tile

غرنویان



شاهان ساماني بسياري از غلامان ترک را که مرداني جنگجو بودند براي سربازي به خدمت مي پذيرفتند و بعضي غلامان که لياقت و رشادت داشتند دراين خدمت به مقام هاي بالاتر مي رسيدند.

يکي از اين ترکان "البتکين" نام داشت که به سرداري لشکر رسيده بود، و چون از شاه ساماني رنجيد به شهر غزنين رفت و حکومتي بنياد کرد. پس از او دامادش، سبکتگين، به رياست لشکر معين شد، و او که مردي دلاور و لايق بود دامنه حکومت خود را از هر سو وسعت داد.

در سال 384 سپهسالار خراسان سرکشي کرد و بر شاه ساماني شوريد. نوح بن منصور ساماني از سبکتگين ياري خواست و او با پسرش محمود به خراسان تاخت، و سرداران ياغي را شکست داد، و محمود از جانب شاه ساماني فرمانرواي نيشابور شد که مرکز خراسان بشمار مي رفت.

سلطان محمود

چون آخرين پادشاه ساماني که عبدالملک نام داشت از ترکان شکست خورد و خاندان سامانيان برافتاد محمود سراسر خراسان را زير فرمان آورد و ايلک خان ترک را که رو به خراسان نهاده بود شکست داد. سپس ماوراء النهر را گرفت و خوارزم را نيز به قلمرو خود افزود و سيستان را از چنگ آخرين بازمانده صفاريان بيرون آورد، بعد ري را از مجدالدوله ديلمي گرفت و منوچهر فلک المعالي پادشاه زياري که در گرگان و مازندران سلطنت داشت با او از درفرمانبري درآمد.

آنگاه پسر خود مسعود را در ري گذاشت و او زنجان و ابهر را نيز گرفت و به اصفهان هم لشکر کشيد و به اين طريق سراسر ماوراء النهر و افغانستان و خراسان و قسمتي از نواحي مرکزي ايران به فرمان سلطان محمود درآمد.

پايتخت سلطان محمود شهر غزنين يا غزنه بود که اکنون در افغانستان است و از اين رو خاندان شاهي او را "غزنويان" مي خوانند. از کارهاي بزرگ سلطان محمود غزنوي لشکرکشي هاي او به هندوستان است که سبب رواج دين اسلام و زبان فارسي در شمال و شمال غربي آن سرزمين گرديد.

اما بيشتر شهرت سلطان محمود از آنجاست که شاعران و نويسندگان و دانشمندان را در دربار خود جمع مي کرد و از ثروت هنگفتي که در هندوستان به چنگ آورده بود به ايشان صله ها و انعام هاي فراوان مي داد. دربار سلطان محمود غزنوي مرکز سخنوران و دانشمندان شد و زبان و ادبيات فارسي که در دوره سامانيان رونق گرفته بود در عهد او به کمال ترقي رسيد. از شاعران بزرگ دربار او عنصري که مقام "ملک الشعرايي" داشت و فرخي سيستاني بسيار شهرت دارند. اما بزرگتر از همه فردوسي طوسي بود که کتاب شاهنامه را سروده است.

محمود غزنوي به خليفه عباسي اظهار اطاعت مي کرد و فرمان حکومت را از او گرفته بود و نخستين کسي بود که از جانب خليفه عنوان "سلطان" و لقب "يمين الدوله" يافت. اما در سلطنت مستقل بود و تنها گاهگاهي ارمغاني براي خليفه مي فرستاد.

سلطان محمود در سال 421 هجري درگذشت. پسرش سلطان محمد جانشين او شد. اما پسر ديگر او، سلطان مسعود، که در ري بود شتابان به غزني آمد و برادر را گرفت و به زندان افکند و خود برتخت نشست.

سلطان مسعود

سلطان مسعود چون به شاهي رسيد براي رام کردن ولايت هائي که شورش کرده بودند به گرگان و کرمان لشکر کشيد. سپس به هندوستان تاخت و شهر بنارس را نيز به کشور وسيع خود افزود. اما دراين ميان گرفتار هجوم ترکمانان شد که به خراسان روي آورده بودند. سلطان مسعود در آغاز کار در دفع ايشان سستي کرد و سرانجام از اين قوم شکست خورد و به هندوستان گريخت، اما در راه بعضي از سپاه بر او شوريدند و او را گرفتند و برادرش سلطان محمد را به شاهي برداشتند و سلطان مسعود در سال 432 پس از ده سال و چندماه سلطنت کشته شد.

سلطان مسعود هم مانند پدرش شاعران و دانشمندان را گرامي مي داشت. از سخنوران نامدار دربار او يکي همان فرخي سيستاني بود که در زمان سلطان محمود به دربار غزنوي پيوست. ديگر منوچهري دامغاني که از گرگان نزد او آمده بود. دانشمند بزرگ ابوريحان بيروني که در رياضي و نجوم و تحقيق در تقويم و تاريخ و فرهنگ ملت هاي باستاني بي مانند بود نيز در دربار او بود و همراه او به هندوستان رفت و کتاب قانون مسعودي را به نام او نوشته است.

شاهان ديگر غزنوي

پس از شکست خوردن و کشته شدن سلطان مسعود همه استان هاي ايران از دست شاهان غزنوي بيرون رفت و سلجوقيان بر ايران فرمانروا شدند.

جانشينان سلطان مسعود تنها در افغانستان و قسمت شمال هندوستان که اکنون جزء کشور پاکستان است حکومت مي کردند و بيشتر ايشان دست نشانده شاهان سلجوقي بودند. اما بعضي از اين اميران به پيروي از بنيادگذار خاندان غزنوي شاعران و دانشمندان را محترم مي داشتند و ايشان را در دربار خود پرورش مي دادند. از بزرگان اين زمان يکي مسعود سعد سلمان است که چندي به حبس افتاد و شعرهاي دلسوز او که در زندان سروده بسيار معروف است.

ديگر سنائي غنوي که نخستين شاعر عارف است و شعرهاي بسيار از او مانده است. از نويسندگان بزرگ اين زمان نيز نام ابوالمعالي شيرازي را بايد به ياد داشت که کتاب «کليله و دمنه» را از عربي ترجمه کرده و اين کتاب از نمونه هاي خوب نثر فارسي است.

سنايي و نصرالله بن عبدالحميد که لقبش ابوالمعالي است هردو در زمان بهرام شاه غزنوي يکي از آخرين شاهان اين خاندان زندگي مي کردند.