tile

بخش سوم



رابطه با کشورها، سازمان ها و رهبران خارجي قراردادهاي دوجانبه

اتم، همانطورکه در توضيح سازماندهي و برنامه ريزي مطرح گرديد، جنبه سياسي بسيار قوي دارد. خواهش مي کنم دراين باره، بويژه از ديد بين المللي، توضيحاتي بفرمائيد.

ازجمله مشکلات کار ما اين بود که انرژي اتمي يک جنبه سیاسي بسيار قوي داشت که بايد بطور کامل درنظر گرفته مي شد و با دقت و آينده نگري کامل مطرح و حل مي شد. اين مسئله زائيده ماهيت دوگانه تکنولوژي اتمي است. اتم در ابتدا مصرف نظامي داشت و اين تکنولوژي در ابتدا براي ساختن سلاحهاي اتمي توسعه پيدا کرد و به کار گرفته شد و سپس موضوع استفاده از انرژي اتمي براي توليد نيرو مطرح شد.
کشورهائي که بر تکنولوژي اتمي دست يافته بودند، که تعدادشان هم بسيارکم بود، اين سياست را پيش گرفته بودند که وقتي تجهيزات و مواد و تکنولوژي هسته اي را به کشور ديگر منتقل مي کنند، کشور گيرنده تکنولوژي از آن براي ساختن سلاح هاي اتمي استفاده نکند. براي انجام اين هدف هم رسم بود که داد و ستدهاي اتمي با هرکشور بايد درقالب يک موافقتنامه، که آن را موافقتنامه دوجانبه (bilateral agreement) مي نامند، عمل شود تا ضوابط کار معلوم باشد. داستان را هم امريکا باب کرده بود. براي اينکه بعد از جنگ جهاني دوّم، اگر از انگلستان و تا حدي هم فرانسه بگذريم، تکنولوژي اتمي در انحصار امريکا بود.(29) امريکا هم براي اينکه بتواند کنترل روي داستان داشته باشد قراردادهاي دوجانبه را مُد کرد و تعداد زيادي از کشورها اين نوع موافقتنامه ها را امضاء کردند. بعد کشورهاي ديگر، که حالا خود به صورت صادرکننده تکنولوژي اتمي درآمده بودند، همين روال را دنبال کردند. بنابراين ما با هرکشوري مي خواستيم روابط اتمي داشته باشيم بايد با آن کشور يک موافقتنامه دوجانبه امضاء مي کرديم. ما با امريکا يک موافقت نامه دوجانبه داشتيم که سال ها قبل از تشکيل سازمان انرژي اتمي امضاء شده بود. اين موافقتنامه، که حيطه اش محدود بود، وقتي مطرح شده بود که ايران از امريکا يک راکتور تحقيقاتي خريد و در دانشگاه تهران به کار انداخت. اين موافقتنامه حالا ديگر براي ما کافي نبود، چون موضوع نيروگاه هاي اتمي را در برنمي گرفت. حالا ديگر بايد مي رفتيم با آمريکا يک موافقتنامه دوجانبه ديگري امضاء کنيم. اما در همان اوايل کار، اولين انفجار اتمي هند در بهار سال 1974 به وقوع پيوست و اين امر باعث شد که امريکا فرمول موافقتنامه هاي خود را تغيير دهد و شرابط آن را سخت تر کند.
تا طي چهار سال به تناوب در تهران و واشنگتن با امريکا مذاکره داشتيم تا بالاخره در تابستان 1978 پس از روزها مذاکره در تهران متني حاضر شد که منافع ما را تامين مي کرد. اين مذاکرات از طرف ايران به وسيله سيروس منظور و کيوان طبري انجام شد و آنها توانستند امريکائي ها را مجبور کنند از شرايط غيرمنطقي خود صرف نظر کنند و موافقتنامه متعادل و منصفانه اي را بپذيرند. اين متن در سطح کارشناسان دوطرف پاراف شد ولي ديگر فرصتي نبود که در سطح سياسي تصويب و امضاء شود.

با فرانسه و آلمان خيلي زود عمل شد. فرانسه فوق العاده آسان. وقتي مذاکرات را براي عقد موافقت نامه شروع کرديم، يادم هست، هرچه مي گفتيم مي گفتند آن را قبول داريم. آن قرارداد يک چيز خارق العاده اي بود. يعني فرانسه تعهد مي کرد هر نوع تکنولوژي را به ما بدهد، به جز تکنولوژي سلاح هاي اتمي. البتّه به علّت فشارهاي بين المللي، و نيز به علّت حاد شدن مسائل مربوط به عدم گسترش سلاح هاي اتمي و تغييراتي که درسياست کشورهاي دارنده تکنولوژي اتمي ايجاد شد، اين قرارداد درعمل آن طور که ما مي خواستيم پياده نشد، ولي چهارچوبي بود که براساس آن توانستيم داد و ستدهاي اتمي را با فرانسه در سطح وسيعي برقرار کنيم. با آلماني ها مذاکره مقداري طول کشيد چون هرچه زمان مي گذشت شرايط کشورهاي داراي تکنولوژي هسته اي سخت تر مي شد. در هر صورت بالاخره موفق شديم موافقتنامه اي را که دلخواه ما بود با آلمان امضاء کنيم.

با هندوستان موافقت نامه اي را امضاء کرده بوديم که بيشتر در جهت مبادلات علمي و فني و تربيت کادر علمي بود. با استراليا نيز مذاکرات طولاني داشتيم. من در سفري به استراليا به نخست وزير استراليا و مسئولان دولتي آن کشور صريحاً تذکر دادم که ياران هيچ نوع شرط غيرمتعادل و غيرمنطقي را نخواهد پذيرفت و اداره سيکل سوخت هسته اي ما بايد تحت همان شرايطي انجام پذيرد که در کشورهاي داراي تکنولوژي هسته اي معمول است. مذاکرات با استراليا بسيار طول کشيد تا بالاخره در روزهاي آخر تابستان 1978 پس از چند روز مذاکره در تهران متن موافقت نامه اي که نظرات و منافع ما را تامين مي کرد در سطح کارشناسي پاراف شد. اين مذاکرات را هم سيروس منظور و کيوان طبري به نتيجه رساندند. جالب اين که استراليائي ها فقط چند هفته بعد از پاراف موافقت نامه بين ايران و امريکا از موضع خود عدول کردند و نظرات ما را پذيرفتند. کاملا روشن بود که آن ها از جريان توافق ايران و امريکا آگاه بودند. استراليا يکي از توليد کنندگان بزرگ اورانيوم بود و ما مي خواستيم احتمالا از استراليا اورانيوم بخريم يا اين که در معادن آن ها شريک شويم. البته بايد توضيح بدهم که ما همزمان هم با موسسات صنعتي يا معدني کشورها مذکره مي کرديم و هم؛ دولت ها. نتايجي که با موسسات صنعتي و معدني بدست مي آمد به تنهائي قابل اجرا نبودند و اجراي آن ها منوط مي شد به امضاء موافقت نامه دو جانبه بين ايران و دولت مربوط به آن موسسات. در واقع موافقت نامه هاي دو جانبه کليد اصلي همکاري هاي ايران با کشورهاي ديگر بودند.

قبل از اينکه وارد بحث ديگري بشويم، در گفتگوهائي که با اين کشورها داشتيد از طرف ايران شما شرکت مي کرديد. ديگر کي؟ آيا از وزارت امورخارجه يا وزارت دارائي کسي شرکت مي کرد؟ يا فقط شخص شما از سازمان انرژي اتمي،از جنبه هاي سياسي و هم سايرجنبه ها، هرچه که بود، شرکت مي کرديد؟

نه تنها در قانون سازمان انرژي اتمي اختيارات وسيعي به اين سازمان داده شده بود، بلکه درعمل نيز سازمان انرژي اتمي از آزادي عمل کامل برخوردار بود. اين موافقت نامه ها را ما مذاکره مي کرديم و به شکل نهائي تهيه مي کرديم و به دولت مي داديم و بعد وزير امورخارجه آنرا امضاء مي کرد و در مواردي که لازم بود به تصويب مجلسين مي رسيد. ولي درطي مذاکرات نماينده وزارت خارجه در اين مذاکرات نبود. فقط متن نهائي را به وزارت امورخارجه مي فرستاديم تا دفتر حقوقي آن وزارت اگر ايرادي دارد بگويد، که اين مورد هم پيش نيامد. يعني وزارت خارجه هيچ نوع ايرادي از موافقت نامه هاي تهيه شده به وسيله ما نگرفت. اين وضع دو دليل داشت. يکي اين که وزارت خارجه با مسايل بين المللي مورد نظر ما آشنائي کامل نداشت و ديگر اين که ما يک تشکيلات حقوقي پُرتوان ايجاد کرده بوديم که موافقت نامه ها را با آگاهي کامل از جريانات بين المللي و نيز قوانين ايران تهيه مي کرد. بنابراين متون تهيه شده هميشه مورد موافقت وزارت امورخارجه قرار مي گرفت. يک رده موافقت نامه ها يا قراردادهائي هم بودند که صرفاً بين سازمان انرژي اتمي و ارگان هاي دولتي کشورهاي ديگر امضاء مي شد.

از آن طرف چطور؟ مثلا اگر شما با فرانسه مذاکره (negotiate) مي کرديد، طرف فرانسه هم کساني از سازمان انرژي اتمي آن کشور بودند؟

طرف فرانسه درمورد موافقتنامه دوجانبه وزارت امورخارجه بود، ولي ارگانهاي دولتي فرانسه، يعني وزارت صنايع و تکنولوژي و کميسارياي انرژي اتمي فرانسه، درآن شرکت داشتند. ولي موافقت نامه نهائي را وزراي خارجه دوکشور امضاء کردند. درمورد فرانسه، گاهي با وزارت امورخارجه، گاهي با وزارت صنايع و تکنولوژي و اغلب هم با کميسارياي انرژي اتمي روبرو بوديم.

وقتي که شما اين گفتگوها را مي کرديد هيچ کسي به نمايندگي وزارت خارجه کنار شما نمي نشست؟

ابدا، اصلا هميشه قراردادها و موافقت نامه ها را سازمان انرژي اتمي رأسا مذاکره مي کرد، وقتي براي امضاء حاضر مي شد به وزارت خارجه مي داد. درمورد قراردادهائي که مربوط به گرفتن يا دادن وام و يا سرمايه گذاري درکشورهاي خارج مي شد، موضوع با همکاري نزديک با وزارت اقتصاد و دارائي انجام مي شد و در اين مورد هم با آنها هيچ وقت عدم همخواني نداشتيم.

دراين گفتگوها هميشه خود شما حضور داشتيد، يا اينکه ازسازمانتان بودند؟

اولش خودم بودم با بعضي از همکارانم. بعدا تيم ما به قدري قوي شده بود که در اغلب مذاکرات لزومي نداشت که من حاضر باشم. معاونت امور بين المللي و روابط عمومي که به وسيله سيروس منظوراداره مي شد به تدريج به ارگان اصلي مذاکرات با کشورهاي خارجي (دولت ها) درآمد و با تسلّط کافي و با همکاري دفتر حقوقي و مشاورين حقوقي سازمان مذاکرات را انجام مي داد. دفتر حقوقي سازمان زير نظر برديا خواجوي اداره مي شد که يک متخصص طراز اوّل امور حقوقي بود که در آلمان موفقيت زيادي داشت و کار و زندگي خود را رها کرد و به سازمان ما پيوست. بعد از انقلاب هم به آلمان برگشت و امروز يکي از متخصصين حقوقي سرشناس آلمان است و کارهاي بسيار بزرگ را انجام مي دهد. حقوقدان ديگري که خيلي به ما کمک کرد و موافقت هاي دوجانبه را اغلب او مذاکره مي کرد کيوان طبري بود که به پيشنهاد و اصرار من يک موسسه حقوقي مجهّز و پُرقابليت براي کارهاي سازمان انرژي اتمي ايجاد کرده بود و منشاء خدمات بسيار ارزنده اي به سازمان شد.

اينها کارهاي حقوقي را مي کردند، آياآگاهي هاي فني هم داشتند؟

اينها خودشان هرکدامشان دفتر و دستک داشتند و متخصصيني داشتند که کمکشان مي کردند. البته مسايل فني را نمي دانستند، ولي درآن زمينه تشخيص و تصميم با مسئولان واحدهاي فني سازمان بود و همه موافقت نامه ها و قراردادها با مشارکت و هدايت مسئولان فني و اجرائي تهيه مي شدند. نقش خود من هم دراين داستان بسيار زياد بود، چون مربوط مي شد به تصميم گيري هاي اصلي که اغلب علاوه بر جنبه فني و مالي جنبه سياسي هم داشتند. به طورخلاصه بايد تصريح کنم که قراردادها و موافقتنامه ها، که تعداد آنها در سطح سياسي، فني و مالي بسيار زياد بود، آنچه ماهيت سياسي داشت به وسيله وزارت امورخارجه امضاء مي شد، درموارد خاصي که مسايل مربوط به دادن وام و يا گرفتن وام در ارتباط با کشورهاي خارجي بود، و نيز مسايل مربوط به سرمايه گذاري درکشورهاي خارجي، قراردادها با همکاري وزارت امور اقتصادي و دارائي تهيه و برحسب مورد به وسيله آن وزارت خانه يا سازمان يا توأما امضاء مي شد، و در ساير موارد هم قراردادها به وسيله سازمان انرژي اتمي امضاء مي شد. ولي تهيه متن اين موافقت نامه ها و قراردادها بوسيله سازمان انجام مي شد.

شيوه و ضوابط انتخاب تکنولوژي

شما در ابتدا با تکنولوژي هاي مختلف روبرو بوديد. دراين زمينه به چه نحو عمل کرديد؟

در اوّل کار يکي از مسايل حساس انتخاب تکنولوژي بود. اهميت انتخاب تکنولوژي دراين بود که ما را براي مدت طولاني متعهد مي کرد. يک چيزي نبود که بتوانيم به سادگي آنرا عوض بکنيم. ما مجبور بوديم در انتخاب تکنولوژي خيلي دقت بکنيم، مخصوصا که تکنولوژي مال ما نبود و کليدش در دست ديگران بود. آن کشوري که تکنولوژي را ايجاد مي کند تجربه اش خيلي بيشتر است. ما آن تجربه را نداشتيم. بنابراين مدتي طول کشيد تا با تشکيل جلسات گوناگون و سمينارها و بررسي هاي مداوم تکنولوژي بهينه را انتخاب کرديم. اين انتخاب در واقع روي تجربه ساير کشورها انجام شد. به اين نتيجه رسيديم که آن چيزي که اکثريت کشورهاي دنيا انتخاب کرده اند، لزوما درست تر است و آن تکنولوژي آب سبک تحت فشار pressurized water reactor) ) یا PWR بود که نوعي است که الان از آن بيشتر در همه جاي دنيا هست و خوشبختانه ما آن روز اشتباه نکرديم. يک تکنولوژي را گرفتيم که از همه معمول تر است. وقتي که اين تصميم را گرفتيم، يک سري کشورهاحذف شدند. مثلا انگلستان حذف شد، کانادا حذف شد، براي اينکه کانادا تکنولوژي آب سنگين دارد. انگلستان تکنولوژي ديگري داشت که حالا آنرا رها کرده است. ماند امريکا، فرانسه، آلمان، همين. احياناً ژاپن، ولي ژاپن درآن حدي نبود که بتواندنيروگاه اتمي صادرکند. همين سه تا کشور ماندند.
در اينجا شايد لازم باشد توضيح دهم که راکتورهائي که براي توليد نيرو به کار گرفته مي شوند برحسب مواد و تکنولوژي که درآنها به کار گرفته مي شود و نوع سوخت آنها به چندگروه تقسيم مي شوند. ازجمله راکتورهاي آب سبک که آن نيز دو نوع دارد، آب تحت فشار PWR وآب جوشان (boiling water reactor) ياBWR سوخت اين راکتورها اورانيومي است که تا حد محدودي (درحدود 3 درصد) غني شده است. يک نوع راکتور ديگر که مخصوصا درکانادا به کار گرفته شده است با آب سنگين کار مي کند و سوخت آن اورانيوم طبيعي است يا احيانا اورانيوم غني شده ولي به ميزان بسيارکم. نوعي راکتور هم بويژه در انگلستان ساخته شد که با گرافيت و گازکربنيک کار مي کند.

آیا روابط شما از بررسي تکنولوژي مناسب براي کاري که مي کرديد به اين سه کشور برخورديد، يا آن سه کشور از نظر سياسي، يا از نظربين المللي، داراي موضعي مناسب بودند براي اينکه تکنولوژي آنها را شما انتخاب بکنيد، و يا ارتباط متقابلي بود بين اين دو. . .؟

نه، انتخاب ما روي ضوابط فني بود، ولي برحسب اتفاق سه کشوري که تکنولوژي مورد نظر ما را داشتند سه کشوري بودند که با ايران روابط گسترده سياسي و اقتصادي داشتند. مثلا فرض کنيد، اگر انتخاب فني ما روي يک تکنولوژي قرار مي گرفت که در شوروي بود، البته به اين آساني به سراغ شوروي نمي رفتيم. از اين سه کشور آمريکا هم در عمل حذف شد، چون همان طور که گفتم با امريکا در مورد موافقت نامه دو جانبه اختلاف داشتيم. ماند فرانسه و آلمان، و بالطبع، با حذف شدن امريکا، اين دو کشورشدند طرف اصلي ما. با فرانسه و آلمان، خيلي زود وارد مذاکره جدي شديم و خيلي سريع پيشرفت کرديم. با اولين کشوري که به نتيجه رسيديم براي خريدن نيروگاه آلمان بود. قرارشد که آلماني ها در بوشهر نيروگاهي شامل دو واحد هريک به قدرت 1200 مگاوات بسازند. اولين واحد اين نيروگاه درپايان سال 1980 بايد تمام مي شد و ديگري در پايان سال 1981. تا آن وقتي که اوضاع مملکت بهم نخورده بود اين تاريخ ها رعايت شده بود، يعني طرح عقب نبود، و در حدود همان زمان ها تکميل و تحويل داده مي شد. بنابراين با آلماني ها هيچ مشکل خاصي پيدا نکرديم.


رابطه با فرانسه:
شاه و ژيسکاردستن

با فرانسوي ها بيشتر مشکل داشتيم. ضمن اينکه برنامه ما با فرانسه خيلي وسيع تر بود و غير از نيروگاه موارد ديگري را نيز در برمي گرفت، مذاکرات خيلي خوب پيش نرفت. اشکال فرانسه دراين بود که يک مقدار زيادي فشار سياسي مي گذاشتند. يعني خيلي وقت ها مي خواستند بحث هاي فني، علمي، اقتصادي ما را با فشار سياسي تحت تاثيرقرار دهند. آلماني ها که هيچ فشار سياسي نمي گذاشتند و فقط با قدرت تکنولوژي خود و با اتخاذ صحيح روش مذاکره با ما برخورد مي کردند خيلي زود به نتيجه رسيدند. فرانسوي ها که از لحاظ تکنولوژي قوي بودند و از آلماني ها هم بيشتر مي توانستند به ما کمک کنند (طيف تکنولوژي آنها خيلي وسيع تر بود)، چون فشار سياسي را وارد داستان مي کردند و گاهي بيراهه مي رفتند، نتوانستند زود نتيجه بگيرند و دوسال بعد از آلماني ها قرارداد اصلي را درباره نيروگاه ها با ما بستند.

چه فشار سياسي وارد مي کردند؟
درآن موقع ايران و فرانسه روابط بسيار وسيع و نزديکي با هم داشتند. بازديدهاي مختلف و متعدد مسئولان دوکشور از يکديگرموقعيتي ايجاد مي کرد که فرانسوي ها سعي کنند برايران فشار بياورند که قرارداد نيروگاه هاي اتمي را هرچه زودتر امضاء کند، ولي چون اساس کار هنوز آماده نبود سازمان انرژي اتمي البته زيربار نمي رفت. همين اتکاء فرانسوي ها به فشار سياسي باعث مي شد که کار عقب بيافتد. از جمله، وقتي رئيس جمهور فرانسه، آقاي ژيسکاردستن، براي بازديد رسمي به ايران آمد به اعليحضرت طوري وانمود کرده بود که به علل سياسي لازم است دراين بازديد خبر امضاء قرارداد نيروگاه هاي اتمي اعلام شود. در هرصورت، چون قرار داد حاضر نبود و نمي توانست در مدت دو سه روز بازديد آماده شود، من با اين امر مخالفت کردم و اعليحضرت را قانع کردم که فشار ژيسکاردستن را نپذيرد و حضورا هم به آقاي ژيسکاردستن توضيح دادم که چرا ما آماده امضاء قرارداد نيستيم و بالاخره موفق شدم جلو فشار را بگيرم. البته در زمينه قراردادهاي بزرگ هميشه دولت ها به نحوي دخالت مي کنند، يا از صنايع خود حمايت مي کنند، حالا به انواع و اقسام. آلماني مي کند، امريکائي مي کند، فرانسوي مي کند. منتهي هرکدامشان يک راه خاصي براي اين دارند. فرانسوي ها بيشتر عادتشان اين است که همکاري هاي اقتصادي را در داخل کادرسياسي قرار بدهند و از طريق سياسي امتيازهائي بگيرند. وقتي ژيسکاردستن به رياست جمهوري انتخاب شد، درست اول کار ما بود. اعليحضرت ژيسکاردستن را قبلا مي شناختند، يعني از زماني که وزير امور دارائي در فرانسه بود او را خوب مي شناختند. او بارها به ايران آمده بود و به اعليحضرت نزديک بود. درواقع اعليحضرت از انتخاب ژيسکاردستن خيلي خوشحال شدند. من يادم هست، يک روز، بعد از انتخاب شدن ژيسکاردستن به رياست جمهوري فرانسه، من شرفياب بودم. اعليحضرت خيلي خوشحال بودند و فرمودند ژيسکاردستن امروز جواب تبريک ما را داده و گفته آن دعوتي که از اعليحضرت براي بازديد رسمي از فرانسه شده بوده بجاي خودش باقي است و خواسته است هرچه زودتر تاريخش را تعيين کنيم. معلوم شد که قبلا، در زمان پمپيدو، از اعليحضرت دعوت کرده بودند که يک بازديد رسمي از فرانسه داشته باشند. اعليحضرت به من فرمودند هرچه زودتر بايد اين سفر را انجام بدهيم و موضوع اصلي ما هم اتم است. برو فکرهايت را بکن راجع به اتم چه مي خواهي و چه مي گوئي. بنابراين اتم از اول در يک کادر دوستي و نزديکي بين اعليحضرت و ژيسکاردستن مطرح شد. آن سفرحدود دو سه ماه بعد انجام شد.

درتابستان 74، يعني چند ماه بعد از اينکه مسئوليت انرژي اتمي به من واگذار شده بود، اعليحضرت تشريف بردند به اين سفر رسمي و من هم در اين سفر همراه بودم. اعليحضرت اظهار علاقه کرده بودند که در برنامه ايشان يک بازديد مفصل از مرکزتحقيقات اتمي سکله (Saclay)، که درنزديکي پاريس است، منظورشود. ژيسکاردستن گفته بود اعليحضرت که آنجا تشريف مي برند خودم هم مي آيم، براي اينکه خودم هنوز سکله را نديده ام. روز بازديد هم با خنده از اعليحضرت تشکر کرد که به فرانسه آمده و او را به مرکز تحقيقات اتمي سکله برده اند که او تاکنون از آنجا بازديد نکرده بوده است. اتفاق جالب اينکه من دوره مهندسي اتمي خود را درسکله گذرانده ام و آنجا را خوب مي شناختم. سکله بزرگترين مرکز تحقيقات اتمي فرانسه بود که شهرت جهاني داشت و زماني حدود سي هزار نفر درآنجا کار مي کردند. آنجا که رفتيم اعليحضرت خيلي خوشحال بودند، براي اينکه همه چيز را برايشان توضيح مي دادند، چون رئيس جمهورشان آنجا بود و او هم توضيحاتي مي خواست. حالا بگذريم که يکي از اتفاقات جالبي که افتاد اين بود که در چند مورد اعليحضرت سؤالاتي کردند که کسي که توضيح مي داد جواب صحيح نداشت و جواب اعليحضرت را من دادم و توضيحات لازم را دادم. يکدفعه ژيسکاردستن برگشت و من پشت اعليحضرت بودم. او گفت چطور مي شود که اين جواب ها را شما مي دهيد و حال اينکه اينها بايد بدهند و از اين موضوع متعجب شده بود. علتش هم اين بود که آن کسي که توضيحات مي داد، لزوما آدم متخصص آن کار نبود. توضيح دهنده رئيس کميسارياي انرژي اتمي فرانسه بود. او حضور ذهني که من درآن موارد داشتم نداشت، ولي آن اتفاق خوبي بود. اعليحضرت خيلي خوشحال شدند. اين قدر خوشحال شده بودند که چند دفعه اين را به من گفتند. مي فرمودند شما آن روز آبروي ما را در نزد رئيس جمهور فرانسه خريديد.

اين بازديد زمينه اين شد که اين دونفر، اعليحضرت و ژيسکاردستن، روي اتم با هم خيلي کار بکنند و نزديک باشند. اين موضوع يک مقداري کار ما را خراب کرد. براي اينکه فرانسوي ها فکر مي کردند چون اين رابطه هست، پس کارشان جور است. بنابراين، در ابتدا، تلاش لازم را روي تهيه مقدمات عقد قراردادها انجام نمي دادند به اين اميد که بتوانند قرارداد راحتي را به ما تحميل کنند. ما هم اصلاً هيچ گوش به اينکه ژيسکاردستن چه مي گويد نمي داديم. ما کار خودمان را مي کرديم و آنها با اعليحضرت حرف هاي خودشان را مي زدند.
اين اتمسفر بود تا وقتي که ژيسکاردستن در يک سفر رسمي به ايران آمد و چند نفر از وزيرانش را همراه آورد. او درنظر داشت که در عرض دو سه روز اقامت درايران مذاکرات بر سر نيروگاه هاي اتمي را به جائي برساند که يک مدرکي، ولو اينکه قرارداد نهائي هم نباشد، امضاء شود. از قرار معلوم اين مسئله براي او از لحاظ بيلان سفرش به ايران خيلي اهميت داشت و مي خواست دست پُر به فرانسه برگردد. به نظر مي رسد که در اوّلين مذاکره با اعليحضرت، که دونفري مذاکره داشته اند و شخص ديگري نبوده است، ژيسکاردستن در زمينه امضاء قرارداد نيروگاه ها موافقت اعليحضرت را تا حدي جلب کرده بوده است. بعد از اين ملاقات ژيسکاردستن در مهماني هويدا نخست وزير شرکت کرد. دراين مهماني من هم بودم. بعد از ناهار هويدا ژيسکاردستن را براي صرف قهوه به اطاق ديگري برد و وزيران همراه او و وزيران ايراني حاضر و من را هم به آن اطاق خواند.

وزيراني را که مرتبط با کار شما بودند، يا همه را؟

نه لزوما. همه وزيران فرانسوي حاضر درتهران براي صرف قهوه به آن اطاق آمدند، ازجمله وزيردارائي، وزيرصنايع و تکنولوژي، وزيرخارجه. از وزيران ايراني هوشنگ انصاري و مجيد مجيدي و دو سه وزير ديگر بودند که الآن به خاطر ندارم. درموقع صرف قهوه هويدا رويش را کرد به من و به زبان فرانسه گفت که امروز اعليحضرت و ژيسکاردستن با هم مذاکره خصوصي داشتند و يکي از تصميماتشان اين بود که در اين مدتي که ژيسکاردستن درايران هستند مسائل قرارداد نيروگاه هاي اتمي که از فرانسه خريداري خواهد شد حل شود که در بيانيه رسمي، که در پايان ملاقات صادر خواهد شد، خبر امضاء قرارداد درج گردد. بعد هويدا از من خواست اين کار را در عرض 48 ساعت که در اختيار داشتيم بکنيم. مسلما اين مطلب را اعليحضرت به هويدا گفته بودند، چون هويدا درجلسه صبح اعليحضرت و ژيسکاردستن شرکت نداشت و به علاوه هويدا هيچ وقت شخصا اين چنين موضع محکمي را نمي گرفت. من چون مي دانستم که اين طرح اصلا آماده نيست، از لحاظ فني آماده نيست، از لحاظ حقوقي آماده نيست، از لحاظ مالي آماده نيست، گفتم آقاي هويدا من 48 ساعت تمام هم خودم و همکارانم را مي گذارم. وزيران فرانسوي هم هستند. حاضرم بنشينم اين 48 ساعت را کار بکنم، آن اشکالي ندارد. امر مي فرمائيد به چشم. ولي فکر نفرمائيد که درعرض اين 48 ساعت معجزهاي اتفاق خواهد افتاد و اين طرح ها حاضر خواهند شد.

به فرانسه مي گوئيد؟

بله، به فرانسه مي گويم. بعد يک دفعه يک حالت عجيب و غريبي به من دست داد. فکر کردم مثل يک گربه مرا کنار ديوار گذاشته اند و اگر من واکنش شديدي نشان ندهم کار خراب خواهد شد. گفتم آقاي هويدا با اجازه شما يک عرض به شما دارم، يک عرض هم حضور آقاي ژيسکاردستن. عرض من با شما اين است که چون آقايان گوش مي کنند من بايد درست موضوع را روشن کنم تا تکليف همه روشن بشود. عرض من اين است که، آقاي هويدا، بنده که در خدمت شما نشسته ام دو کلاه سر من هست. شما با کدام کلاه داريد صحبت مي کنيد. گفت کلاه چيست. گفتم دو تا کلاه سرمن هست. يکي اينکه من مسئول سياست انرژي اتمي مملکت هستم. اين به نيروگاه اصلاً ارتباط ندارد. نيروگاه جزئي از اين داستان است. من مسئول اين هستم که مملکت ايران را از لحاظ انرژي اتمي تجهيز بکنم و زيربناي علمي و فني لازم را در اين زمينه ايجاد کنم و منافع ملي ايران را حفظ کنم. من بايد امکانات لازم را براي آينده فراهم بکنم به نحوي که استفاده از اين انرژي نه تنها هيچ وقت ايران را گرفتار نکند، بلکه مفيد به جامعه باشد و پاسخگو در مقابل مردم و دولت باشم. اين وظيفه اول من است. يک وظيفه دومي هم دارم و آن اينست که نيروگاه بسازم. برق بهتان بدهم. اين دوتا به کلي تفاوت دارد. يکي جنبه سياسي و استراتژيک دارد و ديگري جنبه فني و اجرائي. حالا شما با کدام کلاه صحبت مي فرمائيد، بگوئيد که من تکليفم روشن بشود. اگر با کلاه نيروگاهي صحبت مي کنيد، خيلي خوب، به چشم. ازمسئول اين طرح خواهم خواست که در اين مدّت مذاکرات را انجام دهد. ولي آن يکي کلاهم هنوز سرم هست و آن کلاه دراين مدّت بيکار نخواهد نشست و شرايط خود را تحميل خواهد کرد. ولي آقاي ژيسکاردستن من با شما يک عرض دارم. من يکي از افتخاراتم اين است که در مکتب شما بزرگ شده ام و از فرانسه اين تکنولوژي را يادگرفته ام. حتي آن وقت هم که در سوئيس بودم بيشتر به جانب فرانسه نگاه مي کردم. من از جواني شاهد بودم که شما چه طور با سرسختي و با فشار و با فعاليت تمام نيروهاي علمي مملکت تان را بسيج کرديد.
در زماني که امريکائي ها به شما زور مي گفتند، به شما تکنولوژي نمي دادند، شما را تحقير مي کردند، کامپيوتر نمي دادند، همه را خودتان مي دانيد و من هم شاهدش بودم و اينها را مي دانم، شما رفتيد ساختيد، تکنولوژي خود را تکميل کرديد. الحمدالله امروز در موقعيتي هستيدکه مي آئيد به ايران و مي خواهيد تکنولوژي خودتان را به ما بفروشيد. آقاي ژيسکاردستن، اگر من خطا بکنم، اگر من وظيفه ام را طبق آن ضوابطي که خودتان انجام داديد انجام ندهم، اولين کسي که بايد مرا توبيخ کند خود شما هستيد. براي اينکه در آن صورت من نمونه بدي از مکتب فرانسه به شما تحويل مي دهم. نه، من اين خيانت را نه به شما خواهم کرد نه به مملکتم. به مملکتم که مسلّم است نخواهم کرد. به شما هم اين خيانت را نخواهم کرد که بگويند يک نفر در مکتب فرانسه تربيت شده وظيفه خود را آن طور که بايد درک نکرد و ايستادگي به خرج نداد. بدانيد که من در مقابل شما وا نخواهم داد و شما اولين کسي هستيد که خوشحال بايد باشيد. اين را من آن چنان پروراندم که اصلا سکوت برقرار شد و هويدا ديگر چيزي نگفت. بعد گفتم، حالا اينها را که گفتم دليل نمي شود که حاضر به مذاکره نيستم. اينها را گفتم که کادر صحبت ما روشن بشود. حالا بفرمائيد آقاي ژيسکاردستن، درخدمت شما هستم، بفرمائيد کي بنشينيم با وزيران شما مذاکره بکنيم. ولي من يک وجب از آن چيزي که وجدانم حکم مي کند ممکن نيست پا فراتر بگذارم. ممکن نيست يکجا وا بدهم. ژيسکاردستن گفت نه خيلي ممنونم که اينها را گفتيد. براي ما افتخار است که شخصي مثل تو تربيت کرديم. ما هم غرضي نداريم. فقط عجله داريم که اين کار روشن بشود. من گفتم به چشم. من ترتيب اين کار را مي دهم. فوري تلفن کردم به دفترم همکارانم را بسيج کردم که مسئولين فرانسوي بروند به سازمان و بنشينند و صحبت کنند.

وقتي جلسه تمام شد، بلندشدم و فوري تلفن کردم به رئيس تشريفات دربار که هرمز قريب(30) بود. گفتم اعليحضرت هرجا هستند من الان مي آيم آنجا شرفياب شوم. گفت حالا، بعد ازظهر تابستان؟ گفتم هرچه هست، برو حضورشان بگو الان بايد بيايم. گفت در باغ قدم مي زنند. گفتم برو بگو مي آيم توي باغ با هم قدم مي زنيم . رفت و آمد، گفت فرمودند فوري بيا. من فوري سوار اتومبيل شدم رفتم. در کاخ سعدآباد بودند. توي باغ قدم مي زدند. رفتم رسيدم. اعليحضرت ناراحت شدند، گفتند چه خبر است، چه شده؟ گفتم قربان هيچ امري اتفاق نيفتاده. من با هويدا حرفم را زدم، با ژيسکاردستن هم حرفم را زدم. آمدم با شما هم حرفم را بزنم تا تکليفم روشن بشود. گفتند چه شده؟ گفتم هويدا يک چنين حرفي زده. اعليحضرت گفتند خوب، اشکالش چيست؟ مگر اشکالي داريد؟ گفتم بله، خيلي اشکال داريم. اشکالاتش را من الان نمي توانم به شما عرض کنم، براي اينکه يک چيزي نيست که در ده دقيقه يا يک ربع من به شما بگويم که اين طرح چرا آماده نيست. ولي آمدم به اعليحضرت بگويم که شما دو انتخاب بيشتر نداريد. يک انتخابش اين است که بنده را بفرستيد خانه و معافم بفرمائيد. اين سمت را از من بگيريد. خوب اين اختيار با اعليحضرت است. من مي روم به خانه. ولي هميشه در خدمت اعليحضرت و مملکت هستم. بفرمائيد يکي ديگر بيايد اينجا بنشيند، و قرارداد را امضاء کند. فرمودند دوميش چيست. گفتم دوميش اين است که امر بفرمائيد که يکي بيايد اينجا سر من را لب باغچه بزند. گفتند سرت را چرا بزنند. گفتم براي اينکه مادام که من رئيس انرژي اتمي ايران هستم و سر بربدن دارم تسليم نخواهم شد. يک دفعه اعليحضرت تغيير لحن دادند و فرمودند که اين حرف هائي که تو ميزني مطمئني، اطمينان داري. گفتم قربان اگر اطمينان نداشتم اين جسارت را نمي کردم به اين محکمي با اعليحضرت صحبت کنم. من مطمئن هستم اين طرح آماده نيست، هنوز آبکي است، يک مقدارش از لحاظ فني بايد چک بشود، از لحاظ مالي چک بشود، از لحاظ حقوقي چک بشود، هزار گرفتاري دارد. من 48 ساعته چگونه مي توانم امضاء بدهم. خلاصه يک مقداري اعليحضرت صحبت کردند. اتفاقا خيلي هم آن روز به من لطف فرمودند، شوخي کردند. ديدند من خيلي شديد ناراحت هستم. بعد فرمودند که هيچي، من حرفي ندارم. برو کارت را بکن. هرجور که مي خواهي. اصلا فراموش کن که هويدا چه گفته است. برو کارت را بکن. من فشاري ندارم بگذارم. مي گوئي آماده نيست، امضاء نکن.
اين اتفاق نشان مي داد که چه جوري فرانسوي ها فکر مي کردند از طريق فشار روي اعليحضرت با روابطي که بين اين دو رهبر و بين دوکشور وجود داشت مي توانند نتيجه بگيرند. بعد براي همه روشن شدکه اين طرز کارعملي نيست. بعد ما رفتيم به طريق عادي مذاکرات را انجام داديم. مثلا شايد يک سال بعد از آن، درست يادم نيست، ولي مدت بسيار زيادي طول کشيد تا اينها پخته شد، درست شد، قرارداد به امضاء رسيد، کار آنها راه افتاد.
بعد از اين که قرارداد امضاء شد، يک روز رفتم حضور اعليحضرت و گفتم اعليحضرت من مي خواستم يک سوال از اعليحضرت بکنم. گفتند چيست؟ گفتم مي خواهم ببينم مي ارزد براي مبلغي برابر دو سه ميليارد فرانک يک نفر يک روز خاطر اعليحضرت را آزرده بکند، مي ارزد يا نمي ارزد؟ فرمودند، مگر تو اين قدر از اين قرارداد کم کردي؟ گفتم بله، بيائيد رسيدگي کنيد. مدرکش هست. بگذريم که پايه هاي قرارداد پيشنهادي فرانسوي ها از لحاظ فني و حقوقي هم درست نبود. گفتند بارک الله، معلوم است که مي ارزد، مي ارزد که يک ماه مرا اذيت بکني. واقعا هم به اعليحضرت نشان دادم که اگر من گستاخي مي کنم يک علت واقعي دارد و آن چيزي که مي گويم مي دانم که چه مي گويم و همين مسئله باعث شد که اطمينان اعليحضرت به من چند برابر شد. ديگر فهميدند که من با چنگ و دندان از منافع ايران دفاع مي کنم.
اين مثالي بود که چه جوري کشور فرانسه ازطريق روابط سياسي مي خواست فشار بگذارد که اين قرارداد را زودتر به نتيجه برساند. آلماني ها اين کار را اين جوري نمي کردند، با يک راه هاي ديگري مي کردند، خيلي ظريف تر و خيلي فشار کمتر. امريکائي ها يک جور ديگر مي کردند. امريکائي ها علاوه بر فشار سياسي عواملي داشتند که آن عوامل را به جان اعليحضرت مي انداختند تا کارشان درست شود.

دراينجا لازم مي دانم يک مطلب را روشن کنم، و آن اين است که اگر صحبت از خودم کردم براي اين بود که درآن صحنه ها بازيگر از سوي سازمان انرژي اتمي من بودم. ولي، دراصل، اين سازمان بود که به من امکان مي داد نقش خود را اين گونه بازي کنم. اگر در پشت سرمن همکاران صادق و درستکار و پُرتواني نداشتم، هرگز نمي توانستم درمقابل فشارها ايستادگي کنم و هرگز حرف من دررو مثبت و جالبي نمي داشت. همکارانم به من اطمينان داشتند و از من حمايت مي کردند. در واقع من به جاي اينکه منبع قدرتم را درجاي ديگري جستجو کنم و با عوامل متنفذ و با قدرت داد و ستد داشته باشم، بر روي همکارانم تکيه مي کردم. آنها هم از من الهام مي گرفتند و هم الهام بخش اصلي من بودند. آنها مي دانستند که من هيچ وقت هيچ امري را که خارج از عرف کار حرفه اي و منافع ايران و سازمان باشد به آنها تحميل نمي کنم. روي اين اصل با صميميت و پشتکار و درستي قابل ستايشي در پيشبرد امورسازمان مي کوشيدند و مرا اسير اين همکاري بي شائيه مي کردند. به عنوان مثال، درموردي که در بالا بحث بود، بايد بگويم که اين من نبودم که توانستم از فرانسوي ها آن امتيازات را بگيرم. عامل اصلي دراين داستان همکارم احمد ستوده نيا و همکاران او در معاونت نيروگاه هاي اتمي بودند، که طي دوسال با لياقت و صلاحيت تمام با فرانسوي ها مذاکره کردند تا بالاخره به من اين امکان را دادند که در حضور اعليحضرت بتوانم بگويم که چه امتيازاتي از فرانسوي ها گرفتيم. اعتبار و افتخار اين داستان بيشتر به احمد ستوده نيا و همکاران او برمي گردد که مثل کوه درپشت من ايستادند و به کارسازمان انرژي اتمي اعتبار و مقبوليت دادند.

"اوروِديف" ومساله انتقال تکنولوژي هسته اي

دربخش يکم راجع به مشارکت ايران در مؤسسه "اوروديف" گفتگو داشتيم. آيا در اين مورد مشکلي وجود نداشت.

درباره "اوروديف"، در داخل اين موسسه مشکلي نداشتيم و کارها به خوبي پيش مي رفت. ولي بر سر موضوعي که به "اوروديف" مربوط مي شد با وزارت امورخارجه فرانسه مشکلات بزرگ داشتيم. شرکت چند کشور در طرحي به اين عظمت و با اين حساسيت طبيعتاًمسايل بسيار بغرنجي ايجاد مي کرد. براي حّل اين مسايل وزارت امورخارجه فرانسه طرح موافقت نامه چند جانبه اي را تهيه کرد و بين کشورهائي که در "اوروديف" شريک بودند (ايتاليا، اسپانيا، بلژيک، ايران و فرانسه) به بحث گذاشت. اين طرح کليه مسايل سياسي، تکنولوژيک، مالي و حقوقي مربوط به اين مشارکت را در بر مي گرفت و خيلي وسيع و طولاني بود. بعد از اينکه بخش اعظم مواد اين موافقت نامه مورد موافقت قرار گرفت، من از جانب ايران مطلبي را مطرح کردم که پاسخ به آن آسان نبود و موجب شد که مذاکرات به نتيجه نرسد. هرسال چندبار تشکيل جلسه مي داديم و در پي راه حل مي گشتيم، بدون نتيجه. مسئله اي که من مطرح کردم طغياني بود عليه آنچه که درآن زمان، پس از تحولات مختلف امور مربوط به جلوگيري از اشاعه سلاح هاي اتمي، به نام «نظام منع گسترش سلاح هاي اتمي» non- proliferation regime) (the nuclear (31) . ناميده مي شد درمورد اين نظام گفتني بسيار است و بعدا اگر فرصت بود لازم است دراين باره صحبت شود. دراينجا به طور خلاصه بايد عرض کنم که اين نظام عبارت از مجموع تضييقاتي بود که کشورهاي داراي سلاح اتمي به رهبري امريکا برساير کشورها تحميل مي کردند. فلسفه اين کشورها اين بود که کشورهائي که داراي سلاح اتمي نيستند و مي خواهند از اتم براي توليد نيرو و ساير مصارف غيرنظامي استفاده کنند بايد محدوديت هائي را که اهم آن اينست که به تکنولوژي هائي که آنها را تکنولوژي هاي حساس(sensitive technologies) مي نامند دست نيابند. شکي نيست که اين محدوديت ها کشورهائي مانند ايران را از لحاظ اقتصادي در شرايط نابرابري نسبت به کشورهاي دارنده آن تکنولوژي ها قرار مي داد. در واقع کشورهاي داراي اين تکنولوژي ها شرايط را طوري تعيين کرده بودند که از اشاعه سلاح هاي اتمي جلوگيري کنند، ولي تاوان (cost) اقتصادي آن را کشورهاي فاقد سلاح هاي اتمي بايد مي پرداختند. در قبال اين جبهه گيري هاي کشورهاي دارنده سلاح اتمي، موضع ايران اين بود که «نظام عدم گسترش سلاح هاي اتمي» اگر هزينه اي بايد داشته باشد- که داشت- اين هزينه را لزوماً بايد کشورهاي دارنده تکنولوژي نظامي بپردازند، چون مي خواهند امتياز خود را حفظ کنند. اين موضع البته يک موضع "اکادميک" بود، به اين معني که عدم توازن قدرت آن چنان بود که اين حرف ما را کسي حاضر نبود بشنود. درعمل ما دراين موضع تخفيفي قائل مي شديم و مي گفتيم که حداقل هزينه مورد نظر بين دوطرف تقسيم شود. تازه اين هم به صورت رسمي عملي نبود و آنها زير بار نمي رفتند. بنابراين ما ديگر چاره اي نداشتيم جز اينکه از اين موضع خود فقط به عنوان يک موضعگيري براي "چانه زدن" ( bargaining position) استفاده کنيم، يعني سعي کنيم درخارج از محور اين درگيري امتيازاتي از نوع ديگر به دست آوريم.

معمولا مسئله انتقال تکنولوژي و مواد اتمي بين دوکشور مطرح مي شد، کشوردهنده و کشورگيرنده. درموردي که ما با آن روبرو بوديم براي اولين بار نه تنها مسئله بين چند کشور مطرح بود، بلکه مسئله کشور دهنده و کشورگيرنده هم ديگر مطرح نبود. اين بحث بر سر يک شرکت صنعتي بود که در فرانسه به ثبت رسيده بود. در واقع دهنده تکنولوژي و گيرنده تکنولوژي رسماً يک کشور، يعني فرانسه، بود، ولي درعمل مسئله بغرنج تر از اين بود و اين وضع براي اوّلين بار در جهان پيش آمده بود. مطالعات تکنولوژيکي لازم براي ساختن کارخانه "اوروديف" به وسيله يک موسسه دولتي فرانسه که ازموسسات تابع کميسارياي انرژي اتمي آن کشور بود انجام مي شد و هزينه آن را شرکت "اوروديف" مي پرداخت (يا به طور مستقيم يا غيرمستقيم). دربين کشورهائي که در"اوروديف" سهم داشتند، فرانسه داراي سلاح هسته اي بود و مي توانست از اين توسعه وسيع تکنولوژي استفاده کند (براساس ضوابط رژيم عدم گسترش سلاح هاي اتمي)، حال اينکه ساير کشورهاي شريک نمي توانستند استفاده کنند. درمورد اين مثال به خصوص، يعني موسسه "اوروديف"، مسئله طوري مطرح مي شد که مچ کشورهاي دارنده تکنولوژي باز مي شد. مسئله اي که من مطرح کردم، و عرض کردم به صورت طغياني بود عليه وضع موجود، اين بود که به طور طبيعي در يکي از مواد طرح موافقت نامه چند جانبه آمده بود که کشورهائي که سلاح اتمي ندارند نمي توانند به تکنولوژي خاصي که براي ساختن کارخانه "اوروديف" تعبيه شده است دسترسي داشته باشند. من موضع ايران را به اين نحو مطرح مي کردم که حقوق و امتيازات و تعهدات سهام داران يک شرکت که جنبه بازرگاني دارد در اساسنامه شرکت تعیین شده است و درآنجا تفاوتي بين سهام چه متعلق به فرانسه باشند يا کشوري ديگر وجود ندارد. حال اگر به دلايل بين المللي و براي رعايت «رژيم عدم گسترش سلاح هاي اتمي» کشورهاي فاقد تکنولوژي اتمي نظامي نبايد از اين تکنولوژي استفاده کنند، اين امري است که آنرا مي پذيريم، ولي براي اينکه بين شرکاء شرکت تبعيض اقتصادي غير قابل توجيهي وجود نداشته باشد، لازم است که فرانسه هم تعهد کند که نه از تکنولوژي تعبيه شده براي اين کارخانه استفاده کند و نه از موادي که از اين کارخانه بدست مي آيد استفاده نظامي بکند. البته فرانسوي ها از اين مسئله خيلي ناراحت بودند و خارج از جلسات وزارت خارجه، که گاهي مذاکرات درآن با لحن بسيار تندي انجام مي گرفت، بامن مذاکرات مفصل داشتند که براي موضوع راه حلي پيدا کنند. از سوي ديگر من به خوبي از همان ابتدا مي دانستم که پذيرفتن نظرات من به وسيله فرانسوي ها امري غير ممکن بود، چون با پذيرفتن اين نظرات "دُگم" کشورهاي دارنده سلاح اتمي درهم شکسته مي شد و ساختي که بعد ازسال ها زحمت براي «رژيم عدم گسترش سلاح هاي اتمي» پرداخته بودند درهم مي ريخت. هدف نهائي من از پيش کشيدن اين بحث چند نکته بود که به آنها اشاره مي کنم:

اولا، به طور کلي درهرمورد که فرصت دست مي داد سعي ما براين بود که دست بر روي ماهيت يکجانبه «رژيم عدم گسترش سلاح هاي اتمي» بگذاريم و نشان دهيم که اين ماهيت يکجانبه در روابط بين المللي اختلال ايجاد مي کند و به روابط بين المللي منصفانه و بارور در زمينه انرژي اتمي لطمه مي زند.

ثانيا، باتوجه به مقاومتي که دربرابر امريکائي ها در زمينه موافقت نامه دوجانبه نشان مي داديم (32)، عدم سخت گيري دربرابر فرانسه، که حالا ديگر طرف اصلي ما در زمينه انرژي اتمي بود، مي توانست تعبيرهاي نابجائي را در اذهان و مخصوصاًدر ذهن امريکائي ها القاء کند و ما بايد نشان مي داديم که درباره موارد مشابه طرف ما هرکه باشد به يک نحو عمل مي کنيم و درموضع گيري هاي ما يکپارچگي و تداوم (consistency) وجود دارد.

ثالثا، سعي من اين بود که در قبال چشم پوشي از تقاضاي خود امتيازات ديگري از فرانسوي ها بگيرم، هم درساير مواد اين موافقت نامه چند جانبه و هم درخارج از کادر اين موافقت نامه (يعني درساير داد و ستدها و در روابط پيچيده اي که با آنها داشتيم).
و بالاخره مي خواستم به سايرشرکاي موسسه (ايتاليا، اسپانيا و بلژيک) نشان دهم که اگر چه ما درنحوه شريک شدنمان دراين شرکت با فرانسه همکاسه هستيم، ولي اين هم کاسه بودن مانع از اين نمي شود که رأي و نظر مستقل خودمان را اعمال کنيم و از منافع همه شرکاء در مقابل فرانسه دفاع کنيم.

درهرصورت بعد از نزديک سه سال رفت و آمد وکشمکش و گفتگو موفق شدم امتيازاتي از فرانسوي ها بگيرم و به تدريج متن تقريبا نهائي موافقت نامه آماده شد. ولي ديگر نمي دانم بر سر آن چه آمد. يعني تا آنجا که به خاطر دارم تا موقعي که من مسئول سازمان انرژي اتمي بودم موافقت نامه امضاء نشده بود. چون متن آن مي بايست درايران براي بررسي وزارت امور اقتصادي و دارائي و وزارت امورخارجه فرستاده مي شد و اين خود مقداري زمان مي گرفت و من ديگر به خاطرم نيست که چه شد. مطمئنا موافقت نامه امضاء شده است، چون بدون آن کارها معوق مي ماند. ولي درچه زماني و به چه ترتيبي، نمي دانم. لازم است اضافه کنم که موقعيت محکم و مستقل ايران در موسسه "اوروديف" موجب شده بود که ايران در کشمکش هاي بين شريک هاي اروپائي "اوروديف" و فرانسوي ها، که ميزان آن کم هم نبود، نقش ميانجي و داور پيدا کند. مخصوصا ايتاليا با فرانسوي ها مشکلات زيادي داشت و نمايندگان ايتاليا در"اوروديف" از من مي خواستندکه بين آنها و فرانسويان نقش ميانجي داشته باشم و من با هر دو طرف مذاکره مي کردم و مسئله را به نحوي حل مي کرديم. بايد اضافه کنم که فرانسوي ها هم از اين موضوع ناراحت نبودند، چون نقش ايران نرمش بيشتري به چرخش کارها مي داد.

خواست هاي امريکا و واکنش شاه

گفتيد امريکائي ها کساني را به جان اعليحضرت مي انداختند؟ مثل کي؟

مثل بعضي از کساني که در دولت بودند يا به نحوي صاحب نفوذ بودند. البته نمي گويم اينها از عوامل امريکا بودند، يا از منافع امريکا دفاع مي کردند. حتما آنها هم دلايلي از لحاظ منافع ملي براي رفتار خود داشتند که با طرز فکر من منافات داشت. اينها کساني بودند که گفتگو داشتند با امريکائي ها. مثلاً ايران يک کميسيون مشترک همکاري هاي اقتصادي با امريکا داشت که من هم عضو آن بودم. هربار اين کميسيون تشکيلميشد صورت جلسه اي تهيه مي شد که درآن آمده بود که در قالب اين همکاري ها ايران از امريکا 8 نيروگاه اتمي خواهد خريد، حال اينکه ما چنين برنامه اي نداشتيم. در هر صورت موافقت نامه دوجانبه براي همکاري ايران و امريکا هنوز آماده نشده بود و بالاخره من که عضو کميسيون بودم اين موضوع را تاييد نکرده بودم. رؤساي کميسيون خودشان مي نشستند و مي نوشتند. وقتي جلسات کميسيون تشکيل مي شد اين مطلب را به بحث نمي گذاشتند.

رياست اين کميسيون ها با کي بود؟

رياستش از طرف ايران با هوشنگ انصاري و از طرف امريکا با هنري کيسينجر بود. اين نشان مي دهد که يک فشار عجيب و غريبي بود. مگر ايران يکدفعه 8 تا نيروگاه از امريکا می تواند بخرد؟ ازآمريکا يکيش را نمي توانست بخرد. آخر 8 تا خيلي زياد است. خوب اين را مي گذاشتند. اين بالاخره توي اسناد روابط دو کشور مي آمد. اين فشار سياسي عجيبي بود. بعد سناتورها مي آمدند اعليحضرت را مي ديدند. مرتب نماينده رئيس جمهور امريکا مي آمد اعليحضرت را مي ديد. فشار مي گذاشتند که اگر اين برنامه قرار است عملي شود پس موافقت نامه دوجانبه هم بايد آماده و امضاء شود. امريکائي ها با اطميناني که به خودشان داشتند به نحو بارز و بدون پرده پوشي فشار مي آوردند. آنها فکر مي کردند که ما بطور عادي بايد حرف هاي آنها را گوش کنيم و بپذيريم. درفشارشان لحني آمرانه وجود داشت و همين امر باعث طغيان من مي شد. البته اگر من برصورت جلسه هاي آن کميسيون همکاري اعتراض نمي کردم علتش اين بود که مي دانستم نه انصاري و نه کيسينجر به اين موضوع تسلط ندارند و هرکدام بيشتر براي ايجاد اتمسفر و هدف هاي سياسي اين کار را مي کنند. درثاني، از خودم مطمئن بودم که زير بار نخواهم رفت. آن صورت جلسه ها براي من تکليفي ايجاد نمي کرد. اعليحضرت هم اين امر را حتماً به عنوان يک بازي سياسي تلقي مي کردند و آن را جدّي نمي گرفتند.

در ارتباط با اين فشارها اعليحضرت چگونه با شما رفتار مي کردند؟

هميشه پشتيباني مي کردند.

موارد خاصي هست که مطرح کنيد؟

بله، مثلا يکي ازموارد اين بود که جرالد فورد رئيس جمهور وقت امريکا يک روز چند نفر از نمايندگان سرشناس کنگره امريکا را فرستاد پهلوي اعليحضرت با يک نامه که درآن از اعليحضرت خواسته بود که هرچه زودتر کاري بکنند که موافقت نامه دوجانبه بين امريکا و ايران امضاء بشود و داد و ستدهاي اتمي برقرار بشود و ايران از امريکا نيروگاه بخرد. بعد از آنکه اعليحضرت نمايندگان کنگره امريکا را ديدند و آنها رفتند، اعليحضرت مرا خواستند و نامه جرالد فورد را به من دادند و فرمودند بخوان. خواندم. گفتند جوابش چيست. گفتم اصلا جوابش منفي است. ما با اينها مشکل داريم، تا مشکل حل نشود راهي نيست. فرمودند پس برو و جواب نامه را تهيه کن. من رفتم جوابي را که مي خواستم بدهم به انگليسي نوشتم. رفتم اين نامه را دادم به همايون بهادري که معاون وزارت دربار بود. گفتم آقا من اينها را مي خواهم بگويم. شما متن انگليسي مرا از لحاظ سبک و عرف مکاتبات اعليحضرت با سران کشورها تنظيم بکنيد. او فوري نشست و نامه را درست کرد و ماشين کرد. من بردم حضور اعليحضرت و في المجلس امضاء کردند. جواب تهيه شده درقالبي مودبانه و دوستانه اين بود که ما مشکلات داريم. تا اينها انجام نشود و عوامل لازم تامين نشود همکاري نمي توانيم باهم داشته باشيم. خيلي مايليم همکاري بکنيم. براي ما امريکا مملکت بزرگي است. براي ما امريکا خيلي مهم است، و اينها... ولي همکاري بين دوکشور دراين زمينه حياتي و بغرنج بايد بر روي موازين درست باشد و ما سعي خواهيم کرد که براين اساس موافقتنامه را تهيه کنيم.

مخاطب اين نامه کي بود؟

جرالد فورد. اصلا اعليحضرت يک کلمه با من چانه نزدند و نامه را امضاء کردند. و اين حمايت اعليحضرت خيلي مهم بود. يعني به من اجازه مي داد که نه تنها درمقابل امريکا، بلکه در مقابل همه محکم ايستادگي کنم. نشانه بارز حمايت اعليحضرت از من اين است که موافقت نامه دوجانبه با امريکا هيچ وقت آماده نشد تا به امضاء برسد. دليلش هم بطور خلاصه اين بود که امريکا دراين موافقت نامه شرايطي مي گذاشت که براي ما قابل قبول نبود.

نقش رژيم منع گسترش سلاح هاي هسته اي

چه شرايطي ؟

آمريکا، بعد از انفجار اتمي هند، سياست تازه اي در زمينه انرژي اتمي پيشگرفت. اين سياست جديد کم کم شکل گرفت ونهايتا به صورت يک قانون درآمدکه درسال 1978درکنگره تصويب شد. آرشيتکت اصلي آن قانون شخصي بودبه نام"جوزف ناي"(Joseph Nye) . اودرهاروارد بود. اين قانون"The Nuclear Non- Proliferation Act of 1978 ناميده شد. ما با "جوزف ناي" جلسات طولاني داشتيم. دراينجا لازم مي دانم مقدمتاً توضيحي بدهم که چرا نقش امريکا اين قدر مهم بود. بعد از پايان جنگ دوّم جهاني و آگاهي کشورهاي مختلف از وجود تکنولوژي اتمي، اين باور در دنيا مستقر شد که انرژي آينده دنيا انرژي اتمي است و اغلب کشورها، هريک به فراخور حال و اوضاعش، پي اين داستان را گرفتند. درهريک از اين کشورها ارگاني براي تحقيق و توسعه در زمينه انرژي اتمي ايجاد شد. چون درآن موقع اين تکنولوژي در دنياي غرب در انحصار امريکا بود- البته انگلستان هم چون درزمان جنگ با امريکا همکاري داشت تا حدّي به اين تکنولوژي دست يافته بود- همه کشورها سعي کردند که به نحوي عوامل اين تکنولوژي را از امريکا بگيرند و درکشور خود پياده کنند. آمريکا درآن موقع تنها کشوري بود که سلاح اتمي داشت و اين نظر در امريکا رشد کرد که بايد به هرترتيبي شده انحصار داشتن سلاح اتمي دردست آنها بماند. بعد از چند سال شوروي به تکنولوژي سلاح اتمي دست يافت و انحصار امريکا شکسته شد، ولي امريکائي ها همچنان برتري خود را حفظ کردند. بعد از چند سال انگلستان و بعد فرانسه و بعد چين به اين تکنولوژي دست يافتند و صورت مسئله درجهان تغيير کرد.

درطي اين زمان تکنولوژي انرژي اتمي براي توليد نيرو در امريکا و با فاصله کمي درانگلستان و فرانسه رشد کرد و اوّلين نيروگاه هاي اتمي دراين سه کشور ساخته شدند. همزمان، تکنولوژي نظامي در امريکا تحولي شديد پيدا کرد. بدين معني که ديگر مسئله تنها ساختن سلاح هاي اتمي نبود، بلکه امريکا يک برنامه وسيع براي ساختن زيردريائي هاي اتمي، يعني زيردريائي هائي که با نيروي اتمي کار مي کنند، اجرا کرد. امتياز اتم براي زيردريائي دراين است که مسئله سوختگيري هاي پي درپي را حذف مي کند و بنابراين به زيردريائي ها حيطه عمل بسيار وسيع و استقلال عمل خيلي زياد مي دهد.

اگر اين مسئله را ذکر کردم براي اين است که اين موضوع درتحول تکنولوژي گرفتن برق از اتم نقشي حياتي بازي کرد. وقتي صنايع امريکا پي تکنولوژي توليدبرق از اتم رفتند، متوجه شدند که تکنولوژي آماده شده براي زيردريائي هاي اتمي مي تواند پايه اي بسيار قوي براي اين امر باشد. موتور زيردريائي هاي اتمي يک راکتور اتمي است که به دلايلي که ازبحث ماخارج است از آب سبک- يعني آب عادي- واورانيوم غني شده براي ساختن آن استفاده مي کنند. بدين ترتيب تکنولوژي راکتورهاي آب سبک و مخصوصا راکتورهاي آب سبک تحت فشار(pressurized water reactor) آماده شد. صنايع آمريکا، که به اين تکنولوژي دست يافته بودند، آن را بعدا به تدريج تکميل کردند و براي توليد برق از اين تکنولوژي استفاده کردند. بدين ترتيب تمام برنامه توليد برق اتمي در آمريکا براساس اين تکنولوژي (راکتور آب سبک) ريخته شد و تا امروز ادامه دارد. سوخت اين راکتورها اورانيوم غني شده است (درحدو3 درصد).

آمريکا براي توسعه صنايع نظامي خود- هم ساختن سلاح اتمي و هم ساختن زير دريائي اتمي- احتياج به تاسيسات عظيمي براي غني کردن اورانيوم داشت و اين تاسيسات را خيلي زود براساس تکنولوژي که در زمان جنگ براي ساختن بمب اتمي ايجاد شده بود فراهم ساخت و بدين ترتيب تنها کشوري بود که مي توانست مقادير بسيار زيادي اورانيوم غني شده توليد کند و اين هم در ابتدا تا سال ها در انحصار آمريکا بود.
دراروپا وضع متفاوت بود. هم تکنولوژي راکتورهاي آب سبک در اروپا وجود نداشت و هم امکان توليد اورانيوم غني شده براي سوخت اين راکتورها دراروپا نبود. بنابراين انگلستان و فرانسه به دنبال يک تکنولوژي ديگر رفتند که درآن بجاي اورانيوم غني شده از اورانيوم طبيعي استفاده مي کردند و به جاي آب سبک، گرافيت و گازکربنيک به کار مي بردند و بدين ترتيب تکنولوژي راکتورهاي گرافيت و گاز دراين دو کشور توسعه يافت و براي ساختن نيروگاه هاي اتمي به کار گرفته شد. بعد از چندسال فرانسه دريافت که اين تکنولوژي به دلايل مختلف نمي تواند از سطح بهره دهي تکنولوژي آب سبک برخوردار باشد و از لحاظ اقتصادي هم قابل رقابت با تکنولوژي آمريکائي ها نيست. فرانسوي ها، پس از اينکه چندين نيروگاه از نوع گرافيت- گاز در فرانسه به کار انداختند، برنامه خود را عوض کردند و از نيمه دوّم دهه 1960 پي تکنولوژي آب سبک از نوع PWR رفتند، و چون اين تکنولوژي در آمريکا دراختيار وستينگهاوس (Westinghouse) بود کمپاني فرانسوي فراماتوم (Framatome)، يک قرارداد (ليسانس) با آن موسسه امضاء کرد که آن تکنولوژي را درفرانسه پياده کند. با پيشرفتي که فرانسه در زمينه اتمي داشت، فراماتوم خيلي زود براين تکنولوژي مسلط شد و صنعت پُرتواني براي ساختن نيروگاه هاي اتمي ايجاد کرد و به قرارداد وستينگهاوس خاتمه داد. کمپاني فراماتوم مسلّما امروز پُرتجربه ترين سازنده نيروگاه اتمي در دنيا است و تاکنون بيش از70 واحد نيروگاه اتمي درفرانسه و کشورهاي ديگر ساخته و به کار انداخته است، که همگي بدون هيچ نوع گرفتاري کار مي کنند.

براي تهيه سوخت اين نيروگاه ها فرانسه در ابتدا مجبور بود که اورانيوم غني شده را از آمريکا بخرد. درآن زمان فرانسه تاسيساتي براي غني کردن اورانيوم داشت، ولي اين تاسيسات جنبه نظامي داشت و گنجايش آن درحدي بود که نيازهاي نظامي را تامين کند. وابستگي به آمريکا در زمينه سوخت اتمي براي فرانسه، که هدف نهائي اش استقلال و خودکفائي در زمينه انرژي بود، ناراحت کننده بود و فرانسوي ها تصميم گرفتند که تاسيسات بسيار عظيمي براي غني کردن اورانيوم براي مصارف غيرنظامي ايجاد کنند. درآن زمان کشورهاي ديگر اروپا هم به تدريج برنامه هائي در زمينه انرژي اتمي اجرا مي کردند و در فکر توسعه آن بودند و آنها هم به اورانيوم غني شده احتياج داشتند. بنابراين يک کمپاني بزرگ به نام "اُروديف" (Eurodif) تحت لواي فرانسه و با شرکت ايتاليا و اسپانيا و بلژيک براي غني کردن اورانيوم تشکيل شد و بلافاصله کار ساختمان تاسيسات کارخانه غني کردن اورانيوم در فرانسه شروع شد. کمي بعد، ايران هم به اين گروه پيوست که شرح آن را قبلا داده ام. اين کارخانه عظيم ترين و پُرتوان ترين کارخانه غني کردن اورانيوم درجهان بود و هنوز هم هست.
ناگفته نماند که سرعت پيشرفت فرانسه درزمينه ساختن نيروگاه هاي اتمي از نوع آب سبک تا حد زيادي زائيده اين امر بود که فرانسه نيز مانند آمريکا يک برنامه کامل براي ساختن زيردريائي هاي اتمي اجرا مي کرد که تکنولوژي آن تماما در فرانسه ايجاد شده بود. با زيربناي تحقيقاتي و فني که براي ساختن زيردريائي هاي اتمي ايجاد شده بود، فرانسه توانست خيلي زود برتکنولوژي مشابه نيروگاه هاي اتمي از نوع آب سبک مسلط شود.

انگلستان، که بعد از جنگ موقعيت خوبي داشت، به علت عدم تحرک و بينش لازم به تدريج از قافله عقب ماند. همان طور که گفته شد، دراين کشور نيروگاه هائي از نوع گرافيت- گاز ساخته شد که هنوز هم کار مي کنند، ولي بعد به تدريج معلوم شد که اين تکنولوژي امکانات لازم رابراي تحول به سوي بهره دهي بالاتر ندارد. به تدريج انگليسي ها نيز، ولي خيلي دير، به اين نتيجه رسيدند که بايد پي تکنولوژي آب سبک بروند و دراين موقع بود که مذاکراتي بين ايران و انگلستان شروع شد که شرح آنرا بعدا خواهم داد.

کانادا نيز که در زمان جنگ مشارکت کوچکي در فعاليت هاي اتمي داشت نيروي خود را صرف ايجاد تکنولوژي راکتورهاي آب سنگين کرد، و بنابراين، بعد از جنگ، توسعه اين تکنولوژي را ادامه داد و چندين نيروگاه از نوع آب سنگين ساخت و به کار انداخت که هنوز هم کار مي کنند. اين نوع راکتور را کانادائي ها به بعضي کشورهاي ديگر، از جمله هندوستان و پاکستان، صادر کردند، که اين امر پايه اي براي توسعه تکنولوژي اتمي مخصوصا در هندوستان شد.

وضع دوکشور آلمان و ژاپن هم جالب است. اين دو کشور، که به علّت مغلوب شدن درجنگ دوّم جهاني تا مدتي از فعاليت هاي اتمي محروم بودند، به تدريج برنامه هائي تحت لواي امريکا شروع کردند، و چون هر دو کشور پايه صنعتي و فني قوي داشتند خيلي زود توانستند با بهره گيري از تجربيات صنعتي امريکا صنايع اتمي پُرتواني را درکشورشان ايجاد کنند. بنابراين هردو اين کشورها تکنولوژي راکتورهاي آب سبک را گرفتند و امروز همه نيروگاه هاي اتمي اين دوکشور از همين نوع هستند. آلمان که قدرت علمي و صنعتي بيتشري از ژاپن آن روز داشت زودتر موفق شد و آلماني ها توانستند نيروگاه هاي پرتوان و تکامل يافته اي بسازند و به کار اندازند. آلماني ها، که در بازار بين المللي به علّت قدرت صنايع خود و نيز کيفيت بالاي توليداتشان از مقبوليت و"پرستيژ"خاصي برخوردار بودند، توانستند در بازار بين المللي رخنه کنند و نيروگاه هائي صادرکنند. ولي ژاپني ها هيچ وقت نتوانستند به بازارهاي بين المللي دراين زمينه راه پيدا کنند. کشورهاي ديگري که از همان ابتدا برنامه هاي اتمي داشتند و موفقيت هائي بدست آوردند، عبارتند از سوئد، سويس، بلژيک، اسپانيا. درکشورهاي درحال رشد هم هندوستان، کره جنوبي، تايوان، آرژانتين، برزيل، افريقاي جنوبي و ايران پي برنامه هاي اتمي رفتند، ولي امروز موفق تر از همه کره جنوبي و تايوان هستند و تاحدّي هم هندوستان. درکشورهاي آرژانتين، برزيل، افريقاي جنوبي و ايران به علت عدم ثبات سياسي موفقيت هائي بدست نيامد.

همان طور که ديديم همه کشورها در ابتدا به آمريکا احتياج داشتند. هم براي گرفتن تکنولوژي و هم براي گرفتن تجهيزات نيروگاه ها و سوخت اتمي. آمريکا که با اين وضع روبرو شده بود از همان ابتدا شرايطي براي همکاري خود با کشورهاي ديگر گذاشت و يک فرمول موافقت نامه دوجانبه درست کردکه همه کشورها مجبور بودند آن را امضاء کنند تا بتوانند با امريکا داد و ستد داشته باشند. فرمول اين موافقت نامه ها، که معمولا متاثر از قوانين آمريکا و سياست هاي آمريکا بود، برحسب تغييراتي که در اين قوانين يا درسياست آمريکا ايجاد مي شد تغيير مي يافت. آمريکا نگران اين بود که کشورهاي ديگر از طريق روابط اتمي خود با آمريکا به تکنولوژي ساختن سلاح هاي اتمي راه پيدا کنند و شرايطي هم که در موافقت نامه گنجانده مي شد تابع اين نگراني بود. البته طبيعي است، که علاوه برموضوع جلوگيري از اشاعه سلاح هاي اتمي، امريکا سعي مي کرد از تحميل اين شرايط به طور غيرمستقيم استفاده اقتصادي هم بکند. اين نوع موافقت نامه دو جانبه بعدا به صورت عرف معمول روابط هسته اي بين کشورها درآمد و همه کشورهاي صادرکننده تکنولوژي و مواد اتمي با کشورطرف خود امضاء اين موافقت نامه ها را شرط لازم براي هرنوع دادوستد اتمي مي دانستند.
به تدريج که بعضي از کشورها به تکنولوژي ساختن سلاح هاي اتمي دست مي يافتند، نگراني آمريکا بيشتر مي شد و شرايط را سخت تر مي کرد. وقتي که در اوايل سال 1974 اوّلين انفجار اتمي هندوستان انجام گرفت، عکس العمل شديدي درامريکا ايجاد شد و دولت امريکا فرمول موافقت نامه ها را سخت تر کرد. در ابتدا، کشورهاي دريافت کننده تکنولوژي فرمول موافقت نامه هاي امريکا را به آساني مي پذيرفتند، زيرا خيلي زياد دست و پا گير نبود. تعداد زيادي از کشورها با آمريکا موافقتنامه امضاء کردند. يک گروه کشورهاي ديگر، که ديرتر وارد گود شدند، از جمله ايران، يوگسلاوي و تعدادي کشورهاي ديگر، وقتي امضاء موافقت نامه برايشان مطرح شد که آمريکا فرمول موافقت نامه را بسيار سخت تر کرده بود. ولي چون درآن موقع در آمريکا قانون تازه اي در دست تدوين بود (همان قانون عدم گسترش سلاح هاي اتمي سال 1978(The Nuclear Non- Proliferation Act of78) که اين فرمول تازه هنوز تجربي بود، و امريکائي ها فرمول نهائي براي اين موافقت نامه ها نداشتند، در مذاکراتشان بسيار محتاط بودند.

ايران در برابر امريکا

برحسب اتفاق وقتي برنامه هاي اتمي ايران مطرح شد وضع در امريکا به نحوي بود که پيش ازاين تشريح کردم. کشورهاي ديگري هم بودند که قصد امضاء موافقت نامه با امريکا را داشتند، ولي آنها هم سردرگم بودند که چگونه رفتار کنند. مقاومت سرسختانه ايران دراين زمينه و نرفتن زيربار شرايط ناگواري که آمريکائي ها مي خواستند تحميل کنند، موجب شد که کشورهاي ديگر هم زير بار نروند. بدين ترتيب ايران به طور اتفاقي بازيگر اصلي صحنه شد و در موضع مقدم جبهه مخالفت قرار گرفت. کشورهاي ديگر موضوع مذاکرات ما را با آمريکائي ها از نزديک تعقيب مي کردند و همه ما را دراين ايستادگي تشويق مي کردند. بنابراين، موضوع مذاکرات ايران و امريکا يک جنبه بين المللي به خود گرفت و حتي کشورهاي صنعتي بزرگ مثل فرانسه و آلمان نظر خود را به اين موضوع معطوف کرده بودند. البتّه نه براي خودشان. چون آنها ديگر جزء کشورهاي صادرکننده اتمي بودند. ولي موضوع براي آنها از دو لحاظ اهميت زياد داشت. يکي اينکه ببينند خودشان درموافقت نامه هائي که با کشورهاي ديگر امضاء مي کنند تا چه حد مي توانند سخت گيري کنند. ديگر اينکه چون آمريکا رقيب تجارتي آنها بود، درگير شدن آمريکا با اين نوع مسايل به نفع آنها تمام مي شد.

آمريکا که مي ديديد ايران راه را بر آنها سد کرده است سعي مي کرد ايران را به نحوي راضي کند که دست از مقاومت بردارد و موافقت نامه را بپذيرد. اين سعي در دو زمينه اعمال مي شد. يکي از طريق فشار سياسي، که قبلا به آن اشاره شد، و ديگر از طريق مذاکره با ما براي تعيين حد شرايط که به صورت قابل قبول درآيند. بايد متذکر شوم که اين حد شرايط مستقيما روي متن قانوني که در آمريکا براي عدم گسترش سلاح اتمي دردست مطالعه بود تاثير مي گذاشت. درطي مذاکرات طولاني با آمريکائي ها بالاخره ما موفق شديم به آنها بفهمانيم که شرايط آنها بسيار غيرمنطقي هستند و کشورهاي ديگر نمي توانند آنها را بپذيرند و درچند مورد مجبور شدند تخفيف بدهند. البتّه بايد بگويم که مذاکرات ما گاهي از حيطه دولت (قوه مجريه) امريکا فراتر مي رفت و به نمايندگان کنگره، مخصوصا سنا، مي رسيد. من بارها با نمايندگان کنگره که قانون عدم گسترش سلاح هاي اتمي را در دست مطالعه داشتند مذاکره کردم. بالاخره نظرات ما در متن نهائي قانون در بعضي موارد منظور شد. يادم هست که يک وقت يک سناتور آمريکائي به من گفت که بعضي از مواد اين قانون را بايد "ماده اعتماد" ناميد، چون آنها درنتيجه مذاکرات با شما تدوين شده اند.

من هنوز متوجه نشده ام که مشکل شما با آمريکا دقيقاً چه بود و چه شرايطي آنها داشتند که قبولش براي شما ممکن نبود؟

براي اينکه پاسخ من به اين سوال روشن باشد، لازم است که خيلي خلاصه و به طور شماتيک توضيحاتي در مورد سوخت اتمي بدهم.
وقتي مقداري سوخت تازه را که معمولا عبارت است از اورانيوم کم غني شده (درحدود 3 درصد) در داخل راکتور اتمي قرار مي دهند و نيروگاه را به کار مي اندازند و از آن انرژي به صورت برق مي گيرند، طبعا سوخت اتمي تحليل مي رود. بعد از مدّتي سوخت را بايد از راکتور خارج کرد و سوخت تازه وارد راکتور کرد. وقتي سوخت را از راکتور خارج مي کنند، علتش اين نيست که آن سوخت ديگر خاصيت سوختي ندارد و همه مواد سوختي آن از بين رفته است. اين امر به علل فني خاص انجام مي شود. يعني، به علل فني، قبل از اينکه مواد سوختي تمام شود بايد سوخت را از راکتور بيرون آورد. وقتي ميله هاي سوخت تحليل رفته از راکتور خارج مي شوند، باز درآن ها مقدار زيادي مواد سوختي قابل مصرف وجود دارد. از جمله مقداري اورانيوم غني شده (در اثر سوختن درجه غناي اورانيوم مقداري پائين مي آيد) درآن هست. مقداري هم پلوتونيوم، که آن هم سوخت اتمي است. در داخل سوخت، درنتيجه، فعل و انفعالات اتمي ايجاد شده است. اين پلوتونيوم احتمالا مي تواند تحت شرايطي درساختن سلاح اتمي به کار رود. بقيه هم مقداري مواد راديواکتيو است که آنرا مي توان به خاکستر تشبيه کرد. اين داستان به سوختن ناقص چوب بي شباهت نيست. وقتي شما مقدار زيادي چوب را آتش بزنيد و بسوزانيد و بعد از مدّت کمي آتش را خاموش کنيد، براي شما سه چيز باقي مي ماند. اوّل مقداري چوب که نسوخته است. بعد مقداري زغال خواهيد داشت که خود نوعي سوخت است، و بعد هم مقداري خاکستر.

از لحاظ اقتصاد نيروگاه، که در قيمت تمام شده کيلووات ساعت برق توليد شده خلاصه مي شود، مسئله وجود مقدار قابل ملاحظه اي اورانيوم غني شده و پلوتونيوم در سوخت اتمي مصرف شده اهميّت دارد. تا چه حد اهميّت دارد، اين مربوط به اين است که شما درچه زمان و درچه شرايطي مسئله را بررسي مي کنيد. اگر وضع منابع انرژي قابل دسترس طوري باشد که احساس کمبود بشود، اين موضوع اهميّت زياد دارد، چون وقتي کمبود منابع انرژي هست قيمت اين مواد بالا مي رود و آن مقدار سوخت که در سوخت اتمي مصرف شده باقي مانده است ارزش زيادي دارد و دراقتصاد انرژي اتمي نقش نسبتاً مهمي بازي مي کند. اگر احساس عمومي براين باشد که منابع انرژي در هرصورت آن قدر محدود نيستند، اين سوخت باقي مانده اهميتي ندارد و مي توان از ارزش اقتصادي آن صرف نظر کرد. درآن موقع که مسئله انرژي اتمي درايران مطرح بود ما درحالت اوّل قرارداشتيم، يعني مسئله استفاده مجدد از سوخت مصرف نشده در راکتورهاي اتمي اهميّت داشت و همه کشورها سعي مي کردند که از آن سوخت استفاده کنند. درشرايط امروز (يعني در دهه آخر قرن بيستم) ما درحالت دوّم قرار داريم و کمبود منابع انرژي فعلا مطرح نيست.
حال اگر برگرديم به سوال شما، بايد بگويم که بخش اساسي مشکلات ما با امريکا درمورد موافقتنامه دوجانبه بيشتر به اين موضوع استفاده از سوخت هاي مصرف نشده در راکتور مربوط مي شد. آمريکائي ها مي گفتند که اگر شما سوخت را از ما مي خريد، بعد از اينکه آن سوخت در راکتور کار کرد و مقداري از آن تحليل رفت، و وقتي بقيه آن از نيروگاه خارج مي شود، بقيه عملياتي که با آن سوخت مي شود بايد با موافقت آنها باشد. يعني ما ديگر بر سرنوشت آن سوخت حاکم نبوديم. مثلا نمي توانستيم آن را بدون موافقت امريکا به کشور ديگري بفروشيم. نمي توانستيم بدون موافقت امريکا مواد سوختي آن را از آن جدا کنيم. به علاوه حتي اگر سوخت را هم از امريکا نمي خريديم و از منبعي ديگر تامين مي کرديم، اگر اين سوخت در يک نيروگاه ساخت آمريکا مصرف مي شد، باز همان شرايطي که عرض کردم برآن حاکم مي شد. در واقع کشورهاي دارنده تکنولوژي هسته اي بدين ترتيب مي خواستند حاکميت خود را بر برنامه سوخت اتمي کشورهاي دريافت کننده تحميل کنند. بهانه ظاهري اين امر جلوگيري از اشاعه سلاح هاي اتمي بود، ولي ما شواهد متعددي داشتيم که نشانگر اين بودند که آنها دراين زمينه مقاصد سياسي و اقتصادي خود را ناديده نمي گيرند و اين مسئله را وسيله اي براي تامين اين مقاصد قرار مي دهند. ما مي دانستيم که در شرايط آن روز براي ما ميسر نبود که بر سرنوشت سوخت اتمي خود حاکميت کامل داشته باشيم و بدون هيچ قيد و بندي درمورد آن تصميم بگيريم. ولي درمورد امريکا عجله اي نداشتيم ، چون نيازهاي ما از طريق کشورهاي اروپائي تامين مي شد و نيز مي دانستيم که متن موافقت نامه دوجانبه هرچه باشد در غايت امر روابط ما با امريکا مشکل خواهد بود چون ارگان هاي مختلف آمريکا هميشه در اين زمينه همخواني نداشتند و يک پارچه نبودند.

ايران و انگلیس

آقاي دکتر اعتماد، من مي خواهم بعدا راجع به برداشت شما و دولت ايران از شرايط بين المللي انتقال تکنولوژي هسته اي از شما سوال کنم. اما پيش از آن، براي اينکه ارتباطات متقابل ايران روشن ترشود، شايد بد نباشد درباره ساير کشورها مختصرا گفتگوئي داشته باشیم. اجازه بدهيد از انگلستان شروع کنيم.

همان طور که گفتم، تکنولوژي هسته اي انگلستان بر پايه سيتسمي بودکه به درد کار ما نمي خورد و بعد معلوم شدکه خود انگلستان نيز درصدد تغيير آن است. به همين دليل موردي در روابط ما پيش آمد که بسيار جالب است و کمتر کسي هم از آن اطلاع دارد. درسال 1977 وزير انرژي انگلستان کسي بود به نام "توني بن" Benn) (Tony که از رهبران مشهور حزب کارگر انگلستان و در جناح چپ اين حزب بود. او يک مشاور علمي داشت که سياست هاي دراز مدّت انرژي انگلستان را تدوين مي کرد. با من دوست بود چون معاون رئيس ارگان انرژي اتمي انگلستان(UK Atomic Energy Authority) هم بود. او دانشمندي طراز اوّل بود و در انگليس احترام فوق العاده برايش قائل بودند.

اسمش يادتان است؟

اسمش والترمارشال (Walter Marshall) بود. بعدها لقب لرد گرفت. او گاهي به ايران مي آمد و يکديگر را مي ديديم و من هم وقتي به انگلستان مي رفتم او را مي ديدم. يک روزي آمد گفت ما به اين نتيجه رسيديم که تکنولوژي که داريم به درد نمي خورد و ما بايد آن را عوض بکنيم و برويم پي همان تکنولوژي که شما پي اش رفتيد، يعني تکنولوژي (PWR)، و ما بررسي هايمان را شروع کرده ايم که اوّلين نيروگاه اتمي ازنوع PWR را تا ده سال ديگر بسازيم. ما با انگلستان نمي توانستيم داد وستد اتمي داشته باشيم براي آنکه آنها تکنولوژي ديگري داشتند. ولي حالا ديدم صحنه دارد عوض مي شود و اينها دارند مي آيند توي ميدان تکنولوژی PWR . انگلستان هم از نظر اتمي قدرت مهمي بود. يعني تکنولوژي خيلي داشتند، منتها بي راهه رفته بودند. ولي توان علمي و فني آنها آن وقت خيلي خوب بود. من يک دفعه به سرم زد که از اين موقعيت استفاده کنم. دليل آن هم اين بود که من از وضع موجود اندکي بيم داشتم، بيم من اين بود که ما درست است با فرانسه و آلمان روابط وسيعي برقرارکرده ايم و کارهايمان خيلي هم خوب پيش مي رفت، ولي در هرصورت ميدان مانوور ما کمي تنگ بود. احساس مي کردم که ممکن است با امريکا به نتيجه نرسيم و نمي خواستم فقط درحيطه روابط با دو کشور فرانسه و آلمان محصور شويم. از طرف ديگر آلمان و فرانسه روز به روز به هم نزديک مي شدند و مي ترسيدم که آنها روزي ما را درمضيقه قراردهند. روز به روز من به اين نتيجه مي رسيدم که اگر يک روز اين دوکشور توافق هائي درمورد نحوه دادن تکنولوژي اتمي به ايران با هم بکنند و تضييقاتي ايجاد کنند به ما ضرر خواهد خورد. سعي من هميشه اين بود که يک راهي باز بکنم که اينها امکان اين مانور را نداشته باشند، هميشه از اين مي ترسيدم، براي اين که اگر آنها اين کار را مي کردند ما مجبور مي شديم بيافتيم توي دامن آمريکائي ها. هيچ چاره ديگري نداشتيم. امريکا هم مرتب فرانسه و آلمان را زير فشار مي گذاشت که در داد و ستد با ايران احتياط بيشتري بکنند. در هرصورت، وقتي والتر مارشال آن صحبت را با من کرد، احساس کردم که پنجره اي دارد باز مي شود و بايد از آن استفاده کرد.

اين چه سالي است؟

اين اوائل سال 77 بود. بعد او به انگلستان برگشت و بعد از دو سه روز فکر به او تلفن کردم که مي خواهم فوري او را ببينم و قرار گذاشتيم و من به ديدن او رفتم. گفتم يک روز صبح تا عصرت را آزاد بگذار من با تو کار دارم. مفصل با هم صحبت کرديم. به او گفتم شما مي خواهيد پي يک تکنولوژي ديگر برويد، که همان است که ما انتخاب کرده ايم. ولي شما اشکالات زياد داريد. چون رقيبان شما براين تکنولوژي تسلط دارند. به علاوه بازارداخلي تان تنگ است. براي اينکه يک تعداد نيروگاه با تکنولوژي قديمتان ساخته ايد که روي دستتان مانده. آنها را که نمي توانيد بريزيد دور. اضافه قدرتي که شما مي توانيد کم کم توي شبکه وارد بکنيد اين قدر زياد نيست که توسعه يک تکنولوژي را توجيه کند. بازار خارجي را امريکا و فرانسه و آلمان گرفته اند. شما چون از آنها عقبتريد نمي توانيد به اين زودي به اين بازار دست پيدا کنيد. دلايل مفصلي برايش آوردم که ثابت کنم که انگليس تنها اين کار را خيلي به سختي مي تواند بکند و موفق بشود، و حال اينکه اگر اين کار را بيايد با ايران بکند و يک همکاري وسيع و نزديک به صورت joint venture ايجاد کنيم، شانس موفقيت زياد است. انگليس و ايران اولا دو بازار است، خودش يک وسعت بيشتري به اين کار مي دهد. بعد تازه با تقسيم کردن کار بين انگليس و ايران ما مي توانيم روي بازارهاي ديگر برويم، از جمله در کشورهائي مثل هند و پاکستان، يا احياناً بعضي کشورهاي عربي. براي اينکه خيلي نرمش بيشتري ايجاد مي کند. اشکال انگليسي ها اين بود که بعضي جاها اصلا نمي توانستند راه پيدا کنند. گفت منظورت چيست. گفتم منظورم اين است که شما اصلا بيائيد از اول باما بنشينيد با هم بررسي کنيم ببينيم با هم چکار مي توانيم بکنيم. گفت خوب من بايد بروم به دولتم بگويم. بايد بروم مستقيم به نخست وزير بگويم، چون تونيبن، که وزير انرژي است، ممکن است به علل سياسي تمايلي نداشته باشد. رفت پهلوي کلهان (Callaghan) که نخست وزير انگلستان بود. کلهان روي موافق نشان داده بود، ولي گفته بود اين موضوع بايد کاملا محرمانه بماند، تا مقدمات کار فراهم شود. او گفته بود که بايد امتحان شود که آيا ايران حاضر است به طور جدّي پي اين کار برود. براي بررسي اين امر هم يکي از دوستان نزديک خود"لرد آلدينگ تون" (Lord Aldington) رامامورکرد که به ايران سفر کند و به نحوي موضوع را بررسي کند. لرد آلدينگ تون همراه دو يا سه نفرآمدند اعليحضرت راديدند. بامن صحبت کردند. نخستوزير را ديدند. بالاخره متقاعد شدند که بله يک چنين حرفي مطرح است و مي شود پياش رفت. خيلي زود داستان سرگرفت و من هم البته قبلاً موضوع را به اعليحضرت گزارش کرده بودم. يک روز حضورشان گفتم من اين چنين فکري به سرم زده است. فرمودند فکر خيلي خوبي کردي و به هيچ کس نگو. اصلا صدايش را درنياور. برو کارت را بکن.

يعني شما قبل از اينکه با شاه صحبت کنيد با مارشال صحبت کرده بوديد و ايشان آمدند به ايران؟

من وقتي با والتر مارشال صحبت کردم و او رفت و با نخست وزيرش صحبت کرد، هنوز اعليحضرت اطلاع نداشتند. ولي وقتي نشان تمايلي در انگلستان ظاهر شد و معلوم شد که نخست وزير انگلستان مي خواهد گروهي را بفرستد که در واقع يک نوع استمزاج باشد، مسئله را با اعليحضرت درميان گذاشتم، که اعليحضرت هم نظر مرا تاييد کردند. يک گروه درست کرديم. آنها هم يک گروه براي اين کار درست کردند. ما جلسات بسيار طولاني داشتيم. روزها نشستيم با هم بحث کرديم، براي اينکه اين طرح بسيار بغرنج بود و مسائل سياسي و فني و مالي و حقوقي فراواني را دربرمي گرفت.

يادتان مي آيد چه کساني دراين تيم ها بودند؟

بله، در گروه ما رضا نيازمند، احمد ستوده نيا، سيروس منظور، محمد حسن فرزين و حميد رفيع زاده شرکت داشتند.

یعني هم از درون سازمان بود هم از بيرون.

هم از درون بود و هم از بيرون . از بيرون رضا نيازمند بود که به او اطمينان داشتم. در ثاني، او، به صورتي که توضيح دادم، براي سازمان انرژي اتمي کار مي کرد و از نزديک مسايل ما را مي شناخت. يک نفر ديگر هم از بيرون بود، سيروس انصاري، که نه هميشه ولي گاهي که لازم مي شد درجلسات ما شرکت مي کرد.

قوم و خويش . . .؟

بله او برادر هوشنگ انصاري بود. سيروس انصاري آن وقت به عنوان مشاور در اختيار دولت ايران بود. دولت با او قراردادي داشت که درکارهائي که دولت ايران از لحاظ سرمايه گذاري هاي خارجي دارد از او کمک بگيرد. و او کمک خيلي خوبي هم بود، براي اينکه مسائل حقوقي، صنعتي و مالي را خوب مي شناخت، قرارداد را خوب مي توانست مذاکره بکند، گرفتاري ها را خوب مي ديد و خيلي زيرک بود. من از اوخواهش کردم که بيايد براي اينکه در مواردي او خيلي خوب مي توانست مسايل را روي کاغذ بياورد. گروه ما در مجموع 5 يا 6 نفر بوديم و گروه آنها هم درهمين حد بود. علاوه بر والتر مارشال، مسئولان بالا رتبه صنايع اتمي انگلستان در اين گروه بودند. اين جلسات را به طورمتوالي داشتيم. حالا برنامه چه بود؟ من به اينها مي گفتم بيائيم اصلا يک صنعتي را به صورت مشترک از صفر ايجاد بکنيم. ما داريم از آلمان نيروگاه مي خريم، از فرانسه نيروگاه مي خريم، خوب مي خريم. آنها هم فروشنده هستند و اين براي ما که برنامه وسيعي داريم کافي نيست و رضايت بخش نيست. ولي ما دراينجا مي خواهيم از اول با شما شريک بشويم. درست است که شما بيشتر تکنولوژي داريد، ولي ما هم به تدريج ياد گرفته و ياد مي گيريم. برويم توي يک گود. شرط اصليش اين است که در اين همکاري venture) (Joint سهم مساوي داشته باشيم. يعني (Fifty Fifty) باشد، در تمام زمينه ها، يعني هيچ دولتي روي آن يکي تفوق نداشته باشد. شرط دومش اين بود که کارها را بايد تقسيم بکنيم. هر تشکيلاتي که مي خواهيم درست بکنيم که اين طرح را اداره کند نصفش بايد از ايران باشد و نصفش از انگليس. اشکال کار ما اين بود که تکنولوژي آنها را نداشتيم، دانش اتمي آنها را نداشتيم، آنها هم آن تکنولوژي به خصوص را نداشتند، ولي دانش اتمي و تکنولوژي هاي لازم را داشتند که خيلي زود تکنولوژي تازه را مهار کنند. بعد صنايع مقتدري داشتند که ما نداشتيم. مشکل آنها چه بود؟ مشکل آنها اين بود که امکان ماليش را نداشتند. براي ما سرمايه گذاري دراين زمينه آسان تر بود تا انگلستان. درآن موقع انگلستان وضع ماليش خيلي خراب بود. مشکل ديگر انگلستان اين بود که بازار داخلي شان خيلي محدود بود و اين بازار به تنهائي يک سرمايه گذاري بزرگ را براي توسعه تکنولوژي تازه توجيه نمي کرد. اين که گفتم براي ما سرمايه گذاري آسان تر از انگلستان بود به اين مفهوم است که، در هرصورت، ما به علت تاخيري که داشتيم براي اجراي همان برنامه هائي که تاکنون شروع کرده بوديم به ميزان زياد بايد سرمايه گذاري مي کرديم و اين تاواني بود که براي عقب بودنمان بايد مي داديم.

يعني در واقع انگليس تکنولوژي وارد اين جريان مي کرد، ايران امکانات مالي، و شما در اين تکنولوژي شريک و سهيم مي شديد.

بله. البته ما، علاوه بر سرمايه گذاري، به سهم خودمان، يک عامل مهم وارد داستان مي کرديم و آن هم بازار داخلي ايران بود. اين طرح يک مقدار زيادي پيش رفت. نحوه تشکيلات صنعتي و نيز زمينه فعاليت روشن شد. قرار براين شد که انگلستان و ايران هردو به طور مساوي صاحب و مشتري اين صنعت جديد باشند، يعني يک نيروگاه انگلستان بخرد و يکي ايران، بعد هم همين طور ادامه يابد. بخش هاي مختلف اين صنعت توليدي هم قرار شد بين انگلستان و ايران تقسيم شود.
بعد از روي کار آمدن کابينه آموزگار و شروع گرفتاري هاي داخلي ايران ديگر ما زياد مايل به ادامه اين طرح نبوديم. چون فضاي کار کمکم عوض شده بود و اتفاقا در انگلستان هم مشکلاتي به وجود آمد که آنها هم در اثر گرفتاري هاي خودشان نسبت به اين موضوع سرد شدند. درهرصورت اولويت اين امر در دو کشور از بين رفت. با هم توافق کرديم که فعلا دست نگهداريم تا ببينيم بعد چه مي شود، که بعد هم موضوع منتفي شد.

من درست نفهميدم چرا اين انجام نشد. آيا وضع سياسي ايران مشکل شد؟

وضع سياسي ايران مشکل شد. وضع مالي مملکت هم به خوبي گذشته نبود. ابرهاي تيره اي در افق پديدار مي شد. آن وقت من آن اطمينان و دلگرمي که قبلاً داشتم ديگر نداشتم. انگليسي ها هم اين را حس مي کردند. انگلستان هم گرفتار بود. دولت کلهان هر روز ضعيفتر ميشد. موضوع تغيير تکنولوژي درانگلستان با مقاومت شديد منابع مختلف، و حتي تا حدي هم صاحبان صنايع، روبرو شد و انگليسي ها هم متوجه شدند که اين امر به اين آساني و با اين سرعت عملي نيست. بنابراين دوطرف توافق کرديم که فعلا طرح مسکوت بماند تا بعد در شرايط بهتري شايد بتوان آنرا دوباره زنده کرد. بايد تصريح کنم که اختلافي پيش نيامد که منجر به مسکوت گذاشتن طرح بشود. منتهي جوّ سياسي درهر دو کشور به سرعت خراب مي شد و ديگر آن اطمينان قبلي نسبت به آينده وجود نداشت. دراين شرايط اخذ هر تصميمي تقريبا غير ممکن بود. مخصوصاً اينکه مسئله مورد نظر آينده هر دوکشور را در زمينه انرژي براي ده ها سال تحت تأثير شديد قرار مي داد.

ولي کي ابتدا اين مسئله را پيش آورد، پيشنهاد کرد که يک خرده کوتاه بيائيد؟

هيچ کدام. در ابتدا به علّت اينکه اولويت قبلي وجود نداشت تناوب جلسات کم شد و کمتر دور هم مي نشستيم. ما که گرفتاري هايمان معلوم بود. انگليسي ها هم به علل مختلف بر سرطرح عوض کردن تکنولوژي خودشان گرفتار شدند. توني بن وزير انرژي انگلستان هم عامل ترمزکننده اي بود چون در ابتدا از اين داستان کنار گذاشته شده بود، و بعد هم او نظرات خاصي داشت که درآن موارد از حمايت نخست وزير انگلستان برخوردار نبود. خلاصه انگليسي ها با هم کشمکش داشتند و اين طرح تا حدي تحت تأثير اين وضع رها شد.

شما اشاره اي به کشورهاي عربي کرديد. آيا رابطه شما با کشورهاي غربي، بويژه آمريکا، در رابطه ايران با کشورهاي عربي تاثير مي گذاشت؟

درطول مدّتي که ما با آمريکائي ها مذاکره مي کرديم، بعضي کشورهائي که آنها هم مسئله موافقت نامه دوجانبه با آمريکا را در پيش داشتند و يا براي آينده پيش بيني مي کردند به سراغ ما مي آمدند و مذاکراتي انجام مي داديم. آنها مي خواستند بدانند که مذاکرات ما با آمريکائي ها چقدر پيشرفت کرده و به کجا رسيده است و از طرفي هم اغلب پشتيباني خود را نسبت به موضع ما اعلام مي کردند و ما را در ايستادگي در مقابل آمريکا تشويق مي کردند. از جمله اين کشورها مي توان از يوگسلاوي نام برد که درآن زمان طرح ساختن نيروگاه هاي اتمي در دست داشت و براي خريد نيروگاه با آمريکا مشغول مذاکره بود. از سوي ديگر برنامه ايران کم کم اجرا مي شد و قيافه جدّي به خود گرفته بود و به تدريج اعتبار بين المللي پيدا مي کرِد. در واقع در آن زمان ايران به صورت يک کشور نسبتاً پيشرو در زمينه انرژي اتمي در بين کشورهاي گيرنده تکنولوژي درآمده بود. اين امر خود گروهي از کشورها را متوجه ما مي کرد. از جمله چين، پاکستان، ترکيه و بعضي کشورهاي عربي.

کشورهاي عربي درجوار آژانس بين المللي انرژي اتمي (International Atomic Energy Agency) يک گروه تشکيل داده بودند که مسائل انرژي اتمي را تعقيب کند و گزارش هائي براي کشورهاي عربي تهيه کند. اين گروه در کنفرانس عمومي آژانس، که سالي يک بار جلسه تشکيل مي داد، فعاليت زيادي داشت. وقتي من براي اجلاس کنفرانس عمومي آژانس بين المللي انرژي اتمي يا براي جلسات شوراي حکام (board of governors) آژانس به وين مي رفتم اغلب با اين گروه جلساتي داشتيم. آنها به من مي گفتند که ايران در امر انرژي اتمي جلو افتاده است و در اين زمينه برنامه هاي وسيعي دارد و تجربياتي اندوخته است و خوبست اين تجربيات را در اختيار کشورهاي ديگر مخصوصا کشورهاي عربي قرار دهد، و حاضر بودند دراين زمينه همکاري وسيعي با ايران داشته باشند، و رهبري ايران را قبول داشتند. خيلي از آنها از من دعوت کردند که به کشورشان سفر کنم و دراين بازديد زمينه همکاري را ايجاد کنم.

کدام کشورها؟

عربستان سعودي، مصر، مراکش و بعضي کشورهاي خليج فارس. در هرصورت، بايد بگويم که هربار در مورد کشورهاي عربي با اعليحضرت صحبت کردم، استقبال نکردند و علاقه اي نشان ندادند. و هردفعه هم که از من براي سفر به آن کشورها دعوت مي کردند و به اعليحضرت عرض مي کردم، مي فرمودند حالا وقتش نيست يا اصلا لازم نيست. بدين ترتيب همکاري ايران باکشورهاي عربي مطرح نبود. ولي من خودم با آنها در وين تماس هاي دوستانه داشتم و آنها را تا حدّ لازم در جريان پيشرفت کارهايمان قرار مي دادم. در مورد سياست اعليحضرت درمورد همکاري با اعراب لازم است اضافه کنم که مسائل خاورميانه و مخصوصا روابط ايران با اعراب درآن زمان به اندازه اي پيچيده و درهم بود که اعليحضرت از اين که اتم هم وارد آن مسايل بغرنج بشود بيم داشتند و نمي خواستند که ما هم گرفتار مسايل سياسي منطقه بشويم. ولي درايجاد رابطه با کشورهاي ديگر ايرادي نداشتند و تاييد مي کردند. مثلا ما با برزيل، که درآن موقع برنامه مفصلي را شروع کرده بود، خيلي روابط نزديک داشتيم و من دوبار با همکارانم به اين کشور رفتيم و با برنامه آنها از نزديک آشنا شديم. تعقيب برنامه برزيل براي ما به دلائلي که ذکر آن از حد اين مصاحبه خارج است اهميّت زياد داشت. به علاوه ما آن روزها عقب اورانيوم مي گشتيم و قرائني وجود داشت که برزيل منابع اورانيوم دارد. با کشورهائي مانند آرژانتين و مکزيک تماس هائي داشتيم.

آسياي شرقي چه؟

با کشورهاي آسياي جنوب شرقي ارتباطي نداشتيم ولي با چين داشتيم که به آن خواهيم رسيد.

ايران و پاکستان

پاکستان چه؟

پاکستان خيلي زياد. يکي از دلائلي که با پاکستان زياد رابطه داشتيم اين بود که پاکستان جزء آر. سي. دي. (R. C. D.)بود. در اين سازمان ايران و پاکستان و ترکيه عضو بودند. مطالب مختلفي در آر.سي. دي . مطرح بود که يکي مسئله انرژي اتمي بود. سالي يکبار اجلاسي داشتيم با شرکت مسئولان اتمي سه کشور. هرسال ما در يکي از کشورها جلسه دو سه روزه داشتيم، يا در ترکيه يا در ايران يا درپاکستان. دراين جلسات از برنامه هاي کشورها آگاهي پيدا مي کرديم و زمينه هائي هم براي همکاري و مخصوصا تبادل اطلاعات درست کرده بوديم. بنابراين خيلي به هم نزديک شده بوديم، بدون اينکه اين نزديکي به يک همکاري در داخل چهارچوب معيني تبديل شود. آن وقت کميسيون انرژي اتمي پاکستان رئيسي داشت به نام "منير احمدخان"، که مرد بسيار دانا و فعالي بود. منير احمد خان را ذوالفقارعلي بوتو نخست وزير پاکستان بر سر کار گذاشته بود. او با بوتو خيلي نزديک بود و خيلي هم قدرت داشت. وظيفه او از اوّل با وظيفه من فرق داشت. يعني به احتمال قوي به او از اول گفته بودند که ساختن سلاح اتمي هم در برنامه کار او هست، يا مي تواند باشد، يا اين که در هرصورت آن را نفي نکرده بودند.

آيا خود او اين مطلب را گفت؟

او نگفت که از اوّل به او گفته بودند، ولي در صحبت هائي که با هم داشتيم به طور ضمني مي گفت که بايد به تکنولوژي هاي مربوط دست يافت. مسير برنامه هاي آنها هم نشان مي داد که پي اين داستان هستند. من با منير احمدخان سالي چند بار مذاکره مفصل داشتم و هر بار به اين مطلب برمي گشت که پاکستان و ايران هردو بايد همه نوع تکنولوژي اتمي را مهار کنند (يعني تکنولوژي نظامي را کنار نگذارند) و از ما مي خواست که با هم همکاري داشته باشيم. او هم مي خواست با ايران همکاري هاي وسيع اتمي داشته باشد و هم از ايران مي خواست يک سري برنامه هاي تحقيقاتي پُرهزينه را شروع کند براي توسعه تکنولوژي هاي مختلف که احيانا درصنايع نظامي مصرف داشتند. من با او روابط نزديکي برقرار کردم و در را باز گذاشته بودم که او حرف هايش را بزند. در واقع هردو ما باهم همدرد بوديم، ولي نوع وظايفمان باهم تفاوت داشت. ما هردو معتقد بوديم که ما شرقي ها بالاخره بايد حساب کار خودمان را بکنيم و با هم باشيم. غربي ها چرا به ما زور مي گويند. بنابراين اطمينانش را جلب کرده بودم و حرف هايش را مي آمد مي زد. ما با پاکستان خيلي روابط نزديکي داشتيم. چندين دفعه من رفتم پاکستان. چندين دفعه او آمد ايران. علاوه براين، مرتب در مجامع بين المللي او را مي ديدم. خيلي خوب مي دانستم که چکار دارند مي کنند.

در اينجا لازم است بگويم که ما هميشه نگران برنامه هاي اتمي کشورهاي مجاور و نزديک بوديم و سعي مي کرديم درمورد اين برنامه ها اطلاع کافي داشته باشيم. مسئله پاکستان بويژه مسئله حساسي بود. پاکستان هم کشور بزرگي بود، هم همسايه ما بود، و هم کشوري مسلمان بود. علاوه بر اينها ما با پاکستان ريشه ها و علايق فرهنگي مشترک داشتيم. بنابراين پاکستاني ها خيلي از ايران توقع داشتند و اين را هم به وضوح مي گفتند. من درمورد پاکستان بارها با اعليحضرت گفتگو داشتم. پاکستاني ها ايران را متحد طبيعي خود مي دانستند. ميل داشتند در زمينه اتم، که براي آنها مسئله اساسي بود، با ايران روابط نزديک و طرح هاي مشترک داشته باشند. از سوي ديگر، روابط ايران با هند، که هميشه با پاکستان مناقشات سياسي و نظامي داشت، از اهميت و اولويت خاصي برخوردار بود، که ذکر دلايل آن از حيطه اين مصاحبه خارج است و علاوه براين به اتم مربوط نمي شود. اعليحضرت حاضر نبودند موازنه سياسي که در روابط ايران با پاکستان و هند ايجاد شده بود به مخاطره بيفتد. از سوي ديگر پاکستان از ثبات سياسي لازم برخوردار نبود. شکي نيست که هرنوع همکاري اتمي بين ايران و پاکستان در هندوستان عکس العمل شديد ايجاد مي کرد و به مناسبات دوستانه ايران با هند لطمه مي زد. بنابراين درآن موقع امکان هيچ نوع همکاري نزديک بين ايران و پاکستان درزمينه اتم وجود نداشت و ما مجبور بوديم درحدّ روابط دوستانه و مبتني برحسن تفاهم با پاکستان قناعت کنيم. ما با پاکستان هيچ نوع همکاري ملموسي نداشتيم.

ايران و عراق
کشور مجاور ديگر عراق بود که با آنها اصلا به علل سياسي رابطه اي نداشتيم، ولي دراين مورد به طريق ديگري عمل کرديم. من از فرانسوي ها خواسته بودم که بايد اطلاعات مربوط به همکاري آنها با عراق را در اختيار ما بگذارند و از سفير فرانسه هم خواسته بودم که اين موضوع را در وزارت خارجه فرانسه به طور رسمي منعکس کند و مواظب باشد که اطلاعات به موقع به دست ما برسد. او دراين زمينه نقش مثبتي بازي کرد و به دولت خود فهماند که اين مسئله خيلي جدي است و بايد بگويم که فرانسوي ها روي هم رفته دراين زمينه به انتظارات ما پاسخ دادند. بنابراين عراق و پاکستان، که دو تا همسايه ما بودند که در اين زمينه فعاليت داشتند، نسبت به برنامه هاشان اطلاعات کافي داشتم.

ايران و هند

و اما هندوستان. هند البته يک طرف بسيار خوبي مي توانست براي ما باشد. براي اينکه هند در زمينه انرژي اتمي خيلي کار کرده بود، خيلي پيشرفت کرده بود، خيلي آدم تربيت کرده بود، و خيلي تاسيسات درست کرده بود، بدون اين که نتيجه زيادي در زمينه توليد انرژي گرفته باشد. يعني تکنولوژي خيلي زياد، دانش خيلي زياد، ولي نتيجه نهائي بسيار کم. درهرصورت ما مي توانستيم از تجربه آنها، از دانش آنها و تخصصشان استفاده بکنيم، هم براي بررسي هاي تکنولوژيک و هم براي تربيت متخصص. مخصوصاً هندمي توانست خيلي کارشناس براي ما تربيت کند، که عده اي هم به هند براي کارآموزي فرستاديم.

کارآموز فرستاديد آنجا تربيت بشوند؟

بله، کارآموز درسطح بالا، که درمراکز تحقيقاتيشان تربيت بشوند. ما با هندوستان رابطه نزديکي داشتيم و من با رئيس کميسيون انرژي اتميشان، که درهند خيلي آدم پُرقدرتي بود و مستقيم هم زيرنظر نخست وزير هند بود، رابطه خيلي زياد داشتم. چندين بار به هند سفر کردم و او هم به ايران مي آمد. دربعضي از سفرهايم به هند با اينديرا گاندي ملاقات داشتم.

رابطه با هندي ها براي شما با پاکستاني ها اشکال ايجاد نمي کرد؟ يعني پاکستاني ها مي دانستند که شما با هندي ها و هندي ها هم مي دانستند شما با پاکستانی ها رابطه داريد، ولي هردو با شما در ارتباط بودند؟

بله، هردو خيلي خوب مي دانستند که ما با ديگري روابط نزديک داريم و اين امر را قبول داشتند. چون هيچ کدام درموضعي نبودند که بتوانند ديگري را حذف کنند.

ايران و ژاپن

ژاپن هم براي ما اهميت داشت و با آنها مذاکرات زيادي داشتيم. آنها مرا به ژاپن دعوت کردند و من با هياتي از همکارانم به ژاپن رفتيم و از تاسيسات مهم آن کشور بازديد کرديم و با دولت و صنايع ژاپن مذاکراتي داشتيم. ولي ژاپن هيچ وقت درموقعيتي نبود که بتواند به ما نيروگاه يا تاسيسات ديگر اتمي بدهد. خودشان هم مي دانستند. ولي آنها مي خواستند يک جاي پائي در برنامه داشته باشند. بنابراين ما مي رفتيم، ژاپني ها مي آمدند، صحبت مي کرديم، بدون اينکه لزوما به داد و ستد ملموسي تبديل شود. البته يک جا به نتيجه رسيد که در آن زمينه ژاپني ها خيلي جلو بودند. ما يک برنامه مهم در زمينه شيرين کردن آب دريا داشتيم که در بوشهر انجام مي شد. مقدمتا بايد بگويم که در نيروگاه هاي اتمي درحدود يک سوم انرژي توليد شده به برق تبديل مي شود و دو سوم آن به صورت انرژي حرارتي به دور ريخته مي شود. ما برنامه اي تهيه کرده بوديم که از اين انرژي که هدر مي رفت براي شيرين کردن آب دريا استفاده کنيم، که اين کار براي اولين بار در دنيا انجام مي شد. براي اين کارمقداري مطالعه انجام گرفت و معلوم شد که، با تغيير کمي در توربين بخار نيروگاه، عملي است. طرح را شرکت سازنده نيروگاه بوشهر K.W.U که درواقع زيمنس باشد، تهيه کرد و ما ساختن تجهيزات شيرين کننده آب را به مناقصه بين المللي گذاشتيم. دراين مناقصه آلماني ها، انگليسي ها، فرانسوي ها و ژاپني ها شرکت کردند. ولي ژاپني ها هم تکنيک بهتري داشتند و هم قيمتشان بهتر بود و هم در مجموع تجربه و سابقه بيشتري داشتند. بالاخره ژاپني ها مناقصه را بردند. اين کارخانه آب شيرين کن قرار بود روزي دويست هزار مترمکعب آب شيرين توليد کند. اين آب قرار بود درشبه جزيره بوشهر و حتي خارج از آن براي مصارف شهري و صنعتي و حتي کشاورزي به کار گرفته شود. ما به همه دستگاه هاي دولتي مربوط گفته بوديم که پس از تکميل نيروگاه و تجهيزات آب شيرين کن مي توانيم آب و برق فراوان در اختيار آنها قرار دهيم و آنها مي توانند برنامه هاي آينده خود را با توجه به اين امر آماده کنند. بعداز مذاکره و امضاء قرارداد، طرح ساختن آب شيرين کن ها شروع شد و به خوبي پيش مي رفت.

ايران و چين
کشور مهم ديگري که با آن رابطه داشتيم چين بود. از همان ابتدا چيني ها خيلي با ما گرم گرفتند و به سراغ ما مي آمدند تا بالاخره رسماً از ما دعوت کردند که برويم چين. قبول کرديم. من همراه يک گروه از همکارانم به چين رفتيم. از رضا نيازمند هم دعوت کردم که همراه ما بيايد. پذيرائي چيني ها بسيار مفصل و گرم و صميمانه بود و درآنجا مذاکراتي که بيشتر درباره روابط بين ايران و چين بود انجام داديم.

درچين شما با چه کساني ملاقات کرديد؟

با مقامات مختلف، از جمله با معاون دبيرکل حزب کمونيست هوياو بانگ (Hu Yao Bang) که ضيافت شامي هم براي ما ترتيب داد و خيلي برجنبه دوستانه روابط ايران و چين تأکيد کرد. او چند سال بعد دبيرکل حزب کمونيست شد.

درچه سالي است؟

دراوائل سال 1977. با مسئولان بلند پايه چين، مخصوصا با مسئول انرژي اتمي شان، ملاقات داشتيم. برنامه بازديد از شهرهاي مختلف هم جنبه فني داشت و هم توريستي. دراين بازديدها بعضي از آزمايشگاه ها و مراکز تحقيقاتي و تاسيسات اتمي آنها را ديديم. تشکيلات انرژي اتمي چين يک مسئول داشت که کار انرژي اتمي را مي کرد، و يک مسئول ديگر هم بود، مثل سايه او، که از سوي حزب بود و به وضوح معلوم بود که کار ما دست او است. يعني طرف ما اوست. او همه جا با ما همراه بود. يک دانشمند اتمي هم که معلوم بود متخصص ارشد آنهاست با ما همراه بود. او تحصيلات خود را در فرانسه انجام داده بود و شاگرد "ژوليوکوري" دانشمند معروف فرانسوي در زمينه اتم بود. او به زبان فرانسه با ما صحبت مي کرد و عجيب اينکه خيلي زود معلوم شد که با دستگاه متبوعش همخواني ندارد. بدين ترتيب که وقتي ازمرکزي بازديد مي کرديم او يواشکي مرا مي کشيد کنار و به فرانسه، پچ پچ، درگوشم مي گفت آنچه که به شما توضيح دادند درست نيست و آن طور نيست و اين طور است و از آنها انتقاد مي کرد.

در اين سفر يک ترن مخصوص دراختيار ما گذاشته بودند که گاهي با آن از شهري به شهر ديگر مي رفتيم. گاهي هم با هواپيما مي رفتيم. تعداد نسبتا چشمگيري از چيني ها با ما همراه بودند، به عنوان مترجم، مهماندار، عضو تشکيلات انرژي اتمي. متخصص از همه نوع بين آنها بود. يک شب درترن مسئول حزبي تشکيلات انرژي اتمي، که مسلما حيطه مسئوليتش وسيع تر از انرژي اتمي بود، به من گفت که مي خواهد خصوصي با من صحبت کند و يک مترجم فارسي با خود داشت. ما به يک قسمت از قطار رفتيم و به صحبت نشستيم. اگر اشتباه نکنم، از همکاران من سيروس منظور هم در اين مذاکرات بود. او راجع به روابط ايران و چين مي گفت که ما بايد با هم کنار بيائيم. مطلب به نظر من جالب آمد و سوال کردم چرا، خيلي خوب، ما دوست هستيم، ملت چين يک ملت بزرگ است، همه اينها درست، ولي چرا روابط با ايران اين همه براي چين اهميّت دارد؟ او يک تصويري به من داد که خيلي جالب بود. گفت ايران و چين، براي اينکه انتخاب ديگري وجود ندارد. مي گفت که درسمت غرب، پيمان اتلانتيک تا مرز ايران را شامل مي شود. و اين پيمان جبهه غربي شوروي را که دشمن اصلي چين است مي پوشاند. در سمت شمال، که قسمت اعظم مرز چين با شوروي است، چيني ها مي توانند شوروي را مهار کنند. درجنوب آسيا ما با هند گرفتاري سياسي داريم. بين چين و پيمان اتلانتيک پاکستان و افغانستان و ايران وجود دارند. افغانستان که وضع نا ثابتي دارد و قابل اتکاء نيست. مي ماند پاکستان و ايران. پاکستان هم به علت عدم ثبات سياسي و تشنج هاي داخلي درآن موقعيتي نيست که بتوان روي آن حساب کرد. ما با پاکستان مي رويم و مي آئيم و ارتباط زياد داريم، ولي پاکستان براي ما کمکي نيست و قدرتي هم درآنجا نخواهد بود. ايران در مرز شوروي بين شرق و غرب مهره اي اساسي در مهارکردن شوروي مي باشد. تنها مملکتي که سر بزنگاه نشسته و قدرتي است و مي تواند قدرت بزرگتري هم بشود ايران است. علاوه براين، مي گفت ما اگر اين دريچه ايران را بتوانيم براي چين نگهداريم، ايران مي تواند دريچه خوبي براي ما با دنياي غرب باشد. اگر ايران با ما نباشد، به کلي از سوي غرب قفل هستيم. گفت به اين علت ما حاضريم با ايران هرجور که بخواهد کنار بيائيم. او از من خواست که اين موضوع را به اعليحضرت و دولت ايران بگويم.
اين مذاکره شايد حدود 4 ساعت طول کشيد و درمورد مسائل بين المللي خيلي بحث کرديم. درآن زمان چين گرفتاري هاي سياسي زياد داشت و مخصوصا با همسايگان اصلي خود، يعني شوروي و هند، نزاع داشت، و ايران در غرب آسيا به صورت قدرتي درمي آمد، بنابراين آنها خيلي روي ايران حساب مي کردند.

مذاکرات شما قبل از رفتن شاهدخت اشرف به چين بود يا بعداز آن؟

حتما بعدش بوده. چون والاحضرت اشرف يکي از اولين کساني بودند که از ايران به چين رفتند. درمراجعت، من همه را با اعليحضرت صحبت کردم. ايشان نظر چيني ها را تاييد کردند، ولي نگفتند که موضع ايران چيست. بعد از مراجعت ما به تهران سفيرچين خواست بيايد مرا ببيند. آمد. تشکر کردم از پذيرائيشان، که خيلي خوب بود. گفت به من ماموريت داده اند که بيايم يک مسئله اي را با شما مطرح کنم. گفت دولت چين تصميم گرفته که براي تامين نيازهاي انرژي خود نيروگاه اتمي بسازد و چون ما خودمان تکنولوژي لازم را نداريم، بايد از همان هائي که شما خريديد ما هم بخريم. هيچ چاره اي نداريم. ولي ما نمي دانيم که اصلا چکار بايد بکنيم. تقاضاي دولت چين اين است که شما به ما کمک کنيد راه و چاه را پيدا بکنيم.

چيني ها که در زمينه بمب اتم پيشرفت هائي داشتند؟

چيني ها تکنولوژي ساختن سلاح هاي اتمي را به دست آورده بودند.

خودشان نمي توانستند نيروگاه درست کنند، با وجودي که بمب مي توانستند بسازند؟

نه، براي اينکه اين دو مقوله از هم جدا هستند. ساختن سلاح هاي اتمي صرفا به ايجاد تکنولوژي لازم مربوط مي شود. ايجاد اين تکنولوژي علاوه بر داشتن پتانسيل علمي و فني لازم مستلزم دوعامل ديگر است. يکي وجود بودجه کافي و ديگري قدرت سازماندهي و مديريت. معمولا در يک کشور بزرگ آرتش هم اعتبارات کافي در اختيار دارد و هم قدرت سازماندهي و مديريت. بنابراين يک کشور مثل چين مي تواند با استفاده کامل از پتانسيل علمي و فني کشور پي تکنولوژي سلاح هاي اتمي برود و بعد از چند سال موفق شود. به علاوه فراموش نکنيم که در ابتداي کار شوروي دراين زمينه خيلي به چين کمک کرد. بدون اين کمک ها مسلما دستيابي چين به سلاح اتمي چندين سال ديرتر عملي مي شد. اصولا درصنايع نظامي اولويت اصلي در امر دست يابي به سلاح يا تجهيزات متمرکز مي شود و ريزه کاري هاي مربوط به راندمان و بازده اقتصادي و مقبوليت اجتماعي و مسايل محيط زيستي و غيره در مرحله اوّل وزن بسيار کمي دارند. حال اينکه استفاده از اتم براي توليد برق، جنبه هاي مختلفي را در برمي گيرد، که تکنولوژي يکي از آن ها است. همان طور که ديديم، يک برنامه انرژي اتمي مسايل بغرنج سياسي، اقتصادي، اجتماعي، حقوقي، محيط زيستي، ايمني، هماهنگي با سياست هاي انرژي و استراتژي هاي علمي و فني يک کشور را دربرمي گيرد، که حلّ آنها ساده نيست. اين عوامل اغلب باهم از لحاظ تاثير در يک برنامه متضاد هستند. مثلا تامين ضوابط محيط زيستي و ايمني يک نيروگاه اتمي در جهت عکس بازدهي اقتصادي تأثير مي گذارد. فقط با مطالعات عميق بهينه سازي است (optimization) است که مي توان به راه حل معقولي دست يافت. اين تفاوت بين يک برنامه نظامي و يک برنامه انرژي اتمي تفاوت بزرگي است که اغلب از نظر دور مي شود. چيني ها به تکنولوژي مربوط به ساختن سلاح اتمي دست يافته بودند، ولي شروع يک برنامه انرژي اتمي براي آنها بسيار مشکل بود و نمي دانستند از کجا و به چه نحوي بايد شروع کنند. آنها دراين زمينه هيچ نوع تجربه اي نداشتند.

به سفير چين گفتم خيلي خوب، ما حرفي نداريم، به شما کمک مي کنيم، منتهي چه کمکي مي خواهيد؟ گفت بايد بروم و بپرسم. بعد رفت و چند روز ديگر آمد، گفت ما مي خواهيم که شما متن قراردادتان با فرانسه را به ما بدهيد. گفتم ما يک همچين کاري نمي توانيم بکنيم. ممکن نيست. من نه تنها آن را به شما نمي توانم بدهم، بلکه به هيچ کشور ديگر هم نمي توانم بدهم. گفت چيني ها خيلي اميدوار هستند که اين قرارداد را مطالعه کنند و بعد بيائيم با شما صحبت کنيم. گفتم من آن را نمي توانم بدهم، ولي شما بيائيد از ما بپرسيد که چکار کرده ايم. برايتان خواهم گفت. بعد رفتند و آمدند و گفتند خيلي خوب، اگر ما خواستيم برويم از فرانسه يا آلمان نيروگاه اتمي بخريم، شما حاضريد که به ما کمک کنيد؟ گفتم بله، هروقت خواستيد ما حاضريم که درحدي که مي توانيم به شما نظر بدهيم. بعد ديگر اين همکاري به جائي نرسيد.

به دليل اينکه خورد به انقلاب؟

بله. اتفاقاً داستان چين جالب بود براي اينکه آنها نيازهائي در زمينه شناخت تکنولوژي غربي و سازندگان نيروگاه در غرب داشتند که ما مي توانستيم آنها را راهنمائي کنيم. البته با چين همکاري هاي فني و تحقيقاتي نيز داشتيم. از جمله ما يک دستگاه ساخته بوديم که در مواقع زلزله مي توانست افرادي را که زير ساختمان هاي خراب شده گيرکرده اند پيدا کند. وقتي درچين زلزله بزرگي آمد، متخصص با دستگاه فرستاديم و خيلي بهشان کمک کرديم.

ايران و شوروي

کشور ديگري که مهم بود شوروي بود، ولي ما اصلا برنامه اي با آنها درنظر نگرفته بوديم، تا يک روز سفير شوروي آمد، مرا ديد و گفت شما چرا نمي آئيد شوروي. گفتم من بايد دليلي داشته باشم که بروم به شوروي. گفت تو همه جا مي روي، چرا به شوروي نمي آئي. من گفتم که به من مربوط نيست، تو برو به اعليحضرت بگو، هرچه فرمودند مي کنم. منظورم از اين حرف اين بود که وقتي سفير شوروي دراين زمينه با اعليحضرت صحبت مي کند، حتما پاسخي خواهد شنيد. و اين مهم بود که او مستقيما پاسخ اعليحضرت را بشنود و به دولتش اطلاع بدهد. رفت به اعليحضرت گفت. اعليحضرت مرا صدا کردند، فرمودند تو چرا نمي روي شوروي. گفتم من کاري ندارم که بروم شوروي. فرمودند، خوب حالا ضرر ندارد، به تو فشار مي آورند، برو. گفتم چشم، ولي اجازه بفرمائيد که من با سفيرشان شرط بگذارم. گفتند شرط چه مي خواهي بگذاري. گفتم شرط مي خواهم بگذارم که آن چيزهائي را که من مي خواهم، به ما نشان بدهند، و نه آن چيزهائي را که آنها مي خواهند. فرمودند خيلي خوب. برو با او شرط بگذار. بعد سفير شوروي را ديدم و گفتم براي بازديد از شوروي آمادگي دارم، ولي شرطش اين است که برنامه سفر را بايد قبلا تهيه بکنيد، به من بدهيد، من وقتي که برنامه سفر را ديدم، مي آيم. آن هم ترتيبش اين است که من يک فهرست از جاهائي که مي خواهم ببينم به شما مي دهم، و من بايد اين جاها را ببينم. چون عازم مسکو بود، بعد از سفرش به مسکو آمد و گفت موافقيم.

اين برنامه بالاخره راه افتاد. ما يک هيئتي درست کرديم و آماده شديم که برويم شوروي. حالا از ده روز قبل از موعد سفر، سفير شوروي مي گفت اين برنامه امشب مي رسد، فردا مي رسد. بالاخره من عصباني شدم و گفتم من نمي آيم تا برنامه نباشد. بالاخره سفير آمد و گفت من قول مي دهم وقتي که به فرودگاه مسکو رسيديد، آنجا برنامه را به شما بدهند. در فرودگاه مسکو، ضمن پذيرائي مفصل، برنامه را به ما دادند. برنامه را نگاه کردم ديدم همه چيز را قاطي کرده اند. مخصوصا يک نيرنگ زده بودند، و آن اين بود که علاوه برجاهائي که مورد نظر من بود، چندين بازديد ديگر هم گذاشته بودند، که درآن کشور پهناور از اين همه نقاط بازديدکردن بسيار مشکل بود. بالاخره برنامه شروع شد و با عجله و با سرعتي زياد از تاسيسات و مراکز تحقيقاتي مختلف بازديد کرديم، ولي خيلي زود احساس کرديم که خستگي وکمبود خواب و ناراحتي هاي ناشي از بي موقع و مخصوصا بد غذا خوردن ما را از پا در مي آورد. اوّل با ترن رفتيم به لنينگراد و به مسکو برگشتيم و بعد با ترن رفتيم به "اوکراين" و به مسکو برگشتيم.

يعني شما از مسکو با ترن رفتيد به لينگراد. بعد با ترن به اوکراين؟

بله و اين خود خيلي خسته کننده بود. در شوروي، اگر با ترن سفرکنيد يا با هواپيما، بايد هميشه به مسکو برگرديد و بعد به جاي ديگري برويد و اين خود بسيار ناراحت کننده بود. بعد از سه چهار روز چند نفر از همکارانم احساس خستگي شديد و ناراحتي معده کردند. بدين ترتيب نمي توانستيم از بازديدها درست استفاده کنيم. يکبار که به مسکو برگشتيم وزيربازرگاني شوروي يک ضيافت ناهار ترتيب داده بود. او کمي موهايش سفيد بود. آن وقت من جوانتر بودم و موي سفيد نداشتم. او بلند شد نطق کرد. بعد من بلند شدم، گفتم که من فقط مي خواهم به شما بگويم آقاي وزير چرا موي شما سفيد شده و موي من سفيد نشده. گفت چرا؟ گفتم براي اينکه اين زندگي که شما براي من اين چندروزه درست کرده ايد، شما هم حتما همين زندگي را داريد، و جاي تعجب نيست که موي سر شما سفيد شده است. اين چه زندگي است براي ما درست کرده ايد؟ اين طرز بازديد نيست. اين قدر خسته و درمانده مي شويم که از بازديد چيزي درک نمي کنيم. گفت مگر چطور شده. برنامه را بياوريد ببينيم چرا اين جوري شده. گفتم من ديگر به اين بازديدها نمي روم و خواهش مي کنم ما را از بقيه برنامه معذور بداريد. اردلان سفير ايران هم همانجا بود. به اردلان گفتم من الان خواهش مي کنم ترتيب برگشت ما را بدهيد. تا عصر امشب ما برمي گرديم. بالاخره آن آقاي وزير معذرت خواست و گفت برنامه را عوض مي کنيم. همين کار را هم کرد و مقداري از بازديدهاي کم اهميت را که مورد نظر ما نبود حذف کرد، و شد يک برنامه نسبتا معقول. بعد به برنامه ادامه داديم و خيلي استفاده کرديم و روي هم رفته خوش گذشت.

در شوروي من هيچ مذاکره اي در زمينه همکاري هاي اتمي نکردم. به بازديد محدودش کردم. جز در يک مورد که آن هم به نتيجه نرسيد. موضوع آن هم اين بود که ما يک برنامه براي اکتشاف اورانيوم داشتيم که سطح ايران را با هواپيما و هلي کوپتر پرواز کنيم. اين هواپيماها دستگاه هائي داشتند که تغييرات مغناطيسي و تشعشع را در سطح زمين اندازه گيري مي کردند و از روي آن ما به آنچه در زيرزمين است پي مي برديم. در اين پروازها خطر اين بود که اگر خلبانان نزديک مرز بروند، نتوانند مرز را تشخيص بدهند و بروند آنور مرز. ما به روس ها گفته بوديم که اين پروازها جنبه نظامي ندارند، و اگر هواپيمائي از مرز گذشت آنها نبايد شدّت عمل به خرج بدهند. آنها مي گفتند به ما مربوط نيست، ما هرکس بيايد مي زنيم و تعهدي نمي توانيم بدهيم. اين را ما آنجا به مذاکره گذاشتيم و گفتيم همکاري را از اينجا شروع کنيم. اين يکي را بيائيد حل کنيد. اگر توانستيم حلش کنيم، آن وقت به بقيه اش مي رسيم. خوب شما به ما گرانتي نمي دهيد. ما مي خواهيم توي مملکت خودمان به پريم، ولي خلبان ممکن است زيادي برود. آنها گفتند ما يک دستور کلي به نظاميان داده ايم و ديگر نمي توانيم بگوئيم اين هست، آن نيست. گفتيم پس اگر مي خواهيد نشان بدهيد که با ايراني ها همکاري مي کنيد، بيائيد يک کار ديگر بکنيد. 15 کيلومتر ما از آن ور مي گذاريم کنار، نمي پريم، ولي اين 15 کيلومتر روي حدود 1000کيلومتر که با شما مرز مشترک داريم سطح وسيعي را تشکيل مي دهد که حيف است اطلاع در باره اين سطح وسيع از دست برود. شما بيائيد 15 کيلومتر هم از آنور مرز، يعني درداخل شوروي، بگذاريد که با 15 کيلومتر اين ور مرز مي شود يک نوار به عرض 30 کيلومتر. دراين نوار 30 کيلومتري همين برنامه را اجرا بکنيم، ولي با همکاري شما، و بعد اطلاعات را هردو طرف مورد استفاده قرار بدهند. ولي اين پيشنهاد را هم قبول نکردند و مذاکرات درهمين جا خاتمه يافت.
براي آگاهي نسبت به نحوه عمل روس ها بد نيست يکي از صحنه هاي بازديد را تشريح کنم. روس ها در قزاقستان، در شمال شرقي درياي خزر، يک نيروگاه نمونه از نوع "fast breeder reactor" ساخته بودند که جنبه تجربي داشت و به اصطلاح "prototype" بود. در آن زمان فرانسوي ها و با مقداري فاصله روس ها پيشرو اين تکنولوژي بودند، که اميدهاي زيادي براي آينده در برداشت. من بازديد ازاين نيروگاه را هم تقاضا کرده بودم و در برنامه گنجانيده شده بود. وقتي به آنجا رفتيم و از نيروگاه بازديد کرديم، توضيحات زيادي در زمينه نيروگاه به ما دادند و رئيس آن نيروگاه هم، که يک متخصص روسي بود، با ما بود، ولي توضيحات را مسئولان ديگر نيروگاه مي دادند. به تدريج بر من و همکارانم روشن شد که توضيحاتي که مي دهند درخيلي موارد صحيح نيست و گمراه کننده است. ما در چند مورد موضوع را به آنها تذکر داديم و گفتيم که اين مشخصاتي که شما مي گوئيد با حساب هائي که ما مي کنيم جور در نمي آيد. بالاخره در مقابل اعتراضات ما رئيس نيروگاه مجبور به مداخله شد. او سراسيمه به يک کابين تلفن که در همان سالن بود رفت و مدّتي درآن کابين صحبت مي کرد. وقتي برگشت با حالتي عصباني به همکاران خود اعتراض کرد که شما کار خود را بلد نيستيد و اطلاعات درستي ارائه نکرديد و حالا من خودم توضيحات لازم را خواهم داد. بعد شروع کرد و به نکاتي که مورد اعتراض ما بود پرداخت و به ما حق داد و اطلاعات درستي در اختيار ما قرار داد. اين بار آنچه که مي گفت درست به نظر مي رسيد و سر و ته حرف هايش با هم همخواني داشتند.
اين واقعه نشان مي دهد که روس ها در ابتدا فکر مي کردند که با گروهي از افراد روبرو هستند که اطلاع کافي نسبت به تکنولوژي هسته اي ندارند و فکر مي کردند که به اصطلاح مي توانند سر ما را شيره بمالند. بعد که متوجه شدند که در اين زمينه به اشتباه رفته اند، صحنه را عوض کردند و توضيحات درست و کافي دادند. تلفن رئيس نيروگاه هم به احتمال قوي به مسئولان ما فوق بوده است که از آنها کسب تکليف کند.

روس ها چه مي خواستند ازشما؟ فکر مي کنيد فقط مي خواستند به طريقي آشنا بشوند؟

فکر مي کنم هدف آنها اين بود که خارج از گود نمانند. خودشان هم نمي دانستند ما چه مي خواهيم و نمي دانستند خودشان چه مي خواهند. مي خواستند که با ما در ارتباط باشند و از جزئيات برنامه ما سر دربياورند.

موضع ايران در قبال رژيم منع گسترش سلاح هاي هسته اي

اکنون برگرديم به جنبه کليتر توسعه و انتقال تکنولوژي هسته اي درچارچوب نظام هسته اي جهاني، و مسائل ايران در ارتباط با اين نظام. بويژه نقش امريکا که از يکسو روابط نزديکي با ايران داشت، و از سوي ديگر نيروي برتر، و احتمالا کنترل کننده، در رژيم هسته اي درسطح بين المللي بود. همچنين، اگر اشتباه نکنم، در همين زمينه يک کنفرانس بين المللي درباره آينده صنعت و تکنولوژي هسته اي درايران برقرار شد که سازمان انرژي اتمي ايران در برگزاري آن نقش اساسي ايفاء کرد. لطفا راجع به اين مسائل توضيحاتي بفرمائيد. من به خصوص علاقمندم که ديد شما و ايران را دراين زمان از نقش آمريکا و غرب در رژيم عدم گسترش سلاح هاي هسته اي بدانم.

همان طور که صحبت بود، ما از يک طرف به صورت دوجانبه با آمريکا مذاکره داشتيم، که شرحش گفته شد. موازي با آن در دنيا اتفاقاتي مي افتاد که تاثير مي گذاشتند روي مذاکرات ما و روي روالي که ما براي پيش بردن مذاکرات داشتيم. وضع سياسي که درجهان پيدا شده بود، و ما را در يک موقعيت خاصي قرار مي داد، اين بود که کشورهاي اتمي، بعد از اينکه به سلاح اتمي و از طرف ديگر تکنولوژي هسته اي براي استفاده هاي صلح آميز دست پيدا کردند، درگير اين داستان شدند که وقتي اين تکنولوژي را پخش مي کنند و براي استفاده هاي صلح آميز به کشورهاي ديگر مي دهند، ممکن است آن قابليت را در اين کشورها ايجاد بکنند که به سلاح اتمي هم دست پيدا کنند. حالا چرا اين موضوع اين قدر مهم بود و چرا کشورهاي ديگر نبايد به سلاح اتمي دست پيدا بکنند، داستان ديگري است. ولي، در هر صورت، انتخاب کشورهاي هسته اي درجه اول آن بود که انحصار آن تکنولوژي را دردست خودشان داشته باشند. براي اين کار حرکت اولي که کردند، که حرکت مهمي بود، عقد قرارداد عدم گسترش سلاح هاي اتمي بود، که بطور خلاصه به آن N.P.T. مي گويند، يعني
(Treaty on the Non- Proliferation of Nuclear Weapons)يابه طورخلاصه ترNon - Proliferation Treaty. اين قرارداد را آمريکا، شوروي و انگلستان که بانيان آن بودند درسال 1968 درمسکو امضاء کردند و بعد هم از کشورهاي دنيا دعوت کردند که اين قرارداد را بپذيرند. تعدادي از کشورهاي دنيا خيلي زود به اين قرارداد پيوستند. بيشتر آنهائي که پيوستند يا کشورهاي اروپائي بودند که در يک کادر سياسي قرار گرفته بودند که داشتن سلاح هاي هسته اي برايشان به علل سياسي مقدور نبود و يا کشورهاي دنياي سوم بودند که درآن موقع اصلا مسئله انرژي اتمي برايشان مطرح نبود، از جمله ايران. ايران يکي از کشورهائي بود که خيلي زود به آن قرارداد پيوست و آنرا امضاء کرد و به تصويب رساند. تعداد زيادي از کشورهاي جهان سوّم آن موافقتنامه را امضاء کردند. دراصل آن قرارداد را درست نکرده بودند براي کشورهائي مثل ايران يا کشورهاي جهان سوم که درآن زمان درخط انرژي اتمي نبودند. آن قرارداد را درست کرده بودند براي آنهائي که به اصطلاح مي گويند در"آستانه" هستند، و به يک تکنولوژي هائي دست پيدا کرده اند، و يا اين که قدرت اقتصادي و تکنولوژي مملکتشان اين قدر هست که مي توانند بعد از چند سال کوشش به اين تکنولوژي ها دست يابند.

هدف بيشتراين بودکه جلوي کشورهاي آستانه اي (threshold countries) را بگيرند مثل هند، مثل برزيل ، مثل آرژانتين، مثل پاکستان، مثل اسرائيل. هيچ کدام از اين کشورها در آن موقع به اين قرارداد نپيوستند. بنابراين کشورهاي آستانه اي اغلب از کادر اين قرارداد بيرون ماندند وکشورهائي که پيوستند زياد اهميت نداشتند. ولي بالاخره مکانيزم N.P.T. راه افتاد. ارگان کنترل کننده اش در واقع آژانس بين المللي انرژي اتمي است که از سازمان هاي وابسته به سازمان ملل متحد است. در اين آژانس يک واحدي به نام Nuclear Safeguard (تامينات هسته اي) وجود دارد که مسئوليتش اين است که بر فعاليت اتمي همه کشورها نظارت داشته باشد تا از مسير صلح جويانه خارج نشوند. اين نظارت و کنترل در ابتدا مربوط مي شد به مقررات قراردادهاي دوجانبه، ولي بعد به کنترل مقررات N.P.T. تعميم پيدا کرد.

قراردادN.P.T. درنوع خود در جهان بي سابقه بود. براي اينکه کشورهائي که يک امتياز تکنولوژيک به دست آورده بودند، سعي کردند از طريق يک قرارداد بين المللي اين امتياز (انحصار داشتن سلاح هسته اي) را براي خودشان هميشه محفوظ نگهدارند. اين کشورها واضح و روشن گفتند اين امتياز بايد در دست ما باشد و ديگران نداشته باشند. ولي با اين همه يک داد و ستدي دراين داستان بود. داد و ستدش اين بود که کشورهاي غير اتمي تعهد کردند که از دست يابي به سلاح اتمي صرف نظر کنند، درعوض کشورهاي اتمي دو وعده دادند، که در قرارداد هست ولي هيچ ضامن اجرائي ندارد. وعده اول اين است که با هم براي خلع سلاح اتمي مذاکره کرده و سلاح هاي اتمي را از بين ببرند. وعده ديگر اين بود که وقتي که کشوري آمد قبول کرد که بمب اتمي نخواهد ساخت، و به آن راه نخواهد رفت، آن وقت ما درب را باز مي کنيم و تکنولوژي اتمي غيرنظامي را در اختيار آن کشور قرار مي دهيم و دراين زمينه ديگر شرطي نبايد باشد. گروهي از کشورهاي جهان سوم، يا کمتر صنعتي، آنرا امضاء کردند، به اميد اينکه اگر از يک چيز صرفنظر مي کنند، چيز ديگري به دستشان مي آيد. بعد هم مکانيزمش راه افتاد و آژانس بينالمللي انرژي اتمي نيروهاي خود را مجهزکرد براي نظارت برتمام دستگاه ها و فعاليت هاي اتمي کشورها. مرتب به کشورها بازرس مي فرستاد و گزارش مي آوردند و اين امر ادامه دارد.

اين درمورد کشورهائي بود که به N.P.T. پيوستند، نه آنهائي که نپيوسته بودند؟

بله. اين براي کشورهائي است که به N.P.T. پيوسته اند. البته کشورهائي که عضو N.P.T. نيستند از اين داستان به کلي جدا نيستند. به اين مفهوم که اين کشورها اگر با کشورهاي خارج هيچ دادوستد اتمي نداشته باشند از نظام نظارت آژانس هم مي توانند به دور بمانند، ولي اين عملا غير ممکن است و هرکشوري لزوما با کشورهاي ديگر سر و کار دارد. به محض اينکه کشوري قصد داد وستد با کشورهاي ديگر داشته باشد-حتي اگر عضو N.P.T. هم نباشد- براساس موافقت نامه دو جانبه شرايطي براي کنترل فعاليت ها و دستگاه ها و موادي که مربوط به داد و ستد مورد نظر مي شود بر او تحميل ميشود. يعني کشور صادرکننده اين شرايط را بر او تحميل مي کند و کنترل اين امر هم به آژانس بين المللي انرژي اتمي واگذار مي گردد. تفاوت اصلي بين اين کشورها و کشورهائي که N.P.T. را امضاء کرده اند اين است که اينها فقط آن مقدار از تجهيزات و مواد و فعاليت هاي خود را تحت نظارت آژانس قرار مي دهند که مشمول موافقت نامه دوجانبه با يک کشور خارجي است، ولي کشورهاي عضوN.P.T. موظف هستند که تمام تجهيزات و فعاليت هاي اتمي خود را زير کنترل آژانس قرار دهند.

آيا اين نظامي که شرح داديد به نظر شما کشورهاي داراي سلاح اتمي را راضي مي کرد و ديگر کشمکشي درميان نبود؟

نه. آمريکا مخصوصا زياد راضي نبود و حتي اين نظام غير متوازن را کافي نمي دانست و در طي چند سال مانور سياسي و اقدامات متعدد موفق شد ماهيّت نظام موجود را به کلي تغيير دهد. البته در طي اين چند سال سياست آمريکا هم دستخوش تغييرات شديدي بود و به تدريج به سوي سخت گيري بيشتر سوق پيدا مي کرد. همان طور که مي دانيد در آمريکا به خصوص سياست ها يک شبه شکل نمي گيرند و مدّت زمان زياد و بگو مگوي بسيار مي خواهد تا کمکم سياستي شکل بگيرد. مخصوصا اينکه دراين زمينه آمريکا فعال مايشاء نبود و بايد کشورهاي ديگر اتمي را با خود به سوي سياست تازه مي کشاند و آن کشورها هم خيلي زود وانمي دادند.

آمريکا به نظر شما از چه ناراضي بود و چرا سعي در تغيير ماهيت نظامي داشت که خود از پايه گذاران آن بود؟

ريشه نگراني ها و گرفتاري هاي آمريکا را عوامل زير تشکيل مي دادند. البته اين يک عکس برداري دريک زمان به خصوصي نمي تواند باشد. طي سال ها سياست آمريکا هم درداخل و هم درخارج تحول پيدا مي کرد، ولي در مجموع عوامل زير را مي توان به عنوان عوامل تعيين کننده درسياست امريکا ذکر کرد.

1- استفاده از انرژي اتمي در داخل آمريکا به تدريج با موانعي برخورد مي کرد. اين موانع که بحث درماهيّت آنها ما را از مسئله دور مي کند موجب شد که در آمريکا ديگر سفارش تازه اي براي نصب نيروگاه هاي اتمي به صنايع اتمي داده نشود (از سال 1977 به بعد) و صنايع اتمي آمريکا ديناميسم و زمينه گسترش و تحول خود را تا حدّ زيادي از دست داد. اين امر و مشکلات بزرگي که در آمريکا براي صنايع اتمي پيش آمد اين احساس را به وجود آورد که اگر استفاده از انرژي اتمي درآمريکا تا اين حد مسئله ايجاد مي کند، پس در ساير نقاط نيز همين طور خواهد بود. بنابراين صادر کردن تکنولوژي اتمي آمريکا آينده درخشاني درپيش ندارد که موجب شود دولت آمريکا در ارتباط با کشورهاي خارجي نرمش به خرج دهد. در واقع هرچه دورنماي استفاده وسيع از انرژي اتمي در آمريکا تيره تر مي شد، موضع گيري سياستمداران امريکا نسبت به روابطشان با کشورهاي ديگر در زمينه اتمي بيشتر به سختي مي گرائيد. فراموش نکنيم که در امريکا فشارهائي که موسسات بزرگ صنعتي و تجاري به کنگره و دولت وارد مي کنند يکي از عوامل موثر درتصميمگيري ها در روابط اقتصادي آمريکا با کشورهاي ديگر است. در زمينه انرژي اتمي صنايع امريکا ديگر در وضعي نبودند که بتوانند درتصميمات دولت امريکا به نحو موثري تاثير بگذارند. اگر بازار جهاني انرژي اتمي آينده خوبي داشت، آمريکا شايد سياست متفاوتي را درپيش مي گرفت. ولي وقتي احساس شد که درجهان ديگر بازار شکوفائي براي تکنولوژي اتمي به طورکلي و تکنولوژي اتمي آمريکا به طور اخص وجود ندارد، وزن بهره گيري اقتصادي بسيار پائين آمد و ملاحظات ديگر وزن بيشتري پيدا کردند. در واقع وضع در آمريکا بعد از گذشت دو دهه به کلي دگرگون شد.

در دهه 1950 در آمريکا نظر براين بود که انرژي اتمي منبع انرژي بزرگي براي آينده است و پيشبيني مي شد که جهان سريعاً به سوي کاربرد اين انرژي حرکت خواهد کرد. چون درآن زمان انحصار اين تکنولوژي تقريبا دراختيار امريکا بود، به نظرمي رسيد که آمريکا با دردست داشتن اين تکنولوژي مي تواند بازارهاي جهان را تا حد زيادي در اختيار داشته باشد. سياست "اتم براي صلح" (Atom for Peace)، که به وسيله آيزنهاور اعلام شد، زمينه اي بود براي اين که آمريکا بتواند تکنولوژي و دانش خود را به کشورهاي ديگر صادرکند و اين کشورها هم از اين سياست آمريکا خيلي زياد استقبال کردند و تا چند سال تصور همه براين بود که آمريکا دراين زمينه سياست باز و نرمي خواهد داشت و همه کشورها مي توانند از تکنولوژي اتمي براي مصارف صلح جويانه استفاده کنند.
به دلايلي که عرض کردم وضع براين منوال باقي نماند و سرخوردگي ها و گرفتاري هاي داخلي آمريکا در زمينه استفاده از انرژي اتمي و مشکلات اقتصادي و سياسي که در اين زمينه بروز کرد و نيز تسلط يافتن بعضي از کشورهاي صنعتي از جمله فرانسه و آلمان به تکنولوژي انرژي اتمي و راه يافتن اين کشورها به بازار جهاني و رقابت شديد آنها با آمريکا دراين زمينه موجب شد که سياست "اتم براي صلح" امريکا با ناکامي روبرو شود و آمريکا به تدريج دست و بال خود را جمع کند.
از اين به بعد سياست آمريکا بيشتر معطوف اين بود که عرصه را برکشورهاي رقيب خود نيز تنگ کند و آنها را از صدور تکنولوژي هسته اي باز دارد.

2- عامل ديگري که بايد به آن اشاره شود نارضايتي بود که درکنگره امريکا شروع شد، و به تدريج اشاعه پيدا کرد، درباره کنترل فعاليت هاي اتمي کشورهاي دريافت کننده تکنولوژي اتمي. همان طور که قبلا توضيح دادم، طبق فرمول معمول موافقت نامه هاي دوجانبه و نيز قراردادN.P.T. (منع گسترش سلاح هاي اتمي)، نظارت برفعاليت هاي اتمي کشورها به عهده آژانس بين المللي انرژي اتمي بود. درکنگره امريکا ايراد مي گرفتند که اين از لحاظ آمريکا صحيح نيست وحتي با قانون اساسي آمريکا تضاد دارد. چون اين درواقع يک نوع "انتقال حق حاکميت" (transfer of sovereignty) مي باشد. يعني اگر دولتي طبق موافقت نامه دوجانبه در قبال آمريکا تعهدي دارد، بايد حق نظارت و کنترل هم با آمريکا باشد، نه با يک منبعي که تحت حاکميت آمريکا نيست. مخصوصا اين که نمايندگان کنگره براساس گزارش هائي که برايشان تهيه شده بود در قاطعيت آژانس بين المللي انرژي اتمي و درموثر بودن روش هاي آژانس براي نظارت و کنترل شک داشتند و آنها را وافي به مقصود نمي دانستند.
من دراين زمينه بارها با اعضاء کنگره امريکا بحث و گفتگو داشتم و به خوبي از برخورد آنها با مسئله آگاه بودم. آنها نسبت به آژانس بين المللي انرژي اتمي با ديد شک و شبهه نگاه مي کردند و دراين زمينه به طور مرتب دولت آمريکا را تحت فشار قرار مي دادند.

3- انفجار اتمي هندوستان در سال 1974 نشان داد که يک کشور غيرصنعتي نيز مي تواند با بسيج نيروهاي علمي و تکنولوژيک خود به تکنولوژي سلاح هاي اتمي دست يابد. درهمان زمان بعضي کشورهاي غيرصنعتي (يادرحال صنعتي شدن) در زمينه تکنولوژي اتمي فعاليت هائي داشتند و آمريکا از اين بيم داشت که آن کشورها نيز بتوانند به تدريج به تکنولوژي نظامي اتم دست پيدا کنند. همان طور که در جاي ديگري عرض کردم بعد از انفجار اتمي که در هند انجام شد، آمريکا شروع به سخت گيري هاي تازه اي کرد و در فرمول موافقت نامه هاي دوجانبه تغييراتي اساسي ايجاد نمود.

چين هم، که يک کشور غيرصنعتي بود، سال ها پيش از هند به تکنولوژي هسته اي نظامي دست يافته بود. پس چرا انفجار اتمي هند تا اين حد ايجاد نگراني کرد؟

مورد چين با مورد هند کاملا تفاوت دارد. چين قبل از عقد قراردادمنع گسترش سلاح هاي اتمي به تکنولوژي نظامي اتمي راه پيدا کرده بود. اوّلين انفجار اتمي چين درسال 1964 انجام شد. بنابراين طبق قرارداد منع گسترش سلاح هاي اتمي چين يکي از پنج کشور بود که مي توانست به توسعه سلاح هاي اتمي ادامه دهد. چين در ابتداي امر در مقياس بسيار وسيع از شوروي کمک مي گرفت و شوروي هم در ابتدا همه تکنولوژي هاي هسته اي را در اختيار چين قرار مي داد، از جمله تکنولوژي هسته اي نظامي. شوروي حتي تجهيزات حساس يک کارخانه غني کردن اورانيوم را به چين داد، ولي قبل از اينکه اين کارخانه نصب شود و شروع به کار کند روابط سياسي دوکشور تيره شد و شوروي (اگرحافظه ام درست ياري کند درزمان خروشچف) يک باره روابط هسته اي را با چين قطع کرد. چيني ها، که ديگر به رموز کار آشنا شده بودند، خودشان کار را ادامه دادند. بنابراين چين در ابتداي کار با کمک شوروي توانست به تکنولوژي هسته اي نظامي دست يابد. به علاوه چين از لحاظ ژئوپليتيک جاي بسيار مهمي را اشغال مي کند که اين کشور را از هند متمايز مي سازد. از جمله بايد متذکر بود که چين مثل آمريکا و شوروي (آن روز) و انگلستان و فرانسه عضو دائمي شوراي امنيت است.

حال اگر برگرديم به بحث سياست آمريکا مي خواهم نتيجه بگيرم که به عللي که گفتم سياست آمريکا تغيير کرد و اين تغيير يک تغيير ماهيتي بود. بدين مفهوم که سابق بحث بر سر اين بود که کشور دريافت کننده تجهيزات و مواد اتمي از آن استفاده نظامي نکند و حالا موضع آمريکا براين قرار گرفته بود که اصلا از اشاعه تکنولوژي بايد جلوگيري کرد تا درنتيجه کشوري نتواند با سرهم کردن تکنولوژي هاي مختلف اتمي به سلاح اتمي دست يابد. اين تغيير ماهيّت سياست آمريکا، که در زمان رياست جمهوري جيمي کارتر شکل گرفت، موجب شد که نظام تازه اي براي جلوگيري از اشاعه سلاح هاي اتمي ايجاد شود.
اين نظام جديد که ازآن با نام " The Non- Proliferation Regime"(به اختصارN.P.R.) یاد مي کنند، ناشي از يک موافقت نامه يا قرارداد بين المللي نبود و دوماهيت مشمئزکننده داشت. يکي اين که يک جانبه بود، يعني درايجاد آن فقط کشورهاي پيشرفته صنعتي دست داشتند و ساير کشورها درآن دست نداشتند. ديگر اينکه ضوابط آن در پشت پرده و به صورت محرمانه تعيين مي شد.
اين داستان با گردهم آئي هاي محرمانه در لندن (از 1975 به بعد) شروع شد. دراين گردهم آئي ها وزراي خارجه چند کشور صنعتي پيشرفته، از جمله امريکا، شوروي، انگلستان، فرانسه، آلمان و ژاپن، شرکت داشتند و بعد از مذاکرات محرمانه قرارهائي با هم گذاشتند که در زمينه محدود کردن انتقال تکنولوژي و مواد و تجهيزات اتمي با هم همکاري نزديک داشته باشند. بدين ترتيب يک کلوبclub) ) ازکشورهاي صنعتي پيشرفته براي کنترل دادو ستدهاي اتمي ايجاد شد که آن را به علت اينکه جلسات آن در لندن تشکيل مي شد، "کلوب لندن" (London Club) ناميدند. براي اولين بار يک نوع " club diplomacy"بر روابط بين المللي در زمينه انرژي هسته اي حاکم شد و تا امروز هم ادامه دارد. به تدريج تحت لواي "کلوب لندن" يک فهرست بزرگ از تجهيزات و مواد اتمي که نبايد از کشوري به کشورهاي ديگرمنتقل شود تهيه شد و اين فهرست به تدريج طولاني تر شد.

من اين ماجرا را نسبتا مفصل شرح دادم براي اينکه فضاي موجود درآن زمان را از لحاظ روابط بين المللي و انتقال تکنولوژي هسته اي روشن کنم. مسلما اين فضاي تازه برنامه انرژي اتمي ايران را نيز تحت تاثير قرار مي داد ولي آنچه که مهّم بود جنبه سياسي اين رژيم تازه بود که براي ايران قابل قبول نبود و ما از همان ابتدا و با شدّت تمام با آن مخالفت کرديم.
برحسب اتفاق "سايرس وَنس" (Cyrus Vance) وزيرخارجه وقت امريکا، يک بار پس از يکي ازگردهم آئي هاي کلوب لندن به تهران آمد. استنباط من اين است که علاوه بر امور ديگر يکي از دلائلي که او به تهران آمده بود اين بود که مي خواست از انعکاسي که تشکيل کلوب لندن درايران داشته است مطلع شود و مخصوصا اعليحضرت را قانع کند که تشکيل کلوب لندن ضروري بوده است و از ايران بخواهد که با آن مخالفت نکند. اين حدس من وقتي تشديد پيدا کرد که در روز ورود ايشان به تهران، سفير آمريکا از من دعوت کرد که در ناهاري که براي وزيرخارجه آمريکا ترتيب داده است شرکت کنم. اصولا من اين نوع دعوت ها را به آساني نمي پذيرفتم. ولي اين بار فکر کردم که بايد با اين مسئله روبرو شد. وقتي به سفارت آمريکا رفتم متوجه شدم که تعداد ميهمانان از چند نفر تجاوز نمي کند. به اين نتيجه رسيدم که وزيرخارجه آمريکا قصد داشته است قبل از مذاکره با اعليحضرت از عکس العمل من اطلاع پيدا کند. درهرصورت با او در گوشه اي نشستيم و من سرصحبت را باز کردم و از او صريحا خواستم که مرا از مذاکراتي که در لندن داشته اند باخبر سازد. او گفت که البته مذاکرات محرمانه بوده است و او نمي تواند مفاد آن را فاش سازد، جز اين که بگويد که هدف اين مذاکرات محکم کاري تازه اي براي جلوگيري از اشاعه سلاح هاي هسته اي است و ايران نبايد از اين موضوع ناراضي باشد. من به طور صريح به او گفتم به نظرما کشورهاي صنعتي مرتکب اشتباه بزرگي شده اند و ما هيچ وقت تن به نظامي نخواهيم داد که در تدوين آن دست نداشته باشيم و مخصوصا با هرنوع سازش محرمانه بين کشورهاي صنعتي مبارزه خواهيم کرد.

بايد اضافه کنم که چون موضوع تازه بود من هنوز فرصت اين را پيدا نکرده بودم که موضوع را مفصلا حضور اعليحضرت مطرح کنم، ولي مطمئن بودم که واکنش من مورد تأييد اعليحضرت است، و مي دانستم که حتي ايشان هم به همين ترتيب با وزير امورخارجه آمريکا صحبت خواهند کرد. بعدها من مسئله را حضور اعليحضرت مطرح کردم و نظر خود را گفتم و اعليحضرت نظر مرا تاييد کردند و فرمودند که دراين زمينه بايد خيلي باهوش باشيم که هر روز حلقه فشارکشورهاي صنعتي تنگ تر نشود.
لازم است بگويم که مديران سازمان انرژي اتمي هم با من دراين داستان همصدا بودند. آنها از اين بيم داشتند که تضييقات تازه برنامه هاي ما را تحت فشار قرار دهد. آنها هم طبعا با نظام جديد مخالف بودند و به تدريج فضاي مقاومت در داخل سازمان شکل مي گرفت. از سوي ديگر در طي روابطي که من و همکارانم با مسئولان اتمي کشورهاي ديگر، مخصوصا کشورهاي دريافت کننده تکنولوژي اتمي، داشتيم احساس مي کرديم که وضع جديد در کشورهاي ديگر هم توليد ناراحتي کرده است و زمينه يک نوع مقابله با سياست کشورهاي صنعتي آماده است. ايران، به عللي که قبلا تشريح کرده ام، درصف مقدم کشورهاي دريافت کننده تکنولوژي هسته اي قرار داشت و موضع هائي که ما گرفته بوديم اعتبار زيادي براي ما دربين اين کشورها به وجود آورده بود و موضع گيري ايران در قبال اين "رژيم" جديد(N.P.R.) براي آنها خيلي اهميت داشت.

جالب است که کشورهاي دريافت کننده تکنولوژي در زمينه مخالفت با "رژيم"جديد تنها نبودند. جامعه علمي و تکنولوژي دنياي غرب يعني کارشناسان و متخصصان کشورهاي صنعتي پيشرفته هم اغلب با برقراري تضييقات يک طرفه و بدون ضابطه موافق نبودند، چون اين تضييقات را يا موثر نمي دانستند و يا فکر مي کردند درکار آنها تاثيرات عقيم کننده اي خواهد داشت. آنها بدون اين که هدف هاي اصلي جلوگيري از اشاعه سلاح هاي اتمي را مورد شک قرار دهند با خيلي از روش هائي که از سوي دولت ها، مخصوصاً آمريکا، اعمال مي شد مخالف بودند، چون فکر مي کردند که اين روش ها موانعي براي پيشرفت علم و تکنولوژي مي باشند.

کنفرانس انتقال تکنولوژي هسته اي تخت جمشيد

از همان ابتداي اين تحولات، با علم به اينکه مسئله انتقال تکنولوژي هسته اي براي ايران جنبه حياتي دارد، مداکراتي با "جامعه هسته اي آمريکا" (American Nuclear Society) و سپس با "جامعه هسته اي اروپا" European Nuclear Society) ( و "جامعه انرژي اتمي ژاپن" (Japan Atomic Society) Energy براي بررسي مسئله انتقال تکنولوژي هسته اي داشتيم ودرنتيجه اين مذاکرات قرار شد يک کنفرانس بين المللي درايران تشکيل شود و سه جامعه فوق الذکر هم درتشکيل آن با ما مشارکت داشته باشند و به اصطلاح "Co-sponsor" کنفرانس باشند. اين کنفرانس که کنفرانس انتقال تکنولوژي هسته اي (Conference on the Transfer of Nuclear Technology) ناميده شد درآوريل 1977 به مدت يک هفته در تخت جمشيد برگزار گرديد. بدون شک برگزاري کنفرانس در اين زمينه به وسيله سازمان انرژي اتمي يک عمل سياسي بي سابقه بود. نبايد فراموش کرد که گرچه موضوع فنّي به نظر مي رسد، ولي در اصل بحث سياسي است، آن هم در جّو بين المللي آن روزها. مقدمات برنامه ريزي و برگزاري کنفرانس بيش از يک سال طول کشيد و در اين مدّت سياست آمريکا بازدرجهت ايجاد محدوديت هاي جديد تحول پيدا مي کرد و جنبه سياسي اين کنفرانس را تقويت مي کرد.
اين کنفرانس بيش از حدّ تصور ما موفق بود به دلايلي که عرض مي کنم:
1- بيش از 500 نفر از مسئولان برنامه هاي انرژي اتمي، ديپلمات ها، متخصصين طراز اوّل و استادان دانشگاه ها از 41 کشور دراين کنفرانس شرکت کردند و حدود 230 مقاله (paper) درکنفرانس خوانده شد يا به کنفرانس داده شد. آژانس بين المللي انرژي اتمي دراين کنفرانس مشارکت زيادي داشت و تعداد زيادي از مسئولان آژانس از جمله مديرکل و نيز رئيس شوراي حکام آژانس درآن شرک تداشتند. آنچه که به کنفرانس وزن فوق العاده اي داد حضور تعداد قابل ملاحظه اي از بزرگترين و معروفترين دانشمندان اتمي جهان در کنفرانس بود که هرکدام نقش رهبري قابل ملاحظه اي در توسعه علوم و فنون اتمي داشته اند. از سوي ديگر، حضور عده اي از افراد کليدي و تصميم گيرنده (policy makers) کشورهاي مختلف، و روبروئي آنها با دانشمندان و کارشناسان اتمي، اين کنفرانس را از ساير کنفرانس هاي اتمي متمايز کرد.

2- نقش عمده اي که سازمان انرژي اتمي دراين کنفرانس بازي کرد موجب تحسين تمام شرکت کنندگان گرديد. دراين کنفرانس شايد بيش از بيست سخنراني در همه زمينه ها به وسيله همکاران من درسازمان انرژي اتمي ارائه شد، که اين خود مشارکت با ارزشي بود و حاکي از پتانسيل علمي و فني موجود در سازمان بود. اين امر اعتبار خاصي براي همکاران من درسازمان در نزد شرکت کنندگان ايجاد کرد.
از سوي ديگر تشکيلاتي که ما براي اجراي کنفرانس ايجاد کرده بوديم بسيار خوب کار کرد و کنفرانس از هر لحاظ به خوبي انجام شد و هيچ نوع مسئله ناراحت کننده اي پيش نيامد. محل تشکيل کنفرانس هم جلاي خاصي به آن داد. ما از تسهيلاتي که در تخت جمشيد ايجاد شده بود استفاده کرديم و کنفرانس و جلسات مختلف آن يا در تخت جمشيد و يا درشيراز برگزارمي شد. اداره اين کنفرانس به طرز آبرومندانه درتخت جمشيد و شيراز کارساده اي نبود و اقدامات مختلفي انجام داده بوديم که اشکالاتي براي مهمانان ايجاد نشود. از جمله بد نيست ذکر کنم که براي اينکه شرکت کنندگان که از کشورهاي مختلف، مخصوصا اروپا و امريکا مي آمدند، در فرودگاه مهرآباد گرفتار پيچ و خم هاي تعويض هواپيما و غيره نشوند با شرکت هواپيمائي هما (Iran Air) ترتيبي داده بوديم که در روزهاي قبل از تشکيل کنفرانس پروازهاي مستقيم از اروپا به شيراز ترتيب دهند و بدين ترتيب توانستيم بخش عمده اي از شرکت کنندگان را مستقيما به شيراز بياوريم. از جمله تمهيدات ديگر اين بود که براي جلوگيري از اينکه شرکت کنندگان با خوردن غذاهاي نا مناسب و احياناً نا سالم و کهنه گرفتاري پيدا نکنند، تغذيه همه شرکت کنندگان را دربست به عهده گرفته بوديم و همه روزه غذاي مناسب (اغلب غذاي ايراني) به شرکت کنندگان داده مي شد و بدين ترتيب درتمام مدّت کنفرانس از ايجاد هرنوع ناراحتي براي مهمانان جلوگيري کرديم و همه خيلي راضي و خوشحال بودند. درموردحمل و نقل شرکت کنندگان بين شيراز و تخت جمشيد و نيز حفاظت مهمانان و محل هاي کنفرانس نيز اقداماتي شده بود که هيچ نوع دردسري بروز نکرد. دراينجا لازم است توضيح دهم که سازمان انرژي اتمي متحمل هزينه اي جز هزينه هاي عمومي و نيز هزينه شرکت افراد خود درکنفرانس نشد و پرداخت هزينه هاي رفت و آمد و هتل و غذا و نيز هزينه شرکت درکنفرانس به عهده شرکت کنندگان بود که قبل از شروع کنفرانس پرداخت کردند.
رياست کنفرانس با من بود، ولي زحمت اصلي کنفرانس را همکاران من کشيدند، که در راس آنها بايد از مجتبي طاهرزاده که رياست کميته اجرائي کنفرانس را داشت و مهدي صرّام که رئيس کميته فني و برنامه بود نام برد. هردو آنها در نقش خود کاملا موفق و مايه افتخار سازمان انرژي اتمي بودند. گروه بزرگي از همکارانم در اين امر مشارکت موثر و مثبت داشتند و موفقيت اين کنفرانس زائيده زحمات و کارداني آنها بود.
دراينجا لازم مي دانم يادي از اميرعباس هويدا نخست وزير وقت بکنم. او از اين کنفرانس حمايت بي دريغ کرد وخود درآن شرکت کرد و در روز اوّل سخنراني جالبي کرد. علاوه براين، درمدّتي که در تخت جمشيد بود با تعداد زيادي از شرکت کنندگان صحبت کرد و از نظرات آنان آگاه شد. يک شب هم در چادرهاي تخت جمشيد ضيافت بزرگي به افتخار شرکت کنندگان برپا کرد که بسيار جالب بود. آنچه که دراين زمينه مرا متعجب کرد اين بود که او به راحتي با گروه هاي مختلف شرکت کنندگان همزبان مي شد و آنها را دور خود جمع مي کرد و با آنان از هردري صحبت مي کرد و اين خود انعکاس بسيارخوبي داشت و تصوير جالبي از نخست وزير ايران در اذهان ايجاد کرد.

3- حدود ده روز قبل از شروع کارکنفرانس، جيمي کارتر رئيس جمهوري آمريکا سياست تازه آمريکا را در زمينه انرژي اتمي اعلام کرد. دراين سياست تصميماتي از لحاظ داخلي گرفته شده بود که بسيار مهم بود و سياست اتمي آمريکا را به طرز بي سابقه اي تغيير مي داد. اين تغييرات برسياست خارجي آمريکا دراين زمينه نيزتاثير شديد مي گذاشت. چون اين کنفرانس بلافاصله بعد از اعلام سياست جديد آمريکا تشکيل شد، اين سياست به صورت مهم ترين موضوع بحث کنفرانس درآمد و درجلسات کنفرانس و بيشتر در گفتگوهاي خارج از کنفرانس مورد بررسي قرار گرفت.
دولت آمريکا دراين کنفرانس مشارکت وسيعي داشت و تعدادي از مسئولان طراز اول سياست اتمي آمريکا درآن شرکت کردند. جيمي کارتر که از اهميت سياسي اين کنفرانس آگاه شده بود، در يک اقدام بي سابقه دراين نوع موارد پيامي خطاب به اعليحضرت فرستاد و ضمن اشاره به اهميت کنفرانس براي کنفرانس و شرکت کنندگان آرزوي موفقيت کرد.

4- همان طور که ما انتظار داشتيم، در مجموع، مذاکرات کنفرانس جرياني پيدا کرد که به طور صريح و روشن درجهت خلاف سياست آمريکا مبني برجلوگيري از اشاعه تکنولوژي هسته اي- و نه جلوگيري از اشاعه سلاح اتمي- بود. جالب اين که اغلب متخصصين آمريکائي حاضر درکنفرانس سياست جديد امريکا را مورد انتقاد قرار دادند.
کشورهاي دريافت کننده تکنولوژي هسته اي نيز طبيعتا مخالفت شديد خود را با سياست جديد آمريکا اعلام داشتند. البته اين کنفرانس جنبه دولتي و اجرائي نداشت و نمي توانست منشاء تصميم گيري هائي باشد، ولي نشان داد که سياست جديد آمريکا درجهت عقيم کردن فعاليت ها و برنامه هاي اتمي است و بنابراين شانس اين که مقبوليت جهاني پيدا کند نخواهد داشت.
درپايان کنفرانس رؤساي "جامعه هسته اي آمريکا"، "جامعه هسته اي اروپا" و "جامعه انرژي اتمي ژاپن" بيانيه اي صادرکردند که درآن سياست جديد آمريکا مورد انتقاد شديد قرار گرفت.

5- موفقيت اين کنفرانس و لزوم ادامه بررسي مسايل مربوط به انتقال تکنولوژي هسته اي موجب شد که کميته اجرائي تصميم گرفت چهارسال بعد دوّمين کنفرانس مجدداً در ايران تشکيل شود. البته اين کنفرانس دوم به علت انقلاب درايران تشکيل نشد و در "بوئنوس آيرس" پايتخت آرژانتين تشکيل شد و از من که درآن زمان درفرانسه زندگي مي کردم دعوت شد که به عنوان اوّلين رئيس کنفرانس و به عنوان ميهمان درآن شرکت کنم و اين امر انجام شد. کنفرانس سوّم هم در مادريد تشکيل شد، ولي ديگر به علت فروکش کردن فعاليت هاي اتمي درجهان انگيزه اي براي ادامه کار آن وجود نداشت.

اين کنفرانس باعث شد که يک روحيه مقاومت درکشورهاي گيرنده تکنولوژي هسته اي ايجاد شود که "روحيه تخت جمشيد" (The Spirit of Persepolis) ناميده شد. من سال ها بعد از آن کنفرانس در سمينارها يا جلساتي شرکت داشته ام که سخنراناني مستقيما به "روحيه تخت جمشيد" اشاره کرده اند. بنابراين تخت جمشيد درتاريخ روابط بين المللي درزمينه انرژي اتمي فصلي را به خود اختصاص داد.
بد نيست ياد آور شوم که تمام آنچه که من دراين مصاحبه گفته ام از حافظه است و من هيچ نوع نوشته و مدرکي در اختيار ندارم که به آنها مراجعه کنم. دراين مورد يک استثناء وجود دارد و آن هم همين کنفرانس تخت جمشيد است. پس ازکنفرانس سخنراني ها و نتايجي که از کنفرانس گرفته شد درچهار جلد، مجموعا در بيش از دوهزارصفحه، به چاپ رسيد که درکتابخانه ها و مراکز علمي کشورهاي خارج موجود و در دسترس مي باشد. متن سخنراني اينجانب در جلسه افتتاحيه کنفرانس به خوبي موضوع اصلي و هدف کنفرانس را تشريح مي کند و نشان مي دهد که در جوّ موجود درآن زمان موضع ايران چه بوده است. يک داستان کوچک را هم بد نيست بگويم، چون از لحاظ مطالعه روان شناسي اجتماعي آن زمان مفهوم دارد. درزمان کنفرانس، هر روز عصر کنفرانس هاي مطبوعاتي برقرار مي شد و شرکت کنندگان در بحث هاي روز به سوآلات فرستاده هاي رسانه هاي گروهي پاسخ مي دادند. من در بعضي از اين کنفرانس هاي مطبوعاتي شرکت مي کردم. يک روز يادم نيست در مقابل چه سوال يک خبرنگار خارجي گفتم که «فراموش نکنيد که سياست انرژي اتمي ايران در تهران تعيين مي شود». بعد از کنفرانس که به تهران برگشتم برادربزرگم که برمن سمت پدري دارد و هميشه غمخوار من بوده است، با عجله به ديدار من آمد و با لحن آمرانه و حاکي از نگراني زياد به من گفت که در روزنامه خوانده ام که تو چنين حرفي را زده اي. گفتم درست است. او به من گفت با اين حرف ها خودت را با خطري بزرگ روبرو مي کني. اين نوع حرف هاي درشت را نبايد در برابر مطبوعات گفت، چون کشورهاي مقتدر خارجي حتما آن را هضم نخواهند کرد.

آثار سياسي کنفرانس تخت جمشيد

اين کنفرانس از نقطه نظر سياسي چه عواقبي داشت، مخصوصا در ارتباط بين ايران و امريکا و آيا اين کنفرانس به نوعي مذاکرات ديگري که مستقيما از اين کنفرانس برمي خاست انجاميد؟

همان طور که قبلا عرض کردم بايد متذکر بود که اين کنفرانس يک حادثه غيرمترقبه نبود که يکباره ظهور کند و بعد هم خاموش شود. کنفرانس را بايد درچهارچوب چند سال تحول سياسي از سوي امريکا و عکس العمل هاي کشورهاي ديگر- چه دريافت کننده تکنولوژي هسته اي و چه صادرکننده تکنولوژي هسته اي - قرارداد. ولي کنفرانس البته يک نقطه عطف دراين تحولات بود.
نتيجه ملموس کنفرانس را مي توان به طريق زير خلاصه کرد:

1- ايجاديک هوشياري تازه دربين کشورهاي گيرنده تکنولوژي هسته اي درموردماهيّت سياسي و غيرمنصفانه فشارهاي کشورهاي بزرگ، مخصوصا آمريکا، و تضييقاتي که اين کشورها ايجاد مي کردند.

2- براي اولين بارجامعه علمي جهان صنعتي و بازهم مخصوصا آمريکا تقريبا به شکل متفقي دراين کنفرانس نظر داد که مسئله جلوگيري از گسترش سلاح هاي اتمي ماهيتا يک مسئله سياسي است و نه تکنولوژيک و هرنوع اقدام دراين زمينه بايد فقط از طريق سياسي انجام پذيرد و نه از طريق ايجاد تضييقات تکنولوژيکي. اين امر اهميت زيادي داشت و نشان داد که جامعه علمي آن روز- منظورم متخصصان طراز اوّل تکنولوژي هسته اي است- با سياست هاي امريکا و همدستان غربي آن دراين زمينه مخالف بودند.
درمورد روابط ايران و امريکا تاثير کنفرانس اين بود که موقعيت ايران تقويت شد و مخصوصا اعليحضرت احساس کردند که سياستي که تاکنون تعقيب شده موجه بوده است، و نيز اينکه ايران تنها نيست و زمينه مقاومت دربرابر فشارهاي آمريکا درکشورهاي گيرنده تکنولوژي مستحکمتر شده است. علاوه براين اعليحضرت از نقش رهبري ايران در اين زمينه بسيارخوشحال بودند و فکر مي کردند که اين امر به سياست خارجي ايران استحکام تازه اي مي بخشد. بايد به خاطر داشته باشيم که درآن زمان اعليحضرت سياست تازه اي را در اقيانوس هند تعقيب مي کردند و آن هم اساسش به طورخلاصه براين اصل قرار داشت که اقيانوس هند بايد از زير نفوذ قدرت هاي جهاني بيرون آيد و ديگر صحنه اي براي قدرت نمائي آنها نباشد. براي اعمال اين سياست مذاکراتي با کشورهاي قدرتمند حاشيه اقيانوس هند درجريان بود و زمينه مناسبي براي ايجاد يک نوع اتحاديه کشورهاي حاشيه اقيانوس هند فراهم شده بود. من خود گاهي دراين زمينه نقش بازي کرده ام. بدين ترتيب که در چند نوبت حامل پيام هاي محرمانه از سوي اعليحضرت براي نخست وزيران هند و استراليا و آفريقاي جنوبي، که نقش کليدي دراقيانوس هند داشتند، بودم و پاسخ هاي آنها را براي اعليحضرت آوردم. باتوجه به اين زمينه سياسي و با توجه به اينکه دوکشور مهم حاشيه اقيانوس هند، يعني هندوستان و پاکستان، از جمله کشورهائي بودند که از لحاظ اتمي با آمريکا کشمکش داشتند، به خوبي مي توان ديد که موفقيت کنفرانس تخت جمشيد و تحکيم نقش ايران در زمينه اتمي موقعيت تازه اي براي ايران ايجاد کرد تا سياست "ابرقدرتزدائي" دراقيانوس هند را استحکام بخشد و دراين زمينه مدعي يک نوع نقش رهبري باشد.

و امّا درباره مذاکرات ما با آمريکا تغييري ايجاد نشد. يعني موضع ايران همان بود که بود، ولي در اثر سياست تازه کارتر موضع آمريکا بيشتر آشتي ناپذير شده بود. بنابراين فاصله ميان موضع دوطرف زيادتر و شانس رسيدن به توافق کم تر شد. ولي آنچه مهم بود تأثير کنفرانس در روحيه اعليحضرت بود. بايد بگويم که اعليحضرت نسبت به اين کنفرانس علاقه شديدي نشان داد. درمدّت کنفرانس من چند نفر از شرکت کنندگان نامدار، از جمله مديرکل آژانس بين المللي انرژي اتمي، را با هواپيما به تهران آوردم و با اعليحضرت ملاقات کردند. دراين ملاقات ها اعليحضرت به طور مفصل درباره پيشرفت کنفرانس و نيز مسايل بين المللي انرژي اتمي با مهمانان خود مذاکره مي کردند و هميشه خيلي خوشحال به نظر مي رسيدند. بعد از کنفرانس هم سه جامعه اتمي امريکا و اروپا و ژاپن يک لوحه سپاس بسيار زيبا درست کردند و به اعليحضرت تقديم کردند و از ايران براي برگزاري کنفرانس و از اعليحضرت براي حمايت از کنفرانس قدرداني کردند. آنها يک لوحه سپاس نيز براي قدرداني از نقش من تهيه کرده بودند که به من دادند.اين عوامل موجب شد که اعليحضرت با استحکام بيشتري با آمريکائي ها روبرو مي شد و اين بار احساس مي کرد که ايران تنها نيست و کشورهاي ديگر گيرنده تکنولوژي هسته اي با ايران هستند وحتي اين امر يک نوع مسئوليت و تعهد جديد براي ايران ايجاد کرده بود.

موضعي که ايران دراين زمينه گرفته بود، که مفهومش مخالفت با غرب و يا فرار از غرب نبود، احتمالا يک درگيري انتقاد آميز و درعين حال فعال و سازنده مي توانست باشد. نظر شما چيست؟

بله. درست مي فرمائيد. ما هيچ وقت با غرب سرنزاع نداشتيم و سياست اعليحضرت اين نبود که با غرب مخالفت کند. به نظر من فلسفه سياست خارجي اعليحضرت همان است که شما گفتيد. يعني درگيري انتقاد آميز و سازنده. البتّه لازمه اين کار، و براي اينکه اين سياست درعمل مفهوم پيدا کند، ايجاد يک "موقعيت داد و ستدي" (bargaining position) بود. به اين مفهوم که اگر غرب "اتوهائي" در دست دارد که با آن ها از منافع خود دفاع مي کند، ايران هم مي بايست "اتوهائي" دردست داشته باشد که بتواند در ارتباط با غرب از منافع خود دفاع کند و به اين ترتيب يک "داد و ستد" منطقي، منصفانه و سازنده ايجاد شود. و باز لازمه اين موقعيت اين بود که ايران در منطقه موضع پُرتواني داشته باشد و با ايفاي نقش سازنده، و تا حدّي رهبري در منطقه، بتواند درمقابل قدرت هاي غرب و نيز شوروي وزني داشته باشد و به حساب گرفته شود.

متاسفانه ما در بد منطقه اي قرار داشتيم (و داريم). تا آنجا که من احساس کردم اعليحضرت تمايل زيادي نسبت به "سرمايه گذاري سياسي" درکشورهاي عربي و اتکاء سياسي به آنها نداشت و اصولا از درگيري زياد درمسايل کشورهاي عربي احتراز مي کرد، مگر درمورد شيخ نشين هاي جنوب خليج فارس که آن جنبه ديگري داشت. بنابراين اجراي يک سياست منطقه اي براي اعليحضرت بسيار مشکل بود. من تقريبا اطمينان دارم که سياست پايان دادن به تسلط غربي ها در اقيانوس هند از تنگ بودن و نامساعد بودن عرصه سياسي درآنچه که خاورميانه مي نامند ناشي مي شد. يعني چون در منطقه مشکلات فراوان وجود داشت، که حّل آنها آسان به نظر نمي رسيد، يک نوع سياست ديگر منطقه اي براي ايران نزديک شدن به کشورهاي حاشيه اقيانوس هند بود. دراين مورد من با اعليحضرت گفتگوهاي زياد داشته ام و مطمئن هستم که موضوع براي اعليحضرت مخالفت منفي با غرب نبود، بلکه اين يک حرکت سازنده بود تا به منطقه امکان دهد که با قدرت بيشتر مسائلش را با غرب حل کند.

پرسش آخرم در اين زمينه مربوط به نقش ايران در آژانس بينالمللي انرژي اتمي است. آيا نقش ايران در اين سازمان همواره نقشي مهم بوده است ؟

در ابتدا، يعني قبل از تشکيل سازمان انرژي اتمي، نه چندان. چون ايران در ابتدا برنامه اي در زمينه انرژي اتمي به آن مفهوم که بعداً ديديم نداشت. فعاليت ايران دراين زمينه محدود به آموزش و نيز مقداري تحقيق درسطح پائين بود. با اين ترتيب همه ساله در موقع تشکيل مجمع عمومي آژانس (General Conference) هيات نمايندگي ايران درجلسات مجمع شرکت مي کرد. از سوي ديگر سفير ايران در وين، که مقر آژانس بين المللي انرژي اتمي است، نماينده دائمي ايران در آژانس بود و وزارت امورخارجه امور مربوط به اين آژانس را مثل ساير سازمان هاي وابسته به سازمان ملل متحد اداره مي کرد. من سال ها قبل از تاسيس سازمان انرژي اتمي، به عنوان عضو کميسيون انرژي اتمي ايران، که آن وقت ها در وزارت اقتصاد بود، و بعدا به عنوان رئيس دفتر انرژي اتمي سازمان برنامه همه ساله عضو هيات نمايندگي ايران در مجمع عمومي آژانس بودم و در جلسات آن شرکت مي کردم. درآن موقع، طي چند سال، سفير ايران در وين امير اصلان افشار(33 ) بود و سمت نماينده دائمي ايران در آژانس را نيز داشت. با او روابط خوبي داشتيم. امير اصلان افشار، مردي بلندنظر و قابل و باکفايت و در ضمن متواضع و بسيار خوش برخورد بود. او در اتريش اعتبار خاصي براي خود کسب کرده بود و مورد احترام بود. او در آژانس هم به همين ترتيب پرستيژ زياد داشت. يک سال ايران برحسب قاعده تقسيم منطقه اي به عضويت شوراي حکام آژانس درآمد و خوشبختانه درآن سال اميراصلان افشار به رياست شوراي حکام آژانس انتخاب شد. او دراين سمت با نهايت جديت و صلاحيت وظايف خود را انجام داد و براي ايران آبرو و اعتبار قابل توجهي کسب کرد. من هيچ وقت قامت بلند و راست و قيافه خندان و اطمينان بخش او را در آژانس و در شوراي حکام از ياد نمي برم. چون صلاحيت و رفتار شايسته او درکار ونيز برخورد خوش او با نمايندگان کشورهاي مختلف و مديران آژانس براي من نمونه خوبي بود و مايه افتخار.

موقعي که قانون سازمان انرژي اتمي را تدوين مي کردم، موضوع رابطه با آژانس بين المللي انرژي اتمي را درنظر داشتم و براي اينکه اين موضوع را از حالت تشريفاتي خارج کنم و بتوانم مستقيما کارهاي مربوط به آژانس را اداره کنم در يک ماده قانون آوردم، که متن آن درست يادم نيست ولي مفاد آن اين بود، که وظيفه ارتباط با آژانس بين المللي انرژي اتمي، که قبلا با وزارت امورخارجه بود، به سازمان انرژي اتمي تفويض مي شود و نماينده دائمي ايران در آژانس را رئيس سازمان انرژي اتمي تعيين مي کند. بعد از تشکيل سازمان مسئله تعيين نماينده دائمي ايران در آژانس مطرح شد. يک روز عباسعلي خلعتبري، (34) که درآن موقع وزيرخارجه بود، به من تلفن کرد که بالاخره تکليف پروفسور رضا(35 ) را روشن کنم. چون من از مسئله اظهار بي اطلاعي کردم او به من گفت که قرار شده است پروفسور رضا به عنوان نماينده دائمي ايران در آژانس بين المللي انرژي اتمي تعيين شود. باز هم من از اين قرار اظهار بي اطلاعي کردم و گفتم شما مي دانيد که اگر قرار باشد نماينده اي در آژانس داشته باشيم انتخاب او با من است و من دراين زمينه هنوز تصميمي نگرفته ام.
روز بعد به حضور اعليحضرت رفتم و از اعليحضرت خواستم اجازه بدهند که سفير ايران در وين نقش نماينده دائمي ايران درآژانس را به عهده بگيرد. فرمودند مگر سفير ما مي تواند اين کار را بکند. عرض کردم که کار را در هرصورت سازمان انرژي اتمي بايد بکند و نماينده اي که بايد دائما در وين باشد نقش فني ندارد و وظيفه اش ارتباط با آژانس است. حال اگر من بخواهم نماينده اي از ايران بفرستم و دفتر و دستک براي او درست کنم هزينه بسيار دارد و نتيجه اي هم نخواهد داشت. اعليحضرت باپيشنهاد من موافقت کردند و بلافاصله از مصطفي نامدار(36)، که درآن موقع سفير ايران در اتريش بود، خواهش کردم که اين وظيفه جديد را که از سوي سازمان انرژي اتمي به او محول مي شد بپذيرد. نامدار را قبلا در اتريش ديده بودم و به نحوه کار او آگاهي داشتم. او يکي از سفيران موفق ايران بود و با احاطه اي که به زبان آلماني داشت، و نيز با آشنائي کامل نسبت به اتريش در آن کشور موقعيت خوبي کسب کرده بود. او را همه مي شناختند و به همه جا راه داشت و روابط بسيار نزديکي با زمامداران اتريش ايجاد کرده بود.
همان طور که انتظار مي رفت، مصطفي نامدار از پيشنهاد من استقبال کرد و ما او را فورا به عنوان نماينده دائمي ايران در آژانس بين المللي انرژي اتمي معرفي کرديم. بايد بگويم که در طي چند سال که اين همکاري ادامه پيدا کرد مصطفي نامدار با نهايت صميميت و علاقه و صلاحيت همه کارها را انجام مي داد، و مخصوصا درموارد لزوم و در سفرهاي مکرري که خود من يا همکارانم به وين داشتيم همه امکانات سفارت ايران را در اختيار ما قرار مي داد. همکاري مثبت نامدار موجب شد که کار ما با آژانس بر روي روال درست و مطلوبي قرار گيرد و ما هميشه در همه فعاليت هاي آژانس حضور داشته باشيم.
از اين پس رياست هيات نمايندگي ايران در مجمع عمومي آژانس را خودم به عهده داشتم و همه ساله فعالانه شرکت مي کرديم و بيش از پيش در مذاکرات و تصميم گيري ها مداخله داشتيم. علاوه براين، مدّت دوسال من به عضويت شوراي حکام آژانس انتخاب شدم و دراين مدّت درتمام جلسات شورا مرتبا شرکت داشتم. اين شورا در واقع ارگان تصميم گيري آژانس بود (مرادف شوراي امنيت سازمان ملل متحد) و بدين ترتيب ايران نقش فعالي در تصميم گيري هاي آژانس ايفا مي کرد.

آژانس بين المللي انرژي اتمي دونوع بودجه داشت. يکي بودجه عادي آژانس که به مصرف گرداندن سازمان آژانس مي رسيد و از محل حق عضويت کشورهاي عضو تامين مي شد. ديگر بودجه "کمک هاي فنّي" که به مصرف کمک به توسعه انرژي اتمي درکشورهاي عضو مي رسيد و از محل "کمک هاي داوطلبانه" کشورهاي عضو تامين مي شد. يعني تعدادي از کشورهاي عضو همه ساله مبلغي به عنوان کمک داوطلبانه در اختيار آژانس قرار مي دادند که با آن پول وسايل و کارشناس و بورس هاي کارآموزي و تحقيقاتي در اختيار کشورهاي عضو که نياز دارند قرار داده شود. وقتي من کار را به دست گرفتم احساس کردم که بودجه کمک هاي فنّي آژانس کافي نيست و آژانس نمي تواند با اين بودجه نيازهاي کشورهاي درحال توسعه را تامين کند. فکر کردم که بايد به نحوي به اين وضع نا مساعد پايان بخشيد.
بنابراين، در اولين فرصت، در مجمع عمومي آژانس طي سخنراني مستندي به وضع موجود اعتراض کردم و به همه کشورهائي که امکان داشتند پيشنهاد کردم که ميزان کمک هاي داوطلبانه خود را به آژانس بالا ببرند تا آژانس بتواند وظايف خود را انجام دهد. در آن موقع ميزان کمک داوطلبانه ايران برابر 7000 دلار در سال بود. من در نطقم اعلام کردم که ايران بلافاصله کمک داوطلبانه خود را تا صد هزار دلار بالا مي برد که افزايش فوق العاده اي بود. اين سخنراني تاثير بسيار خوبي داشت و تعدادي از کشورها ميزان کمک هاي داوطلبانه خود را به طور فاحش افزايش دادند و وضع آژانس خيلي بهتر شد و مديرکل آژانس و رئيس شوراي حکام از ايران به گرمي تشکر کردند که دراين زمينه پيشقدم شده است.
درسال 1977، هم کشورهاي صنعتي و هم کشورهاي جهان سوّم متفقا در مجمع عمومي آژانس من را براي مدّت يک سال به رياست مجمع عمومي انتخاب کردند. درآن سال دامنه فعاليت هاي ايران درآژانس به مراتب وسيع تر شد و من نقش فعالي درکارهاي آژانس داشتم. اين امر نيز به سهم خود جاي مشخصي براي ايران در آژانس بين المللي انرژي اتمي باز کرد.

درمورد همين آژانس بين المللي انرژي اتمي به خاطرم مي آيد در يک زماني صحبت از اين بود که شما را به عنوان رئيس آژانس بين المللي انرژي اتمي انتخاب بکنند. اين جريانش چه بود؟

همين طور که قبلا عرض کردم من درآژانس موقعيت ممتازي پيدا کرده بودم و همه به طرز فکر و نحوه کار من آگاهي پيدا کرده بودند.
مديرکل آژانس براي مدّت چهارسال انتخاب مي شود و تجديد انتخاب مديرکل بلامانع است. درآن موقع مديرکل آژانس يک نفر سوئدي بود که سال ها اين سمت را داشت و سنش هم زياد بود. اين شخص " سيگوارد اکلوند" (Sigvard Eklund) نام داشت. که طي مدّت طولاني که مسئوليت آژانس را به عهده داشت خدمات بزرگي به اين آژانس کرده بود. ولي او ديگر سنش بالا بود و مسئله جانشيني او مطرح بود. علاوه براين اغلب کشورها ميل داشتند که به کارهاي آژانس سر و صورت تازه اي بدهند و تحرک تازه اي درآن ايجاد کنند. بنابراين، يک سلسله مذاکرات بين کشورهاي مختلف، مخصوصا کشورهاي صنعتي و بعضي از کشورهاي مهم در حال توسعه، جريان پيدا کرد و آنها با هم توافق کردند که من را براي رياست آژانس انتخاب کنند. اين موضوع را با من درميان گذاشتند. البته براي من غيرمترقبه نبود، چون همه جا در آژانس زمزمه بود که مديرکل آينده آژانس من خواهم بود و اغلب با اين ديد به من نگاه مي کردند و درگفتارشان اشاره هائي به اين امر مي شد. وقتي موضوع با من مطرح شد، به آنها گفتم که تصميم دراين باره در اختيار من نيست و آنها بايد مسئله را با اعليحضرت مطرح کنند. بعد هم موضوع را حضور اعليحضرت عرض کردم و نظر خودم را هم حضورشان تشريح کردم. گفتم من هنوز جوان هستم و نيروي زيادي دارم و مي توانم به کشورم خدمت کنم و علاقه اي به اين که اين سمت را بگيرم ندارم. مگر اينکه خود اعليحضرت تشخيص دهند که وجود من در راس آژانس لازم است . درآن صورت اين سمت را به عنوان يک وظيفه ملي قبول خواهم کرد. اعليحضرت فرمودند که همين طور که مي گوئي صحيح است. اگر اشتباه نکنم، سفير فرانسه موضوع را از سوي کشورهاي ديگر با اعليحضرت مطرح مي کند و پاسخ مي شنود که او درکشور خودش مفيد تر است و اين سمت را قبول نخواهد کرد.
بعد از اين که به آنها جواب رد داده شد، تصميم گرفتند که شخص تازه اي را انتخاب نکنند و "سيگوارد اکلوند" را براي چهارسال در مقام خود ابقا کردند. بعد هم به من گفته شد که اين کار را به اين دليل کرده اند که شايد تا چهارسال ديگر من بتوانم اين سمت را قبول کنم. جالب است اضافه کنم که درآن سال من رئيس مجمع عمومي آژانس بودم و انجام راي گيري براي انتخاب مجدد Eklund و مراسم قسم خوردن او به وسيله من انجام شد. آيا سرنوشت آن مرد و من به نحوي با هم پيوند خورده بود. وقايع بعدي نشان داد که اين طور نبود.

البته بعد ديگر شکل داستان عوض شد و بعد از انقلاب من ايران را ترک کردم و در فرانسه مقيم شدم. بايد اضافه کنم که در موقعي که مدّت چهارسال مديرکلي "سيگوارد اکلوند" به پايان نزديک مي شد و من در فرانسه بودم بازهم بعضي از کشورها دراين انديشه بودند که مرا به مديرکلي آژانس انتخاب کنند. با من تماس گرفتند. من به آنها گفتم که براي اين امر لازم است که من مليت کشور ديگري را انتخاب کنم و اين کار را ممکن است روي اجبار براي ادامه زندگي انجام دهم، ولي حاضر نيستم اين کار را به طور مصنوعي انجام دهم که سمت مديرکلي آژانس را بدست آورم. داستان به اين ترتيب خاتمه پيدا کرد.