tile

ایران باستان



مادها

نخستين پادشاهي ايران که تاريخ از آن ياد مي‌کند وسيله قوم ماد بنيان گذاري شد. مادها مردمي از تيره آرياييان بودند که درآغاز قرن هفتم تا ميانه قرن ششم پيش ازميلاد، در نواحي غربي ومرکزي ايران، حدود آذربايجان و کُردستان امروز حکومتي مقتدر تشکيل دادند. مادها ابتدا دست نشانده دولت بزرگ آشوربودند. بعدها با همدستي کَلده و بابِل در سال 612 پ.م برآن کشورغلبه يافتند و پادشاهي وسيعي تشکيل دادند که از رود هاليس در ترکيه امروز (قِزِل ايرماق) تا خراسان امتداد داشت و حدود 150 سال دراقتدار زيست.

ديااُکو بنيان گذار پادشاهي ماد در پايتخت خود، همدان، بر روي تپّه‌اي هفت قلعه تو در تو ساخت و هريک را به رنگي خاص درآورد. نام اين شهر آمادانه به معني جايگاه مادهاست که به زبان پارسي هَخامَنِشي آن را هِگمَتانه مي‌گفتند. باغ هاي معلّق بابِل که از عجايب هفت گانه دنياي قديم به حساب مي‌آمده وسيله بُخت نَصر براي همسرش آمي‌تي نوه هُوَخْشَتَره، بزرگ‌ترين پادشاه ماد که حکومت آشور را بر انداخت، ساخته شده است و به خطا به سِميراميس‌ ملکه داستاني آشور نسبت داده مي‌شود. آخرين‌پادشاه‌ مادها، آژي‌دهاک، با ترتيب‌ دادن‌ درباري‌ مجلّل وخوش‌گذراني و بوالهوسي بسيارمردم‌ را از خود ناراضي کرد. در سال 550 پ.م کورش سپاه او را شکست داد وپادشاهي از قوم ماد به هَخامَنِشيان در مرکز و جنوب ايران منتقل شد.

مادها، روحانيان خود را مُغ مي‌ناميدند و پي‌رو دين مَزدَيَسنا بودند. اگرچه از اين قوم هيچ نوشته اي برجاي نمانده امّا هرودُت، به تفصيل از ايشان يادکرده و از زبان ايشان به کلماتي چون سپاکو به معني سگ ماده و پَرَدَنُر به معني باغ هاي پيرامون کاخ و آبادي اشاره کرده است  امروز اين کلمات هنوز در زبان هاي ديگر به معني سگ و باغ بهشت به کار مي‌رود. زبان و خطّ مادها را بسيار نزديک به زبان و خطّّ هَخامَنِشي حدس مي‌زنند که به تدريج ازميان رفته است. امّا، هنوز در نواحي آذربايجان لهجه هايي از بقاياي زبان مادي شنيده مي‌شود. در نقش‌هاي تخت‌ جمشيد مادها باکلاه نمدين و قباي آستين‌دراز ديده مي‌شوند. ازآثار باستاني منسوب به ايشان بناها و حجّاري هايي است که در نواحي همدان، کرمانشاهان‌ و لُرستان‌ باقي‌مانده. مجسمه‌ شيرسنگي و دخمه‌هايي با نقشِ فَرَوَهر از آن‌ جمله‌ است.

هَخامَنِشيان

(330-559پ. م)

پس از بر افتادن حکومت مادها، هَخامَنِشيان وسيع ترين شاهنشاهي ايران را به‌ وجود آوردند. آنان ازقوم آريايي پارس يا پارسواش بودند و نامشان در کتيبه‌هاي آشوري از سده نهم پيش از ميلاد مسيح آمده است. پارس ها هم‌زمان با مادها به نواحي غربي ايران سرازير شدند و پيرامون درياچه اروميه و کرمانشاهان ساکن گرديدند. با ضعف دولت عيلام، نفوذ قوم پارس به خوزستان‌ ونواحي‌ مرکزي فلات ايران‌ گسترش‌ يافت.

حدود سال 700 پ.م، هَخامَنِش، از بزرگان پارس، خود را شاه اَنزان يا اَنشان خواند. کورُش، ششمين پادشاه اين خانواده، به دلاوري و مهارت خويش درفنون جنگ، مادها را برانداخت و در جنگ‌هاي پي‌ در پي بابِل را گرفت و در اندک زمان پادشاهي کوچک پدران خودرا به شاهنشاهي عظيمي تبديل کرد. بين النهرين، سوريه، مصر، آسياي صغير، بخش بزرگي از شهرها وجزايريونان وسراسرفلات ايران و قسمتي از هند جزيي از اين شاهنشاهي عظيم گرديد.

پيدايش شاهنشاهي هَخامَنِشي را به رویاروئی شرق با غرب تعبير کرده‌اند. در واقع، نخستين هدف بزرگ کورش که به پيروزي انجاميد در اختيار گرفتن راه هاي بازرگاني مهمّي بود که داد و ستد جهان متمدّن آن روز از آن مي‌گذشت. راه هايي که مشهورترين آن ها جاده ابريشم ناميده شده و از دورترين نقاط شرق چين کالاي بازرگاني را به سواحل درياي مديترانه و از آن جا به جزاير و شهرهاي يونان باستان مي‌رسانده است. اين راه ها، همگي از حدود فلات ايران بزرگ مي‌گذشت. تنها يک دولت مقتدر و متمرکز مي‌توانست درعين نگهباني از چنين مسير طولاني و پُر مخاطره بر نيروي سياسي خود بيفزايد و بهره مادي برد. کورش اين هدف بزرگ را به مهارت دنبال کرد و اغلب دولت هاي اين مسيررا مطيع خود ساخت، امّا از آن جا که مردم اين نواحي از لحاظ فرهنگي متنوّع و متفاوت بودند، به دورانديشي و بزرگ منشي، با آن ها سياست مدارا پيش‌گرفت. احترام به اديان، زبان ها، فرهنگ‌ها و آداب مردم سرزمين هاي مغلوب موجب شدکه دانش و تمدن همه فرهنگ‌هاي باستاني که بسياري از آن ها برتر از پارسيان بودند محفوظ بماند و از ترکيب آن ها تمدّني بالنده پديدآيد. از همين رو، تمدّن هَخامَنِشي ترکيبي از همه فرهنگ‌هاي پيش‌رفته زمان خود بود. استقلال وسيعي که کورش به کشورهاي مغلوب مي‌داد و سياست زيرکانه‌اي که داريوش بزرگ‌دنبال کرد، موجب شد که شاهنشاهي هَخامَنِشي در برابر جهان متمدّن غرب به عنوان قدرتي معتبر سر برافرازد.

هدف ديگر کورش بزرگ مطيع کردن اقوام مهاجر و مهاجمي بود که از سوي شرق پيوسته به راه هاي بازرگاني و سرزمين هاي داخلي فلات ايران هجوم مي‌آوردند و موجب زيان هاي بسيار مي‌شدند. اهميّت پيدايش و دوام شاهنشاهي هَخامَنِشي در ايجاد آرامش و ثباتي بود که با وجود جنگ هاي مدام بيش از دوقرن نواحي بين رودخانه‌هاي جيحون و سيحون را درآرامش نگه داشت و فرصت داد که شهرها و مراکز مهم کشاورزي و بازرگاني درآن ناحيه به وجود آيد. با تعقيب اين دو هدف هَخامَنِشيان ازسويي تمدّني کم نظير و حکومتي نيرومند ايجاد کردند و از سوي ديگر عوامل اختلاف‌ و از هم‌پاشيدگي را در درون قلمرو وسيع خود فراهم آوردند.

گسترش امپراتوري روم و پيش از آن دولت هاي يونان نتيجه توسعۀ تدريجي و پيشرفت هماهنگ فکري و فرهنگي بود. امّا، هَخامَنِشيان تنها در طول يک نسل پادشاهي کوچک و محلّي‌خود را به يک شاهنشاهي عظيم جهاني تبديل کردند. با اين‌همه، شاهنشاهي هخامنشي، تنها در حدّ يک قدرت بزرگ نظامي باقي نماند و به تمدّني جهاني تبدیل شد. هَخامَنِشيان با توفيق در اداره سرزمين هايي چنين بزرگ و پراکنده و متنوّع و فراهم آوردن امکانات براي رونق اقتصادي و تجاري توانستند کشورهاي زير فرمان خودرا کاملاً دگرگون سازند.

از جهت کشاورزي و آباداني وصنعت، دوران هَخامَنِشي را بايد دوراني بي نظير دانست. ايجاد کانال هاي آب‌ياري و استفاده از آب هاي زير زميني به وسيله کاريز و ساختن سدها در سرزمين هاي دور مانند مصر، در زمان هَخامَنِشيان روي داد. آثار و دستاوردهاي هنري مانده از اين دوران مجموعه‌اي است از ميراث همه مردم متمدّن آن روزگار، امّا با جنبه هايي از ويژگي هاي کاملاً ايراني و متمايز. سبک‌هاي ويژه هخامنشيان را در آثار تمدّن هاي دوردست ازهند تا مصر و شمال افريقا و قبرس و کناره‌هاي درياي سياه، هم در ساختمان بناها و پُل‌ها و معبدها و هم در پارچه ها و اشياء فلزي و شيشه‌اي و ديگر زمينه ها، مي توان ديد.

شاهنشاهي هَخامَنِشي حدود 250 سال دوام يافت و عاقبت با حمله اسکندر مقدوني و کشته شدن داريوش سوّم از ميان رفت. مهم ترين دليل ازهم پاشيدگي اين شاهنشاهي را در ناهماهنگي اقوام و قبايل مختلفي دانسته اند که قرار بود جذب جامعه اي متمدّن و پيش رفته شوند. درنيمه دوّم حکومت هَخامَنِشيان، کشمکش هاي دائم ميان اقوام گوناگون منجر به تضعيف تدريجي پايه هاي قدرت حکومت گرديد، به خصوص که ساکنان مناطق غربي اين امپراطوري نيز به نظام سياسي و اجتماعي يونان نظر دوخته بودند که با خوي و فرهنگشان سازگارتر بود. افزون بر اين، در اواخر دوره هَخامَنِشي سپاهيان و درباريان انضباط و سخت‌کوشي و پاي بندي به اصول اخلاقي را که موجب ثبات و استواري حکومت بود از دست دادند و قرباني فساد مالي و دسيسه هاي سياسي شدند. با اين همه، شاهنشاهان هَخامَنِشي حتّي درچشم اسکندر و سرداران فاتح مقدونيه نيز حرفايي‌مورداحترام بودند. يونانيان با همه دشمني وکينه‌اي که شکست‌هاي پي‌درپي از سپاهيان و ناوگان ايران در دل آن ها کاشته بود، در آثارخود از ايرانيان و شاهنشاهان بزرگ هَخامَنِشي باشگفتي وستايش فراوان‌ ياد کرده اند.

هَخامَنِشيان را، به سبب آزادانديشي و مسالمت جويي آنان نسبت به جوامع مختلف بشري، در حفظ‌ و بقاي‌ فرهنگ‌ قوم يهود عاملي‌ مؤثّر دانسته‌اند و به طور کلي از آنان به عنوان نخستين مبادله‌ کنندگان تمدّن‌ مادّي و معتقدات‌ ديني وفرهنگي‌ بين‌ شرق و غرب سخن گفته اند.

کورش بزرگ (529-551 پ. م)

کورش بزرگ هفتمين پادشاه هَخامَنِشي و فرزند ماندانا دختر آخرين پادشاه ماد بود. هَخامَنِشيان يا پادشاهان محلي اَنشان، از قوم پارس و آريايي‌نژاد بودند و در مشرق شوشتر در حوالي کارون فرمان مي راندند. دولت اَنشان ابتدا از عيلام و آشور و سپس تا زمان کورش از حکومت ماد اطاعت مي‌کرد. در زمان حکومت ماد، به تدريج که قدرت حکومت و تعداد جمعيت هَخامَنِشيان افزوني يافت، از خوزستان به سرزمين‌هاي شمالي‌تر راه جستند و نام‌ خود را به‌سرزمين جديد دادند، آن را فارس يا پارس و پايتخت خود را پارساگاد (پازارگاد) خواندند.

درکتب يوناني از کودکي‌کورش، که او را سيروس خوانده اند، افسانه‌هاي بسيار نقل شده است. وي درجواني، به سال 559پ. م، به جاي پدر به تخت پادشاهي نشست. ديري نگذشت که بر اژي‌دهاک، پدر بزرگ مادري خويش، سرکِشي آغاز کرد و دولت ماد را برانداخت. پس از آن، در ترکيه امروز، سارد را که بسيار ثروت‌مند و آباد بود، و به سارد طلايي شهرت داشت، تسخير کرد. کِرِزوس پادشاه سوريه نيز از کورش شکست خورد و تسليم او شد. تصرّف آسياي صغير، که يوناني‌ها درآن پايگاه‌هاي مهمّ دريايي داشتند هدف بعدي کورش بود. وي به شهرهاي ثروت‌مند يوناني درسواحل دريا توصيه کرد که بي قيد و شرط تسليم او شوند. سپس برخي را به زور اسلحه و برخي ديگر را با تطميع حکم رانان آنان به اطاعت خود درآورد. تصرّف شهرهاي يونان براي کورش اعتبار و شهرتي تازه فراهم آورد و شاهنشاهي بزرگ او را تحکيم کرد. اين شهرها علاوه بر موقع مهمّ نظامي داراي مردمي پيشرفته در صنعت و سپاهي گري بودند. ضعف اين شهرها بيشتر ناشي از تفرقه ميان آنان بود که راه را براي پيروزي و تسلّط نيروهاي مهاجم مي گشود.

اعتبار کورش بافتح بابِل فزوني يافت. وي با شکوه و جلال تمام وارد اين شهرشد، به پرستش‌گاه مَردوک رفت و درآنجا تاج گذاري کرد و دربيانيه‌اي، که آن‌را نخستين اعلاميه حقوق بشر ناميده‌اند، ازحقوق انساني و برابري اقوام سخن گفت. وي سپاهيان خود را از خون ريزي و غارت ومزاحمت کسان برحذر داشت و معتقدات مذهبي مردم را محترم دانست. کورش خود را نه فاتح بابِل که منجي آن خواند و با پادشاه بابِل که اسير او شد به نيکي رفتار کرد و پس از مرگ او، در سال بعد، در مراسم عزايش حضور يافت. سپاهيان ايران بنا به دستور کورش درکشورهاي مغلوب به معتقدات مذهبي مردم احترام مي‌گذاشتند. ايرانيان از کورش به عنوان پدر يادمي‌کردند و يونانيان که وي ممالک ايشان را تسخير کرده بود او را سروَر و قانون گذار ناميدند.

کورش در بابِل‌ اقوام اسير را آزاد کرد. در بین اسرا پنجاه هزار يهودي بودند که در زمان بُخت نَصر به بابِل آورده شده بودند و چهل سال بود که در اسارت مي زيستند. کورش به آنان اجازه داد به سرزمين خود، فلسطين، باز گردند و شهر باستاني ومقدّس خوداورشليم را از نو بسازند. به هزينه دولت شاهنشاهي ايران، يهوديان معبد خودرا دوباره ساختند. به دستور کورش همه ظرف هاي سيمين و زرّيني که از معبد يهوديان به غنيمت به بابِل آورده شده بود بدان جا بازگردانده شد. در تورات که پس از اين واقعه مهم دوباره جمع آوري شده از کورش تجليل بسيار به عمل آمده و از او به عنوان نجات دهنده و يار مظلومان و اسيران ياد شده است.

در دوران کورش مرزهاي ايران از شمال به کوه‌هاي قفقاز و درياي خَزَر و رود سيحون (سير دريا) مي‌رسيد و از مغرب به داردانل و مديترانه تا شمال افريقا. مرز جنوبي شاهنشاهي کورش عربستان و درياي عُمّان بود و حد شرقي آن رود سِند و کوه هاي هندوکُش. در اين زمان شهرهاي شوش، همدان، بابِل و پاسارگاد هرچهار پايتخت شاهنشاهي عظيم هَخامَنِشي بود. کورش اسناد خاندان خود را به همدان برد و در خزانه‌هاي سلطنتي ماد محفوظ داشت. حدس زده اند که لوحه هاي زرّين با علائم ميخي به زبان پارسي باستان در باره پادشاهان اَنشان، بدين طريق به همدان رسيده است. کورش در پازارگاد منطقه‌اي وسيع را به صورت اردوگاه ساخت و درون ديوارهاي آن مجموعه‌اي از قصرها و آتشگاه‌ها و معابد زَرتُشتي بنا نمود. گاوهاي بال دار عظيم در دوطرف در ورودي قصر و کتيبه اي به زبان هاي پارسي باستان، بابِلي و عيلامي در زمان کورش ساخته شده است. پازارگاد که آثار عظمت ديرين آن هنوز قابل ملاحظه است جلوه وسيعي از هنر ايراني به‌شمار مي‌رود که به دست اقوام مختلف ساکن در قلمرو اين پادشاه پديد آمده است.

کورش درپايان حيات خود درجنگ هاي طولاني با سَکاها درگير شد. اين اقوام نيمه وحشي چادرنشين در شمال نواحي درياچه آرال زندگي مي‌کردند و پيوسته به داخل مرزهاي ايران هجوم مي‌آوردند. کورش دريکي از اين برخوردها زخمي وکُشته شد. پيکر اورا در پاسارگاد درون مقبره‌اي که امروز آرامگاه کورش خوانده مي‌شود به خاک سپردند. سنگ نوشته‌اي به خط ميخي و زبان پارسي باستان در کنار مجسمه آن پادشاه وجود دارد. کورش رهبري بزرگ، دانا به فنون جنگ و آشنا با ريزه کاري‌هاي حکومت بر مردم بود. او با آن که نخستين پادشاه خاندان خود نبود، اساس شاهنشاهي گسترده و مقتدري را برجاي گذاشت که تا زمان هاي طولاني پس از او دوام يافت.

داريوش بزرگ (486-522پ.م)

هنگامي که کمبوجيه پسر کورش کبير به فتح مصر و شمال آفريقا توفيق يافت گِئوماته مُغ يکي از بزرگان زَرتُشتي پايتخت برضد او قيام کرد. گِئوماته که زَرتُشتي متعصبي بود دستور داد همه معابد و بُت‌خانه ها، جز آتشکده ها را ويران‌کنند. چندي بعد بزرگان خاندان هاي اشرافي هم دست شدند، او را کُشتند و خود بر سر نوع حکومت به گفتگو نشستند. هرودت مورّخ يوناني نوشته است که در مرگ گِئوماته مُغ همه ملل آسيا بجز پارسيان متأثر بودند و براي او مي گريستند. يکي از هفت تن بزرگان پارسي داريوش بود که توانست شاهنشاهي را از آن خود کند. او در دو سال آغاز حکومت خويش با شورش هاي متعدّد در هرگوشه سرزمين ايران روبرو شد و پيروز بيرون آمد. سنگ نوشته اي بر بلنداي کوه بيستون درکنار جاده کرمانشاه به همدان شرح اقدامات داريوش در سرکوبي مخالفان است. داريوش سپس به آسياي صغير و مصر لشکر کشيد و قلمرو شاهنشاهي ايران را تا سرزمين ليبي گسترش داد. وي درقَرطاجنه (کارتاژ) تونس امروز، قرباني کردن انسان در برابر بُت‌ها وخوردن گوشت سگ‌ را ممنوع‌ کرد و برخلاف‌ کمبوجيه مردم‌ مصر را بنواخت وبه مرمّت‌ و بازسازي پرستشگاه‌هاي ايشان پرداخت. وي دستور داد ترعه اي بکَنَند که درياي مديترانه را از راه رود نيل به درياي سرخ متصّل سازد. به اين منظور در نزديکي ترعه سوئز کانالي کندند و کتيبه اي به چهار زبان پارسي باستان، عيلامي، بابِلي و مصري قديم در نزديکي آن دفن کردند.

از ديگر اقدامات داريوش سرکوب کامل سَکاها درحوالي درياچه آرال بود که غالباً خاک ايران را از مغرب و مشرق مورد تاخت و تاز قرار مي‌دادند و قتل و غارت بسيار مي‌کردند. سَکاها، شکست خورده، به قلب روسيه عقب نشستند امّا داريوش به تعقيب ايشان نپرداخت و سربازان خودرا در سرما و يخ بندان سرگردان نکرد بلکه از راه پُلي بر روي رودخانه دانوب از شمال درياي سياه به بُسفُر و شهر سارد بازگشت. مسير او، از بغاز بُسفر، ترکيه، روماني شرقي، بلغارستان و جنوب اوکراين، تقريباً به دوهزارکيلومتر مي‌رسيد. داريوش آنگاه به تسخير پنجاب و سِند رفت و لشکرکشي او به اين ديار مبداء تاريخ قديم کشور هند گرديد. به نوشته هرودُت، سپاهيان داريوش از رود سِند سرازير شدند، سواحل بلوچستان ومُکران را پيمودند و از اقيانوس هند ازطريق باب‌المَندَب به درياي سرخ رسيدند و سپس، از راه کانالي که‌ به‌ فرمان‌داريوش ساخته بودند، از راه نيل به مصر و از آن جا به درياي مديترانه راه يافتند.

در زمان داريوش بيش از يک سوّم سرزمين هاي يونان تحت حکومت ايران بود. درسال 500 پ. م يکي از شهرهاي آسياي صغير (ترکيه امروز) به تحريک آتِن و اِسپارت، شورش کرد و سارد را آتش‌ زد. داريوش شورش را سرکوب کرد و به قصد گوشمالي آتِني ها سپاه خود را با شش‌ صد کشتي از راه دريا به شبه جزيره آتيک فرستاد. در ناحيه ماراتُن سوار نظام ايران وارد خشکي شد و به سوي آتِن حرکت کرد. امّا سپاه آتِن به مقابله برخاست و اندکي بعد ايرانيان‌ را شکست‌ داد. فتح ماراتُُن از نظر يونان حادثه‌اي بسيار مهم بود و مقدّمه جنگ هايي شدکه عاقبت به حمله اسکندر انجاميد.

داريوش شاهنشاهي بزرگي را اداره مي‌کرد که از شمال به رود دانوب و درياي سياه و اِستِپ هاي روسيه و درياچه آرال و سرزمين هاي پشت رود سيحون مي‌رسيد، از شرق کوه هاي هيماليا و هندوستان واراضي پشت رودخانه سِند مرز ايران بود. درجنوب درياي عُمّان و خليج فارس تا اتيوپي (حبشه) قرار داشت و در مغرب آن درياي مديترانه و شبه جزيره آتيک و تونس. براي اداره اين قلمرو گسترده تشکيلاتي بسيار دقيق و آزموده مورد نياز بود که داريوش بزرگ به ترتيب دادن آن توفيق يافت. وي سراسر شاهنشاهي را به سي استان تقسيم کرد و هريک از آن ها را به يک شهربان که به يوناني ساتراپ گفته اند سپرد. داريوش سپس به ساختن راه‌هايي از شهر مِمفيس، در مصر نزديک قاهره امروزي، تا سارد، بابل، همدان وشوش تا شهر کورش درکنار رودخانه سيحون همّت گماشت. در مسير اين راه ها چاپارخانه‌ها ومهمان‌سراهاي مجهز و آماده ايجاد گرديد و به فاصله هر چهار فرسنگ اسب‌هاي راهوار و تندرو نگه داري مي‌شد آن‌گونه که يک پيک مي‌توانست، با تعويض اسب و نفرات، از پايتخت تا دورترين نقطه مملکت را در کوتاه ترين فرصت طي کند. از همين رو، داريوش را نخستين بنيان گذار تشکيلات پست دانسته اند.

ايجاد سپاهي منظّم و تنظيم قوانين مالياتي يک نواخت و ضرب سکّه از ديگر اقدامات مهّم زمان شاهنشاهي داريوش بزرگ است. تهيه ناوگان منظّم و رونق کشاورزي و ساختمان بناها و آتشگاه‌هاي بسيار دوران شاهنشاهي داريوش را به يکي از بالنده ترين دوران تاريخ ايران تبديل کرد. قصرهاي شوش و مشابه آن در تخت جمشيد نمودار عظمت فوق‌العاده هنر و صنعت و شکوه و جلال روزگار داريوش اوّل است. تنظيم قوانيني براي رونق اقتصادي و تعيين مزد برحسب نوع کار نيز از ديگر اقدامات مهم اين دوره است. قوانين وضع شده درزمان داريوش را مکمّل قوانين حمورابي و در دقت و اهميت برتر از آن دانسته‌اند.

خشايارشا(466-486پ.م)

خشايارشا پسر داريوش بزرگ و آتوسا دخترکورش بزرگ بود. وي پس از داريوش در سي و پنج سالگي به پادشاهي رسيد و بي فاصله به فرو نشاندن شورش مصر که پس از جنگ ماراتُن آغاز شده بود پرداخت. سپس به سوي بابِل لشکر کشيد و مردم اين سرزمين را که سر از اطاعت حاکم ايران برتافته بودند به سختي گوش مالي داد. خشايارشا دراين جنگ معبد بابِل را ويران ساخت و مجسمه زرّين مَردوک را که نگهبان آن شهر به شمار مي‌رفت با خود به ايران آورد و ذوب کرد. از آن پس بابِل به صورت يکي از ايالات شاهنشاهي ايران درآمد.

مهم ترين جنگ هاي خشايارشا با يونانيان بود. درباريان که شکست ماراتُن را باعث ننگ مي‌دانستند وي را واداشتند سپاهي عظيم وناوگاني مجهّز به سوي يونان به راه اندازد. لشکري‌که‌خشايارشا، طي‌چهارسال، به اين منظور بسيج کرد بزرگ ترين سپاهي بود که تا آن روزگار به حرکت درآمده بود. سپاهيان اين لشکر افراد چهل و شش تيره و قوم گوناگون را دربر مي‌گرفت. پارس‌ها، مادها، کاسي‌ها هيرکانيان (مردم‌گرگان) آسوريان، مردم‌بَلخ، پارت‌ها، سَکايي ها، اعراب، حبشي ها، هنديان، کاسپين‌ها، و حتّي مردم جزاير دوردست خليج فارس، هريک با جامه و ابزار خاص خود درجنگ شرکت داشتند.

نيروي دريايي سپاه خشايارشا از هزار و دويست ناو تشکيل مي‌شد که فينيقي ها و مصريان و يونانيان تابع ايران آن هارا هدايت مي‌کردند و درهر ناو چند تن پارسي يا سَکايي بر کارها نظارت داشتند. شمار شرکت کنندگان دراين‌لشکرکشي را،که در تاريخ به سپاه بزرگ شهرت يافته، بيش از يک ميليون و هفتصدهزار سوار و صد هزارملوان و نيروي دريايي و پانصد و ده هزار تن نيروهاي کمکي دانسته اند. اين جنگ بزرگ، که شرح آن را مورّخان يوناني به تفصيل آورده اند، نخست به سقوط شهر آتِن انجاميد امّا وقتي پارسيان وارد شهر شدند آن راخالي‌ازمردم يافتند. به تلافي آتش‌سوزي بزرگ يونانيان درزمان داريوش بزرگ‌که شهر سارد طلايي را ويران کرد، ايرانيان آتِن را به آتش کشيدند.

درسال بعد، بار ديگرميان يونانيان و سپاه خشايارشا در سالامين نزديک آتيک، جنگ ديگري درگرفت که آشيل شاعر معروف يوناني آن را از بلندي تماشا مي‌کرد و منظومه معروف پارسيان را درباره آن سرود. اين جنگ که با تلفات بسيار همراه بود عاقبت به شکست ايرانيان انجاميد و شوراي جنگي ايرانيان نظر داد که شاهنشاه به سارد باز گردد و دنباله جنگ را تا تسخير يونان برعهده فرمانده سپاه خود بگذارد. امّا اين جنگ که در محل‌هاي مختلف طي سه سال صورت گرفت عاقبت به شکست ايرانيان انجاميد و براي شاهنشاهي آن بسيار گران تمام شد. يونان توانست ايران را ازهمه سرزمين هاي غرب تا پس تنگه ها عقب رانَد و مقدّمات پيروزي غرب را برشرق در زمان اسکندر فراهم آورد.

خشايارشا پس از عقب نشيني در راه سارد بسياري از سپاهيان خودرا از دست داد و هنگامي که دراين شهر براي لشکرکشي تازه اي به يونان نقشه مي‌کشيد عاشق همسر برادر خود شد و به کشمکش هاي خانوادگي گرفتار آمد. پس از بازگشت به ايران، خشايارشا که از شکست‌ها خشمگين بود ديگر از پايتخت هاي خود بيرون نيامد. وي در تخت جمشيد و شوش به ايجاد بناهاي تازه اي درکنار قصرهاي پدرش، داريوش بزرگ، پرداخت که ازنظر معماري عظمت و شکوهي خاص داشت. سبک اين بناها را نمودار تکبّر بي اندازه و استبداد وي دانسته اند.

خشايارشا بيست سال شاهنشاه ايران بود و عاقبت بر اثر توطئه درباريان خود کشته شد. وي رامردي خوش سيما، بخشنده و بزرگ منش توصيف کرده اند. يونانيان با وجود کينه‌اي که ازلشکرکشي‌هاي او به دل داشتند بااحترام‌ بسيار از او ياد کرده اند، امّا وي را خوش‌گذران و شهوت ران نيز دانسته اند که شيفتگي اش به زنان زيباروي موجب افتادن کارها به دست خواجه سرايان شد. بنابر روايت کتاب اِستِر در تورات خشايارشا، درسال سوّم پادشاهي خود، درجشني ازهمسر محبوب خود خواست تا به حضور بيايد و زيبايي خود را به بزرگان بنمايد. ملکه از آمدن خودداري کرد. شاه درخشم شد و به جاي او يک دختر يهودي را به شه‌بانويي برگزيد و او را اِستِر يعني ستاره ناميد. پسر عموي اِستِر، به نام مُردخاي دسيسه دوتن از درباريان برضد شاه را کشف کرد و به شاه آشکار نمود. هامان يکي از بزرگان کشور که از نفوذ مُردخاي ناخشنود بود کينه يهوديان را در دل گرفت و از شاه خواست که به قتل همه آنان فرمان دهد. امّا مردخاي پيش‌ دستي کرد و به وساطت اِستِر دستور کُشتن هامان را به دست آورد. از اين واقعه، که نشان نوسان در تصميمات خشايارشاست در تورات به تفصيل سخن رفته است. بنای تاریخی استر و مردخای در همدان را آرامگاه این دو می دانند..

 

بنای تاریخی استر و مردخای در همدان

اردشير دراز دست (424-466پ. م)

اردشير اول مشهور به دراز دست پس از کُشته شدن پدرش خشايارشا به شاهنشاهي ايران رسيد. دربارۀ شهرت او گمان برده اند که دست ها يا تنها دست راستش بيش از اندازه بلند بود. امّا چنان که يونانيان نوشته‌اند، وي چنان کاردان و مقتدر و دانا بود که در همه حوادث سياسي و نظامي دورترين نقاط جهان آن روز يعني مصر و يونان دست داشت و از اين رو او را دراز دست يعني توانا و مسلّط خوانده اند.

اردشير دراز دست درآغاز چندي با برادران و ديگر مدّعيان به نبرد پرداخت و ايشان را مطيع و رام کرد. امّا پس از آن تا پايان دوران چهل ساله سلطنتش به جنگ نپرداخت و از گسترش نفوذ خود در سرزمين هاي يونان چشم پوشيد. با اين همه وي سرداران و فرماندهان لايقي داشت‌ که پيوسته بر قدرت و نفوذ شاهنشاهي پارس مي‌افزودند. يکي از قدرت‌نمايي‌هاي مهمّ ايشان درآغاز سلطنت اردشير دراز دست، با سرکوبي شورش مصر، به ظهور رسيد.

درآن زمان پِريکلِس، يکي‌از مردان شايسته آتِن، دوراني‌ باشکوه را بنيان نهاده بود. وي براي جلوگيري از تجاوز اِسپارت و آزاد ساختن جزاير يوناني از تسلّط و نفوذ نيروهاي پارس، اتّحاديه دِلوس (Delos) را ترتيب داد و همين امر بر اقتدارش افزود. اعضاي اتّحاديه دِلوس خواهان دست‌يابي به گندم مصر بودند و از همين رو مصريان را برضدّ امپراتوري ايران تحريک مي کردند. جنگ هاي سرداران اردشير دراز دست براي سرکوبي شورش مصر چندين سال به درازا کشيد. دراين مدّت، جنگ و گريز پراکنده بين ناوگان دريايي پارس و کشتي هاي يوناني ادامه داشت. عاقبت با شکست سخت مصري ها از سپاهيان ايران، پِريکلِس و اعضاء اتّحاديه دِلوس نيز به رفع اختلاف با ايران پرداختند و نمايندگاني از آتِن و جزيره آرگوس به شوش فرستادند. در پايان گفتگو ها، آتِن حاکميّت شاهنشاه ايران را بر جزيره قِبرِس، که پايگاه نظامي مهمّي بود، پذيرفت و تعهّد کردکه‌از دخالت‌ در امور مصر و ليبي خودداري‌کند. اردشير درازدست نيز موافقت کرد که از جزاير اروپايي و سرزمين‌هاي اتّحاديه دِلوس باج و خراج نگيرد و اداره آن ها مطابق خواست و سنّت هاي ساکنان آن نواحي باشد. از آن پس بسياري از نواحي يوناني نشين اگرچه عملاً دست نشانده شاهنشاه پارس بود، به ظاهر استقلال يافت. اين توافق اگرچه کشمکش‌هاي بين دو طرف را به کلّي از ميان نبرد، امّا به نوعي ثبات در اداره جزاير يوناني و سرزمين هاي شمال افريقا، که تابع شاهنشاهي پارس بودند، انجاميد.

در زمان اردشير دراز دست، شوش، پايتخت شاهنشاهان هَخامَنِشي، مرکز پناهندگان بود. تِميستوکل سردار معروف آتِني و فرمانده نيروي دريايي يونان، که خشايارشا و ناوگان او را در تنگه سالامين شکست داده بود، به اتّهام آزمندي به محاکمه خوانده شد. وي به ايران گريخت و به اردشير دراز دست پناه برد. شاهنشاه ايران او را پذيرفت و پس ازچندي او را به حکومت شهري درآسياي ميانه گماشت. تِميستوکل تا پايان زندگي دور از يونان ماند و گاه به رايزني شاه ايران فراخوانده مي شد. هم زمان با وي پادشاه تبعيد شده اِسپارت نيز به عنوان پناهنده در شوش مي‌زيست.

اردشير درازدست با هِرودُت و گِزِنوفون، از تاريخ نگاران مشهور يونان، هم دوران بود. اين دو که درسرزمين هاي دست نشانده پارس به دنيا آمده بودند تابعيّت ايراني داشتند و به همين‌ جهت مي‌توانستند به آساني به سرزمين هايي چون مصر و بابِل و شوش رفت و آمد کنند و در باره آداب و عادات و معتقدات و مراسم ايراني اخبار و داستان‌هاي بسيار به دست آورند. به‌نظر مي‌رسد که اين دو مورّخ، به سبب زندگي طولاني درآتِن وخوگرفتن با طرز حکومت در آن سرزمين، نظام پادشاهي را نمي‌پسنديدند و به همين‌ جهت در نوشته هاي خود از شاهان‌ايران به نيکي ياد نکرده اند. ديموکريتوس (ذيمِقراطيس) دانشمند يوناني نيز که هم‌زمان با سقراط مي زيست، چند سال را در مصر و بابِل و پارس گذراند ودر باره دانش‌هاي متداول آن زمان از کاهِنان مصري و روحانيان بابِلي و مُغ هاي ايراني آگاهي هائی به دست آورد. گمان مي‌رود همين آگاهي ها زمينه نظريه وي درباره تشکيل هستي از اجزاء جدا نشدني شده باشد.

اردشير درازدست را شاهي دادگستر و جوانمرد توصيف کرده و او را سرآمد شاهان پارس خوانده اند. بازگشت دادن بقاياي اسيران يهودي از بابِل به بيت‌المقدّس و اقداماتي که براي رفع اختلاف بين يهوديان انجام داد نشاني ديگر از بزرگواري و نرم‌خوئي اوست. گفته‌اند وي سال هاي پاياني عمر خودرا بيشتر در بابِل و بين خدمتکاران و زنان بي‌شمار مي‌گذرانيد و نسبت به امور مملکتي چندان توجهي نداشت.

داريوش سوّم (330-336پ.م)

داريوش سوّم آخرين شاهنشاه هَخامَنِشي است. او، که سلطنتش بيشتر ازشش‌ سال به درازا نکشيد، در برابر حمله اسکندر مقدوني به ايران دليرانه پايداري کرد امّا عاقبت درنزديکي دامغان به دست يکي از سرداران خود کشته شد. اسکندر که دلاوري داريوش را مي‌ستود، فرمان داد جسد او را با بزرگ داشت فراوان به پازارگاد برند و به دخمه شاهان بسپارند.

داريوش سوّم، از شاه زادگان هَخامَنِشي، در زمان شاپور دوّم به پاداش رشادت درجنگ والي ارمنستان شده بود. حدس زده اند که باگواس (Bagoas)، خواجه مصري دربار اردشير سوّم، پس از کُشتن شاه و تني چند از فرزندانش، داريوش سوّم را که دور از پايتخت بود به شاهي برگزيد تا خود بتواند زمام امور را يکسره در دست گيرد. امّا داريوش که دلير و آگاه بود، پيش‌دستي کرد و دستور داد باگواس جام زهري را که براي کشتن او فراهم آورده بود خود بياشامد.

داريوش درآغاز پادشاهي، هنگامي که هنوز فيليپ مقدوني پدر اسکندر کُشته نشده بود، قصد داشت به مقدونيه لشکر کشد و مانع پيش رفت هاي او شود. امّا با شنيدن خبرکشته شدن او خيالش آسوده شد. چندي بعد خبر فتوحات اسکندر در يونان او را وا داشت که برادر يکي از سرداران اهل جزيره رودسْ را که در مصر به اردشير سوّم خدمت بسيار کرده بود به سرداري سپاه خود برگزيند. پيش‌روي هاي اسکندر با مرگ اين سردار لايق مصادف شد و داريوش سوّم را واداشت که خود فرماندهي سپاه ايران را به عهده بگيرد. تجمّل و تشريفات و زيادي نفرات و آراستگي ابزار جنگ و گردونه هاي سپاه ايران را مورّخان چنان توصيف کرده اند که نشان مي‌دهد سبک باري و ورزيدگي سپاهيان اسکندر چه نقش مهمّي در پيروزي ايشان بر ايرانيان داشته است.

درجنگ ايسوس، درکنار خليج اِسکَندَرون دو سپاه روبرو شدند. اسکندر پس از سخن‌راني آتشيني خطاب به سپاهيان خود به سوي گردونه شاه تاخت. ايرانيان دليرانه مقاومت کردند امّا، با رميدن اسب هاي گردونه شاه، سربازان اطراف او رو به فرار نهادند و داريوش نيز سوار بر اسب از معرکه گريخت. مادر، زن، دختر و پسر شش ساله داريوش اسير اسکندرشدند و بارگاه پُرتجمل شاهنشاه وخزايني‌که بر سيصد شتر بار بود به دست او افتاد.

در پي اين شکست، داريوش در سه نامه به اسکندر از او خواست به ازاي دريافت غرامت و در اختيار گرفتن سرزمين هاي آن سوي رودخانه هاليس (قِزِل ايرماق) و ازدواج با دختر او، از در صلح درآيد. امّا اسکندر که خودرا پيروز مي‌ديد نپذيرفت. داريوش سوّم ناگزير با اصلاحاتي که در سپاه انجام داد بار ديگر در بين‌النهرين در محلي به نام گوگَمَل با اسکندر روبرو گرديد. دراين جنگ داريوش توانست ابتدا سواران خودرا بر سپاه مقدونيه پيروز گرداند. امّا، سکايي‌هاي سپاه وي که به غارت بار و بنۀ مقدوني ها پرداخته بودند باعث اختلال شدند و بار ديگر داريوش ناچار روي به گريز نهاد و از راه ارمنستان به سرزمين ماد رفت. داريوش قصد داشت با گذر از دربندهاي خَزَر در مشرق ايران سپاهي براي روبرو شدن با اسکندرفراهم آورد. امّا در نزديکي دامغان به دست سه تن از سرداران خود اسير و کشته شد.

تاريخ نگاران، داريوش سوّم را شاهنشاهي نيک منش دانسته اند که مي‌خواست اوضاع ايران را، که به سبب فساد و تجمّل‌پرستي درباريان رو به خرابي نهاده بود، سرو سامان دهد. امّا حمله اسکندر فرصت را از او گرفت. او، اگرچه تدبير و سياست شاهان و جنگ آوران بزرگ ايران را نداشت امّا تا پايان زندگي از مقاومت در برابر دشمنان دست نکشید.

 

 سلوکی ها

(306-129پ م.)

 

اسکندر پس از دست یابی به پایتخت هخامنشیان و به آتش کشیدن تخت جمشید راه خود را به سوی شرق ادامه داد و تا مرزفرمانروائی امپراتور هند، چاندراگوپتا پیش رفت. اما درجنگ عدهء زیادی از سربازان خود را از دست داد و ناچاربه بابل بازگشت و در تابستان سال 323پ م. درهمانجا درگذشت. جوانی و سرعت پیشروی سپاه به او مجال ترتیب دادن سازمانی برای حکومت در سرزمین هائی چنین گسترده را نداده بود. پس از مرگ او فرماندهان سپاه هریک ادارۀ قسمتی از متصرفات وی از مقدونیه و مصر و شمال افریقا تا سوریه و آسیای صغیر و ایران تا مرزهای امپراتوری گوپتا درهند را به دست گرفتند و همواره بین خود به درگیری و جنگ مشغول بودند. یکی از این فرماندهان به نام سلوکوس اول نیکاتر که بین اشراف پارس حامیانی پیداکرده بود، پس از چند سال درگیری با دیگر مدعیان عاقبت درسال 306پ م. خود را شاه بایل خواند وتوانست نواحی شرقی متصرفات اسکندر ازبایل تا زرنگ(سیستان) و باکتریا(بلخ)را دراختیار بگیرد و درجنگ های پی درپی به متصرفات خود درآسیای صغیر و سوریه بیفزاید. فرمانروائی سولوکوس و فرزندانش حدود هشتاد سال ادامه یافت. اگرچه بیشتراین مدت به درگیری های پی درپی با دیگر مدعیان مقدونی گذشت ؛ اما مهم ترین قدرتی که از سوی شرق به تدریج در برابر ایشان سربلند کرد، قوم پارت بود.

جانشین سلوکوس اول نیکاتر، انتیگوس از مادری ایرانی از اشراف پارس بود. او و دیگر سلوکی ها به ساختن و آباد کردن شهرها اهمیت زیاد می دادند و سعی داشتند تمدن و فرهنگ یونانی را گسترش دهند و درعین حال خود مانند اسکندر به آداب و رسوم و جامه و روش هائی از ادارهء شهرها و امثال آن درآمدند. ازدواج با دختران اشراف ایرانی و ساختن آمفی تیأتر و میدان و تأسیسات ورزشی و امثال آن درشهرها به این منظور صورت می گرفت. زبان رسمی حکومت یونانی بود و مردم شهری و افراد برگزیدهء طبقات بالای اجتماعی نیزبه زبان یونانی آشنائی کامل داشتند. اما مردم روستاها و طبقات پائین زبان و فرهنگ ایرانی خود را حفظ کرده بودند. ادارۀ شهرهای ایران دردورهء سلوکی ها درواقع به دست شهربانان ایرانی دوستدار مقدونی ها بود.به دلیل این همکاری در آغاز سلوکی ها به قدرت گرفتن پارت ها اهمیت نمی دادند. اما اختلاف فرهنگی و اصراری که مقدونی ها درتسلط سیاسی و اجتماعی بر سرزمین های به دست آورده داشتند و مقاومت ایرانیان درپذیرش آن به تدریج شکل می گرفت. قوم پارت در سرزمین های شرقی به گسترش نفوذ خودمی پرداختندوهمین پیشروی ها عاقبت سرنگونی سلوکی ها را درپی داشت.

درسال 140پ م. دیمتریوس هفتم درصدد جلوگیری از پیشرفت پارت ها برآمد. اما درجنگی بیرون شهر اکباتان (همدان) خود کشته شد و سپاهیانش از هم گسیختند. پارت ها پایتخت سلوکی را متصرف نشدند ، اما دربخش شرقی رود فرات پادگان برزگ نظامی خود را ترتیب دادند که بعد ها پایتخت اشکانیان و ساسانیان بود. این پایان دوران فرمانروائی جانشینان اسکندر بر بخش هائی ازایران همچنین تسلط فرهنگ یونانی برجامعهء ایرانی بود.

 پس از دیمتریوس هفتم ، جانشین او انتیوخوس هفتم چندسالی درنواحی سوریه حکومت داشت و درسال 129پ م. به دست رومی ها ازمیان رفت

 

اشکانيان

(250پ. م224-م)

اشکانيان سلسله پادشاهي مقتدري بود که از ميان قوم پارت ساکن پَرثَوَه يا پَهله يا خراسان امروزي برخاست. پارت ها از اقوام آريايي، که در شرق درياچه خَزَر ساکن بودند، جدا شدند و در خراسان مسکن گزيدند. سرزمين آن ها از مغرب به دامغان و سواحل جنوب شرقي درياي خَزَر، از شمال به ترکستان، از شرق به رود تَجِن و از جنوب به کوير نمک و سيستان محدود مي‌شد. درسال 250پ.م آرَشک از سرکردگان‌ پارت با شورش بر پادشاه سِلوکي اعلام استقلال کرد. پس‌ از او جانشينانش درطي صدسال دولت يوناني بَلخْ را در مشرق و دولت يوناني سِلوکي را در مغرب مغلوب نمودند.

اواسط دوران اشکاني روزگار عظمت آن هاست. دراين دوران پادشاهان اشکاني با حکومت مقتدر روم و مهاجمان نيمه متمدّن آريايي درشرق درمبارزه بودند. حکومت اشکاني470 سال دوام يافت و مرزهاي کشور در دوره عظمت آن از مغرب به رود فُرات، از مشرق به پنجاب و سِند، ازجنوب به خليج فارس و درياي عُمّان و اقيانوس هند و از شمال به کوه هاي هيماليا و رود سيحون و درياي خَزَر و کوه هاي قفقاز مي رسيد. شکوه شاهنشاهي اشکاني را در دوران پادشاهي اَشک ششم، مهرداد اوّل (136-174پ. م.) دانسته اند. وي بخش بزرگي از کشور باختر(بَلخ) را به سرزمين هاي خود افزود و پس از آن تا پَنجاب پيش رفت. سپس درمغرب پادشاه سِلوکي را در جنگ شکست داد امّا با او به مدارا رفتار کرد و دخترش را به ازدواج وي درآورد.

ازديگر پادشاهان بزرگ اشکاني مهرداد دوّم است که با چينيان پيمان بازرگاني و حقّ عبور کالا بست. در زمان او ايران و روم براي نخستين بار با يکديگر رو به رو شدند. اختلاف دو دولت بر سر حکومت بر ارمنستان بود. مهرداد پس از آن که سَکاها را در مشرق به سختي شکست داد به ارمنستان لشکر کشيد و درآن جا پادشاه دست نشانده روم را خلع و تيگران را از طرف خود به پادشاهي منصوب کرد. حدود شاهنشاهي مهرداد دوّم از سوي مشرق تا کوه هاي هيماليا رسيد. وي نخستين پادشاه اشکاني است که خود را شاهنشاه ناميد. مهرداد دوّم پادشاهي بسيار مقتدر و در اداره امور مملکت دانا و کار آمد بود. سازمان اداري شاهنشاهي‌ وسيع‌ او را از جهت‌ نظم و کارآيي با تشکيلات‌ حکومتي‌ داريوش‌ بزرگ برابر دانسته‌اند.

آخرين پادشاه اشکاني، اَردَوان پنجم، درجنگ با اردشير بابَکان کشته شد. در زمان اَردَوان پنجم، کاراکالاّ، امپراتور خون خوار روم، براي تسخير ايران حيله اي انديشيد. وي به بهانه اتّحاد بين روم و پارت، دختر شاه را خواستگاري کرد. امّا وقتي اَردَوان با سردارانش به استقبال او رفت روميان مسلّح همه را قتل عام کردند. تنها اَردَوان از مهلکه گريخت. کاراکالاّ را در کُشتار مردمان و غارت شهرها و سوختن روستاهاي ايران در تاريخ کم نظير شمرده اند. وي عاقبت به دست يکي از سربازان خود کُشته شد. پس از او، حکومت روم به ناچار از اَردَوان پنجم عذرخواهي کرد و با تقاضاي صلح اسيران پارتي را همراه با غنايمي که کاراکالاّ از ايران برده بود باز گرداند و افزون بر اين پنجاه ميليون دينار رومي نيز به عنوان غرامت به دولت اشکاني پرداخت.

پادشاهان اشکاني پادشاهاني مقتدر و جنگ جو و در عين حال معتقد به اصول اخلاقي و انساني بودند و با اقوام شکست خورده به رأفت بسيار رفتار مي‌کردند. مذاهب و معتقدات کسان را محترم مي‌داشتند و شاهان مغلوب را با شرايطي دوباره مصدر کار مي‌کردند. آنان همواره با دو مجلس مشورت مي‌کردند، يکي‌مرکّب ازاعضاي خاندان سلطنت و ديگري متشکّل از سران سالخورده روحاني و غيرروحاني. اساس سلطنت در اين دوره بر ملوک‌الطوايفي و ولايت هاي خودمختار بود که همه ساله به شاهنشاه باج مي‌پرداختند و هنگام جنگ با سپاه و سرباز او را ياري مي‌دادند. پارت ها درفنون نظامي روشي خاص داشتند به اين ترتيب که غالباً حالت تدافعي‌مي‌گرفتند، عقب مي‌نشستند و با کشاندن دشمن به درون کشور براو غالب مي‌شدند.

اقتصاد ايران دراين دوره رونقي خاص داشت. پيش رفت بسيار درکشاورزي، صنعت و تجارت و راه هاي حفاظت شده براي عبور کاروان‌ها ازچين به روم، که جاده ابريشم ناميده مي‌شد، همه نشان از وجود تشکيلات دولتي منظّم وکارآ در اين دوره است. پايتخت اشکانيان ابتدا شهر نَساء (نزديک عشق آباد درترکمنستان) بود و بعد از آن که مرز ايران به رود فُرات رسيد شهر تيسفون درجانب چپ دِجله پايتخت آنان گرديد.

اشکانيان‌ مِِهر پرست‌ بودند و مردمان را به صلح همگاني فرامي‌خواندند. از آداب آن ها گرامي داشت گاو، غسل تعميد و خوردن نان و آب و شراب در مراسم ديني بود. رسم برادري مِهرپرستان و احترام به مربّيان که پدر خوانده مي شدند از اين زمان به اروپا رفت. بسياري از روميان پيش از گرويدن به دين مسيح مِهر پرست (ميترائيست) بودند. با آنکه اشکانيان ابتدا تحت تأثير فرهنگ يوناني قرار داشتند امّا موفّق شدند ملّيت و فرهنگ ايراني را دوباره زنده کنند. در اواسط دوران اشکاني، بَلاش اول دين زَرتُشتي و آداب و رسم ايراني را بنا به روايات موبدان زَرتُشتي ترويج کرد. در زمان او خط از يوناني به پهلوي بازگشت و درهمين زمان اوستا، که دست‌خوش آتش سوزي شده بود دوباره گردآوري گرديد.

 

دربارهء تاریخ دورهء اشکانی اسناد زیادی برجای نمانده است. شاهنامه ، کتاب افسانه ها و تاریخ ایران پیش از اسلام، به نبود آگاهی های بسیار دربارهء آنان اشاره دارد.بعضی مورخان بر آنند که ساسانیان مدارک تاریخی آنان را از میان برده اند. با این همه در نوشته های یونانی و رومی و تا اندازه ای چینی، همچنین از خلال سنگ نوشته ها و نقش برجسته های بازمانده از دوران ایشان و سکه ها و ساختمان شهرها و قصرها روز به روز اطلاعات بیشتری به دست می آید. پژوهشگران حماسهء ملی ایران بر آنند که بسیاری از پهلوانان و شخصیت های برجستهء اساطیری شاهنامه سیمای بزرگان اشکانی و دلاوران پارتی را پیش رو می گذارد. افزون برآن بسیاری آثار ادبی که از پیش از اسلام به دوره های بعد رسیده با پژوهش های امروزی به دوران اشکانیان بستگی پیدا می کند.

در تاریخ اشکانیان بیش از چهل پادشاه شناخته است. از بین ایشان مهرداد اول و دوم و فرهادچهارم از شهرت خاص برخوردارند.

 

مهرداد اول (171-138پ.م.)

 شکوه پادشاهی اشکاني را در دوران اَشک ششم، مهرداد اوّل دانسته اند. وي باعقب راندن سلوکی ها تا بابل پیش رفت ، بخش بزرگي از  باختر(بَلخ) را به سرزمين هاي خود افزود و پس از آن تا پَنجاب پيش رفت. سپس درمغرب پادشاه سِلوکي را در جنگ شکست داد امّا با او به مدارا رفتار کرد و دخترش را به ازدواج وي درآورد. .پشت رود فرات برساند و چیرگی فرهنگی یونانی را از میان ببرد.

 درزمان او نخستین جهانگردان چینی در نواحی بلخ و سغد با پارت ها آشنا شدند و از آنان به عنوان مردمی با فرهنگ پیشرفته یاد نمودند. از آن پس مهرداد اول و چانشینان او با امپراتوری چین روابط نزدیک تجاری و فرهنگی داشتند وبین دولت های آنان سفیرانی رد و بدل می شد.

مهرداد دوم(123-88پ.م.)

ازديگر پادشاهان بزرگ اشکاني مهرداد دوّم پسر اردوان اول است. وی درآغازفرمانروائی خود در جنگ با سکاها پیروزی بزرگ به دست آورد و توانست قبایل مهاجم را تا پشت رود جیهون عقب راند. در زمان او ايران و روم براي نخستين بار با يکديگر رو به رو شدند. اختلاف دو دولت بر سر حکومت ارمنستان بود . مهرداد پس از آن که سَکاها را در مشرق به سختي شکست داد به ارمنستان لشکر کشيد و درآن جا پادشاه دست نشانده روم را خلع و تيگران را از طرف خود به پادشاهي منصوب کرد. دراین زمان ایران زیر فرمانروائی اشکانیان به بالاترین درجه وسعت و شوکت رسیده و مرزهای آن از رود فرات تا کوه های هیمالیا گسترده شده بود. مهرداد دوّم پادشاهي بسيار مقتدر و در اداره امور مملکت دانا و کار آمد بود. سازمان اداري شاهنشاهي‌وسيع ‌او را از جهت‌ نظم و کارآيي باتشکيلات‌ حکومتي ‌داريوش‌بزرگ برابردانسته‌اند. بر اثر این پیروزی ها او نخستین فرد از اشکانیان بود که خود را شاهنشاه نامید و پس از او همه پادشاهان اشکانی شاهنشاه خوانده شدند.

درسال 115پیش از میلاد سفیری از سوی امپراتور چین به دربار مهرداد دوم آمد و پیمان تجارتی مهمی با ایران بست. پیش از آن یکی از جهانگردان چینی پارت ها را مردمی با فرهنگ و قابل اعتماد معرفی کرده بود که درصحنهء تجارت جهان آن روز سهم بزرگی دارند. قرار داد تجارتی ایران و چین اعتبار گذشتهء هخامنشیان را در عرصهء بین الملل آن روزگار بازگرداند. از آن پس رومی ها ناچاربودند در روابط خود با اشکانیان به مذاکره بپردازند.

دورهء شاهنشاهی مهرداد دوم را افزون بر گسترش پهنهء قدرت اشکانیان، به دلیل زنده کردن سیاست های ایران گرایانه در برابر دوستادری فرهنگ یونانی و پایه گذاری فرهنگ خاص ایرانی-اشکانی از مهم ترین دوره های تاریخ ایران شمرده اند.

 

فرهادچهارم(38-2پ.م.)

فرهاد چهارم پسر ارد دوم اشکانی است. اوچندی پس از جنگ مهمی که سورن در آن سپاه کراسوس، ثروتمند ترین مرد سیاسی روم را درهم شکسته بود، به پادشاهی رسید. وی که پس از جنگی داخلی برضد نیرداد پیروز شده بود، درنخستین اقدام جنگی خارجی خود سپاه روم به فرماندهی مارک آنتونی را از ایران بیرون راند. اما موافقت کرد غنائم جنگی و پرچم و علائم نظامی رومی و اسیران سپاه کراسوس را به روم باز گرداند.

اردوان پنجم(216-224م.)

آخرين پادشاه اشکاني، اَردَوان پنجم، درجنگ با اردشير بابَکان کشته شد. در زمان اَردَوان پنجم، کاراکالاّ، امپراتور خون خوار روم، براي تسخير ايران حيله اي انديشيد. وي به بهانه اتّحاد بين روم و پارت، دختر شاه را خواستگاري کرد. امّا وقتي اَردَوان با سردارانش به استقبال او رفت روميان مسلّح همه را قتل عام کردند. تنها اَردَوان از مهلکه گريخت. کاراکالاّ رادر کُشتار مردمان و غارت شهرها و سوختن روستاهاي ايران در تاريخ کم نظير شمرده اند. وي عاقبت به دست يکي از سربازان خود کُشته شد. پس از او، حکومت روم به ناچار از اَردَوان پنجم عذرخواهي کرد و با تقاضاي صلح، اسيران پارتي را همراه با غنايمي که کاراکالاّ از ايران برده بود باز گرداند و افزون بر اين پنجاه ميليون دينار رومي نيز به عنوان غرامت به دولت اشکاني پرداخت.

ضعف و فروپاشی اشکانیان را براثر جنگ های فرسایشی رومی ها بر سر به دست آوردن ارمنستان دانسته اند. پیش از اردوان پنجم ، تراژان رومی توانسته بود این سرزمین را تصرف کند و تا تیسفون پیش برود. این عوامل همراه با قدرت گرفتن ساسانیان موجب بروز درگیری هائی می شد که در یکی از آن ها اردوان در جنگ با اردشیر بابکان براثر حادثه ای کشته شد و بامرگ او دودمان اشکانی برافتاد.


ساسانيان(636-224م)

تشکيل شاهنشاهي ساساني در آغاز قرن سوّم ميلادي بار ديگر مجد وعظمت گذشته ايران را زنده کرد. ساسان مردي از دودمان بزرگان پارس بود و درشهر استخر رياست مذهبي معبد آناهيتا را بر عهده داشت. پسر او، بابَک، پس از ازدواج با دختر فرمان رواي شهر به قدرت رسيد و به زودي خودحکومت را به دست گرفت. فرزند بابَک، اردشير که جواني دلير و فرمان‌دهي باتدبير بود، به ياري بخت، در اندک زمان بر کرمان و نواحي اطراف فارس مسلّط شد و درجنگ سختي که بين او و اَردَوان پنجم درهرمزگان درگرفت، سلسله اشکاني را برانداخت و پيروزمندانه وارد تيسفون شد و بابِل را به اطاعت خود در آورد.

ساسانيان بيش از چهار صد سال با شوکت و قدرت تمام شاهنشاهي کردند. ايشان خود را جانشين هَخامَنِشيان مي‌دانستند و در عمل نيز مانند آنان حکومتي مرکزي ترتيب دادند که در آن، برخلاف دوران اشکاني، پادشاهان محلّي قدرت و نفوذ چنداني نداشتند و همگي از شاهنشاه ساساني اطاعت مي‌کردند. شاهنشاهي ايشان بر دو پايه قدرت مذهبي و مرکزيت استوار بود و بيش از نيمي از جهان متمدّن آن روزگار را زير نگين داشت. نيمِديگر از آنِ امپراتوري روم بود.

ساسانيان در سراسر دوران شاهنشاهي‌خودگرفتارجنگ‌و کشمکش‌هاي دائم بودند. سه جبهه اصلي جنگ هاي خارجي ايشان، يکي در مشرق و شمال شرق با کوشانيان و هياطله يا هِبتاليان بود که مردمي متمدّن بودند ودر سرزمين هاي شرقي افغانستان و آن سوي رود سِند و تُخارستان ونواحي سُغد و بَدَخشان و بَلخْ حکومت مي‌کردند. کوشانيان در زمان شاهپور اوّل از ميان رفتند و از آن پس شاهنشاهان ساساني، استانداراني به نام کوشان‌شاه به سرزمين آنان مي‌فرستادند. هِبتاليان تا زمان خسرو انوشروان قدرت داشتند، و به گماني، مدّتي شاهنشاهان‌ساساني باج گزار ايشان بودند. سرانجام دولت آنان در زمان خسرو انوشروان برافتاد و سرزمينشان بين ايران و ترکان تقسيم شد. جبهه ديگر جنگ هاي شاهنشاهان ساساني درشمال ايران، چه در شرق و چه در غرب، با اقوام وحشي بيابان گرد بود که بر اثر ازدياد روزافزون جمعيّت و درجستجوي چراگاه‌هاي خرّم پيوسته به ايران مي تاختند. هجوم اين اقوام هميشه با غارت و کُشتار همراه بود. جبهه سوّم جنگ هاي خارجي ساسانيان با امپراتوري روم بود که به بهانه حمايت از ارمنستان تا پايان دوره ساسانيان پيوسته به جنگ‌هاي بزرگ و فرساينده با ايران مي‌پرداختند. اين جنگ ها ابتدا به بهانه حمايت از شاه‌زادگان اشکاني بود که حکومت ارمنستان را داشتند. پس از آن که امپراتوري روم شرقي در زمان کُنستانتين کبير مسيحيت را دين رسمي خود اعلام کرد بسياري از مردم ارمنستان به مسيحيت گرويدند و اين جنگ ها رنگ حمايت از مسيحيان را به خود گرفت.

افزون بر جنگ هاي خارجي، شاهنشاهي ساساني در داخل نيز پيوسته درگير اختلاف و مبارزه با پادشاهان محلّي بود که در دوران ملوک‌الطوايفي اشکانيان قدرت بسيار يافته بودند و با دولت مرکزي رقابت مي‌کردند. اين اختلافات داخلي که گاه به اِعمال زور و رقابت هاي شديد مي‌کشيد، همراه با دشواري هاي سازمان اداري و اجتماعي ساسانيان که بر پايه برتري طبقاتي‌استوار بود، عاقبت به ظهور مَزدَک و گسترش عقايد مذهبي و اجتماعي او انجاميد که به سرعت ميان مردم به خصوص روستائيان و کشاورزان و پيشه وران روج يافت. عقايد مَزدَک که رنگ مذهبي داشت پايه هاي جامعه ساساني را متزلزل کرد و نفوذ آن تا دربار و شخص شاه رسيد و موجب واکنش شديد اشراف و موبدان بزرگ زَرتُشتي شد. به دنبال رواج اين عقايد کشمکش هاي خونين در شهرها و روستاها رخ داد و زمينه تحوّل اجتماعي را براي حمله اعراب و پذيرش اسلام از سوي ايرانيان آماده ساخت.

ساسانيان با همه نبردها و کشمکش‌ها در جبهه هاي خارجي و داخلي، موفّق به ايجاد يک شاهنشاهي مقتدر و با شکوه شدند. آباداني و پيش رفت صنعت و هنر در عهد آنان قابل ملاحظه بود. پارچه بافي، فلزکاري، شيشه سازي، شبکه‌هاي عظيم آب‌ياري که به دقّت و براساس محاسبات دقيق ساخته و نگه داري شده بود، همه نشان از پيشرفت سطح دانش و صنعت در اين دوران داشت. فرهنگ و دانش، گرچه در دسترس همگان نبود، امّا در ميان درباريان و نزد اشراف و روحانيان جايگاهي بزرگ يافته بود. ترجمه آثار دانشمندان و متفکّران بزرگ کشورهاي ديگر، دعوت از فلاسفه، پزشکان، منجّمان و دانشمندان سرزمين هاي دور دست و بحث در باره عقايد آنان و اطّلاع از تمدّن و فرهنگ کشورهاي همسايه از آغاز شاهنشاهي ساساني رونقي به سزا داشت. پيدايش دو متفکّر و پيامبر ايراني، ماني و مزدک، يکي در آغاز و ديگري در اواخر دوران ساسانيان، نيز هم نمودار تضادهاي شديد اجتماعي ميان طبقات ثروتمند و تهي دست بود و هم نشان دهنده اين حقيقت که سرزمين ايران در اين دوران خاستگاه مردمي دانا و حکيماني آگاه بود. آراء و انديشه هاي اين دو نه تنها در فرهنگ ايران بلکه تا زمان هاي دراز، حدود هزارسال پس از آن، درچين و اروپا نفوذي فراوان داشت.

جنگ هاي خونين و ثروت بر بادده با دشمنان خارجي، تفرقه هاي دروني، اقتدار فزون از حدّ مغان و موبدان و فشار بر طبقات فرودست در جامعه بسته ساساني، سرانجام مقدّمات فروپاشي اين شاهنشاهي با شکوه را فراهم آورد. اعراب پا برهنه و فقير امّا تازه نفس و مؤمن، که قرن ها سوداي بهشت ايران و سرزمين هاي همسايه را در سر داشتند، با يک پارچگي و اتّکاي به اسلام به ايران حمله آوردند و به گونه اي نامنتظره شاهنشاهي ساساني را که هنوز شکوه بيش از حد دربارخسرو پرويز را به چشم مي‌ديد يک سره نابود کردند.

اردشير بابَکان (241-226م)

ساسان‌موبَدي ازنُجباي‌ پارس‌ بود که بر آتشکده آناهيتا در شهر استخر فارس رياست مي‌کرد. پسر و نوه او بابَک و اردشير به تدريج قدرت يافتند و شهر نَساء را که پايتخت زَرَنگيان بود تصرّف کردند. اردشير پس از سال ها مبارزه و کسب قدرت، عاقبت درجنگ سختي که بين او و اردَوان پنجم شاهنشاه اشکاني درگرفت پيروز شد و به اين ترتيب سلسله اشکاني برافتاد. اردشيربه تيسفون آمد و درسال 224 ميلادي سلسله ساسانيان را پايه گذاري کرد.

اردشيراز همان آغاز کار با مخالفان بسيار روبه‌رو بود. از جمله پادشاه کوشان درمشرق و پادشاه دست نشانده اشکانيان در ارمنستان و امپراتوري روم براي از بين بردن وي همدست شدند و با سه لشگر بزرگ به ايران حمله آوردند. اردشير به زيرکي نخست سپاهي را که به خوزستان حمله آورده بود تارو مار کرد و به اين طريق رابطه دشمنان را از هم گسست. پس ازآن به‌تدريج‌خاک‌ارمنستان‌رابه قلمرو خود پيوست و با عزل پادشاهان محلي وبرانداختن نظام‌ملوک الطوايفي، که از دوران اشکاني برجاي مانده بود، به ايجاد يک حکومت مقتدر مرکزي موفّق شد.

اردشير پس از استقرار شاهنشاهي خود به تشکيل يک نيروي نظامي منظّم و يک پارچه پرداخت. پيش از آن پادشاهان محلّي تنها به هنگام جنگ به بسيج روستائيان و ديگر ساکنان قلمرو خويش دست مي زدند. امّا اردشير نيروي نظامي شاهنشاهي خودرا به ترتيبي که در زمان هَخامَنِشيان مرسوم بود سرو سامان داد و به ايجاد سپاه جاويدان که فداييان شاه بودند پرداخت . اردشير بابَکان شهرهاي بسيار بنا کرد. شهر گور درمحلّ فيروزآباد کنوني درفارس، به‌اردشير، کنار دِجله و ريواردشير، نزديک بوشهر، از جمله شهرهايي هستند که به فرمان وي ساخته شدند. ري شهرکنوني،نزديک بوشهر،بر بقاياي ريواردشير بنا شده است.

اردشير کمي پيش از مرگ با تسليم تاج و تخت به پسر خود شاپور اوّل ازسلطنت کناره گرفت. وسعت قلمرو وي ازفُرات تا مَرو، هَرات و سيستان بود. درجنگ با روميان نيز پس از چند شکست عاقبت دو شهر مستحکم و نظامي مهمّ نصيبين و حَراّن را در بين النهرين گشود. اردشير بابکان، که خود موبَد زاده بود، دين زَرتُشتي را آيين رسمي کرد و اعتقاد به اديان ديگر را ممنوع ساخت. تَنسَر وزير وي اوستاي پراکنده را گرد آورد پس از آن به همّت موبَدان ديگر چون آذربَدِمهرسِپَندان و کَرتير موبَد زمان هرمزد و بهرام اوّل ساساني، بيست و يک نَسک اوستاي قديم به پهلوي ترجمه شد که آن را زند، يعني تفسير، ناميدند. سپس شرحي ساده به زبان پهلوي برآن افزودند و آن‌را پازند خواندند.

اردشير بابَکان در تاريخ ايران از جمله پادشاهان بزرگي است که در باره اش افسانه بسيار آفريده شده. به گماني، شخصيت والاي پهلواني، مذهبي و ملّي کي‌خسرو درحماسه ملّي ايران نيز از زندگي و سرگذشت درخشان اردشير بابَکان مايه گرفته است.

شاپور اوّل (272-241م)

شاپور اوّل پسر اردشير بابَکان بود و پس از پدر درسال 241م به حکومت رسيد و سال بعد، در مراسم تاج گذاري وي، ماني خطبه اي خواند وکتاب خود شاپورگان را به او تقديم داشت. نخستين سال هاي سلطنت شاپور به جنگ با اقوام وحشي درگذرگاه هاي قفقاز و برانداختن پادشاهي کوشان درمشرق گذشت. کوشانيان پادشاهاني متمدّن و ثروت مند بودند که راه‌داري بخشي ازجاده ابريشم را به اختيارداشتند. در اواخر دوره اشکانيان، ايشان به سرزمين‌هاي ايران دست اندازي مي‌کردند. شاپور فرستاده هاي خود به آن سرزمين را کوشان‌شاه مي خواند.

درپي اين فتوحات، شاپور،که لقب نبرده يعني جنگجو و پيروزداشت، ارمنستان را مطيع و شهر الحَضراء را که در اختيار پادشاهي عرب بود تسخيرکرد. اين شهر دژي استوار داشت که در برابر سپاه ايران سرسختانه ايستاد. امّا سرانجام دختر پادشاه الحَضر که عاشق شاپور شده بودشبانه دروازه شهر را به روي اوگشود. نوشته اند که شاپور پس از ازدواج با اين دختر، که بسيار زيبا بود، به سبب خيانتي که به پدر خود کرده بود، گيسوانش را به دم اسبي سرکش بست و در بيابان رها ساخت.

شاپور اوّل در دوران پادشاهي خود افزون برمطيع کردن همه گردن کشان سرزمين هاي داخل فلات ايران، تا دور دست هاي شام پيش رفت و ارمنستان و بين النهرين و بخشي از متصرّفات روم را به دست آورد. وي درسنگ‌نوشته ها و حجّاري هايي که پيروزي هاي خود را درآن ها شرح داده، از خود با عنوان شاهنشاه ايران و انيران ياد مي‌کند. اردشير بابَکان تنها به عنوان شاهنشاه ايران بسنده کرده بود. امّا شاپورکلمه انيران، به معني غير ايران، را نيز به مناسبت فتوحات خود درشرق، شمال وغرب‌سرزمين اصلي ايران برآن افزود.

درسال 260 ميلادي، پس از آن که شاپور بر بخشي بزرگ از شام دست يافته بود، سپاه امپراتور روم به جنگ با او شتافت. شاهپور نقشه دفاع را چنان ريخت که امپراتور، والريَن، وسپاهيانش درمحاصره افتادند و شکست خوردند. امپراتور روم، همراه با 70 هزار لژيون رومي، را به خوزستان درنواحي گُندي شاپور و شوشتر بردند و آنان را که اغلب متخصّص معماري و ديگر فنون بودند به ساختن شهرها و پل ها و سدها وجاده ها واداشتند. سد و پل بزرگ شوشترمعروف به شادُروان را، که هنوز برجاي است، حاصل کار اين اسيران رومي دانسته اند. به فرمان شاپور، تصوير والريَن را که در برابر او، چون مغلوبي در مقابل غالب، به زانو درآمده بر روي چند صخره در جاهاي گوناگون، از جمله در نقش رستم، کنده کاري کرده اند. شاپور هنگامي که با غنايم بسيار از شام باز مي گشت و ازفتوحات خود سرمست بود، درصحراي خشک، آماج حمله اُذَينَه، شاه پالمير، قرار گرفت. در اين حمله نه تنها بخشي بزرگ ازغنايم که حرم شاه نيز به چنگ دشمن افتاد. اُذَينَه چندي بعد به تحريک جانشين والريَن به تيسفون نيزحمله آورد و مدتي آن را در محاصره گرفت. امّا در نظر ايرانيان پيروزي شاهپور بروالريَن فراموش شدني نبود.

ايرانيان ازشاپور به‌نيکي بسيار ياد کرده او را همسان داريوش بزرگ هَخامَنِشي دانسته‌اند. وي درساختن شهرهاو آباداني کشور و پيشرفت دانش بسيار کوشيد. به دستور وي، نوشته‌هاي بسيار از يوناني و هندي به زبان پهلوي ترجمه شد. بيشترين آن‌ها در باره علومي چون پزشکي، ستاره‌شناسي و فلسفه بود. در زمان او جمع آوري و تدوين اوستا، که از زمان اردشير بابَکان آغاز شده بود، دنبال شد و بخش بزرگي از ديگر آثار مذهبي زَرتُشتي که هم اکنون برجاي است در زمان او گردآوري گرديد.

شاهپور از ماني نيزحمايت مي کرد و دين او را که از ترکيب اديان زَرتُشتي، بودايي و مسيحي پديد آمده بود و جنبه عمومي و جهاني داشت محترم مي شمرد. گمان مي رود که وي مي‌خواست از اين راه اقوام مختلف شرق و غرب را به يکديگر نزديک کند و از نفوذ امپراتوري روم در سرزمين‌هاي غربي به ويژه ارمنستان بکاهد. امّا اين سياست در زمان جانشينان او وارونه شد. به تحريک موبَدان زَرتُشتي و روحانيان مزدايي، درزمان بهرام اوّل ساساني، ماني به اعدام محکوم گرديد.

شاپور ذوالاکتاف (379-310م)

پس ازشاپور اوّل، درمدّتي کمتر ازسي سال، هفت تن از ساسانيان برتخت سلطنت نشستند. جنگ هاي ايران و روم دراين دوران باشکست ايرانيان ودستيابي روميان به امتيازهاي بسيار ادامه داشت. عاقبت بزرگان ايران به جاي آذرنِرسي که پادشاهي ستمگر و خون ريز بود، جنيني را به شاهنشاهي برگزيدند. به اين ترتيب که تاج را در خوابگاه شهبانو که همسر دوّم هرمزد دوّم شاهنشاه پيشين ساساني بود آويختند و به پيش بيني موبَدموبَدان که جنين پسر است، پيش از زاده شدن کودک، مراسم تاج گذاري باشکوهي برگزار کردند. نوزاد شاپور نام گرفت و تا پايان دوران کودکي با مادرش و به همراهي بزرگان، کشور را اداره کرد. ازهوش و دانايي او درکودکي داستان هاي بسيار آورده اند. يکي آن که وقتي در تيسفون خفته بود همهمه‌اي شنيد و سبب را پرسيد. گفتند صداي مردم است که از پلي بر روي دِجله مي‌گذرند و رو درروي هم قرار مي‌گيرند. شاپور دستور داد پلي ديگر بسازند تا آيندگان از يکي و روندگان از ديگري بگذرند.

شاپور در پانزده سالگي به تدريج از قدرت اشراف کاست و به سرکوبي کوشانيان که به سرزمين هاي شرقي ايران دست اندازي مي‌کردند پرداخت. وي نه تنها سرزمين آنان را که حدود سيستان بود گرفت و به خاک ايران ضميمه کرد، بلکه در ساحل غربي خليج فارس با به آب انداختن کشتي هاي بزرگ اعراب را شکست داد و بحرين را به تصرّف آورد. نوشته‌اند که وي درجنگ هاي سختي که با اعراب داشت شانه هاي اسيران راسوراخ مي‌کرد و از اين رو به او ذوالاکتاف(صاحب شانه‌ها) گفته‌اند. امّا برخي بر اين‌عقيده اند که ذوالاکتاف لقبي است که اعراب به شاپور داده اند زيرا مردي چهارشانه با قدّي کشيده و اندامي ستبر بود.

شاپور ذوالاکتاف پس از آن که نواحي شرق ايران را آرام کرد، به غرب روي آورد. وي درصدد بود رومي ها را که پيش از او بخشي از ايالات غربي را از ايران جدا کرده بودند گوشمالي دهد. جنگ هاي ايران و روم در زمان شاپور دوّم بسيار به درازا کشيد و بارها متوقف ماند و از سرگرفته شد امّا سرانجام شاپور توانست قراردادي به رومي ها تحميل کند که بر پايه آن روميان سالانه مبلغي گزاف براي نگهداري دربند قفقاز بپردازند و ارمنستان نيز به صورت ايالتي از ايران درآيد که مرزبان آن از طرف شاهنشاهي ساساني انتخاب شود.

اهميّت‌ جنگ‌هاي‌ايران و روم در دوران شاپور دوّم بيشتر از جهت هم‌زماني آن با رسميّت يافتن مسيحيّت در روم شرقي است. مردم ارمنستان که پيش از اين تاريخ با زور و تهديد از گرايش به مسيحيت منع شده بودند، به اين آئين روي آوردند. از اين راه بين روم و ارمنستان پيوند نزديکي‌حاصل شدو دربارساساني را نگران‌کرد. کشتارهاي بزرگي که پس از تصرّف ارمنستان در اين سرزمين در زمان شاپور دوّم رخ داد ناشي از اين نگراني و بدگماني بود.

شاپورذوالاکتاف را از برجسته‌ترين شاهنشاهان ساساني دانسته اندکه آباداني بسيار کرد و در قلمرو خويش شهرهاي بزرگ ساخت. از رفتار او با زنان کشورهاي مغلوب، به ويژه دختران‌تارک‌دنياي عيسوي، در همان زمان که با مسيحيان ارمنستان به خشونت رفتار مي‌شد، به‌نيکي يادکرده اند.

بهرام گور (438-420م)

بهرام پنجم، که به خاطر علاقه زياد به شکار و به دام انداختن گورخر به بهرام گور شهرت يافته، پسر يزدگرد اوّل شاهنشاه ساساني است. موبَدان به يزدگرد لقب بزه کار يعني گناهکار داده بودند. زيرا وي به‌خلاف شاپور ذوالاکتاف با مسيحيان رفتاري مهرآميز داشت، دختري يهودي را به همسري گزيد و با مسيحيان چنان به نيکي رفتار کرد که مسيحيان او را شاه مسيحي مي خواندند.

بهرام ازکودکي درحيره، يکي از سرزمين هاي عربي زير نفوذ شاهنشاهي ايران در مغرب رودخانه فُرات، پرورش يافت. وي پس از مرگ يزدگرد توانست به ياري سپاهيان اميرحيره جانشين پدر شود. اين رويداد به آغاز نفوذ بيگانه و ادامه آن در تصميم‌گيري هاي دربار انجاميد و سرانجام اساس شاهنشاهي را سست کرد. قبل از بهرام گور هِپتاليان که به وسيله شاپور ذوالاکتاف در سيستان و نواحي شرقي ايران جانشين پادشاهي کوشان شده بودند، قدرت يافتند و به توسعه سرزمين هاي زير نفوذ خود پرداختند. بهرام پنجم درجنگي با آنان پيروز شد و حيطه نفوذ آنان را محدود ساخت. امّا درجنگ با روميان کار آسان نبود و پيروزي بزرگي به بار نيامد. درهمين دوران، مسئله مسيحيان ارمنستان به اين ترتيب حل شد که کشيشان ارمني وادار شدند کليساي مسيحي ايران را از کليساي بيزانس (روم شرقي) جدا کنند. پس از آن ديگر بدگماني نسبت به ايرانيان مسيحي که متهّم به همکاري با روميان بودند پايان پذيرفت.

مسئله مهمّ ديگر، دراين دوران حمله‌ها و پيش‌روي هاي اقوام بيابان‌گرد هون بود که به دربند قفقاز فشار مي آوردند و باوجود همکاري ايران و روم در نگهباني از آن و ساختن استحکامات جديد، از تهاجم دست بر نمي داشتند. در واقع، اندکي پس از همين دوران بود که آتيلاسپاه خود را تا قلب شهر رم تاخت و امپراتوري روم را برانداخت.

بهرام گور پادشاهي‌دلير وفرمان‌دهي‌خوش‌خوي توصيف شده است. در باره او افسانه‌هاي بسيار ساخته اند. وي در شعر و موسيقي نيز دستي داشت. داستان زندگي، هنردوستي و شادخواري هاي وي موضوع اشعار و داستان هاي گوناگون در ادب ايران بوده است. صحنه هاي بزم او درقصرهاي با شکوه هفتگانه، که هريک به رنگي و منسوب به ستاره‌اي به نام روزهاي هفته و نيز افسانه سرايي شاهزاده خانمي از هفت اقليم، آشناترين سوژه مينياتورهاي ايراني و منظومه هاي غنايي ادب فارسي است. مشهور ترين اين گونه منظومه‌ها هفت پيکر نظامي گنجوي است که پس از اوموردتقليدشاعران ايراني‌وترک‌وعرب‌بوده.

مرگ بهرام پنجم نيز درغبار و ابهام افسانه فرو رفته است. نوشته اند که وي هنگام شکار درپي‌گور به باتلاق فرو رفت و ناپديد شد. قول‌هاي ديگري نيز درباره کيفيت مرگ وي ياد شده است.

بهرام که گور مي گرفتي همه عمر ديدي که چگونه گور بهرام گرفت؟

قباد اوّل (531-488م)

قباد، پسر فيروز و پدر خسرو انوشيروان، دوتن از شاهنشاهان ساساني، است که در دوراني پُرماجرا بر ايران فرمان‌روايي داشت. وي به دستياري زَرمِهر (سوخرا)، سردار بزرگ ايراني از خاندان قارَن وحکم‌ران سيستان برتخت پادشاهي نشست. امّا نخستين اقدام او همان برانداختن زرمهر بود که در عرصه سياسي و نظامي قدرتي روزافزون داشت. قباد سال هاي نخست سلطنت خود را به سرکوبي هِبتاليان و مطيع‌کردن آنان گذراند و کساني را که از اين قوم در زمان پدرش، فيروز، سال ها به‌عنوان گروگان نزد ايشان زيسته بودند از مَرو و هَرات بيرون راند و از جنگ با اقوام خَزَر با غنايم بسيار به پايتخت بازگشت.

امّا، مهم ترين واقعه دوران پادشاهي قباد پيدا آمدن مَزدَک پسر بامداد بود که از آميختن دين زَرتُشت و آراء افلاطون کيشي تازه آورد. اساس عقايد مزدک بر پايه مساوات افراد بشر در بهره وري ازمواهب طبيعي و ثروت عمومي بنا شده بود. اين عقايد در نظام حکومت ساساني که مبتني بر بسته بودن و اختلاف طبقات بود سخت مورد توجه طبقات فرودست قرارگرفت. در واقع، برخي ازمحقّقان جنبش مَزدَک را با واکنش بردگان و روستاييان وابسته به زمين در برابر اشراف و زمين داران بزرگ مرتبط دانسته اندکه علاوه بر گردآوردن ثروت‌هاي انبوه به فراهم آوردن حرم‌سراهاي بزرگ نيز مي پرداختند. قباد به قصد کاستن از نفوذ گسترده بزرگان و موبَدان در امور کشور از مَزدَک حمايت کرد. امّا، موبَدان در پايتخت شورشي برپا کردند که به برافتادن قباد از سلطنت انجاميد. درسال 498م قباد را در زندان انوشيرد يا دژفراموشي درکوهستاني در مشرق شوشتر زنداني کردند. اين زندان چنان بود که هيچ کس حق نداشت نام زندانيان آن را نزد شاه ببرد. قباد دير زماني در زندان ماند تا به ياري يکي از بزرگان از زندان گريخت، و به دربار خاقان هِبتاليان پناهنده شد. خاقان اورا چون دوستي ديرين پذيرفت و ياري داد تا دوباره به پادشاهي رسد. قباد به پايتخت بازگشت و برادرش زاماسب (جاماسب)، که به جاي او نشسته بود، پادشاهي را بدو باز گرداند.

در دوره دوّم شاهنشاهي، قباد نخست اقوام عرب و ارامنه را که سر به شورش برداشته بودند مطيع خودکرد و در امور اداري کشور نيز اصلاحاتي انجام داد. سپس براي وادارکردن امپراتوري روم به پرداختن خراجي که براي نگهباني دربند قفقاز در قرارداد منظور شده بود، به آن سرزمين لشکرکشيد. امّا هجوم هون ها از دروازه هاي قفقاز او را نگران کرد و ناچار به قراردادي تازه تن در داد که طبق آن در ازاي پس دادن شهر نظامي آمِد در آسياي صغير مبلغي غرامت دريافت کند. اين بخش از دوران پادشاهي قباد، با همه کشمکش ها و دسيسه‌ها، آرام توصيف شده است. وي دراين دوران به آبادي کشور پرداخت و در ساختمان سدها و پل‌ها وکندن قنات ها وساختن شهرهايي چند در خوزستان و فارس توفيق يافت.

درحدود سال 519م، قباد تصميم گرفت جانشين خود را برگزيند. وي کوچک ترين پسر خود،خسرو، را شايسته اين مقام مي‌دانست و مي‌خواست، ضمن معاهده اي، از نماينده امپراتور روم قول حمايت از او را بگيرد. امر به درازا کشيد و نماينده ايران، سياوش، همان بزرگي که قباد را از دژ فراموشي فرار داده بود، نتوانست يا نخواست قرارداد صلح بين ايران و روم را چنان که قباد مي خواست به انجام رساند. سياوش را که ارتشتاران سالار بود محاکمه کردند و به اتّهام بي ديني کشتند. پس از اين واقعه، قبادکه مَزدَکيان را با پسربزرگ خود، کاوس، هم‌دست مي ديد، درصدد از ميان برداشتن آنان برآمد. به دستور خسرو، پسرکوچک قباد، که ولي‌عهدي‌خودرادرخطرمي‌ديد انجمني ترتيب داده شد و موبدان زَرتُشتي و اُسقُف مسيحيان ايران، که درمخالفت مَزدَک با زَرتُشتيان هم داستان بود،کشتار مَزدَک و مَزدَکيان را موجب شدند.

جنگ هاي ايران و روم و سرکشي اعراب صحرا نورد، که به قرباني کردن چهارصد راهبه بينوا در مقابل بت غَري (ربة‌النوع زهره) درشام پايان گرفت، درسال هاي آخر عمر قباد اتّفاق افتاد. درآن زمان وي ديگر به دوران پيري رسيده بود و توانايي فرماندهي سپاه خود را نداشت. درپايان حيات خود، قباد براي اصلاح امور کشور درصدد وضع قوانين تازه مالياتي بود امّا مرگ به او فرصت نداد. فرمان ولي‌عهدي خسرو انوشيروان رانوشت و به سال 531 ميلادي درگذشت.

خسرو انوشَروان (579-531م)

انوشَروان يا انوشيروان (انوشَک روان) به معني دارنده روان بي مرگ و جاويدان، لقبي است که قباد اوّل شاهنشاه ساساني به پسر کوچک تر خود، خسرو اوّل، داد. وي در زمان پدر با تنظيم قوانين جديد براي سامان بخشيدن به اوضاع درهم ريخته کشور لياقت خود را آشکار ساخت و از موبَدان زَرتُشتي و اُسقُفان مسيحي انجمني گرد آورد و آنان را به مناظره با مَزدَک واداشت. انجمن، مَزدَک را به اتّفاق آراء محکوم به مرگ کرد. درهمان روز او و جمع کثيري از يارانش را به قتل رساندند.

هنگامي که انوشَروان درسال 531 ميلادي به پادشاهي رسيد اوضاع اقتصادي کشور سخت آشفته بود. وي با از بين بردن مَزدَک و ياران او نزاع طولاني ميان اشراف و مردم را پايان بخشيد و املاکي را که در عهد مَزدَکيان گرفته شده بود به صاحبان آن‌ها باز گرداند. وضع قوانين خاص سرنوشت زنان و فرزندان متعدّد نجبا را که طي سال ها با مردم طبقات ديگر درآميخته بودند تعيين کرد. دولت تربيت اين فرزندان را به عهده گرفت و با روي کار آوردن آنان طبقه جديدي از اشراف به نام بزرگان به وجود آورد و با اين اقدام خاندان هاي اشرافي پيشين را تضعيف کرد. قريه ها، جاده ها، پل ها و قنات هاي متروک بازسازي و آماده کار شد و با انتشار قوانين، ترتيب امور مالي شاهنشاهي تغيير يافت. به دستور انوشيروان ماليات اراضي براساس حاصل‌خيزي وموقع بهره‌برداري و نوع محصول تعيين مي‌گرديد. ماليات فردي مبتني بر دسته وطبقه مشخّص بود و هرکس که بيست تا پنجاه سال داشت بايد ماليات سرانه مي پرداخت. در امور نظامي نيز تغييرات تازه رخ داد. انوشَروان فرمان دهي قوا را از يک تن به چهار فرمانده در رأس چهار بخش افزايش داد و خدمت نظام را اجباري کرد. براي مقابله با مهاجمان صحراگرد هبتالي استحکامات قوي در معبر دربند ساخت و ديواري به طول چند کيلومتر درجنوب شرقي بحرخَزَر بنا کرد که دشت گرگان را که به منزله شکافي درکوه هاي ايران محسوب مي‌شد حمايت مي کرد.

دراين زمان يوستي‌نيانوس، امپراتور روم، درصدد دست يابي به سرزمين‌هايي در آفريقاي شمالي و اسپانيا بود. انوشَروان پيمان صلحي با او بست که براساس آن امپراتوري روم سالانه مبلغي گزاف بابت هزينه نگه‌داري دربندهاي قفقاز به ايران بپردازد. امّا، پيمان صلح پايدار نماند و انوشَروان در جنگي ديگر با روميان از دِجله گذشت به شام رفت و اَنطاکيه را گرفت. روميان با پذيرفتن غرامتي سنگين حاضر به صلح شدند و اسيران رومي به دستور انوشَروان به ساختن شهر رومگان وادارگرديدند. درجنگي ديگر سپاه ايران تا کنار درياي سياه پيش رفت و امپراتور روم را مجبور به قبول معاهده‌اي ساخت که بر اساس آن دولت روم براي نگه‌داري دربندهاي قفقاز سالانه سي هزارسکه طلا براي مدّت پنجاه سال به ايران بپردازد.

اقدام ديگر انوشَروان عقد پيماني باخاقان ترک بود که درمشرق کشور هِبتاليان مي‌زيست. اين پيمان به برافتادن حکومت هِبتاليان و تقسيم کشور آنان منجرشد. انوشَروان با دخترخاقان ترک نيز ازدواج کرد. مرزهاي شمالي ايران به رود جيحون رسيد و بَلخ، تُخارستان و زابلستان به خاک ايران افزوده شد. سرکوبي خَزَرها درشمال غرب و تسخير يَمَن از طريق خليج فارس و درياي عُمّان از ديگر رويدادهاي زمان خسرو انوشَروان بود. حکومت دست نشانده ايراني دريمن، که‌عرب‌ها آنان را اَبناء اَحرار (آزادزادگان) مي‌خواندند، تا پس ازظهور اسلام درآن کشوربرجاي ماند. روابط نزديک خاقان ترک با شاهنشاهي ايران چندي بعد بر سر تجارت ابريشم و حقّ عبور آن کالاي مهم که از چين به روم مي‌رفت بر هم خورد و کار به جنگ کشيد. امّا ترکان کاري از پيش نبردند و پس رانده شدند. انوشَروان در پايان عمر بار ديگر به روم لشگر کشيد و انطاکيه را تسخير کرد.

ايران در زمان شاهنشاهي انوشَروان به منتهاي عظمت و قدرت رسيد. در روايات و افسانه‌ها اين پادشاه را به صورت يک پادشاه نمونه و لايق، و فرمان‌روايي با عقل و تدبير و عدالت تصوير شده است. دوره سلطنت وي را،چه از نطرپيشرفت سياسي ونظامي کشور و چه ازنظر دست‌آوردهاي تازه تمدّن ايراني‌درفنون و علوم و ادب، شايد بتوان درخشان‌ترين عهد ساساني شمرد.

باوجود کُشتار عظيم مَزدَکيان، دوران انوشيروان از نظر آزادي مناظره و گفتگو بين اديان مختلف قابل توجه است. وي دوست دار فلسفه و حکمت بود. هفت تن از دانشمندان يوناني اسکندريه را که از روم گريخته بودند، درايران گرامي داشت و در يکي از معاهدات خود با يوستي‌نيانوس شرط گذاشت که با اين دانشمندان بدرفتاري نکنند.

بزرگمهرحکيم وزير انوشَروان بود و بُرزويه پزشک از جمله نام داران دربار او. برزويه به دستور انوشيروان به هند سفر کرد و کتاب معروف پَنچاتَنترا و بازي شطرنج را به ايران آورد. وي کتاب را به نام کَليله‌ودِمنه از زبان سَنسکريت به پهلوي ترجمه کرد ومقدّمه اي حکيمانه برآن افزود، يا به روايتي ديگر از انوشيروان خواست تا دستور دهد بزرگمهر چنين مقدّمه اي برکتاب بيفزايد. ترجمه فارسي‌کتاب کليله ودمنه يکي از متون بسيار مشهور ادب فارسي است.

تولّد رسول اکرم (ص) را در زمان سلطنت انوشيروان دانسته اند. بر پايه حديثي، پيامبر اسلام نوشَروان را ملک عادل (پادشاه دادگستر) خوانده‌است.

خسرو پرويز (628-590م)

خسروپرويز (پيروز) پس ازکُشته شدن پدرش، هرمزد چهارم، شاهنشاه ايران شد. شروع سلطنت او هم زمان با سرکشي سردار بزرگ ايراني، بهرام چوبين، بود که پايتخت را، به قصد تسلّط بر تخت پادشاهي، محاصره کرد. خسرو به دربار امپراتور روم پناهنده شد و به ياري سپاهيان او بهرام چوبين را اسير کرد و کشت. بهرام چوبين ازخاندان مهران، يکي ازخاندان‌هاي اشرافي دوره اشکاني بود. او را از بزرگ ترين فرمان‌دهان ايران شمرده اند که نزد سربازانش بسيار محبوب بود و درجنگ با هون ها و ترک هاي شمال و مشرق ايران به پيروزي هاي بزرگ رسيد.

چيرگي خسرو پرويز بر بهرام چوبين بسيار گران تمام شد. زيرا وي ناچار از پذيرش مصالحه اي گرديد که براساس آن ايران همه سرزمين ارمنستان را از دست داد و مرز امپراتوري روم تا تفليس و درياچه وان پيش آمد. ديري نگذشت که، موريس، امپراتور روم کُشته‌شد و پسرش به ايران پناه آورد. خسرو پرويز به پشت‌گرمي‌فارسيس، فرمان‌ده سپاه روم، که خسرو را ياري داده بود و از به رسميت شناختن قاتل موريس در مقام امپراتوري روم سرباز مي‌زد، عازم جنگي بزرگ شد. سپاه ايران پيروزمندانه پيش رفت و خسروپرويز آمِد و حراّن را که شهرهاي نظامي مهمّي بودند گشود و ارمنستان را دوباره تصرّف کرد. سال بعد، وي تا دمشق و بيت المقدّس پيش رفت و به ياري شماري از يهوديان اين شهر را گرفت و صليب حضرت عيسي را با غنايم بسيار به تيسفون برد.

در بيت‌المقدّس بيش از 500 هزار مسيحي کشته شدند. درپي آن سپاه ايران از غَزه گذشت و پس از تصرّف اسکندريه به حدود حبشه رسيد. در اين هنگام وسعت سرزمين هاي شاهنشاهي ايران به حدّي بود که در تاريخ کشور جز در زمان هَخامَنِشيان سابقه نداشت. خسرو پرويز، مغرور وشيفته خود، درنامه‌اي به هِراکليوس، امپراتور روم، نوشت: «از سوي خسرو، بزرگ‌ترين خدايان و خداي روي زمين، به هراکليوس بنده حقير خويش . . .»

اوايل قرن هفتم ميلادي نبرد کوچکي ميان سپاهيان خسرو و برخي قبايل عرب روي داد که به شکست ايران انجاميد. اين نبرد، که به واسطه وقوع آن بر سر چاه ذي‌قار به همين نام شهرت يافته، اگرچه اهميّتي نداشته است امّا درتاريخ از آن به عنوان مقدمه فتوحات اعراب ياد کرده اند. پيش از اين نبرد، نُعمان‌بن‌مُنذَر، پادشاه حيره، به‌دستور خسرو پرويز زير پاي پيل افکنده وکشته شده بود. درجنگ ذي‌قار حاميان قبيله نُعمان سپاه ايران را شکست دادند و به نخستين پيروزي عرب ها بر ايرانيان رسيدند. امّا، گوئي بخت نيز از خسرو پرويز روي گردان شده بود.

شاهنشاهي ساساني تا آن زمان چنين نيرومند و پيروز نبود و حتّي درمصاف با امپراتوري روم نيز تا آن گاه در چنين ورطه اي نيفتاده بود. ديري نگذشت که هَراکليوس، امپراتور جديد روم، نيز به سوي ايران لشکرکشيد و نه تنها همه سرزمين هاي متصرّفي را بازستاند بلکه وارد درّه دِجله شد و تيسفون را محاصره کرد.

شکست و سقوط خسرو پرويز، پس از آن پيروزي و پيش رفت بزرگ، امري نامنتظر نبود چه، خوي و رفتاري خودخواهانه داشت و در گرد کردن مال حدّي نمي شناخت و دربارش در تزيين و تجمّل نظيري در تاريخ ايران نداشت. وي چنان شيفته جلال و شکوه بود که از تحميل ماليات هاي طاقت‌فرسا برمردم ابا نمي کرد. بدگمان و ضعيف النفس بود و به اندک ناخشنودي نزديک ترين کسانش را از ميان مي برد. پس از شکست هاي پي‌در پي نيز مسيحياني را که مظنون به همکاري با روميان بودند با بي‌رحمي تمام مورد شکنجه و آزار قرار مي داد.

در اين زمان، وضع داخلي شاهنشاهي ساساني سخت درهم و آشفته بود. مالکان بزرگ و فرمان‌دهان نظامي‌که در روزگار قدرت خسروپرويز از سنگ‌دلي و خشونت او مي هراسيدند با ضعف‌وي سربلندکردندو هريک در پي کسب منافع خود شدند. طبيعت نيز دراين احوال با او سرجنگ داشت. رودخانه دِجله پي‌درپي طغيان مي‌کرد و سدها و پل‌هاي عظيم را درهم مي‌شکست. نواحي حاصل‌خيز تيسفون زيرآب هاي دِجله به باتلاقي عظيم بدل شد و برخي پايه هاي کاخ تيسفون را درهم ريخت. زلزله نيز از راه رسيد و در ايوان مداين شکست افتاد. فرمان‌دهان و بزرگان دربار که پيش رفت سپاه روم به هراس افتاده بودند از خسرو پرويز خواستند که به صلح با هِراکليوس تن در دهد. امّا، اوکه بيمار بود از اين کار سر باززد. عاقبت درباريان براو شوريدند و پسرش شيرويه که فرزند مريم دختر قيصر روم بود در زندان او را از پا درآورد. بامرگ خسرو پرويز قدرت و شوکت ساسانيان که چندگاهي به اوج رسيده بود درهم ريخت. از اين تاريخ تا سقوط شاهنشاهي ساسانيان، يعني در کم‌تر از بيست سال، بيش از سيزده پادشاه برتخت نشستند و بيشتر آنان در رقابت دسته هاي مخالف با يکديگر از پاي درآمدند.

سيماي خسرو پرويز درتاريخ ايران سيمايي درخشان و با شکوه است، امّا ستودني نيست. منظومه خسرو و شيرين نظامي گنجوي از تجمّل دربار و آزمندي و شهوت راني او تصويرهاي بسيار دارد و موکب و بارگاه و شکار و چوگان او موضوع بسياري از نقاشي هاي مينياتور ايراني درباره است.

يزدگرد سوّم (651-632م)

يزدگرد سوّم آخرين شاهنشاه ساساني است. يزدگرد را تني چند از بزرگان دربار ازجمله رستم فرّخ زاد فرمان‌ده سپاه ايران به تيسفون آوردند و تاج برسرنهادند. يزدگرد ازترس کُشته شدن به استخر گريخته و درآن جا پنهان مي زيست. يزدگرد شاهي کم تجربه و ناوارد بود و هنگامي به پادشاهي رسيد که از سويي آثار ضعف و شکست در همه شئون مملکت به چشم مي‌خورد و ازسوي ديگر نيرويي عظيم از اعراب باديه نشين پشت دروازه هاي ايران متشکّل مي‌شد.

سلطنت يزدگرد سوّم هم‌زمان باخلافت ابوبَکْر، نخستين خليفه اسلام، بودکه فرمان هجوم اعراب مسلمان به ايران را داد. اعراب که با ايمان به اسلام آرزوي رسيدن به سرزمين هاي بهشت آساي ايران يا شهادت در راه خدا را داشتند، درجنگ‌هايي که از سال 633 تا 644 ميلادي طول کشيد سراسر ايران را فتح کردند. درنخستين نبرد، رستم فرّخ زاد فرمان ده کل سپاه شاهنشاه ايران کُشته شد و درفش کاويان به دست اعراب افتاد. اندکي پيش از آن يزدگردسوّم بادرباريان وگنج هاي‌خودازتيسفون‌گريخته بود. سپاهيان عرب درسال 15 هق/ 637م تيسفون را بي هيچ مقاومتي گرفتند و به غارت آن شهر با شکوه تاريخي پرداختند.

يزدگرد پس از فرار از تيسفون صدهزار تن سپاه فراهم آورد. امّا اين بار نيز درجنگ معروف به جَلولاء شکست خورد. شکست بعدي او در نهاوند اتفاق افتاد که تقريباً خبر از مقاومت نهايي ايرانيان مي داد. يزدگرد به اميد حمايت فَغفور چين به سوي خراسان روانه شد و روي به مَروْ نهاد، امّا ياوري نيافت. مرزبان ايراني مَروْ، ماهوي سوري، نيز پيش از آن مخفيانه به خدمت کارگزاران عرب درآمده و درآن زمان به تعقيب يزدگرد پرداخته بود. بزدگرد که اطرافيانش همه پراکنده شده بودند به تنهايي شبي در آسيابي پناه جست. آسيابان به طمع جامه گرانبها و گوهر نشان يزدگرد اورا کشت.

يزدگردسوّم درراه‌پاسداري از کشورش سخت کوشيد، امّا اوضاع ايران پيش از او يک‌سره درهم ريخته بود و اقوام تازه‌نفس و مؤمن عرب که با اتکاي به دين جديد متحد شده بودند به آساني شاهنشاهي ساساني را منقرض کردند. مرگ يزدگرد درسال 652 ميلادي اتفاق افتاد. هنگامي که ده سال از آخرين نبرد وي با اعراب مي‌گذشت.