tile

برگزیدگان افسانه



انسان هزاران سال پيش از آن که خط را اختراع کند و تاريخ خود را بنويسد، سخن مي گفته و به زبان ،خاطرات و تجربيات نياکان را به آيندگان منتقل مي کرده است. درنقل سينه به سينه اين ميراث گذشته، گويندگان فرصت مي يافته اند با چاشني ذوق و تخيّل از گزارش ساده حوادث داستان هايي دل انگيز و پُرمعنا بسازند. اين داستان ها و افسانه ها، حکايت چگونگي پديد آمدن، رشد کردن و سازمان يافتن تمدّن و فرهنگ هر قوم است و از بينش فلسفي و ارزش هاي اخلاقي جامعه سخن مي گويد.

فرهنگ ايراني مجموعه اي از زيباترين وعميق ترين افسانه هاي جهان را داراست. بخش بزرگي از آنها درقسمت هاي مختلف اوستا گرد آمده است. افسانه خدايان درباره عناصرطبيعت و ايزداني که نگهبان و مظهر آن ها بوده اند از آن جمله است. فرشته باران و ديو خشکي و تغيير صورت هاي بهرام، خداي جنگ و پيروزي، از دلنشين ترين اين افسانه هاست. معتقدات مذهبي درباره آفرينش و انجام هستي، يافتن فَرَّه ايزدي که موجب رسيدن به پادشاهي است وجنگ و ستيز پهلوانان و دليران با جادوان و دشمنان از ديگر موضوع هاي افسانه اي در اوستاست که بخشي از آن ها درشاهنامه، شاهکار جاودانه استاد توس، به نظم در آمده است. علاوه بر داستان هاي اوستا، افسانه هاي فراواني درفرهنگ ايران پيش از اسلام وجود داشته و شعرا و نويسندگان دوره اسلامي بسياري از آنها را به فارسي برگردانده اند. يکي از دلنشين ترين آنها شيرين و فرهاد است که نظامي گنجوي آن را به دوره تاريخي خسرو پرويز پيوند داده و داستان خسرو و شيرين را پديد آورده است.

ايرانيان در دوره اسلامي ازطريق قرآن کريم و تفسيرهاي آن با بسياري ازقصّه هاي تورات آشنا شدند. بعضي اشخاص و حوادث اين قصّه ها با افسانه هاي ايراني چنان درهم آميختند که امروز داستان هاي مشابهي درباره بسياري از نام آوران افسانه هاي ايراني و قصّه هاي سامي برسر زبان هاست.

امّا افسانه هاي ايراني، که بسياري از آنها را هنوز عامه مردم سينه به سينه نقل مي کنند، همه مربوط به روزگار باستان نيست. در دوران هاي پسين نيز گاه برخي شخصيت ها در بين مردم با صفاتي چنان ممتاز شهرت يافته اند که به تدريج چهره تاريخي آنان رنگ افسانه گرفته است. درتاريخ ايران بعد از اسلام سرداران و مبارزاني چون ابومسلم خراساني و حمزه آذرک سيستاني از آن جمله اند. درباره سلطان محمودغزنوي و شاه عبّاس بزرگ صفوي نيز افسانه هاي بسيار برسر زبان ها بوده است. امّا برجسته ترين اشخاص از اين دست پورياي ولي پهلوان جوانمرد خوارزمي است. اين بخش به نقل فشرده اي از افسانه ها درباره اشخاصي که بيش از ديگران نزد عامه مردم ايران شناخته شده اند اختصاص دارد.

کيومرث

کيومرث به معني زنده ميرا، در افسانه آفرينش ايراني نخستين انسان و پدر همه آدميان است. اهورامزدا که از ستيز اهريمن با خود آگاهي داشت براي مقابله با او جهان را آفريد و سه هزار سال هستي همه نور و روشنايي بود. پس از آن اهريمن به روشنايي تاخت. امّا، از آن شکست خورد و به اعماق زمين گريخت. درتاريکي، اهريمن ديوها و دروغ ها را به وجود آورد تا يار او باشند. اهورامزدا از اهريمن خواست که از جنگ دست بردارد. امّا اهريمن نپذيرفت. سه هزار سال ديگر اهورامزدا و اهريمن يکي در جهان روشنايي و ديگري در تاريکي جدا از هم بودند. دراين مدّت اهورامزدا به آفرينش گيتي پرداخت و آسمان و زمين، آب، گياه و چهارپايان و انسان را پديد آورد. نخستين حيوان گاو و نخستين انسان کيومرث بود.

اهريمن چون کيومرث پاک سرشت و نيرومند را ديد از ترس او به گوشه اي خزيد و هرچه ديوها و دروغ ها او را به دشمني با کيومرث تحريک کردند نپذيرفت. تا آن که عفريت هاي به نام جهي يا جهه بانگ بر او زد که: «اي پدر ما برخيز تا چنان جنگ و ستيز درجهان برپا کنيم که اندوه و تيرگي آن، هُرمَزد و امشاسپندان را بيچاره کند و چندان بدبختي برسر آدم نيکوکار و گاو ورزا بريزيم که از زندگي خود سير شوند.» از اين سخنان اهريمن با شور و شادي از سستي برخاست و با همه ديوان به جنگ روشنايي رفت. آسمان و آب و زمين را درهم آشفت و گياه و آدم و آتش را به دم بوي ناک خود بيافسرد و زمين را از جانوران آزاردهنده و زهردار پرکرد.

سپس به گاو و کيومرث تاختن آورد و آز و رنج و تشنگي و بيماري و افسردگي را برآنها چيره ساخت. گاو ناتوان گشت و بمرد و آتش با دود و تاريکي بياميخت و نظام هستي از هم گسست و ايزدان آسماني با ديوان نود روز درستيز بودند تا سرانجام ديوان شکست خوردند و به دوزخ و تاريکي افتادند. درآميختگي نور و تاريکي سه هزار سال ادامه داشت.

پس ازمرگ گاو، از تن او 55 گونه گياه و دوازده گونه درخت که در پزشکي به کار آيد، از زمين روييد. تخمه گاو به ماه سپرده شد تا پاک گردد و با باران برزمين ريزد و از اين تخمه گاو نر و ماده و از هرکدام آنها 272 حيوان مختلف به وجود آمد. پرندگان در هوا و ماهيان درآب ماندند. کيومرث از زيان اهريمن نمرد زيرا هنوز زمان آن نرسيده بود. امّا تخمه او بر زمين ريخت و پس از آن که در روشنايي پاک شد بخشي از آن به سپندارمذ، ايزد بانوي نگهبان زمين سپرده شد. پس از چهل سال از زمين بوته اي ريواس سر برکشيد که دوشاخه درهم پيچيده همسان داشت. يکي مشيک و ديگري مشيانک، يکي زن و ديگري مرد. امّا چنان همانند که آنها را از يکديگر باز شناختن ممکن نبود.

پس هرمز درآنها دميد و به آنها گفت: «شما آدميد بايد نيکوکردار و نيک انديش و نيک گفتار باشيد تا مرا در ستيز با اهريمن و ديوان يار گرديد.» امّا اهريمن نيز بيکار ننشست و دروغ را دردل ايشان گنجانيد. بنابراين، انسان در ذات خود پاک و نيک است امّا به بدي و دروغ نيز تمايل دارد. آن کس که آرزومند بهشت و همه نيکي هاست با پاکي و راستي و آباداني و شادي به ياري اهورامزدا برمي خيزد و روشنايي و نيکي را دربرابر بدکاري و ستم اهريمن ياري مي دهد. مشيک و مشيانک پس از پنجاه سال صاحب يک پسر و يک دختر همزاد شدند. يکي را پدر خورد و ديگري را مادر. از آن پس اهورامزدا گوشت فرزند را در کام ايشان تلخ گرداند تا بچگان بمانند. سپس هفت جفت فرزند همزاد به دنيا آمد که هر زوج از آنها نياي يکي از نژادهاي هفتگانه روي زمين شدند. ايرانيان از نژاد هوشنگ و گوزگ به وجود آمده اند. کيومرث در زبان پهلوي داراي لقب گرشاه است يعني پادشاه کوه يا پادشاهي که از کوه فرود آمده است. امّا، مورّخان اسلامي آن را گُلشاه خوانده اند که تحريف همان گرشاه است گو اين که مي توان آن را پادشاه گل يا خاک زاد نيز معني کرد.



تهمورث

تَهمورَث به معني دلير و پهلوان يکي از پادشاهان افسانه اي ايران است. او را از سلسله پيشدادي، پسر هوشنگ و برادر جمشيد، دانسته اند. نام وي همه جا با صفات ديوبند و زيناوند آمده است که نخستين اشاره به غلبه وي بر ديوان دارد و ديگري به معني مسلّح و داراي زين و برگ ممتاز است. بنا برآن چه در اوستا آمده، تَهمورَث زيناوند، با نثار قرباني، از وايَو، ايزد نگهبان هوا، خواست که وي را بر همه ديوان و مردمان و جادُوان و پريان چيره گرداند و اهريمن را به شکل اسبي درآورد تا بر او سوار شود. وايَو خواست او برآورد. تَهمورَث سي سال اهريمن را رام خود داشت. هر روز دوبار براو سوار مي شد و به دو کرانه زمين مي تاخت و بر سر وي گرز پولادين مي کوفت. اهريمن روزي همسر تَهمورَث را به وعده انگبين و ابريشم فريفت و از او خواست که از شوهرش بپرسد که هنگام تاخت و تاز بر فراز و نشيب البرز، کجا وي را ترس فرا مي گيرد. تَهمورَث در پاسخ به همسر گفت : «وقتي اسب از فراز البرز به تندي روي در نشيب مي نهد مرا بيم فرا مي گيرد و گرز پياپي بر سرش مي کوبم تا از گزند او برهم.» زن آن چه شنيده بود با اهريمن گفت. ديگر روز تَهمورَث سوار بر اهريمن گرد گيتي مي تاخت که بر فراز البرز اهريمن سرکشي آغاز کرد و با تلاش بسيار تَهمورَث را بر زمين کوبيد. آن گاه دم درکشيد و او را فرو برد. جمشيد از مرگ تَهمورث آگاه شد و با تدبير لاشه او را از شکم اهريمن بيرون آورد تا به ستودان نهد.

در شاهنامه، تهمورث کسي است که در پادشاهي خود جهان را از ديوان پاک کرد و ريسيدن پشم و اهلي کردن سگ و يوز و مرغان شکاري را به مردم آموخت. پرورش خروس و گرامي داشتن آن پرنده زيبا که هر بامداد برآمدن خورشيد را بانگ بر مي دارد نيز به تهمورث نسبت داده شده است. تَهمورَث از پادشاهان فَرَه مند ايراني است و چيرگي او بر اهريمن از همين رو ممکن گرديده. افزون براين، او کسي است که با اسير کردن ديوان و در اختيار گرفتن آنان توانسته است، خواندن و نوشتن را که اهريمن پنهان کرده بود دوباره به مردمان بياموزد. فردوسي از سي نوع نوشتن که ديوان به تهمورث آموخته اند ياد کرده و شش تاي آنان را نام برده، تازي، پارسي، هندي، چيني و پهلوي. نقش تَهمورَث، سوار بر اهريمن که قرن ها بر ديوار گرمابه هاي ايراني مي نشسته و آنها را زينت مي داده در ادب عرفاني فارسي رمزي است از تسلّط انسان پارساي نيکوکار برنفس پليد امّاره.



جمشيد جم

جمشيد جم از فرّه مند ترين شاهان اساطير ايران است. از او به عنوان نخستين انسان و نخستين شهريار نيز در کتاب هاي باستاني ياد شده. در اساطير وِدايي، يَمَ و خواهرش يَمي نخستين زن و مرد نوع بشرند. همين اسم ها در اوستايي به جم و جمي يا جم و جامَک تبديل شده است. جمشيد درسرودهاي مذهبي با لقب هاي دارنده رمه خوب و بسيار زيباروي و درخشان آمده است. کلمه جمشيد مرکب از دو جزء جم و شيد است که جزء دوّم معني نور و روشنايي مي دهد و مظهر آفتاب و فروغ بي پايان آن است.

در شاهنامه، جمشيد هم شهريار است و هم موبَد، يعني نيرو و انديشه هردو باهم دارد. به اعتقاد ايرانيان باستان، فَرّ يا فَرَّه نيرويي ايزدي است که از جانب اهورامزدا به پاکان و نيکان ايراني داده مي شود. شاه، پيامبر و پهلوان پس از به دست آوردن اين موهبت ايزدي به پيروزي و دانايي و توانايي دست مي يابند. جمشيد، به گفته فردوسي در شاهنامه، نخستين کسي است که لباس و ابزار جنگ ساخته و بافتن و دوختن پارچه و لباس ها را ازکتان و ابريشم و پوست خز به مردم آموخته است. علوم و فنون، خط و نگارش، ترتيب دادن طبقات اجتماعي مردم، ساختمان خانه و قصر و باغ، استخراج معدن ، پزشکي و شناختن گياهان دارويي همه به دست جمشيد در بين ايرانيان رواج يافته است.

بنا بر افسانه هاي باستان، در زمان جمشيد نه سرما بود و نه گرما، نه مرگ بود و نه ناخوشي، گله و رمه روز بروز افزايش مي يافت و خرّمي و آباداني سراسر زمين را فرا گرفته بود تا بدان جا که جمشيد در روزگار پادشاهي خود سه بار در نيمروز به سوي روشنايي رفت، در مقابل خورشيد ايستاد، با نگين زرّين خويش زمين را بسود و عصاي زرافشان خود را به زمين زد و از سپندارمذ، فرشته نگهبان زمين، به نيايش و دعا خواست که زمين را بگستراند تا چهارپايان و مردمان جاي کافي بيابند و راحت زندگي کنند. هرسه بار آرزوي او پذيرفته شد. سپندارمذ هربار به اندازه يک سوّم سطح زمين را گسترش داد و پادشاهي جمشيد تا دور دست هاي زمين فرا رفت.

نگين زرّين و عصاي زرنشان و، به گفته اي، سُرناي بلند آواز جمشيد از مواهبي بود که اهورامزدا همراه نيروي فَرَّه بدو ارزاني داشته بود. بنا به روايات اوستا، جمشيد نهصدسال بدين سان زيست. تا آن که روزي اهورامزدا انجمني بياراست و بدو فرمان داد که باغي بسازد و از انواع انسان، حيوان وگياه و هرچيز خوب درآن جمع کند، زيرا زمستان سختي خواهد رسيد و جهان غير قابل زيست خواهد شد. جمشيد چنين کرد. سه سال در نهايت سرما و يخ بندان گذشت و در پايان آن جمشيد توانست به ياري ايزدان و امشاسپندان دو باره خرّمي و زندگي را به جهان بازگرداند.

در پايان هزارسال، جمشيد را ديو غرور فراگرفت و بر اهورمزدا و آتش سرکشي آغاز کرد. آن گاه بود که فَرَّه به صورت مرغ شاهين از او جدا شد و در سه قسمت به ميترا (ايزدمهر) و فريدون (شاه) و گَرشاسب (پهلوان) رسيد. از آن پس ديگر هيچ شاهي چون جمشيد فَرَه هاي سه گانه را با هم نداشت. پس از آن که فَرّ از جمشيد گسست او افسرده و پريشان گرد جهان مي گشت تا عاقبت به دست ضحّاک گرفتار آمد و به دستور او با ارّه دو نيمش کردند.

افسانه جمشيد درادب فارسي به صورت رمز داستان جلال و شکوه بسيار است که بر اثر غرور و خودستايي آدمي به ذلّت و آوارگي مي انجامد. با اين همه، نام جمشيد همه جا با خورشيد و نور و روشنايي بسيار همراه است. جام جم درشعر حِکَمي و عرفاني فارسي کنايه است از آگاهي بر اسرار عالم غيب و رمزي است از دل عارف و حقيقت انسان که، اگرچه بسيار ديرياب و گرانبهاست امّا، در وجود هرکس به صورت پنهان جاي دارد و هميشه با اوست. اين انسان است که با شناختن ارزش هاي والاي وجود خود بايد جام جهان نمايي را که در دل دارد بشناسد و اسرار هستي را از آن بخواند.



ضَحّاک

ضَحّاک در افسانه هاي ايران مظهر ستم و بيدادگري است. در اوستا نام وي به صورت اژيدهاک (اژدها) آمده؛ مردي که سه سر، سه پوزه و شش چشم و هزارگونه چالاکي دارد و از مردم بابِل است، سرزميني که ايرانيان طايفه اي عرب نژاد از ساکنان آنجا را تازي ميناميدند؛ نامي که بعدها به همه اعراب دادند. در اوستا همچنين آمده است که ضَحّاک در ناحيه کَرَند (در کرمانشاهان کنوني) برقلّه کوهي براي وايو، ايزد نگهبان هوا، قرباني بسيار کرد و از وي خواست که او را ياري دهد تا هرهفت کشور را از آدمي تهي سازد امّا وايّو خواهش اورا برنياورد.

در شاهنامه، ضَحّاک تازي پس از گسستن فَّر از جمشيد به ايران حمله آورد و پس از کشتن او هزار سال با ستم بسيار براين سرزمين فرمانروايي کرد. ضَحّاک، در شاهنامه، پسر نيکمردي به نام مَرداس است که در زمان جمشيد مي زيست. خوي زشت و آزمندي بسيار، ضحّاک را واداشت تا به فريب ابليس پدر را بکشد و خود برجاي او نشيند. از آن پس اهريمن به صورت جواني خوب رو خواليگر او شد و در فرصتي به شانه هايش بوسه زد. از جاي بوسه ها دو مار روييد که ضَحّاک را سخت آزار مي داد. دگر بار اهريمن همچون پزشکي به ديدار ضحّاک آمد و چاره درد او را درسيرکردن مارها با مغز سر جوانان دانست. اهريمن مي خواست از اين راه زمين را از مردمان تهي سازد. به فرمان ضَحّاک هر روز مغز سر دو جوان ايراني را به مارهاي دوش او مي دادند تا آرام گيرند. ايرانيان ازستم ضَحّاک به جان آمدند. کاوه آهنگر که بنا بر گفته های عامیانه به این طریق پسران بسياري را از دست داده بود پيشاپيش ديگران پيش بند چرمي خود را بر سر نيزه کرد و مردم را برضد ضَحّاک بشورانيد. ايرانيان فريدون از نژاد جمشيد را به پادشاهي برداشتند و او با دلاوري تمام دژ بلند ضَحّاک را تسخير کرد و خواهران جمشيد را که در اسارت او بودند آزاد ساخت.

بنا بر سنّت زَرتُشتيان. اهورامزدا فريدون را از کشتن ضَحّاک بازداشت و گفت: «اگر تو ضَحّاک را بکشي زمين از موجودات موذي و زيان آور پُر خواهد شد.» پس فريدون ضَحّاک را به بند کشيد و درغاري برقلّه دماوند بياويخت. درآخر زمان، ضَحّاک زنجير خود را خواهد گسست و يک سوم از مردم و ستوران را نابود خواهد کرد. آن گاه اهورامزدا گَرشاسب را از زابلستان بر مي انگيزد تا آن نابکار را از ميان بردارد. محققان حدس می زنند که داستان اين نجات از خاطره هجوم اقوام سامي که پيش از به قدرت رسيدن مادها و هَخامَنِشيان بارها به ايران حمله آوردند سرچشمه گرفته باشد. به گماني ديگر، ممکن است اين افسانه منشأ طبيعي داشته باشد، زيرا در روزگاران گذشته کوه دماوند آتش فشاني فعّال بود که هرچند يکبار به خروش درمي آمد و مواد گداخته از آن به سان مارهايي دهشتناک و آتشين سرازير مي شد. داستان به بند کشيده شدن ضَحّاک در دماوند ممکن است هم زمان با فروکش کردن آتش فشاني ها پيدا شده باشد. همچنان که هراس دائم از بند گسستن دوباره ضَحّاک نيز نشان از نگراني فعّاليت دوباره اين آتش فشان دارد.

با اين همه، ضَحّاک در شاهنامه مظهر فرمانروايي بيگانه بر ايران است که از آن جز ستم و بيداد نزايد و آرزوي سرآمدن روزگارش همواره دل آزادگاني چون کاوه را به تپش مي آورد.



کاوه آهنگر

کاوه آهنگر نام آورترين قهرمان مبارزه بر ضدّ ستم بيگانگان دراساطير ايران است. وي که بنا بر شاهنامه پسرش قرباني ضَحّاک ماردوش شده بودند، فريدون از نژاد جمشيد را که نزد شبانان مي زيست يافت و با گردآوردن مردم برضد ضَحّاک سر به شورش برداشت. ضَحّاک که از وجود فريدون و فَرَّهمندي او آگاه بود، مجلسي آراست و از بزرگان يک به يک خواست که در نامه اي با مُهرخويش او را دادگر و همه کار او را خوب و درست بخوانند. بزرگان از ترس چنين کردند. امّا، کاوه مردانه به پاي خاست و همه زشتي وجود ضَحّاک و ستم او را به فرياد بر زبان آورد و آن سند را دريد و پايمال کرد. آن گاه پيش بند چرمينِ خود را که آهنگران هنگام کار بر تن مي پيچند بر سرنيزه کرد و مردم را به پادشاهي فريدون فرا خواند. ايرانيان با او يار گشتند، چرم کاوه را به انواع زر و جواهر رنگارنگ زينت دادند و در پي فريدون روانه شدند.

ضَحّاک در شاهنامه، تازي خوانده شده و فردوسي او را همچون اعراب توصيف کرده است. امّا، در اساطير ايران ضَحّاک اژدهايي است سه سر که در آسمان آب را به اسارت درآورده و مانع فرو ريختن باران و سرسبزي و خرّمي زمين است. وي مظهر حکومت غير ايراني و ستمگري و خشونت بسيار و کاوه مظهر ايراني سلحشور بيداري است که با مردانگي و قدرت برضدّبيگانگان قيام مي کند و آنان را از سرزمين خود مي راند.

پيش بند چرمين کاوه پس از اين شورش به نام درفش کاوياني به صورت پرچم ايرانيان درآمد. گفته اند که اين پرچم به عنوان مظهر پيروزي سپاه ايران تا آخر دوران ساسانيان حفظ مي شد. درحمله اعراب درفش کاوياني به دست دشمن افتاد و عرب ها به طمع زر و گوهر آن را قطعه قطعه کردند.

جشن مهرگان به ياد غلبه فريدون برضَحّاک برگزار مي شد. شايد فرو ريختن نخستين باران هاي پاييزي بنا بر اسطوره اژيدهاک نشان ازشکست او دارد که آن ها را درآسمان اسير کرده بود. امّا گفته اند که عبارت «هزارسال بزي» که دعاي مخصوص جشن مهرگان است از آن آمده که چون ستم ضَحّاک هزارسال دوام يافت، اکنون آرزو مي شود که شادي و آزادي نيز هزارسال دوام يابد.

گَرشاسب

گَرشاسب به معني دارنده اسب لاغر ميان، دلير ترين پهلوان اوستا، از تبار جمشيد و ازخاندان سام است و نژاد رستم به او مي رسد. از پدر گَرشاسب در اوستا به عنوان پارساترين، داناترين، توانگرترين و کامکار ترين مردمان ياد شده. وي نخستين پزشک اساطيري ايران است؛ کسي که مرگ و تب و بيماري را دورمي کند و بر زخمي که از پيکان تير بر تن پهلوان نشسته است مرهم مي گذارد. گَرشاسب را اوستا با صفات جوان، دلير، مردسرشت، دارنده گيسوان انبوه و گُرز گران توصيف مي کند. او داراي فَرَّه پهلواني است. بنا بر نوشته هاي زَرتُشتي، گَرشاسب از سرزمين زابلستان است. درکنار رودخانه اي در جنوب غَزنه و مشرق قندهار، به بارگاه ايزد بانو آناهيتا قرباني کرده و از او خواسته است که بر دشمنان پيروزش گرداند. گرشاسب پس از کشتن دشمنان خاندان خويش، در هفت نبرد سهمناک به پيروزي هاي بزرگ رسيد. از اين هفت جنگ به هفت خان گَرشاسب نيز تعبير کرده اند.

نخستين جنگ وي با ديوي به نام گندِرب زرّين پاشنه، وزير ضَحّاک بود که سرش به خورشيد مي رسيد. گرشاسب درميان دريا با او جنگيد و با گرز بر سر اوکوبيد. ديگربار، گَرشاسب با اژدهاي شاخ دار نبرد کرد؛ موجود ترسناکي که اسبان و مردم را مي دريد و زهر زرد رنگي از او جاري بود که همه جا را مي سوزاند. گَرشاسب نادانسته بر پشت آن حيوان ترسناک آتش افروخت تا درميان ديگ ناهاري براي خود فراهم کند. گرما جانور را به خشم آورد. از زير ديگ برجست و آب جوش برزمين فرو ريخت. گَرشاسب هراسان خود را کنار کشيد و از آن پس جنگ ميان آن دو درگرفت. گَرشاسب اين اژدهاي شاخ دار را نيز با گرز کشت درحالي که در ميان دندان هاي او هنوز اسبان و آدميان گير کرده بودند.

گرگ کبود و کَمَک مرغ دو دشمن ديگر گَرشاسب بودند. پهلوان با کُُشتن مرغ که با بال هاي خود ماه و خورشيد را پوشانده بود و نمي گذاشت باران فرو ريزد، توانست کشتزارها و سرزمين هاي ايران را ازخشکي برهاند و با باران سيراب کند. هفت تن راهدار آدم خوار و ناپاک نيز، که از بزرگي سرشان به ستاره ها مي ساييد، به دست گَرشاسب ازميان رفتند. ديگر بار، گَرشاسب باد را، که فريفته اهريمن شده بود، رام کرد و او را واداشت که بر بوستان به نرمي بوزد و گل ها و گياهان سودمند را بارور کند. آخرين دشمن گَرشاسب زني کابلي بود که اهريمن او را براي شيفتگي گَرشاسب آفريد. امّا، پهلوان او را شناخت و از ميان به دو نيم کرد. گَرشاسب در سنّت زرتشتي يکي از هفت تن جاويدانان است که هريک بر اثر حادثه اي به خواب رفته اند تا در رستاخيز به ياري زَرتُشت برخيزند و زمينه را براي رستاخيز و زندگي دوباره مهيّا کنند. توس، گيو، گودرز، پَشوتَن، سام، گَرشاسب و بهرام ورجاوند آن هفت تن زنده ی ناميرايند.

پايان زندگي گَرشاسب چنان است که وي براثر تير مردي توراني در زابلستان برزمين افتاد و ديو بوشاسب که خواب غير طبيعي را بر انسان تحميل مي کند او را ربود. از آن پس گَرشاسب، درحالي که فَرَّه در فراز آسمان بالاي او ايستاده، در همان جا افتاده است تا روزي که ضَحّاک زنجير خود را بگسلد و از دماوند به زير آيد. آن گاه به فرمان اهورامزدا گَرشاسب برمي خيزد و با گرز برفرق ضَحّاک مي کوبد. از آن پس ديگر مرگ و بدبختي پايان مي يابد و آمدن سوشيانس را نويد مي دهد.

درآثار زَرتُشتي به سيتز آذر با گَرشاسب اشاره رفته است. نوشته اند يک بار گَرشاسب از دير شعله کشيدن آتش تنگ حوصله شد و با گرز برآن کوبيد. ايزد ارديبهشت که نگهبان عنصر آتش است از اين بي احترامي آزرده گرديد و پس از تيرخوردن گَرشاسب از وارد شدن روان او به بهشت جلوگيري کرد. بيان دليري ها و پهلواني هاي گَرشاسب در افسانه براي آن است که ارديبهشت را با او بر سر مهر آورد تا بر او ببخشايد.



زال زر

زال به معني پير و سپيد موي، نام پسر سام نريمان از پهلوانان به نام ايران و فرمان رواي سيستان است. چنان که در شاهنامه آمده است سام چون هنگام تولد، پسر را همچون پيران با موي و مژه و ابروي سپيد ديد، از ننگ سرزنش مردمان، با وجود زاري مادر، فرزند را به کوه البرز برد و برسنگي رها کرد. سيمرغ که بر قلّه کوه آشيان داشت او را گرفت و بابچگان خود پرورش داد. سال ها بعد پدر از کرده خود پشيمان شد و با سران سپاه به جستجوي پسرپرداخت. در دامن کوه البرز جواني برومند يافت که درحال شکار بود.

هنگامي که زال با پدر برمي گشت، سيمرغ از بال خود پري باو داد تا هرگاه در مشکلي درماند از او با آتش زدن پر ياري جويد. زال اندک زماني پس ازبازگشت، جواني بلند بالا، ورزيده و به انواع هنرهاي رزم و بزم آراسته شد. منوچهر پادشاه ايران اورا به فرمان روائی سيستان منصوب کرد. زال رودابه دختر پادشاه کابل را درگلزاري خرم ديد. دوجوان به يکديگر دل باختند امّا سام پدر زال و منوچهر پادشاه ايران با ازدواج ايشان مخالفت مي کردند، زيرا رودابه دختر مهراب کابلي از نژاد ضحّاک بود و ايرانيان وصلت با او را خوش نداشتند. اصرار زال، و يادآوري ستمي که در آغاز تولد بر او رفته بود، و پيشگويي ستاره شناسان درباره تولد فرزندي پهلوان از ايشان موجب موافقت بزرگان گرديد.

عاقبت ازدواج سرگرفت و رستم به دنيا آمد. هنگام زادن رستم، رودابه رنج بسيار مي برد. زال با آتش زدن پر، سيمرغ را به یاری خواند. سيمرغ دستور داد پزشکي دانا به مادر شراب فراوان بنوشاند تا بيهوش گردد، آن گاه پهلوي او را بشکافد و بچه را بيرون آورد.

بار ديگر درجنگ رستم با اسفنديار، زال با آئين مخصوص درکنار گوسفندی که قربانی کرده بود، آتش افروخت و پر سيمرغ را به آتش نهاد. سيمرغ حاضر شد. به دستور سیمرغ، رستم که روز اوّل درجنگ با اسفنديار سخت زخمي شده بود با ماليدن پري از بال سيمرغ برتن زخمی خویش کاملا بهبود يافت. زال در افسانه های ایرانی مظهر دانائی و فرزانگی است که شاید مربوط به ارتباط او با سیمرغ باشد که به معنی مرغ سئن یا فرزانه و اسرار دان است.



رستم دستان

رستم بزرگترين و نام آورترين پهلوان حماسه ملّي ايران است. در زبان فارسي از او با عناويني چون رستم زال، تَهمتَن و جهان پهلوان رستم دستان ياد کرده اند. نام او به معني کشيده بالا و قوي پيکر است. رستم از خاندان پادشاهان بزرگ سيستان است که نژادش به جمشيد مي پيوندد.

پدرو مادر رستم، زال و رودابه اند و او ثمره عشقي پهلواني و پُرماجراست. زادن او براي مادر با رنج بسيار همراه بود آن چنان که عاقبت زال از سيمرغ ياري خواست. به اشاره سيمرغ پهلوي رودابه را شکافتند و طفل را که بسيار درشت بود بيرون آوردند. نام رستم در اوستا نيامده، امّا حدس زده اند که داستانش قديمي و متعلّق به قبل از دوران مهاجرت سَکاها به سيستان باشد. بعضي نيز او را از امرای بزرگان و سرداران ايران درعهد اشکاني مي دانند و شخصيتي تاريخي می شمرند که به افسانه پیوسته است. رستم در حماسه ملّي ایران ، شاهنامه جنبه اي کاملا افسانه اي به خود گرفته. ششصد سال زندگی می کند و نيرويي فوق بشري دارد. اسب او رَخش، نيز موجودي برتراست و همه جا، در جنگ، در مصاف رستم با جادوان، در شادخواري و بزم پهلوان دلاور را همراهي مي کند. بخش حماسي شاهنامه همه توصيف پهلواني هاي رستم و تدبيرهاي درست او و مبارزه ها براي حمايت از پادشاهان ايراني است. کشتن ديوسپيد، جنگ هاي طولاني با افراسياب، گذشتن از هفت خان، پرورش سياوَش و کين خواهي از افراسياب ازجمله داستان هايي است که در شاهنامه به تفصيل آمده.

هفت خان رستم عبور از هفت مرحله سختِ ستيز است که پهلوان ضمن آن خود را براي رسيدن به مازندران و نجات کيکاوس از بند ديو سپيد آماده مي کند. در هفت خان، به ترتيب، نخست جنگ با شير در تاريکي شب صورت مي گيرد. رخش، براي آن که پهلوان بيدار نشود، خود با شير درمي افتد و اورا مي کشد. رستم او را از اين کار سرزنش مي کند. در خان دوّم، رستم از تشنگي و گرما ناتوان مي گردد، امّا ميشي او را به سرچشمه رهنمون مي شود. در خان سوّم، اژدها در تاريکي بر رستم حمله مي آورد و پهلوان به ياري رَخش او را نيز از پاي درمي آورد. در خان چهارم، زني جادو به فريب نزد رستم مي آيد و دلبري آغاز مي کند، امّا وي نام خدا را بر زبان مي آورد و از اين راه او را به صورت واقعي خود، که جادوگری پیر وزشت و نفرت انگيز است، بر مي گرداند و به زخم خنجر به دو نيمش مي کند. آن گاه، رستم با اولاد، پهلوان مازندراني، روبرو مي شود و او را اسير مي کند و راهنماي خود مي سازد. جنگ با ارژنگ ديو و کشتن ديو سپيد، در بن غاري تنگ و تاريک، داستان خان هاي ششم و هفتم است که رستم به پهلواني از آن ها نيز سرافراز برمي آيد و به جستجوي کيکاوس، شاه ايران که اسير سالار مازندران است، مي رود.

افزون بر جنگ های دراز رستم با افراسیاب ، وی درگیر دو جنگ مهم دیگر نیز می شود: جنگ با اسفندیار و سهراب. داستان این دو جنگ آمیخته با عواطف بسیار شدید پهلوانان رو در رو از شاهکارهای اساطیر ایران و شاهنامه ی فردوسی توسی است.

رستم پس ازجنگ با اسفنديار به حيله برادر خويش، شَغاد، در چاهي بسیار ژرف فرو مي افتد و همان جا همراه رَخش جان مي دهد. امّا در فاصله سقوط تا ته چاه تيري در کمان مي نهد و کين از برادر نا اهل مي ستاند.

شخصيت والاي رستم در شاهنامه ازحدّ پهلوان حماسي بسي بالاتر است. در آثارعرفاني از او به عنوان انسان کامل و عارف واصل و شناسای حقيقي راه حق ياد کرده اند. درشعرو ادب فارسي نيز رستم نمونه ی مردانگي، بلند نظري، نيرومندي و درست انديشي است؛ کسي که در مصائب و ستم هاي روزگار از او ياد مي کنند و براي رهايي از بند ظالمان و نجات از سلطه بيگانگان از او ياري مي جويند.



افراسياب

افراسياب در اوستا و شاهنامه پادشاه توران و بزرگ ترين دشمن ايرانيان است. تورانيان قبيله اي بيابان گرد از آرياييان بودند که در تمدّن به پاي ايرانيان نمي رسيدند و از نواحي شمال شرق و غرب درياچه خَزَر پيوسته به ايران سرازير مي شدند. جنگ هاي ايران و توران در دوره پادشاهان پيشدادي و کياني همه در باره اين هجوم ها است.

افراسياب دوبرادر داشت. يکي اَغريرث که سپهدار لشکر توران بود و به ايرانيان مهر مي ورزيد. وي چند تن از سرداران ايراني را که اسير تورانيان شده بودند آزاد کرد به اين اميد که جنگ پايان پذيرد و دوستي بين ايران و توران به وجود آيد. امّا افراسياب که پُرکين و خشم بود به همين جرم اغريرث را کشت. برادر ديگر افراسياب، گَرسيوَز با ايرانيان دشمن بود و کشته شدن سياوَش شاهزاده ايراني و داماد افراسياب به اصرار و تحريک او صورت گرفت.

جنگ هاي ايران و توران با کشته شدن سياوش و کين خواهي رستم از افراسياب به اوج رسيد. سرانجام افراسياب، که بر اثرحمله هاي مداوم کي خسرو نواده خود و پسر سياوش که دارنده فَرَّه کياني بود، به ستوه آمده و فراري شده بود، روزي در کوه هاي قفقاز به دام افتاد. عابدي زاري او را شنيد و با کمک سرداران ايراني که درآن نزديکي بودند او را دستگير ساخت. محل اين واقعه نزديک آتشکده آذرگُشَسب در شيز آذربايحان بود که امروز, ویرانه هايش به نام تخت سليمان مشهور است.

افراسياب پس از آن که دستگير شد از فرصتي استفاده کرد و خود را به درياچه اروميه انداخت تا فَرَّه ايزدي را که درآن درياچه نگهداري مي شد بربايد. امّا توفيق نيافت، همچنان که پيش از آن نيز بارها به درگاه ايزد بانو آناهيتا قرباني و نثار آورده امّا هرگز کامياب نشده بود. زيرا به اعتقاد ايرانيان فَرَّه ايزدي موهبتي است که تنها به شاهان و پيامبران و پهلوانان ايراني مي پيوندد و بيگانگان هرگز از آن بهره ور نخواهند شد. ايرانيان براي بيرون کشيدن افراسياب از درياچه، برادر او گَرسيوَز را به خفّت تمام آوردند و تازيانه زدند. افراسياب به همدردي با برادر از درياچه برآمد و هر دو آنها به انتقام خون به ناحق ريخته سياوش کشته شدند.

درآثار زَرتُشتي ازدستگيري افراسياب نه درغار که در قصر زيرزميني خود وي سخن رفته است. برسقف اين قصر ماه و خورشيد و ستارگان نورافشاني مي کرد و صد ستون که هريک به بلندي هزار قد آدمي بود سقف را نگه مي داشت. جايگاه اين قصر را نزديک بخارا نوشته اند، شهري که قرن ها و هزاره ها پس از آن روزگار هرسال مراسمي درسوگ سياوش برگزار مي کرد. در آثار مذهبي زَرتُشتي از افراسياب با صفتي ياد مي شود که به معني مجرم و سزاوار مرگ است.



کيکاوس

کيکاوس از پادشاهان اساطيري ايران و از سلسله ی کيان است. در اوستا از او به عنوان پادشاهي مقتدر و فرّهمند ياد شده که بر فراز البرز صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند قرباني کرد و از ايزدبانو ناهيد خواست که او را توانا ترين و پيروزمند ترين شهريار روي زمين کند. ناهيد فرشته نگهبان آب که خود فَرَهمند و فَرَهبخش است آرزوي او را برآورد و کيکاوس بر هفت کشور و ديوان و آدميان پادشاهي يافت. سپس برفراز البرزکوه هفت کاخ بلند برآورد. يکي از زر، دو از سيم، دو از پولاد و دو از آبگينه. هرکس از ضعف پيري به رنج بود چون بدان کاخ ها مي رفت جوان پانزده ساله مي شد.

بنا برشاهنامه کيکاوس در پادشاهي150 ساله خويش بارها حادثه آفريد. نخست رامشگري ازمردم مازندران افسانه ای با توصيف زيبايي هاي سرزمين خويش او را برانگيخت که به آن ديار لشکرکشد. پند پيران و هشداربزرگان او را از راه باز نداشت. چون سپاه کيکاوس به مازندران رسيد و به کشتن و سوختن و غارت پرداخت، شاه مازندران ديو سپيد را به ياري خواند. ديو سپيد شبانه سپاه کيکاوس را درهم شکست و شاه و سران لشکر را کور کرد و به بند کشيد. کاوس، شرمگين و اندوه زده، فرستاده اي به زابلستان روانه کرد و از زال زَر خواست کسي را به نجات او بفرستد. زال فرزند جوان و پهلوان خود رستم را براي نخستين بار به نبرد روانه ی مازندران نمود و به او آموخت که چگونه از راه ميان برخود را زودتر به مازندران برساند. رستم در اين راه هفت خان را با پيروزي در نورديد و با کشتن ديو سپيد کاوس و سران سپاه او را از بند ديوان مازندران رهانيد.

سپس کيکاوس به جنگ شاه هاماوَران (حيره) رفت و پس از شکست دادن او دخترش سودابه را به زني خواست. امّا اين بار نيز فريب خورد و اسير شاه هاماوَران شد. باز رستم به ياري او شتافت و او را از بند دشمن برهانيد. ديگر بار، ابليس به فريب دادن کيکاوس پادشاه خودکامه پرداخت. ديوي را واداشت تا با چرب زباني و خوش آمدگويي کيکاوس را به تسخير آسمان تشويق کند. کيکاوس باز فريفته شد. چهار بچه عقاب را که از آشيانه مادر ربوده بود به مرغ و کباب برّه پروراند و چون بزرگ و نيرومند شدند آنها را به چهارپايه تختي بست که در چهارگوشه آن بر سرنيزه هاي بلند ران هاي کباب شده آويخته بود. عقاب ها به سوداي رسيدن به گوشت به سوي آسمان بال گشودند. امّا پس از چندي خسته و گرسنه از پرواز بازماندند و نگونسار به شهر آمل درهمان مازندران افسانه ای فرو افتادند. پهلوانان ايراني، رستم، گيو و گودرز ناچار دوباره به سرزمين دشمن لشکر کشيدند و کيکاوس را که پوزش خواه و زرد روي بود به پايتخت باز گرداندند.

درپایان زندگی، کیکاوس تاج و تخت پادشاهی را به کی خسرو نواده خود و پسر سیاوش می سپارد. کيکاوس، اگرچه پادشاهي فَرَّه مند است امّا در افسانه هاي ايراني از او به عنوان مظهر خودکامگي و سبک سري ياد ميشود. ماجراهاي زندگي کيکاوس در آثار عرفاني نيز تعبيرهاي رمزي به خودگرفته است. دراين تمثيل ها کيکاوس مظهر نفس انساني است که با همه عظمت قدر و والايي مقام، بارها و بارها فريب دنياي مادّي و لذّات جسماني را مي خورد و هرچند پيوسته گناه خود را درمي يابد و با درد و اندوه از آن شرمنده مي شود امّا باز نفس امّاره در سيمايي تازه او را مي فريبد و به گناهي ديگر مي کشاند.



سياوَش

سياوَش از شاهزدگان و دلاوران افسانه اي ايران است. بنا بر شاهنامه، کيکاوس پادشاه سبکسر و بدخوي سلسله کياني پسري دانا، خوش سيما و دلير به نام سياوَش داشت که از کودکي پرورش او را رستم به عهده گرفته بود. هنگامي که سياوَش جواني کار آمد شد و به دربار پدر بازگشت، همسر کيکاوس، سودابه دختر شاه هاماوران، به او دل باخت. امّا سياوَش نيک نهاد به آرزوي او تن در نداد. سودابه خشمگين شد و نزد کيکاوس به سياوَش تهمت بدکاري زد. به آيين آن روزگاران، کسي که خود را بي گناه مي دانست بايد از آتش به سلامت بگذرد. سياوش درحضور پدر و بزرگان دربار از گذر باريکي ميان دو تل عظيم آتش سواره بگذشت و پاکدامني خود را ثابت کرد.

پس از چندي، به قصد در امان ماندن از تحريکات سودابه داوطلب جنگ با پادشاه توران شد. در رو در روی دوسپاه، افراسياب که از جلادت سياوَش به هراس افتاده بود تقاضاي آشتي کرد. سياوَش درخواست او را پذيرفت. امّا وقتی به دربار پدر رسید،کيکاوس پسر را سرزنش کرد و سياوَش ناچار رنجيده نزد افراسياب بازگشت. تورانيان مقدم او را گرامي داشتند و افراسياب دختر خود، فرنگيس، را به همسري او درآورد. سياوش با اجازه افراسياب در خُتَن قلعه اي به نام گَنگ دژ ساخت و با صد تن از همراهان ايراني خود به خوشي روزگار مي گذراند. امّا، گَرسيوَز، برادر افراسياب که بر دلاوری و محبوبیت او حسد می برد، افراسياب را بدگمان کرد. عاقبت افراسياب به کشتن سياوش جوان، که خوش سيما و خردمند و پاک نهاد بود فرمان داد.

سياوَش درافسانه هاي ايراني مظهر مظلوميت و بيگناهي است. ازخون به ناحق ريخته او هر بهار گياه پرسياوشان برلب جوي ها و آبگيرها مي رويد. وی در افسانه هاي بسيار کهن آريايي مظهر گياه و سرسبزي است و مرگ جانگذار او فرا رسيدن فصل سرما و برخاک افتادن گياه را خبر مي دهد. مراسم خاص عزاداري سياوشان يا سووَشون که تا زمان هاي نه چندان دور از روزگار ما درنواحی مختلف پهنه ی ایران ازجمله درفرارود(ماوراءالنهر) و فارس رايج بوده، دليلي بر اين باور شمرده مي شود. دراين مراسم شبانگاه بر مرگ سياوش نوحه و زاري مي کردند و زنان دسته هاي موي خود را به نشان فرو ريختن برگ ها مي بريدند و آن را بر درختان نظرکرده مي آويختند. سوگواري شام غريبان در شب دهم محرّم را نيز با اين مراسم بي ارتباط نمي دانند.

کی خسرو

چنان که درشاهنامه آمده است خبرکشته شدن سياوَش در ايران هنگامه اي برپا کرد. رستم، که او را به فرزندي پرورده بود، سودابه را به کين او کشت، به توران تاخت و همه جا را ويران کرد. امّا چون هوس بازي هاي کيکاوس پايان نداشت، فَرّ کياني از او جدا شد و افراسياب قدرت يافت که دوباره به ايران بتازد و بيداد و ويراني کند. پس از مرگ سياوش، فرنگيس همسر او که باردار بود، پسري زائید. به دستور افراسياب بچه را به شبانان سپردند تا از نژاد خود با خبر نشود. اين پسر کي خسرو نام گرفت. گيو، پسر گودرز، و از پهلوانان ايراني، براي آوردن کي خسرو نهاني به توران رفت و پس از هفت سال جستجو کي خسرو و فرنگيس را يافت. فرنگیس به خواهش گیو از خزانه زره ی سياوَش فره مند راکه آب و آتش بر آن کارگر نبود، از خزانه به در آورد و بر تن کي خسرو کرد تا از گزند در امان ماند. آن گاه او را بر اسب سياه سياوّش، که اين همه سال به هيچ کس سواري نداده بود، نشاندند وهمگی سپاه با جنگ و گريز به سوی ایران راه افتادند.

سال ها بعد، کي خسرو به دستور کي کاوس به کين پدر برخاست ودرجنگ های طولانی که توصیف آن ها بخش بزرگی از شاهنامه را دربرگرفته، افراسياب و برادرش، گَرسيوَز، که محرّک قتل سياوش بود کشته شدند. کيخسرو پس از کيکاوس پادشاه ايران شد و به اوضاع نابساماني که در دوران حکومت خودکامه ی وی پدید آمده بود پايان داد. کی خسرو در اساطیر ایران و باور های زرتشتی شاه فره مندی است که دلاوری و ژرف اندیشی اخلاقی را باهم دارد. بنا بر افسانه وی پس از سرو سامان دادن به اوضاع، پادشاهي را به يکي از افراد خاندان خود، لُهراسب، واگداشت و خود با چند تن از دلاوران ايراني به کوه بلند رفت، شبانگاه درکنار چشمه ای به همراهان خود خبر داد که با دمیدن سپیده دیگر او را نخواهند یافت. چندتن از دلاوران ايران با او همراه شدند. اما کي خسرو بديشان هشدار داد که آمدن به دنبال وي خطرناک است و آنان او را دیگر نخواهند ديد. پهلوانان ناچار بازگشتند ، جز يکي دو تن ازجمله گیو که شب را درنزدیکی او به خواب رفتند. بامدادان هرچه پی کی خسرو گشتند او را نیافتند و خود در توفان برف و بوران کوه از پای درآمدند.

کي خسرو، که او را صورت افسانه اي کوروش بزرگ مي شمارند، در ادب عرفانی فارسي مظهر انسان کامل و پير به حقيقت پيوسته اي است که جهان معنا و حقايق روحاني را برحکومت ظاهري و قدرت دنيايي ترجيح داده و از همين رو در شمار هفت تن جاويداناني است که بنا بر سنّت زَرتُشتيان روز رستاخيز به ياري سوشيانت، موعود آخر زمان، برمي خيزد و اهريمن و پليدي او را از پهنه زمين پاک مي کند.

چنين مشهور است که غار شاه زنده، در سي و پنج کيلومتري جنوب غرب اراک، محلي بوده که کيخسرو در آن جا عزلت گزيده است. اين غار اعجاب انگيز دخمه اي بزرگ است که بر فراز قلّه اي به ارتفاع 2890 متر ازسطح دريا واقع شده و زَرتُشتيان هرساله از سراسر جهان براي زيارت به آن جا مي روند. در پاي کوه چشمه اي پرآب از زمين مي جوشد که زائران از آب آن مي نوشند و به عنوان داروي شفابخش به همراه خود مي برند.



سهراب

سهراب، پهلوان ديگر حماسه ملّي، پسر رستم است. مادرش، تهمينه، دختر شاه سَمَنگان، خود نيمه شبي بر بستر رستم مي رود. امّا رستم که عشق را نيز پاک و پهلواني مي خواهد نخست با او پيوند زناشويي مي بندد. هنگامي که سهراب، فرزند آنان پهلواني قوي پيکر مي شود به آرزوي شناختن پدر به سوي ايران مي رود امّا از بيم افراسياب نيت خود را آشکار نمي کند. پهلواني سهراب، که همه دليران ايراني را در نبرد از پاي درمي آورد، پادشاه ايران و رستم را هراسان مي کند. رستم به تنهايي به جنگ سهراب مي رود. از آن سو، سهراب هرچه بيشتر نشان پدر را از ايرانيان، و خاصه از رستم، مي جويد کمتر او را مي يابد. يک بار سهراب جوان پهلوان پير را بر زمين مي کوبد و آماده کشتن او مي شود. امّا رستم به او مي گويد که اگر بار ديگر برمن چيره شدي مرا بکش. ديگر روز، رستم بر سهراب چيره مي شود و پهلوي او را به زخم خنجر مي درد. سهراب راز خود را باز مي گويد و رستم درنهايت پريشاني درمي يابد که پسر جوان خود را کشته است. از کاوس شاه براي درمان پسر نوشدارو مي خواهد، امّا کاوس بدنهاد، که در خزانه نوشدارو دارد، براي به درد آوردن دل رستم و از ترس آن که وي به هم پشتي پسر باز هم قوي تر شود، نوشدارو را آن قدر دیر می فرستد که کار از کار می گذرد. اصطلاح "نوشدارو پس ازمرگ سهراب" اشاره به اين رويداد غم انگيز حماسي است.



اسفنديار

اسفنديار پسر جوان و دلير گُشتاسب حامي دين زَرتُشت بود. بنا بر سنّت زَرتُشتي، پيامبر بزرگ ايراني در برابر حمايت اين خانواده به گُشتاسب جامي داد که اسرار دو جهان را بر او آشکار کند. به پَشوتَن پسر بزرگ وي شيرنوشاند و او را زنده جاويد کرد و به اسفنديار پسر نوخاسته ی گُشتاسب دانه اي چند از انار قدسي خوراند که رويين تن شد.

اسفنديار به هدف گسترش دين زَرتُشت به جنگي طولاني با ارجاسب توراني پرداخت و با گذر از هفت خان و پشت سر نهادن رنج هاي بسيار توانست رويين دِز را که بر قلّه اي بلند استوار بود بگشايد. او دو خواهر خود را که اسير ارجاسب بودند رها ساخت و ارجاسب را کشت. آن گاه نزد پدر رفت و بنا برقولي که گُشتاسب داده بود پادشاهي را براي خود خواست.

گشتاسب، که تا آن زمان بارها بدعهدي کرده بود، باز ازاسفنديار خواست که به سيستان رود و رستم دستان را دست بسته و اسير نزد او آورد. اسفنديار ناچار به سوي زابلستان روانه شد. رستم بردين نياکان بود و از پذيرفتن کيش زَرتُشت سرباز مي زد. گشتاسب از رستم و نيروي بيکران او مي هراسيد. با خود انديشيد که بايد دشمن را به دست دشمن ازميان برد. جاماسب فرزانه حکيم در باره گُشتاسب پيش بيني کرده بود که زندگاني اسفنديار رويين تن به دست رستم به پايان خواهد آمد.

رستم که اسفنديار رويين تن، شاهزاده جوان و محبوب ايراني، او را به مردانگي و فرهنگ مي ستود، پيشنهاد کرد که با سرافرازي و آزادي همراه اسفنديار به دربارگُشتاسب رود. امّا اصرار اسفنديار بربستن دست رستم که شرط پدر بود ناچار کاررا به جنگ و ستيز کشاند. اسفنديار رويين تن بود و ضربه هاي رستم بر او کاري نمي افتاد. عاقبت زال پدر رستم از سيمرغ چاره خواست. سيمرغ اسراردان و آگاه رازِ چشمان آسيب پذير اسفنديار را به زال گفت. امّا ياد آور شد که اگر رستم اسفنديار را بکشد خاندان خود را نيز بر باد داده است.

روز ديگر رستم که با ماليدن پرسيمرغ برتن مجروح خود از زخم هاي پيشين بهبود يافته بود با پيکاني که بر چوب گز نهاده و درآب رَز خوابانده بود چشمان اسفنديار را نشانه گرفت. اسفنديار برخاک غلتيد و رستم اندوه زده بر بالين او نشست. دو پهلوان دلاور از اين ستم که گُشتاسب برآنها روا داشته بود همدلانه گريستند. اسفنديار درآخرين دم پسر خود بهمن را به رستم سپرد تا او را به مردانگي بپرورد.



سليمان

سليمان ازپادشاهان بزرگ بني اسراييل است که چهل سال پادشاهي کرد. در قرآن کريم علاوه بر پادشاهي، خلعت پيامبري نيز به سليمان اعطا شده است. دوران پادشاهي او به دوران رفاه و امنيت شهره شد و در آن ساختمان اماکن مذهبي در شهر اورشليم، که درزمان داود آغاز شده بود، پايان گرفت. از همين رو، آوازه او در دانايي و عدالت و وسعت و آباداني مملکت، به همه جا رسيد و از او سيمايي افسانه اي ساخت. درمعارف اسلامي و فرهنگ عوامانه ايراني نيز سليمان شخصيت افسانه اي ويژه اي دارد که از روزگار پيش از اسلام در بسياري موارد با سيماي جمشيد درآميخته بوده است.

درادب فارسي، سليمان پادشاه پُرشوکتي است که با چيرگي بر باد آن را وا مي دارد تا کشتي ها را براي او به حرکت آورد. غلبه سليمان بر ديوان به او امکان مي دهد که از تنومندي و قدرت آنان درساختمان اماکن مقدّس استفاده کند. جنّيان نيز مطيع سليمان بودند و از قعر دريا براي او مرواريدهاي گران بها بر مي آوردند. سليمان به موهبت الهي با جنيّان و پرندگان و حيوانات سخن مي گفت و در آينه خود آشکار و نهان جهان را به روشني مي ديد. وي سفرهاي گسترده داشت که روزي سه بار همه موجودات را بر سرآن مهمان مي کرد و انگشتري که با داشتن آن بر هستي حکمروا بود.

در قصّه ها از گم شدن اين انگشتري سخن بسيار است. سليمان چهل روز با نداشتن انگشتري از سلطنت به دور افتاد و ديوي که انگشتري را ربوده بود برتخت او تکيه زد. سليمان دراين مدت براي گذران زندگي ناچار ماهيگيري مي کرد. ناگاه روزي به خواست خدا انگشتري را که از دست ديو در دريا افتاده بود درشکم ماهي يافت و دوباره پادشاه شد.

هديه مورچه که ران ملخي را کشان کشان براي سليمان به هديه آورده بود، و برآمدن ماهيي از دريا و يکجا خوردن همه خوراکي هاي سفره او، نيز از داستان هايي است که در فرهنگ عامه به آن ها اشاره شده. گفته اند سليمان از ماهي پرسيد: «با اين همه خوردن آيا سيرشدي؟» ماهي گفت: «من از خوان نعمت خداوند روزي سه لقمه مي خورم، آنچه از سفره تو خوردم نيم لقمه بيش نبود.» مَثَل «دو قورت و نيمش باقي است،» از اين جا به زبان فارسي راه يافته است.

در اعتقاد عوامانه، علاوه براين داستان ها، حضرت سليمان بر قاليچه اي مي نشيند که باد آن را در آسمان به يک چشم برهم زدن از شرق به غرب مي برد. شب کلاهي دارد که هروقت آن را بر سر مي گذارد از ديد ديگران پنهان مي شود، تختي از زرناب دارد که کرکسان آن را در هوا به پرواز مي آورند و انگشتري که با داشتن آن همه نيروهاي جهان در اختيار اوست. نيروي انگشتري سليمان معرّف مفهوم فرَّه در معتقدات ايرانيان باستان است که درداستان جمشيد بر اثرغرور و خودستايي از او گسست و سبب شد که ضحّاک بر او چيره شود. جمشيد نيز نگيني معجزآسا داشت که به نيروي آن زمين را گسترش داد.گفته اند که انگشتري سليمان همان نگين جمشيد است که موجب وسعت سرزمين هاي او مي شد. تخت سليمان نيز اگر چه ممکن است همان گردونه جمشيد باشد که در نوروز با آن به پرواز آمد، امّا وجود کرکس ها بر روي آن افسانه کيکاوس و آرزوي او براي پرواز را که در شاهنامه آمده است به ياد مي آورد.

جام جهان نماي جمشيد نيز با آيينه منسوب به سليمان نزديک مي نمايد. در هرحال، آسايش و صلح و آشتي که در دوران هر دو اين پادشاهان بزرگ برقرار بوده چهره افسانه اي آنها را به يکديگرمانند کرده و افسانه پادشاهي جمشيد در نوروز به شرح زندگي سليمان به تلمود نيز راه يافته است.



ذوالقرنين

ذوالقرنين به معني کسي که داراي دو شاخ است از راه قرآن کريم به زبان و ادب فارسي راه يافته است. بنابر قصّه اي در سوره کهف، ذوالقرنين براي استفاده از نيرويي که خداوند به او داده در مسير آفتاب آن قدر پيش مي رود تا غروب خورشيد را در چشمه اي گل آلود مي بيند و بر مردمي که درآن سرزمين زندگي مي کنند نيکي و بزرگواري روا مي دارد. سپس به سوي مشرق لشکر مي کشد و به جايي مي رسد که خورشيد بر مردمي مي تابد که پوششي برتن ندارند. ذوالقرنين با لشکريان به راه ادامه مي دهد تا در گذر تنگ کوه به قبيله اي مي رسد که زبان ايشان را درست درنمي يابد. آن قوم از يأجوج و مأجوج مي نالند و از وي مي خواهند که براي ايشان سدّي برپا کند. به دستور ذوالقرنين مردم قطعات آهن را روي هم مي انبازند و با ريختن آتش و مس گداخته آن را استوار مي کنند، چنان که ديگر يأجوج و مأجوج نمي توانند از آن ديوار بالا روند يا درآن شکافي پديد آورند.

شواهد تاريخي برخي از رويدادهاي اين قصّه را بر زندگي کورش بزرگ و بعضي ديگر را برفتوحات و کارهاي داريوش بزرگ منطبق مي کند. کورش و داريوش هر دو تا سواحل درياي سياه لشکرکشي کردند و در مشرق نيز تا سرزمين اقوام بيابان گرد پيش رفتند. کورش نخستين پادشاهي است که دوقوم ماد و پارس را متحّد کرد. قوچ دوشاخ که احتمالاً رمز ذوالقرنين بوده در تورات اشاره به اين فتوحات کورش دارد. امّا بناي سدّ در زمان داريوش انجام گرفت. وي اقوام سَکا را از ايران بيرون راند و در کوه هاي قفقاز سدّ داريال را بنا کرد که تا قرن ها پس از او برجاي بود. گروهي ديگر از محققّان نيز ذوالقرنين را اسکندر مقدوني مي دانند و می گويند لقب ذوالقرنين را به مناسبت کلاه دوشاخي که يونانيان بر سر مي گذاشتند بدو داده اند.



اسکندر

ايرانيان از اسکندرمقدوني به واسطه حمله به ايران و برانداختن شاهنشاهی هَخامَنِشي نفرت داشتند و از او به عنوان اسکندر ملعون ياد مي کردند. امّا بعد از اسلام هنگامي که مسلمانان با فلسفه ارسطو آشنا شدند کوشيدند خلفا و بزرگان روزگار را به اهميت دانش و انديشه متوجّه سازند. درنتيجه مقام اسکندر را بالا بردند و افسانه هاي بسيار درباره ايمان و اعتقاد او به يکتاپرستي وارد معارف اسلامي کردند. نخستين بار ابوعلي سينا اسکندر را همان ذوالقرنين خواند که در قرآن کريم از او ياد شده است.

بدين ترتيب از قرن پنجم هجري/ يازدهم ميلادي به بعد صورتي افسانه اي از اسکندر به ادب فارسي راه يافت که به تدريج سيماي او را از متجاوز ملعون به پادشاهي صاحب جاه، ديندار، دوستدار فلسفه و پشتيبان دانشمندان و انديشه وران تبديل کرد. اين توصيف حتّي به شاهنامه فردوسي نيز راه جست. در شاهنامه اسکندر ازمادري ايراني است و همچون جمشيد جامي دارد که هرگاه درآن مي ريخته شود و آب سرد برآن افزوده گردد پيوسته لبريز از شراب خواهد ماند و هرچه از آن بنوشند تهي نمي شود. در شاهنامه فردوسي بناي سد يأجوج و مأجوج و سفر اسکندر به ظُلَمات نيز آمده است و طُرفه آن که به اسکندر سفر به مکّه و زيارت خانه خدا نيز نسبت داده مي شود.

افسانه هاي اسکندردرطول تاريخ در نقّالي ها خواهان بسيار داشته. دليل آن وجود لااقل سه اسکندرنامه است که يکي احتمالاً در قرن ششم هجري/ دوازدهم ميلادي و ديگري در زمان صفويه يعني قرن دهم هجري/ شانزدهم ميلادي به نثر نوشته شده.

اما معروف ترين اسکندرنامه ها از نظامي گنجوي است که در دو بخش شرفنامه و اقبال نامه سروده شده. در بخش نخستين، از جنگ ها و فتوحات اسکندر سخن درميان است و در ديگري سيماي حکيمانه و عارفانه اي براي اسکندر ترسيم گرديده. نگاهي به سير تاريخي انديشه نظامي گنجوي درمنظومه هاي او نشان مي دهد که وي درجستجوي شاه آرماني و فرمانرواي ايده آل زمان خود ابتدا به خسرو پرويز و سپس بهرام گور روي آورده، امّا عاقبت اسکندر را با اين سيماي افسانه اي به عنوان سرداري فاتح و موفّق، که در او شکوه سلطنت با دين داري و حکمت درآميخته، برگزيده است.

خِضر

خِضر، به معني سبز، شخصيتي افسانه اي است که او را با ایلیا، اِلياس و ادريس، از پيغمبران بني اسراييل يکي دانسته اند. در تفسيرهاي اسلامي از خضر به ابوالعبّاس نيز تعبير رفته است. بنا بر معتقدات عاميانه، خِضر پيرمردي سپيدپوش با شال و عمامه سبز است که در راه ها بر گم شدگان ظاهر مي شود و آنان را به آب و آباداني راه مي نمايد. او راهنماي مسافران در خشکي است، چنان که الياس مسافران دريا را مي پايد و در طوفان و گم گشتگي آنها را نجات مي دهد. خِضر سرسبزي و خرّمي نيز مي آورد و بر هر زمين خشک که قدم گذارد سبزي مي رويد و هرکس از او مرادي بجويد کام روا مي شود. خضر ناپيداست و تنها وقتي که مردمان پاک و پارسا را درمانده ببيند به شکل رهگذر و انساني عادي بر آنها ظاهر مي شود و پس از رفع مشکل آنان و برآوردن نيازشان دوباره غايب مي گردد.

زيباترين افسانه اي که درباره خضر برسرزبان هاست، رفتن او به ظُلِمات و رسيدن به چشمه آب حيات است. در اين سفر طولاني و پُرخطر، خضر راهنماي اسکندر و سپاهيان او است. امّا در ظُلَمات، که تاريکي و سياهي محض است، اسکندر و سپاهيان از روش باز مي مانند و خِضر به روشنايي مي رسد، از آب زندگاني مي نوشد و درچشمه آن سرو تن مي شويد و از آن پس زنده جاويد مي شود. شخصيت خِضر از اعتقادات آرياييان سرچشمه گرفته است. هندوان و يونانيان باستان نيز به موجودي همانند خِضر اعتقاد داشته اند. در ايران باستان، فرشته ی امرداد مظهر سرسبزي و جاودانگي و نمودار مينوي گياه است. بعضي مفسّران اسلامي جزء آخر نام الياس را که به معني مورد يا گياه هميشه سبز، است، با نام خِضر و افسانه هاي او مربوط شمرده اند. زَرتُشتيان ايران هفته آخر خرداد ماه را در کوهستانی نزدیک یزد به نام پیر چک چک و یا پیر سبز به زيارت مي روند و خرّمي و سر سبزي فرشتگان خرداد و امرداد را گرامي مي دارند.

پیر چک چک و یا پیر سبز در نزدیکی یزد

در ادب عرفاني فارسي، خِضرِ راهنما و پير طريقت است که سالک جز به رهبري او نمي تواند از ظُلَمات دل بستگي هاي مادي به نور آگاهي و حقيقت راه يابد. خِضر مظهر عشق و کمال روحاني نيز هست. در تفسير يکي از مشهورترين قصّه هاي قرآن، او را در مقابل موسي که مظهر خرد و عقل انساني است قرار داده اند. دراين قصّه، پير به موسي نشان مي دهد که آن چه به عقل ناخوشايند آيد چه بسا به خواست خدا موجب نيکي و سلامت گردد، چه، عقل تنها وسيله دريافت تمام حقيقت نيست. صوفيان به قصّه موسي وخِضر اشاره فراوان کرده و بر آن شرح و تفصيل فراوان نوشته اند.



شهرزاد    

شهرزاد، قهرمان داستان هزارو یک شب مشهورترین زن افسانه ای ایرانی است. غربی ها نخستین بار نزدیک به دو قرن پیش با نام او از طریق ترجمهء کتاب "الف لیلة و لیله"که خود  برگردان عربی هزارو یک شب بود؛ آشنا شدند. دلپذیری قصه ها وتهیه و پخش موسیقی ها و فیلم هائی براساس آن با نام "شب های عربی" ، اگرچه شهرت آن را روز افزون کرد، اما چنان وانمود که شهرزاد دختری عرب بوده است. این پندار نادرست هنوز بین بیشتر کسانی که دربارهء کتاب هزارو یک شب و شهرزاد می گویند و می نویسند، به اشتباه رایج است.

دربارهء چگونگی پیدایش کتاب، آگاهی درستی در دست نیست. بعضی پژهشگران آن را از جمله قصه هائی می شمارند که با عنوان مکرزنان نقل می شده و احتمال می دهند که این نوع ادبی ازبعضی داستان های هندی اثر پذیرفته باشد با این همه، در اصالت ایرانی داستان شهرزاد و بسیاری از قصه هائی که درکتاب آمده تردید ندارند. بخصوص که دردورهء اسلامی نیز از سوی نویسندگان ایرانی بر گرتهء همین نوع داستان پردازی کتاب های متعددی به فارسی و عربی نوشته شده است.

 اگرجه این کتاب بعد از اسلام نخستین بار در درزمان فتح علی شاه قاجار به وسیله ء عبداللطیف طسوجی به فارسی درآمد و سروش اصفهانی از شاعران بنام آن روزگار اشعاری بدان افزود، اما پیش از آن درنقالی ها واجتماعات زنانه و از سوی مادربزرگ های قصه گوهمواره برسرزبان مردم بوده است.

ساختارهزارو یک شب، همچون بسیاری دیگر از داستان های ایرانی، بر یک داستان جامع استوار است که تعداد زیادی داستان های کوتاه تررا در دل خود جای داده. داستان جامع هزارو یک شب، دربارهء شاهزاده ای است که به دلیل پیمان شکنی همسر محبوب خود دچاز خشم شده، هرشب رابا دوشیزه ای به سرمی برد و سحرگاهان دستور قتل او را می دهد. تا آن که شهرزاد،دختر وزیر، برای نجات خود از مرگ و درهم شکستن این زنجیرهء ستم بر زنان چاره ای می اندیشد. شب هنگام شاهزاده را با نقل داستان چنان مشغول می دارد که سپیده می دمد و خروس می خواند، اما هنوز حکایت همچنان باقی است. و شاهزاده برای آن که دنبالهء داستان را بشنود از کشتن دختر می گذرد. شهرزاد هرشب داستانی تازه رابه نیمه می رساند که خود از دل داستان پیشین برآمده بوده.

شهرزاد در فرهنگ ایرانی نماد زن هشیار و هنرمندی است که تسلیم ستم نمی شود و با فرزانگی وچاره اندیشی ظریف زنانه نه تنها خود که زنان دیگر را نیز از رنج ومرگ رهائی می بخشد. 

پوريای ولی

پهلوان محمود خوارزمي معروف به پورياي ولي مشهورترين کشتي گير تاريخ ورزش ايران است. وي در نيمه دوم قرن هفتم و اوايل قرن هشتم هجري/ چهاردهم ميلادي درخوارزم مي زيسته امّا در سنّت زورخانه سيماي اين پير پهلوان جوانمرد چنان با بزرگواري و عرفان درآميخته که به او رنگ افسانه داده است. طوماري به درازاي سه متر ونيم در دست است که بر روي آن افسانه هاي مربوط به پورياي ولي نوشته شده. از خلال اين افسانه ها مي توان مراسم و آداب و قواعد وفنون کُشتي و دستورهاي اخلاقي کشتي گيران را در جزييات باز شناخت. گويي همه تاريخ و سنّت هاي پهلواني، که هزاران سال درايران سابقه داشته، يکجا درسيماي افسانه اي پورياي ولي متبلور گرديده است. مردم و ورزش پيشگان در زورخانه ها اورا"پوريا" مي نامند، امّا استاد جلال الدين همايي معتقد بود که نام وي پورباي است، به معني پسر باي و بيک يا بزرگ و سرکرده.

نوشته اند که پهلوان محمود در جواني چنان نيرومند بود که پشت همه زورآوران ايران و توران را به خاک مي رساند. وي درپيري نيز چنان قدرت روحاني يافت که برهمه صوفيان و زاهدان روزگار پيشي گرفت. در باره اين که چگونه به اين مقام رسيد، آورده اند که به دعوت پادشاه بنگال به هند سفر کرد تا با پهلوان نام آور آن ديار دست و پنجه نرم کند. پهلوان بنگالي خود را در برابر پهلوان محمود ناتوان ديد. کوشيد تا با نذر و نياز و دعا و زاري به درگاه خداوند پيروزي را به دست آورد. مادرش ظرفي حلواي نذري به مسجد برد و نشناخته از پوريا که در آن جا بود خواست لقمه اي بردارد و براي موفقيت پسرش دعا کند. زيرا اگر پهلوان خوارزم پسر او را بر زمين زند از چشم شاه خواهد افتاد و او و کسانش دچار فقر و تنگدستي خواهند شد. پوريا از جوانمردي به دور ديد که باعث اندوه و بي ساماني زن شود. فرداي آن روز، دربرابر ديدگان حيرتزده شاه و مردم، پهلوان محمود برزمين خورد و جايزه کلان به پهلوان بنگالي رسيد.

چند روز بعد شاه به شکار رفت. در پرتگاهي اسب شاه روي دوپا بلند شد و نزديک بود که به درون درّه فرو غلتد. پهلوان محمود که همراه بود از اسب به زيرجست و با دو دست اسب و سوار را نگهداشت. شاه و اطرافيان که چنان نيرو و چالاکي را از او ديدند دانستند که شکست او از پهلوان هندي به عمد و از روي مصلحتي بوده است. اين افسانه در باره قدرت و جوانمردي پوريا به صورت هاي گوناگون نقل شده، امّا همه آنها نشان مي دهد که در سنت زورخانه، قدرت و جنگاوري را با گذشت و فداکاري همراه مي خواسته اند.

به پورياي ولي قدرت روحاني و مقامات عرفاني نيز نسبت مي دهند. مي گويند وي با تحمّل شکست خود خواسته از خودخواهي و فريفتگي به نام و جاه رها شود و با چشيدن درد و خفّت شکست به اسرار حقيقت آگاه گردد. گفته اند واژه ولي در نام او، اگر اشاره به نام پدرش ولي الدين نباشد، لقبي است که به واسطه پيشوايي وي در تصوّف و عرفان به او داده اند.

دوران زندگي پورياي ولي مقارن دوران پس ازحمله مغول است. گويي فرزندان نسلي که پس از فرونشستن توفان کشتار و ويراني خان و مان برانداز چنگيز و سپاه مغول به دنيا آمدند پيرامون خود نکبت و اندوهي ديدند که بيش از همه حاصل ناتواني جسم و ضعف روحيه دلاوري و مبارزه و پايداري بود. در چنين اوضاعي بود که مرداني بزرگ چون مولانا جلال الدين محمّد از سر درد مريدان را به ايستادگي و مردانگي و فتوّت فرا مي خواندند:

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شيرخدا و رستم دستانم آرزوست
. . . .
زين خلق پُر شکايت گريان شدم ملول
آن هاي هوي و نعره مستانم آرزوست

پورياي ولي، علاوه بر پهلواني و جوانمردي، شاعري با ذوق نيز بوده وقِتالي تخلّص مي کرده است. از او رباعيات، غزليات و قطعات و يک مثنوي به نام کنزالحقايق (گنجينه حقيقت ها) برجاي مانده است. در زورخانه ها هنگام شروع کشتي، مرشد يا پيشکسوت يا يکي از ورزشکاران، که صدايي خوش دارد، اشعاري مي خواند که به نام "گُل کشتي" معروف است و در آن از پورياي ولي به نيکي و بزرگي ياد شده است.

مرگ او را در سال 722 ه/1222م. نوشته و گورجاي او را در خيوه خوارزم نشان داده اند. داش آکل يکي از داستان هاي کوتاه صادق هدايت نويسنده معاصر ايران به تأثير از سيماي افسانه اي پورياي ولي نوشته شده است.

غلام رضا تختی

جهان پهلوان غلام رضا تختی مشهورترین کشتی گیر معاصر ایران، به دست آورنده ی بازوبند پهلوانی یادگار دوره ی قاجارو برنده ی مدال طلا ی کشتی آزاد 87 کیلوگرم در المپیک سال 1335خ/1956م. ملبورن است. وی درسال1309خ/1930م. در تهران درخانواده ای تهی دست به دنیا آمد. هنگامی که خدمت سربازی می کرد به کشتی آزاد روی آورد و نخستین بار در 22 سالگی در مسابقات کشتی جهانی تهران مدال طلا گرفت. از آن پس وی درمسابقه های جهانی هلسینکی، یوکوهاما (ژاپن) و تولدو( اوهایو در ایالات متحدهء امریکا) پی درپی مدال های طلا و نقره به دست آورد. در المپیک توکیو که وی در 97 کیلو گرم کشتی گرفت، نتوانست مدال بگیرد و اندکی بعد از شرکت در مسابقه کناره گرفت.

تختی به دلیل این موفقیت های جهانی و شوقی که مردم ایران در برابر کشتی و کشتی گیران دارند، محبوبیت عظیمی به دست آورده بود و با وجود شکست همچنان مورد علاقه و احترام عامه ماند. افزون بر آن وی با شرکت مؤثر در خدمات اجتماعی و وابستگی به جریان سیاسی طرفدار دکترمحمد مصدق، دوستداران انبوهی بین عامه ی مردم و دشمنان سرسختی در حکومت وقت پیدا کرد. از جمله خدمات اجتماعی او کمک رسانی بسیار سریع و گسترده به آسیب دیدگان زلزله ی بوئین زهرای قزوین بود که دراواخر تابستان 1347خ/1967م. تلفات و ویرانی های بزرگ برجای گذاشت. در این زمان وی تنها چند ساعت پس از رویداد زلزله توانست با محبوبیتی که بین مردم داشت داوطلبان بسیار و مواد مورد نیاز فراوان به محل برساند و خود در همه ی فعالیت ها شرکت مستقیم کند. جهان پهلوان تختی، چند ماه پس از آن بر اثر مرگ مشکوکی که از سوی مقامات دولتی خودکشی اعلام شد، در تهران درگذشت. اما بیشتر مردم مرگ او را به دلیل گرایش های سیاسی و محبوبیت شگفت انگیزی که داشت، توطئه ی سازمان امنیت و اطلاعات کشورمی دانستند.

شخصیت ممتاز ورزشی و خصوصیات برجسته ی اخلاقی او یادآور پهلوانان و جوانمردان گذشته است و از همین روی امروزه با گذاشتن نام او بر مجموعه های بزرگ ورزشی و خیابان ها و میدان های بزرگ در شهرهای مختلف ایران از او چون شخصیتی افسانه ای یاد می کنند.

-------------------

منابع:

پرتو بيضايي، حسين. تاريخ ورزش باستاني ايران. تهران، 1337.

پورداود، ابراهيم. يشت ها، گزارش پورداود. به کوشش بهرام فره وشي. تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1356.

خزائلي، محمّد. اعلام قرآن. تهران، اميرکبير، 1355.

زرّين کوب، عبدالحسين. جستجو در تصوّف ايران. تهران، اميرکبير، 1362.

سعيدي سيرجاني، علي اکبر. ضحّاک ماردوش. تهران، 1368.

صفا، ذبيح الله. حماسه سرائي در ايران. تهران، اميرکبير، 1333.

صفوي، حسن. اسکندر در ادبيّات ايران. تهران، اميرکبير، 1364.

کرستن سن، آرتور. نخستين انسان، نخستين شهريار. ترجمه ژاله آموزگار، تهران.

مسکوب، شاهرخ. سوگ سياوش. تهران، خوارزمي، 1350.

----------. مقدّمه اي بر رستم و اسفنديار. تهران، اميرکبير، 1342.

***