال هاي دراز، چندان چيزي نمي دانيم. تنها در پيش درآمد داستان سياوش، در چند بيتي، شايد در اين باب اشاره اي بتوان يافت. درآن جا فردوسي مي گويد:

کنون اي سخن گوي بيدار مغز
يکي داستاني بياراي نغز

سخن چون برابر شود باخرد
روان سراينده رامش برد

کسي راکه انديشه ناخوش بود
بدان ناخوشيراي اوگش بود

همي خويشتن را چليپا کند
به پيش خردمند رسوا کند

وليکن نبيند کس آهوي خويش
ترا روشن آيد همي خوي خويش

اگر داد بايد که آيد بجاي
بياراي وزان پس به دانا نماي

چو دانا پسندد، پسنديده شد
به جوي تودر، آب چون ديده شد

به گفتار دانا کنون باز گرد
نگر تا چه گويد سراينده مرد
(د 2، ص 201)

هرچه سخن خردمندانه راحت روح است، باليدن به انديشه بي خرد و عيب خود را هنر پنداشتن، مايه انگشت نمائي و رسوائي است. نکته اين جاست که مي گويد «اگر داد بايد که آيد بجاي»، اگر بناست "داد" کار (و در اين مورد، سرودن داستان سياوش) داده شود، يا به بياني ديگر حق چنين کاري به سزا پرداخته گردد، بايد آن را سرود و سپس به دانايان نمود، اگر پسنديدند، «روان سراينده در رامش» و آبي زلال چون اشک چشم در جوي جانش روان است. وگرنه ديدن عيب کار خود آسان نيست و سراشيب سخن لغزان است.

هرآن گه که باشي تو بارأي زن
سخن ها بياراي بي انجمن

گرت راي با آزمايش بود
همه روزت اندر فزايش بود
(ج 7، ص 205)

نمي دانيم، اما همان گونه که مي بينيم نشانه هايي در خود شاهنامه مي توان يافت که درآن سال هاي دراز، فردوسي شايد با همين خودآگاهي کارش را مي نگريست، با رايزني و آزمون مي سنجيد و با هشياري، از فريفتگي و خودشيفتگي مي پرهيزيد. او هم دقيقي را مي ستود و راهنماي خود مي دانست و هم نظم وي را «سست، نا تندرست و نابکار» مي ديد. خوب و بد او، هر دو را به ياد مي آورد. (ن . ک. د، 5، ص176) در باره خود نيز جز اين نمي کرد، و مي گفت که پانصد تايي بيت بد دارد. در دوران تاريخي، درازي پاره اي سرگذشت ها را مي ديد و خستگي خود را ازسرودن آنها پنهان نمي داشت. او که خرد را نخستين و بزرگترين بخشايش ايزدي و گوهردانايي مي دانست، چون انساني خردمند، به خود هشدار مي داد که ناداني را نهايت نيست، به دانش خويش غره مباش و:

مياساي زآموختن يک زمان
زدانش ميفگن دل اندرگمان

چوگويي که فام خرد توختم
همه هرچ بايستم آموختم

يکي نغزبازي کند روزگار
که بنشاندت پيش آموزگار
(ج 8، ص 146)

روزگار آموزگار بي گذشتي است و فردوسي بازي ها و شگرد هايش را مي شناخت و از خود در گمان نمي افتاد، خوب مي دانست که انسان در تن و در جان کرانمند است و کمال او در کوشيدن و رفتن به راه خرد است نه در تصرف و غلبه برآن، پس بي خردي، و در نتيجه ناداني و ناتواني، هميشه در کمين است،23 از همين رو، او سخن را، به سبب وسواس در کمال، از صافي سنجش و رايزني و آزمون مي گذراند؛ به اميد آن که به کمال انديشه در سخن و کمال سخن در انديشه، به سحر کلام برسد، کلامي که چون ترفند جادوگران شنونده را سحر مي کند و از خود برمي کند. وگرنه چه تفاوت است ميان شعر و هر سخن ديگر.

باري، بگذريم از شيوه شاعري و روش کار و آگاهي ناچيزي که از آن داريم و بپردازيم به کاري که شعر با شاعر مي کند و او را از قفس زمان به افقي دورتر پرواز مي دهد. انسان فرزند آگاه زمان است و آنسوتر از مهلتي کوتاه ميان دو تاريکي گذشته و نيامده، حضور مرگ را مي بيند. همين آگاهي به نيستي او را، از هر راه به عالمي ديگر بيرون از دسترس مرگ، به آرزوي هستي ماندگار مي راند؛ زمان رونده از انسان سپنجي فرا مي گذرد ولي انسان نيز مي کوشد تا به هر تقدير زمان خود را پشت سر گذارد.24

دراين گريز ازشتاب زمان، فردوسي با دو تهديد پيوسته روبه روست، با «تهيدستي و سال.» از بيم آن که مبادا عمرش ياري نکند و اگر کرد تنگدستي او را از پاي درآورد و از سرودن باز دارد، در آغاز داستان رستم و اسفنديار مي گويد:

کنون خورد بايد مي خوش گوار
که مي بوي مشک آيد از جويبار

هوا پرخروش و زمين پر زجوش
خنک آنک دل شاد دارد به نوش

درم دارد و نقل و جام نبيد
سر گوسپندي تواند بري

د مرانيست،فرّخ مرآن را که هست
ببخشاي بر مردم تنگدست
(د 5، ص 291)

و نيز در آخرهاي کتاب آمده است که

مرا دخل و خرج از برابر بدي
زمانه مرا چون برادر بدي

تگرگ آمد امسال برسان مرگ
مرامرگ بهتر بدي از تگرگ

در هيزم و گندم و گوسفند
ببست اين برآورده چرخ بلند

مي آورکه از روزمان بس نماند
چنين بود و تابود برکس نماند
(ج 9، ص 369)

مردي چنان، از باريدن تگرگ آرزوي مرگ مي کند. براي درمان همين درد- و نيز براي آن که چنين کتابي بزرگ و پر هزينه، در نسخه هايي چند، رونويس و پراکنده گردد- شاهنامه به نام محمودشد.25

هم از خود شاهنامه و هم از پژوهش هاي تاريخي، اکنون مي دانيم که سرودن کتاب سال ها پيش از سلطنت محمود آغاز شده بود.26 فردوسي پنجاه و هشت ساله بود که محمود در 387 با کشتن برادر به قدرت و در389 با برانداختن آخرين امير ساماني به سلطنت رسيد. نخستين تدوين شاهنامه در384، يک چند سال پيش از اين دو تاريخ به پايان رسيده بود.27

بدانگه که بدسال پنجاه وهشت
توان تر شدم چون جواني گذشت

خروشي شنيدم زگيتي بلند
که انديشه شد تيز وتن بي گزند

که اي نامداران وگردن کشان
که جست از فريدون فرخ نشان؟

فريدون بيدار دل زنده شد
زمان و زمين پيش او بنده شد

ازآن گه که گوشم شنيد اين خروش
نهادم بدان فرخ آواز گوش

بپيوستم اين نامه برنام اوي
همه بهتري باد فرجام اوي
(د 4، ص 171)

در اين جا گذرا به نکته اي اشاره اي کنم و سپس باز گردم به آن تهديد ديگر، به شتاب زمان! در تدوين دوم، نام محمود و ستايش او به شاهنامه افزوده شد اما با توجه به سازمان «اجتماعي- سياسي» زمان، نهاد سلطنت، شعر و ادب آن روزگار و مدايح شاعران قصيده سرا، ستايش هاي فردوسي از سلطان محمود، مانند بعضي مدايح سعدي- پس از مقدمه اي به نام ممدوح- توأم با اندرز به فرمانروايان و هشدار به ناپايداري جاه جلال جهان است و تشويق به داد ورزيدن و نيکنامي و نگهداشت خاطر مردمان. براي نمونه تنها به دو سه مورد، آن هم به کوتاهي اشاره اي مي کنم.28درخطبه آغاز پادشاهي اشکانيان، پس از ستودن سلطان و سپاه سالار، فردوسي از فرمان دادگرانه شاه ياد مي کند که در سال بيش از يکبار خراج نستانند. و آن گاه بي درنگ مي گويد «بدين، عهد نوشين روان تازه شد/همه کاربرديگر اندازه شد.» سپس آرزو مي کند تا سلطان ازاين داد، «خلعتي آسماني» بيابد «که هرگز نگردد کهن». اين هديه ماندگارچيست به جز سخن شاعر! «سخن ماند اندر جهان يادگار/ سخن بهتر از گوهر شاهوار.» (ج7، ص 114)

فردوسي نهايت دادگري و سربلندي سلطان غازي زمان (محمود) را در همانندي او با پادشاه دادگر گذشته (نوشيروان) مي داند. ستمکاران نکوهيده و بدنام و دادگران زنده ياد و خوش نامند. در جهان ناپايدار سخن پايدار است؛ ستايش پادشاه و داد او، از ستايش شاعر و گوهر شاهوار سخن (همين نامه که خردمندان مي خوانند و آفرين مي گويند) جدا نيست؛ داد پادشاه و سخن شاعر. (ن. ک. به: ج، 7، ص 114) فردوسي در «داستان جنگ بزرگ کيخسرو»، پيش از پرداختن به پيکار، در خطبه اي «مغز سخن» را مي آورد. اين خطبه همه در گذرائي جهان و شگفتي رفتار «پر داغ و درد» روزگار و پايان کار آدمي است؛ رفتن و نهادن رنج و گنج!

تو از کار کيخسرو اندازه گير
کهن گشته کارجهان تازه گير

که کين پدر باز جست از نيا
زشمشير و هم چاره و کيميا

نيارابکشت و خود ايدر نماند
جهان نيزمنشور اوبرنخواند

چنين است رسم سراي سپنج
بدان کوش تا دور ما نيز رنج
(د 4، ص 176)

و اين را فردوسي درست پس از ستايش دور و دراز سلطان محمود، «خداوند ناز و خداوند گنج/ خداوند شمشير و خفتان و رنج» مي آورد؛ تا بخوانند و بدانند. اين خطاب "تو"، در عبرت از سرنوشت کيخسرو، در شعر به شيوهاي آمده که به هرکسي باز مي گردد، هم به آن سلطان سترگ و هم به خوانندهي بي توان.

اما درديباچه شاهنامه، که به محمود هديه مي شود، پس از مدح سلطان از پند و اندرز به ممدوح نشاني نيست. اين ديباچه به خلاف رسم زمان با ستايش خدا، پيامبر و پادشاه شروع نمي شود. در اين کتاب ستايش سلطان آخر از همه مي آيد؛ پس از ياد خدا و ستايش خرد، آفرينش عالم، آفرينش مردم، آفرينش آفتاب و ماه، ستايش ييغمبر، فراهم آوردن شاهنامه، داستان دقيقي، داستان دوست مهربان، ستايش اميرک منصور؛ وآن گاه سلطان غازي، پس از اميرکي بي نشان! با چنين سرآغازي که خود مي توانست خشم سلطان را برانگيزد، دهقان زاده اي بي پناه در دهي دور افتاده شايد بهتر مي دانست که بيش از اين گستاخ نباشد و نصيحت پوشيده و پيدا به سلطان را به مناسبت در جاهاي ديگر بياورد.

*

اکنون باز گردم به آن دل مشغولي ديگر شاعر، تهديد پيوسته زمان! در سراسر کتاب ترس از «گردش روزگار»، رفتن و ناتمام ماندن کار، شاعر را رها نمي کند، مرگ بي هنگام دقيقي را پيش رو داشت که «برفت او و اين نامه ناگفته ماند/چنان بخت بيدار او خفته ماند.» پس فردوسي برآن شد که خود «اين نامه را دست پيش آورد:»

بپرسيدم از هرکسي بي شمار
بترسيدم ازگردش روزگار

مگرخود درنگم نباشد
بسي ببايد سپردن به ديگرکسي
(د 1، ص 13)

اين همان ترسياست که از آغاز تاپايان، در همه آن سال هاي دراز سراينده را رها نمي کند، در پيري نوشيروان و نزديکي مرگ او باز شاعر به خود روي مي آورد:

زمان خواهم از کردگار زمان
که چندي بماند دلم شادمان

که اين داستان ها وچندي سخن
گذشته براوسال وگشته کهن

زهنگام کي شاه تا يزدگرد
زلفظ من آمد پراگنده گرد

بپيوندم و باغ بي خُو کنم
سخن هاي شاهنشهان نو کنم

همانا که دل را ندارم به رنج
اگربگذرم زين سراي سپنج
(ج 8، ص 304)

تاريخ ايران باغ کهنسالي است که شاعر آنرا از علف هاي هرز پيراسته و، از زمان کيومرث تا يزدگرد، با سخن هاي شاهانه آراسته است، مي خواهد بماند تا با سخني سرشته از خرد نه فقط ياد و نام، که "داد" پادشاهان را زنده کند. در اين جا به گفته هاي پيشين- به مفهوم نام، داد، و آفرينش که در سخن دريافته و صورت پذير مي شود- باز نگردم. فقط يادآوري کنم که "زنده" کردن نام رفتگان پادشاهي را سزاست «که پيراهن داد پوشد نخست» (ج 8، ص 304) و ستايش دادگران، آراستن جهان و برکشيدن خرد و راستي است:

تن خويش را شاه بيدادگر
جز از گور و نفرين نيارد بسر

اگر پيشه دارد دلت راستي
چنان دان که گيتي بياراستي

چوخواهي ستايش پس ازمرگ تو
خرد بايد اين تاج واين ترگ تو

چنان کزپس مرگ نوشين روان
زگفتار من داد او شد جوان
(ج 9، ص 154)

درباره اردشير نيز فردوسي همين را مي گويد، جز آن که در اين جا زمانه و شاعر هردو همدستند تا "يادگار" دادگران را نگهدارند:

چو او درجهان شهرياري نبود
پس از مرگ او يادگاري نبود

منم ويژه زنده کن نام اوي
مبادا جز از نيکي انجام اوي (ج 7، ص 178)
جهاندارچون گشت باداد جفت
زمانه پي او نيارد نهفت (ج 7، ص 179)

زمانه نمي تواند اثر دادگران را پنهان کند و سخن شاعر با سريان در گذشته، ياد و يادگار آنان را "جوان" و " اين زماني" مي کند. آن گاه، پس از اين «باز آفريني» رفتگان، شاعر چون خداوند زمان، مي تواند بي دريغي و حسرتي از «زمان خود» در بگذرد، بميرد بي آنکه مردني و از ياد رفتني باشد:

چو اين نامور نامه آيد به بن
زمن روي کشور شود پرسخن

ازآن پس نميرم که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام

هرآن کس که داردهش وراي ودين
پس از مرگ برمن کند آفرين

چو بر باد دادند رنج مرا
نبد حاصلي سي و پنج مرا

کنون عمر نزديک هشتاد شد
اميدم به يکباره بر باد شد
(ج 9، ص 382)

اين آخرين بيت هاي کتابي است که سراينده اش، با اين که براي روزگار پيري آرزومند «بزرگي و دينار و افسر» بود، به خود مي بالد و مي گويد « سخن ماند از ما همي يادگار/ تو با گنج دانش برابر مدار.» (ج 8، ص283) در شاهنامه تاريخ و «تاريخ نگار» هردو عاقبت غمناکي دارند! اما نه بي اميد! فردوسي مي داند که ديگر او «خاک تيره نيست/ تا باد بر بادش دهد.» چيزي- نه چندان ناچيز- مي ماند، که از گنج که هيچ، از مرگ هم فراتر مي گذرد. او بارها اين انديشه را به زبان مي آورد که با پايان يافتن کتاب و زنده شدن داد دادگران، «از آن پس نميرم که من زنده ام،» زيرا تخم سخن را پر اکنده ام و سخن پايدار است و اين "پايدار" يادگار ماست.

چگونه کسي، پيوسته نگران کوتاهي عمر و ناتمامي کار، در آرزوي ماندن و نمردن است؟ بي آن که بخواهيم به مفهوم«کرانمند و بيکران» زمان بينديشيم، انگار فردوسي در دو ساحت زمان، آفاقي و انفسي، بسر مي برد؛ زماني که در تن مي گذرد و زماني که در جان مي گذرد. تن او رفتگار و جان او ماندگار است؛ ماندگار درسخن! شايدبراي همينسخنرا چونکاخي ميسازد تا درآن خانه کند:

بناهاي آباد گردد خراب
زباران و از تابش آفتاب

پي افگندم ازنظم کاخي بلند
که از باد وباران نيابدگزند

برين نامه بر عمرها بگذرد
همي خواندش هرکه داردخرد
(د 4، ص 173)

اين تصور "معمارانه" از سخن و آن راچون بنايي در امان از بد روزگار پنداشتن، آن هم از زبان شاعر که خود را در سخن زنده مي داند نشان چيست؟ گوئي فردوسي در اين "کاخ" پناهگاه جان خود را مي ساخت. سخن خانه ي وجود شاعر است؛ خانه اي در امان از باد که مانند زمان مي گذرد و باران که مانند سرنوشت از آسمان فرو مي بارد. گزند باد و باران ويراني و فراموشي است و اينک پس از هزار سال نه خانه شعر ويران شده است و نه خانه خدا فراموش! خانه در برابر زمان و سرنوشت ايستاده است.

سخن آفريننده است. بدون سخن مفهوم هستي چيزها وجود ندارد، به زبان ديگر اگر سخن نباشد بودن چيزها فهميدني نيست و ما در نهايت، به انگيزه ي غريزه و بدون آگاهي، چون يکي از پديده هاي طبيعت، گذراني "طبيعي"، گياهي يا حيواني داريم. اما انسان به خلاف «هستنده» هاي ديگر داراي «آگاهي» است. مرگ و در نتيجه زمان را مي داند، به بودن و نبودن خود در جهان آگاه است. او آگاهي به اين بود و نبود، چند و چون زيستن و دانستن و ندانستن خود را- در سخن- از نسلي به نسل ديگر مي سپارد و اين گونه تاريخ خود را مي سازد.

و تاريخ، مي دانيم که نيازمند جغرافياست، نيازمند سرزميني، کشوري که درآن به دنيا بيايد و رشد کند. زندگي در چنين سرزميني ناگزير آييني دارد، آيين کشور داري و جهانداري که انوشيروان دادگر- و بوذرجمهر وزير- نمونه هاي آرماني آن بودند. در پادشاهي اوست که مي بينيم سخن، چون «گياهي برکوه دانش»، نوشداروئي است که مرده را زنده مي کند. سخن پادزهر زمان است که چون باد مارا مي برد. پس از مرگ تنها «سخن ماند از ما همي يادگار».*
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
* کوتاه شده فصلي است از کتاب «ارمغان مور؛ جستاري در شاهنامه فردوسي» که در تهران منتشر خواهد شد.
__________________________________________________________________________
**در اين متن «د» نشانه دفترهاي شاهنامه به کوشش جلال خالقي مطلق و «ج» نشانه جلدهاي شاهنامه چاپ مسکو است.

پانوشت ها:

1. اين کلام آفريننده که پيش از آن اديان مصر و بين النهرين آن را مي شناختند در زبان عبري dabhar ناميده مي شود که مترجمان اسکندريه اي عهد عتيق آن را به logos ترجمه کردند. ژاک دوشن گيمن، «ايران و يونان، نظريه اسطوره اي پيدايش عالم در عصر باستان،» ترجمه مهدي سمسار، مجله ايران شناسي، سال پانزدهم، شماره؛ 1 بهار 1382.

2. عهد جديد، مکاشفات يوحنا، 5-21 و 6.

3. سخن ناصر خسرو- شاعر متفکر و پرورده سنت انديشه «ايراني- اسلامي» را به عنوان نمونه يک از هزار در اين جا مي آوريم:
وجود عالم با آنچ اندروست به امر خدايست و آن را ابداع گفتند که آن يک سخن بود به دو حرف و آن را "کن" گفتند و معني اين قول آن بود کز امر باري عقل اول پديد آمد که امر بدو متحد شد و اين به مثل سخن گشت به دو حرف که خود عالم با هرچ اندروست، از آن دو حرف پديد آمد. جامع الحکمتين، به تصحيح و مقدمه فارسي و فرانسوي هنري کربن، گنجينه نوشته هاي ايراني، تهران، کتابخانه طهوري، چاپ دوم 1363، ص 77.

4. ناصر خسرو در موردي ديگر آنجا که انسان را غايت آفرينش مي داند، مي گويد «اگر مردم را به وهم از عالم برگيري، لازم آيد عالم را که ناچيز شود» ن. ک. به: وجه دين، به تصحيح غلامرضا اعواني، تهران، انجمن شاهنشاهي فلسفه، 2536 (1356)، ص66.

5. براي آگاهي بيشتر، ن . ک. به: دوستخواه، گاهان، يسنه، هات 46، 1و -2 هات 33، 6 و -8 هات 31، -3 هات 33، 12 و 7.

6. نشسته بود کيخسروچوجمشيد
نهاده جام جم درپيش خورشيد

نگه مي کرد سر هفت کشور
وز آنجا شد به سير هفت اختر

نماندازنيک وبدچيزي نهانش
که نه درجام جم ميشد عيانش

طلب بودش که جام جم ببيند
همه عالم دمي درهم ببيند

عطار الهي نامه، تصحيح هلموت ريتر، تهران، انتشارات توس، چاپ دوم، 1368، ص 184.
جام جهان بين کيخسروي، چنان که ديده مي شود، در ادب فارسي به جمشيد نيز نسبت داده شد (جام جم: جام جهان بين، جهان نما، و هردو را يکي دانستند.

7. در اعتقاد اسماعيليان صفات خدا سلبي است و به عقيده بعضي، از جمله زنده ياد زرباب خوئي فردوسي به مذهب اسماعيلي بود. ن. ک. به: ايران نامه، سال دهم، شماره اول، زمستان 1370. در ضمن بايد يادآور شد که فردوسي خراساني و خراسان از مراکز اسماعيليان بود. اما به هرحال، هفت يا دوازده امامي، در انديشه فردوسي خدا را، آن چنان که اوست نمي توان شناخت.

8. مانند شيطان! و اين "گناهي" است که هرگز بر وي نمي بخشايند. جمشيد و کاوس حماسه ما، پرومته و فاوست فرهنگ مغرب زمين و منصور- که او را مسيح عرفان دانسته اند- از همين گونه اند.

9. هرچند در اين مقايسه نمي گنجد ولي، باوجود همه تفاوت ها شايد بتوان گفت که- به همين معنا- مولانا هم در ديوان شمس شاعري غنائي و در مثنوي شاعري "حماسي" است.

10.چو کوتاه شد گردش روزگار
سخن ماند زان مهتران يادگار

 که اين رامنش بود و آنرانبود
يکي را نکوهش دگر را ستود(ج 7، ص 337)

فريدون فرخ ستايش ببرد
بمرد او و جاويد نامش نمرد

سخن ماند اندر جهان يادگار
سخن بهتر از گوهر شاهوار (ج 7، ص 114)

11. همي خواهم ازدادگر يک خداي
 که چندان بمانم به گيتي به جاي

 که اين نامه ي شهرياران پيش
بپيوندم ازخوب گفتار خويش

 ازآن پس تن جانورخاک راست
سخن گوي جان معدن پاک راست (د 5، ص 71)

يا در جاي ديگر:
همي خواهم از روشن کردگار
که چندان امان يابم از روزگار

 کزين نامور نامه ي باستان
 به گيتي بمانم يکي داستان

که هرکس که اندرسخن داد داد
 زمن جزبه نيکي نگيرند ياد(د 2، ص 380)

12. احمد نظامي عروضي سمرقندي، چهار مقاله، به تصحيح علامه محمد قزويني ، تهران، 1368، ص 85.

13. مگر در بيت هاي سست که فردوسي خود درباره آنها مي گويد: اگر بازجوئي در او بيت بد/همانا که کم باشد از پانصد. (ج 9، ص 210) مثلا مانند اين ها در ج 7، ص 130، 139 به ترتيب بيت هاي 338، 363، 463 و 498 که تنگناي وزن و قافيه، آن هم در سرايش 50000 بيت، گاه دست و بال شاعر را مي بندد.

14.عاشق و رند ونظربازمو مي گويم فاش
 تا بداني که به چندين هنرآراسته ام

شرمم ازخرقه آلوده خود مي آيد
که براو وصله به صد شعبده پيراسته ام

15. در اين جا فقط چند نمونه از تصويرهاي شاعرانه صبح آورده شد. در سراسر کتاب بسيار و هربار به صورتي ديگر صبح مي دمد و روز پديدار مي شود. براي تصويرهاي گوناگون خورشيد و صبح که نشانه درخشان خيال خلاق شاعر است، از جمله ن . ک. به مورد هاي زير در: شاهنامه چاپ خالقي مطلق، تنها در 200 صفحه آغاز دفتر سوّم : صص 6،7، 67، 99، 108،109، 110، 123، 138،140،148،156،161،165،170،176، 189. و اما شب:

چو خورشيد تيغ ازميان برکشيد
شب تيره زو دامن اندر کشيد

چوخورشيد زرين سپر برگرف
ت شب تيره زودست بر سرگرفت

بينداخت پيراهن مشک رنگ
چو ياقوت شدچهرمهرش به رنگ (د 5، صص 209-179)

16. همين ماجرا، کوتاه تر و به نثري ساده، محکم و زيبا در تاريخ بلعمي (ترجمه طبري) نيز آمده است. مقايسه دو روايت از يک رويداد، توانائي داستان پردازي فردوسي را به خوبي نشان مي دهد.

17. مکن آز را بر خرد پادشا
که دانا نخواند ترا پارسا

اگر من زنم پند مردان دهم
به بسيار سال از برادر کهم

مده کارکرد نياکان به باد
مبادا که پند من آيدت ياد

همه انجمن ماند زودر شگفت
سپهدار لب رابه دندان گرفت

 بدانست کوراست گويد
همي جز از راه نيکي نجويدهمي

همي گفت هرکس که اين پاک زن
 سخن گوي و روشن دل و راي زن
 توگويي که گفتارش ازدفترست
به دانش زجاماست نامي ترست (ج 8، ص 415)
 براي کارداني، پردلي و منش والاي سيندخت، ن . ک. به: خجسته کيا، سخنان سزاوار و زنان در شاهنامه پهلواني، تهران، نشر فاخته، 1371.

18.بشدي ودل ببردي وبه دست غم سپردي
شب و روز درخيالي و ندانمت کجايي

گفته بودم چوبيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم که غم دل برود چون توبيايي

کليات سعدي، براساس تصحيح محمدعلي فروغي، به کوشش بهاء الدين خرمشاهي، تهران، انتشارات ناهيد، 1375، ص 497 و يا صص 546 و 547.

19. چو بهرام روي شهنشاه ديد
شد از خشم رنگ رخش ناپديد

 ازآن پس چنين گفت با سرکشان
که اين روسپي زاده بد نشان

 زپستي و کندي به مردي رسيد
توانگر شدو رزمگه برکشيد (ج 9، ص 19)

20. قصيده سعدي در ستايش شمس الدين محمدجويني صاحبديوان مثال روشن ديگري است در همين باره، به زباني که فقط از آن اوست در مطلع قصيده چنين آمده است «به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار/ که برو بحر فراخست و آدمي بسيار.» ولي نمي توان بيت هاي استوار و بلند تشبيب قصيده را به ياد داشت و "پيکار" دروني و بازانديشي زيباي بعدي را از ياد برد و نتيجه گرفت که شاعر مي گويد نبايد به هيچ يار و دياري دل بست.

21. شاهنامه، از آغاز تا پايان، و به ويژه افسوس فردوسي از پيروزي عرب ها، فروپاشي ساسانيان و ويراني ايران، هرگز خوشايند انديشه ي بسته مؤمنان متعصب نبود و نيست. حجت الاسلام امام محمد غزالي مؤلف احياء علوم دين و همشهري فردوسي، نوروز را از آثار گبرکان و مجوس و خريد و فروش ساز و برگ اين جشن را حرام مي دانست، تاچه رسد به داستان سالاري و سروري "گبرکان" و تاريخ پادشاهي و جهانداري آنان. در دوران صفويه وپس از آن نيز کساني همين نغمه را ساز مي کردند. در نخستين سال هاي دوران اخير خود شاهد همين مخالفت با نوروز و جشن هاي پيوسته به آن مانند چهارشنبه سوري بوده ايم. هميشه نوعي نفي و انکار تمدن و تاريخ ايران باستان از جانب گروهي از علما تبليغ مي شد که در اين ميان شاهنامه بيش از هرچيز در معرض بيزاري بود يا دستکم ناديده گرفته مي شد. باوجود پژوهش هاي ارزشمند صد ساله ي اخير، از سويي کساني در کتاب سپهبد فردوسي، شاعر را افتخار فرماندهي جنگي مي بخشيدند و کساني ديگر هم امروز مي کوشند تا از حکيم ابوالقاسم فردوسي، «شيخ ابوالقاسم» بسازند و يا از سر ناداني و بغض به «ميرزا ابوالقاسم» بتازند.

22. همچنين است روايتي ديگر و دور افتادن بهرام از شکارگاه و ديدن برزين و دخترانش، ماه آفريد، فرانک و شنبليد، يکي رقصنده، يکي نوازنده و ديگري خواننده اي خوش آواز و سرود زيبائي که در ستايش بهرام مي سرايند. (ج 7، ص 343)

23. از زبان بوذرجمهر، در مجلس نوشيروان آمده است که:

سپردن به داناي داننده گوش
به تن توشه بايد به دل راي و هوش

شنيده سخن ها فرامش مکن
 که تاج است بر تخت شاهي سخن

 تو درانجمن خامشي برگزين
 چو خواهي که يکسر کنند آفرين

 چو گويي همان گوي کاموختي
 به آموختن در جگر سوختي (ج 8، ص 129 و 140)

24. در شاهنامه، پهلواني که مرد کردار است در "نام" و شاعر در سخن "زنده" مي ماند. شاهرخ مسکوب، «شاهنامه و تاريخ»، ايران نامه، سال بيستم، شماره 4 ، پائيز 1381، ص 397).

25. براي آگاهي روشن و کافي از چگونگي کاغذ، درشتي خط، حجم زياد کتابت، هزينه ي گزاف نسخه برداري کتابي چون شاهنامه، ن. ک. به: محمد امين رياحي، سرچشمه هاي فردوسي شناسي، مؤسسه مطالعات وتحقيقات فرهنگي، تهران 1372، ص 53.

26. سخن را نگه داشتم سال بيست
بدان تا سزاوار اين رنج کيست ( د 5، ص 177)

همي گفتم اين نامه را چندگاه
نهان بد زخورشيد وکيوان وماه

چو تاج سخن نام محمود گشت
ستايش به آفاق موجود گشت (ج 8، ص 275)

بپيوستم اين نامه ي باستان
پسنديده از دفتر راستان

که تا روز پيري مرا بر دهد
 بزرگي و دينار و افسر دهد

نديدم جهاندار بخشنده يي
 بلند اختري راد و رخشنده يي
 
همي داشتم تا کي آيد پديد
جوادي که جودش نخواهد کليد (د 4،ص 171)
 
27. ن . ک. به: ذبيح الله صفا، تاريخ ادبيات در ايران، ج 1، ص 471. همچنين به ويژه ن. ک. به: محمد امين رياحي، همان، صص57-26.

28. برای آگاهی بیشتر ن. ک به: همان، ص 33.