tile

نخستین دولت های مستقل ایران



طاهريان

چون مأمون به خلافت رسيد به پاس خدمت هايي که طاهر به او کرده بود او را از جانب خود به فرمانروايي خراسان فرستاد و طاهر در سال 206 هجري به آن ولايت آمد. درآن زمان چنين رسم بود که روز جمعه در مسجد خطبه مي خواندند و نام خليفه را که اميرالمؤمنين خوانده مي شد نخست ذکر مي کردند و سپس نام حاکمي را که از جانب او درآن ولايت حکومت مي کرد بر زبان مي آوردند.طاهر پس از چندي يک روز نام خليفه را از خطبه انداخت و اين نشانه آن بود که ولايت خراسان مستقل است و فرمانبر خليفه عباسي نيست.

شب آن روز طاهر بيمار شد و درگذشت. شايد گماشتگان خليفه او را زهر داده بودند.مي گويند که چون اثر زهر در او آشکار شد و دانست که چاره نيست و خواهد مرد لحاف را بر سر کشيد و به زبان خراساني آن روزگارگفت:

«اندر مرگش مردي و ايذ»

يعني «در مردن هم مردي و دليري لازم است» و بي آنکه فرياد و ناله‌اي برآورد جان داد.

مرگ طاهر در سال دويست و هفت هجري بود.پس از طاهر پسرش طلحه و بعد از درگذشت او برادرش عبدالله پسر طاهر از جانب خليفه هاي عباسي اميري خراسان را داشتند.

پسر عبدالله که او نيز طاهر نام داشت پس از پدر امير خراسان شد و تا سال 248 درآن سرزمين فرمانروايي کرد. پس از او پسرش محمدبن طاهر به اميري رسيد و تا سال 259 بر خراسان فرمانروا بود. در اين سال يعقوب ليث صفاري نيشابور را به تصرف درآورد و محمد را اسير کرد و سلسله طاهريان به پايان رسيد.

پايتخت طاهريان شهر نيشابور بود. اين خاندان بيش از پنجاه سال در خراسان فرمانروايي مي کردند. درآن روزگار قسمتي از شمال آن استان که امروز جزء کشورهاي شوروي است و شهر مرو در آن است با قسمتي از مشرق آن که شامل شهرهاي هرات و بلخ است جزء خراسان شمرده مي شد.طاهريان در اين ناحيه مستقل بودند و فرمانبري ايشان از خليفه عباسي ظاهري و اسمي بود.

مازيار و بابک و افشين

تسخير ولايت هاي کناره درياي خزر براي سپاهيان عرب بسيار دشوار بود زيرا که مردم اين ناحيه دلير و جنگجو بودند و در پناه کوههاي بلند البرز سخت پايداري مي‌کردند به اين سبب بارها خليفه بغداد براي سرکوبي اين مردان سپاه مي فرستاد که گاهي از ايشان شکست مي خوردند و گاهي پيروز مي شدند. اما باز پس از چندي مردم جنگجوي اين سرزمين سر به شورش برمي داشتند.

در زمان مأمون حکومت قسمتي از کوهستان مازندران تا دماندوند به اميري که از خاندان فرمانروايان محلي بود و "مازيار" پسر "قارن" نام داشت سپرده شد و در قسمت دشت حاکمي از نژاد عرب فرمانروا بود.

پس ازچندي مازيار حاکم عرب را برانداخت و شهرهاي آمل و ساري را نيز زيرفرمان خود درآورد و به عرب هايي که در اين سرزمين اقامت داشتند و ايرانياني که با ايشان دست يکي بودند سخت گرفت و در گردنه ها و بر سر راههاي کوهستاني قلعه ها ساخت و مستقل شد.

در اين ميان مأمون خليفه درگذشته و برادرش به نام المعتصم بالله جانشين او شده بود. معتصم خليفه سپهسالاري داشت افشين نام که از شاهزادگان ابراني سرزمين فرغانه بود (آنجا که امروز تاجيکستان خوانده مي‌شود و جزء جمهوريهاي شوروي است).

از چندي پيش از آن گروهي ازکين خواهان ابومسلم سر به شورش برداشته و دين نوي را که از آيين زردشتي و مزدکي آميخته بود دستاويز کرده بودند و در آذربايجان و زنجان و همدان با سپاه خليفه مي جنگيدند. اين شورشيان به مناسبت آنکه همه جامه سرخ در برداشتند «سرخ جامگان» خوانده مي شدند.

در اين زمان رياست سرخ جامگان با مردي بود که بابک نام داشت و سراسر مغرب ايران را از جنگ مأموران خليفه بيرون آورده بود. مي گويند که مازيار و بابک و افشين پنهاني پيمان بسته بودند که خلافت بني عباس را براندازند و شاهنشاهي ايران را مانند روزگار ساسانيان از نو بنياد کنند.

سرانجام عبدالله بن طاهر، فرمانرواي خراسان، با همکاري سپاهيان عرب به طبرستان حمله برد و مازيار با آنکه مردانه در جنگ کوشيد شکست يافت، و گرفتار شد. او را به بغداد بردند و به فرمان خليفه کشته شد.

افشين که سپهسالار خليفه بود ناگزير شد که خود به جنگ بابک برود و پس از زد و خوردهاي بسيار او را اسير کرد و به سامرا برد و آنجا او را کشتند (223).

اما خليفه که همواره با ايرانيان کينه داشت به زودي سپهسالار خود افشين را نيز با همه خدمت هائي که به او کرده بود از ميان برداشت (سال 226) و کوشش اين سه پهلوان ايراني در بازگردانيدن استقلال کشور بي ثمر ماند.

صفاريان

يعقوب ليث

در سيستان جواني بود که بعقوب نام داشت و با پدرش به شغل رويگري روزگار مي گذرانيد. از آنجا به "صفار" معروف شد که به زبان عربي معني "رويگرد" دارد.

يعقوب جواني دلاور بود و هرچه از کار خود بدست مي آورد با دوستان مي خورد. به اين سبب همه جوانمردان سيستان با او همدست شدند. يعقوب چندي با باران خود عباري پيشه کرد. سپس در خدمت فرمانرواي شهر درآمد و به سرداري رسيد. آنگاه با فرماندهان ستمگر ستيزگي پيش گرفت و ايشان را شکست داد و فرمانرواي سيستان شد. پس سپاهي بزرگتر فراهم کرد و خراسان را از دست طاهريان بيرون آورد و به نيشابور رفت که پايتخت اميران طاهري بود، وآن شهر را گرفت و محمدبن طاهر آخرين امير آن خاندان را گرفتار و زنداني کرد. سپس برگرگان و طبرستان دست يافت، و پارس و کرمان را از چنگ اميراني که خليفه عباسي گماشته بود بيرون آورد،و از آنجا به خوزستان رفت، و پس از تنسخير آن ولايت با سپاهيان خليفه عباسي روبرو شد.

يعقوب مي خواست خلافت بني عباس را براندازد و ايران را از زير فرمان خليفه هاي عرب بيرون بياورد و شاهنشاهي ايران را از نو بنياد کند.

در اين زمان المعتمد بالله خليفه بود، و برادرش که موفق نام داشت به فرماندهي سپاه براي سرکوبي يعقوب پيش آمد. دو سپاه در کنار رود دجله با هم روبرو شدند اما خليفه مي دانست که نمي تواند با سپاه دلاور سيستاني برابري کند، پس دست به تزوير زد و فرمان داد تا در ميان لشکر يعقوب فرياد کنند که فرمانده شما بر خليفه مسلمانان ياغي شده و از دين بيرون رفته است. پس اگر شما در دين اسلام باقي هستيد بايد که از او رويگردانيد و به سپاه خليفه مسلمانان بپيونديد. خليفه گمان مي کرد که با اين تدبير لشکر يعقوب که همه مسلمانند از فرمان او سرپيچي مي کنند. اما ايرانيان فريب نخوردند و به سردار داور خود وفادار ماندند.آخر خليفه ناچار به حيله ديگري دست زد، و فرمان داد تا سدهاي رود دجله را شکستند و آب در ميان سپاهيان يعقوب افتاد. ناچار دلاور بزرگ سيستاني به خوزستان بازگشت تا خود را براي جنگ ديگر آماده کند.

خليفه که از اين دلاور ايراني بسيار بيمناک بود سفيري با نامه به جندي شاپور نزد بعقوب فرستاد و از در دوستي و آشتي در آمد و پذيرفت که فرمانروايي قسمت عمده ايران را به او واگذارد. به شرط آنکه يعقوب خود را دست نشانده خليفه بداند. سفير پيش يعقوب ليث آمد و نامه خليفه را به او داد. يعقوب بيمار بود. چون از پيغام خليفه آگاه شد فرمان داد تا نان جو و تره و پياز آوردند و پيش او گذاشتند. پس رو به فرستاده خليفه کرد و گفت : برو به خليفه بگوي که من رويگر زاده ام و از پدرم اين پيشه را آموخته ام، و خوراک من نان جو و پياز و تره بوده است و هنوز هست. اين پادشاهي و گنج را نه تو به من داده اي، نه از پدر ميراث برده ام؛ بلکه به دليري و نيروي شمشير گرفته ام. اکنون هم مي کوشم تا ترا از ميان بردارم. اگر پيروز شدم به کام رسيده ام، و اگر شکست يافتم باز بر سر کار خود مي روم و به نان جو و پياز و تره مي سازم.

اما بيماري يعقوب در اين ميان شدت يافت، و آن پهلوان بزرگ را که از مردان نامدار ايران است از پاي درآورد.

پايتخت يعقوب شهر زرنج در سيستان بود. مرگ او در سال 265 هجري روي داد.

يعقوب ليث بنيادگذار سلسله اي است که به مناسبت پيشه پدر و خود او "صفاريان" خوانده مي شوند. اگرچه طاهريان و بعضي ديگر از سرداران و بزرگان ايران پس از برافتادن ساسانيان از فرمان خليفه سرپيچيده و گاهي با او جنگيده بودند، اما يعقوب ليث نخستين کسي بود که درفش استقلال ايران را برافراشت. مردي دلاور و دادگر بود و ايرانيان دوستش مي داشتند و او را از نژاد شاهان ساساني مي شمردند.

تا زمان يعقوب ليث چون بيش از دو قرن شهرستان هاي ايران به دست فرمانروايان عرب اداره مي شد. زبان عربي در اين کشور نزد اهل دانش و ادب رواج يافت و بسياري از سخنوران و نويسندگان ايراني به زبان عربي مي نوشتند و شعر مي سرودند. يعقوب اين رسم را نيسنديد و ايرانيان را واداشت که به زبان خود شعر بگويند و اين آغاز رونق شعر فارسي بود که در دوره هاي بعد به کمال رسيد.

عمرو ليث

چون يعقوب درگذشت، برادرش عمرو جانشين او شد. عمرو مصلحت چنان ديد که با خليفه آشتي کند. پس خليفه حکومت خراسان و گرگان و طبرستان و ري و فارس را به او بخشيد.

عمرو از خوزستان به سيستان برگشت، و به اداره کشور پرداخت، و سپس در پي آن برآمد که ولايت هاي شمالي و شرقي ايران را که در دست اميران محلي بود نيز بگيرد. خليفه که از قدرت و دلاوري عمرو مي ترسيد پنهاني اميراسماعيل ساماني را به جنگ با عمرو برانگيخت و از او پشتيباني کرد. عمرو در شهر بلخ شکست خورد و گرفتار شد و اسماعيل او را دربند کرد و به بغداد نزد خليفه فرستاد (سال 287) و عمرو در زندان ماند تا درگذشت.

پس ازگرفتار شدن عمرو نواده او که طاهر نام داشت امير شد و چندي در فارس و سيستان فرمانروايي کرد. اما ديگر کار اين خانواده رونق نيافت و آخر سيستان به دست غزنويان افتاد و دستگاه ايشان برچيده شد.