tile

ایران پس از اسلام 1



ایران پس از اسلام 1

شکست ايرانيان از سپاهيان اسلام در جنگ نهاوند، به‌ سال 21ه/642م، شاهنشاهي ساساني را برانداخت و از آن پس تا تشکيل نخستين حکومت‌هاي ملّي ايراني، ايران براي دويست سال استقلال خود را از دست داد. دراين مدّت ايران جزو سرزمين هاي خلافت اسلامي بود و درنواحي مختلف آن فرمان روايان عرب از جانب خليفه حکومت مي‌کردند. پس از رحلت پيغمبر اکرم درسال 11ه./632 م به ترتيب چهارتن از نزديک ترين صحابه و بستگانش جانشين وي شدند. آنان، که به خلفاي راشدين شهرت يافتند، عبارت بودند از ابوبکرصديق، عُمربن خطّاب، عُثمان بن عفّان و علي بن ابي‌طالب(ع).

ايران در زمان عُمربن خطّاب، که اميرالمؤمنين يعني‌ فرمانروای مؤمنان ‌مسلمان لقب گرفت، به تصرّف سپاهيان اسلام درآمد. بنا برتعاليم قرآن مجيد، مشرکان و کساني که به خداي واحد اعتقاد نداشتند، اگر عبارت "لااله‌الاّالله" را برزبان نمي راندند، کشته مي‌شدند. امّا، آنان که اهل کتاب بودند چون زَرتُشتيان و مسيحيان و يهوديان، اگر بردين خود استوار مي‌ماندند بايد ماليات مخصوصي به نام جَزيه بپردازند. اين مردم را اهل ذِمّه مي گفتند.

درزمان عُمر، خليفه دوّم، اعراب بر سرزمين هاي ايران، سوريه، عراق و مصر دست يافتند. خليفه براي اداره اين سرزمين هاي وسيع، به تقليد از روميان و ايرانيان، ديوان ها و تشکيلات حکومتي ترتيب داد وبراي گرفتن جَزيه و مالياتِ زمين هاي کشاورزي، گروهي را تعيين کرد. وي مردي پارسا، دقيق و سخت گير بود. بيشتر ايرانيان به‌سبب شکستي که در زمان او متحمّل شده بودند از او نفرت داشتند. عُمر هنگامي که درصف نماز جماعت بود به دست غلامي ايراني به نام ابولؤلؤ فيروز از پاي درآمد.

در زمان سوّمين تن از خلفاي راشدين، عُثمان بن عَفّان، خراسان، ارمنستان و شمال آفريقا تا حدود کشور ليبي به دست مسلمانان افتاد. خليفه، که خود ازخاندان بني اُمَيّه بود، براثر بي‌دادگري و نادرستي بستگانش که به فرمان روايي نواحي مختلف گماشته شده بودند، مورد خشم مسلمانان قرار گرفت و کشته شد.

پس از او، مسلمانان علي‌بن ابي‌طالب(ع) را، که پسرعمو و داماد پيغمبر و مردي پرهيزگار و درست بود، به خلافت برداشتند. علي به فرصت طلبان و سودجويان امکان نادرستي نمي‌داد و همين عدّه اي را از پيرامون او پراکنده کرد. اينان دور معاويه، فرمانروای شام، که از بني‌اُمَيّه ودشمن بني هاشم يعني خاندان پيغمبر بود، گرد آمدند و طي 5 سال خلافت علي(ع) به صورت هاي گوناگون او را مشغول جنگ ها و نفاق‌هاي داخلي کردند. علي که بيشتر شيعيان و پيروان خود را از ايرانيان مي‌ديد دارالخلافه، يعني محل حکومت خود، را از مدينه به شهر کوفه، که به خاک ايران نزديک بود، منتقل ساخت .

درجنگ صَفيّن بين علي و معاويه قرار صلح به حکميّت گذاشته شد. عمروبن عاص، نماينده مُعاويه، ابوموسي اَشعَري داور علي را فريب داد و باخلع علي بن ابيطالب از خلافت مُعاويه را به جانشيني برگزيد. براثر اين واقعه گروهي از طرف داران علي نسبت به قبول حکميت اعتراض کردند و از لشکر علي خارج شدند و به جنگ با هواداران او پرداختند. اگرچه تعداد بسياري از آنان به دست طرفداران علي‌کشته شدند امّا از بازمانده ايشان گروهي به نام خَوارِج به وجود آمد. خَوارِج، يا خارجيان، از متعصّب ترين فرقه هاي اسلامي بودند که در پي اجراي ‌صحيح تعاليم قرآن، در دوره هاي خلافت اُمَوي و عبّاسي، همواره براي خلفا ايجاد مزاحمت مي‌کردند. يکي از همين خوارج به نام عبدالرحمان بن مُلجَم‌ مرادي درسال 40ه/662م حضرت علي(ع) را در مسجد با شمشير زهرآگين زخمي زد که به شهادت او انجاميد. چندماه پس از اين واقعه حسن بن علي(ع) امام دوّم شيعيان با مصالحه اي از خلافت کناره گرفت و معاويه وارد کوفه شد.

 

اُمَويان
مُعاويه در پايتخت خود، دَمِشق، با ايجاد تشريفات درباري و برگزيدن پسرش به جانشيني، نه تنها روش زندگي ساده و حکومت مذهبي خلفاي راشدين را ديگرگون کرد، بلکه براي خودمقام سلطنت قائل شد و حکومتي موروثي و دور از موازين خلافت اسلامي تشکيل داد که مدت 90 سال ادامه داشت و به خلافت بني اُمَيّه شهرت يافت. دورهء خلافت اُمَويان روزگار فشار و ستم براقوام غيرعرب بود، چه آنان که مسلمان شدند و چه آن ها که بردين نياکان خود ماندند. بني اُمَيّه مردمي حريص، شهوت ران و ستمگر بودند. درزمان يزيد پسر مُعاويه، حسين بن‌علي(ع)، که از بيعت با او سرباز زده بود، درصحراي کربلا با 72 تن از ياران و خويشان خودبه شهادت رسيد و زنان و کودکان و افراد بيمار همراه او به اسارت درآمدند.

درزمان حکومت عبدالملک مَروان، يکي ديگر ازخلفاي اُمَوي، سردار خون ريز و بي‌دادگر او، حَجّاج بن يوسف، فرمانروای عراق عرب و عراق عجم يعني سرزمين هاي غربي و مرکزي ايران گرديد. حَجاّج نسبت به شيعيان و خَوارِج و ايرانيان بسيار سخت گير بود. هنگامي که براثر مسلمان شدن ايرانيان مبلغ جزيه کاستي گرفت، وي دستور داد که برخلاف دستور اسلام و احکام قرآن از مسلمانان غيرعرب نيز جَزيه گرفته شود. ستمگري حَجّاج بدان‌جا رسيد که يکي از سرداران عرب او برضدّش قيام کرد. شرکت کنندگان در اين قيام، که به شدّت سرکوب شدند، بيشتر ايراني ها بودند.

از ميان آخرين خلفاي اُمَوي، عُمربن عبدالعزيز مردي پارسا و دين دار و دادگر بود. مردم سلمان غيرعرب در روزگار او اندک آسايشي يافتند. امّا مخالفان به او فرصت ندادند و هنوز دوسال از خلافت او نمي‌گذشت که او را مسموم کردند.

در زمان خلافت اُمَويان، کشاورزان و روستاييان ايراني زيربار ماليات‌هاي سنگين خُرد مي‌شدند. آناني که در بين ايشان مسلمان نبودند بايد هم جَزيه مي دادند و هم ماليات زمين مي‌پرداختند. دربسياري موارد، اگرهم‌ مسلمان بودند باز چنين فشارهايي به آنان تحميل مي‌شد. زيرا کارگزاران خليفه نه از روي قانون و نظامي معيّن، بلکه به دل خواه خود از مردم ماليات مي‌خواستند و چنان بودکه گاه به جاي سالي يک بار، بيش از آن ماليات مي‌طلبيدند. خلفاي اُمَوي از اين ستم گماشتگان خود خبر داشتند، امّا هرکه بيشتر عوايد جمع مي کرد به کارهاي بزرگ‌تر گماشته مي شد.

به‌ طور کلّي، اموريان‌ حاکماني‌ستمگربودند ومردمان مسلمان غيرعرب را خوار مي‌شمردند و تحقيرمي‌کردند. از همين رو، نفرت ايرانيان به ايشان روز به روز فزوني مي‌گرفت. روي آوردن ايرانيان به تشيّع هم به سبب ستمي بود که از جانب اُمَويان بر خاندان علي وارد شده بود هم، بيشتر، به خاطر رفتار نکوهيده آنان بامردم غيرعرب. عاقبت نيز قيام ايرانيان به سرداري ابومسلم خراساني موجب برافتادن اُمَويان و روي کار آمدن عبّاسيان گرديد.

عبّاسيان
عبّاسيان از خاندان عبّاس‌ بن عبدالمطلّب بن هاشم، عموي پيامبر بودند. پيش از اسلام، بين خانواده ايشان با بني اُمَيّه بر سر پرده داري خانه کعبه اختلاف بود. هم زمان با نزديک شدن صدمين سال هجرت پيامبر از مکّه به مدينه، مخالفان و دشمنان اُمَويان به منظور انتقال خلافت به خاندان پيامبر، باعبّاسيان بيعت‌ کردند. اندکي بعد، عبّاسيان به اين بهانه که اولاد علي‌بن‌ابي‌طالب(ع) ازحقّ خود به ‌نفع آنان کناره گرفته اند، بناي دعوت‌ و پيش‌رفت‌ را گذاشتند و از محبوبيت خاندان‌علي به‌ سود خود استفاده کردند.

برافتادن خلافت اُمَوي و روي کار آمدن عبّاسيان به وسيله ابومسلم خراساني از مَرو صورت گرفت. سرداران ابومسلم، نيروهاي اُمَوي را درست همان جا که سپاهيان ساساني از اعراب شکست خورده بودند از هم پاشيدند و درسال 132ه./749م عبدالله سفاّح (خون ريز) را برمسند خلافت نشاندند. وي از همان آغاز به از بين بردن کساني دست زد که او را به قدرت رسانده بودند. ابوسلمه خلاّل، وزير خود، رابه بهانه آن که با علويان سر و سرّي دارد به دست ابومسلم کشت. برادرش ابوجعفر منصور، که پس از عبدالله به خلافت رسيد، نيز به دسيسه اي ابومسلم را به‌ دام انداخت‌ و کشت. عبّاسيان در آغاز دعوت خود ابومسلم را امين آل‌محمّد مي‌خواندند. امّا، منصور که ازقدرت فرمان‌دهي و محبوبيت ابومسلم سخت در هراس بود و همواره درپي فرصتي براي ازميان برداشتن او لحظه‌شماري مي‌کرد، پس از کشتنش او را ابومُجرم خواند.

در زمان منصور، بغداد که درآن زمان دهي کوچک نزديک تيسفون بود به عنوان مرکز خلافت انتخاب شد. نوشته اند که مهندسي اين شهر بزرگ را که به اصرار خليفه بنا بود از مصالح تيسفون ساخته شود، دانشمند و منجّم بزرگ ايراني ابوسُهيل نوبختي برعهده داشت. وزارت منصور نيز باخالد بَرمَکي، يکي از سرداران ابومسلم خراساني و ازخاندان بزرگ و مشهور برمکي، بود. وي دربار خلافت را هم از جهت تجمل و دستگاه و هم از نظر اداره امور ديواني و حکومتي، به سان دربار ساسانيان ترتيب داد. مبارزات ايرانيان به خون‌خواهي ابومسلم در زمان منصور آغاز شد و در زمان مهدي پسر او که مردي خوش گذران بود ادامه يافت.

هارون‌الرشيد،خليفه مشهور عباسي، پسرمهدي و خيزران دختر استادسيس، يکي از مبارزان ايراني و انتقام جويان ابومسلم خراساني بود که در ري به دنيا آمد. وي که ازسال 170 تا 193ه. خلافت کرد، درچنان شکوه و جلال زيست که نام او با افسانه هاي هزارو يکشب درآميخت. در زمان او بَرمَکيان به منتهاي عظمت رسيدند و با تربيت هارون الرشيد که ازکودکي نزد ايشان بود، فضايي کاملاً ايراني در دربار خلافت پديد آوردند. بَرمَکيان در اصل از مردم بَلخ بودند و در آن ديار باستاني، با داشتن رياست مذهبي معبد نوبهار شهرت و اعتبار بسيارداشتند. آنان همه امورخلافت را به دست گرفتند و همين امر عاقبت هارون‌الرشيد را به از ميان برداشتن ايشان تحريک ‌کرد. درواقع، خليفه با وجود بَرمَکيان اختيار چنداني از خود نداشت. امّا آن چه بيش از همه موجب هراس وي گرديد آن بود که ايشان متَهّم به کشيدن نقشه اي براي ايجاد دولتي مستقلّ در شرق ايران شدند. هارون الرشيد که چون ديگر خلفاي عبّاسي، حريص، فريب کار و قدر ناشناس بود، شمار بسياري از بَرمَکيان را کشت و اموال آنان را تصاحب کرد.

درزمان هارون الرشيد مبارزات استقلال طلبانه ايرانيان روز به روز بالا مي‌گرفت. حَمزه، پسر آذرک شاري، ايراني تباري که به خوارج پيوسته بود و نَسَب خود را به شاهان و پهلوانان افسانه اي ايران مي‌رساند، در سيستان چنان اقتدار يافت که مردم را از پرداخت خراج به کارگزاران بي‌دادگر خليفه باز مي‌داشت. هارون براي دفع او خود به سوي خراسان لشکر کشيد و براثر بيماري درتوس مرد. پس از هارون الرشيد، پسرش مأمون که او نیز از زني ايراني بود و در زمان مرگ پدر در مَرو مي زيست به ياري ايرانيان برضد برادر خود امين، ولیعهد پدر، قيام کرد. طاهر ذواليَمينِين، سردار ايراني، به بغداد لشکر کشيد، آن جا را گرفت و با فرستادن سر بريده امين به خراسان مأمون را به خلافت دعوت کرد. مأمون که خلافت خودرا مرهون ايرانيان بود، فَضل بن سَهل را به وزارت برگزيد و به اصرار او علي‌بن‌موسي‌الرضا(ع) امام هشتم شيعيان را به وليعهدي‌ خود منصوب‌ کرد. امّا عضاي خاندان‌عبّاسي‌که موقع خود را از هرسو درخطر مي ديدند، بغداد را به آشوب و کشتار کشيدند. مأمون تا آن زمان هنوز در مَرو مي زيست. امّا، آشفتگي اوضاع او را ناچار درسال 204ه./819م به بغداد کشاند.

وي تربيتي ايراني‌داشت واهل علم بود. درزمان او دربار بغداد محل بحث و گفتگو و رفت و آمد و تشويق و حمايت دانشمندان و متفکّران گرديد که از هر دين و مذهب و زبان و نژاد به آزادي با يکديگر به بحث مي نشستند و آرای موافق و مخالف را برزبان مي آوردند. در اواخر دوران خلافت مأمون، روزي طاهر ذواليَمينِين در نيشابور نام خليفه را از خطبه نماز جمعه انداخت و اعلام استقلال کرد. اما همان شب براثر مسموميت درگذشت.

جانشين مأمون، مُعتَصِم عبّاسي، از نفوذ ايرانيان مي هراسيد و حمايت و دوستي اعراب را نيز از دست داده بود. ناچار غلامان ترک را در دستگاه خويش پر و بال داد و همين مقدّمه زوال قدرت خلافت عبّاسي گرديد. مُعتصم به ايرانيان سخت کين مي ورزيد. درزمان او بابَک خرّم دين، که از سال ها پيش از آن درکوهستان هاي غرب ايران عَلَم مخالفت با اعراب و مسلمانان‌را برافراشته بود، اسير و به فجيع ترين صورت کشته شد. افشين و مازيار، دوتن ديگر از سرداران ايراني نيز با فريب دستگاه خلافت به همين سرنوشت دچار آمدند.

طاهريان
259-205)ه/872-820م)
طاهريان نخستين سلسله ايراني است که از اطاعت کامل خلفاي بغداد سر پيچيد و به تشکيل دولتي محلی و تا اندازهء زیادی مستقل در خراسان توفيق يافت. طاهريان از خاندان اميران و سرداران ناحيه اي در نزديکي هَرات به نام پوشَنگ يا فوشَنج بودند و در مبارزات ابومسلم براي روي کار آوردن بني‌عبّاس شرکت داشتند. در اختلاف بين ‌پسران‌هارون‌الرشيد، امين و مأمون، طاهر پسر حسين جانب مأمون راگرفت‌ و در جنگي‌ که علي بن‌ عيسي ‌بن ماهان، سردار امين، در ري برضدّ مأمون کرد، طاهربن حسين اورا شکست داد و کشت. هنگامي که مأمون به خلافت رسيد به پاس اين خدمات طاهر را، براي پاسداري از امنيّت شهر، شُرطه بغداد کرد و چند سال بعد حکومت خراسان را به او داد..

نوشته اند که طاهر پس از فتح بغداد، هنگامي که مي خواست با امام رضا(ع) ولیعهد مأمون بيعت ‌کند، بادست چپ با امام بيعت کرد وگفت: «دست راست من در خراسان در بيعت مأمون است.» چون مأمون اين  گفته را شنيد گفت: «من هر دو دست طاهر را راست مي گويم تا بيعت او بر هردوي ما درست باشد.» از اين جهت به طاهر لقب ذواليمينين داد يعني کسي که داراي دو دست راست است. باز گفته اند که طاهر با هر دو دست شمشير مي زد و لقب ذواليمينين به اين مناسبت بدو داده شده است. درسال 207ه./822م، هنگامي که طاهر حکومت خراسان را داشت، روزي در مسجد جامع مرو نام خليفه را از خطبه انداخت. اگرچه فرداي آن روز او را مرده يافتند و گمان مي رود که به وسيله جاسوسان خليفه مسموم شده‌ باشد، امّا اين تاريخ را آغاز تلاش برای تشکيل حکومت‌هاي ملّي ايراني شمرده‌اند.

پس‌ از طاهرذواليمينين جانشينان او 50 سال حکومت‌ خراسان‌ را داشتند و در بغداد نيز با نفوذ بسيار چندي در مقام شُرطه بودند. معروف‌ترين امير طاهريان، پس از طاهر ذواليمينين، عبدالله بن‌ طاهر است که مردي دانا و دادگر بود و با آن که نام خليفه را در خطبه نماز جمعه مي آورد و هر ساله بخشي از خراج خراسان را به دربار خلافت مي‌فرستاد، امّا به خليفه اجازه دخالت درامور داخلي‌ خراسان‌ را نمي‌داد. اين امير دانشمند در آباداني نيشابور يسيار کوشيد. به کشاورزي توجّهي خاص داشت و از همين رو به فرمان او کتابي درباره راه نگه‌داري از قنات ها نوشته شد. دربار او محلّ رفت و آمد دانشمندان و شاعران و نويسندگان پارسي زبان بود. آخرين امير طاهريان، محمّد بن طاهر، به دست يعقوب لِيث صفّار زنداني شد. وي پس از مرگ يعقوب آزاد گرديد و دوباره به مقام رياست شهرباني بغداد رسيد. امّا ديگر نتوانست حکومت خراسان را به دست آورد.

صفّاريان
(254- 290ه/868-903م)      

صفّاريان اميران محلّي سيستان بودند که به تدريج به سرزمين هاي وسيع ديگري دست يافتند و به رودررويي مستقيم با سپاه خليفه بغداد پرداختند. نخستين فرد اين خانواده که قدرت يافت يعقوب ليث صفّار، از سردستگان عيّاران سيستان بود.

از زمان اُمَويان، مخالفان خلافت از گروه هاي مختلف درسيستان گرد آمده بودند. حمزة بن عبدالله خارجي که نام فارسي پدر او را آذَرَک نوشته‌اند، يکي از اين مخالفان نيرومند بود که طغيان او هارون الرشيد را به خراسان کشاند. از ديگر مخالفان دستگاه خلافت درسيستان، عيّاران بودند؛ جواناني ورزش کار، چالاک و جوان‌مرد با احساسات ملّي تند که همراه با مهارت در جنگ براي دربار خلافت تهديدي جدّي به حساب مي آمدند. يعقوب، عَمرو، طاهر و علي، چهار برادر رويگرزاده، از مشهورترين عيّاران سيستان بودند. جنگ هايي که بين گروه‌هاي مخالف با سپاهيان داوطلب خليفه درگرفت، عاقبت به تسلّط کامل برادران صفّار و عيّاران برسيستان و نواحي اطراف انجاميد.

صفّاريان نزديک به يکصدو چهل سال امارت کردند. اوج قدرت و دولت ايشان در زمان يعقوب و برادرش عَمرولِيث بود که تمام نواحي شرقي و مرکزي و جنوبي و جنوب غربي ايران را به اختيار گرفتند و برضدّ خليفه عبّاسي قيام کردند. جنگ يعقوب و سپاهيان خليفه کنار رود دِجله ميان بغداد و مداين رخ داد و اگرچه با دسيسه اي به شکست يعقوب انجاميد، امّا دستگاه خلافت را سخت هراسان کرد. چندي بعد، پس از آن که عَمروليث، که او نيز اميري دلير و با تدبير و جوان مرد بود، اسير امير اسماعيل ساماني گرديد و در زندان بغداد کشته شد، حکومت صفّاريان تنها به مناطق محلّي محدود گرديد. صفّاريان نخستين سلسله ايراني بودند که فارسي‌گويان را گرامي داشتند. با شرح و نقل پهلواني‌ها و داستان هاي کهن در زمان ايشان، مقدّمات جمع آوري و نظم شاهنامه، در دوران‌هاي بعد فراهم آمد.

يعقوب ليث صفّار (254-265ه/868-878م)

يعقوب ليث رويگرزاده‌اي ازمردم سيستان بود که درقرن نهم ميلادي سلسله پادشاهي صفّاريان را بنيان گذاشت. وي درآغاز جواني به عيّاران پيوست و با هوش سرشار و پهلواني و مردانگي بسيار، به زودي سرهنگ عيّاران سيستان شد. طي نزديک به ده سال، يعقوب ليث، اميران همسايه سيستان را به اطاعت خود درآورد و گماشتگان خليفه بغداد را از آن نواحي راند و سراسر خراسان، کرمان، فارس، سيستان، خوزستان و گرگان را قلمرو خود ساخت. تصرّف نيشابور و برانداختن محمّدبن طاهر، آخرين امير طاهريان، که با وجود اندک استقلال محلی همچنان دست نشانده خليفه عبّاسي بود، به يعقوب‌ليث فرصت داد که حکومتي کاملاً مستقل و ايراني در بخش بزرگي از اين سرزمين کهن سال تشکيل دهد. نوشته اند هنگامي که بزرگان نيشابور از او خواستند منشور خليفه رانشان دهد، وي شمشيرش را از نيام برکشيد و گفت: «اين است عهد و منشور من. اميرالمؤمنين را به بغداد نه اين تيغ نشانده است؟»

پايتخت يعقوب زَرَنج (سيستان) بود. وي حدود هفده سال با مروّت و مردانگي حکم راند و بيشتر اوقات خود را در جنگ و مبارزه و جهاد گذراند. درسال هاي آخر حيات، يعقوب قصد داشت تا بغداد را تصرف کند و خاندان عبّاسي را براندازد. وي در اين راه پيش رفت بسيار کرد و تا محلي بين تيسفون و بغداد رسيد. امّا در آن جا جنگي در گرفت و برادر خليفه که خود در ميان سپاه بود به حيله در سپاهيان يعقوب شکست انداخت. يعقوب زخمي به اهواز بازگشت. هنوز قصد آن داشت که دگر باره به جنگ خليفه رود و خليفه نيز هراسناک پيوسته از او دل جوئي مي‌کرد. امّا بيماري به يعقوب مجال نداد و چندي بعد در جُندي شاپور درگذشت. گور او را نزديک مقبره دانيال در شوش نوشته اند. برخي نيز مقبره دانيال را گور يعقوب ليث مي دانند.

يعقوب ليث اميري جدّي، نيرومند و شجاع بود. از مردم داري، پاکي و دادگستري او داستان ها گفته اند. وي بسيار ساده مي زيست و از تجمّل و هوس راني بيزار بود. نوشته اند که وي در جنگ ها بر پاره نمدي مي‌نشست و بر سپري که درکنارش بود تکيه مي‌داد و هنگام خواب سپر را زيرسر مي‌گذاشت و همان جا مي‌خفت. صفات جوان مردي و پاک‌نظري و بلندطبعي عيّاران، در رفتار يعقوب ليث به طور کامل مصداق داشت. وي را نخستين مروّج زبان فارسي دانسته اند. او به شاعراني که پس از فتح هَرات به‌زبان تازي او را ستودند گفت: «چيزي که من اندر نيابم چرا بايد گفت.»

اهميّت شخصيّت و پيروزي هاي يعقوب ليث هنگامي بهتر آشکار مي‌شود که روزگار وي را بشناسيم. وي از سيستان بود، سرزميني که زادگاه پهلواني ها و داستان هاي حماسي‌است. نوشته اند وقتي که سيستانيان از اعراب شکست يافتند و براي مذاکره نزد سردار عرب رفتند او را مردي دراز بالا و مهيب با دندان هاي درشت و لب هاي کلفت يافتند که بر روي کشتگان ايراني جامه افکنده و برآن جلوس نموده بود. پيشواي سيستانيان که چنين ديد گفت: «مي‌گويند اهريمن به روز فراديد (رستاخيز) نيايد. اينک  اهرمن فراديد آمد.» پس گفت: «ما براين صدر نياييم که نه پاکيزه صدري است.» پس در جاي ديگرفرش گستردند و به مذاکره نشستند.

هم زمان با ظهور يعقوب، خلافت بغداد دوران انحطاط و آشفتگي را مي‌گذراند. نفوذ اميران ترک و خشک مغزي و کوته انديشي خلفاي عبّاسي زندگي را بر مردم، به خصوص اقوام غيرعرب و غيرمسلمان بسيار سخت مي کرد. مردم نيز اعتراض خود را به شکل‌هاي گوناگون آشکار مي‌نمودند. خَوارِج  درجنگ و گريز با دست نشاندگان خليفه در گوشه و کنار سرزمين سيستان موجب آزار مردم بودند. قيام زنگيان در عراق و خوزستان به اوج رسيده بود. درچنين روزگاري، عيّاران فرصت يافتندکه با تشکيلات‌ منظّم خود و به‌ ياري مردم به مخالفت با خلافت بغداد قيام کنند.

رفتارانساني و بي تکلّف عيّاران و تلاش آنان در راه ايجاد امنيت و آرامش براي روستاييان و مردم خرده پا و عشقي که به آب و خاک و سنّت‌هاي اصيل ايراني داشتند، شوق وطن‌دوستي را در مردم برمي‌انگيخت. يعقوب ليث اگرچه در دوران حکومت خود، پس از فتح شيراز و ويران کردن بُتخانه بوداييان درکابل، هدايا و غنايم قابل توجّهي براي خليفه به بغداد فرستاد، امّا به تدريج‌ که دامنه قدرتش وسعت مي‌يافت در فکر آن بود که خلافت را از ميان بردارد. صاحبُ الزَنج که مردي ايراني بود و رهبري بردگان سياه را در قيام برضد خلافت بغداد به عهده داشت به يعقوب ليث در اين راه پيشنهاد همکاري داد. امّا يعقوب نپذيرفت زيرا در مورد آنان بد گمان بود. خليفه حيله‌گر سرانجام توانست هردو دشمن زورمند خود را جداجدا از ميان بردارد.

جانشينان‌يعقوب تاسال392 ه/ 1002م  حاکم سيستان بودند. آخرين‌ ايشان امير خلف‌ بن احمد، معروف به امير خلف بانو يا بانويه، مردي سخت گير امّا ادب پرور و دانشمند بود که به دست سلطان محمود غزنوي برافتاد و در زندان درگذشت.

سامانيان
(389-279ه/892-999م)

سامانيان فرزندان مردي ايراني، ازمُغان زَرتُشتي بودند که در دهستان سامان اطراف بلخ فرمانروايي‌ داشت و سامان‌خداة ناميده مي‌شد. در اواخر دوره بني‌اُمَيّه وي مسلمان شد و بعدها به‌ دربار مأمون ‌که در زمان پدرش هارون الرشيد در مَرو مي‌زيست راه يافت. مأمون پس از رسيدن به خلافت، چهار پسر وي را به ‌حکومت‌ شهرهاي بزرگ ماوراءالنهر و خراسان منصوب کرد.

درسال 279ه/892م، اميراسماعيل، يکي از افراد اين خاندان، پس از شکست دادن عَمروليث بر خراسان، سيستان، ري، قزوين و سپس گرگان و طبرستان دست يافت و به خلاف صفّاريان با خلافت بغداد از در آشتي درآمد. خلفاي عبّاسي نيز از او و خاندان ساماني حمايت کردند. سامانيان نزديک به يک قرن بر مشرق ايران حکم راندند، امّا خود را شاه يا سلطان نناميدند و تنها به عنوان امير بسنده کردند. با اين همه، شايسته ترين خانداني بودند که پس از اسلام بر ايران فرمانروايي يافت. دوره آنان هم‌زمان باحکومت آل بويه در بخشي بزرگ از نواحي مرکز و غرب ايران بود که دامنه آن تا بغداد و دربار خلافت عبّاسي نيز مي‌رسيد. وجودهم زمان اين دو خاندان بزرگ و مقتدر ايراني، که در زنده ساختن زبان و آيين و فرهنگ ايران سعي بسيار داشتند، سبب شد که قرن چهارم هجري/دهم ميلادي در تاريخ ايران وضعي‌ استثنايي يابد و به قرن طلايي مشهور گردد. دراين ميان سهم سامانيان در تجديد عظمت کشور و باززايش فرهنگ اصيل ايران شايان توجّه است.

ضعف نسبي بغداد، صرف بخش بزرگي ازدرآمدخزانه در داخل سرزمين هاي ايران و اجراي قوانيني‌ که آزادي عمل روستاييان و کشاورزان را تأمين مي کرد، موجب شد که رفاه و امنيّت مادي و معنوي در کشور فراهم آيد و زمينه پيش‌رفت‌ کار و دانش مهيّا شود. اين شکوفايي اجتماعي اگرچه دير نپاييد و عوامل فرصت طلب با تظاهر به دين‌داري و با روي کار آوردن غلامان ترک وارد ميدان شدند، امّا پيشرفت وسرزندگي جامعه، چنان سريع و اوج گيرنده بود که‌فرمان‌روايان بعدي نيز تا زماني دراز روش‌هاي‌ حکومتي‌ سامانيان را نگه داشتند و به احياء فرهنگ ايران‌ کوشيدند. برگزاري‌ جشن‌هاي با شکوه ايراني در زمان شاهان غزنوي و گردآوردن دانشمندان و شاعران بسيار در دربار، درواقع بازتاب درخشش آزادي در دوران سامانيان بود که راه خود را به تاريکي تعصب ترکان نيز مي‌گشود.

تشکيلات ديواني ساماني تا حدّي به تقليد از ديوان خلفاي عبّاسي، ترتيب داده شده بود، که آن نيز خود به دست ايرانيان و براساس آيين مملکت داري و سازمان هاي ديواني شاهنشاهي ساساني قرار داشت. اين تشکيلات چنان استوار بود که بعدها غزنويان و سلجوقيان و ديگر امراي ترک نيز تا حمله مغول به همان ترتيب حکومت کردند.

اميران ساماني در آباداني قلمرو خود بسيارکوشيدند. کندن کاريزها وانتقال آب به نواحي مختلف از جمله کارهاي سودمند آنان در اين زمينه بود که در حدّ وسيعي انجام گرفت و به زندگي کشاورزان و روستاييان رونق بخشيد. در دوره امارت سامانيان زبان دَري در ماوراءالنهر و خراسان به کمال رسيد و اين منطقه، که‌ دور از سرزمين خلافت اعراب بود، فرصت يافت که زمينه پيدايش شاهکار زبان فارسي يعني شاهنامه را فراهم آورد. آخرین امیر سامانی به وسیله ی سلطان محمود غزنوی از میان رفت..

امیر اسماعیل سامانی (279-295ه/892-907م)
  
اميراسماعيل بنيان گذار دولت ساماني است. وي درآغاز، پس از تصرّف کامل فرارود( ماوراءالنهر)که مرکز حکومت پدران و بستگانش بود، قلمرو خود را تا خراسان، سيستان، ري و قزوين گسترش داد. عَمروليث به دست او گرفتار و به بغداد فرستاده شد و سادات علوي طبرستان نيز به وسيله سرداران او از ميان رفتند.

سامانيان برخلاف صفّاريان و علويان طبرستان و آل زيار و تا اندازه اي آل بويه که هم‌زمان به تشکيل حکومت هاي مستقل درنواحي مختلف ايران توفيق يافته بودند، خلفاي بغداد را از نظر مذهبي مي پذيرفتند و از همين رو با دستگاه خلافت روابطي حسنه داشتند. خلفاي عبّاسي نيز از ايشان حمايت مي‌کردند. امير اسماعيل مردي دلير و پرهيزگار بود. وي پس از غلبه بر دشمنان داخلي، به جهاد با کفّار و جنگ با ترکان غيرمسلمان پرداخت. به اين جهت او را در تاريخ سالارغازيان خوانده اند. امّا اين امر در واقع به منظور جهان گشائي و سرکوب بود. امير اسماعيل با اين جنگ ها هم قوام مهاجم بيابان گرد را سرکوب مي‌کرد و هم نيروي فزاينده بيکار را از روستاها و نواحي مختلف گرد مي‌آورد و با شرکت دادن آن ها در جنگ ها و سهيم کردنشان در غنايم، از مزاحمتشان براي دستگاه خلافت و حکومت هاي داخلي مي‌کاست. اين جنگ ها و غَزَوات غنايم بسيار به درون ايران و از آن جا به دربار خلافت سرازير مي‌کرد.

امير اسماعيل با عدل و انصاف و عطوفتي که از خود نشان مي‌داد محبوب مردم بود. وي اسيران جنگي را بدون دريافت سربها آزاد مي‌کرد و آنان را به کارهاي لشکري يا کشاورزي و آباداني مي‌گماشت. اين‌سياست، همراه‌ با خصوصيات‌ اخلاقي اميراسماعيل، موجب شد که در روزگار سامانيان، هرچند ايران هرگز از جنگ و ستيز دائم و توطئه وکشمکش داخلي در امان نماند، امّا آرامش و امنيتي نسبي فراهم آيد و همراه با پيشرفت و آباداني زمينه‌اي مساعد براي علم وادب و شعر و هنر پديد آورد.

اميراسماعيل‌ساماني کمي پس از غلبه بر ترکان درسال 295ه/907م در بخارا که سخت مورد علاقه او بود درگذشت. آرامگاه او هنوز در شهر بخارا برجاست.

اميرنصر ساماني (301-333ه/913-942م)

نصربن احمد ساماني پس از پدر بزرگ خويش، امير اسماعيل مؤسس سلسله ساماني، مشهورترين فرد اين خاندان است. وي پس از پدرش که به دست غلامان خود کشته شده بود به امارت رسيد. درآن هنگام نصر تنها هشت سال داشت. امّا وزير او ابوعبدالله جيهاني، که از دبيران و دانشمندان آزاد انديش آن روزگار بود، کارها را به نيکو ترين صورت به انجام مي‌رساند. نصربن احمد از آغاز قرن چهارم هجري/ دهم‌ميلادي به‌مدّت‌ سي‌سال در شکوفاترين و پُربارترين و شادترين دوران تاريخ ايران پس از اسلام فرمان روايي کرد. آغاز حکومت او با طغيان مدّعيان بسيار همراه بود. امّا شجاعت و دلاوري سپهسالار و تدبير وزيران و مشاوران بزرگ او جيهاني و ابوالفضل بَلعَمي، به زودي همه مشکلات را فرو نشاند.

امير نصر در اواخر دوران حکومت خود به اسماعيليان گرويد یا گرایش زیاد بدان ها داشت و اين امر موجب رنجش خليفه بغداد و غلامان ترک او را که سنّي مذهب بودند، فراهم آورد. سرانجام بر اثر توطئه ی آن ها، درحالي که بيمار بود ناچار از فرمانروايي کناره گرفت و پادشاهي را به پسر خود، نوح، واگذاشت.

امارت سي ساله امير نصر نزديک به يک سوّم از دوران صدساله حکومت سامانيان را در بر مي‌گيرد، دوراني که بزرگ ترين وزيران و دانشمندان و شاعران و دهقانان ايراني در عرصه تاريخ پديد آمده اند. درباره شادکامي‌ عمومي ‌دوران نصر بن احمد ساماني درکتاب چهار مقاله نظامي عروضي توصيفي مي‌خوانيم که نشان مي‌دهد، حتي پس از دو قرن ازگذشت آن روزگار هنوز مردم چگونه خاطرات خود از آن دوران را به ياد مي‌آورده اند. اين توصيف از زبان مردمان عادي نقل شده و بنابراين تنها در باره شادکامي امير نيست بلکه وضع عمومي مردم و وفور و تنوّع نعمت را تصوير مي‌کند: «نصربن احمد. . . يکسال به بادغيس بود که خرّم ترين چراخورهاي خراسان و عراق است. . . چون ستوران بهار نيکو بخوردند، نصر بن احمد روي به ‌هرات نهاد. . . انگور در غايت شيريني در رسيد. . . صد و بيست لون انگور، هريک از ديگري لطيف تر و لذيدتر،. خوشه اي پنج من، سياه چون قير و شيرين چون شکر. . . و از جانب سيستان نارنج آوردن گرفتند و از جانب مازندران تُرَنج رسيدن گرفت و زمستاني گذاشتند در غايت خوشي . . . و امير گفت کجا رويم که از اين خوش تر مقام گاه نباشد.» اين همان سفري است که چهارسال پاييد و در پايان آن رودکي با سردادن نغمهء «بوي جوي موليان آيد همي» امير را راهي بخارا پايتخت سامانيان کرد.

ابوعبدالله جيهاني، وزير نصربن احمد، از بزرگان تاريخ ايران است. وي مردي بود عاقل و جهان‌ديده. در دوران وزارت خود به همه جا نامه نوشت تا کتاب هايي درآيين مملکت داري و آداب و رسوم پادشاهي براي او بفرستند. از ميان آن ها آن چه را نيکوتر بود برمي‌گزيد و در دربار بخارا معمول مي‌کرد. وي کتابي درباره جغرافياي سرزمين هاي همسايه نوشت و به مطالعه درباب آداب و رسوم اقوام گوناگون پرداخت. اين امر جهان گردان بسياري را به دربار بخارا کشاند و شهرت و آوازه پايتخت سامانيان را در سراسر جهان و کشورهاي اسلامي به بالاترين حد رساند. درهمين زمان بود که بين بخارا، دربار ابونصر ساماني، و پايتخت خاقان چين روابط نزديک برقرار گرديد و درباره ازدواج دختر خاقان با پسر اميرساماني سخن ها گفته شد. بعد از جيهاني، ابوالفضل بَلعَمي به وزارت امير نصر رسيد ومقام بخارا را تا حدّ شکوه دربار بغداد بالا برد. ابوالفضل و پسرش ابوعلي بَلعَمي مردمي دانا و هنرپرور و ادب دوست بودند. ابوعلي بَلعَمي تاريخ طبري‌ را که ‌نخستين و بزرگ‌ترين تاريخ کامل جهان بود به فارسي برگرداند.

شعر در آن روزگار وسيله تبليغات مهمّي بود و سامانيان فرهنگ دوست، شاعران طراز اوّل بسيار به دور خود گرد آورده بودند. در دربار اميرنصر ساماني، علاوه بر رودکي، که پدرشعر فارسي خوانده شده است، شاعران نام آور ديگري نيز رفت‌ و آمد مي‌کردند. يکي از آنان، دقيقي طوسي، نظم شاهنامه منثور ابومنصوري را آغاز کرد. امّا کارش نا تمام ماند تا پس از او فردوسي به آن کار خطير دست يازيد. بخشي را که دقيقي به نظم آورده بود فردوسي درشاهنامه خويش گنجاند و نام او را نيز درکنار نام خود جاودان ساخت.

 

زياريان     
(434-316ه/928-1042م)

زياريان ازسرداران و جنگ جويان گيلان و طبرستان بودند که درقرن چهارم هجري/دهم ميلادي با برانداختن سادات علوي طبرستان به تدريج حکومتي مقتدر ايجاد کردند. مرکز ايشان گرگان بود. اميران زياري با به دست آوردن قدرت بسيار تا نزديک بغداد پيش رفتند. امّا پيوسته با ديلميان آل بويه و سامانيان درحال جنگ بودند.

مقتدرترين اميرزياري، مرداويج پسر زيار بودکه در سال 316ه/928م طبرستان، گرگان، ري، اصفهان و همدان را گرفت و تا ناحيه حَلوان در عراق پيش رفت و سپاه خليفه را شکستي سخت داد. وي چندي بعد به نواحي مرکزي و جنوب غربي ايران لشکر کشيد و اصفهان و اهواز و خوزستان را گرفت.

مرداويج مردي تندخوي، خون‌ريز، آزمند و بلندپرواز بود. يک بار هنگامي که خواهرزاده اش درجنگ با سپاه خليفه در همدان کشته شد، براثر شيون و بي‌تابي خواهرش، ديوانه‌وار از ري به همدان لشکر کشيد و درآن شهر به قتل عام عظيمي دست يازيد. نوشته‌اند که خروارها بند شلوار ابريشمين از کُشته شدگان جمع آمد و به ري فرستاده شد. گناه مردم همدان آن بود که با سپاهيان ديلم درافتاده بودند زيرا آنان شير سنگي را که بر فراز ستوني از دوران اشکاني بر دروازه شهر قرار داشت سرنگون کرده بودند. مردم اين شيرسنگي را طلسم و نگهبان شهر همدان مي‌دانستند. بارديگر درجنگي نزديک قزوين به دستور مرداويج کُشتار و ويراني و غارت عظيم به راه افتاد و غنايم بسيار به خزانه مرداويج سرازير شد.

زياريان و به خصوص مرداويج اعتقاد درستي به اسلام نداشتند و خواب بازگشت کيش زرتشتي را مي‌ديدند. مرداويج اگرچه با خليفه از در اطاعت درآمده و از او منشور و خلعت دريافت داشته بود، امّا دراين پيوند نيز خدعه و فريب داشت. وي درآرزوي تجديد عظمت شاهنشاهي ساساني بود. تاجي مانند تاج خسرو انوشَروان برسر مي‌گذاشت و درصدد تجديد بناي شهر تيسفون و برانداختن خليفه بود. جشن هاي ملّي ايراني چون نوروز و مهرگان در دربار او با عظمت و شکوه تمام برگزار مي‌شد. درزمستان سال 323ه/944م در اصفهان به دستور وي جشن سَدِه با افروختن آتش‌هاي عظيم در دو سوي زاينده رود برگزار گرديد.

امّا عاقبت تندخويي و بدگماني و کشتار بي دليل مرداويج، به همراه آزردگي ترکان از بي‌اعتنايي و تحقيري که به آنان  مي رفت و از آن همه مهم تر توطئه خليفه کار خود را کرد و غلامان ترک مرداويج را در همان شب جشن سَدِه درحمام کشتند.

جانشينان مرداويج نيزچون خود او مردمي درشت‌خوي و بي‌گذشت بودند و به اندک بدگماني فرمان قتل مي‌دادند. شمسُ المَعالي قابوس بن وُشمگير مشهورترين ايشان است که با وجود تندخوئي و کج خلقي درعالم ادب و هنر نيز دستي داشت. خطّ خوش مي‌نوشت و شعر فارسي و عربي نيکو مي گفت. اميرعُنصُرالمَعالي کي‌کاوس، نويسنده کتاب معروف قابوس‌نامه نواده اوست و نام کتاب خود را از اوگرفته است.

زياريان که همه آن ها به نام هاي ايراني قديم خوانده مي‌شدند، بيش ازصدسال حکومت محلّي داشتند و عاقبت در زمان سلجوقيان به اطاعت ايشان درآمدند.

ديلَميانِ آلِ بويه
(448-320ه/932-1056م)

آل‌بويه، که به ديلميان نيزشهرت دارند، فرزندان ماهي‌گيري فقير از مردم ديلَمان به نام ابو شجاع بودند که در آغاز قرن چهارم هجري/دهم‌ ميلادي به خدمت سپاهي‌گري نزد ماکان کاکي، سردار اميرنصر ساماني، و پس از او مرداويج زياري درآمدند. سه پسر بويه، علي، حسن و احمد به تدريج قدرت يافتند و باگرفتن القاب ازخليفه بغداد حکومت نواحي مختلف را به دست آوردند. پيش روي برادران بويه درنقاط مختلف ايران، عاقبت خليفه را واداشت که احمد معزّالدوله را به سرداري خود بشناسد. درآن زمان بغداد با آشفتگي تمام دردست غلامان ترک بود و خليفه درواقع اختياري ازخود نداشت. معزّالدوله درسال 334ه/945م بغداد را محاصره کرد و پس از فتح آن خليفه را کور و برکنار نمود و ديگري را به جاي او نشاند.

آلِ بويه هريک حکومت ناحيه اي از ايران و دیگر سرزمين هاي اسلامي را داشتند، امّا مطابق سنن قومي، همگي از بزرگ تر خانواده اطاعت مي‌کردند. هنگامي‌ که ‌علي‌عمادالدوله برادر بزرگ تر درگذشت برادرزاده اش فناخسرو (پناه‌خسرو) عضدالدوله را جانشين خود کرد. عضدالدوله باجنگ و مصالحه ديگر افراد خانواده را مطيع خود گرداند و در شيراز که پايتخت آلِ بويه بود، درباري با شکوه و مقتدر تشکيل داد. فرمانروائی آخرین فرد دودمان آل بویه به دست سلطان محمود غزنوی برافتاد.

آلِ بويه که بيش از150 سال در ايران حکومت داشتند پيرو مذهب زيدي شيعه و نخستين خاندان ايراني بودند که خلفاي بغداد را چون بازيچه‌اي دراختيارگرفتند، يکي را برمي‌داشتند وديگري را به جاي او مي‌نشاندند. هم درزمان‌ايشان بود که مراسم سوگواري عاشورا در بغداد برگزار گرديد. غلامان ترک که تا اين زمان در دستگاه خلافت قدرتي فراوان داشتند، در زمان ايشان به دور رانده شدند و آلِ بويه فرصت يافتند که خراج روستاييان وکشاورزان ايراني را صرف آبادي دهات و شهرهاي ايران کنند.

ساختن کاريزها، لاي روبي قنات ها و ايجاد بندها و سدها که آب رودخانه‌ها را به نواحي بلندتر سوارکند، دراين زمان رواج بسيار داشت. جمعي از دانشمندان و مجرّبان در امور کشاورزي به خدمت دربار درآمدند و دشت خوزستان ونواحي فارس و اصفهان را چنان آباد و حاصل‌خيز کردند که نه تنها برنج و نيشکر و مرکّبات، که از محصولات سنّتي روزگار ساسانيان دراين نواحي بود، بلکه گندم و جو و ارزن که آن را نان تهي دستان مي‌ناميدند از اين نواحي به فراواني برداشت مي‌شد. کِشت انواع نخل، زيتون، پنبه و کَنَف و ديگر محصولات غذايي و صنعتي دراين زمان رونق بسيار داشت. شرحي‌که‌جهان‌گردان متعدّد اين روزگار از آباداني وفراواني درقلمرو آل بويه نوشته‌اند بسيار خواندني است.

بافت پارچه‌هاي ابريشمي و زربَفت و قالي و قاليچه‌هاي گران بها و ساخت مصنوعات فلزّي وسفالين نيز همراه با تجارتي پُررونق و مبادلات حواله‌اي و صرافی(بانکی) نيز در اين زمان رواجي قابل ملاحظه داشت. در عرصه شعر و ادب نيز بارگاه شاهان آل بويه مورد اقبال شاعران و نويسندگان به‌نام شد.

 

عضدالدوله (338-372ه/949-982م(

فِناخسرو عضدوالدوله بزرگ ترين پادشاه آل بويه و يکي از فرمان روايان به نام ايران است. وي پسر رکن‌الدوله و جانشين عموي بزرگ‌ترش عمادالدوله بود. هنگامي که وي در شيراز به تخت سلطنت نشست کمتر از چهارده سال داشت. امّا حمايت پدر و عموها و هشياري و کارداني خود او، به زودي او را به قدرتي بزرگ رساند. احترام عميق افراد خانواده بويه به يکديگر و اطاعت بي چون و چرا از بزرگ تر که از رسم هاي ديرين ايرانيان بود، برادران بويه را سخت به هم مي‌پيوست. با وجود اين عضدالدوله در سال هاي حکومت خود يک بار با عموي کوچک تر و بارديگر با پسر او به نبرد برخاست. امّا ميانجي‌گري پدرش او را برجاي خود نشاند و به اختلاف ها پايان داد و اين خود زمينه اي فراهم ساخت که در سال هاي بعد او راکه خواهان تسلّط بر بغداد بود به آرزوي خويش برساند. عضدالدوله پس از تسلّط بر اين شهر، در سال 366ه/976م، به پاس پيروزي براي زيارت مرقد علي بن ابي‌طالب(ع) به نَجَف رفت و بقعه اي برآن مزار شريف بنا کرد.

عضدالدوله نخستين فرد از خاندان بويه بود که خودرا شاهنشاه خواند. او را در قدرت و شکوه با سلطان محمود غزنوي مقايسه کرده اند. سيماي ستايش انگيزي که نويسندگان روزگار از عضدالدوله ترسيم کرده اند او را مردي شايسته و با اراده نشان مي‌دهد. درعين حال، عضدالدوله در اجراي قوانين و رعايت عدالت گاه تا حد خشونت سنگدل بود. آورده‌اند که وي کنيز زيبا روي خود را فقط به آن سبب که او را زياده به خودمشغول مي‌داشت در رودخانه انداخت و غرق کرد. زندگي اش پُر تجمّل بود. نسب نامه اي که خاندان او را به بهرام گور، شاهنشاه ساساني، مي‌رساند براي خود ترتيب داد. وي نزديک شيراز شهرک زيبايي آراسته به باغ ها و سراهاي عالي به نام خود ساخته بود که سيصد و شصت اتاق داشت و درآن تالار بزرگي به کتاب خانه اختصاص داده شده بود. عضدالدوله بر همه جشن هاي با شکوه ايراني، دوجشن ديگر افزود که يکي درسال  روز تولد او و ديگري در ياد روز ساختمان اين شهر برگزار مي‌شد. نوشته اند که وي عشقي تمام به خوش‌باشي و شادکامي داشت و در جشن ها و عيدها نه تنها ياران و اميران دربار که مردمان عادي را به شادي مي‌خواند.

در آن زمان ضعف دستگاه خلافت بغداد امکان مي داد که بيشتر ماليات ها صرف آباداني روستاها گردد. تأمين آب براي کشاورزان از طريق کندن کاريزها و بستن سدها و بندها از مهم ترين اقدامات عضدالدوله بود. او به ساختن بناها، بيمارستان ها و کتاب‌خانه‌ها درنقاط مختلف قلمرو خود نيز علاقه اي وافر داشت. بيمارستان عضدي در بغداد، پُل اعجاب‌انگيز اهواز، بازار زيبا وبزرگ رام هرمز، سدّ عظيم استخر درفارس و بندامير که در مَروْدشت بر روي رودخانه کُر بسته شده است، ازساختمان‌هاي مشهور آن زمان بود. بسياري از آن ها تا امروز نيز برجاي مانده است. عضدالدوله را در عشق به آباداني با شاپور اوّل ساساني مقايسه کرده‌اند که آثار او پس از نزديک به هجده قرن هنوز باقي است.

عضدالدوله دانشمندان، شعرا، اهل فکر و فلسفه و بزرگان دين و هنر را نيز سخت گرامي مي‌داشت. توجّه او نه تنها به شعر و ادب بلکه به علوم رياضي، به خصوص هندسه و نجوم، زبان زد بود. کتاب خانه عظيم شيراز را که به فرمان او تأسيس شد بايد نشان ديگري علاقه و آگاهي او به دانش هاي زمان دانست. ديگر افراد خاندان بويه نيز درعشق به مطالعه و پرورش‌دانشمندان وصاحبان قلم و انديشه مقامي والا داشته اند. صاحب‌بن عبّاد، از وزراء و نويسندگان معروف ايراني، نيز در دربار اميران آل بويه مي‌زيست و مُتِنَبّي، شاعر مشهور عرب، هم در دربار عضدالدوله به شهرت رسيد. اگرچه اين دو تن عرب زبان بودند و صاحب بن‌عبّاد در نويسندگي به عربي اصرار مي‌ورزيد، امّا آل بويه از ترويج زبان فارسي نيز غفلت نمي ورزيدند. از همين رو، بسياري از شاعران و نويسندگان ايراني، خودرا به دربار ايشان منسوب داشته اند.

عضدالدوله چنان مفتون زيبايي و سرخوشي و سازندگي بود که از مرگ مي‌هراسيد و آن را سخت‌ ناگوار مي‌شمرد. نوشته اند که وي نام شهرگور، شهري در استان فارس، را به فيروزآباد برگرداند، زيرا آن را به فال بد مي‌گرفت. نيز فرمان داده بود که گرداگرد قبرستان هاي درون شهر ديواري بلند بسازند تا چشم او بر گور مردگان نيفتد. با اين همه، خود در چهل و هشت سالگي براثر بيماري صرع درگذشت. آورده‌اند که وي در مدّت بيماري با خشونت تمام ديگران را از حال خود بي‌خبر گذاشت. حتّي پسرش، ابوالفوارس شيردل (شرف‌الدوله)، را که مي خواست از احوال پدر جويا شود به کرمان تبعيد کرد.

دولت آل بويه در زمان عضدالدوله به اوج شکفتگي و عظمت رسيد. قلمروآن از درياي‌خَزَر تاعُمّان و از دشت کرمان تا آن سوي فُرات وسعت‌ داشت. براين همه بايد طبرستان و گيلان و سيستان تا سِند را نيز افزود، زيرا اميران اين نواحي همه از عضدالدوله اطاعت مي‌کردند و هداياي فراوان براي او مي‌فرستادند. اميرحَلَب و خليفه فاطمي مصر و امپراطور بيزانس در فرصت‌هاي گوناگون اظهار دوستي، و درمواقع سختي دست ياري به سوي او دراز مي‌کردند.

آرامگاه‌عضدالدوله در نَجَف اشرف، کنار تربت علي بن ابي‌طالب(ع) قرار دارد.

غزنويان
(582-352ه/963-1186م)

غزنويان غلامان ترکي بودند که در زمان سامانيان به ايران راه يافتند. مرکز ايشان غَزنه يا غزنين در افغانستان بود. يکي از افراد قبايل غزنوي به نام سَبُکتَکين در زمان امير نوح ساماني قدرت يافت و امير ساماني براي سرکوبي سرداران عاصي خود از او کمک خواست. پسر سبکتکين، محمود، که همراه پدر به خراسان آمده بود در نيشابور ماند. پس از مرگ سَبُکتَکين، او بي فاصله خود را به غزنه رساند و با غلبه بر برادر حکومتي بزرگ تشکيل داد. خليفه بغداد لقب يمين الدوله، يعني دست راست دولت عبّاسي، را براي او فرستاد و از آن پس محمود به پشت گرمي دربار خلافت حکومت هاي ملّي ايراني را يک يک بر انداخت. سامانيان را منقرض کرد، سيستان را از اميرخلف بانوآخرین فرد دودمان صفاری گرفت و خوارزم را پس از شورشي مطيع خود کرد. خوارزم شاهان ایرانی تبار را برانداخت وحکومت آن جا را به یکی از غلامان ترک خودسپرد و پس از آن، بيشتر به سوداي غنايم، بارها به هندوستان لشکر کشيد..

پس از محمود پسرش مسعود بيش از ده سال پادشاهي نکرد، زيرا ترکان سلجوقي که در زمان محمود به نواحي شمال خوارزم راه يافته بودند حمله آوردند و مسعود را شکست دادند. پس ازمسعود تني چند از اميرزادگان غزنوي به سلطنت نشستند. امّا قلمرو ايشان به غَزنه و هند منحصر شده بود و ديگر در ايران نفوذي نداشتند. پس از افتادن غَزنه به دست غوريان که آن را با خاک يکسان کردند، غزنويان لاهور را مقرّ دولت خود ساختند و سرانجام از غوريان شکست خوردند و درسال 582 ه/1186م از ميان رفتند.

عصر غزنوي روزگار به بار نشستن تلاش های علمي و ادبي و فکري و دوران آزادانديشي قرن چهارم هجري/دهم ميلادي بود و نتيجه سياست هاي حکومت هاي صفّاريان، سامانيان، آل زيار و آل‌بويه در اين عصر آشکار گرديد. غزنويان خود فارسي را خوب نمي فهميدند، امّا به تقليد از دربارهاي ايراني، شاعران و نويسندگان بزرگ را حمايت مي‌کردند و از آنان بهره تبليغاتي مي‌بردند. محمود غزنوي علاقه داشت که شاعران و نويسندگان او را بستايند. از همين رو، دربار او شماري بزرگ از شاعران ستايش‌گر و مديحه سرا را درخود گرد آورده بود. عنصري، فرّخي و منوچهري، از بزرگ ترين شاعران اين عصر، همگي مدّاحان سلطان محمود بودند.

با اين همه، بيشتر آثار ارزنده دانش و ادب و انديشه فارسي که دراين دوران نوشته شده، از حمايت مستقيم غزنويان بهره نبرده است. امّا جنگ هاي سلطان محمود و شهرت دربار او به حمايت از شعر و ادب، زبان فارسي را در مشرق ايران تا دور دست هاي هند گسترش داد.

از دوران حکومت نزديک به صد و پنجاه ساله غزنوي تنها حدود چهل سال آن، در دوره سلطان محمود و مسعود، در سرزمين هاي ايراني گذشت. .

سلطان محمود غزنوي (387-421ه/997-1030م)

سلطان محمود، بنيان گذار سلسله غزنوي، يکي از اميران جنگ آور ترک و افسانه سازترين سلطان تاريخ ايران بعد از اسلام است. وي از نوجواني همه جا پدر خود را همراهي کرده بود و با فنون‌ جنگ و کشورداري آشنايي کامل داشت. به همين جهت پس از آن که سرداران ياغی‌ را سرکوب‌ کرد،اميرساماني ‌حکومت ‌نيشابور را به‌ او داد و پدرش‌ سبکتکين را به‌امارت غَزنه‌ فرستاد.

محمود پس از مرگ پدر حکومت غَزنه را نيز ازآن خود کرد و با حمله به خراسان سامانيان را که ضعيف شده بودند برانداخت. از آن پس قدرت او روز به روز بالا گرفت تا آن جا که در سال390ه/ 1000 م. با تائيد خليفه عبّاسي درغَزنه به تخت سلطنت نشست و بيش‌از سي‌وسه‌ سال باشوکت و قدرت تمام بر ايران و بخش‌ بزرگي از هند حکم‌روايي کرد.

محمود درمدّت سلطنت خود بارها به هندوستان لشکرکشيد و در جنگ‌هايي که آن‌ها را غَزَوات، يعني جنگ با کُفّار براي اشاعه دين اسلام، مي‌ناميد ثروت فراوان اندوخت و اسيران بسيار گرفت. بزرگ ترين لشکرکشي محمود به سرزمين هند، فتح سومَنات، در سواحل جنوبي شبه جزيره کاتياوار در مغرب هندوستان را، به دنبال داشت. وي دراين پيروزي بُت سومَنات را شکست و خزاين گران بهاي آن بُت خانه را با خود به غزنين آورد.

امپراتوري عظيم محمود، همراه با خزاين و گنجينه‌هاي افسانه اي او، پس از مرگش، در زمان سلطنت سلطان مسعود پسر او، بيش ازده سال دوام نيافت. ترکان سلجوقي که در زمان سلطان محمود، پايشان به خراسان باز شده بود، به تدريج قدرت يافتند و مسعود را از خراسان راندند. وي و جانشينانش در غَزنه و بعضي متصرّفات خود در هند زيستند و کم‌کم از ميان رفتند. با اين همه، حدود نيم قرن سلطنت سلطان محمود و سلطان مسعود غزنوي درتاريخ ايران، به دلايلي که مي آيد، از اهميت ويژه اي برخوردار است.

به قدرت رسيدن محمود سرآغاز تسلّط ترکان بر سرزمين ايران بود. وي سه دودمان فرمان‌روايي اصيل ايراني را، که درنواحي مختلف حکومت مي‌کردند و استقلال نسبي سياسي داشتند و فرهنگ ايراني را زنده کرده بودند، برانداخت. سامانيان، صفّاريان و اميران مقتدر خوارزم از ميدان بدر شدند و مقدّمات انقراض امراي محلّي ايراني، چون آل بويه و آل زيار در زمان سلطان محمود فراهم آمد. پس از آن قبايل ترک از سلجوق و مغول و تاتار حدود شش قرن ايران را عرصه تاخت و تاز ويران‌گر و خونين خود قرار دادند. در اين دوران، آزادمنشي و حسّ گذشت و مدارا که از ویژگی های فرهنگی ایرانیان بود، جاي خودرا به تعصّب و خشونت و قساوت داد و بزرگ‌داشت‌ دانش و معرفت، به اسير گرفتن دانشمندان و خريد و فروش شاعران انجاميد. سلطان محمود به تقليد از اميران ساماني و پادشاهان آل بويه، دانشمندان و شاعران را به بارگاه خويش مي‌خواند. امّا آنان را وسايل حشمت و جاه خود مي‌دانست و نه مردمي صاحب ارج و احترام. سه دانشمند و شاعر بزرگ ايراني از او آزار بسيار ديدند. ابوعلي سينا شهر به شهر از او گريخت، ابوريحان بيروني به اسارت در دربار او هر لحظه در هراس زيست و فردوسي، رنجيده خاطر، از غَزنه به توس بازگشت و تا آخر عمر در سختی بسیار روز گذراند.

سلطان محمود خود را دشمن سرسخت شيعه‌گري و رَفض و بدديني مي‌شمرد. وي براي خوش آيند خليفه بغداد و در واقع براي کسب هرچه بيشتر مال، تظاهر به دين داري مي‌کرد. گويند وقتي مردي توانگر را احضار کرد و به او گفت «شنيده ام قَرمَطي شده‌اي.» مرد گفت: «قَرمَطي نيستم، امّا پول کلاني مي‌توانم بپردازم.» سلطان پول را گرفت و حکم بر بي‌گناهي او داد. محمود آن قدر مال اندوخت که به نوشته بيهقي خود مي‌گفت: «پشت زمين تاب ثروت هاي ما را ندارد.» آورده‌اند که تنها از معبد سومَنات حدود85 تن طلا به غنيمت گرفت و هنگام ويران کردن يکي از معابد کريشنا درهند مي‌گفت که براي دوباره ساختن اين معبد بيش از دويست سال وقت و يکصد ميليون دينار طلا لازم است.

محمود هنگام مرگ دستور داد تا گنجينه هايش را برابر چشمانش بگسترند. امّا اين کار ممکن نبود. دو روز طول کشيد تا توانستند گران بهاترين جواهرات را دور او گردآورند. او حسرت زده و نگران به آن ها نگريست و گريان و فريادکشان جان داد. با اين همه ثروت، سلطان محمود جز قصرها و باغ هايي در غَزنه، در ديگر سرزمين هاي قلمرو خود جز ويراني چيزي به جاي نگذاشت، درحالي که، حدود همان روزگار، عضدالدوله ديلمي در گوشه و کنار کشور ايران چندان آباداني کرد که هنوز بسياري از آن ها برجاست.

در دوره محمود و پسرش مسعود، شاعران و نويسندگان و وزيران و دبيران معروف و کارآمدي زيستند و بسياري از آن ها به دربار غزنويان منسوب بودند. جشن ها و رسم‌هاي ايراني در دربار غزنويان با شکوه تمام برگزار مي‌شد. با اين همه، آنان را فرمان رواياني دانش‌پرور و هنردوست نمي توان شمرد. چه محمود شعرا را بيشتر براي مدح خود گرامي مي‌داشت. گفته اند که وي با همه تنگ نظري نسبت به فردوسي، براي شاعر کم مايه اي در ري، بَدره‌هاي زر و سيم مي‌فرستاد. هنگامي‌ که سبب را جويا شدند، گفت: «من با اين پول ها شعر غضائري رازي را نمي خرم بلکه استقلال شهر ري را خريداري مي‌کنم.»

با اين همه، سلطان محمود غزنوي از نظر سياسي و نظامي، سلطاني با کفايت بود. درمدت سلطنت او، هرچند به واسطه خراج هاي هنگفت و لشکرکشي هاي پرهزينه، بر مردم فشار بسيار وارد مي‌آمد و به آن ها سخت مي‌گذشت، امّا امنيت و آرامش در کشور برقرار بود و سرکشان غارتگر، که در تاريخ ايران پيوسته مردم را مورد تهديد و تجاوز قرار مي‌دادند، قلع و قمع شده بودند. به همين دليل در تاريخ از محمود به عنوان قدرتمندي لايق که سزاوار تحسين و بزرگ داشت است ياد شده.

 داستان هاي عاشقانه محمود و اياز، درشعر عرفاني فارسي، بيشتر با توجه به همين جنبه از حکومت اوست که اياز سلطان را به عنوان مظهر سلطنت الهي مي‌ستايد و با عبوديت و فرمان برداري بي حد، خدمتگزار اوست. محمود نيز اياز را، که بنده‌اي مطيع وجان برکف است، به لطف و کرم‌ خداوندي مورد نوازش و حمايت‌ خاص خود قرار مي‌دهد. بدين ترتيب، سلطان محمود در تاريخ ايران حالتی افسانه‌اي نيز يافته و از او در بعضی آثار ادبی سيماي سلطاني محبوب و لطيف‌طبع وعادل و انديشه‌ور برجاي مانده است.

سلجوقيان
(590-429ه/1037-1193م)

سلجوقيان طايفه اي از ترکمانان غُز و خَزَر بودند که در روزگار سامانيان از دشت قِبچاق به نواحي خوارزم و سواحل درياي خَزَر، بالاي رود سيحون، آمدند و درآن جا به گله‌داري پرداختند. آنان درپي يافتن چراگاه هاي خرّم درفرارود( ماوراء النهر) به جنگ و گريز مشغول بودند تا سرانجام سلطان مسعود غزنوي را در جنگي بين مَرو و سَرَخس شکست دادند و به ايران سرازير شدند.

سلجوقيان به نام نياي خود سلجوق‌بن دُقاق خوانده شده اند. طُغْرُل اوّل نخستين پادشاه ايشان بود که پس ازشکست دادن مسعود غزنوي، درسال 429 ه/1037م،در نيشابور برتخت نشست. از آن پس، تيره هاي مختلف سلجوقي تا سال 700ه/1300م، يعني مقارن قدرت گرفتن ترکان عثماني بر آسياي غربي حکومت کردند. قدرت مرکزي سلجوقيان، که از آغاز تا سال 498ه/ 1104م ادامه داشت، دراين سال بر اثر کشمکش‌هاي داخلي ازهم پاشيد. درايران سلجوقيان تا سال 590ه/1193م حکومت راندند. علاءالدين تَکِش خوارزم شاه در جنگي طُغْرُل سوّم سلجوقي را کشت و قلمرو او را به قلمرو خوارزم شاهان پيوست..

سلجوقيان از بزرگ ترين‌ و قدرتمندترين‌ سلاطين تاريخ اسلام پيش از حمله مغول‌اند. آنان در اصل اقوامي بيابان گرد و دور از تمدّن وشهرنشيني بودند. به سبب همين خوي بدوي هنگامي که مسلمان شدند به آن تعصّبي شديد يافتند. آنان به قوّت بي باکي و جنگ آوري در اندک زمان ايران، آسياي صغير (ترکيه امروز)، الجزيره و شام را به تصرف خود درآورند، سلسله هاي ديگر را برانداختند و به ضرب غارت و کشتار همه را مطيع خود کردند. با پيشروي سلجوقيان، خلافت عبّاسي، که به سبب ضعف دروني، درحال فروپاشي بود جان گرفت. با رسيدن طُغرُل اوّل به بغداد خليفه قائم بامرالله دستور داد که به نام او خطبه بخوانند و او را سلطان بنامند. جنگ آوري و خشونت سلجوقيان موجب تحريک روح غيرت و شجاعت مسلمانان در برابر سپاهيان روم شرقي شد که به سرزمين هاي اسلامي تاخت و تاز مي‌کردند. پيشروي مسلمانان را در جنگ هاي صليبي نيز نتيجه اين تعصّب مذهبي دانسته اند که سلجوقيان به پيکر نيم مرده خلافت عبّاسي دميدند.

دولت سلجوقي را از برخي جهات با پادشاهي اشکاني در تاريخ ايران پيش از اسلام شبيه دانسته‌اند، چه هردو جنگ آور بودند، نظامي ملوک الطوايفي داشتند و هر دو از دشت هاي خراسان و ماوراء النهر به ايران آمده بودند. حکومت سلجوقيان از سرداران مختلف ترک تشکيل يافته بود که هريک در ناحيه اي حکومت مي‌کردند. در دوره اقتدار سلجوقيان، همهء قبايل ترک از پادشاه مرکزي اطاعت مي‌کردند، اطاعتي که تا پايان سلطنت ملکشاه ادامه داشت. مرزهاي حکومت سلجوقيان در اوج گسترش خود از مشرق به چين و از مغرب به درياي مديترانه مي‌رسيد. درشمال درياچه آرال و دشت قِيچاق، و درجنوب، درياي عُمّان و خليج فارس و شبه جزيره عربستان در دست ايشان بود. پس از مرگ سلطان سَنْجَر که هنوز رياست اسمي همه قبايل ترک را داشت حکومت مرکزي سلجوقيان از هم پاشيد و تيره‌هاي سلجوقيان درکرمان و شام و روم از يکديگر جدا شدند. در اواخر اين دوره، براثر ضعف سلجوقيان، برخي از فرماندهان ترک هريک در ناحيهء خود دولتي مستقل ترتیب دادند و به اتابک (پدر) مشهور شدند. مهم‌ترين آن‌ها اتابکان‌آذربايجان، فارس، الجزيره و ديار بکر هستند.

اتابکان غلامان زرخريدي بودند که پس از ابراز لياقت و اثبات وفاداري به مقامات عالي لشکري تا حد سپهسالاري مي‌رسيدند. درنظام سلجوقيان آزادگان نمي بایست به دستگاه نظامي راه يابند. هربار که سلطان ناحيه اي از کشور را به يکي از شاهزادگان واگذار مي‌کرد يکي از اين سرداران‌را که سابقه بردگي داشت به عنوان لله همراه او مي‌کرد تا به‌ نمايندگي شاهزاده آن‌محل رااداره کند. اين‌ شخص را اتابک مي‌گفتند.

اتابکان فارس و آذربايجان به سبب حمايتشان از شاعران و نويسندگان بزرگ ايراني شهرت بسيار دارند. خاقاني شرواني و نظامي گنجوي در دربار اتابکان آذربايجان مي‌زيستند. سعدي شيرازي گلستان و بوستان را در زمان اتابک ابوبکر بن سعد زنگي نوشت که مردي خردمند و دور انديش بود و براي نجات فارس از کشتار و ويراني مغول پيش از رسيدن سپاهيان چنگيز از در اطاعت درآمد و خراج‌گزار ايشان شد.

سلجوقيان با آن که خود قومي بيابان گرد بودند امّا بر اثر آشنايي با تمدّن ايران و از راه پرورش وزيران بزرگ ايراني چون عميدالملک کُندُري و خواجه نظام الملک طوسي، مهم ترين مشوّقان علم و ادب و هنر و صنعت گرديدند. در زمان ايشان تعصّب مذهبي بالا گرفت و جنگ و ستيز ميان فرقه هاي مذهبي روز افزون شد. با اين همه، گويندگان بزرگي چون فخرالدين اسعدگرگاني سرايندهء ويس و رامين، خيّام و ناصرخسرو و عرفا و متفکران نام آور و مورّخان مشهوري در اين عهد مي‌زيسته‌اند..

دوره سلجوقي از نظر پيشرفت صنعت و هنر نيز دوره اي مهم به شمار مي رود. معماري، سفال‌گري، کاشي کاري، پارچه بافي، فلزکاري و ديگر صنايع قديم ايراني به وسيله سلجوقيان تا دور دست هاي قلمرو پهناور ايشان تا شام و کناره های دریای مدیترانه رواج يافت. اين گستردگي به خصوص در معماري و سفال گري و شيشه سازي بسيار قابل توجه است زيرا در اين دوره سبک ممتاز و مشخّص گذشته به صورتي جديد و پيش رفته درهنردورهء اسلامي خودنمايي مي‌کند.

طُغرُل سلجوقي (429-455ه/1037-1063م)

طُغرُل بيگ مؤسّس سلسلهء سلجوقي است. وي درسال 429 ه/1037م، پس از شکست و فراردادن سلطان مسعود غزنوي در نيشابور به سلطنت نشست و فرمان داد خطبه حکومت را به نام او بخوانند. طُغرُل از همان آغاز، برادران و عموزادگان خويش را به حکومت نواحي مختلف منصوب کرد و ملوک الطوايفي سراسر دوران سلجوقي را بنا نهاد. چُغري بيک يکي از برادران او نواحي نيشابور تا ساحل جيحون و فرارود( ماوراءالنهر) را در اختيار گرفت و پس از مدتي بخارا و بلخ و خوارزم را نيز تصرف کرد. قُهستان وگرگان به برادر ديگر، ابراهيم ینال رسيد و پسرعموي او بر هَرات و سيستان وغور حاکم شد.

پس ازتحکيم موقعيت خود، طغرل، که بر نواحي مرکزي و غربي ايران تسلّط يافته بود، با همکاري برادران و عموزادگان، يک يک سرزمين هاي اطراف را به اطاعت درآورد. با فتح گرگان و تبرستان، آخرين پادشاه *** را نيز از ري و همدان بيرون راند و چون بر اصفهان دست يافت، چنان به آن دل بست که، اگر چه پايتختش ري بود، بخش بزرگي از عمر خويش را در اصفهان گذراند و در آن آباداني بسيار کرد. درپي اين فتوحات، طُغرُل برآذربايجان و ارمنستان نيز چيره شد و با غنيمت‌هاي بسيار که در ارمنستان به دست آورده بود به پايتخت بازگشت.

دراين زمان تنها دارالخلافه بغداد مانده بود که درآن جا خليفه عبّاسي، ناتوان و بي‌لياقت، از سردار ترک لشکر خود، بَساسيري، فرمان مي‌برد. درآن روزگار در بغداد به نام ملک‌رحيم‌ديلمي خطبه مي خواندند. طُغرُل در سال 447ه/1055م از ري به همدان و از آن جا به بغداد لشکرکشيد و با دراختيار گرفتن آن شهر به دولت آل بويه پايان داد و خليفه را واداشت تا فرمان دهد به نام او خطبه بخوانند. سپس از خليفه‌ خواست با برادر زاده او، خواهر الب‌ارسلان سلجوقي، ازدواج کند. با اين پيوند دو خاندان سلجوقي و عبّاسي به‌هم نزديک شدند و طُغرُل، هم از نظر نظامي و هم‌ از جهت سياسي، فرمانرواي سرزمين هاي خلافت شرقي گرديد. خليفه به او لقب سلطان الدوله و يمين اميرالمؤمنين اعطا کرد و به اين ترتيب طُغرُل سلجوقي به المَلِک المغرب و المشرق (شاه باختر و خاور) شهرت يافت.

در اين ميان بَساسيري نيز از پاي ننشست و پس از بازگشت طُغرُل، وي در نهان با خليفه اسماعيلي فاطمي در مصر ساخت و نام خليفه عبّاسي را از خطبه انداخت. قائم بامرالله، خليفه عبّاسي، ناچار بغداد را ترک کرد و بساسيري در بغداد نام خليفهء فاطمي المُستَنصرُ بالله، را، به جاي خليفه عبّاسي درخطبه آورد.

طغرل چندي گرفتار جنگ با برادرش ابراهيم يَنال بود. امّا وقتي او را شکست داد و کشت بي فاصله به بغداد لشکر کشيد و با دست‌گيري و قتل بَساسيري دوباره‌ خليفه عبّاسي را به بغداد آورد. آن گاه از خليفه خواست که دختر نوجوان خود را به عقد او درآورد. خليفه امتناع مي‌کرد. امّا، عميدالملک کُندُري، وزير طُغرُل، با تهديد خليفه را به اين کار واداشت. دختر به عقد طغرل درآمد. اورا با تشريفات و هداياي بسيار به ري آوردند. امّا عروس آن‌گاه به ري رسيد که طغرل هفتادساله براثر خون دماغ طولاني درد و لاب ري از دنيا رفته بود. آرامگاه او در برج طُغرُل نزديک شهر ري قرار دارد و ازبناهاي تاريخي‌ مانده از عصر سلجوقي است.

طغرل را سرداري دلير و پادشاهي دانا و خوش نيّت توصيف کرده اند. وي هنگام ورود به نيشابور در آغاز کار به صراحت گفت که: «ما مردمي بيابان گرد و جنگ جوييم و آداب مملکت داري و رعايت احوال مردم را نمي دانيم.» از همين رو، وي کارها را به دست وزيران کار آزموده ايراني، از جمله عميدالملک‌ کُندُري، سپرد. بخشي ازموفقيت هاي طُغرُل حاصل وزارت هوشمندانه اين وزير با کفايت و دانشمند بود.

 در عين حال طُغرُل،،با تأکيد بر رعايت ظاهر و شعائر دين، بر بازمانده آزادانديشي‌ها و عقل گرايي هاي پيش از خود نقطه پايان گذاشت و از آن پس زمينه اي فراهم آمد که روز به روز اختلاف هاي فرقه اي فزوني يابد و بحث هاي خشک ظاهري رونق بيشتري‌ گيرد. طُغرُل را پادشاهي عادل و مهربان نيز توصيف کرده اند که سعي بسيار در آباداني داشت و در ساختن مساجد بزرگ و با شکوه اصرار مي‌ورزيد.

الب ارسلان (455-465ه/1063-1072م)

الب ارسلان‌ سلجوقي برادرزاده طُغرُل اوّل بود. وقتي خبر مرگ عمو و جانشيني برادر کوچک خود را شنيد به دستياري ابوعلي حسن توسي معروف به‌ خواجه نظام‌الملک درخراسان قيام کرد و اندکي بعد در ري به سلطنت نشست. نخستين اقدام خواجه نظام الملک به زندان افکندن عميدالملک کُندُري، وزير با تدبير طُغرل سلجوقي، بود. او را سال بعد به دستور الب‌ارسلان در زندان مَرو کشتند.

آورده اند که کُندُري به خواجه نظام‌الملک‌ پيام داد که: «تو بد سنّتي در کشتن وزيران معزول مي‌گذاري که از اين پس هيچ وزير ايمن نمي ماند.» به‌واقع، پس‌از آن تاريخ بسياري از وزيران در زمان جانشينان خود کشته شدند. گناه عميدالملک کندري ظاهراً حمايت از وليعهد طُغرُل، برادر کوچک الب ارسلان و در نهان رقابت خواجه نظام‌الملک با او بود..

الب ارسلان از آغاز سلطنت‌ خود به ادامه‌ فتوحات طُغرُل اوّل پرداخت، ارمنستان، گرجستان و اَبخاز را گرفت و درجنگي برادرش راشکست داد امّا بعد او را بخشود و دوباره به حکومت کرمان گماشت. درسال 462ه/1069م، امپراتور روم شرقي با لشکري عظيم به شهرهاي شام حمله آورد. امير شام که تا آن زمان از فاطميان مصر طرفداري مي‌کرد، چون آن ها را ناتوان ديد به عبّاسيان و در واقع به سلجوقيان پيوست و خطبه به نام قائم بامرالله خليفه عباسي و سلطان سلجوقي الب ارسلان خواند. درهمين زمان بود که در مکّه و مدينه نيز به نام اين دو، يعني خليفه و الب ارسلان، خطبه مي‌خواندند. الب ارسلان در آن سال شهر حَلَب و بخشي از شام را نيز متصرّف شد.

سال بعد، بار ديگر امپراتور رومانوس ديوجانوس براي باز پس گرفتن سرزمين هايي که از دست داده بود به ارمنستان و نواحي شرقي لشکر کشيد. بيش از دويست هزار تن سپاهي مسيحي از يونانيان، گرجيان و مردم بلغار و روس و فرانسه به آسياي صغير آمدند و درشهر مَلازگِرد بين درياچه وان و شهر اَرزِروم اردو زدند. درهمين احوال، سرداري ايراني به نام افشين به شهرهايي درآسياي صغير حمله برد آن ها را غارت کرد و ويران ساخت. سواران سلجوقي توانستند از پي او تا نزديک درياي مَرمَره، به پيش روند. پس از تمهيدات، جنگي بزرگ ميان سپاه ايران و روم درگرفت. روميان بيش از صدهزار تن بودند و الب ارسلان تنها سي هزار سپاهي به همراه داشت. اين نبرد، که يکي ازمهم ترين جنگ هاي صليبي بود، به شکست و کشته شدن سردار روم انجاميد و غنايم بسيار ازجمله صليبي بزرگ به دست مسلمانان افتاد که آن را همراه اسيران به همدان نزد خواجه نظام الملک آوردند. دراين جنگ الب ارسلان از شيوه نظامي جنگ و گريز استفاده کرد. همان شيوه اي که شاهان اشکاني نيز در بسياري از نبردهاي خود به کار مي بردند. به فرمان الب ارسلان، سواره‌نظام از وسط حمله کردند و دو دسته ديگر که در تپّه‌ها پنهان شده بودند دشمن را در تيررس قرار دادند. اردوي روم چنان آشفته و درهم شد که پيش از تاريکي شب کار جنگ يک سره گرديد.

امپراتور رومانوس ديوجانوس را گرفتار نزد الب ارسلان آوردند. او نخست سه ضربه تازيانه برسر امپراتور زد، امّا او را بخشود و در عهدنامه اي که با او بست شد امپراتور يک ميليون و نيم سکّه طلا غرامت جنگي بپردازد و تا پنجاه سال سالانه سيصدوشصت هزار سکّه طلا به عنوان خراج به ايران بدهد و همه اسيران ايراني و مسلمان رادر روم شرقي آزاد کند.

فتح مَلازگِرد آغاز تسلّط سلجوقيان برآسياي صغير است. در اين خِطّه بود که شعبه اي از سلجوقيان، به نام سلجوقيان روم، دولتي بزرگ تشکيل دادند. اين شعبه از سلجوقيان بيش از سايرخاندان ها دوام آورد و عاقبت با به قدرت رسيدن خلافت عُثماني به تدريج از ميان رفت. گسترده ترين مرزهاي پادشاهي سلجوقي، که وسعت آن را شبيه دوران هخامنشي و در بعضي نواحي فراتر از آن دانسته اند، درزمان الب ارسلان و پسرش ملک شاه سلجوقي بوده است..

الب ارسلان حدود نه سال پادشاهي کرد. آورده اند که يکي از سرکشان فرارود( ماوراء النهر)، به نام يوسف خوارزمي، با خنجر به او ضربه اي زد. او را دست بسته پيش الب ارسلان آوردند. يوسف دشنام دادن گرفت. الب‌ارسلان به‌ نگهبانان گفت او را رها کنند تا خود به تير هلاکش سازد. تيرسلطان به‌خطا رفت. يوسف به‌او رسيد و با خنجر بر او زد. چهار روز بعد الب ارسلان از زخم آن‌ درگذشت. او را در مرو به‌ خاک سپردند.

الب ارسلان را پادشاهي نيک سيرت و سرداري دلير و رفتار او را با امپراتور روم نمونه بزرگواري و تدبيرش دانسته اند.

جلال الدين ملکشاه سلجوقي (465-485ه/1072-1092م)

الب ارسلان سلجوقي درهمان سال هاي نخست سلطنت، پسر خود جلال الدين ملکشاه را به وليعهدي برگزيد. پس از مرگ ناگهاني الب ارسلان در سال 465ه/1072م، ملکشاه که جواني هفده ساله بود به دستياري خواجه نظام الملک طوسي به تخت نشست. نخستين تجربه نبرد ملکشاه باعمويش قاوَرد در نزديکي ‌همدان‌ بود. قاوَرد اسير شد و به توصيه خواجه‌نظام‌الملک ملکشاه فرمان قتل او را داد. امّا حکومت کرمان را به پسر او واگذاشت که از همان زمان سلسله سلجوقيان کرمان را تأسيس کرد..

ملکشاه به ادامه کشورگشايي هاي پدرش پرداخت و دمشق و اَنتاکيه و حَلَب را در غرب گرفت و به سواحل مديترانه رسيد. سال بعد براي سرکوبي مخالفان به فرارود(ماوراء النهر) لشکر کشيد و حدود کشور را تا مرز چين رساند. در همين سفر بود که خواجه نظام الملک، وزير ملکشاه، براي جلوه دادن وسعت قلمرو سلجوقيان، مزد کشتیرانان جيحون را به خراج اَنتاکيه حواله کرد و نمايندگان امپراتور روم را وا داشت که براي تقديم خراج سالانه به کاشغر در مرز چين روند..

خواجه نظام الملک پس از آرام گرفتن اوضاع دست به اقدامات‌ مهمّ فرهنگي زد، از جمله رصدخانه اي ساخت و از دانشمندان و ستاره شناسان بزرگ، چون حکيم عمرخيّام نيشابوري و جمعی دیگر از دانشمندان خواست که تقويم شمسي را اصلاح کنند. تقويم امروز ايران که به تقويم جلالي معروف است نام خودرا از سلطان جلال الدين ملکشاه سلجوقي دارد. ازديگر اقدامات خواجه، تأسيس مدارس نظاميه در بغداد و نيشابور و مرو و هرات و اصفهان بود.

 نظام الملک پسران متعدّد و خانواده اي بزرگ و غلامان بسيار داشت. قدرت و شوکت خواجه به اطرفيان وي امکان مي‌داد که با پشتيباني از يکديگر بر نفوذ خويش در دستگاه حکومت بيافزايند. هريک از اطرافيان خواجه  با تسلّط بر زمين هاي زراعتي وسيع و حکومت شهرهاي متعدّد، شبکه اي قدرتمند ايجاد کرده بودند. آنان از سويي با فدائيان اسماعيلي مبارزه مي‌کردند، که درآن زمان به فرمان حسن صبّاح در قلعه هاي دور از دسترس و مستحکم اَلَموت گرد آمده بودند، و از سوي‌ديگر با نزديکان سلطان در مي افتادند. ترکان خاتون، زن جلال الدين ملکشاه،  که مي‌خواست پسر خود را وليعهد کند از خواجه‌نظام الملک روي گردان بود زيرا خواجه پسر ديگر سلطان را شايسته اين مقام مي‌دانست.

دامنهء اين گونه رقابت ها و کشمکش ها عاقبت به جايي رسيد که سلطان ملکشاه را از قدرت خواجه در هراس انداخت. در سفري که سلطان از پايتخت خود، اصفهان، به بغداد مي‌رفت و خواجه از همراهان او بود، مردي در لباس صوفيان براي تقديم نامه خود را به خواجه‌نظام‌الملک نزديک کرد و با خنجري او را از پاي درآورد. کمتر از سه هفته پس از مرگ خواجه، که آورده اند به تحريک تاج‌الملک قمي و به دست يکي از فداييان اسماعيلي صورت گرفته بود، سلطان ملکشاه سي وهفت ساله نيز درگذشت. گفته شد که غلامان نظاميه يعني همان فداييان خواجه نظام الملک، ملکشاه را زهر خوراندند.

جلال الدين ملکشاه از بزرگ ترين پادشاهان سلجوقي شمرده مي شود. در دوران سلطنت او مرزهاي دولت سلجوقي به نهايت وسعت خود رسيد و از چين تا مديترانه و از درياچه آرال و دشت قِبچاق تا خليج فارس ودرياي عُمّان وشبه جزيره عربستان درجنوب گسترده بود. ازنظر سياست و مملکت داري نيز سلطان جلال الدين را پادشاهي مدبّر و دادگستر توصيف کرده اند که به آباداني و کشاورزي و ايجاد قنات‌ها و بندها علاقه بسيار داشت و در حفظ نظم و امنيت شهرها و راه هاي قلمرو خود فراوان کوشيد.

سلطان سَنجَر سلجوقی (511-552ه/1117-1157م)

هنگامي که سلطان سَنجَر به سلطنت رسيد دولت پهناور سلجوقي تجزيه شده بود. وي به جاي برادرش سلطان محمّد در ماوراء النهر و خوارزم با استقلال به پادشاهي نشست و تا مدّتي هنوز به اسم بر ديگر سلجوقيان سروري داشت. وي در نواحي شرق خراسان بزرگ، پس از مطيع کردن بهرام شاه غزنوي، افغانستان و بخشي از هندوستان را گرفت و مَرو را پايتخت خود کرد.

سَنجَر در آغاز حکومتش به فکر برانداختن اسماعيليان بود و مي‌خواست براي ويران کردن قلعه اَلَموت به آن جا لشکر کشد. امّا، گفته اند که در يکي از جنگ ها، بامدادان که از خواب برخاست خنجري نزديک بستر خود ديد که نامه اي برآن بود. درنامه نوشته شده بود که: «اگر ما نسبت به تو بدگمان بوديم اين خنجر را به جاي زمين سخت در سينه تو فرو مي‌کرديم.» ظاهراً سَنجَر پس از خواندن اين نامه از درگيري با اسماعيليه منصرف شد.

سَنجَر در نبردي با ترکان قَراخَتايي در نزديکي سمرقند شکست خورد و سرزمين هاي شرقي، از کاشغَر درمرز چين تا بُخارا در کنار رود جيحون را از دست داد. ترکان قَراخَتايي به تحريک اَتسِز، يکي از پادشاهان خوارزم، به سنجر حمله آورده بودند. سنجر اَتسِز را در نزديکي قلعه هزار اسب نزديک خيوه پايتخت خوارزم شاهان شکست داد. امّا هنگامي که اَتسِز از در عذرخواهي درآمد سَنجَر او را بخشيد و به قلمرو سابقش بازگرداند.

از مهّم‌ترين وقايع زمان سلطان سَنجَر سلجوقي حمله ترکان غُز يا اُغوز به خراسان است که با وحشيگري و کشتار مردم بي گناه و غارت و ويراني شهرهاي مَروْ، بَلخ، توس، نيشابور و هَرات همراه بود. غُزان سَنجَر را اسير کردند و همراه زنش او را سه سال در اسارت نگه داشتند. تا زن سَنجَر زنده بود او از ترس اسارت همسرش به دست ترکمانان اقدام به فرار نمي کرد. امّا درسال سوم همسر او مُرد و او به همدستي چند تن از نگهبانان از زندان غُزها گريخت. حاکم تِرمِذ با کشتي او را به مَرو رساند و سَنجَر بار ديگر به تخت سلطنت نشست امّا کمتر از يک سال پس از آن بر اثر اندوه اسارت و مرگ همسرش در قوچان بيمار شد و به سال 552ه/1157م درهمان شهر درگذشت..

حمله غُز با آن که در تاريخ ايران و خراسان رويداد تازه اي نبود امّا در زمينهء ادب و فرهنگ فارسي آثار اندوهگين و حسرت باري گذاشت. زيرا در اين کشتار شمار بسياري از دانشمندان وعده اي از علما و زاهدان روزگار از دم تيغ گذشتند.

خوارزم شاهيان
(628-521ه/1127-1230م)

سرزمين خوارزم که در شرق درياچه خَزَر و جنوب رودخانه جيحون قرار دارد پيش از اسلام کمابيش منطقه‌اي مستقل بود و فرمانروايان آن خوارزم شاه ناميده مي شدند. بعد از اسلام سه سلسله درآن جا فرمانروايي کردند. دو سلسله نخست، آل عراق و مأمونيان، ايراني نژاد و مردمي با فرهنگ بودند که دربارشان کانون دانشمندان و متفکران بزرگ روزگار بود. ابن سينا و ابوريحان بيروني و بسياري ديگر از بزرگان دانش و انديشه و ادب، دوران آرامش خود را درآن جا گذراندند..

درسال 490ه/1096م، يکي از غلامان ترک به نام انوشتََکين‌غَرچه، که درخدمت ملکشاه سلجوقي به رتبه طشت‌داري رسيده بود، به حکومت خوارزم منصوب شد و خوارزم شاه لقب گرفت. فرزندان او تا سال 628ه/1230م‌حکومت کردند. در زمان قطب الدين محمّد، ملقّب به علاءالدين، که پادشاهي مقتدر امّا مغرور و ضعيف نفس بود، مغولان به ايران حمله آوردند و با آن‌ که پسر او، سلطان جلال الدين مَنْکِبِرني، با رشادت بسيار در برابر مغولان ايستادگي کرد، امّا با کشته‌ شدنش سلسله خوارزم شاهيان برافتاد..

خوارزم شاهيان با غلبه برحکومت هاي محلّي سلجوقيان سرزميني وسيع را به اطاعت درآوردند و در نتيجهء  قدرت بسیارآماج کينهء خلفاي عبّاسي به خصوص الناصرلدین الله شدند. درحمله، مغول اين خليفه مهم ترين محرّک چنگيز به برانداختن خوارزم شاهيان بوده است..

پادشاهان خوارزم شاهي نظامياني دلير و با تدبير و سخت کوش بودند. دردوران سلطلنت ايشان جنگ ها و درگيري ها ميان ايران و فرمان روايان محلّي ترک جريان داشت. اين پادشاهان درعين حال به دانش پروري و شعرشناسي نيز شهرت داشتند. امّا در زمان ايشان شاعران رغبت چنداني به پيوستن به دربارها نداشتند و خاندان هاي بزرگ و توانگران روزگار حمايت ايشان را برعهده مي‌گرفتند.

 اَتسِز، نخستين پادشاه اين سلسله که عَلَم استقلال برافراشت و سر از اطاعت سَنجَر سلجوقي برتافت به خوش ذوقي و حمايت از شاعران معروف بود. امّا پيشرفت زبان فارسي و پيدايش شماري بزرگ شاعر و نويسنده و عارف و متفکّر در اين عصر را بيش از توجّه خوارزم شاهان ناشي از عوامل اجتماعي ديگر دانسته اند. فتوحات غزنويان و سلجوقيان موجب شد که زبان فارسي از دورترين سرزمين هاي ماوراء النهر تا سواحل درياي مديترانه و از کناره هاي دِجله تا آن سوي رود سِند و ناحيه پَنجاب گسترش يابد. دراين عرصه وسيع مردم به دانستن زبان فارسي افتخار مي کردند و به سرودن اشعار و نوشتن کتاب هاي فارسي دل بستگي بسيار داشتند. نشانه هاي اين علاقه هنوز در بسياري نواحي اين سرزمين ها بارز است.

سلطان محمّد خوارزم شاه (592-617ه/1119-1220م)

قطب‌الدين ‌محمّد خوارزم‌شاه که لقب علاءالدين را براي خود برگزيد درسال 596ه/ 1199م پس ازپدرش‌ سلطان تَکِش‌ خوارزم شاه در خوارزم بر تخت نشست..

در آغاز، مدّعيان داخلي ‌حکومت‌ را برانداخت‌ و در جنگ‌هاي ‌متعدّد قلمرو خود را تا مرزهاي‌ جنوبي‌ افغانستان گسترش داد. وي‌ در خزاين‌ شهر غزنين نامه هايي يافت حاکي از آن ‌که الناصرالدين الله، خليفه عبّاسي، پادشاهان غور را بر ضد او تحريک مي کرده است. کشمکش و دشمني بين خليفه و سلطان محمّد خوارزم شاه تا پايان زندگي آنان ادامه داشت.

 سلطان محمّد پادشاهي مقتدر، جنگ جو و پيروزمند بود. پس از فتح افغانستان به کرمان لشکر کشيد و سلجوقيان کرمان را برانداخت و در پي آن به انتقام کشته شدن يکي از سردارانش در مغرب ايران تا اصفهان و ري و همدان پيش رفت. ابوبکر سعد بن زنگي را که اتابک فارس بود در ري شکست داد، امّا بعد او را بخشود. از ديگر پيروزي هاي سلطان محمّد بازپس گرفتن بخارا و سَمَرقند از شهرهاي ماوراءالنهر بود که ترکان قراختايي آن ها را در جنگ با اَتسِز تصرّف کرده بودند. سلطان محمّد قراختاييان را برانداخت و سرزمين ايشان را با يکي از متّحدان خود که بر قومي از مغولان مسيحي فرمان مي راند تقسيم کرد..

در اين سال ها چنگيزخان مغول با تسلّط بر اقوام آسياي مرکزي تا قلب چين پيش رفته بود. امّا مايل بود که در بخش غربي قلمرو خويش با خوارزم شاهيان روابط بازرگاني داشته باشد. سلطان محمّد هنگام بازگشت از جنگي در بيابان خوارزم با دسته اي از مغولان به سرکردگي چوچي، پسر چنگيز، روبرو شد. چوچي که فرمان حمله نداشت از سلطان خواست که به وي راه عبور بدهد. امّا سلطان محمّد که پيروزي هاي پي درپي او را مغرور کرده بود پيغام داد که همه کافران در چشم او يکسانند و به ايشان حمله برد و چوچي را به فرار واداشت. اين نخستين درگيري سپاهيان دو طرف خشم مغولان را دامن زد. سلطان محمّد، مغرور از پيروزي‌هاي خود، به خيال فتح چين افتاد و کساني را براي تحقيق دراين باره به دربار چنگيزخان فرستاد. چنگيز آن ها را گرامي داشت و در پيامي براي سلطان محمّد از او خواست که بازرگانان و مسافران به آساني بتوانند بين سرزمين هاي مغول و خوارزم رفت و آمد و دادوستد کنند. پس از چند بار مبادلهء سفير عاقبت پيماني بسته شد و گروهي از بازرگانان مغول با کالاهاي گران بها عازم خيوه پايتخت خوارزم شاهان شدند.

 شهر اُترار کنار رودخانهء سيحون ، مرزشمالي مغول ها با خوارزم بود. حاکم آن، غايرخان، که  از بستگان ترکان خاتون، مادر سلطان محمّد، بود طمع در آن اموال کرد و به بهانه جاسوس بودن بازرگانان همه آن ها را که نزديک به پانصد تن بودند، جز يکي، کشت. آن يک گريخت و واقعه را نزد چنگيزخان باز گفت..

سلطان محمّد مغرور و خودخواه فرستاده ء ديگر چنگيز که تقاضاي رسيدگي به واقعه و تنبيه غايرخان را داشت کشت. اين بار ديگر آتش خشم مغولان زبانه کشيد و هجوم سيل آسا و خان‌ومان برانداز آنان به ايران آغاز شد. سلطان محمّد وقتي خبر حمله مغول و کشتارهاي بي امان آنان در شهرهاي مرزي را شنيد يک باره همه شهامت خود را از دست داد و هراسان به سوي عراق گريخت. او همه امکانات مقاومت در مقابل مغول، از جمله دژهاي تسخير ناپذير البرز در نواحي شمال و غرب ايران، را نديده گرفت و با آن که دربسياري ازشهرها مردم و حاکمان محلّي تا آخرين نفر در مقابل هجوم مغول ايستادگي مي کردند هراسان از راه دامغان و سِمنان و ري خود را به جزيره آبِسکون در دهانه نهر گرگان و درزاويه شرقي درياي خَزَر رساند. مغولان قدم به قدم در پي بودند، امّا چون خود کشتي نداشتند نتوانستند به او برسند. سلطان محمّد در جزيره آبسکون ، بيمار و تب دار، درحالي که از اندوه کشته شدن پسران خردسال و اسارت زنان و بستگانش رنج مي برد، درسال 617 ه/1220م درگذشت. همراهان او پارچه‌اي نداشتند که او را کفن کنند. ناچار جسدش را در پيراهن يکي از همراهان پيچيدند و درهمان جزيره به خاک سپردند. پس از آن باوجود ایستادگی بسیار عاقبت اقوام بيابان گرد مغول به‌ايران سرازير شدند و آن ‌قدر کشتند و سوختند و ويران کردند که ايران کمابيش به برهوتي بي‌آب و علف و خالي ازمردم بدل شد.

سلطان محمّدخوارزم شاه در تاريخ ايران با همه قدرت و شوکت دربار و جنگ آوري و پيروزمندي‌هاي بسيار پادشاهي بزرگ امّا منفور است. او با غرور و ناداني و خودسري و بي تدبيري و پس از آن با ترس و ناجوان‌مردي بزرگ ترين مصيبت ها را بر سرمردم ايران آورد و خود در نهايت تيره روزي و اندوه در هراس و تنهايي درگذشت..

سلطان جلال الدين منکَبِرني (617-628ه/1220-1230م)

حمله برق آساي چنگيز خان مغول به ايران با خشونت و بي رحمي که در کشتار و ويران‌گري نشان مي‌داد، ترس و هراس بسيار در دل ها افکند. با اين حال، ايرانيان درمقابل سيل بنيان‌کن مغول مقاومتي شجاعانه کردند و در بسياري شهرها تا آخرين تن جنگيدند. اما تاریخ بیش از همه از ايستادگي سلطان جلال الدين پسر محمّدخوارزم‌شاه ادر برابر مغول یاد می کند..

هنگامي‌ که‌ سلطان محمّدخوارزم شاه از وحشت لشگريان مغول ‌شهربه‌شهر مي‌گريخت، جلال الدين رابه جای پسر کوچکترش که ولیعهد بود،جانشين خود ساخت. وي سيصد سوار جمع آورد و هنگامي که از راه بيابان خوارزم مي‌گذشت با گروهي هفتصد نفري از مغولان رو به رو شد. جلال الدين حمله را آغاز کرد و با تهوّر تمام آن ها را از پاي درآورد. نوشته اند که تني چند از مغولان گريختند و از ترس به قنات هاي شهر نِساء پناه بردند، امّا کشاورزان آن ها را از کاريزها بيرون کشيدند و تا آخرين نفر کشتند..

در اوايل سال 618ه/1221م، سلطان جلال‌الدين به هَرات رسيد و با لشکري از اقوام مختلف ترک و افغاني و غوري به جنگ سرداري که چنگيز براي مقابله با او فرستاده بود رفت و او را شکست داد. براثر اين پيروزي مردم پَروان، از آبادي هاي بين غَزنه و باميان، شادي هاي فراوان کردند وجلال الدين را منجي خود خواندند. امّا از آن جا که سران سپاه بر سر تقسيم غنيمت ها به جان يکديگر افتاده بودند، جلال الدين تاب مقاومت در برابر سپاهيان مغول را نياورد و ناچار به سوي هندوستان روانه شد. در کنار رودخانه سِند مغولان به سلطان جلال‌الدين و لشکر او رسيدند. سلطان دليري بسيار از خود نشان داد و قلب سپاه چنگيز را درهم شکافت. امّا پسر هفت ساله اش به دست مغولان افتاد و کشته شد. دراين جنگ سلطان جلال الدين همراه با هفتصد تن از ياران خود زماني دراز جنگيد و چون تاب مقاومت نياورد با اسب به آب زد و به سلامت از رود سِند گذشت.

جلال الدين در دهلي بار ديگر سپاهياني گرد آورد و از راه مُکران به کرمان رسيد. شيراز، اصفهان و ري را به تصرّف آورد و به خوزستان رفت. چون خليفه بغداد از ياري او خودداري کرد سلطان جلال الدين بصره را گرفت و سرداري را که خليفه به جنگ او فرستاده بود اسير کرد. از آن جا به آذربايجان رفت و در شمال رود اَرَس تا شهر تفليس پيش راند. وي سال ها درگیر جنگ و گريز و فتح و شکست با مغول ها، فرمانروایان محلی آذربایجان و پادشاه گرجستان و سلجوقیان آسیای صغیر بود. هرگاه درجائی پیروز می شدا با همه شجاعت و جنگاوری با افراط در شرابخواری و خوشگذرانی های بی رویه ، همچنین ابراز خشونت نسبت به اطرافیان ، دیگران را با خود دشمن می کرد. در آخرین جنگ سلطان علاءالدین کیقباد از سلجوقیان آسیای صغیردر اتحادی با مغولان و حاکمان محلی شام او را در دیاربکر شکست دادند. وی درصد جمع اوری دوبارهء سپاه بودکه  عاقبت درسال 627ه/1230م در کوه هاي کردستان به دست کردان به هلاکت رسيد..

باوجود خشونت و بدرفتاری ها ی دشمنی برانگیز، سلطان جلال الدين درآن هنگامهء کشتار بی امان دلاوری بي همتاو فرمان دهی دلیر بود. او را به رستم و پهلواني هاي افسانه اي او مانند کرده اند. امّا بخت بااو ياري نکرد و با آن که بيش از ده سال در برابر سپاهيان خون ريز مغول به شجاعت ايستادگي نمود، نتوانست از تسلّط اين قوم وحشي بر سرزمين ايران جلوگيري کند..

***