tile

ایلخانیان



هولاگوخان

پس از مرگ جلال الدين ديگر در ايرانيان نيرويي براي پايداري نماند. ولايت هاي اين کشور به دست مأموران و فرمانروايان مغول اداره مي شد. اما اسماعيليان هنوز قلعه هاي بسيار داشتند و از سرداران مغول اطاعت نمي کردند.

سي سال پس از مرگ چنگيزخان يکي از نوادگان او که هولاگو نام داشت از جانب برادر خود که خان بزرگ مغول بود مأمور شد که به ايران لشکر بکشد و کار اسماعيليان را يکسره يکند.

هولاگو در سال 653 به سمرقند رسيد و از آنجا با صدو بيست هزار لشکريان خود به خراسان و شهرهاي ديگر ايران آمد و در رودبار، قلعه الموت را که مرکز فرقه اسماعيلي بود تسخير کرد، و رکن الدين خورشاه آخرين رئيس ايشان اسير او شد.

خواجه نصيرالدين طوسي که از دانشمندان بزرگ ايران در آن روزگار بود و در قلعه الموت نزد رئيس اسماعيليان بسر مي برد، از اين زمان به خدمت هولاگو درآمد و خان مغول او را بسيار محترم و عزيز داشت.

با فتح قلعه الموت دستگاه اسماعيليان برچيده شد و قدرت ايشان که دو قرن در ايران و کشورهاي اطراف مايه وحشت شاهان و اميران و وزيران شده بود از ميان رفت.

هولاگو در سال 656 به بغداد لشکر کشيد تا دستگاه خلافت عباسي را براندازد. دو ماه بغداد در محاصره سپاه مغول بود. آخر معتصم خليفه که در خود تاب مقاومت نديد تسليم شد. سپاهيان هولاگو به شهر بغداد درآمدند و بيشتر ساکنان شهر را کُشتند. سپس معتصم نيز به فرمان هولاگو کُشته شد و دوران خلافت عباسي به پايان رسيد.

هولاگو همين که به ايران رسيد عطا ملک جويني را به دبيري خود برگزيد و اين مرد دانشمند و برادرش خواجه شمس الدين جويني که سال ها مقام وزارت و دبيري هولاگو و جانشينان او را داشتند در راهنمايي مغولان خونريز و اصلاح کارهاي پريشان کشور کوشش بسيار کردند، و از مردان بزرگ ايران شمرده مي شوند. هولاگوخان شهر مراغه را پايتخت خود قرار داده بود و در آنجا خواجه نصيرالدين طوسي و گروهي از منجمان دانشمند رصدخانه اي ساختند و کتابخانه بزرگي فراهم کردند.

سرانجام هولاگو در سال 663 درگذشت و پسرش جانشين او شد. فرزندان هولاگو تا مدتي در ايران سلطنت مي کردند و خاندان ايشان "ايلخانيان" خوانده مي شود.

اين فرمانروايان تا مدتي کيش و آيين بت پرستي داشتند. اما کم‌کم با دين و آداب ايران آشنا شدند و از وزيران و کارگزاران ايراني تمدن و فرهنگ آموختند.

غازان خان

يکي از نوادگان هولاگو که غازان خان نام داشت از بزرگترين افراد اين خاندان شمرده مي شود. غازان خان از بت پرستي دست کشيد و دين اسلام را پذيرفت و نام "محمود" برخود گذاشت.

غازان خان وزيري دانشمند داشت به نام خواجه رشيدالدين فضل الله که در بيشتر دانش هاي زمان استاد بود و اين مرد لايق و با کفايت شاه مغول را برآن داشت که کارهاي کشور را اصلاح کند و به راهنمايي هاي او در ايران آبادي بسيار شد و آسايش مردم فراهم گرديد. مدرسه ها و کتابخانه ها و مسجدهاي بزرگ و حمام ها و عمارت هاي خوب ساخته شد و اندکي از ويراني ها و ستمکاري هاي قوم پليد مغول جبران شد. پايتخت غازان خان شهر تبريز بود.

سلطان محمد خدابنده

چون غازان خان در سال 703 درگذشت برادرش الجايتو که از جانب غازان خان فرمانرواي خراسان بود به تبريز آمد و برتخت سلطنت نشست. اين پادشاه هم دين اسلام را پذيرفت و نام خود را "محمد" گذاشت و به خدابنده معروف شد. وزارت سلطان محمد همچنان با خواجه رشيدالدين فضل الله بود. در زمان او پايتخت از تبريز به سلطانيه منتقل شد و در آن شهر به فرمان شاه آباداني بسيار کردند.

محمد خدابنده پادشاه عادل و دانش پروري بود و به راهنمايي وزير دانشمند خود براي آسايش مردمان کوشش مي کرد.

سلطان ابوسعيد

پس از مرگ سلطان محمد پسر او ابوسعيد که خردسال بود و در خراسان عنوان حکومت داشت به ياري چند سردار و امير به سلطانيه آمد و برتخت نشست.

خواجه رشيدالدين فضل الله چندي همچنان منصب وزارت داشت. اما سرانجام درباريان ديگر به او تهمت زدند و ابوسعيد را به کُشتن آن وزير دانشمند و با تدبير واداشتند.

از آن پس قدرت ايلخانيان رو به ضعف گذاشت و شورش ها در گوشه و کنار برپا شد و سرانجام ابوسعيد هنگامي که به دفع شورشيان دشت قبچاق مي رفت بيمار شد و درگذشت. ابوسعيد مردي ناتوان و خوشگذران و نادان بود، پس از او دستگاه سلطنت ايلخانيان که فرزندان هولاگو بودند از هم پاشيده شد و فرمانروايان و سرداراني که از جانب او به حکومت ولايت ها گماشته شده بودند سر به مخالفت برداشتند و دعوي استقلال کردند.

چند تن از جانشينان ابوسعيد تا مدتي دست نشانده اميران بودند و در قسمت کوچکي از ايران تنها نام سلطنت داشتند.