tile

بخش یکم منوچهر گودرزي 2



 

امور اجتماعي و شهرسازي

دراواسط سال 1336 صبح روز چهارشنبه اي آقاي ابتهاج مرا به دفتر خود خواستند. به محض آن که به دفترشان رسيدم اظهار داشتند تصميم گرفته اند که مرا به مديريت امور اجتماعي و شهرسازي منصوب نمايند. امور اجتماعي و شهرسازي يکي از چهار شاخه اجرائي سازمان برنامه و همان واحدي بودکه در ابتداي کار و قبل از قبول رياست قسمت تشکيلات به من پيشنهاد شده بود که به عنوان معاون مدير آن شاخه مشغول کار شوم و من نپذيرفته بودم.

آقاي ابتهاج ضمن چندکلمه قدرداني از خدمات گذشته من اظهار داشتند که اصول برنامه بهبود وضع اداري سازمان برنامه تقريبا به مرحله اجرا رسيده و انجام باقيمانده و جزئيات آن هم، با کادري که دردفتر تشکيلات به وجود آمده است، انتظار مي رود بدون اشکال پيشرفت نمايد. بنابراين بهتراست که منبعد از اين وقت و تلاش من مصروف پيشبرد امور اجتماعي و شهر سازي يکي از حساس ترين امور اجرائي سازمان برنامه است شود.

امور اجتماعي و شهرسازي سازمان برنامه، به علت وظائفي که به عهده آن گذارده شده بود، مستقيما روي زندگي روزانه مردم درسطح کشور اثر مي گذاشت و به همين علت نقش مهمي را در رابطه سازمان برنامه با افکار عمومي و نمايندگان مجلس و جرائد و وزارت خانه هائي که کارشان با وظائف اين دستگاه مرتبط مي شد به عهده داشت. فعاليت هاي امور اجتماعي و شهرسازي سازمان برنامه به سه برنامه اساسي تقسيم مي شد.

1- برنامه آموزش و پرورش: اين برنامه به طورکلي عبارت بود از مبارزه با بيسوادي- چاپ کتب درسي ابتدائي و متوسطه- تربيت معلم- تنظيم و تأمين اعتبار و نظارت در امر بورس هاي تحصيلي درخارج از کشور- ساختمان بناهاي مورد احتياج دانشگاه ها، دانشکده ها، پلي تکنيک هاي مستقل، مدارس متوسطه، ابتدائي و روستائي درسطح کشور و نظائر آن. طرح هاي ساختماني طبق درخواست وزارت فرهنگ(آموزش و پرورش بعدي) و سايرمقامات ذيربط و تأئيد قسمت آموزش اموراجتماعي و شهرسازي سازمان تهيه و راًساً باکمک مهندسان مشاور تحت نظارت قسمت آموزش اجرا ميشد و سپس به سازمان هاي متقاضي و ذيربط تحويل مي گرديد. طرح هاي غير ساختماني نيز پس از تائيد قسمت آموزش امور اجتماعي و شهرسازي از طرف وزارت فرهنگ (وزارت آموزش و پرورش بعدي) که عنوان مجري طرح را داشت با نظارت قسمت آموزش به مرحله اجرا درمي آمد. بديهي است کليه اعتبارات اين طرح ها پس از تائيد قسمت آموزش و سايرمقامات مربوط درسازمان برنامه از محل اعتبارات عمراني سازمان تامين مي شد.

2- برنامه بهداشت: اين برنامه عبارت بود از طرح هاي مبارزه با مالاريا، مبارزه و تلقيح سرم براي رفع بيماري هاي آميزشي، آبله و سل در سراسر کشور-مبارزه با امراض بيلارزيوز و تراخم در نواحي جنوبي- مبارزه با سل استخواني اطفال- اجراي برنامه هاي آموزشي براي تربيت پرستاران و کمک پرستاران و تکنيسين هاي امور بهداشتي و ساختمان و تجهيز بيمارستان ها و درمانگاه ها درنقاط مختلف کشور. قسمت بهداشت امور اجتماعي و شهرسازي مسئوليت تائيد و تامين اعتبارو نظارت برحسن اجراي کليه اين طرح ها را بهعهده داشت و مانند قسمت آموزش اجراي طرح هاي ساختماني را با کمک مهندسان مشاور رأسا انجام مي داد. آقاي دکتر حسين توکلي، رئيس قسمت آموزش، چندين سال بعد به وزارت آموزش و پرورش منتقل و درآن جا به سمت معاونت آن وزارت خانه منصوب شد. آقاي دکتر پرويزخبير(14)، رئيس قسمت بهداشت، نيز سال ها بعد به معاونت وزارت کشور و سپس منابع طبيعي منصوب گرديد.

3- برنامه شهرسازي: برنامه شهرسازي يا عمران شهري سازمان برنامه طبق قانون خاصي که به نام قانون پنجاه -پنجاه معروف شده بود انجام مي گرفت. دراين قانون گفته شده بود که سازمان برنامه برحسب درخواست شهرداري هاي کشور کليه مخارج نقشه برداري و مطالعاتي و مهندسي طرح هاي عمراني مورد تقاضا و 50 درصد هزينه ساختماني آنها را به عهده مي گيرد و شهرداري ها نيزموظفند پنجاه درصد بقيه هزينه ساختماني را ازمحل اعتبارات عمراني خود (طبق قانون شهرداري ها چهل درصد درآمد سالانه شهرداري ها بايد براي کارهاي عمراني آنها تخصيص داده مي شد) به طور مرتب و طبق پيشرفت کار تامين نمايند. به اين ترتيب درحقيقت بين هفتاد تا هشتاد درصد کل هزينه طرح ها از طرف سازمان برنامه و بقيه ازطرف شهرداري ها تامين و پرداخت مي شد. طرح هائي که ممکن بوداز محل اين اعتبارات به موقع اجرا گذارده شوند عبارت بودند از اسفالت خيابان ها،ايجاد و يا گسترش شبکه برق ، تامين آب و لوله کشي، ساختمان سيل بند و کناره رودخانه ها، ساختمان کشتارگاه، سردخانه، غسال خانه، حمام عمومي و نظائر آن در شهرداري هاي کشور.

اين برنامه از لحاظ اثراتي که در زندگي مردم شهرها مي گذارد بي اندازه مورد توجه مردم و جرائد آن شهرها بود و نمايندگان مجلس نيز به علت همين توجهات بسيار علاقه داشتند درحوزه انتخابي خود نقش خود را درپيگيري و مداخله دراجراي اين برنامه ها به نحو احسن ارائه دهند. درنتيجه هرمسئله کوچک و يا تاخيرطبيعي درکارها به طور بي قاعده اي بزرگ مي شد و اکثرا نيز تقصير را متوجه سازمان برنامه مي دانستند.

ساختمان هائي که امور اجتماعي و شهرسازي درآن قرار گرفته بود همان ساختمان سابق سازمان برنامه قبل از انتقال به کاخ جديد بود. مدير امور اجتماعي و شهرسازي هم اطاق سابق آقاي ابتهاج را که اطاق مستطيل شکل بزرگي بود به عنوان دفتر کار خود انتخاب کرده بود. اين ساختمان که داراي سه طبقه بود يک بناي مستطيل شرقي غربي بود که اطاق هاي آن پهلو به پهلو در اضلاع شمالي و جنوبي آن ساخته شده و يک راهروي وسيع و سرتاسري ضلع شمالي هرطبقه را از ضلع جنوبي جدا مي کرد. اطاق ها به هم راه نداشتند و فقط از طريق يک در ورودي به راهرو مرتبط بودند. اطاق سابق آقاي ابتهاج در انتهاي راهروي طبقه دوم و درنبش شمال غربي ساختمان قرار گرفته بود و اطاق روبروي در ورودي ايشان هم اطاق رئيس دفتر و اطاق انتظار آقاي ابتهاج بود. يک نفر پيشخدمت هم در راهرو مي ايستاد تا مراجعين را به اطاق انتظار در آن طرف راهرو هدايت کند تا دروقت معين توسط رئيس دفتر به اطاق آقاي ابتهاج راهنمائي شوند. مدير امور اجتماعي و شهرسازي رئيس دفتر نداشت و کارهاي رئيس دفتر را رئيس دبيرخانه امور اجتماعي و شهرسازي که در انتهاي ديگر راهرو قرار داشت انجام مي داد و چون آقاي مدير اطاق انتظار هم نداشت ناچار مراجعين به محض ورود توسط پيشخدمت به دفتر خود مدير راهنمائي مي شدند. از آن جائي که تعداد اين مراجعين زياد بود دورتا دور اطاق بزرگ مدير امور اجتماعي صندلي ها و مبل هائي به اشکال و اندازه هاي مختلف قرار داده شده بودند که در هرلحظه تا حدود بيست نفر را جوابگو بودند. مُراجعي که زودتر ازهمه مي آمد روي صندلي نزديک تر به مدير مي نشست و مراجعي که آخر از ديگران مي رسيد در صندلي خالي آخر صف قرار مي گرفت و هرکس که کارش تمام مي شد صندلي خالي خود را به نفر بعدي مي داد و همه به همان ترتيب از يک صندلي به صندلي بعدي نقل مکان مي کردند. اين نحوه کار نه تنها قدري خنده آور بود، بازده کار مدير را نيز به مقدار قابل ملاحظه اي کاهش مي داد و سبب اتلاف وقت مي شد. مثلا به محض ورود يک مهمان تازه وارد مدير مجبور مي شد کلام خود را با مراجعي که پهلويش نشسته بود قطع و چند دقيقه اي صرف خوش آمد و تعارفات نمايد. هم چنين، تعدادي از مراجعين که تازه وارد را مي شناختند اقدام به سلام و احوالپرسي مي کردند. درضمن تعداد زيادي از مراجعين مايل نبودند که مشکلات و مسائل خويش را درحضور ديگران مطرح کنند. خاصه آن که برخي از آنها که مقاطعه کار بودند رقباي همديگر به شمار مي رفتند. درنتيجه دربسياري از اوقات بايستي درگوشي با مديرصحبت کنند. ثالثا درخلال اين احوال چون مديرمنشي نداشت که تلفن هاي او را تنظيم نمايد به ناچار تلفن هاي خود را که دائما زنگ مي زد جواب مي داد و مجدداً صحبت ها قطع و همه خاموش مي شدند تا مکالمات تلفني تمام شود. نتيجتا افکار و مذاکرات دائما قطع و وصل مي شد وچون وقت کم مي آمد بيشتر تصميمات به وعده بررسي هاي بعدي وتماس مجددمنتهي مي گرديد و درنتيجه نه مراجعين راضي مي شدند و نه مدير کار مثبتي انجام مي داد.

بنابراين، من درهمان روزهاي اول اتاق روبروي دفتر خودم را به اطاق انتظار و دفتر يک منشي که تلفن ها و وقت مراجعين مرا تنظيم و کنترل کند تبديل کردم، و ترتيبي دادم که مراجعين را پيشخدمت به اطاق منشي هدايت نمايد که اگر وقتم آزاد بود به ترتيب ورودشان آنها را ببينم، و الا وقت ديگري برايشان تعيين شود. دربرنامه روزانه من دوساعت براي خواندن نامه ها و گزارش هاي ارسالي، دوساعت براي جلسات مشاوره و مذاکره با همکاراني که مايل بودند مسائلشان را مطرح نمايند، و بقيه براي مذاکره و حل و فصل کار مراجعين و گرفتن تصميم درهمان جلسات با حضور مسئولان مربوطه و يا شرکت درجلسات در ساير ادارات سازمان برنامه تخصيص يافته بود. بدين ترتيب، طبق برنامه ملاقات ها، که از روز قبل براساس وقت هائي که تعيين شده بود تنظيم مي گرديد، مي دانستم چه کساني براي چه کارهائي مراجعه خواهند کرد و از پيش پرونده هاي مربوطه را مي خواندم و با حضورمسئولان مربوط با مراجعين مذاکره و تصميم لازم اتخاذ مي شد. به مسئولان هم تذکر داده بودم که تصميمات و کارها را دقيقا دنبال کنند و اگر به مشکلي برخوردندخودشان با من تماس بگيرند که تا حد ممکن لازم نشود ارباب رجوع مجدداً به سازمان مراجعه نمايند.

بدين ترتيب دردقايقي که مراجعين دردفتر من حضور پيدا مي کردند مراجع ديگري حضور نداشت، تلفن هم صحبت را قطع نمي کرد، و مسئول مستقيم کار آنها هم حضور داشت و پرونده را هم قبلا مطالعه کرده بودم. درنتيجه درحداقل وقت تصميم لازم اتخاذ مي شد. در ابتدا بعضي از مراجعين از اين ترتيب کار خوششان نمي آمد. به خصوص وقتي که پيشخدمت آنها را به جاي دفتر من به اتاق روبرو که اتاق انتظار و منشي بود هدايت مي کرد ناراحت مي شدند و آن را نسبت به خود بي احترامي تلقي مي کردند. حتي بعضي ها با قهر و بدون تعيين وقت مجدد از ساختمان خارج مي شدند. وقتي اين مطلب به من گفته شد و بعضي از همکاران قديمي امور اجتماعي درخواست کردند من با تلفن از آن اشخاص عذرخواهي و دلجوئي کنم، اظهار داشتم روشي که تعيين شده است براي سرعت و دقت بيشتر درحل مشکلات خود آنها است، که متاسفانه توجه ندارند. لهذا اگر کارشان فوري و با اهميت باشد دوباره مراجعه خواهند کرد و اگر مراجعه نکنند ظاهرا مشکل اساسي ندارند. لذا موجبي براي عذرخواهي ديده نمي شود.

معذالک براي آن که اين گونه مسائل ديگر پيش نيايد، اتاق پهلوي دفترم را تبديل به اتاق انتظار و منشي کردم و درب ورودي دفترم را به راهرو مسدود و به جاي آن دري بين اتاق خود و اتاق انتظار پهلو بازکردم. نتيجتاً هرکسي که به ديدن من مي آمد ناچار بود اول وارد اتاق انتظار و منشي بشود، چون راه ديگري نبود. درآن جا از مراجعين با احترام پذيرائي مي شد. اگروقت قبلي داشتند به نوبت نزد من راهنمائي مي شدند و اگر نداشتند با توضيح کامل و مودبانه براي ملاقاتشان وقت تعيين مي شد. پس از يکي دوماه اين رويه کاملا عادي شد و ظاهراً موجبات رضايت مراجعين فراهم گرديد. اين موضوع درحال حاضر به نظر خيلي ساده و پيش پا افتاده مي رسد ولي درآن زمان اين رويه در سازمان برنامه فقط دردفتر آقاي ابتهاج و تاحدودي در دفتر بعضي از وزراء معمول بود. رواج تدريجي اين روش کار در دستگاه هاي دولتي نظم قابل توجهي درجريان کارها و صرفه جوئي در وقت مسئولين امر و افزايش کاربرد سازمان ها را باعث گرديد.

مسئله ديگر درهمان روزهاي اوليه کارم در امور اجتماعي رهائي از پرونده هائي بودکه دور تا دور ميز تحرير و هم چنين در امتداد ديوار پشت صندلي من تا ارتفاع نزديک به يک متر چيده شده بودند. من با اين پرونده ها، که قسمت عمده اي از آنها به زبان انگليسي، فرانسه، و آلماني و مربوط به طرح هائي بود که توسط مهندسان مشاور و يا سازندگان خارجي وسائل برق و لوله کشي اجرا مي شد، آشنائي نداشتم. از آقاي نقشينه، رئيس دبيرخانه، که اداره بايگاني امور اجتماعي هم زير نظر ايشان بود، خواستم که چند نفر از مستخدمين را مامورنمايد که اين پرونده ها را فوراً به اداره بايگاني منتقل نمايند. آقاي نقشينه، که سال ها بعد فهميدم هنرمند ارزندهاي نيز بود (درفيلم تلويزيوني دائي جان ناپلئون نقش دائي جان را عهده دار بود)، با کمال تعجب به من اظهار داشت که اين پرونده ها آنقدر اهميت دارند که مدير سابق هميشه آنها را در دفتر و در دسترس خود نگاهداري مي کرد، حال چگونه من تصميم گرفته ام آنها را به بايگاني دبيرخانه منتقل نمايم. جواب دادم اين پرونده ها براي آقاي مديرسابق از آن رو با اهميت بودکه ايشان با محتويات آنها آشنائي داشت و مطالب مندرج درآنها را مي دانست و مي فهميد. براي من، که بيش ازچند روزي نيست به اين جا آمده ام، اين پرونده ها با ساير پرونده هائي که در بايگاني هستند فرقي ندارند و لذا بهتر است قبل از آن که حجم و تعداد آنها مرا به وحشت بياندازد از اين دفتر خارج شوند. منبعد برحسب مورد و احتياج آنها را خواهم خواست. بدين ترتيب ميز و دفتر من از وجود آن همه پرونده پاک شد و اشکالي درجريان کارها هم پيش نيامد. ولي به خوبي احساس مي شد که بايد هرچه زودتر و عميق تر با وظائف امور اجتماعي و کارهاي جاري هريک از واحدهاي تابعه آن از نزديک آشنا شوم. براي اين کار برنامه اي تنظيم کردم که يک يا دو روز کامل به دفتر هريک از رؤساي قسمت ها رفته و با آنها مصاحبه کنم. به آنها اظهار داشتم فرض کنند که براي مدت يک يا دو ماه قرار است به مرخصي بروند و مي خواهند مرا به جاي خود به نشانند که کارهاي مربوط به قسمت تحت نظرشان را از طرف آنها انجام دهم و بنابراين مانند يک معلم به من تعليم دهند که چه کارهائي پيش آنها مي آيد و من به چه صورت لازم است آنها را انجام دهم. درتمام مدت مصاحبه صفحات متعددي يادداشت برمي داشتم و شب ها آنها را مثل يک دانشجو مطالعه و به خاطر مي سپردم و درصورت لزوم روز بعد از مسئول مربوط اگر توضيح بيشتري لازم بود سوال مي کردم. درظرف دو تا سه هفته اين برنامه انجام شد و در پايان آن احساس کردم که تقريبا به اکثر کارهائي که جزو وظائف امور اجتماعي و شهرسازي است کم و بيش آشنا شده ام و آن قدر اعتماد به نفس پيدا کرده ام که مي توانم اگر هريک از رؤساي قسمت ها از کار کناره گيري کرده يا به مرخصي برود، به استثناي کارهاي فني و مهندسي، به ترتيبي که کارهاي جاري معوق نماند به جاي آنها انجام وظيفه کنم. پس از اين اقدام ضروري شد که بدانم چه قسمت از کارهائي که مربوط به وظائف قسمت هاي تابعه است ولي ابتدا نزد من مي آيد بايد مستقيما به مسئولين آن وظائف ارجاع شود تا وقت من براي برنامه ريزي و هم آهنگ کردن کارها و اعمال مديريت و نظارت آزاد شود.

از همان ابتدا متوجه شده بودم که هر روز علاوه بر تعداد زيادي مراجعين تعداد کثيري نامه و تلفن وقت مرا مي گيرد که ناچار بودم به همه آنها توجه و رسيدگي کنم ولو آن که اين کار محدود به آن مي شد که روي نامه اي بنويسم «آقاي. . . براي اقدام مقتضي». درحقيقت قسمت عمده وقت من در نقش پيام رساني و يا تصدي توزيع مراسلات مرئوسين خود من صرف مي شد. وجود اين مسئله به خوبي نشان مي داد که يا وظايف رؤساي واحدها به طور وضوح روشن نشده است، يا مسئولين امور اختيارات کافي ندارند و يا در به کار بردن اختيارات خود مردّد و از آن دوري مي گزينند. از طرفي ممکن بود مديران قبلي حاضر به تفويض اختيار نبوده و علاقه داشتند سرنخ تمام کارها را خود در دست داشته باشند وبه جزئي ترين کارها شخصاً رسيدگي کنند. غافل از اين که بدين ترتيب ديگر وقتي براي انجام کارهاي واقعي و انجام کار مديريت و رهبري امور باقي نمي ماند. درهرحال براي آن که بدانم دقيقا چه مسائلي روي ميز من مي آيد و يا تلفنا چه موضوعاتي با من درميان گذارده مي شود يکي از کارشناسان دفتر تشکيلات را براي مدت يک ماه مأمور کردم که درکنار ميز من بنشيند و هرنامه اي را که پيش من مي آيد بخواند و ببيند من روي آن چه دستوري مي دهم، و هرتلفني را که به من مي شد با تلفن ديگري که به خط من وصل بودگوش دهد و مطالب آنها را همراه با تصميمات من يادداشت کند. سپس موضوع تمام اين نامه ها و تلفن ها و تصميمات و اقدامات مرا درجدول بزرگي که تنظيم شده بود درستون هاي جداگانه و مشخص منعکس نمايد. علاوه بر اينها کارشناس مزبور مامور بود درتمام ملاقات ها و جلساتي که من درآن ها حضور پيدا مي کردم شرکت کرده و موضوع جلسات و مذاکرات را همراه با تصميمات متخذه درجدول و ستون هاي مربوطه يادداشت نمايد. بدين ترتيب پس از يک ماه انواع مسائل و موضوعاتي که ازطريق نامه، تلفن و يا حضوري با من مطرح مي شد و تصيماتي که اتخاذ مي گرديد در جدولي که ذکر آن رفت خلاصه شد و سپس اطلاعات جمع آوري شده طبقه بندي و مورد تجزيه و تحليل قرار گرفت. نتيجه رسيدگي اين شد که بيش از 75% موضوعاتي که با من مطرح مي شد لزومي نداشت که به من ارجاع شود و مي بايد مستقيما از طرف رؤساي قسمت هاي مربوط مورد اقدام قرار مي گرفت و احتمالا نتيجه بعضي از آنها به اطلاع من مي رسيد. وقتي اين مسائل روشن شد، براي تنظيم جريان کار و روشن کردن حدود وظائف و مسئوليت هاي رؤساي قسمت هاي تابعه و مشخص کردن مجاري ارتباط صورت کارهائي که ضرورت نداشت نزد مدير بيايد طي يک بخشنامه به رؤساي قسمت ها ابلاغ شد. ضمناً خط مشي هائي نيز جهت تعيين حدود اختيارات و وظائف آنان اعلام گرديد، تا هر رئيس قسمت صراحتاً بداند اتخاذ تصميم درچه مواردي با مدير امور اجتماعي و درچه مواردي با او است و چه مسائلي را بايد از مدير کسب تکليف نمايد و چه مواردي را بايد راًسا تصميم بگيرد. هم چنين تصريح شد چه موضوعاتي بايد مرتباً گزارش شود و چه نکاتي برحسب مورد يا دستور مدير. برخي از رؤساي قسمت ها، که در ابتدا از نداشتن اختيارات لازم شکايت داشتند، پس از ارجاع اين اختيارات از وسعت حدود آن نگران و مضطرب شدند و علاقمند بودند که از اختيارات کمتري بهره مند باشند. به آنها گفته شد که اين اختيارات همراه با مسئوليت براي انجام وظائفشان ضروري است و اگر از آن شانه خالي کنند معلوم مي شود که ازعهده وظائفي که به آنان محول شده است برنخواهند آمد. بايد اذعان کنم که ترديد آنها در اوائل امر به علت شانه خالي کردن از بارمسئوليت نبود، بلکه عادت نکرده بودند که آن همه اختيارات براي انجام وظائفشان به آنها تفويض شود، ولو آن که مسئوليت اجراي آنها به عهده آنان گذارده شده بود. تلاش ديگرم اين بود که آنان را قانع کنم تا وقتي که از اختيارات خود به درستي استفاده کنند همواره براي دفاع از تصميمات آنها درکنارشان خواهم ايستاد. اما اگر درقبول مسئوليت تعلل شود و يا اختيارات مورد سوءاستفاده قرارگيرد به شدت مورد مواخذه قرار خواهند گرفت. تقريبا درطي سه سالي که مديريت امور اجتماعي و شهرسازي را عهده دار بودم حتي يک بار هم مشاهده نشد که همکارانم از قبول مسئوليت استنکاف نموده و يا از حدود اختيارات خود تجاوز کرده باشند.

پس از انجام اين اقدامات مقدماتي ولي ضروري نوبت به رسيدگي وضع تشکيلات داخلي و تعداد و کيفيت کارکنان امور اجتماعي و شهرسازي رسيد. خوشبختانه چهارچوب سازماني امور اجتماعي به علت رسيدگي هاي قبلي دفتر تشکيلات و انجام بيشتر پيشنهادات اصلاحي چندان ضرورت تغييرنداشت، ولي تعداد و وضع استخدامي کارکنان و خط مشي ها و روش هاي کار آن واحد نيازمند توجه و رسيدگي خاص بود. از آن جائي که اصلاح و تقويت يک دستگاه به قيمت تضعيف واحد ديگر دور از عقل و منطق است، کوشش شد هنگام انتقال از دفتر تشکيلات به امور اجتماعي تعداد افرادي را که نياز داشتم با خود همراه ببرم در حداقل باشد، و از آن رو فقط چهار نفر، که يکي از آنها منشي من در دفتر تشکيلات بود، به امور اجتماعي منتقل شدند. تعداد کارکنان امور اجتماعي زياده براحتياج بود. درگذشته کندي کار آن دستگاه، که واقعا معلول عدم وجود برنامه صحيح و روش هاي کار سنجيده شده و اعمال مديريت مناسب بود، به سبب کمبود کارمند تشخيص داده شده بود و مسئولان مربوطه سعي کرده بودند هرچه مي توانستند از ساير واحدهاي سازمان برنامه کارمند بگيرند. طبعا آن واحدها هم فقط با انتقال کارمندان زائد و يا کساني که واجد شرايط نبودند موافقت مي کردند. نتيجتا امور اجتماعي پُر از کارمنداني شده بود که عملا يا برايشان کاري نبود يا اگر بود شرايط آن با خصوصيات افراد مزبور منطبق نبود.

مديريت سازمان برنامه هم به عذر اين که هرچه کارمند خواسته ايد دراختيار گذارده ايم و معذالک کارها هنوز پيشرفت ندارد از قبول درخواست ترميم حقوق و شرايط بهتراستخدامي کارکنان امور اجتماعي شانه خالي مي کرد. اين وضع روحيه کارکنان معدودي را که انجام کارها به دوش آنها بود و بيشتر زحمات را آنان تحمل مي کردند تضعيف کرده بود و محيطي فوق العاده ياس آور و بدگمان به وجود آمده بود.

به ناچار با بررسي دقيق پرونده استخدامي کارکنان و مشورت با رؤساي آنها و مصاحبه انفرادي با اکثر آنان صورتي تهيه شد که چه کساني در امور اجتماعي خواهند ماند و چه کساني در اختيار کارگزيني مرکزي سازمان برنامه قرار خواهند گرفت که درصورت احتياج به واحدهاي ديگر اعزام شوند. از اين طريق تعدادي بيش از بيست درصد کارکنان امور اجتماعي تقليل يافت. من از آقاي ابتهاج تقاضا کردم موافقت شود مبالغي که از کسر اين تعداد از بودجه پرسنلي اموراجتماعي صرفه جوئي مي شود در اختيار اموراجتماعي قرار بگيرد که زيرنظر يک کميته صرف تعديل حقوق بقيه کارمندان امور اجتماعي گردد تا دريافتي هاي آنان تاحدودي با مسئوليت ها و وظائف جديد آنها تناسب داشته باشد. اين پيشنهاد مورد موافقت قرارگرفت و طبيعتا درآغاز کار اثر مطلوبي در روحيه کارکنان گذارد.

از چندي قبل که ساختمان کاخ جديد سازمان برنامه به پايان رسيده و واحدهاي مرکزي سازمان درآن مستقر شده بودند، ساعات کار سازمان برنامه طبق پيشنهاد دفتر تشکيلات يکسره شده و از سي وپنج ساعت به چهل و پنج ساعت در هفته افزايش يافته بود. ليکن تدريجا اغلب کارکنان امور اجتماعي روزها تا پاسي ازشب، و غالبا تا ساعت 9 يا ده شب، در دفاترشان مشغول به کار بودند. اين رويه که از دوسال و نيم پيش از زمان تاسيس دفترتشکيلات درآنجا رويه عادي شده بود، تدريجا به امور اجتماعي وساير واحدهاي سازمان برنامه نيزکه رفته رفته تشکيلات جديد وشيوه هاي مديريت نوين و خون تازه درآنها رسوخ پيدا کرده بودسرايت کرد.

همکاران نزديک من در امور اجتماعي و شهرسازي

در اين مرحله از کار از يک طرف تعدد و تنوع طرح هائي که طبق هدف هاي قانون برنامه اجراي آنها به عهده مديريت امور اجتماعي و شهرسازي واگذار شده بود و از طرف ديگر نارسائي روش هاي اجراي طرح ها و نواقص رويه هاي اداري و کادر پرسنلي داخلي، و از همه مهم تر روحيه ضعيف کارکنان و فقدان ذوق و شور و حرارت در پيشبرد کارها من را متوجه کرد که از همان ابتدا احتياج دارم که دو نفر همکار قابل اعتماد و خوش فکر و کار آمد به عنوان معاونان خود انتخاب کنم تا بتوانم برنامه سنگين و وسيعي را که درپيش داشتم به عهده بگيرم.

همان طور که قبلا گفته شد، براي اين که دفتر تشکيلات برنامه که با آن مرارت به وجود آمده و منشاء تحولات چشمگيري در اوضاع اداري سازمان برنامه شده بود تضعيف نشود، فقط سه نفر از همکاران خود را از آن دفتر به امور اجتماعي و شهرسازي منتقل نمودم. آنها به ترتيب عبارت بودند از دکتر عزيزالله راسخ که تحصيلات خود را در رشته امور اقتصادي و مالي درسوئيس به پايان رسانيده بود، آقاي دکتر حسين توکلي که درجه دکتراي خود را در رشته تعليم و تربيت از دانشگاه تنسي Tennessee گرفته بود، و آقاي ساهاک قازاربکيان که ليسانس خود را در رشته فيزيک از دانشگاه تهران و سپس ليسانس و فوق ليسانس در رشته علوم اداري را به ترتيب از دانشگاه امريکائي بيروت و موسسه مطالعات بين المللي لاهه در هلند دريافت کرده بود. آقاي قازاربکيان قبل از شروع خدمت در دفتر تشکيلات نيزچند سالي دراداره اصل چهار تهران تجربه اندوخته بود.

من قبل از انتصاب به مديريت امور اجتماعي و شهرسازي درجريان تجديد تشکيلات سازمان برنامه با نمايندگان واحدهاي مختلف جلسات مذاکره و تبادل نظرتشکيل مي دادم تا آنان را با اقدامات و تغييراتي که بنا بود در اوضاع اداري سازمان به وجود آيد آشنا و نيز از نظرات اصلاحي آنان اطلاع حاصل کنم. در يکي از اين جلسات با فردي روبرو شدم که شخصيت، تيزهوشي، طرز استدلال و تفکر او بي اندازه در من موثر افتاد. وقتي تحقيق کردم که کيست و در چه واحدي مشغول کار است گفتند نامش آقاي رحمت الله جزني و کارمند امور اجتماعي و شهرسازي است، ولي درآن جا سمت مشخصي ندارد. چندماه بعد که غفلتا به سمت مدير امور اجتماعي و شهرسازي منصوب شدم خواستم ايشان را از نزديک ببينم. روزي را که در دفترم وعده ملاقات داشتم تاکنون از ياد نبرده ام. زيرا آن قدر نقطه نظرها و ارزش هاي اجتماعي و اخلاقي ما نزديک بود که آن روز نه تنها طليعه يک همکاري صميمانه واثربخشي در پيشبرد برنامه هاي امور اجتماعي و شهرسازي گرديد، بلکه آغاز يک دوستي و محبت دوجانبه ارزشمندي شدکه هنوز هم پس از گذشت بيش از چهل سال ادامه دارد. ايشان به علل سياسي در دوران تحصيلات دانشگاهي مدت ها با مقامات انتظامي گرفتاري داشت تا بالاخره پس از چندسال به وي اجازه داده شده بود که به خدمت سازمان برنامه درآيد. ولي به علت احتياط و واهمه بي جاي برخي از رؤسا به ايشان با وجود صلاحيتي که داشت کار و سمت مشخصي واگذار نشده بود. من در همان جلسه به ايشان پيشنهاد کردم که علاقمندم با من از نزديک همکاري نمايند و اين موضوع هيچ مشکل سياسي و امنيتي، که خود ايشان نيز نگران بودند براي من پيش آيد، پيش نياورد و روشن شد که واهمه ها و نگراني ها همه بي جهت بوده است. در اين موقع وظائف اصلي خود را به دو شاخه کلي و وسيع تقسيم کردم که يکي امور مالي و اداري و ديگري امور اجرائي طرح هاي امور اجتماعي و شهرسازي بود.

مسئوليت نگاهداري حساب پرداخت هاي اقساط ماهانه شهرداري ها بابت طرح هاي عمراني آنان و واريز سهم متقابل سازمان برنامه به آن حساب ها و پرداخت صورت وضعيت پيمانکاران اساسا با قسمت حسابداري و امور مالي سازمان برنامه بود. ليکن چون امور اجتماعي و شهرسازي طرف قرارداد با شهرداري ها و مسئول انجام مناقصه و نظارت بر اجراي کارها پس از آغاز کار ساختماني و تهيه جدول پيشرفت کار و تاييد صورت وضعيت پيمانکاران براي امور مالي سازمان برنامه و ضمنا اعلام پايان کار و اجازه ترخيص ضمانت نامه هاي حسن انجام کار پيمانکاران بود، لازم مي شد که امور اجتماعي نيز دفاتر ساده تري براي دنبال کردن حساب ها و تطبيق آن با ارقام امور مالي سازمان نگاهداري نمايد. طرح هاي اجرائي وزارت خانه ها زير نظر قسمت بهداشت و آموزش امور اجتماعي و نيز ارزيابي حسن پيشرفت کار تحت نظر امور اجتماعي بود. لهذا مسئله مراقبت حساب ها اعمال مديريت صحيح و هم آهنگي آنها با امور مالي سازمان برنامه وظيفه سنگيني بود که به عهده امور اجتماعي گذارده شده بود. از همين رو آقاي دکتر راسخ به سمت معاون مالي و اداري مدير امور اجتماعي و شهرسازي منصوب شد.

تعداد طرح هاي شهرسازي بنا به عللي که قبلا گفته شد محدود و در مرحله اجرائي از چند طرح اسفالت تجاوز نمي کرد. اين طرح ها همگي در قسمت شهرسازي متمرکز بود. با توجه به تغييراتي که درروش برنامه ريزي طرح هاي مربوط به شهرداري ها صورت گرفت و نيز دگرگون شدن نحوه بستن قرارداد با شهرداري ها، قرار شد يکباره يک برنامه شهرسازي 4 ساله (چون از آن موقع چهار سال تا اختتام برنامه هفت ساله بيش نمانده بود) تهيه شود. درنتيجه قسمت شهرسازي به سه قسمت لوله کشي، برق و امور ساختماني (شامل اسفالت، ساختمان کشتارگاه ها، سيل بند، ديوارهاي ساحلي و غيره) تقسيم و براي هريک از آنها رؤسائي از ميان کارکنان موجود امور اجتماعي انتخاب گرديد. اين سه قسمت تحت نظر آقاي جزني به عنوان معاون اجرائي مدير امور اجتماعي قرار گرفتند. آقاي جزني پس از من چندي مديريت اموراجتماعي را به عهده داشت و پس از مدتي سازمان برنامه را ترک کرد و به بخش خصوصي رفت. ايشان يکي دوبار که خود نيز شاهد يکي از آنها بودم دعوت به شرکت در کابينه شد ولي قبول نکرد.

رياست قسمت لوله کشي به عهده آقاي بهمن سهراب که از کارکنان قديمي سازمان برنامه و تحصيل کرده انگلستان بود واگذار گرديد. مشاراليه يکي از پرکار ترين، مطلع ترين و درستکارترين افرادي بود که من در تمام طول خدمتم با او روبرو شدم. مشاراليه دائرة المعارف سيّار طرح هاي عمراني شهرداري ها، بالاخص طرح هاي لوله کشي، بود و آخرين اطلاعات مربوط به وضع روزانه طرح هاي مزبور چه از لحاظ پيشرفت کار و يا وضع مالي آنها در دفتر قطوري که همواره در کيف دستي ايشان حمل مي شد موجود بود.

رياست قسمت ساختماني به عهده آقاي مهندس ريشار واگذار شد. ايشان نيز از کارمندان با سابقه سازمان برنامه و فردي صحيح العمل، پرکار و پر تجربه بود که خدمات ذي قيمتش در پيشبرد کارهاي اموراجتماعي بي اندازه موثر بود. ايشان مدت نه ماه با من در تمام مسافرت ها به اکناف کشور همراه بودند.

رياست قسمت برق به عهده مهندسي با سابقه و قديمي سازمان به نام آقاي خرسند واگذار شد. ايشان تحصيلات خود را در رشته برق در آلمان انجام داده و يکي از ساکت ترين، کم توقع ترين، و خجول ترين افرادي بود که در امور اجتماعي خدمت مي کرد. وظائف خود را به بهترين وجه بدون تظاهر و بي سرو صدا و شکايت انجام مي داد.

آقاي قازاربکيان به عنوان دستيار مدير امور اجتماعي (به شوخي سفير سيار) گاهي به سمت معاون آقاي مهندس سهراب، زماني همکار و مشاور رؤساي قسمت هاي ديگر شهرسازي، و گاه به نيابت از طرف من مسئول اجراي مطالعات و طرح هاي خاص در ايجاد سرعت و تحرک بيشتر در کار واحدهاي تابعه و يا حل فوري مسائل ضروري و خاصي که پيش مي آمد فعاليت مي کرد. لياقت و کفايت او همين بس که کمک و معاضدت او را همه قسمت هاي تابعه امور اجتماعي متقاضي بودند. مشاراليه هر روز ساعت ها تا دير وقت در دفتر خود مشغول کار بود و به خاطر ندارم در طي سال هائي که ايشان چه در دفتر تشکيلات و چه در امور اجتماعي و چه بعدها در شوراي عالي اداري کشور و سازمان امور اداري کشور و بالاخره وزارت توليدات کشاورزي و توليدات مصرفي که با من همکاري مي کرد روزي به مرخصي رفته باشد. به جز اين که در زماني که در سازمان امور اداري و استخدامي خدمت مي کرد طبق يک بورس اهدائي دانشگاه پرينستون چند ماهي براي گذراندن دوره آموزش عالي در سطح مديريت به آن دانشگاه اعزام شد. اگرچه ايشان تا سطح مديرکلي ترقي و قرار بود به معاونت وزارت خانه هم منصوب شود، بنا به تمايل خود و درخواست سازمان ملل متحد به سازمان ECAFE منتقل و پس از نه سال خدمت و رسيدن به مدارج بالاي آن سازمان به دفتر مرکزي سازمان ملل متحد در نيويورک انتقال يافت و چند سال قبل پس از رسيدن به درجه D2 که بالاترين رتبه "اداري" درکادرسازمان برنامه است بازنشسته گرديد.

امور اجتماعي و شهرسازي سازمان برنامه در موقع انتصاب من به مديريت آن بيش از يکصدو سي نفر کارمند داشت، که با وجود افزايش برنامه به چندين برابر و اجراي طرح ها به تعدادي غير قابل پيش بيني درآخر به يکصد نفر تقليل يافته بود. جديت، پشتکار، شور و ذوقي که من در همه مهندسين و کارمندان دفتري، مالي و اداري آن واحد ديدم آن دوره را براي من از پر ارزش ترين، پرثمرترين و شيرين ترين ايام خدمتم کرده. بي ترديد اگر از خود گذشتگي هاي اين افراد نبود موفقيت هاي بدست آمده امکان ناپذير مي شد. نقش من فقط ايجاد تسهيلات لازم براي آنان، تشويق و راهنمائي و حمايت از خواسته ها و احتياجات حقه آنها بود، والا بار سنگين را کارمنداني برداشتند که اکثرا تحصيلکرده ايران و کارمندان واحدي بودند که تا قبل از آن به دستگاه عاطل و باطل و چرخ پنجم سازمان برنامه شهرت يافته بود. درخاتمه برنامه هفت ساله دوم امور اجتماعي و شهرسازي نمونه يک واحد موفق، پيشرو و فعال سازمان برنامه به شمار مي رفت.

تغيير سياست دربرنامه ريزي و اجراي طرح هاي عمراني شهرها:

در قانون برنامه هفت ساله دوم مقرر شده بود که سازمان برنامه نسبت به درخواست کليه شهرداري هائي که براي ايجاد و يا توسعه شبکه برق، لوله کشي يا اسفالت خيابان ها، ساختمان سيل بند، ديوار ساحلي، کشتارگاه مُدرن، سردخانه و نظائر آنها درخواست کمک مي نمايند پاسخ مثبت بدهد. سازمان برنامه، علاوه بر تقبل پرداخت پنجاه درصد هزينه اجراي آن طرح ها به صورت کمک بلاعوض، موظف بود که کليه مخارج نقشه برداري، تهيه نقشه هاي ساختماني و نظارت برحسن اجراي کار از طرف پيمانکاران را نيز رأسا به عهده بگيرد. بدين ترتيب سهم مالي شهرداري ها در اجراي طرح هاي مزبور عملا بيش از سي تا سي و پنج درصد کل هزينه آنها نمي شد. درآن تاريخ هنوز شرکت هاي مهندس مشاور ايراني براي انجام کارهاي فني و پيچيده به وجود نيامده بودند. علت هم آن بود تا قبل از شروع برنامه دوم کارهاي مربوط به برق و لوله کشي و يا سردخانه و امثالهم در شهرهاي کوچک و متوسط آن قدرها توسعه نيافته بود که موجب ايجاد و رشد شرکت هاي محلي شود و چند کار بزرگ در تهران هم به ناچار به شرکت هاي خارجي ارجاع شده بود. درنتيجه سازمان برنامه مجبور بود براي انجام طرح هاي مربوط به شهرداري ها به شرکت هاي مهندس مشاور خارجي متوسل شود.

چون اجراي اين برنامه، طبق مفاد قانون برنامه هفت ساله دوم، بستگي به تمايل و مشارکت شهرداري ها داشت و حجم و نوع طرح هاي مورد درخواست شهرداري ها و قدرت مالي آنها نيز مشخص نبود، امکان نداشت که تهيه و تنظيم کليه اين برنامه و طرح هاي نامشخص و نامعين را به مناقصه گذارد. بنابراين مي بايستي از يک يا چند شرکت واجد شرايط خواست که درايران دفاتر و کارکناني داشته باشند، هرگاه يک شهرداري از سازمان برنامه تقاضائي کرد اجراي آن کار به آنها واگذار شود. البته قبول چنين کار نامطمئني چندان مورد علاقه شرکت ها نبود و فقط شرکت هاي بزرگ، به اميد اينکه مآلا شهرداري هاي زيادي وارد اين برنامه خواهند شد، حاضر مي شدند که به اميد کارهاي آينده به ايجاد دفاتري درتهران و اعزام مهندسيني اقدام نمايند. امّا ارجاع تمامي اين کار از طريق ترک مناقصه به يک شرکت خاص هم خالي از اشکال نبود. اول آن که ارجاع آن به يک شرکت خارجي بازتاب سياسي داشت که چرا شرکت وابسته به يک کشور خارجي به شرکت وابسته به يک کشور خارجي ديگر ترجيح داده شده است. دوم آن که وسعت و پهناوري کشور و طول مسافات بين شهرهاي کوچک و بزرگ و به خصوص نابساماني وضع وسائل ارتباط در آن ايام اجراي کارها را از طرف يک موسسه بسيار مشکل مي کرد. درنتيجه سازمان برنامه کشور را به سه قسمت تقسيم کرده بود که طبق آن قسمت شمال و غرب کشور به يک دستگاه مهندس مشاور فرانسوي به نام "ژيکف"، قسمت جنوب و جنوب غربي به يک شرکت مهندس مشاور امريکائي به نام "ليچفيلد"، و قسمت مرکزي و شرقي کشوربه يک شرکت آلماني به نام "کوکس" واگذار شده بود. درضمن، درآن زمان يک شرکت کوچک و با صلاحيت ايراني ديگر هم به نام شرکت مهندسي دکتر کوروس، که رئيس آن استاد دانشگاه تهران بود، براي تهيه منابع آب و لوله کشي آب وجود داشت، که تهيه و اجراي طرح لوله کشي چندشهر مشخص به آن واگذار شده بود.

زماني که من به مديريت اموراجتماعي و شهرسازي سازمان برنامه منصوب شدم رويه اين بود که شهرداري ها مي توانستند ابتدا به ساکن به سازمان برنامه مراجعه کرده و مطالعه و اجراي يک يا چند طرح مشخص را بدون دادن هيچ گونه تعهدي تقاضا کنند. سازمان برنامه هم برمبناي تقاضاي کتبي آنان شروع کار مطالعات را به مهندس مشاور دستور ميداد. متاسفانه سازمان برنامه دراجراي برنامه شهرسازي خود دچار مشکل بزرگي با شهرداري ها شده بود. طبق قانون شهرداري ها هر شهرداري مي توانست لااقل چهل درصد درآمد سالانه خودرا صرف کارهاي عمراني نمايد. ولي اکثر شهرداري ها به قدري کم درآمد بودند که درآمدشان به زحمت کفاف هزينه هاي جاري و اداري آنها را مي داد. شهرداري هاي ديگر هم که وضع درآمدشان بهتربود به طورکلي علاقمند نبودند که قسمت عمده اي از درآمد خودرا براي انجام کارهاي طويل المدتی که اختيارش با سازمان ديگري بود تعهد نمايند و بدين ترتيب خود را از انجام کارهاي چشم گيرتر و کوتاه مدت تر، از قبيل ساختمان ميدان و فواره و يا پرداخت پاداش و اضافه حقوق و يا خريد اتومبيل و لوازم غير فوري ديگر، محروم کنند. البته موارد زيادي پيش مي آمد که شهرداري ها واقعا درآمدي نداشتند،ولي احتياج مبرم آنها به چند کيلووات برق و يا يک چاه عميق و چند شير آب عمومي در تقاطع خيابان ها دولت را ناچار مي کرد که از طريق اعتبارات خاص خود و يا کمک هاي شرکت ملي نفت سهم شهرداري هاي مزبور را در اجراي اين کارها تامين کند، تا سازمان برنامه هم بتواند بقيه هزينه را از اعتبارات عمراني پرداخت کند.

مشکل بعدي آن بود که فرضا هم که شهرداري قادر بود قسمتي از درآمد خود را صرف يک يا دو طرح عمراني نمايد، تا وقتي که مطالعات نهائي انجام نمي گرفت و هزينه قطعي اجراي طرح مشخص و اسناد مناقصه آماده نمي شد، نمي دانست که آيا با توجه به درآمد سالانه اش مي تواند سهم خود را تقبل و تعهد نمايد يا نه. ممکن بود هزينه اجرا آن قدر باشد که تمام درآمد شهرداري هم کفاف آنرا ندهد. لهذا شهرداري ها تا انجام کليه مطالعات و تهيه نقشه هاي اجرائي و برآورد مهندس مشاور براي اعلان مناقصه پرداخت سهم خود را رسما تعهد نمي کردند.

سازمان برنامه هم براي کاري که معلوم نبود به مرحله اجرا برسد، و شهرداري ها رسما حاضر به امضاي قرارداد اجراي کار بشوند، صلاح نمي دانست کليه هزينه مطالعات را به مهندسان مشاور بپردازد. با توجه به اين مسائل، سازمان برنامه کار انجام مطالعات و تهيه نقشه جات اجرائي را به سه مرحله کاملا مجزا و مشخص تقسيم کرده بود، و براي انجام هر مرحله حق الزحمه اي که درپايان هريک ازمراحل پرداخت مي شد تعيين نموده بود. مجموع اين حق الزحمه هاطوري تعيين شده بودکه با حق الزحمه اي که اگر از ابتدا قرار مي شد تمام مراحل کار به مهندس مشاور مراجعه شود چندان تفاوت نداشت.

مراحل سه گانه مزبور که به منظور صرفه جوئي از ادامه مطالعات بيهوده و زائد به علت تغيير راي شهرداري ها تنظيم شده بود عبارت بودند از:

اول، مطالعات عمومي در وضع جغرافيائي و فيزيکي (منابع آب مشخصات خاک و غيره) محل، تعداد جمعيت، امکانات رشد و گسترش شهر لااقل تا خاتمه دوره برنامه هفت ساله دوم و پيشبيني احتياجات توسعه طرح مورد نظر درآن دوره، و بالاخره برآورد کلي هزينه اجرا براساس اين طرح اوليه.

دوم، تهيه نقشه هاي دقيق ساختماني و اجرائي پس از تعديل و تصويب طرح و نقشه هاي مرحله اول از طرف امور اجتماعي و شهرسازي و دفتر فني سازمان برنامه، و ارائه برآورد نهائي هزينه اجرائي که براساس آن اسناد مناقصه تهيه مي شد.

سوم، انجام مناقصه و تعيين پيمانکار پس از امضاي قرارداد رسمي بين سازمان برنامه و شهرداري، تعهد سهميه هريک در پرداخت پنجاه درصد سهم خود، و بالاخره اعمال نظارت فني برحسن انجام کار از طرف پيمانکار و تحويل کار تمام شده به شهرداري.

مشکل اساسي ديگري که سازمان برنامه با آن روبرو بود اين بود که اکثر نزديک به اتفاق شهرداري ها فاقد نقشه شهر خود بودند. درنتيجه مهندس مشاوردرتنظيم نقشه اجرائي نمي دانست حدود شهرچيست و براي اجراي يک طرح برق و يا لوله کشي به چه ميزان کابل، تيرچراغ، يا لوله آب و امثالهم احتياج خواهد بود. لهذا لازم بود درابتدا نقشه کامل محدوده شهرتهيه شود تا با توجه به خيابان ها، کوچه ها و تعداد خانه ها و غيره مطالعات اوليه آغاز گردد. براي اين کار هم سازمان برنامه ناچار بود درآغاز با مهندسان مشاور، و بعدا، پس از ايجاد و مجهز شدن سازمان نقشه برداري کشور، با آن سازمان قرارداد جداگانه اي امضا کند و هزينه آن را بپردازد.

باتوجه به اين مسائل از ابتداي شروع برنامه هفت ساله دوم تا زماني که من مسئول امور اجتماعي و شهرسازي شدم، يعني درحدود 3 سال، به طور کلي بيش از چهل يا پنجاه طرح، که اغلب آنها اسفالت خيابان ها، که اکثرا نيز مربوط به شهر تهران مي شد، درحال اجرا نبود. بسياري از طرح ها درمراحل اوليه و دوم متوقف و يا طبق درخواست شهرداري ها به شروع مطالعه طرح ديگري مبّدل شده بود. بديهي است اين رويه نمي توانست ادامه يابد. براي مسئولان شهرداري ها، که براي انجام مطالعات طرح ها پولي نمي پرداختند، آسان بود گاه و بي گاه طرح هاي گوناگوني را که زائيده تخيل و آرزوي آنها بود و باعث بهبود وجهه آنها در شهر مي شد از سازمان برنامه تقاضا کنند. درخلال اين مطالعات اگر شهردار عوض مي شد، و يا تصميم او يا انجمن شهر تغيير مي کرد، به راحتي طي يک نامه حذف آن طرح و شروع طرح ديگري را خواستار مي شدند. تازه وقتي هم که کار به انتهاي مرحله دوم مي رسيد و هزينه نهائي اجراي آن تعيين مي شد و پاي امضاي قرارداد با سازمان پيش مي آمد، شهرداري اگر پرداخت سهميه خود راسنگين احساس مي کرد از امضاي قرارداد خودداري مي کرد و سازمان برنامه هم هيچگونه اقدامي نمي توانست انجام بدهد.

علاوه براينها، موارد ديگري هم بود که شهرداري ها با سازمان برنامه قرارداد رسمي امضا کرده و پرداخت سهميه خود را به اقساط چند ساله، که از حدود دوره باقيمانده از برنامه هفت ساله دوم تجاوز نمي کرد، تعهد کرده بودند. اما، چون امضاي اين قراردادها بدون رسيدگي به وضع درآمد و دفاتر مالي آنان صورت گرفته بود، پس از شروع کار و پرداخت چند قسط تدريجا شهرداري از عهده پرداخت اقساط خود برنمي آمد و نتيجتا کار متوقف مي شد. سازمان برنامه هم طبق قانون مجاز نبود از پنجاه درصد سهم خود يک شاهي بيشتر به پيمانکار بپردازد، مگر آن که اقساط پنجاه درصد سهم شهرداري نيز مرتبا به حساب مشترک واريز شده باشد. نتيجه آن که خيابان ها کنده و کار متوقف مي گرديد. پيمانکارشاکي نيز دست از کار مي کشيد، و امور اجتماعي مواجه با سيل شکايات مردم از گرد و خاک و گل و لاي ، و اعتراض نمايندگان مجلس، و روزنامه هاي محلي، و مراجعات دائم پيمانکار و کارگران بيکار و بي دستمزد آنان مي شد. کاري هم از دستش قانوناً برنمي آمد.

من و همکارانم پس از جلسات متعدد و طولاني به اين نتيجه رسيديم که برخلاف گذشته که سازمان برنامه پس از پايان مطالعات و تهيه نقشه هاي اجرائي با شهردار وارد مذاکره براي عقد قرارداد، آن هم بدون بررسي دقيق وضع مالي آنها مي شد، بهتراست اول وضع مالي شهرداري هاي متقاضي را بررسي کنيم، و پس ازآن قراردادي که درحدود وسع مالي آنها بوده و ضمانت اجرا نيز داشته باشد امضاء و سپس به مهندس مشاور دستور شروع مطالعات کار را صادر کنيم. به عبارت ديگر جريان کار را کاملاً برعکس سابق بنمائيم. به عوض اين که منتظر مراجعه شهرداري ها بشويم، ما به سراغ شهرداري ها برويم. لازم ديديم که استاندار و مديرکل شهرداري هاي وزارت کشور و مديرکل وزارت دارائي استان نيز به عنوان ضامن و شاهد قرارداد با شهرداري را امضا نمايند. البته امضاي استاندار و مديرکل شهرداري هاي وزارت کشور ضمانت اجراي خاصي نداشت، ولي آنها را به نظارت و حمايت از اجراي اين قرارداد بيشتر وادار مي کرد و به شهردارها و رؤساي انجمن شهرها و جانشينان بعدي آنان يادآور مي شد که قرارداد مورد تائيد استانداري و وزارت کشوراست و اگر اقداماتي برخلاف آن درآينده صورت بدهند موجب عدم موافقت و تائيد آن مقامات خواهدشد.

امضاي مديرکل وزارت دارائي پاي اين قرارداد اين خاصيت را داشت که، پس از تعيين هزينه نهائي اجراي طرح و مشخص شدن سهم شهرداري ها، اداره دارائي استان هارا موظف مي کرد هرماه از محل وصولي هاي شهرداري ها پيشاپيش اقساط بدهي شهرداري ها را برداشت و به حساب مخصوصي که سازمان برنامه براي اجراي طرح هاي عمراني هريک از آن شهرها افتتاح مي کرد واريز نمايد. به اين ترتيب اين وجوه از اختيار شهرداري و احتمال تجاوز به آنها خارج مي شد و سازمان برنامه با اطمينان خاطر از ثابت ماندن طرح ها و پرداخت منظم شهرداري ها شروع يا ادامه مطالعات را به مهندس مشاور ابلاغ مي کرد.

انجام بررسي وضع مالي شهرداري ها و تعيين روند وصولي هاي آنها، لااقل درطي سه سال ماقبل آن تاريخ، کاري نبود که بشود از تهران و ازطريق مکاتبه صورت بگيرد. ازطرفي ديگر، جمع آوري همه امضاکنندگان قراردادها در تهران، و آوردن کليه مدارک و سوابق لازم، اين امر را تعليق به محال مي کرد. درضمن لازم بود تهيه متن قراردادي را که تنظيم کرده بوديم، و نحوه مذاکره و رسيدگي و بالاخره امضاي آن را، درجائي آزمايش نمائيم تا پس از رفع نواقص درمورد کليه شهرهاي کشور به موقع اجرا بگذاريم. روي اين اصل تصميم گرفتيم به جاي تهران اجراي اين برنامه را به مراکز استان ها سوق بدهيم. بدين ترتيب که يکي دونفر از افراد امور اجتماعي و شهرسازي را به مرکز استان اعزام نمائيم تا با مذاکره با استاندار وقت برنامه دقيقي تنظيم شود که در تاريخ معيني شهردارها و رؤساي انجمن هاي شهراستان براي حداکثر مدت ده روز درمرکز استان جمع شوند و اسناد و مدارکي را که براي رسيدگي نسبت به مراجعات و احتمالا قراردادهاي سابق آنان با سازمان برنامه و رسيدگي به وضع مالي و ميزان وصولي هاي آنان لازم داريم باخود بياورند. درنظر بود اين رسيدگي ها شهر به شهر وطبق يک برنامه ازقبل تهيه شده با حضور استاندارو مديرکل دارائي آن استان ومديرکل شهرداري هاي وزارت کشور وکليه مقامات اجرائي امور اجتماعي و شهرسازي سازمان برنامه مسئول آن استان و همچنين نمايندگان مسئول شرکت مهندس مشاور آن منطقه و شهرداران و رؤساي انجمن هاي شهرآن استان که به مرکز آن استان مي آمدندصورت بگيرد. روش کار نيز به اين ترتيب درنظرگرفته شده بود که روز اول در يک جلسه عمومي قانون برنامه عمراني، به خصوص عمران شهرها و هدف هاي آن و کمک هائي که مي توان به شهرداري ها نمود، از طرف مدير اموراجتماعي و شهرسازي توضيح داده شود. سپس مشکلات اجرائي طرح ها و گرفتاري هاي آنها درگذشته براي شهرداران تشريح گردد. درخاتمه طرح قرارداد و تکليف هريک از امضاکنندگان و روش کار آينده به اطلاع حضار برسد و از آنها نظرخواهي شود. از روز دوم براي هرشهرداري وقتي معين شود که روي تابلوي اعلانات سالن اجتماع الصاق گردد. طي آن برنامه مقرر بود شهردار و رئيس انجمن هر شهر در جلسه اي که استاندار و مديران کل شهرداري هاي وزارت کشور و وزارت دارائي و مدير امور اجتماعي و شهرسازي سازمان برنامه و مسئولان اجرائي سازمان برنامه براي طرح هاي آن استان و نمايندگان مهندسين مشاور حضور داشتند شرکت کنند. در اين جلسات، پس از مذاکرات لازم و رسيدگي به دفاتر وصولي، شهرداري ها براساس حداکثر پولي که شهرداري ها قادر بودند تا پايان برنامه هفت ساله دوم (که درآن زمان چهارسال از آن باقيمانده بود) تعهد نمايند، و هم چنين مبلغي برابر آن که سازمان برنامه تعهد مي نمود، قراردادي براي اجراي يک يا چند طرح، برحسب درخواست شهرداري و درحدود اعتبارات دوطرف و تخمين هزينه ها از طرف مهندس مشاور، به امضاء مي رسيد. سپس، درساعاتي که قرارداد پاراف شده و دستورات اجرائي آنها براي ابلاغ به مهندس مشاور و ساير واحدهاي اجرائي امور اجتماعي و شهرسازي ماشين نمره گزاري و ثبت براي امضاي نهائي آماده مي شد، بررسي شهرداري بعدي شروع مي گرديد. اين فعاليت ها هر روز از ساعت 7 صبح تا پاسي از شب براي مدت پنج تا ده روز براساس تعداد شهرداري هاي هر استان وپيچيدگي کار ادامه مي يافت. بدين ترتيب، پس ازخاتمه کار در هراستان، وقتي هيئت اعزامي امور اجتماعي و شهرسازي سازمان برنامه به تهران مراجعت مي کرد، يک برنامه کامل همراه با قرارداد با شهرداري هاي آن استان دردست داشت که برنامه کار آن استان تا خاتمه دوره هفت ساله برنامه دوم روشن شده بود، وسازمان برنامه به خوبي مي دانست چه کارهائي با چه هزينه هائي درآن چهارسال بايد درآن استان انجام دهد. به جاي آن که تا آخرين دقايق برنامه هفت ساله نداند چه کارهائي بالاخره در شهرداري ها به انجام خواهد رسيد و يا اعتبارات لازم براي آنها چه خواهد بود.

اولين استاني را که براي انجام اين برنامه و آزمايش آن انتخاب کرديم استان فارس بود. علت آن هم اين بود که در فارس استاندار وقت آقاي رام(15) بود که پسرشان بامن در امريکا هم مدرسه بودند و با هم سابقه دوستي داشتيم و از همين رو نيز با پدر ايشان آشنا شده بودم. درخلال رابطه اداري هم ايشان را مردي بسيار روشن، خوش فکر و با تجربه يافتم، و پيدا بود که مسائل استان تحت نظرخود را با ديد وسيع و عملي نگريسته و نسبت به عمران و آباداني شهرهاي فارس ابراز علاقه زيادي مي کنند.

ايشان درمذاکره اي که با مامورين اعزامي ما براي تنظيم و تهيه مقدمات اجراي آزمايش اين برنامه درآن استان داشتند، باعلاقه مندي بسيار راهنمائي هاي جالبي نيز نمودند. طبق برنامه تنظيمي مشترک، رؤساي انجمن هاي شهر و شهرداران شهرهاي فارس به شيراز دعوت شدند. مديرکل شهرداري هاي وزارت کشور، به اتفاق من و همکارانم، و نمايندگان مهندس مشاور آن منطقه (ليچفيلد) نيز به شيراز عزيمت کرديم. از دفتر امور اجتماعي و شهرسازي هم افرادي براي ماشين نويسي و شماره گذاري و بايگاني نامه ها و قراردادها آمدند تا تمام دستورات کتبي ما درمحل به مهندس مشاور ابلاغ شود و رونوشت آنها نيز به شهرداري ها و استانداري، وزارت کشور و اداره دارائي درهمان جا ماشين و شماره شده و تحويل گردد تا پس از مراجعت به تهران ديگرکاري دراين زمينه ها به جز تعقيب جريان امور نداشته باشيم.

مسافرت به خوبي انجام گرفت و پس از مراجعت برنامه عمراني شهرداري هاي استان فارس براي چهارسال مانده از برنامه عمراني هفت ساله دوم کاملا مشخص و بودجه لازم براي اجراي آن معين شده بود. از آن پس مراجعه و مکاتبه و جّر و بحث با شهرداري هاي آن استان از ميان رفت و وظيفه ما تعقيب مداوم کار از طرف واحدهاي اجرائي، و مهندس مشاور در انجام مطالعات و شروع اجراي کارها و نظارت برفعاليت پيمانکاران درحسن انجام کار و حفظ ضرب الاجل ها بود و بس.

درخلال ده ماهي که از اين جريان گذشت عين اين اقدامات را درکليه استان هاي کشور تکرار کرديم و درنتيجه برنامه شهرسازي درکليه شهرداري هاي کشور مسجل گرديد.

امّا اين تغيير سياست و رويه برنامه ريزي چندان راحت و بي مشکل هم نبود. تعداد زيادي از شهردارها، از اين که قسمت قابل ملاحظه اي از درآمدشان براي مدت چهارسال از اختيارشان خارج شده و صرف کارهائي مي شد که اگرچه اساسي و ضروري بود ولي چون به سرعت به مرحله انجام نمي رسيد مردم شهر را خوشحال و مرهون خدمات آنها نمي کرد، خوشحال نبودند. چه بسا تاريخ به راه افتادن برق و يا لوله کشي و غيره به دوره شهرداران خوش اقبال بعدي مي افتاد. اگر اين اعتبارات هم چنان دراختيار شهرداري ها قرار مي داشت، چنان که قبلا اين طور بود، شهردارها مي توانستند علاوه بر راضي کردن موقت مردم با چندگل کاري و بناي حوض و فواره، که با هزينه کم و در مدت کوتاه، به انجام مي رسيد، يک يا چندخيابان را هم که مورد نظر خود و يا بزرگان شهر بود اسفالت نمايند و به اين ترتيب به ارزش مستغلات اطراف آن بيافزايند. استدلال هم اين بود که اگر شهرصاحب لوله کشي و برق نشود اشکالي ندارد، قرن ها فاقد آن بوده اند، مردم مي توانند چند سالي بيشتر هم صبرکنند. روي اين نظر، باوجود اين که قراردادشان با سازمان برنامه چهارميخه شده بود و عدول از آن امکان ناپذير بود، گاه به گاه کوشش مي شد که با ايجاد اشکالات متعدد اجراي کارهاي ساختماني را کند و يا متوقف نمايند و مسئوليت ناراحتي ها و شکايات ناشيه از آن را به گردن سازمان برنامه بياندازند و به اين ترتيب، سازمان برنامه را تخطئه کنند. به خاطر دارم که يکي از پيمانکاران اسفالت يکي از شهرهاي مهم شمالي که اجراي کارهايش مدتي دچار تاخير و موجب شکايت مردم و نماينده مجلس آنها شده بود، پس از آن که ازطرف امور اجتماعي و شهرسازي چندين بار مورد ايراد و بالاخره مورد تهديد قرارگرفت که از او خلع يد شده و کار به پيمانکار ديگري واگذار خواهد شد، نزد رئيس قسمت شهرسازي منطقه شمالي ما رفته و محرمانه و با يک دنيا استدعا از اين که جائي بازگو نشود اظهار کرده بود که شهردار براي خود و هم چنين براي استاندار از او توقعات مالي دارد که او از عهده آن برنمي آيد، و با وجود آن که تاکنون مبالغي به او پرداخته است ولي شهردار انتظار دارد از هرپرداختي که سازمان برنامه بابت صورت حساب هاي پيمانکارمي کند چند درصدي به او پرداخت شود. چون پيمانکار مزبور براي موفقيت درمناقصه کمترين رقم را پيشنهاد کرده بود، ديگر محلي براي اين گونه پرداخت ها را به شهردار نداشت و رفته رفته اين کار براي او زيان آور شده بود. براي اثبات مدعاي خود اظهار کرده بود هروقت کاميون هاي خودرا براي آوردن شن به خارج شهر مي فرستد، شهردار راه کاميون ها را به علت اين که خيابان هاي مسير دردست تعمير هستند، و يا معاذير ديگر، مي بندد و کاميون ها را مجبور مي کند که شهر را دور زده و با افزايش مسافت و تاخيرات حاصله هزينه هاي پيمانکار را، از قبيل سوخت و اجاره کاميون ها و دستمزد کارگران، افزايش داده و او را متضرر مي کند. دربعضي روزها هم اصلا ورود کاميون ها را به شهر قدغن مي نمايد. همکاران من از او پرسيده بودند آيا حاضر است که موضوع درخواست رشوه را ثابت نمايد و او با کمال ميل آن را قبول کرده بود. موضوع به من گزارش داده شد و اظهار شد که پيمانکار حاضر است يکي دونفر ازکارمندان سازمان برنامه را به عنوان کارکنان اداري شرکت خود درتهران همراه به آن شهر ببرد و درحضور آنها پول را به شهردار بپردازد. من موضوع را به آقاي مهندس هدايت وزيرمشاور و مديرعامل وقت سازمان گزارش دادم و کسب اجازه کردم. ايشان هم موضوع را دريکي از شرفيابي ها به اعليحضرت گزارش کرد. چون مسئله شکايت از تاخيرات سازمان برنامه درجرائد به سرحد مبالغه رسيده بود، اجازه داده شد که اين کار با همکاري و نظارت مامورين انتظامي انجام گردد. دريک روز معين، با اطلاع به شهردار که وجوهات موردنظرش از تهران آورده خواهد شد، پيمانکار يکي از کارمندان امور اجتماعي و يک نفر از مامورين انتظامي را به عنوان کارمندان خود به آن شهر مي برد. ضمنا به کارمندان پيمانکار درمحل هم دستور داده مي شود که دو اطاق متصل به هم در مهمانخانه آن شهر براي مسافرين اجاره نمايند سپس باهمکاري مقامات انتظامي شماره اسکناس هاي پنجاه هزار ريالي، که آن موقع پول کمي نبود، يادداشت مي شود و همراه با يک جعبه مشروب مورد علاقه شهردار به عنوان هديه در روز موعود به آن شهر برده مي شود. براي اين که مذاکرات درمحلي دور از ساير مشتريان صورت بگيرد شام دراتاق هتل پيمانکار صرف مي شود. دونفر ازماموران انتظامي ديگر هم پشت دراطاق پهلو به استراق سمع مي نشينند. پس از صرف شام پيمانکار پاکت پول شماره گزاري شده و صندوق مشروب را به شهردار مي دهد. شهردار ضمن اظهار اين که همه اين پول ها براي او نيست و بلکه استاندار است که سهم بزرگتر را مي خواهد و اصرار دارد که پيمانکار تحت فشار قرارگيرد پول را قبول مي کند، منتها به اين شرط که پرداخت هاي بعدي سريع تر و بيشتر باشد. درآن لحظه ماموران انتظامي از پشت در اطاق بيرون آمده و همراه با ماموري که به عنوان کارمند پيمانکار مشغول صرف شام با شهردار بود اورا دستگير مي کنند.

اين اقدام موجب شد که شهردار تحت پيگرد و محاکمه قرار گيرد و استاندار هم پس از جريان محاکمه و اظهارات شهردار از کار برکنارشد. مورد ديگر اين بود که درجريان مسافرت وعقد قراردادها با شهرداري هاي خوزستان يکي از شهرداری ها به هيچ وجه حاضر براي عقد قرارداد نبود و مي گفت شهر او باوجود آن که از تمام وسائل زندگي اوليه شهري محروم است به هيچ طرح آباداني احتياج ندارد. سازمان برنامه هم نمي توانست اورا مجبور به قبول تعهدي براي کارهاي عمراني بنمايد. بالاخره پس از اندرزهاي استاندار و اصرار مديرکل شهرداري هاي وزارت کشور شهردارحاضرشد که ده درصد از درآمد خودرا براي طرح هاي عمراني تعهد نمايد. هرچه به او گفته مي شد که ده درصد درآمد آن شهر مبلغ ناچيزي است و سازمان برنامه هم قانونا بيش از آن ده درصد نمي تواند کمک بلاعوض بنمايد و با اين مبلغ اجراي يک کار اساسي امکان ندارد اين حرف در شهردار تاثير نمي کرد و حاضر نبود که قبول کند طبق برنامه 50-50 هرچه بيشتر پول از درآمد خود را تعهد کند به همان نسبت نيز پول بيشتري به عنوان کمک بلاعوض از طرف سازمان برنامه دريافت خواهد کرد و درنتيجه کارهاي بيشتري درشهرش انجام خواهدشد. شهردار گفت با همان ده درصد وجوه خود و ده درصد کمک سازمان برنامه مي شود چند خيابان را اسفالت نمود. مهندس مشاورگفت به علت دوري آن شهر از ساير نقاط جمعيت و کوچک بودن کار هيچ پيمانکار صاحب صلاحيت و قابل اطمينان حاضر به قبول اين کار نخواهد شد و درنتيجه هرشرکتي که براي اين کار دعوت شود با نرخ هائي بيش از نرخ ساير شهرهاي بزرگ پيشنهاد خواهد داد. نتيجتا با پولي که شهرداري و سازمان برنامه بدهند فقط يک خيابان اصلي ممکن است اسفالت شود و آن هم خياباني است که خانه شهردار درآن قراردارد. من ادامه مذاکرات درباره قرارداد را استثنائا به بعد از رسيدگي مجدد درتهران موکول کردم. روز بعد ازطريق استاندار درشهرمزبور شيوع داده شد که مدير امور اجتماعي و شهرسازي براي يک سخنراني به ميدان آن شهردر مقابل يکي از ادارات دولتي حضور خواهد يافت و من با فرماندار محل و تعدادي از همکارانم درساعت معين به آن شهر، که بيش ازچند ساعتي از اهواز دور نبود، رفتم. مقامات استانداري تعداد نسبتاً کثيري از مردم را براي استماع اين سخنراني جمع کرده بودند. درآن اجتماع ضمن ذکر لزوم کارهائي از قبيل تهيه آب آشاميدني و لوله کشي که به خصوص از لحاظ شيوع امراض مختلف درآن شهر به هرکار ديگري ارجحيت دارد، اظهار داشتم که شهردار آنها، با خودداري از تخصيص مبالغ بيشتري از عايدات شهر، آنها را از دريافت کمک هاي بلاعوض بيشتر سازمان برنامه محروم مي کند و فقط علاقمند است که مبلغ جزئي از عايدات خود را متعهد شود که آن هم صرف اسفالت خيابان منزل او گردد. ما معتقديم که شهر به آب آشاميدني احتياج بيشتر دارد و رسيدگي هاي ما هم نشان مي دهد که شهرداري مي تواند به راحتي مبالغ بيشتري تعهد نمايد و همراه با سهم بيشتر سازمان برنامه اجراي طرحي شامل حفر يک چاه عميق و لوله کشي درخيابان هاي اصلي و نصب شيرآب درچهار راه ها امکان پذير است. به اميد خداوند، مي توان دربرنامه عمراني بعد، يعني دو سه سال بعد از اجراي اين طرح، اين شبکه را توسعه داد و به خانه ها نيز انشعاب داد.

من هنوز از اهواز به تهران نرفته بودم که شهردار با التماس درخواست قرارداد لوله کشي را نمود. يک سال و نيم بعد شهرمزبورداراي آب آشاميدني شد و چنانچه بعداً شنيدم ميزان بيماري هاي آن شهر نيز به مقدار قابل ملاحظه اي تقليل يافت.

همان طور که قبلا اشاره کردم، گرفتاري بزرگ اين بود که شهردارها علاقمند بودند هرچه کمتر از درآمد خود را بابت طرح هاي اساسي تعهد نمايند و بقيه پول خود را دراختيار داشته باشند که هر طور ميل دارند خرج کنند. ماهم اصرار داشتيم آنها را تشويق کنيم که سهم بيشتري از وصولي هاي خود را براي اجراي طرح هاي عمراني لازم تخصيص بدهند تا ما هم مبالغ بيشتري روي آن بگذاريم تا کارهاي اساسي تر به انجام رسد. حدود اعتبارات عمران شهري سازمان برنامه درآن زمان مسئله نبود و هرچه شهرداري ها تعهد مي کردند سازمان هم به راحتي مي توانست به همان ميزان به شهرداري ها کمک کند. مسئله برنامه ريزي و اداري اجراي طرح ها به ترتيبي که ذکر آن رفت حل شده بود، ولي مسئله تاخير در اجراي طرح ها قابل اجتناب نبود، زيرا علاوه برنداشتن نقشه شهرها، که براي تهيه نقشه اجرائي طرح ها و گذاردن مناقصه و سفارش اجناس ضرورت خاص داشت، متاسفانه وسائل مورد نياز از قبيل لوله هاي چدني، تيرچراغ (که براي رعايت ارزاني و محدوديت بودجه شهرداري ها بعضا از تيرهاي چوبي وارداتي خاص استفاده مي شد)، ژنراتور برق، کابل، تلمبه و غيره، همه بايد به خارج سفارش داده مي شد و ورود آنها ماه ها طول مي کشيد. علاوه براين، ترخيص آنها از گمرکات و بنادر نامجهز و رسيدن سالم آنها به محل کار و سفارش مجدد وسائل ناقص و معيوب خود مشکلات ديگري را باعث مي شد. درمقابل، اقدامي که باعث خرسندي شد اين بود که وقتي ما برنامه عمراني تمام شهرها را پس از مسافرت هاي عقد قرارداد تهيه کرديم، به طور روشن دانستيم که چقدر لوله آب، چقدرکابل، چقدر تيرچراغ چند موتور و ژنراتور برق چند تلمبه برقي و غيره و باچه مشخصاتي براي تمام برنامه مزبور احتياج داريم. درنتيجه مي توانستيم از طريق مناقصه هاي بين المللي و حجم بيشتر سفارشات قيمت هاي ارزان تري به دست آوريم. متاسفانه اين قسمت در برنامه هفت ساله دوم به علت ضيق وقت انجام نشد، ولي دربرنامه عمراني 5 ساله سوم مورد استفاده قرارگرفت.

بي تجربگي شرکت هاي کوچک پيمانکاري و کمبود تکنيسين هاي واجدصلاحيت و مجرب درسطح کشور نيز از مشکلاتي بود که با آن روبرو بوديم. کارهاي شهرسازي کارهاي نسبتا کوچکي بود که مورد علاقه شرکت هاي بزرگ پيمانکاري، که آنها هم تعدادشان درآن تاريخ زياد نبود، قرار نمي گرفت. شرکت هاي کوچک هم اکثرا فاقد ماشين آلات لازم، کادرمجهز، و تجربه کار بودند. اين اشکالات موضوع نظارت فني سازمان برنامه را درحين اجراي کارخيلي مشکل مي کرد. معهذا باهمه اين احوال درخاتمه برنامه هفت ساله دوم در بيش از يکصد و شصت شهر بزرگ و کوچک کارخانه و شبکه برق ايجاد و يا توسعه داده شد، دربيش از يک صد و هشتاد شهر کوچک و بزرگ لوله کشي آب آشاميدني احداث شد. بسته به حدود اعتبارات، در برخي از شهرها لوله کشي و انشعاب آن به خانه ها هم رسيد. دربعضي به حفر چاه عميق و لوله کشي درخيابان هاي اصلي و نصب شير آب اکتفا شد.دريک صدو ده شهرخيابان هاي اصلي، بعضاً همراه با تعدادي خيابان فرعي، اسفالت شدند. نزديک به دوهزار مدرسه (اعم از ابتدائي، متوسطه و يا روستائي) احداث شد و تعدادي بيمارستان بزرگ همراه با تعداد قابل ملاحظه اي درمانگاه درسطح کشور ساخته و تجهيز شدند و يا گسترش يافتند. برنامه ريشه کني مالاريا تقريبا به صورت کامل به مرحله اجرا رسيد.

درسال هاي 38 و 39 سرعت انجام کارها و تحويل کارهاي عمراني به صاحبان اصلي، يعني کارهاي شهري به شهرداري ها، ساختمان ها و کارهاي فرهنگي و بهداشتي به وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش و علوم و آموزش عالي بعدي) و وزارت بهداري به حدي رسيده بودکه امور اجتماعي وشهرسازي تحويل آنها را هرچند هفته يا ماه عقب و جلو ميکرد تا خبر افتتاح ده يا بيست طرح درتاريخ هائي که جنبه ملي داشت، از قبيل اعياد نوروز، قربان، غدير و يا چهارم آبان، اعلام و به مردم مژده داه شود. اکثر طرح هاي عمراني سازمان برنامه درزمينه هاي کشاورزي، صنايع و ارتباطات طرح هاي عظيم و وسيعي بودند که اجراي آنها احتياج بيشتري به زمان داشت و درنتيجه مغرضين و منقدين سازمان برنامه، که تعداد آنها هم کم نبود، يا افرادي که چندان از اشکالات و موانع کارها مطلع نبودند، دائماً سازمان را به کندي و سستي درانجام کارها متهم مي کردند. لهذا، با تغيير رويه سياست برنامه ريزي و درنتيجه تسريع اجراي طرح هاي شهرسازي و بهداشت و آموزش، و پخش خبر انجام و تحويل آنان درهرچندماه، موجب شد انتقادها و ايرادات شماري از مردم و جرائد تخفيف يابد وصبر و اميد و اعتماد آنان نسبت به اجراي ساير طرح هاي بزرگ و دراز مدت سازمان برنامه بيشتر شود.

من در چند خاطره جالب دوره خدمتم در امور اجتماعي و شهرسازي شاهد و ناظر حس وظيفه شناسي، علاقمندي، غرور درکار، خوش بيني و ذوق و شوق فوق العاده و درستي و امانت و لياقت کارمندان امور اجتماعي و شهرسازي، که واحدشان تا چندسال پيش غيرقابل اصلاح و به چاه ويل سازمان برنامه معروف شده بود، بودم. آن ايام را از شيرين ترين و پُر ثمر ترين و هيجان انگيزترين دوران خدمتم در سطوح مختلف دولت مي دانم. از آن ايام هنوز چندخاطره ديگر به يادم هست که شايد اظهار آن جالب باشد.

مسافرت هاي اوليه من به استان ها براي تنظيم برنامه شهرسازي در چهارسال آخر برنامه عمراني هفت ساله دوم جمعا حدود نه ماه به طول انجاميد. اين مسافرت ها برحسب مورد با اتومبيل، هواپيما و ترن انجام مي گرفت، ولي درچند مورد حتي از اتومبيل زره پوش و شتر نيز استفاده شد. متاسفانه برنامه مسافرت ها با فصول مناسب سال لزوما انطباق نداشت. مثلاً، موقعي که به فرمانداري مستقل بندرعباس، که بعدها به استانداري تبديل شد، رفتيم وسط تابستان بود. البته دراين مسافرت ها اغلب شهرها داراي مهمانخانه و مسافرخانه مناسب نبودند و درآن صورت من و يکي دونفر از همراهان را، که گاه تعداد آنها به بيست وچند نفر مي رسيد، درمنزل استاندار يا شهردار محل جا مي دادند. دربندرعباس، براي اين که تابستان را تحمل کنيم، تمام اعضاي هيئت و مقامات محلي دورميز بزرگي با زيرپيراهن و شلوار پيژامه مي نشستيم و زيرميز زيرپاي هرکدام يک لگن آب سرد با چند قطعه يخ گذارده مي شد که پاهاي بدون جوراب را درآن نگاه مي داشتيم و مرتباً ليوان هاي آب ليمو و نمک به جاي چاي صرف مي شد. عصر هم که آفتاب مي رفت همگي درحوض وسيع ولي کم عمق و کاشي کاري شده فرمانداري با لباس شنا مي نشستيم به طوري که نيمي از بدن از آب بيرون بود و به همان ترتيب مذاکرات مربوط به طرح ها و قراردادهاي شهرداري ها را ادامه مي داديم. کارمندان دفتري هم نامه ها و اسناد و قراردادهاي مربوط را پس از ماشين شدن همان جا براي ما مي آوردند که امضاء کنيم. منظره بسيار خنده آوري بود، ولي کار قطع نمي شد و طبق برنامه به انجام مي رسيد.

درکردستان استاندار، به علت اتفاقاتي که در چند روز قبل از مسافرت ما در راه ها اتفاق افتاده بود، اجازه نمي داد به علت نا امني از سنندج به طرف سردشت و مهاباد برويم. ماهم نمي خواستيم بدون انجام تمام برنامه مسافرت به تهران مراجعت کرده و يا روزهاي نامشخصي را در سنندج معطل بمانيم. به اصرار زياد با چند اتومبيل حرکت کرديم. در يک قسمت از راه از طرف ارتش يک اسکورت نظامي همراه ما شد و مرا در يک زرهپوش که پيشاپيش کاروان حرکت مي کردجا دادند. البته اظهارات افسري که مامور بدرقه و حفاظت ما بود و در زره پوش پهلوي من نشسته بود چندان آرامش بخش نبود. در سرپيچ گردنه اي که از آن مي گذشتيم اظهار داشت که چند روز پيش سارقين عراقي به يک اتومبيل حمله برده و رئيس اداره فرهنگ محل را به قتل رساندند. درسرپيچ ديگر مي گفت ماه گذشته در اثر حمله راهزنان عراقي به يک اتوبوس چند نفرمجروح و يکي دونفر کُشته شدند. البته، طبق اظهار او، با همکاري چريک هاي کرد ايراني مقامات انتظامي ايران در دستگيري و قلع و قمع راهزنان مزبور به موفقيت هاي شاياني دست يافته بودند. در سردشت اعضاي گروه ما را درمنازل سرشناسان شهرمنزل دادند. اقامتگاه من درمنزل شهردار تعيين شده بود. شب ها روي زمين هرچند نفر در يک اطاق خوابيده و غذا را هم روي زمين بدون کارد و چنگال و با دست مي خورديم. جالب آن که مهمانداران با همان دست هائي که با آنها مشغول صرف غذا بودند از روي مهمان نوازي مرتبا به شقاب هاي ما را پُر از پلو و خورش مي کردند.

يک بار، هنگامي که قافله اتومبيل هاي ما از زاهدان به طرف کرمان در حرکت بود، اتفاقي رخ داد که اکنون که حدود سي و چند سال از آن مي گذرد به نظر بسيار خنده آور مي رسد. حادثه آن روز براي من بسيار ناراحت کننده و فراموش نشدني و اسباب خجلت شد. در آن ايام اکثر جاده ها، به خصوص درنقاط دور دست از قبيل کرمان و بلوچستان، اسفالت نشده بود، و مسافرت با اتومبيل درجاده هاي خاکي و خشک دشت هاي جنوب شرقي ايران بي اندازه مشکل و ناراحت کننده بود. اتومبيل ها بايد صدها متر ازهم فاصله مي گرفتند، والاّ گرد و خاک اتومبيل جلو سرنشينان اتومبيل عقبي را دچار خفقان مي کرد. خاصه آن که درآن منطقه، به علت گرماي فوق العاده در ايام تابستان، پنجره هاي اتومبيل را نيز ممکن نبود بالا کشيد. من و يک نفر مهندس امريکائي بنام هيل، که پيرمرد بسيار شريف باتجربه و در کارخود بسيارمطلع بود، در اتومبيل جلو نشسته بوديم. مشاراليه کارمند بانک جهاني بود و به عنوان رئيس دفتر فني امور اجتماعي و شهرسازي سازمان برنامه خدمت مي کرد. اين شخص و همکاران زيرنظرش در دفتر فني ما مسئول رسيدگي به نقشه هاي محاسبات و پيشنهادات و کليه مسائل مربوط به مهندسين مشاور خارجي بودند، و در ضمن به کار نظارت فني پيمانکاران طرح هاي ساختماني نيز نظارت عاليه داشتند. دراکثر نواحي ايران به خصوص درمناطق جنوب شرقي دربيابان ها آثار زيادي از آب بريدگي و سيل هائي ديده مي شد که در اثر رگبارهاي شديدغفلتا از دامنه کوه ها، که اکثرا سنگي بودند، به طرف دشت هاي زيردست سرازيرشده و پس ازچند روز هم فروکش کرده وخشک مي شدند. درجاهائي که مسيل ها،، جاده ها را قطع مي کردند، عبور از آنها حتي هنگام خشکي هم سخت بود، زيرا جاده پُراز سنگ و سنگپاره هاي بزرگ و کوچک مي شد که از دامنه کوه ها با سيل آمده بود.

قافله ما مرکب از چهار اتومبيل بود که هرکدام به علت گرد و خاک زياد حدود يک کيلومتر از هم فاصله گرفته بودند. حدود بيست کيلومتر قبل از شهر بم اتومبيل ما به يکي از اين مسيل ها رسيد. معلوم بود يکي دو شب قبل رگبار تندي باريده که هنوز مقدار زيادي از آب آن درمسيل مشاهده مي شد. عمق اين آب بريدگي چندان زياد به نظر نمي رسيد و راننده ما سعي کرد با احتياط از قسمتي از آن که آب کمتر به نظر مي رسيد عبور کند. متاسفانه در وسط آب بريدگي، که حدود بيست يا سي متر عرض داشت، چرخ هاي اتومبيل درگودالي که زير آب بود فرورفت. آب به داخل اتومبيل نفوذ کرد و اتومبيل از کار افتاد. آقاي هيل و من تصميم گرفتيم از اتومبيل پياده شده به آن سوي آب بريدگي برويم تا شايد اتومبيل سبک تر شده و حرکت کند. به محض بيرون آمدن از اتومبيل پاهاي ما تا بالاي زانو درآب فرو رفت و ما کيف هاي چرمي خود را که حاوي اسناد و نقشه ها و مدارک اداري بود با خود برداشتيم که در اتومبيل دچار آب ديدگي نشود و به آن طرف مسيل رفتيم. اتومبيل ما روشن نمي شد و پس از چندي چون خبري هم از ساير اتومبيل ها نشد من و آقاي هيل کت و شلوارهاي خود را که خيس شده بود همراه با جوراب ها روي سنگ ها پهن کرديم تا خشک شود و به راننده گفتيم که ما آهسته آهسته پياده خواهيم رفت، هروقت که اتومبيل هاي بعدي رسيدند و به کمک آنها اتومبيل ما هم حرکت داده شد، کت و شلوارها را برداشته و به ما برسند. آقاي هيل و من کيف به دست با کلاه حصيري تابستانه و فقط با زير پيراهن و زير شلوار و کفش به راه افتاديم. درجلو به فاصله سيصد يا چهارصد متر تپه کوتاهي مشاهده مي شد که جاده آن را دور مي زد و امتداد بقيه جاده ديده نمي شد. همين که ما تپه جلو را دور زديم، ناگهان مواجه با يک قهوه خانه و چند خانه دهقاني و چند درخت مريض و پريشان حال شديم که کنار آنها هفت يا هشت اتومبيل و جيپ نظامي توقف کرده و حدود بيست يا سي نفر اشخاص ملبس به کت و کراوات و يکي دونفر افسر شهرباني و ژاندارمري روي صندلي ها و نيمکت هاي قهوه خانه نشسته بودند. ظاهراً چنين به نظرمي رسد که منظور از اين گردهم آئي احتمالا بدرقه و يا استقبال رسمي کسي هست. آنها که ما را بدين وضع و قيافه ديدند هم متعجب شده بودند و هم خنده شان گرفته بود. افسري که بعدا معلوم شد رئيس گروهان ژاندارمري محل است آهسته به جلو آمد و ما را به دقت ورانداز کرد و پرسيد با پاي پياده آن هم با آن قيافه از کجا مي آئيم. به او گفتم از زاهدان مي آئيم و اتومبيل ما دريکي دوکيلومتري آن جا درمسيل مانده است ومنتظريم که به ما برسد و لباس هاي ما را هم که خيس شده با خود بياورد. رفته رفته افراد ديگر از روي کنجکاوي دور ما جمع شدند و يکي از آنها که بعداً روشن شد شهرداربم است پرسيد آيا اتومبيل هاي ديگري را در راه ديده ايم. گفتيم فقط اتومبيل هاي ما درجاده بودند و اتومبيل ديگري نبود، والاّ براي کمک به ما توقف مي کردند. يکي از آنها گفت ما اين جا به استقبال هيئت اعزامي سازمان برنامه آمده ايم. آيا اطلاعي از آنها و اين که آيا از زاهدان حرکت کرده اند داريم يا خير؟ دراين جا، با يک دنيا خجالت، گفتم ما همان هيئت هستيم و سپس خودم را معرفي کردم. منظره حيرت آميخته به خنده همگي و ندانستن اين که چه نوع رفتاري بايد دراين گيرو دار بکنند که احساسات ما جريحه دار نشود بسيارجالب بود. جالب تر اينکه بلافاصله شهردار نطقي مبني برخيرمقدم از جيب خود بيرون آورد و آنرا با صداي بلند و خيلي رسمي قرائت کرد. من هم با همان وضع بي لباسي و کيف به دست ناچار شدم پاسخ خيرمقدم ايشان را داده و از استقبال گرم همه آنها تشکرکنم. سپس همگي براي صرف چاي زير درخت ها نشستيم و جيپ هاي ژاندارمري هم براي تسريع در رهائي اتومبيل ما از مسيل و کمک به ساير همراهان حرکت کردند. پس از يک ساعت نشستن به آن حالت و صحبت با تمام مقامات اداري آن شهر و استعلام از وضع هوا و محصولات محل و پيشرفت کار هريک از آنها همراهان ما رسيدند و خوشبختانه لباس هاي خشک شده را همراه آورده بودند. مطمئنا اين واقعه روزها نقل مجالس و موجب تفريح اهالي بم شده بود.

دراين جا شرح يک واقعه ديگر را که مبين اختلاف ديد و روش کار در سازمان برنامه درمقايسه با برخي از مقامات ساير دستگاه هاي دولتي آن روز است جالب مي دانم.

دريکي از روزها در سال 1339 از کميسيوني به نام کميسيون عمران نواحي جنوب و سواحل خليج فارس نامه اي به سازمان برنامه رسيد که طي آن خواسته شده بود که نماينده تام الاختيار سازمان برنامه به منظور اخذ تصميم درباره تاسيس برق درجزيره قشم ساعت 5 بعدازظهر درکميسيوني که درنخست وزيري تشکيل مي شد شرکت نمايد. نامه را آقاي مهندس شريف امامي(16)، وزيرصنايع و معادن وقت و رئيس کميسيون مزبور، امضا کرده بودند. وظايف کميسيون مزبور عمدتا کارهائي از قبيل تامين برق و حفرچاه آب و سايرکارهاي عمراني کوچک در قراء و قصبات نواحي ساحلي بود که دولت از محل اعتبارات خود انجام مي داد. آقاي ابتهاج درحاشيه آن نامه مرا مامور شرکت درکميسيون مزبور نمودند. من حسب عادت هميشگي درست پنج دقيقه قبل از ساعت پنج وارد نخست وزيري شدم و از پيشخدمت هاي سرسرا پرسيدم محل کميسيون کجا است و زحمت کشيده حضور مرا به اطلاع جناب آقاي شريف امامي برسانند. پيشخدمت ها گفتند که جلسه در اتاق هيئت دولت تشکيل شده است و مرا به اطاقي درطبقه فوقاني که دو سه کارمند پشت ميزهايشان نشسته و مشغول به صرف چاي و کشيدن سيگار و صحبت بودند هدايت کردند. من خود را به يکي از کارمندان معرفي کردم و اظهار داشتم که سروقت براي شرکت درکميسيون مزبور آمده ام و خواهشمندم آمادگي مرا به اطلاع جناب آقاي شريف امامي برسانند. کارمند مزبور با کمال آرامي و بي تفاوتي، ضمن نوشيدن چاي قند پهلوي خود، اظهار داشت عجله اي نيست، آقايان مشغول مذاکره هستند، بهتر است بنشينيد هروقت لازم باشد شما را صدا خواهند کرد. گفتم لااقل حضور مرا به اطلاع ايشان برسانيد که تصور نکنند تاخيرکرده ام. باز با آرامش کاملي اظهار داشت پيشخدمت ها اطلاع خواهند داد. براي من که عادت کرده بودم تمام ملاقات ها و جلسات سروقت شروع شود، اين تاخير، باتوجه به اين که همان روز ساعت 5/6 بعد از ظهر جلسه ديگري در دفتر خود ترتيب داده بودم، نگران کننده بود. با بي صبري 15 دقيقه منتظر نشستم خبري نشد. مجددا به کارمند مزبور گفتم به آقاي وزير اطلاع دهيد ساعت پنج و پانزده دقيقه است و من بايد براي شرکت در جلسه ديگري به سازمان برنامه مراجعت کنم. باز اعتنائي نکرد و گفت عجله بي جا نکنيد، خودشان هروقت مناسب بود خبر خواهند کرد. ده دقيقه ديگر صبرکردم باز خبري نشد. اين بار از جا برخواسته کيفم را برداشتم و با لحن تندي گفتم من 25 دقيقه صبرکرده ام و به ناچار بايد به سازمان برنامه مراجعت کنم، به آقاي وزير عرض کنيد اگر لازم ديدند وقت ديگري را که مشغوليت کمترداشته باشند تعيين کنند خدمت خواهم رسيد واز پله ها سرازيرشدم. کارمند مزبور که معلوم بود چنين واقعه اي برايش تازگي داشت هراسان و با عجله و جلوتر از من از پله ها پائين دويد و ضمن راه خواهش مي کرد چند ثانيه اي در سرسرا صبر کنم، تا از آقايان کسب تکليف کند. قبل از آن که پايم به پله آخر برسد، دراطاق هيئت دولت باز شد و کارمند مزبور گفت فرمودند بفرمائيد. در اتاق هيئت دولت 5 نفر از وزراي عضو کميسيون نشسته بودند. درصدر جلسه آقاي شريف امامي نشسته بود و اطراف ايشان تيمسار ضرغام(17) وزير گمرکات و سه نفر وزراي کشاورزي، کشور و راه، که اگر حافظه ام درست باشد تيمسار انصاري (18)، آقاي جلالي(19) و تيمسار اخوي(20) بودند، قرار داشتند. بلافاصله آقاي شريف امامي شروع به صحبت کردند و گفتند براي دولت ايران خجالت آور است که کشتي هاي خارجي که شب ها از تنگه هرمز عبورمي کنند آن طرف خليج که عرب نشين است غرق نور باشد و طرف ايران در تاريکي محض. لهذا کميسيون عمران سواحل جنوب درنظر دارد در جزيره قشم يک موتور برق پنجاه کيلو واتي نصب و با برپا ساختن چند عدد تير و نصب تعدادي چراغ روشنائي جزيره را تامين کند. پرسيدم از سازمان برنامه چه مي خواهيد. اظهار داشتند کميسيون هزينه اين کار را 5 ميليون ريال برآورد کرده که نصف آن را کميسيون عمران تقبل خواهد کرد و نصف ديگر را مي خواهند سازمان برنامه تامين و براي اجراي فوري کار در اختيار کميسيون مزبور بگذارد.

به آقاي وزير يادآورشدم که استفاده از اعتبارات عمراني سازمان برنامه منوط به انطباق موارد هزينه با مصوبات قانون برنامه عمراني هفت ساله دوم و اخذ مجوزهائي از مراجع قانوني سازمان برنامه است. لهذا پرداخت هرگونه وجهي به ترتيبي که آقايان ذکر کردند براي سازمان برنامه امکان ناپذير است. با تلخي و عصبانيت پرسيدند چرا؟ ساير اعضاي کميسيون هم با نگاه هاي سرد و قيافه هاي درهم به من چشم دوخته و از اين که يک جوانک سازمان برنامه اي درمقابل پنج وزير مملکت نشسته و بگو مگو مي کند به وضوح ناراحت بودند. توضيح دادم اعتبارات شهرسازي سازمان برنامه طبق قانون برنامه تحت شرايطي قابل مصرف مي باشد که عبارتنداز:

1- محل اجراي کار رسما يک شهرداري باشد.

2- طرح پيشنهادي شهرداري از لحاظ اولويت احتياجات آن شهر مورد تاييد باشد.

3- طرح مزبور پس از بررسي و تهيه نقشه هاي اوليه و برآورد کلي هزينه مورد تاييد شهرداري و سازمان برنامه قرار گيرد.

4- پس از تهيه نقشه هاي قطعي و اساسي و تاييد دفتر فني سازمان و تعيين رقم قطعي طرح با شهرداري قرارداد بسته شود و نحوه پرداخت تعيين گردد.

5- پس از تمام اين اقدامات کار به مناقصه گذارده شده و اجراي کار به پيمانکار محوّل گردد.

بنابراين درجزيره قشم که شهرداري ندارد و جمعيت قليل و اقتصاد بدوي آن وجود يک شهرداري را هم ايجاب نمي نمايد، اجراي چنين طرحي با استفاده از اعتبارات شهرسازي منع قانوني دارد. مضافا اين که اگر هم امکان داشت تهيه آب مشروب براي ساکنين معدود قشم و تامين بهداشت و رفاه آنان به مراتب از ايجاد برق که صرفا جنبه خودنمائي داشته و براي آنست که کشتي هاي خارجي از دور ساحل ايران را نوراني ببينند ارجحيت دارد. اعضاي کميسيون برآشفتند و گفتند همين هفته وزارت کشور تصويب نامه اي به هيئت دولت تسليم خواهد کرد و در جزيره قشم شهرداري تاسيس خواهد نمود و ضمنا دوميليون و پانصد هزار ريالي را که کميسيون مزبور در اختيار دارد، به عنوان پنجاه درصد سهم شهرداري به ميان خواهد گذارد تا بدين ترتيب ايرادات سازمان برنامه مرتفع شود. لذا سازمان لازم است بلافاصله پنجاه درصد سهم خود را به کميسيون عمران بپردازد تا اقدامات مربوط به ايجاد برق در قشم آغاز شود. درجواب گفتم ايرادات قانوني هنوز باقي است زيرا قانون معين کرده است که سازمان برنامه رأسا مسئوليت انجام اين کارها را دارد و نه از طريق دستگاه ديگر و آن اقدامات نيز بايد براساس مطالعه انجام پذيرد تا کار صحيحاً انجام شود. سپهبد ضرغام به اتفاق سايرين به سازمان برنامه حمله کردند که اين مطالعه بازي و مهندس مشاور بازي چيزي جز اتلاف وقت و حرام کردن پول نيست، و اضافه کردند که طرز عمل ضربتي اينست که يک موتور برق را فرستاد از بازار خريداري کرد، آن را سوار يک کاميون نمود و به همراه يک شاگرد شوفر و يک مکانيک به محل اعزام کرد تا در قشم نصب شود. اين کار احتياجي به اين همه تشريفات ندارد. پرسيدم موتور برق آيا احتياج به تيرهاي چراغ و سيم کشي ندارد تا نور مورد نظر آقايان را براي کشتي هاي شب رو تامين نمايد. آيا نقشه اي از دهکده قشم امروز و شهرداري تصنعي فرداي آقايان در اختيار هست که طبق آن بدانند چقدر کابل و چند تير برق براي اين کار لازم است؟ آقاي شريف امامي از وزيرکشور پرسيدند که آيا نقشه دهکده مزبور در دست است؟ جواب داده شد خير. سپس از تيمسار سپهبد ضرغام پرسيدند که آيا اداره گمرکي در آن جا هست که نقشه آن جا را داشته باشد. تيمسار ضرغام گفتند درقشم اداره گمرک نيست، ولي خود ايشان دوسال قبل سفر چند ساعته اي به آن جا کرده اند و هم امشب خواهند توانست از روي حافظه نقشه دهکده قشم را ترسيم نمايند. به محض شنيدن اين حرف من از جاي خود بلند شدم و گفتم جناب آقاي شريف امامي سازمان برنامه متاسفانه براي تاسيس شبکه برق که مشخصات آن را طبق نقشه اي که امشب جناب وزيرگمرکات از روي حافظه، آن هم مربوط به سفر دوسال پيش خود، تهيه مي نمايند و موتوربرقي که يک شاگرد شوفر آن را نصب خواهد کرد نمي تواند وجهي به پردازد و از انجام اين خواسته معاف است و ازجلسه خارج شدم. موضوع را روز بعد به آقاي ابتهاج گزارش دادم. آقاي ابتهاج اقدام مرا کاملا تاييد کرد. يک ماه بعد وزارت کشور دهکده قشم را تبديل به شهرداري کرد و کميسيون عمران سواحل جنوب نيز يک طغري چک به مبلغ دوميليون و پانصدهزار ريال به سازمان پرداخت تا سازمان رأسا کار را انجام دهد. شش ماه بعد از آن جريان تاسيسات برق کوچکي درقشم داير گرديد. البته حفر يک چاه آب و نصب چند شير آب به عقيده من به مراتب براي اهالي آن جزيره ضروري تر بود.

سازمان برنامه پس از ابتهاج

درخلال دوراني که من در امور اجتماعي و شهرسازي خدمت مي کردم آقاي ابتهاج از کار برکنارشد. به عقيده من برکناري ايشان نه تنها براي سازمان برنامه بلکه براي پيشرفت و توسعه برنامه هاي آباداني کشور ضايعه بزرگي بود. ولي خوشبختانه به جاي ايشان کسي منصوب شدکه چندين سال به عنوان قائم مقام مديرعامل در سازمان برنامه خدمت کرده و به جزئيات کارهاي آن آشنا بود. مضافا آن که مردي بود حليم و بردبار و تيزهوش و درستکار. آقاي مهندس خسرو هدايت نه تنها سوابق و تجربيات زيادي درخدمات سياسي و دولتي با خود به سازمان برنامه آورده بود بلکه به عنوان همکار آقاي ابتهاج با سازمان برنامه و افراد آن نيز کاملا آشنا بود و چون سمت معاونت نخست وزير را نيز داشت به مسائل سازمان در دولت و مجلس هم آگاهي کامل داشت. به عقيده من اگرچه به اندازه آقاي ابتهاج در امورمالي و برنامه ريزي سابقه نداشت ولي عملا مدير بهتري بود و به خوبي مي توانست با ايجاد محيط آرامي درسازمان برنامه از تمام عوامل خلاقه آن در راه پيشرفت کارهاي آن استفاده نمايد. درضمن با حسن تدبير وکياست و سياستمداري خاص خود قادر بود مخالفت هاي جناح هاي مختلف را دردولت ومجلس و جرائد به مقياس قابل ملاحظه اي کاهش دهد. به آقاي خسرو هدايت علاوه برعنوان مديرعامل سازمان برنامه سمت وزيرمشاور هم داده شد که سازمان برنامه بيشتر ازسابق در مسيرجريان امور دولت قرار گيرد و هم آهنگي بيشتري از اين لحاظ بين آن دو حاصل شود. بين ايشان و من از ابتداي ورودم به سازمان برنامه رابطه دوستانه و احترام آميز متقابلي برقرار شده بود و من همواره احساس مي کردم که نسبت به من با نظر لطف و اعتقاد مي نگرند. من هم به ايشان علاقه و احترام خاصي داشتم. ولي رابطه ما درآن دوره زياد نزديک نبود، زيرا خشکي ها و يکدندگي هاي من در کار که ناشي از کمي تجربه اداري بود غالبا با حسن سلوک و اخلاق ملايم و نرمش ايشان در اداره امور و برخورد با مسائل چندان سازگار نبود. درمواردي که طبق معمول آن زمان افرادي توقعات و يا پيشنهاداتي داشتند که من آن را ناصواب و يا خارج از اصول مي دانستم بي تامل و با صراحت ولي با کمال ادب از انجام آن عذر مي خواستم و معتقد بودم که جواب اشخاص را بايد صريح و بي معطلي و با استدلال داد و بي جهت وقت آنها را تلف نکرد. ولي ظاهرا اين رويه مقبول عامه نبود و کساني بودند که ترجيح مي دادند جواب مثبت شنيده ودلخوش شوند ولو آن که کارشان انجام نشود. توقعات ناصواب زيادي پيش مي آمد که البته ممکن مي بود با صحبت و بحث و امروز و فردا کردن و موضوع را به مطالعه و کيمسيون بازي انداختن آن را بدست فراموشي سپرد و از انجام آن خودداري کرد. ولي درآن زمان اعتقاد من اين بود که اين رويه نادرست و يک نوع بي حقيقتي است و بهتر است انسان با استدلال کامل نادرستي توقعات را توضيح دهد و علل عدم انجام آن خواسته ها را به صراحت به متقاضي گوشزد نمايد تا وقت او و ما تلف نشود.

به همين علل رابطه دوستانه و احترام آميز متقابل من و آقاي خسرو هدايت گه گاه به علت مسائلي از اين قبيل زياد نزديک نبود. به طوري که شنيدم وقتي اظهار داشته بودند فلاني فردي است بسيار لايق و درستکار و مفيد، ولي متاسفانه قدري تلخ و زمخت است.

به همين علت نيز اولين استعفاي من ازخدمت دولت دراين دوره صورت گرفت، اگرچه ايشان آن را نپذيرفتند. درآن هنگام که قرارداد شهرداري ها همه امضا شده و طبق آن معين شده بود که درچه شهرهائي لوله کشي خواهيم کرد، ما سعي داشتيم مرحله مطالعات و نقشه کشي را به سرعت پشت سرگذارده و مرحله ساختمان را شروع کنيم. درنتيجه لوله کشي تعداد زيادي از شهرها به مرحله مناقصه و اجرا رسيده و قراردادها با پيمانکار بعضي از آنها امضا شده بود. کار برخي ديگر نيز به آن مرحله نزديک شده بود. مشکل ما دراجراي طرح لوله کشي ها اين بود که چون درايران لوله توليد نمي شد به ناچار لوله ها را به خارج سفارش مي داديم. لوله ها بيش از شش يا هفت ماه طول مي کشيد تا به ايران برسند. مضافا، به علت بدي راه ها و مشکلات حمل و نقل و باراندازي دربنادر و غيره اجبارا لوله هاي آهني سفارش داده مي شد که در راه صدمه نبينند.از طرف ديگر، براي اين که درکار تسريع شده باشد، پيمانکار عمليات حفر چاه و ساختمان برج آب و کندن خيابان ها را شروع مي کرد تا لوله ها برسند. ضمنا اگر قرار بود درآن شهر خيابان ها هم اسفالت بشوند برنامه اسفالت به ناچار عقب مي افتاد تا لوله ها رسيده و نصب شوند و سپس خيابان ها اسفالت شوند. متاسفانه جدول زماني بيشتر اين برنامه ها، با نهايت دقتي که به کار مي رفت، به ناچار اغلب قابل انطباق نبود و فرياد مردم از گرد و خاک و يا گل و لاي بلند مي شد و حق هم با آنها بود.

دراين گير و دار رئيس يکي از شرکت هاي پيمانکاري بزرگ و بسيار متنفذ به اتفاق يکي از مهندسان مشاور بسيار سرشناس ايراني با مقامات املاک اختصاصي تماس گرفته و مشترکا طرح جالبي را تهيه کردند و با من درميان گذاردند. هدف طرح اين بود که لوله هاي آب را از بتون، که در آن زمان به آنها "آزبست" اطلاق مي شد، درايران بسازند و آن را براي استفاده درلوله کشي شهرها به پيمانکاران ما بفروشند. حسن اين طرح اين بود که اولا اين لوله ها چون در ايران ساخته مي شد هر آن که به يکي از آنها آسيب و صدمه اي وارد مي شد فورا جانشين آن قابل تحصيل بود و مجبور نبوديم چندين ماه کارها را معطل سفارش به خارج و ورود آن به کشور به نمائيم. مضافا آن که قيمت آنها بسيار از لوله هاي آهني خارجي ارزان تر بود. ثالثا صنعت جديدي به وجود مي آمد که موجب اشتغال بيشتر در مملکت وصرفه جوئي در ارز مي شد. تفاوت دوام لوله هاي بتوني با آهني نيز با توجه به تفاوت قيمت و مدت حمل و هزينه آن مسئله اي چندان به نظر نمي رسيد.

اين محاسن طرح مزبور بود. ولي مشکلات و معايب آن پيشنهاد نيز درآن تاريخ به خصوص بسيار بود. اول آن که پيشنهادکنندگان زميني براي احداث کارخانه در اختيار نداشتند و انتظار داشتند مانند بعضي ازصنايع ديگر زمين آن را دولت فراهم کند، که اين خودمسئله اي بود که موافقت با آن ماه ها وقت لازم داشت. دوم، اداره املاک و دونفر شرکاي ديگر مي خواستند سهم مختصري براي ساختمان اين کارخانه بگذارند و انتظار داشتند که سازمان برنامه ازمحل اعتبارات خريد لوله هاي خارجي بقيه هزينه ساختمان کارخانه را به آنها وام بدهد که بعدا، وقتي که کارخانه به مرحله توليد رسيد، تدريجا وام مزبور از محل فروش لوله ها به سازمان برنامه مستهلک شود. اين يعني سازمان برنامه تمام کارهاي لوله کشي را که در اغلب شهرها شروع شده و خيابان ها کنده شده بودند متوقف نمايد و با پيمانکاران وارد مذاکره و مجادله شود که چه مقدار بابت هزينه لوله ها از حساب هاي آنها کسر و دراختيار آن شرکت تاسيس نيافته بگذارد. سوّم، اين پيشنهاد اجراي برنامه لوله کشي را چندين سال، شايد بيش از 4 سال باقيمانده برنامه هفت ساله دوم، معوق نگاه مي داشته، در انتظار خريد زمين، ساختن کارخانه، توليد آزمايشي، رفع معايب و اشکالات اوليه توليد و بالاخره توليد درحدّ ظرفيت. در ننيجه سازمان برنامه نمي توانست تعهدات خود را نسبت به شهرداري ها انجام دهد. متاسفانه اين پيشنهاد درطي مدت باقيمانده برنامه دوم غيرقابل انجام بود.

من به پيشنهاد دهندگان اين مسائل را توضيح دادم و ضمن استقبال از فکر و برنامه آنها متذکر شدم که کار برنامه ريزي لوله کشي ها به حدي جلو رفته است که امکان توقف آن را نداريم و بهتر است آقايان خودشان رأسا به دنبال احداث اين کارخانه بروند. هروقت نواقص اوليه ساخت مرتفع ومحصول مرغوبي توليدشد، سازمان برنامه براي ادامه کارهاي خود خريدار عمده محصولات آنان خواهد بود.

درابتدا فکرکردم نظرم را قبول کردند. ولي چند روز بعد آقاي هدايت مرا به کميسيوني دردفتر خود دعوت کردند که ديدم آقايان مزبور نيز درآن جا هستند و اين مسئله دوباره عنوان شده است. آقاي خسرو هدايت پس از توضيحات آقايان مذکور، که معلوم بود به تفصيل قبلا به اطلاع ايشان رسانيده اند، و ظاهرا هم از مراجع ديگري ايشان را تحت فشار گذارده اند، به من گفتند اين طرح که طرح خوبي است. چرا با آن موافق نيستند؟ من ضمن تمجيد از طرح و اثرات آن درآينده، اجراي آن را به آن صورت که آقايان مي خواستند، و با مشکلات بي حدّي که موجب معطل کردن تمام طرح هاي لوله کشي و اسفالت شهرها و شکايات مردم مي شد، عملي ندانستم و ضمنا، تاسيس يک کارخانه، آن هم با پول ما و با زمين اعطائي دولت، را توسط يک شرکت خصوصي صحيح تلقي نکردم. به خوبي مشهود بود که آقاي هدايت نيز مسائل را به همين ترتيب مي بيند ولي ظاهرا فشارها و عواملي بودکه ايشان را ناچارمي کرد که به طرفداري از طرح پيشنهادي تظاهر نمايد. بالاخره وقتي ديدم که استدلال هاي من در جلسه اثر زيادي ندارد به آقاي هدايت گفتم البته يک راه ديگر براي حل اين مسئله و قبول پيشنهادات آقايان موجود است. اين مقدمه باعث گشادگي صورت ها شد. سپس ادامه دادم که فردا پيش نويس قرارداد سازمان برنامه با شرکت آقايان را همراه با استعفانامه خود تقديم ايشان خواهم کرد که لطف فرموده با هردو موافقت و آنها را امضا بفرمايند. سکوت کاملي دراطاق برقرار شد و احساس کردم که آقاي هدايت را در موقع بدي قرار داده ام. ايشان با نهايت بزرگواري گفتند بسيار خوب شما بفرمائيد به دفترتان تا ببينم چه بايد بکنيم. پرسيدم آيا طرح قرارداد راتهيه کنم يا خير؟ گفتند لازم نيست. گفتم پس تصميم اين جلسه چيست. گفتند آن ديگر مشکل من است، شما برويد به کارهايتان برسيد. آن طرح به آن ترتيب تا آخر برنامه هفت ساله دوم اجرا نشد و سازمان برنامه کارش را مانند گذشته ادامه داد. امّا در برنامه 5 ساله سوم همان پيشنهاد دهندگان به ترتيب معقولي با به کارگرفتن منابع مالي خود شرکت مزبور را تاسيس کردند و سازمان برنامه هم در توسعه شبکه هاي لوله کشي شهرها مشتري عمده آن کارخانه گرديد. آقاي خسرو هدايت مسئله را با نرمش خاص خودحل کردند و امور اجتماعي را هم از محظور نجات دادند.

داستان تدريس مديريت به هيئت وزراء

چندي بعد دريکي از روزهاي آبان ماه 1338 آقاي خسرو هدايت حدود ساعت 11 صبح به من تلفن کردند و اظهارداشتند شما ساعت 5 بعدازظهر به نخست وزيري بيائيد تا در جلسه هيئت وزيران حضور پيدا کنيد. به تصور اين که حتما يکي از طرح هاي عمراني شهرها مطرح شده است پرسيدم موضوع چيست تا سوابق و پرونده هاي مربوط را همراه بياورم. اظهار داشتند پروندهاي لازم نيست، فقط بيائيد قدري صحبت کنيد. باکمال تعجب پرسيدم راجع به چه موضوعي صحبت کنم. گفتند درباره اين که چگونه وزارتخانه ها بايد اداره شوند و روش هاي مديريت و سيستم هاي تشکيلاتي جديد چيست. توضيح برايم کافي نبود خواستم بيشترسوال کنم ايشان تلفن را قطع کرده و توضيح بيشتري ندادند. من تمام روز با مقداري نگراني فکر مي کردم که موضوع چه مي تواند باشد. رفتن من به هيئت وزيران که درآن موقع از لحاظ من اکثر نزديک به اتفاقشان جاي پدر من بوده و در ميان آنها افرادي هم نظير تيمسار ضرغام وزير انحصارات و گمرکات مشاهده مي شد که چندان اعتقادي نسبت به جوانان آن هم تحصيلکرده خارج نداشتند معمائي شده بود که هرچه فکر مي کردم به نتيجه نمي رسيدم. به هرحال ساعت 5 بعد ازظهر طبق دستور به نخست وزيري رفتم وقتي مرا براي حضور در هيئت وزيران صدا کردند مشاهده کردم آقاي دکتر اقبال(21) در صدر ميز درازي نشسته و وزراء هم گوش تا گوش در دوطرف نشسته و يک صندلي در انتهاي ميز روبروي آقاي نخست وزير براي من خالي مانده است که آقاي نخست وزير مرا به نشستن روي آن دعوت کردند. همين که نشستم ديدم سکوت کاملي درجلسه حکمفرما است و چشم تمام حاضرين با قيافه هائي اخم آلود و نسبتاً عصباني به من دوخته شده است. آقاي اقبال بدون مقدمه و مثل اين که روضه خواني دعوت شده است که روضه بخواند گفتند، "بفرمائيد". احساس من اين بود که هرطور شده بايد بهانه اي به دست حضار نداده و به هرنحو که ممکن است خود را از اين جلسه که احتمالا عواقب بدي براي من خواهد داشت نجات دهم. مطمئن بودم که غرور آقايان اجازه نمي دهد که مرا معلم خود فرض کرده و اظهارات و راهنمائي هاي مرا در رشته مديريت بپذيرند و بعيد نيست با سوالات بعدي خود مرا دست هم انداخته و تفريح خواهند کرد. لهذا بهتر ديدم که به ترتيب ديگري سخنانم را عنوان کنم و خطاب به آقاي نخست وزير گفتم صبح امروز رئيس بنده جناب آقاي هدايت وزيرمشاور و مديرعامل سازمان برنامه تلفنا و به اختصار به من دستور دادند که دراين جلسه هيئت دولت حضور به هم رسانم. من به فکر اين که شايد يکي ازطرح هاي امور اجتماعي و شهرسازي مورد نظر هيئت محترم دولت است استفسار کردم چه مطالبي مطرح است که پرونده و سوابق لازم را همراه بياورم فرمودند فقط لازم است آمده ومطالبي چند درباره طرز اداره و سازمان دهي دروزارت خانه ها به عرض آقايان برسانم و ديگر توضيح بيشتري به من ندادند. من از آن ساعت تاکنون درفکر اين بودم که من چه مي توانم به آقايان وزراء که هريک به مراتب از من مسن تر، باتجربه تر، درمسائل مملکت واردتر و در امر مديريت استادترند عرض کنم که براي آنها تازگي داشته باشد. هرچه فکرکردم مطلبي به نظرم نرسيد. تنها فکري که به سرم آمد اين بود که چون درسال هاي اخيردر رشته مديريت و سازمان دهي پيشرفت ها و ابتکارات وتحقيقات جالبي دردانشگاه ها و محافل علمي علوم اداري حاصل شده و آقايان وزراء با توجه به کثرت مشغله و گرفتاري هاي شبانه روزي فرصت مطالعه آنها را ندارند لازم ديده شده است که من چون رشته تحصيليم دراين زمينه است به عنوان منشي آقايان نشريات و مقالات جالبي را که ممکن است موردعلاقه آقايان باشد مطالعه کنم و آنها را ترجمه و تلخيص و پليکپي کرده خدمتشان بفرستم تادرساعات فراغت مطالعه کنند. اين نتيجه اي است که من به آن رسيده ام حال اگر وظيفه خود را درست تشخيص داده ام تائيد فرمائيد تا به همان ترتيب اقدام کنم. والاّ اگر نظر ديگري هست لطفا مرا روشن بفرمائيد براي چند لحظه در جلسه سکوت عميق و کامل همچنان ادامه يافت. با اين تفاوت که تعدادي از وزراء با لبخند به يکديگر نگاه هائي رّد و بدل کردند. سپس آقاي نخست وزير بدون تامل اظهار داشتند نظر شما کاملا صحيح است و به همان ترتيب اقدام کنيد و مرا مرخص کردند.

من نفس راحتي کشيده و از جلسه بيرون آمدم و ديگر هم هيچ کس راجع به اين جلسه واين موضوع نه صحبتي کرد ونه سوالي راجع به عدم ارسال ترجمه نشريات وعده داده شده نمود. تنها کسي که موضوع را جدي گرفته بود وچند بار تلفن کرد و جوياي جزوات مزبورشد آقاي عباس آرام(22) وزيرخارجه بود که به ايشان گفتم مسئله شوخي بود. بدين ترتيب از طرفين رفع تکليف شد.

چند سال بعد که آقاي خسرو هدايت به سمت سفيرکبير به کشور بلژيک رفته بودند مصرا از من دعوت کردند که هنگام مراجعت از يک ماموريت کوتاه در امريکا سر راه چند روزي مهمان ايشان باشم. دوسه روز خدمت ايشان رفتم و از آن تاريخ رابطه احترام و اعتماد متقابل قبلي ما تبدبل به دوستي گرم و محبت آميزي شد که هربار به خارج مي رفتم درهرجا که ايشان تشريف داشتند از قبيل رم و يا ژنو به ديدارشان مي شتافتم و يکي دو روز را با ايشان به پياده روي و مبادله خاطرات گذشته ويا بازي شطرنج مي گذراندم. دريکي از اين مسافرت ها اتفاقا موضوع آن جلسه هيئت وزيران مطرح شد و خيلي خنديدند و گفتند که چند روزي قبل از آن جلسه معروف اعليحضرت در شوراي عالي اقتصاد راجع به کندي کارها در وزارت خانه ها و نقائص اداري اشاره کرده و فرمودند «دستگاه اداري دولت از مديريت جديد بي بهره است بايد وزارتخانه ها به ترتيبي از لحاظ اداري مجهز شوند که بتوانند روزي کارهاي اجرائي سازمان برنامه را که در واقع کار خود آنها است رأسا انجام دهند و سازمان برنامه بتواند تمام همّ خود را صرف مطالعات اقتصادي و برنامه ريزي کشور بنمايد. در دنباله سخن اعليحضرت رويشان را به حاضرين کرده و اظهار داشته بودند هيچ يک از وزراي ما از علم مديريت جديد چيزي نمي دانند و بهتراست اصلاح اين کار از خود شما شروع شود. لذا به گودرزي بگوئيد بيايد در هيئت وزيران چند بار براي شما سخنراني کند». آقاي هدايت اضافه کردند که اين مطلب براي وزراء خيلي ثقيل بود ولي کسي جرأت مخالفت نداشت. فقط يکي از وزراء که از سايرين جوان تر بود اظهار مي دارد که ما از تحصيلات و کفايت آقاي گودرزي اطلاع داريم ولي چگونه امکان پذيراست که مثلا آقاي گودرزي که کارمند آقاي هدايت در سازمان برنامه است بيايد درهيئت وزيران و به آقاي هدايت درس بدهد که چگونه سازمان برنامه را مي توان بهتر اداره کرد. اعليحضرت با شدت جواب داده بودند که «مديريت رشته اي است تخصصي و جديد. کار وزراء هم بيشتر جنبه مديريت دارد و لزومي ندارد که وزراء حتما در کار فني اختصاصي وزارت خانه خود متخصص هم باشند معاونان و مديران فني کارهاي فني را انجام مي دهند و وزراء کار مديريت و هم آهنگي را. مثلا شما که اکنون در رأس وزارت خانه اي هستيد مگر متخصص کارهاي فني آن وزارت خانه هم هستيد؟». به اين ترتيب نخست وزير آن جلسه کذائي را ترتيب داده و سپس به اعليحضرت گزارش داد که گودرزي در هيئت دولت حضور پيدا کرد و سخنراني نمود و مسئله درهمان جا متوقف شد.

استعفاي خسرو هدايت و آمدن فلاح و آرامش

آقاي خسرو هدايت پس از مدتي که سازمان برنامه را سرپرستي نموده علاقه مفرطي نشان داد که سازمان برنامه را ترک کند و به کشور بلژيک که محل تحصيلات عاليه ايشان بود به عنوان سفير اعزام شود. بالاخره اعليحضرت با انتصاب ايشان به سمت سفير ايران دربلژيک موافقت فرمودند رفتن ايشان براي من و ساير همکاران و دوستان سازماني من خيلي نگران کننده و تاسف آور بود. زيرا نمي دانستيم چگونه شخصي به سمت مديريت عامل منصوب خواهد شد و آيا تفاهم و کارکردن با او براي ما امکان پذير خواهد بود يا خير. آقاي هدايت قبل از ترک سازمان برنامه به ما گفتند که قراراست آقاي مهندس اصفياء که از زمان آقاي ابتهاج تا آن تاريخ به سمت مشاور عالي مديرعامل خدمت مي کرد جانشين ايشان بشوند. اين خبر بسيار خوبي بود. زيرا آقاي مهندس اصفياء از لحاظ دانش و هوش و اخلاق، توانائي کار، درستي و نجابت شخصي فرد بي نظيري بود، و سازمان برنامه را هم بهتر از هرکسي که داوطلب جانشيني آقاي هدايت بود مي شناخت. کليه افرادي که من مي شناختم از چنين انتصابي حسن استقبال کردند. متاسفانه درآخرين روزي که آقاي هدايت درسازمان برنامه بود اعلام شد که آقاي رضا فلاح،(23) که درهيئت مديره شرکت ملي نفت عضويت داشت، به سمت مديرعامل سازمان برنامه انتخاب شده است. من و اکثر مديران سازمان برنامه آقاي فلاح را نمي شناختيم، و از اين که آقاي اصفيا، که ما ايشان را از خود سازمان برنامه مي دانستيم، انتخاب نشده است، بسيار ناراحت و دلسرد شديم. آقاي فلاح حدود دوهفته اي کمتر يا بيشتر درسازمان برنامه حضور يافت و بيشتر وقت خود را صرف آشنائي با مديران و وظايف و سازمان هاي هريک از آنها کرد. يک روز هم مدت 6 ساعت به دفتر من آمدند تا با جزئيات کار امور اجتماعي و شهرسازي و با رؤساي قسمت هاي تابعه آشنا شوند.

پس از دو سه هفته شنيده شدکه آقاي فلاح به شرکت نفت معاودت کرد و قرار شده است باز آقاي مهندس صفي اصفياء به سمت مديريت عامل منصوب شوند. مجددا قيافه ها درسازمان برنامه باز شد و از اين خبر افراد زيادي خوشوقت شدند. متاسفانه اين خبر درست نبود و ناگهان شنيديم که آقاي احمد آرامش(24) که هيچ کدام ما نه ايشان را مي شناختيم و نه از تحصيلات و تجربيات و سوابق اداري ايشان اطلاع کافي داشتيم به سمت مديرعامل درسازمان برنامه حضور به هم رسانده است. اين خبر براي من وچند تن از همکاران نزديک و صميمي من آنقدر غيرمنتظره و ناراحت کننده بودکه بلافاصله آقاي دکترخداداد فرمانفرمائيان رئيس دفتراقتصادي و آقاي دکترسيروس سميعي مديرامورمالي و من بدون آشنائي با مديرعامل جديد استعفاي خود را براي ايشان فرستاده و به منزلمان رفتيم. ايشان براي ما پيغام فرستادند که بهتراست با ايشان ملاقات و علت استعفاي خود را توضيح دهيم . ولي ما ازملاقات با ايشان امتناع کرديم، به خصوص آن که درآن گيرو دار ازچندين مرجع نيز شنيده بوديم که آقاي آرامش در مشاغل قبلي خود حسن شهرتي ازخود به جا نگذاشته است. ظاهراً ايشان چون مرا مسن ترو ارشدتراز دو دوست و همکار ديگرم فرض کرده بود وشايد فکر مي کرد محرک اصلي استعفا هم من هستم پس ازچند روز حکمي براي من فرستاد که طبق آن ماهانه مبلغ پنج هزارريال به عنوان فوق العاده مخصوص به حقوق من اضافه مي شد. درآن موقع حقوق من سي هزار ريال بود و فوق العاده مزبور مبلغ ناچيزي به شمار نمي رفت، به خصوص آن که آقاي آرامش آن را عطف به ماسبق کرده بود و چند ماهي يک جا قابل پرداخت مي شد. من حکم مزبور را ضمن اظهار تشکر براي ايشان پس فرستادم و توضيح دادم که استعفاي من روي ميز ايشان است و بيشتر ممنون خواهم شد که با آن موافقت نمايند.

لازم به توضيح است که درآن زمان ما هيچ يک کارمند رسمي نبوديم و استعفاي ما را هم اگر قبول نمي کردند، کسي نمي توانست قانوناً ما را وادار به کار کند. حدود يکي دو هفته به اين منوال گذشت تا روزي آقاي حسين علاء(25) وزيردربارما سه نفر را به دفتر خود احضار کرد و علت ترک کارمان را درسازمان برنامه جويا شد. توضيح داديم که ما از ابتدا از اين رو قبول کرده بوديم که درسازمان برنامه خدمت کنيم که آن را سازماني خارج از نوسانات سياسي و آمد و رفت هاي رؤساي مختلف با سليقه هاي گوناگون مي دانستيم و آن را دستگاهي شناخته بوديم که فارغ از سياست بازي ها صرفا عهده دارکارهاي اقتصادي و برنامه ريزي و امور عمراني کشور است. اکنون مشاهده مي شود که درظرف چند ماه چند رئيس عوض کرده و تدريجا از لحاظ بي ثباتي به ساير وزارت خانه ها شباهت پيدا کرده است. لهذا اين ديگر آن دستگاهي که درآن شروع به کار کرده و به آن دل بسته بوديم نيست. مضافا اين که شنيده ايم آقاي آرامش از لحاظ مالي نيز داراي حسن شهرت نيست و ما با چنين رئيسي حاضر به همکاري نيستيم. آقاي علاء مراتب را به عرض اعليحضرت رساندند و درجلسه ديگري که ما را دعوت کردند، پس از مقداري نصيحت گفتند اين جريان به عرض اعليحضرت رسيده است و ايشان فرموده اند اگر شما و افرادي نظير شما سنگر را خالي کنند پس چه کسي وظايف خطيري را که سازمان برنامه به عهده دارد انجام خواهد داد. اعليحضرت با اعتقاد کامل به وظايف خطيرسازمان برنامه هرگز نخواهند گذارد که آن بي ثباتي ها و نوساناتي که به آن اشاره شده است به وقوع به پيوندد. ضمنا علاوه کردند که اعليحضرت مي فرمايند شما شنيده ايدکه آقاي آرامش ناصالح است، ولي خودتان که شاهد آن نبوده ايد. برويد سرکارتان هر وقت کوچکترين خطائي از او سر زد آن وقت استعفا بدهيد و درآن وقت اعليحضرت هم اقدام مقتضي را خواهند فرمود. به اين ترتيب ما به سرکار خود مراجعت کرديم.

من هنوز تا آن وقت آقاي آرامش را نديده بودم و با وجود آنکه کار من مستلزم تماس دائم با مديرعامل بود نمي توانستم خود را راضي کنم که به ديدن ايشان بروم. دو سه هفته بدين ترتيب گذشت. آرامش نامههائي را براي اقدام نزد من ميفرستاد. جوابش را به معاون خود آقاي رحمت جزني ميدادم که از طرف من امضاء و ارسال دارد. بدين ترتيب مسئله مکاتبه اداري حلشده بود، ولي من در انجام وظايف خود ناچار به ملاقات و مذاکره حضوري با مديرعامل و يا شرکت درجلساتي که دردفتر ايشان صورت ميگرفت بودم. تا آنجا که ميشد از آقاي جزني خواهش کرده بودم درآن جلسات شرکت کند. ولي اين نحوه کار نمي توانست دائمي باشد. لهذا روزي از ايشان وقت ملاقات خواستم. بلافاصله با خوشحالي مرا به دفتر خود دعوت کرد. پس از تعارفات سرد اوليه، به ايشان گفتم لابد شرح علل استعفاي ما را دست دوم و سوم از جاهاي مختلف شنيده ايد. ولي من امروز آمده ام که علل آن را خود دست اول براي شما ذکر کنم، چون فکر ميکنم که منصفانه است که شما هم که طرف ديگر مسئله هستيد از واقعيت جريان مطلع باشيد. به اختصار همان مسائلي را که به آقاي علاء راجع به تغيير وضع ثابت سازمان برنامه اظهار داشته بوديم براي ايشان تکرار کردم. سپس اضافه کردم که ما شنيده ايم که شما از لحاظ مالي فرد صالحي نبوده ايد و براي ما همکاري با چنين شخصي امکان پذير نبود. اعليحضرت امرفرموده اند که ما به سر کار خود برگرديم و اگر اين شايعه درباره شما صدق پيدا کرد آن وقت استعفا بدهيم. اکنون که با اين صراحت اين مطلب را براي شما بيان مي کنم، با همان صراحت و صداقت نيز مي گويم تا وقتي که شما با علاقه و درستکاري در سازمان برنامه انجام وظيفه کنيد من هم با نهايت صميمت و صداقت زيرنظر شما خدمت خواهم کرد، ولي به محض آن که کوچک ترين ترديدي نسبت به شما پيدا کنم همان لحظه مجداً از خدمتتان مرخص خواهم شد. آرامش چند دقيقه که مثل چند ساعت به نظر رسيد مرا نگاه کرد، سپس از جايش به عنوان خداحافظي بلند شد و با لبخند گفت آقاي گودرزي حرکات شما سه نفر را به چيزي جز خامي و بي تجربگي نمي توان تعبير نمود. من ديگر به ديدن ايشان نرفتم. تا چند هفته بعد آقاي آرامش از سازمان برنامه برکنار و بجاي وي بالاخره آقاي مهندس اصفيا به مديريت عامل سازمان برنامه منصوب شد.

آقاي آرامش درمدت چند ماه خدمت کوتاه خود نه تنها به پيشرفت امور و حل مسائل سازمان برنامه کمکي نکرد بلکه در هرجا به خصوص درمجلس شوراي ملي خود يکي از منقدين اصلي و عامل تضعيف آن شده بود. هريک از مديران داستاني از اصرار ايشان در انجام کارهائي قابل ايراد و ناصحيح داشتند که آخرين آن مجبور کردن يکي از شايسته ترين جوانان و رئيس حسابداري سازمان برنامه به پرداخت وجهي بودکه با موازين و مقررات سازمان برنامه موافقت نداشت. آقاي احمد تقوي رئيس حسابداري به او توضيح مي دهد که پرداخت اين وجه آن هم براي کاري که اصلا ارتباطي به کارهاي عمراني و احتياجات سازمان برنامه ندارد نيازمند مصوبه شورايعالي برنامه و هيئت نظارت است ولي آقاي آرامش دستور مي دهد که وجه را فورا و با مسئوليت او به پردازد و اضافه مي کند مجوز شوراي عالي و هيئت نظارت هم اکنون روي ميز او است و بلافاصله به او ابلاغ خواهد شد. رئيس حسابداري که هنوز جوان و داراي تجربه کهنه کاري هاي اداري نبودخجالت مي کشد که بگويد پس چک رامي فرستم خودتان امضاء کنيد و به قول مديرعامل که همان روز مجوز پرداخت راخواهد فرستاد اعتماد مي کند ومبلغ مزبور را پرداخت مي نمايد. مجوز مزبور هرگزصادر نشد و پس از برکناري آقاي آرامش آن جوان معصوم به ديوان کيفر احضارگرديد و براي مدتي که فکر مي کنم بيش از يک سال به طول انجاميد. آقاي تقوي در ادارات و راهروهاي ديوان کيفر سرگردان بود تا بالاخره بي گناهيش ثابت شد و آن فرد با کفايت براي هميشه خدمت دولت را با دلسردي ترک کرد.

همکاري باصفي اصفيا

پس ازچندي آقاي مهندس اصفيا که درطي چندسال گذشته با آنکه کارمان به يکديگر ارتباط مستقيم نداشت ولي رابطه دوستي و صميميت فوق العاده اي بين ما به وجود آمده بود از من دعوت نمود که به عنوان معاون ايشان امور اداري و مالي سازمان برنامه را عهده دار شوم. من ضمن اظهار تشکر ازايشان خواهش کردم که مرا ازقبول اين پيشنهاد معاف بدارند. زيرا من به امور اجتماعي و شهرسازي و همکارانم بي اندازه وابستگي پيدا کرده و مي خواهم با آنها کارهائي را که با آن مشقت به راه انداخته و مي بينم که رفته رفته به مرحله اجرا و تحويل به شهرداري ها مي رسد شاهد باشم. به خصوص دوراني که در پيش است خالي است از اضطراب و ناراحتي ها و شتاب هاي گذشته ومملو ازشادماني هفتگي وماهانه ازخبربه ثمررسيدن طرح ها. من فکرمي کردم پس از چهار پنج سال کار شبانه روزي درتجديد تشکيلات سازمان برنامه و پس از آن به نتيجه رسانيدن طرح هاي عمراني امور اجتماعي و شهرسازي منصفانه است که من بتوانم در يکي دو سال آخربرنامه هفت ساله درشغلي باقي بمانم که محيط کار و همکارانم را دوست دارم و درضمن شاهد به ثمر رسيدن زحماتم باشم. علاوه براين در تشکيلات سازمان برنامه از لحاظ حقوق ومزايامحلي براي معاون سازمان برنامه وجود نداشت و من ناچار بودم براي آن که حقوقم را بگيرم سمت معاونت اداري و مالي برنامه را همراه بامديريت امور اجتماعي و شهرسازي عهده دارباشم ولو آن که عملا کارهاي اموراجتماعي را آقاي جزني معاون اجرائي من به عنوان قائم مقام انجام دهد. اين نيز منصفانه نبود که آقاي جزني تمام وظايف ومسئوليت هاي مديراموراجتماعي راعهده دار شود بدون اين که ازعنوان و حقوق ومزاياي آن بهره مند باشد و من هم به سمت بالاتري همراه با مسئوليت هاي جديدي ارتقاء بيابم بدون آن که در وضع حقوقي من تغييري حاصل شود. ولي مسئله حقوق درحقيقت براي من و آقاي جزني مسئله فرعي بود. ايشان به خصوص حتي به عنوان مديريت امور اجتماعي و شهرسازي هم علاقمند نبود. اين من بودم که معتقد بودم هرکسي به هرکاري منصوب مي شود بايد از حقوق و عنوان آن هم استفاده کند ولو آن که نسبت به آن بي اعتنا و بي نياز باشد.

آقاي اصفياء هم چنان در پيشنهاد خود اصرار مي ورزيد من به ايشان يادآور شدم که پس از امور اجتماعي و شهرسازي من به کارهاي عمراني و تحرک و هيجان آن علاقه بيشتر پيدا کرده ام تا به کارهاي يک نواخت و غيرجالب اداري و مالي و بيشتر ترجيح مي دهم که درسرجاي خود باهمان عنوان سابق باقي باشم. لکن اگر ايشان علاقمندند که من درسمت معاونت با ايشان همکاري کنم ترجيح من اينست که به عنوان معاون اجرائي انجام وظيفه کنم. ايشان اظهار داشتند که در اثر تغييرات اخير درسازمان برنامه جوّ خاصي به وجود آمده که محيط کار را تا حدي ناآرام کرده است و دادن عنوان معاونت اجرائي به من با توجه به کمي سن و تجربه درساير فعاليت هاي سازمان و باوجود بودن تعدادي مديران فني با سابقه در رأس کارهاي اجرائي سازمان برنامه ممکن است ناآرامي اوضاع افزايش يابد وباعث ناراحتي ها و دشواري هائي براي ما درابتداي کار بشود. ولي اضافه کردند که روش کارها را طوري ترتيب خواهند داد که من درسمت معاونت اداري و مالي عملا نيز درجريان کارهاي اجرائي قرارداشته وبه اين وسيله درسرپرستي ونظارت برآن امور نيز با ايشان همکاري ومعاضدت داشته باشم. به همين سبب ديگرپستي به عنوان معاونت اجرائي تعيين نشد و به جاي آن پست معاونت ديگري به نام معاونت اقتصادي به وجود آمد که دوست و همکارم آقاي خداداد فرمانفرمائيان مدير و پايه گزار دفتر اقتصادي سازمان برنامه به آن منصوب شد.

درمقام معاون اداري و مالي

بدين ترتيب همکاري نزديک و مستقيم من با آقاي مهندس اصفياء مديرعامل جديد آغاز شد. ماه هاي اوليه من درسمت معاونت اداري و مالي برخلاف پيش بيني قبلي خودم چندان آرام وخالي از هيجان نبود. زيرا درهمان بررسي هاي اوليه اوضاع اداري وکارگزيني سازمان برنامه را به علت نابساماني هاي اخير خيلي مغشوش تر ازآن چه که فرض مي کردم يافتم. درحالي که تعداد زيادي از کارمندان در زمره کارکنان آماده به خدمت بيکار بودند استخدام هاي زائدي صورت گرفته بود که بيشتر آنهم غيرلازم و يا بدون رعايت شرايط احراز مشاغلي بود که براي آن استخدام شده بودند.

تعدادي اشخاص نيز بودندکه به علل مختلف به سطوح بالاي اداري دستگاه هاي مختلف دولت رسيده و سپس به سازمان برنامه منتقل شده بودند. عده اي از اين افراد به دلائلي ازشغلشان تدريجا برکنار شده و چون واجد شرايط فني و تخصصي پست هاي خالي نبودند به آنان پيشنهاد شده بود که با حفظ حقوق و مزاياي قبلي مشاغل اداري که عناوين کمتري را داشت بپذيرند. بيشتر اين افراد حاضر به قبول اين پيشنهاد نشده و سازمان به علت سابقه آنها و بالاخص نفوذ و رابطه شخصي آنان با مقامات سرشناس دولت و مجلسين عنوان مشاور سازمان برنامه را به آنها داده بود و خود را راحت کرده بود. اين گونه اشخاص چون وظيفه و الزامي به حضور در سازمان برنامه نداشتند و حتي براي آنان ميز و دفتري درسازمان برنامه نبود دربعضي شرکت ها و بانک ها و موسسات دولتي و خصوصي ديگر به عنوان عضو هيئت مديره، بازرس و مشاور سمت هاي بي دردسر وغير فعالي به دست آورده و فقط آخر هرماه براي دريافت حقوق مشاورت خود به حسابداري سازمان برنامه مراجعه مي کردند. علاوه بر اينها در آن زمان تعدادي روزنامه هاي کم تيراژي درتهران و برخي شهرستان هاي بزرگ منتشر مي شد که کار برخي از آنها انتقاد و حمله به سازمان هاي دولتي و افراد سرشناس بود که به محض دريافت وجه و يا امتيازي انتقادشان مبدل به مداّحي مي شد. تعدادي از مديران آنان واسطه و يا شريک مقاطعه کاران کوچک که اکثرا فاقد وسائل کار و تجربه و کادر فني بودند مي شدند وروزنامه خودرا وسيله گرفتن مقاطعه قرار مي دادند. تعدادي نويسنده جرائد هم بودند که ماهانه حقوقي به عنوان مشاور مطبوعاتي سازمان برنامه دريافت مي کردند ولي اغلب آنان عملا کاري براي سازمان نمي کردند و اگر هم چيزي به عنوان رپرتاژ مي نوشتند بابت آن کار هم خودشان و هم روزنامه آنها حق الزحمه خود را دريافت مي کردند.

اين وضع براي سازمان برنامه قابل ادامه نبود ولي مرتفع کردن آن هم با موقعيت و ارتباطاتي که اين موسسات و يا افراد داشتند آسان نبود. آقاي مهندس اصفيا و من اطمينان داشتيم به محض اين که براي اصلاح اين وضع قدم برداريم قبل از برداشتن گام اول ازگوشه و کنار و منابع قدرتمند کشور آنقدر فشار وارد خواهد شد که نخواهيم توانست دريافتي حتي يک نفر از آنها را از ليست حقوق ها کسر نمائيم. درنتيجه تصميم گرفتيم که قطع مقرري آن روزنامه نگاران به خصوص و حذف پست هاي زائد "مشاور" و منتظر خدمت کردن آنان بايد در يک روز و ناگهاني انجام شود که فرصت توسل به عوامل صاحب نفوذ به کسي داده نشود. درميان مشاوران بيکار سازمان يکي دونفر از دوستان زمان تحصيلي خود من هم که به آنها علاقه داشتم وجود داشتند ولي اگر درنظر بود که اين اقدام اصلاحي انجام پذيرد به هيچ وجه ممکن نبود درمورد آنان تبعيض قائل شد. درنتيجه پس از آن که صورت افراد مزبور از ليست حقوق و ليست کارکنان واحدها به دقت و محرمانه استنساخ شد يک روز جمعه يک نفر ماشين نويس و يک نفر کارمند دبيرخانه را با دفتر مراسلات به منزل آورده و تا عصر احکام لازم را صادر و دردفتر شماره گزاري و ثبت کرديم. سپس سه نفر نامه رسان موتوسيکلت سوار را مامورکرديم که آنها را همان روز به افراد مورد نظر ابلاغ کنند. تصور مي کنم جمع شاغلين پست هاي مشاورت زائد بين 40 تا 50 و جمع روزنامه نگاراني که بدون انجام کاري براي سازمان برنامه مقرري ماهانه دريافت مي کردند بين 15 تا بيست نفر بود. بين اين افراد مسلماً از لحاظ شخصيت و سابقه و صلاحيت تفاوت هاي فراوان بود ولي از نقطه نظر عدم نياز به خدمت آنها درآن تاريخ متأسفانه همگي آنان دراين جريان و در يک رديف قرارگرفته بودند. طبيعي است که اين افراد مردمان با نفوذي بودند که با مقامات و مراجع مهم در ارتباط بودند والاّ اين امتيازات قبلا به آنان داده نمي شد. صبح روز بعد نزديک ظهر اولين مقدمه طوفان ظاهر شد و از انواع و اقسام افراد و مقامات سيل تلفن ها به آقاي مهندس اصفياء و من سرازير گرديد. البته لحن تلفن ها اين بود که اين اقدامات اشتباهي است که از طرف بعضي از کارکنان سازمان و بدخواهان آقاي اصفياء و من صورت گرفته است که مي خواهند به موقعيت ما درانظار و افکار مردم آسيب برسانند و ازنقطه نظرخيرخواهي و دوستي به ما توصيه مي کردند که جلوي اين اقدامات را گرفته و احکام صادره را لغو نمائيم و الاّ عاقبت اين کار براي هيچ يک از ما و سازمان برنامه خوب نخواهد بود. همزمان با اين تلفن ها حملات بعضي از روزنامه هاي وزين هم که تا آن وقت ساکت بودند شروع شد وحملات روزنامه هاي تجارتي و ابن الوقت شديد ترگرديد. پس از سه چهار هفته وقتي مشاهده شد که فشارها مثمرثمري نيست تدريجاً توصيه هاي تلفني متوقف شد و انتقادات روزنامه ها نيز کمتر و گاه به گاه گرديد. دراين جريان اقاي دکتر اميني که دربرنامه کار دولتشان موضوع صرفه جوئي درهزينه هاي دولت و افزايش کاربرد دستگاه هاي اداري با اهميت زياد تلقي شده بود از اين اقدامات سازمان برنامه کاملا حمايت و پشتيباني مي کرد. درآن زمان از تاريخ تجديد تشکيلات وجايگزيني سيستم اداري و استخدامي جديد درسازمان برنامه مدتي گذشته و بيشتر توجه سازمان معطوف امور اجرائي بود. به همين مناسبت و هم چنين به علت صدمات چندماهه گذشته تشکيلات داخلي و امور استخدامي سازمان قدري از محور و چهارچوب اوليه خود خارج شده بود که خوشبختانه پس از چندماهي مجددا در مسير اوليه قرارگرفت. همزمان با اين اتفاقات سيل ورود جوانان تحصيلکرده در رشته هاي مختلف مورد نياز سازمان برنامه به بازار کار آغاز گرديد. سازمان برنامه نيز هم به علت گسترش دائمي فعاليت هاي اقتصادي و عمراني درکشور و هم به سبب داشتن آئين نامه خاص استخدامي که ورود افراد ذي صلاحيت را با شرايط نسبي بهتري تامين مي کرد سهم عمده اي از اين بازار کار را به دست آورد و تعداد قابل ملاحظه اي از افراد کارآمد و صاحب صلاحيت را به خدمت خود درآورد.

نورالدين الموتي و پرونده سازي در سازمان برنامه

درخلال اين احوال به علت هياهوي همان افراد وسايرگروه هائي که خواسته ها و اميالشان موردموافقت سازمان قرار نمي گرفت وزيردادگستري کابينه آقاي اميني(26) به نام آقاي نورالدين الموتي(27) که دربعضي محافل به غلط يا صحيح گفته مي شد تاحدي عقايدچپ گرا دارد دادستان کل کشور و عده اي از بازرسان وزارت دادگستري را مامور نمود که به سازمان برنامه آمده و به شکايات و پرونده هاي شاکياني که اغلب هويت خود را علني نمي کردند رسيدگي نمايند. بازرسان مزبور چند اتاق را در بناي سازمان برنامه اشغال کردند و چون معلوم نبود از کجا بايد شروع کنند منتظر مي نشستند که کارمندان و افراد خصوصي ناراضي به آنها مراجعه کنند و سپس براساس اظهارات و اشارات آنان پرونده هاي مربوط را از سازمان برنامه خواستار و مورد رسيدگي قرار دهند. اين جريان که يکي دوماه به طول انجاميد محيط فوق العاده متشنج و رعب آوري را به وجود آورده بود. هرکس که از رئيس خود و يا از فردي درسازمان برنامه ناراحتي داشت مطالبي را به طور مستعار يا با امضا مي نوشت و يا حضوري با بازرسان درميان مي گذاشت. اکثر نزديک به اتفاق اين شکايات و يا راهنمائي ها مستدل و مبتني به مدرک نبود بلکه فقط نسبت به يک موضوع و يا واقعه اشاره مي شد و بازرسان هر پرونده اي را که به نحوي از انحاء ممکن بود به آن موضوع مرتبط باشد خواستار مي شدند. محيط کار به طوري ترس آور شده بود که اکثر مقامات اجرائي سازمان برنامه ديگر مايل نبودند، و يا جرأت نداشتند، که به صورت حساب هاي پيمانکاران و يا ليست حقوق کارگران و کارمندان طرح هاي اجرائي که مرتباً به سازمان برنامه ارائه مي شد صحّه بگذارند. درنتيجه اغلب کارها تدريجا متوقف مي گرديد و فرياد پيمانکاران و کارمندان و کارگران آنها بلند مي شد. آقاي مهندس اصفيا و من ناچار شديم طبق اختياراتي که داشتيم به جاي مقامات اجرائي صورت حساب هائي را که ازمجريان طرح ها در وزارتخانه هاي مختلف و يا پيمانکاران مي رسيد رسيدگي و تائيد کنيم تا حسابداري آنها راپرداخت کند و از وقفه درکارها جلوگيري شود. رسيدگي هاي وزارت دادگستري پس از چندين ماه بدون نتيجه خاتمه يافت و ازخلافکاري هائي که گفته مي شد صورت گرفته مطلب عمده و مهمي به دست نيامد و از آن قيل و قال ها و تشنجات جز کندي کارها و وحشت و نگراني عده اي از اين که بي جهت مورد اتهام قرار گيرند ومدت ها در اضطراب و گرفتاري باشند اثري عايد نشد. البته تعدادي از جوان هاي پُرشور و جديدالاستخدام هم که فکر مي کردند درانجام وظائفشان هدف و انجام سريع و مطلوب کار مطرح بوده و تا وقتي که با نهايت امانت وصداقت کار کنند بي گناهي آنان مورد ترديد قرار نخواهد گرفت به ناچار کمي در تصميم گيري هاي بعدي ملاحظه کار و دچار ترديد مي شدند.

تدوين برنامه سوم و استعفاي وزير دارائي

دراين ايام برنامه هفت ساله دوم به پايان مي رسيد و برنامه پنج ساله سوم که تهيه شده بود بايد مورد تائيد دولت قرار مي گرفت تا بعدا به تصويب مجلسين برسد. ولي درخلال آن روزها مجلسين تعطيل شده بودند به ناچار برنامه عمراني هفت ساله نيزمانند ساير لوايح قانوني لازم بود با تصويب هيئت وزيران به عنوان لايحه قانوني به مرحله اجرا درآيد. به همين جهت آقاي دکتراميني نخست وزير همراه با آقاي عبدالحسين بهنيا(28) وزيردارائي و برحسب مورد بعضي ازوزراي ديگر روزهاي شنبه در دفتر مديرعامل سازمان برنامه حضور مي يافتند تا برنامه پنج ساله سوم را مرور و رسيدگي کنند تا پس از تائيد آن جهت تصويب نهائي به هيئت وزيران فرستاده شود.

دراين جلسات علاوه برجناب آقاي مهندس اصفياء آقاي خداداد فرمانفرمائيان، آقايان دکتررضا مقدم و دکترسيروس سميعي معاونان او، چند نفر کارشناسان ارشد دفتر اقتصادي، يکي دونفر ديگر از مديران اجرائي و من حضور داشتيم. هدف اصلي ازاين جلسات وبحث هاي مفصل اين بود که آقاي نخست وزير و وزيردارائي ضمن آشنائي بامفاد برنامه و تأييد کلي آن ساير وزراء را نيز با آن قسمت از برنامه که مربوط به فعاليت وزارتخانه آنان مي شد آشنا و موافق نمايند تا بعدا که تمام فصول برنامه عمراني پنج ساله سوم براي تصويب نهائي به هيئت دولت مي رفت توافق هاي اصولي قبلا به عمل آمده و از تضييع وقت جلوگيري شده باشد. دراين جلسات آقاي بهنيا وزيردارائي درمورد تقسيم اعتبارات عمراني و غيرعمراني بين سازمان برنامه و دستگاه دولت و نقش وزارت دارائي نظراتي داشت که حاضر نبود آن را به آساني با نظرات سازمان برنامه سازش دهد. ضمنا به طورکلي با پيش بيني هاي سازمان برنامه از درآمد دولت، به خصوص ماليات هاي مستقيم و غيرمستقيم درطي پنج سال آينده، و هم چنين پيشنهادات سازمان برنامه درباره لزوم تقليل بعضي از هزينه هاي دولت موافقت نداشت.

هرشنبه بحث هاي داغ و شديدي بين ايشان از يک طرف و نمايندگان سازمان برنامه ازطرف ديگر صورت مي گرفت . نظر نمايندگان سازمان برنامه مبتني بر روند اعداد و ارقام گذشته و پيش بيني نسبتا معقولي نسبت به درآمدهاي آينده بود و اظهار مي شد که با جديتي که لازم است در کاوش محل هاي درآمد جديد و بهبود سيستم وصولي ماليات ها از طرف وزارت دارائي به عمل آيد مسلما درآمدهاي پنج سال آينده بيشتر از دوره ماقبل آن خواهد بود. از طرف ديگر دولت بايد به ناچار در صرف هزينه هاي غيرلازم اداري و غيرعمراني و محدود ساختن استخدام هاي غيرضروري و تقليل تعداد کارمندان زائد صرفه جوئي بيشتري در بودجه خود به عمل آورد.

لکن وزير دارائي براي اين که نکند گرفتاري هائي پيش آيد که نتواند جوابگوي احتياجات مالي دولت باشد ميل داشت که برآورد درآمدهاي دولت کمتر و پيش بيني هزينه هاي جاري اداري بيشتردرنظرگرفته شود تا بدين وسيله سهم دولت از درآمد نفت بيشتر شده و دست وزارت دارائي در تامين درخواست هاي اعتباري بعضي از وزارتخانه ها بازتر باشد. البته اين کار وزارت دارائي را در موقعيتي قرار مي داد که هم قدرت خود را دربين وزارت خانه ها حفظ کند و هم اگر در اقدامات مربوط به افزايش درآمد و تقليل هزينه موفق نشد گرفتار و جوابگو نباشد. سازمان برنامه معتقد بود که به منظور موفقيت درتحصيل هدف هاي بلند برنامه عمراني استفاده از حداکثر منابع از يک طرف و تلاش شبانه روزي درصرفه جوئي درهزينه ها و بهره گيري بيشتر از منابع مالي از طرف ديگر ولو آن که اين کار باعث دلتنگي و نارضائي بعضي از وزراء و مقامات دولتي بشود لازم و حياتي است.

آقاي نخست وزير منطق استدلال و نظرات ما را با وجود آن که اجراي آنها براي دولت آسان نبود به خوبي درک مي کرد. از طرفي نيز نسبت به محافظه کاري دوست و همکار نزديک و لايق خود آقاي بهنيا حسن تفاهم داشت و درنتيجه محيط جلسات گاهي بسيار داغ و تند ميشد. آقايان دکتر رضا مقدم و دکتر سيروس سميعي که هردو از زمان تحصيل از دوستان بسيار نزديک من بودند دونفر از برجسته ترين افرادي بودند که به اتفاق دوست زمان تحصيل و هم کارشان آقاي دکتر خداداد فرمانفرمائيان سکان اقتصادي سازمان برنامه را ثابت نگاه داشته و هرگونه ناملايمات و فشاري را درحفظ و حراست هدف هاي عمراني و اقتصادي کشور تحمل مي کردند.

اين همکاران همراه با ساير نمايندگان سازمان برنامه دراين جلسات آن قدر ازنظرات سازمان برنامه مبني بر تلاش در تجهيز منابع مالي و بهبود سيستم وصولي و کوشش مداوم درصرفه جوئي و ممانعت از اتلاف بي جهت اعتبارات دولت مستدلانه دفاع کردند که آقاي بهنيا وزير دارائي درنهايت با عصبانيت از آقاي نخست وزير خواستند که يا بانظرات ايشان موافقت کند و يا استعفاي ايشان را قبول نمايد. آقاي بهنيا به عقيده من يکي از بهترين وزراي دارائي در ده هاي اخير بود. ولي متاسفانه مانند اکثر افراد باهوش و با لياقت قدري مستبد به رأي و در عقايد خود پابرجا بود شايد هم تاحدي از اين که چندنفر جوان اگر چه بسيار دانشمند ولي در هرحال کم سن و سال و کم تجربه درمقابل ايشان که يک وزير وزين ومورد احترام دولت بود با سماجت از عقايدشان دفاع مي کردند ناراحت و دلگير شده بود و انتظار داشت که دوست و همکارش آقاي دکتر اميني درداوري و قضاوت دراين اختلاف نظراز ايشان جانبداري کند.

آقاي دکتر اميني با نهايت محبت و احترامي که به دوست و وزير دارائي خود داشت منطق سازمان برنامه را تائيد کرد و معتقد شد که بايد کمرها را تنگ کرد و قسمت اعظم اعتبارات دولت را از طريق افزايش درآمدها و جلوگيري از حيف و ميل وجوه عمومي و صرفه جوئي درهزينه هاي غيرضروري تامين نمود تا دولت مجبور نباشد مقدار بيشتري از عايدات نفت را براي مخارج يوميه و اداري که برگشتي براي کشور ندارد به مصرف برساند. از اين طريق بيشتر درآمد نفت به مصرف کارهاي عمراني که رشد اقتصادي کشور و رفاه آينده مردم را پايه گزاري و تضمين مي کرد مي رسيد.

آقاي بهنيا با نهايت تأسف برسر حرف خود ايستاد و از مقام وزارت دارائي استعفا کرد و رياست يک بانک خصوصي را پذيرفت. خوشبختانه بعدا در تيرماه 1341 در اولين دولت آقاي اميراسداله علم آقاي بهنيا مجدداً به سمت وزيردارائي منصوب شد و تا اواسط سال 42 درآن سمت خدمت نمود.

چندي بعد روزي اعليحضرت به سازمان برنامه تشريف آوردند و در جلسه بزرگي که قرار بود رؤساي واحدها و کارشناسان سازمان برنامه رئوس کلي برنامه پنج ساله عمراني را به عرضشان برسانند حضور يافتند. مسئولين هر بخش از فعاليت هاي عمراني نکات اصلي برنامه فعاليت هاي مربوط به خود را که حاوي هدف ها، اطلاعات، آمار و مشکلات در سر راه بود به عرض رساندند.

برنامه عمراني مزبور به مراتب وسيع تر از برنامه هاي قبلي بود و طبعا براي سازمان برنامه تهيه و تنظيم طرح هاي اجرائي متشکله برنامه عمراني از يک طرف و نظارت دائم برحسن اجراي آنها ضمن عهده داري مسئوليت اجراي قسمت عمده اي از طرح هاي بزرگ امري بود نه تنها غيرمنطقي بلکه بي اندازه دشوار و غيرقابل دوام. ازطرف سازمان برنامه به سبب سوابق تحصيلي و تجربيات شغلي از من نيز خواسته شد که درپايان گزارش شاخه هاي برنامه ريزي گزارشي نيز درباره کمبودها و تنگناهاي اداري و تشکيلاتي کشور و اثرات آنها در اجراي طرح هاي برنامه عمراني هفت ساله دوم به عرض اعليحضرت برسانم. به طور خلاصه نارسائي سازماني و اداري و مسائل استخدامي و هم چنين مقررات و رويه هاي دست و پاگير اداري را که سد راه پيشرفت سريع و مداوم عمليات عمراني هستند به عرض رساندم و اضافه کردم که گسترش برنامه عمراني و طرح هاي اجرائي به آن مرحله اي رسيده است که اجراي همه آن از توان سازمان برنامه خارج خواهد بود و اصولا کارهاي اجرائي لازم است که توسط وزارت خانه ها که براي اجراي همان امور به وجود آمده اند انجام پذيرد. سازمان برنامه درگذشته به علت فقد مقدورات اجرائي وزارت خانه ها و هم به علت محدود بودن وسعت کار تلاش مي کرد هردو وظيفه را که برنامه ريزي طرح ها و اجراي آنها بود انجام دهد ولي اکنون موقع آن رسيده است که وزارت خانه ها نيز سهم خود را دراين فعاليت و تلاش ملي به عهده بگيرند درآن صورت سازمان برنامه نيز مي تواند به مراتب بيشتر و بهتر همّ خود را صرف وظيفه برنامه ريزي و نظارت بر اجراي آنها بنمايد. مطالبي که به عرض شاهنشاه رسيد کاملا مورد تائيد معظم له قرار گرفت و لزوم يک بررسي کلي و همه جانبه در باره مسائل سازماني و اداري کشور را به منظور تجهيز وزارتخانه ها و موسسات دولتي براي قبول مسئوليت اجرائي برنامه عمراني سوم تاکيد فرمودند.