tile

شهرهای تاریخی ایران




در تاريخ ايران اغلب نام شهرهايي به چشم مي خورد که بر اثر حوادث روزگار از سرزمين اصلي جدا شده اند و امروز جزو خاک ايران نيستند. از آن جا که آشنايي با تاريخ گذشته بدون دانستن وضع وموقع اين شهرها ممکن نيست، به شماری از مهمترين آن ها به اختصار می پردازیم.


باکو

باکو بندري است بزرگ در ساحل غربي درياي خَزَر است که تا سال 1812 ميلادي جزو ايالت شِروان و از شهرهاي تاريخي ايران بود. دراين سال باکو و بخش بزرگي از سرزمين هاي شمال غرب ايران پس از شکست در جنگ هاي ايران و روس بر اساس دو معاهده گلستان و ترکمان چاي به تصرّف روسيه تزاري درآمد.

باکو درکنار درياي خَزَر، جايي که کوه هاي قفقاز به دريا فرو مي رود، بين رودخانه کُر (کورش) و طَوالش واقع شده و از جنوب به شهر قَراباغ محدود است. قسمت شمالي اين بندر را دامنه کوه هاي قفقازفراگرفته که اغلب پوشيده از برف است. باکو و اطراف آن آب و هوايي معتدل و مرطوب دارد و به حاصلخيزي و خرّمي معروف است.

 این شهر در جنوب دربند مشهور قفقاز واقع شده که در دوره هاي اسلامي به آن باب الاَبواب يا سدّ ذوالقَرنين يا سدّ يأجوج ومأجوج مي گفتند. اين سد بين دو کوه مُشرف بر بندرگاه ساخته شده و درگذشته، دهانه آن با زنجيري که برآن قفلي بزرگ آويخته بود بسته مي شد. وقتي زنجير بسته بود هيچ کشتي نمي توانست از آن بگذرد. اين سد را، که ازسنگ وسرب و به قولي ديگر از خشت هاي عظيم آهنين پوشيده از مس ساخته شده بود، يادگار خسرو انوشيروان شاهنشاه ساساني مي دانند که آن را براي جلوگيري از هجوم اقوام نيمه وحشي ها ساخته بود. دو امپراتوري نيرومند ساساني و روم طـي قرن ها با يکديگر قـرارداد هايي براي نگه داري دو دربند داشتند. يکي از این دربندها در امتداد رود جيحون نزديک تِرمِذْ (آن سوي بَلْخ)، سر راه نَخْشَب قرار داشت و ديگري درغربِ درياچه خَزَر و محلّ برخورد کوه هاي قفقاز با درياي خَزَر. هدف این بود که از سرازير شدن مهاجمان بيابانگرد آسياي مرکزي به سوي ايران و، ازطريق گذرگاه هاي غرب کشور به اروپا، جلوگيري شود.

 در باکومنابع عظيم نفت وجود دارد که در منطقه اي بزرگ به لايه هاي سطحي نفوذ کرده است. به اين جهت از ديرباز آتش هاي جاويداني که دراين شهر شعله مي کشيده از نظر زَرتُشتيان گرامي بوده است. باکو، باکوبه، بادکوبه، و باگوان، نام هاي گوناگون اين شهر، به مناسبت وجود آتشکده بزرگ آن شهر، ازکلمه "بغ" (خدا) گرفته شده و به معناي شهرِ خداست. درکنار قلعه ی قدیمی استواری که بیش از چهل متر بلندا داشته، بُرج دختر واقع شده که از آن براي نگهباني بندر قفقاز استفاده مي کرده اند. گمان می رود اين برج، پیش از آن پرستشگاه آناهيتا و منسوب به دوران اشکانيان يا هَخامَنِشيان بوده است. اکنون برج دختر جايگاه چراغ دريايي است که کشتي ها را هنگام رفت و آمد به بندر راهنمايي مي کند. آتشکده پارسيان مقيم هند نيز بنايي ديگر از دوران باستان دراين شهراست. اين آتشکده ساختماني مربّع دارد که اطاقي درميان آن قرار گرفته. اين اتاق، به سبک ديگر آتشکده هاي زَرتُشتي، از چهار سوباز است و گنبدي کوچک برآن استوارشده. در مرکزاين آتشکده گودالي است که آتش از آن شعله مي کشد.

 کاخي بزرگ از آثار دوران شاه عبّاس اوّل و مسجدي برفراز کوهي درنزديکي دربند قفقاز از ديگر آثار تاريخي اين شهر است. مسجد در قلعه اي به نام قِبله از آثار دوره ساسانيان قرار گرفته است. در شرح جنگ هاي دراز اميرتيمور گورکان در منطقه آذربايجان بارها نام قلعه قبله آمده است.


بُخارا

بُخارا يکي از شهرهاي باستاني ايران بزرگ است. اين شهر به فاصله کمي درجنوب رودخانه زَراَفشان و در شرق بيابان خوارَزْم قرار گرفته است. در قرن نوزدهم ميلادي، همزمان با سلطنت قاجار درايران، نيروهاي روسيه تزاري شهرهاي بزرگ اين ناحيه ازجمله تاشکَند، سَمَرقَند، و بُخارا را يکي پس از ديگري از ايران جدا کردند. امروز بُخارا جزو جمهوري ازبکستان شوروي است.

 بُخارا درسرزميني پُرآب وحاصلخيز و خرم بنا شده است. خرابه هاي شهر باستاني در نزديکي شهرکنوني هنوز برجاي است. تاريخ اين شهر به قرن ها پيش از ميلاد مي رسد. در افسانه هاي ايراني، افراسياب توراني، سياوش، شاهزاده زيبا و دلير ايراني، را در اين شهر کُشت. براساس اين افسانه همه ساله دراين شهر مراسمي به اين مناسبت برگزار مي گرديده که به گريستن مُغان يا سوگ سياوش معروف بوده است.

 سپاهيان عرب پس از حمله هاي پي در پي که با مقاومت سرداران و مردم ماوراء النهر روبرو مي شد، سرانجام درسال 112 ه/730م توانستند به بُخارا دست يابند. ظرف هاي چيني و زرّين پُرنقش و نگار و گران بهايي که پس از کُشته شدن آخرين شهريار بُخارا به تاراج رفت و وصف آن در تاريخ ها آمده است، نشان از اهميت و ثروت اين شهر بزرگ در دوران پيش از اسلام دارد.

 امّا روزگار زرين بُخارا و نواحي پيرامون آن همزمان با حکومت سامانيان است. در عصر پُرشکوه اين شاهان ايراني، بُخارا پايتختي بود آباد و پررونق با باغ ها و کاخ ها و حمّام ها ومسجدهاي بسيار. شاعران و نويسندگان و دانشمندان بزرگي در اين شهرمي زيستند که زبان و ادب فارسي و فرهنگ اسلامي را به اوج شکوفايي رساندند. پس از سامانيان، در دوران سلجوقيان نيز بُخارا هنوز اعتبار بسيار داشت، امّا ديگر نتوانست به عظمت گذشته باز گردد و به شهرتي که در زمان سامانيان در سراسر جهان، از چين تا اسپانيا، داشت برسد.

 درحمله مغول نخستين شهري که ويران شد و مردم آن از دم تيغ گذشتند، بُخارا بود. نوشته اند که از آن شهر بزرگ و زيبا و آبادان، تنها مسجد جامع و بعضي قسمتهاي قصرهاي استوار آن برجاي ماند. با وجود اين، با به قدرت رسيدن امير تيمورگورکان، بُخارا نيز درکنار سمرقند از نو بنا شد و اهميت و اعتبار يافت.

بُخارا از ديرباز داراي اهميت ديني بوده است. گويند که نام بُخارا از کلمه وَهاره يا بهار، که در زبان هاي ايراني به معني بُتکده است، گرفته شده. درکاوش هاي باستان شناسي در اطراف مسجدي در بُخارا آثار يک آتشکده زرتشتي و، در زير آن، ديري بودائي را يافته اند که در دوران هاي گوناگون پياپي بر روي و به جاي يکديگر ساخته شده است. پس از حمله اعراب عده اي ازمردم بُخارا در گرويدن به اسلام مقاومت مي کردند. یکی از آنان، المُقَنََّع، که زَرتُشتي بود، به بهانه خون خواهي قتل ابومُسلِم خراساني که در دربار خليفه عبّاسي کشته شده بود، مدّتي دراز با پيروان خود در برابر سپاهيان خليفه ايستادگي کرد. وي در شهري نزديک بُخارا مي زيست و توانست چندماه بخشي از نواحي آن حدود را به اختيار خود گيرد. پيروان المُقَنََّع را سپيدجامِگان نيز گفته اند، دربرابر سياه جامِگان که طرفداران بني عبّاس و دستگاه خلافت بودند. در زمان سامانيان بُخارا ازمراکز مهّم مذهب حَنَفي شد. اسماعيليان هم دراين زمان مرکز فعّاليت خود را در بُخارا قرار داده بودند. دردوره تيموري فرقه مشهور نقشبندي نيز که هنوز پيرواني دارد به وسيله بهاءالدّين نقش بندي در بُخارا تأسيس شد.

 بزرگان، دانشمندان، شاعران، و متفکران بزرگ بُخارا به خصوص در عصر طلايي قرن چهارم هجري/دهم ميلادي در تاريخ ايران و اسلام بي ماننداند. ابوعلي سينا، ابوالفضل و ابوعلي بَلعَمي، ابو عبدالله جيهاني و خاندان با فرهنگ او، ابو منصورحسن بن نوح القمري پزشک دانشمند و استاد ابوعلي سينا، محمّدعوفي مؤلف جوامع الحکايات و بزرگان ديگري از اين دست همگي از بُخارا برخاسته اند.


بَلْخ

بَلْخ يکي از شهرهاي باستاني و بسيار مشهور خراسان بزرگ است که در جلگه جنوبي رودخانه جيحون بين تُخارستان و جوزجانان قرار گرفته و از ديرباز درآثار ايراني به باکتريا يا باختر و بَلْخ باشکوه معروف بوده است. بناي بَلْخ را به چند تن از شاهان افسانه اي ايران نسبت مي دهند. چنان که در شاهنامه آمده، هنگامي که زَرتُشت دين خود را آشکار کرد به دربار گُشتاسْب در بلخ رفت و مورد حمايت وي قرار گرفت. آن چه مسلّم است از دوران ساسانيان تا حمله مغول اين شهر قديم ترين مرکز تمدن ايراني و کانون مهم ترين تشکيلات امپراتوري هاي بزرگ ايران بوده است.

شهر بَلْخ از زمان سُهراب و گُشتاسْب از مراکز مهّم مذهبي نيز به شمار مي رفته است. معبد بزرگ ومشهور اين شهر به نام نوبهار در زمان ساسانيان ثروت و آرايش بسيار داشته است. نوشته اند که ديوارهاي نوبهار را باجواهرات گران بها آراسته و پرده هاي زربافت بر روي آنها کشيده بودند. درتمام سال، زائران از هرسو به زيارت اين معبد مي آمدند به ويژه در فصل بهار که با انواع گل ها آراسته مي شد. گمان مي رود که برگزاري باشکوه جشن گل سرخ ازمراسم زيارت نوبهار بَلْخ برجاي مانده باشد. در توصيف معبد نوبهار نوشته اند که برفراز آن گنبدي بزرگ بود که بيش از صدمتر بلندي داشت، در بالاي آن درفش هايي از پارچه هاي ابريشمين قرار داشت و دورادورش راسيصد و شصت رِواق فراگرفته بود. دراين معبد چند بُت وجود داشت که مردم ازکابُل و هند و چين به زيارت آنها مي آمدند. زمين هاي اطراف نوبهار به مساحت هفت فرسخ درهفت فرسخ وقف اين معبد بود و هزينه هنگفت آن را تأمين مي کرد.

 برخي از تاريخ نگاران برآنند که نوبهار در آغاز آتشکده زَرتُشتيان بوده و سپس يکي از کانون هاي فعاليت پيروان بودا شده است. نوبهار پس از فتخ بَلْخ به وسيله مسلمانان در زمان خليفه سوّم ويران شد. رئيس موبدان نوبهار بَلْخ بَرمَک ناميده مي شد. بَرمَکيان -که پس از انتقال خلافت به عبّاسيان در دستگاه ايشان به وزارت رسيدند- مقام رياست نوبهار را از دوران باستان به ارث داشتند. بلخ تا زمان حمله مغول آباد و پُر رونق بود. پس از آن به صورت ويرانه اي درآمد که اگر چه بعدها به فرمان اميرتيمور گورکان بازسازي شد امّا ديگر رونق گذشته را نيافت. امروز بلخ شهری کوچک در افغانستان است که شهر بزرگ مزارِشريف نزدیک آن ساخته شده. گويند درسال 885ه/1480م. براثر خواب نما شدن يکي از درباريان نوشته اي منسوب به زمان سلطان سَنْجَر پيدا شد که در آن به وجود مرقد شاه اولياء علي بن ابي طالب (ع) دراين شهر اشاره شده بود. سلطان حسين بايَقرا، آخرين امير خاندان تيموري، بزرگان را جمع آورد و در قريه اي که در سه فرسنگي بَلْخ بود سنگ سفيدي يافت که نشان مرقد امير مؤمنان بود. درآن محل گنبدي بلند ساخته شد که هنوز زيارتگاه مردم آن نواحي است. هرسال در بهار مراسمی در این زیارتگاه برگزار می شود که به نام سیل گل{سیر گل} شهرت دارد و سنت های گذشته ی زیارت معبد شهر را به یاد می آورد. بَلْخ کهنه که هنوز نيمه ويرانه اي از آن باقي است در چند کيلومتري مزارِشريف قرار دارد. درنزديکي بَلْخ شهري ديگر به نام باميان قرار دارد که از ديرباز به سبب وجود دو بُت بزرگ بودا{سرخ بت و خنگ بت یا بوداهای سرخ و خاکستری} در آن شهرت بسيار داشته است. این دومجسمه در سال 2000میلادی به دستور طالبان از میان برده شد.

بتکده مولتان نيز در نزديکي باميان از بناهاي مشهور بوده است. دراين بُتکده بُتي بزرگ از آهن درميان گنبدي قرار داشته که به نيروي آهن ربا معلق نگه داشته شده است. هنديان براي زيارت بُت خانه مولْتان که همسايه بلخ است از راه دريا و صحرا به آن نواحي مي آمده اند. این بت نیز در زمان سلطان محمود غزنوی از میان رفت. مولْتان اکنون درخاک پاکستان است.

 از همين رو، بَلْخ و شهرهاي همسايه آن از زمان هاي گذشته مرکز ديني مهّمي بوده است. بسياري از علماي مسلمان از اهالي بَلْخ بوده اند و آثار مهّمي در حديث، فقه، و علم کلام از خود به يادگار گذاشته اند. از دانشمندان به نام اين شهر يکي ابومَعشَر بَلْخي است که درقرن سوّم هجري/نهم ميلادي مي زيست و از ستاره شناسان معروف بود. وي از تاريخ و اخبار پادشاهان پارس و اقوام ديگر نيز آگاه بود و مجموعه آثارش نمودار وسعت دانش اوست. از ديگر نامداران بَلْخ قاضي حميدالدّين بَلْخي نويسنده مقامات حميدي است که درقرن ششم هجري/دوازدهم ميلادي مي زيسته. کتاب با نثري پيچيده و متکلّف نوشته شده و انواع صنايع لفظي درآن به قدري زياد است که گويي هدف از نوشتن آن نمايش توانايي در به کار بردن لفظ بوده است نه بازگو نمودن معنا. با اين حال يکي از سرمشق هاي سعدي درنوشتن گلستان را همين مقامات حميدي دانسته اند.


تيسفون

تيسفون، که به زبان پهلوي "تِهسيفون" تلفظ مي شده و رومي ها آن را کِتيسفون مي ناميدند، شهري باستاني درکناره شرقي دِجله و در هفت فرسنگي بغداد کنوني بوده است. درقرن سوّم پيش از ميلاد اين شهر نزديک سِلوکيه قرار داشت و شاهنشاهان اشکاني، که از نواحي شرقي ايران آمده بودند، آن جا را پايتخت زمستاني خود کردند. سِلوکيه، پايتخت سِلوکوس نيکاتِر ازجانشينان اسکندر، بود. هنگامي که تيسفون پايتخت اشکانيان شد، اين دو شهر به هم پيوست و رفته رفته شهر بابِل را که درکنار رود فُرات جاي داشت از اعتبار انداخت.




طاق کسری


بابِل بزرگ ترين و آبادترين و با شکوه ترين شهر دنياي باستان بود. شاهان و سرداراني بزرگ چون کورش کبير و اسکندر مقدوني با تصرّف آن شهر به اوج قدرت رسيدند. خشايارشا هنگام فرونشاندن شورشي که مردم اين شهر بر ضد پادشاه دست نشانده او کرده بودند، باروي شهر را ويران کرد و معبد آن، اِساهيل، را درهم فروريخت. بُت زرّين و بزرگ مَردوک را که نشان ماندگاري شهر بود و شاهان بابِل در آغاز هرسال با لَمس کردن دست آن اعلام قدرت مي کردند باخود به ايران آورد و دستور داد آن را ذوب کنند. شهر بابِل، با آن که بارديگر آباد گرديد و معبد و بُتي ديگر در آن ساخته شد که سپاهيان اسکندر از زيبائي و ثروت و جلالش انگشت حيرت به دندان گزيدند، ديگر کمر راست نکرد و با رونق گرفتن تيسفون اندک اندک از صفحه تاريخ ناپديد شد.

 اردشير بابَکان پس از شکست دادن اَردَوان پنجم اشکاني وارد تيسفون شد و در همان جا تاجگذاري کرد. درتمام دوران شاهنشاهي ساسانيان تيسفون پايتخت ايران بود. اين شهر درصد سال آخر شاهنشاهي ساسانيان مجموعه اي از پنج تا هفت شهر بوده است و "مَلْکا"يعني شهرهاي شاهان خوانده مي شده و گاهي هم از آن به نام مذيناتا يا مدينه و شهرها ياد کرده اند که اعراب پس از اسلام به آن مدائن گفته اند. تيسفون، رومَگان، وَهاردشير (سِلوکيه)، دَرزَنيزان، وَلاشآباذ، اَسپانبَر و ماحوزا شهرهاي مدائن بوده اند. تيسفون، که با پُل ها و آب بندهاي روي دجله در دوسوي رود گسترش يافته بود، دراواخر دوران ساساني دچار طغيان رودخانه و شکستگي سدها گرديد. نوشته اند که در زمان قُباد، پدرخسرو انوشيروان، درسدّ دجله نزديک دشت ميشان شکاف افتاد و بسياري از کشتزارها زير آب رفت. اواخر روزگار خسرو پرويز نيز طغيان دِجله و فُرات چند سد را درهم شکست که براي بازسازي آنها تلاش بسيار شد. درهمين زمان براثرزلزله قسمتي ازايوان کَسري (کسرا)نيز شکست برداشت. بعدها تاريخنگاران اسلامي اين رويدادها را نشانه هاي سقوط سلسله ساساني شمردند.

 طاق کَسري بنايي عظيم و با شکوه در ساحل راست رود دجله است که گفته اند درزمان خسرو انوشيروان ساخته شده. اين بنا را مهمترين اثرمعماري دوره ساساني و نمودار ويژگي هاي آن مي شمرند. يکي از جغرافيانويسان دوره اسلامي که خود ايوان مدائن و کاخ سفيد درنزديکي آن منسوب به دوران اشکانی را ديده، شرحي حيرت انگيز ازعظمت و شکوه آنها نوشته است. ازاين بناها اکنون در نزدیکی بغداد جز ويرانه هايي به چشم نمي خورد.

درحمله اعراب، يزدگرد سوم همراه دربار و حرم سرا و گنج هاي خود از پايتخت گريخت و درسال16ه /627م هنگامي که اعراب تکبيرگويان وارد تيسفون شدند پايتخت را خالي يافتند. گويند که سعدبن ابن وَقّاص، سردار سپاه عرب، از ديدن عظمت و جلال ايوان کَسري هشت رکعت نماز فتح به جاي آورد. از آن پس شهرهاي حيره و کوفه نزديک مدائن ساخته شد و تيسفون رو به ويراني نهاد.

 درميانه قرن دوم هجري/هشتم ميلادي منصور خليفه عبّاسي خواست از مصالح ايوان کَسري شهر بغداد را بسازد. امّا خالد بَرمَکي وزير ايراني او اين کار را درست ندانست. خليفه اورا به تعصب ايرانيگري متهّم کرد. امّا هزينه گزاف خراب کردن و حمل مصالح خليفه را واداشت که از تصميم نابخردانه خود بازگردد. ايوان کَسري نجات يافت، امّا در اواخر قرن سوّم هجري/نهم ميلادي به دستور خليفه مقداري از سنگ هاي آن را در ساختمان قصر تاج در بغداد خاوري به کار بردند.

 امروزه درکنار ويرانه هاي تيسفون که تا قرن چهارم هجري/دهم ميلادي شهري کوچک امّا پُر جمعيّت بود، گور سَلمان فارسي، يکي از نزديکترين صحابه پيغمبر اکرم (ص) قرار دارد که به سَلمان پاک مشهور است.


سَمَرقَند

سَمَرقَند يکي ازشهرهاي بسيار قديمي، بزرگ، آباد و پُرجمعيت ورارود{ ماوراءالنهر}، سرزمين حاصلخيز بين دو رود بزرگ جيحون و سيحون، بوده است که در ساحل رودخانه ی زرافشان درايالت سُغد يا سُغدياناي باستان قرارگرفته. اين شهر در قرن هجدهم ميلادي رونق گذشته خود را از دست داد و درسال 1868 پس از درگيري هاي خونين طولاني به دست نيروهاي روسيه تزاري افتاد و امروزه مرکز اداري جمهوري اُزبکستان است.

 سَمَرقَند قديمي ترين شهر آسياي ميانه است که درآن آثار باستاني متعلّق به قرن هاي سوّم و چهارم پيش ازميلاد يافت شده. هنگامي که اسکندر در حمله به ايران سَمَرقَند را ويران کرد، اين شهر برج و باروئي عظيم داشت و مدتّ ها کانون مقاومت در برابر نيروهاي بيگانه بود. پس از اسکندر، تا فتح اين سرزمين ها به دست سپاهيان اسلام، در بَلْخ و سَمَرقَند حکومت مستقلي وجود داشت که از نظر تاريخي آن نواحي را از ايران جدا مي کرد. با اين همه، نفوذ تمدن و فرهنگ ايراني درآن ناحيه پيوسته باقي ماند. از جمله در زمان ساسانيان، سمرقند مهم ترين کانون ديني مانويان بود.

 اوج رونق وشکوه شهرسمرقند به قرن چهارم هجري/دهم ميلادي مي رسد، زماني که سامانيان درماوراء النهر به قدرت رسيدند. اين خاندان فرهنگ دوستِ ايراني اين ناحيه خرّم حاصل خيز را به درجه اي از اعتبار رساندند که از آن پس مانند آن به خود نديد. درزمان اسماعيل بن احمد ساماني، سمرقند يکي از مراکزمهّم حکومت و بندري بزرگ، آباد، و ثروتمند بود که بربلندي قرارداشت و درهمه خانه ها وکوچه هاي آن، درخت هاي سرو قد برافراشته بود. نوشته اند که شهر از بالاي قلعه چنان به نظرمي رسيد که گويي پوشيده از درخت و سبزه است.

بازار سمرقند نيز به واسطه وسعت، زيبايي، و رونق زبانزد بوده است. از همه سرزمين هاي دور و نزديک به اين بازار کالا وارد مي شد و مشتريان و بازرگانان سرزمين هاي دور هميشه درآن جا رفت و آمد مي کردند. ديباي سرخ (نوعي پارچه از ابريشم خام)، پارچه هاي گران بها، زين و ابزار اسب، شيشه هاي نقش دار رنگين و انواع محصولات کشاورزي و دامي در اين بازار به فراواني دادوستد مي شد. امّا معروف ترين کالاي سمرقند کاغذ بود که بيشتر نقاط خاور زمين از آن جا وارد می کردند.

 حمله مغول سمرقند را نيز چون ديگر شهرهاي ماوراءالنهر و خراسان بزرگ ويران کرد و به نابودي بسياري از ساکنان آن انجاميد. سپاهيان مغول شهر و مردم را از کوچک و بزرگ و زن و مرد خانه به خانه کُشتند و هرچه يافتند کندند و بردند و سوختند. امّا ديري نپاييد که اميرتيمور گورکان در قرن هشتم هجري/چهاردهم ميلادي سَمَرقَند را پايتخت خود کرد و ساختمان هاي با شکوه بسيار درآن بنيان نهاد. او مسجد بزرگ و زيباي اين شهررا نيز از غنايم فتح هندوستان ساخت. کَلاويخو، سفير اسپانيا، که درآن زمان به سَمَرقَند رفته بود، يک يک اين بناهاي شاهانه را توصيف کرده است. امير تيمور درجنگ ها و فتوحات خود دانشمندان، هنرمندان، و صنعت گران را برمي گزيد و با خود به سَمَرقَند مي برد آن گونه که در زمان او و جانشينانش، اين شهر بزرگ ترين مرکز دانش و هنر روزگار شد. رصدخانه سَمَرقَند، که به دستور اُلُغ بيگ ساخته شد، يکي از مراکز مهمّ علمي زمان بود. امّا پيش از اميرتيمور نيز سَمَرقَند کانون دانشمندان و عرفا و هنرمندان بزرگ ايراني بود. رودکي سَمَرقَندي پدر شعر فارسي برترين ايشان است.


مَرْو

مَرو در شمال شرق خراسان کنوني يکي از شهرهاي آباد و پُر اهميت خراسان بزرگ بوده و اکنون به نام مرو یا مَري، شهری کوچک در جمهوري ترکمنستان است که بسياري از مردم آن با زبان فارسي آشنا هستند و فرهنگ و ادبیات ایرانی را دوست دارند . مرو در امتداد رودخانه اي بنا شده بود که از کوه هاي غور درشمال خاوري هرات سرچشمه مي گرفت و در ريگستان هاي بيابان غُز ناپديد مي شد. اين رودخانه مَرورود يا مَرغاب نام داشته و در مسير خود دو شهر را آبياري مي کرده است، يکي مَرو کوچک، در قسمت بالاي رودخانه، و ديگري مَرو بزرگ يا مَروِ شاهجان.

 بناي شهر مََرو را به اسکندر و جانشينان او نسبت مي دهند. آن چه مسلّم است بعد از حمله اسکندر دراين ناحيه حکومتي طرفدار يونان تشکيل شد که از نواحي بلخ و مَرو تا انتهاي سُغد و سَمَرقَند را دربر داشت. پس از آن در زمان پارت ها، که خراسان به چهار مرزباني تقسيم شد، مَرو مرکز يکي از آن چهار بخش و مراکز سه بخش ديگر بلخ و هرات و نيشابور بودند.

مَرو شهري ثروتمند بوده و انواع محصولات کشاورزي و صنايع دستي آن، ازجمله ابريشم و پارچه هاي گران بها، شهرت بسيارداشته است. امّا اهميت اصلي مَرو، علاوه بر حاصل خيزي خاک و فراواني آب، از موقع سياسي آن بر سر شاه راه هاي بزرگ بين المللي دنياي قديم ناشی می شده. جاده ابريشم و راهي که از آن عاج و ادويه ازهندوستان به سواحل درياي مديترانه مي رفت، ازاين شهر مي گذشت. از همين راه بود که يزدگرد سوّم، آخرين شاهنشاه ساساني، از تيسفون و همدان و ري به مرو گريخت و در يکي از روستاهاي آن به دست آسياباني کُشته شد.

 مَرو دردوراني از آبادترين و ثروتمند ترين سرزمين هاي اسلامي به شمار مي رفت. مسجد بزرگ و با شکوهي که ابومسلم خراساني در آن ساخته بود تا قرن ها شهرتي بسيار داشت. در زمان هارون الرشيد پسرش مأمون، در مقام امارت در کاخي با شکوه در اين شهر مي زيست. مَرو تا زمان مغول همواره مرکز حکومت ماند و آبادي و رونق آن برجاي بود.

 درحمله مغول اين شهر نيز با ويراني و کُشتار بسيار روبه رو شد. نوشته اند که درآن زمان دراين شهر دوکتاب خانه بزرگ و خزانه کتاب معتبر ديگري وجود داشت. از کتابخانه کوچک ديگري نيز يادکرده اند که داراي دويست جلد کتاب بود، همگي بي همتا با خط زيبا و تذهيب عالي و چنان نفيس و گران بها که هريک بيش از 200 دينار طلا ارزش داشت. اين آثار فرهنگي گران قدر همراه با هزاران تن ازساکنان و همه بناهاي باشکوه شهر وجايگاه هاي پخش آب رودخانه ی مَرغاب، که توصیف عظمت و دقت مهندسی آن را ابوطاهر مقدسی در کتاب احسن التقاسیم آورده، درحمله مغول از ميان رفت.

 مَرو در زمان شاهرخ، جانشين امير تيمور گورکان، قسمتي از عظمت و شکوه گذشته خود را بازيافت، امّا از حمله دائم اُزبَک ها و افغان ها و آسيب هاي ناشي از آن درامان نبود. سرانجام درسال 1884م، روس ها مرو را تصرف کردند.


هَرات

هَرات درگذشته نام منطقه بزرگي بوده است که يکي از چهار ايالت خراسان بزرگ را تشکيل مي داده. امروز تمام اين ناحيه در افغانستان است. هَرات درهمان حال نام شهري است حاصلخيز در همين منطقه که باغ هاي سرسبز، آب وهواي سالم و مطبوع و باد پيوسته و ملايم آن در تابستان از ديرباز شهرت داشته است. هَري رود يا رودخانه هَرات از کوه هاي غور سرچشمه مي گيرد و درشاخه هاي متعدّد از شهر مي گذرد.

 بناي شهرهَرات را به دوران باستان نسبت داده اند. آثار تاريخي بسيار از دژها و آتشگاه ها و کليساي مسيحيان همگي نشان از ديرينگي و رونق اين شهر درهمه ادوار دارد. درقرن چهارم هجري/دهم ميلادي با روي کار آمدن اميران ساماني شهر هرات رونق و ثروت و جمعيّتي افزون يافت و يکي از کانون هاي بزرگ علم و ادب و دانش و انديشه شد. مسجد بزرگ شهر و بازارهاي پُرکالاي پيرامون آن و باروي استوار با دروازه هاي آهنين و چوبين بسيار، که به سوي نواحي گوناگون باز مي شد، جهانگردان را به خود جلب مي کرد. به نوشته يکي از آنان مسجد جامع هَرات در زيبايي و کثرت نمازگزاران در تمام خاک خراسان و سيستان بي نظير بود.

مردم هَرات به جوانمردي و عيّاري شهرت داشته اند. بسياري از جنبش هاي ايرانيان به مخالفت با اعراب دراين ناحيه صورت گرفته است. قيام استادْسيس، به خونخواهي ابومسلم و المُقَنَّع، و خروج قَرمَطيان هرات در قرن سوّم هجري، که در آن بيش از دو هزار تن از پاي درآمدند، از اين جمله است.

هَرات درحمله مغول سرسختانه پايداري کرد و هراسناک ترين کُشتارها و ويراني ها را به خود ديد. بار اوّل که مغولان هَرات را گشودند تنها دوازه هزار تن از لشکريان سلطان محمّد خوارزم شاه را کُشتند، امّا بار ديگر که بر اثر قيام مردم هَرات به آن شهر آمدند، به گفته اي، از خون هيچ کس درميان بيش از يک ميليون و ششصدهزار تن نگذشتند، رقمي که خود نشان وسعت و جمعيت هرات در آن زمان است.

پس ازحمله مغول هَرات به زودي آباد شد تا آن جا که تيموريان پايتخت خودرا به آن جا بردند. بايْسُنقُرميرزا پسر شاهرخ و نواده اميرتيمور هرات را پايتخت خود کرد. پس از او در زمان سلطان حسين بايَقرا و وزيرهنرمند و باکفايتش، اميرعلي شيرنوائي، اين شهر مرکز بزرگ هنر و شعر و ادب و دانش روزگار شد. هَرات در نيمه دوّم قرن نوزدهم ميلادي، در زمان ناصرالدين شاه قاجار، براثر تحريکات خارجي از ايران جدا شد امّا پيوستگي تاريخي و فرهنگي آن با ايران همچنان برجاست.

از آثار تاريخي مهّم هَرات قلعه اي استوار به نام شَميرُم است که بناي آن به روزگار باستان مي رسد. در دامنه کوهي که اين قلعه برفراز آن قرار دارد بقاياي يک آتشکده که در آن جا آتش خانه خوانده می شود، برجای مانده و در نزديکي هاي شهر کليساي کهني متعلّق به مسيحيان وجود دارد. مسجد زيبا و قديمي هرات در جنگ داخلي افغانستان در سال هاي اخير آسيب بسيار ديده امّا هنوز هم آن را بايد از زيباترين مسجدهاي اسلامي به حساب آورد. علاوه براين ها، آرامگاه بزرگاني چون پيرهري، خواجه عبدالله انصاري، و امام فخر رازي دراين شهر است. از بزرگان ناحيه هرات به نام ابوحاتم اَسفِزاري نيز اشاره کرده اند که در شهري به همين نام مي زيست. وي هم دوران خيّام نيشابوري بود و در ستاره شناسي و رياضي و هندسه و مکانيک نوشته هاي بسيار دارد. آورده اند که وي براساس نظريه اَرَشميدُس ترازويي ساخت که ميزان ناخالصي فلزات را نشان مي داد. آن را به خزانه سلطان سَنْجَر فرستاد، امّا خزانه دار که مردي نادرست بود از بيم آشکار شدن نادرستي هايش ترازو را خُرد کرد. گويند که ابوحاتم به شنيدن خبر از شدت اندوه درگذشت.


***