tile

نقد و بررسی کتاب



نقد و بررسي کتاب
احسان يارشاطر

موج نو و حقيقت شعر
اخيراً آقاي اسماعيل نوري علاء که از ديرباز گذشته از سرودن شعر به نقد شعر فارسي پرداخته است و از پيشوايان و نظريّه پردازان "موج نو" در شعر نوين فارسي به شمار مي رود کتاب تازه اي به نام تئوري شعر از موج نو تا شعر عشق منتشر ساخته است (لندن، انتشارات غزال ، بهار 1373) و آن را به شکوه ميرزادگي همسر ادب ورز خود و مؤلف رمانِ کامياب بيگانه اي درمن اهدا نموده است.
تاکنون چند کتاب درباره نظريه هاي شعر به خصوص شعر نو از طرف شاعران نوپرداز انتشار يافته. گذشته از نوشته هاي نيما درنقد شعر که به تدريج انتشار يافته و عمده آنها در درباره شعر و شاعري به کوشش سيروس طاهباز (تهران، 1368) و هم در نامه ها از مجموعه آثار نيما يوشيج، به کوشش هم او (تهران، 1368) به طبع رسيده، از شاهين، نهيب جنبش ادبي اثر تندرکيا (تهران، 1318) و بررسي شعر و نثر فارسي معاصر، اثر محمود کيانوش (تهران، 1346) و طلا در مس، تأليف رضا براهني (چاپ دوم با تجديد نظر، 1347) و صور و اسباب در شعر امروز ايران تأليف اسماعيل نوري علاء (تهران، 1348) و صور خيال در شعر فارسي تأليف محمدرضا شفيعي کدکني (تهران، 1350) و از زبان نيما تا شعر حجم (هلاک عقل به وقت انديشيدن) (تهران،1357) و مسائل شعر (از سکوي سرخ) (تهران، 1357)1 و ادوار شعر فارسي از مشروطيت تا سقوط سلطنت، اثر محمد رضا شفيعي کدکني (تهران، 1359) و عطا و لقاي نيما يوشيج و بدعت ها و بدايع نيما يوشيج، اثر مهدي اخوان ثالث (تهران، 1361 و 1367) و کيميا و خاک، تأليف رضا براهني (تهران، 1364) و تاريخ تحليلي شعر نو، جلد نخست، از مشروطيت تا کودتا اثر شمس لنگرودي (تهران، 1370) و شعر نو از آغاز تا امروز تأليف محمدحقوقي (چاپ جديد، 1371) ياد مي توان کرد. هم چنين عبدالحسين زرينکوب در نقد ادبي، دوجلد (تهران، 1359) و خسرو فرشيدورد در در باره ادبيات و نقد ادبي (تهران، 1362) به مسائل و فرضيه هاي شعر پرداخته اند.
ازين گذشته مقالات، مصاحبه ها و گفتگوهائي نيز ازطرف شاعران وناقدان انتشار يافته که مهم ترين آنها بي شک «طفل صد ساله اي به نام شعر نو» اثر نادر نادرپور است درمصاحبه با صدرالدين الهي (روزگار نو، پاريس از خرداد 1371 تا آذر 1372) که کم و بيش به نقد همه مکتب هاي شعر فارسي و اکثريت شاعران نوپرداز ناظر است و خود به کتابي پُرمايه بالغ مي شود. از شاعران يا ناقداني که به خصوص به مسائل نظري شعر نو توجه کرده اند، گذشته از مؤلفان مذکور، مي توان از پرويز ناتل خانلري، فروغ فرخزاد، احمد شاملو، منوچهر آتشي، محمدعلي سپانلو، داريوش آشوري، اسماعيل خوئي، احمد کريمي حکاک، مهرداد صمدي، محمود فلکي، رامين احمدي، علي باباچاهي، مهدي فلاحتي، ميرزا آقا عسکري و فرامرز سليماني نام برد.2 آخرين اثر عمده دراين زمينه همين کتاب تئوري شعر است.
هرچند دربخش اول کتاب نظريه شعر بطور کلي و شعر نو بخصوص به بيان آمده و مکتب هاي شعر نو از "مکتب نيمائي" و "مکتب سخن" تا "مکتب شعر سفيد" و جز اينها وصف شده ولي موضوع اساسي کتاب سرگذشت مکتب "موج نو" است که مؤلف بدان تعلق دارد، و نيز شکافي که درآن به پيشوائي يدالله رؤيائي درسال 1348 با عنوان کردن "شعرحجم" پيش آمده، و پي آمدهاي اين اختلاف، و مباني نظري "شعر تجسمي" که مؤلف "موج نو اصيل" را بدان نام مي خواند. از نظر ديگر کتاب شرح سير و سلوک سي ساله مؤلف است در شاعري و درجستجوي تعريف درست شعر و بيان اعتقادات او درباره شعر و شاعري و راهي که شاعران نوپرداز ايران بايد پيش بگيرند. اين گرچه کتاب را تا اندازه اي از صورت بحث عمومي و "بي گرايش" که به خصوص درکتاب هاي درسي مرسوم است دور مي کند و به سرگذشت انديشه هاي شخصي و حديث نفس متمايل مي سازد ولي درنتيجه صميميتي درآن محسوس است که در کتاب هاي "بي طرف" کمتر مشهود است، و خواننده مي داند که نويسنده از چه ديدگاهي به مسائل نظر کرده است.
اساس نظري تعريف ها و نقدهاي مؤلف مبتني براصالت عقل و خردورزي و پرهيز از دخالت دادن عوامل ماوراء طبيعي از قبيل "الهام" و "واردات غيبي" و نيز "عرفان" است. اين نظريه مجملاً اينست که تجارب حسي که از راه حواس حاصل مي شود عموماً با رنگي عاطفي همراه است و با همين صبغه هاي عاطفي در ذهن ما به صورت صور ذهني ضبط مي شود. "علم" با اين صور ذهني ولي خالي از بار عاطفي آنها سر و کار دارد. "شعر" آنها را با بار عاطفي تداعي مي کند و به عرصه خيال مي خواند. پس اساس شعر سودجستن ازصورذهني است با بار عاطفي آنها به منظور انگيختن عواطفي که خاطر شاعر به آنها مشغول است و مآلاً به قصد برقرارساختن ارتباط عاطفي باذهن ديگران.
درباره "تعهد" آقاي نوري علاء نظري منطقي ابراز مي دارد و آن اينکه "تعهد" يا عدم آن خارج از ضوابط شعري است و نمي تواند و نبايد ميزان ارزش گذاري آن قرار گيرد. ولي اين به معني آن نيست که شاعري که خود را به بعضي نظريه هاي اجتماعي و يا به چپ گرائي بطور عموم متعهد مي شمارد اين تعهد در شعرش منعکس نشود (ص 93 و بعد)، چه از شعرصادق ناچار همان مي تراود که در ضمير شاعر است. از طرفي مؤلف با تمايلي به شيوه شاعران نمادگرا (سمبوليست) ابهام را که نتيجه سرعت تخيّل و بيان بي تأمل واردات ذهني است نه تنها مجاز بلکه مناسب مقصود شعر مي شمارد (ص 135 و بعد)، امّا "شعرحجم" را که اين ابهام را با بازي با کلمات و تناسب و تضاداصواتِ واژه ها بحدّي مي رساند که شعر براي ديگران پُر مبهم و يا نامفهوم مي شود مردود مي شمارد. نظريه غير عقلاني و خردگريزِ فراتجدد (post- modernism) را که در دهه 60 در ايران طرفداراني يافت و آثار مقدماتي آنرادربرخي ازآثارآل احمد وعلي شريعتي مي توان ديد، ونيزپريشان گوئي هاي مرحوم فرديد راحرکتي ارتجاعي و سنگري براي فرار از تعقل و دستزدن در دامن اسطوره و افسانه مي شمارد.
پس از سيري در تاريخ شعرنوين فارسي و وصف نظرگاه هاي مختلفي که راهنماي شاعران نوپرداز بوده است، مؤلف دربخش سوم از کتاب و مجدداً با تفصيل بيشتري به تعريف شعر و معناي عاطفه از نظر زيست شناسي و رنگ عاطفي کلمات و قرار دادن نقد شعر بر اساس علمي و زيست شناسي دست ميزند و رمززدائي را در نقد شعر لازمه نقد درستِ شعر مي شمارد (مقصود از رمززدائي کنار گذاشتن تصوراتي است که بوسيله خرد آدمي قابل شناخت يا اثبات نيست از قبيل جذبه و کشف و شهود و عوالم عرفاني). بعنوان مثال فصلي درنقد شعر حافظ يا به عبارت بهتر در توجيه معاني و مضامين عمده حافظ مي آورد که فصلي شيرين و خواندني است. از مضامين عمده حافظ والا شمردن "عشق" و مزيت آن بر "عقل" و توانائي دل درماندگي خرد در حقيقت نمائي است. مؤلف مي کوشد تا اين دوگانگي را (که با مقدمات سابق سازگار به نظر نمي آيد) بي آنکه به ساخت عقل لطمه اي وارد شود و يا از کارگشائي دل چيزي بکاهد توجيه کند، بدين گونه که عقل وسيله شناخت «جهان متغير و پاره پاره» است و دل ناظر به «جانِ جهان» است که يگانه و يکدست و فراگير است. به اعتقاد مؤلف حافظ:
هستي عُقلائي و تکه پاره را "جهان" مي خواند، جهاني که در آن انسان عاقل براي ديدنش به چشم جهان بين مجهز شده است. او با اين چشم "جهان بين" درهمين "جهان" مي نگرد و آنرا تکه پاره مي يابد. امّا هستي تفکيک نشده و يک پارچه در زبان حافظ "جان" نام دارد و براي ديدن آن هم ديده اي "جان بين" لازم است.
ديدن روي تو را ديده جان بين بايد وين کجا مرتبه چشم جهان بين من است؟
. . .
حافظ در شعر خويش مي کوشد بگويد که حوزه عقل و علم "جهان" است، و سر و کار هنر با "جان". . . . هنر مي خواهد به شما ديده "جان بين" عطا کند. . . تا لحظاتي چند، شايد فقط لحظاتي چند، در يگانگي خود با کل هستي واقف شويد و چون از اين سفر معنوي بازگشتيد براين نکته واقف شده باشيد که نه تنها بني آدم، که کل وجود، اعضاء يکديگر و همگي ازيک گوهرند. در واقع در ساحت جان است که ما به معناي وحدت وجود پي برده و درمي يابيم که رودها در ما مي غلطند و ما خود از خورشيد زائيده مي شويم. . .
(284(
مؤلف اين معني را ادامه مي دهد و به آنجا مي رساند که اعتقاد به برتري دل منافي عقيده به عقل به عنوان تنها مرجعِ شناختِ علمي نيست.
امّا بايد گفت که اين فصل و فصلي که از پي مي آيد و دنباله تعبيري از شعر حافظ و در حقيقت غزل عاشقانه و عرفاني فارسي است از معيارهاي علمي که مؤلف پيشنهاد خود ساخته بود به دور مي افتد و از نقد عالمانه به نقد شاعرانه گرايش پيدا مي کند. با کل هستي يکي شدن و وحدت وجود را در يافتن همانست که عارفان مي گويند و مؤلف قبلاً آنرا خارج از مقولات علمي شمرده بود. با جهان هستي يکي شدن اصولاً چه معني مي تواند داشته باشد؟ چطور ما با کهکشان هائي که ميليون ها بلکه بليون ها سال نوري با ما فاصله دارند و يا با نوترون هائي که از غايت کوچکي و لطافت از ديواره هاي فولاديني که چندين متر ضخامت دارند به آساني مي گذرند و يا با ويروس هاي هزاران گونه اي که بيشتر آنها براي ما مجهول اند يکي مي شويم؟ ممکن است اين سؤالات به نظر سطحي بيايد، ولي با کل وجود وحدت يافتن که عارفان مي گويند آيا جز تعبير نارسا و غير علمي از لمحه اي از احوال مبهم ذهني ماست که وصف علمي آن را بايد در فعاليت سلول هاي مغز جست؟ والاّ بايد جذبه و کشف و شهود و مآلاً شطحيات را نيز در نقد علمي شعر پذيرا شد. اصولاً اگر درنظر بگيريم که ضمير انسان صحنه عواطف متضاد است، از شعر که با عواطف ما سر و کار دارد توقع انسجام انديشه و يک دستي و هم آهنگي در تفکر نمي توان داشت. کوشش در تحميل الگوي منطقي برافکاري که بر عاطفه بنا شده شايد کوشش مثمري نباشد. آخرين بخش کتاب در دعوت به "شعر عشق" نيز رنگ و روي شاعرانه دارد و در آغاز آن سطوري است که انسان را به ياد مقدمه برزويه بر کليله و دمنه مي اندازد و با خوش بيني که درفصول اول کتاب و به خصوص هنگام بحث از "موج نو" در شعر نوين فارسي ديده مي شد متباين به نظر مي رسد:
تقليد و کليشه سازي، دوشادوش دلزدگي و دل چرکيني، خشم فروخورده با کبر و غرور تنک نظرانه، هيچ انگاري و پوچ انديشي، رقابت ناسالم، ترديد در همه نيک و بدها، زوال ايمان، و فرومردن حماسه چون خوره پايه هاي داربست شعر ما را خورده و از ارتفاع بلند و انساني آن کاسته است. شعر ما روز به روز تو خالي تر و فقيرتر شده و به مجموعه الفاظي بدل شده است که جز هياهويِ لال و تاريکِ "منيّتِ" ما راه بجائي نمي برد. در شعر ما ديگر روشني سرور، ترانه و سرود و قيل و قال دلگرم کننده انساني که بسوي زندگاني بهتر، بسوي مدينه فاضله اي ممکن يا ناممکن، پَر مي کشد وجود ندارد. و من همه اين خسران هاي بزرگ را ناشي از مرگ مفهوم عشق مي دانم. اين وضعيت را پيدايش شعرجديد، شعرنو، شعر مکتب سخن، شعرموج نو و شاخه هاي مختلف آنها نيز عوض نکرده است. در همه اين نوآوري ها آنچه که مفقود بوده توجه به همين پيوند طبيعي، بيولوژيک، تئوريک و انساني با عاطفه و عشق است. (ص 307(
اينها از نوع سخناني است که درشعر رواست ولي در نثر علمي محتاج برهان و بيّنه است. بايد گفت شعر عشق در دوران اخير نيز کم نبوده است. اصولاً عواطف عشقي دستمايه اصلي شعر است. نادر پور، فرخزاد، سپهري، اخوان، بهبهاني و بسياري ديگر هرکدام به نوعي شعر عشق سروده اند: عشق به انسانيت، عشق به طبيعت، و بالاتر از همه عشق به معشوق. آقاي نوري علاء مي نويسد «بله مي دانم که درچند قرن اخير همه کساني که سرايش قطعات عاشقانه و غزل واره هاي خودستاينده مشغول بوده اند، امّا شعري که حافظ از آن به عنوان "سخن عشق" ياد مي کرد و قدسيان را مي ديد که در فلک از برش مي کنند. . . اينها نيست. آنچه شعر را از جايگاه "سخن منظوم" يا «کلام فشرده و آهنگين» يا "نثر منسجم" برمي گذراند و تعاليش مي بخشد از شعر ايران رخت بر بسته است.» ممکن است چيزي از ما رخت بر بسته باشد ولي دشوار مي توان گفت که آن عشق باشد خاصه اگر بياد بياوريم که احوال عشقي آدمي مآلاً با نيرومند ترين غريزه ما يعني غريزه جنسي و مهم ترين عامل زندگي بشر يعني ادامه نسل سر و کار دارد.
مثل همه جامعه هاي کهن جامعه ما نيز پس از سال ها مشعلداري و نورافشاني آتشش فرو نشسته و نيروي باطنيش به سستي گرائيده. عوارض اين فتور را درهمه مظاهر زندگي ما ازسياست و اخلاق و ادبيات مي توان ديد. شعر نيز در ايران سيري طبيعي داشته: آغازي ساده و روشن، بسط و اعتلائي با شکوه و سپس افولي تدريجي و ناگزير، با کوشش هائي چند براي بپاخاستن و تجديد حيات، و سرانجام پذيرفتن آزمون هاي غربي و پيوند جستن با آنها.
کتاب تئوري شعر آقاي نوري علاء هرچند سرانجام به نظريه هاي شاعرانه متمايل مي شود اصولاً کتابي خوش منطق و پُر مغز و انديشه برانگيز است که با نثري رسا و احساسي صادقانه نوشته شده و در آن مسائل عمده اي که موضوع نقد شعر است مطرح گرديده و ضمناً اصول نظريات يکي از جنبش هاي شعر نو فارسي را بدست مي دهد. انتشار مصاحبه نادرپور با دکتر صدرالدين الهي در شماره هاي مسلسل مجله روزگار نو و انتشار اين کتاب را بايد از رويدادهاي عمده نقد شعر نوين فارسي در سال هاي اخير شمرد.
----------------------------
پانوشت ها:
1. اين دوکتاب را شخصاً نديده ام.
2. صورت جامع تری از این ناقدان را با مقالات آنها و تاریخ و محل چاپشان در کتابنامه ی تئوري شعر ص 376-81 می توان یافت.
______________________________________________________________________________

فخرالدين عظيمي

صدسال تکاپو
در آرزوي بهروزي، در جستجوي آرامش
John Foran, ed.
A Century of Revolution: Social Movements in Iran
Minneapolis, University of Minnesota Press, 1994.
گئورگ زيمل جامعه شناس آلماني برآن بودکه ثبات امري گذرا است ولي دگرگوني تداوم دارد. شايد بتوان تاريخ ايران صدسال گذشته را نموداري از بجا بودن اين سخن دانست. طي اين صدسال مردم ايران درگير جنبش هاي گوناگون و تلاش هاي گسترده براي پي افکندن جامعه اي بهتر بوده اند و دگرگوني هايي سترگ را تجربه کرده اند. دراين دوران دو تلاش بزرگ را مي توان يافت که از آنها به انقلاب تعبير شده است. هنگامي مي توان از "انقلاب" سخن به ميان آوردکه شمار فزاينده اي از مردم يک سرزمين، براساس ناخشنودي ها و شکوه هاي دامن زده شده و با الهام از انديشه هاي برانگيزاننده به ميدان کارزار رو مي آورند. باور بنيادي آنها اين است که همياري مي تواند صاحبان بي اعتبار قدرت را از اريکه اقتدار فرو افکند و اميد کوبنده آنها اين که مي توان طرحي نو در افکند و روزگاري بس بهتر را درپيش داشت. انقلاب هاي مُدرن همه به اميد رهايي و بهروزي آغاز شده اند.
دشواري ها و تنگناهاي واقعي يا تصوريِ اقتصادي و اجتماعي، نابرابري هاي ناموجّه، ستم گري، بيدادگري، دروغ، فساد، و زيرپا نهادن دلبستگي هاي اخلاقي و معنوي جوامع، زمينه را براي انقلاب فراهم آورده است. تلاش ها در موارد فراواني به ناکامي انجاميده است يا دستاوردها با اميدها و انتظارات سازگار نبوده است.
بي گمان فرادستان، و طبقات بهره مند از امتيازات ريشه دارِ مادي و معنوي، از انقلاب و دگرگوني بنيادي هراسان بوده اند و در پافشاري برپيامدهاي ويرانگر آن درنگ نکرده اند. پيامدهاي انقلاب ها، حتي دستاوردهاي رويداد شگرفي مانند انقلاب فرانسه را نيز برخي نويسندگان منفي قلمداد کرده اند، ولي ستمگري، بي عدالتي و ناخشنودي هاي گسترده دوران پيش از انقلابِ جوامعي را که دستخوش انقلاب شده اند نبايد فراموش کرد. پي آمدها و به ويژه قابليت هاي رهايي بخش يا سرکوبگرانه انقلاب ها به شرايط تاريخي و فرهنگي جوامع، به ترکيب و کيفيّت رهبري، و به زمينه فکري و گرايش هاي ايدئولوژيکي سران انقلاب ها بستگي داشته است و همه انقلاب ها را نبايد از يک گوهر دانست. با اين همه کمتر جامعه اي را مي توان يافت که پس از انقلاب انبوهي از مردم آن نسبت به روزگار پيشين دستخوش تحسّر نشده اند، آرزوهاي خود را برباد رفته و خود را فريب خورده نيافته اند و به سرزنش سرکردگان نپرداخته اند. شايد آنهايي که با نگرشي تحليلي به امور مي نگرند، با الهام از ابن خلدون برآن باشند که پيدايش يک خاندان يا حکومت تازه را بايد پي آمد آسيب پذيري خاندان يا حکومت پيشين دربرابر پويايي، به هم پيوستگي، و يا پارسايي دشمنان آن خاندان يا حکومت دانست که فساد و تجمّل را دستاويز بسيج نيروهاي خود و برافکندن حکومتِ وقت و پديد آوردن حکومتي از آن خود کرده اند ولي پس از چندي خود نيز درتجمّل و فسادي که با امر حکومت همراه است غرق شده اند ودر برابر چالش هاي تازه معارضان آسيب پذير يا درمانده گشته اند و دير يا زود بايد ميدان را خالي کنند.
شايد برخي نيز به پيروي هگل برآن باشند که به رغم ناداني ها و وحشيگري هاي گسترده، تاريخ جهان نمودار قابليت هاي عقلاني بشر است؛ شايد تاريخ اغلب چيزي جز داستان رنج و تيره روزي به نظر نيايد امّا جريان تاريخ در واقع فراگرد توسعه و پيشرفت است؛ در تاريخ هيچ اشکي يکسره بيهوده ريخته نمي شود و به رغم "نيرنگ هاي عقل" تلخي ها و تيره روزي ها ديري نخواهد پائيد و چشم انداز آينده اميد بخش خواهد بود. امّا بسياري از دست اندرکاران دلزده و هواداران آسيب ديده و درمانده انقلاب ها نمي توانند به آساني خود را با اميدهاي دور و دراز دلخوش کنند.
با اين که کارنامه بيشتر انقلاب ها خوش بيني ساده دلانه را برنمي تابد، تداوم دلبستگي به اسطوره انقلاب از وجوه اصلي تاريخ دوسده گذشته جهان بوده است. اين که چرا جامعه هاي خاصي دستخوش انقلاب مي شوند و آيا سبب هاي انقلاب ها را بايد درشرايط ويژه يک سرزمين جست يا انقلاب ها سبب ها و الگوهاي مشابهي دارند که از حوزه سرزمين ها و فرهنگ هاي مشخص فراتر مي روند موضوعي است که بسياري را به خود مشغول کرده است. دراين ميان کمتر پژوهنده اي مي تواند به صرف آشنايي با نظريات گوناگون درباره علل انقلاب ها، يا به پشتوانه مطالعه تطبيقي کلّي آنها، و بدون بررسي موشکافانه در ريشه ها و زمينه تاريخي و فرهنگي انقلاب و جنبش ها در يک کشور خاص، پژوهش پُربار و ژرفانگرانه اي فراهم آورد. کتابِ ويراسته جان فوران کوشش سودمندي است براي بررسي جنبش هاي گوناگون جامعه ايران از نيمه دوم سده نوزدهم تا پس از انقلاب اخير. يکي از ويژگي هاي اين کتاب نفي برداشت هاي کهن کيشانه رايج است که تاريخ ايران را يکسره يا سرگذشت سرآمدان سياسي و داستان جابجايي آنها مي شمارند و دگرگوني هاي ريشه دار اجتماعي، و پويايي و جنبش هاي صد سال گذشته را ناچيز مي گيرند، و يا "اسلام" و برداشتي ايستا و غير تحليلي از آن را دستمايه اصلي تبيين جنبش ها و رويدادها قرار مي دهند.
درنخستين گفتار اين کتاب، منصور معدّل نظريات موجود درباره سبب هاي جنبش تحريم تنباکو را بررسي کرده است و مي گويد نوشته هاي موجود درباره ماهيت و ويژگي هاي خاص نظريه سياسي شيعه، و استقلالِ نهاديِ علما از دولت، نمي تواند رفتار سياسي علما درجنبش تحريم تنباکو را به درستي تبيين کند. او، به پيروي از فريدون آدميت و هما ناطق، برنقش بازرگانان درجنبش تأکيد مي کند و برآن است که فتواي جعليِ منسوب به آيت الله شيرازي را نشانگر نقش اصلي بازرگانان و نقش فرعي علما درجنبش بايد دانست. از ديدگاه او اسلام يا "گفتمان(discourse) شيعه" درجنبش تنباکو نقشِ تسهيل کننده مهمي داشت ولي ناخشنودي بازرگانان را بايد منشاء جنبش تنباکو دانست زيرا مبارزه بازرگانان و پيشه وران عليه دولت و سرمايه داري جهاني پيشتر از آغاز مخالفت علما با دولت آغاز شد. نويسنده از جنبش تنباکو تبييني علّي بدست داده است ولي تبيين تفسيري آن رويداد و بررسي ديدگاه ها و ملاحظات و محاسبات خود بازرگانان و علما و ديگر دست اندرکاران نيز مي تواند نکته هاي تازه و مهم ديگري را روشن کند. متأسفانه امکان پژوهش دراين زمينه به سبب نبودن بايگاني منظم و در دست نبودن اسناد درجه اول، زياد نيست. نويسنده پيوند نظري طبقه و ايدئولوژي را بررسي کرده است ولي اگر معناي طبقه درجامعه ايران سده نوزدهم را بيشتر کاويده و مفهوم دولت و پايگاه ساختاري و نهادي و حوزه امکانات آن را نيز بررسي کرده بود خواننده بهره بيشتري مي برد و معناي مخالف با "دولت" يا مقاومت در برابر آن- که در واقع نه تنها دراين گفتار بلکه در بيشتر گفتارهاي کتابِ حاضر از مباحث اصلي است- بيشتر روشن مي شد. از اينها گذشته، نويسنده به ارزيابي نقش و جايگاه ناسيوناليسم درايران پايان سده نوزدهم نيز چندان نپرداخته است. نوشته هايي که از معدّل به چاپ رسيده است نمودار ورزيدگي او درمباحث و تحليل هاي نظري است1 و گفتار او درکتاب ويراسته فوران نيز، به ويژه به سبب طرح اين گونه مباحث، سودمند و آموزنده است
.
مي بايست دراين کتاب فصلي به بررسي انقلاب مشروطه اختصاص يابد، امّا بدون هيچ عذر موجّهي، چنين نشده است و به جاي آن ژانت آفاري به بررسي "سوسيال دموکراسي" بين سال هاي 1906 تا 1911 پرداخته است. سازمان سوسيال دموکرات هاي ايراني در باکو پديد آمد و درايران، پس از برقراري مشروطيت، به فعاّليت پرداخت. پس از کودتاي محمدعلي شاه قاجار، سوسيال دموکرات ها که بيشتر ارمني بودند، و برخي از انقلابيان قفقاز، درشمار فرماندهان مجاهدين ستّارخان درآمدند. در پائيز 1908 رهبري سوسيال دموکرات ها در ارزيابي خود از جريان آينده جنبش دچار شکافي شد که يادآور تنش هايي است که بسياري نيروهاي چپ در آستانه و پس از انقلاب بهمن 1357 با آن دست به گريبان بودند. برخي از سوسيال دموکرات ها اين پرسش مهم را با کساني مانند کارل کائوتسکي درميان نهادند که آيا بايد درجهت استقرار حکومت دموکراتيک بکوشند يا براي دستيابي به سوسيال دموکراسي (سوسياليزم) تلاش کنند. اندرز کائوتسکي اين بود که بايد درکنار بورژوازي، و دموکرات هاي خرده بورژوا، براي دستيابي به دموکراسي بکوشند و تا پيروزي آن شکيبا باشند. اين گروه که در اقليت بودند ميگفتندکشور تازه به مرحله سرمايه داري رسيده است و طبقه کارگر صنعتي درميان نيست و از همين رو بايد براي پيروزي يک انقلاب بورژوا تلاش کرد. جناح چپ يا اکثريت سوسيال دموکرات ها اندرز کائوتسکي را خوشايند نيافتند. آنها به کساني مانند پل خانف توسل مي جستند و مي گفتند جاي شکيبايي نيست و زمينه براي سوسياليزم آماده است. از ديدگاه آفاري، سوسيال دموکرات هاي تبريز، به ويژه جناح اقليت، به رغم شمار اندکشان، نفوذ محسوسي درجريان رويدادهاي پس از مشروطه داشتند. حزب دموکرات، که حاصل همکاري ليبرال ها و سوسيال دموکرات ها بود، درمجلس نقش مهمي ايفا کرد ولي هدف هاي رهبران آن حزب از مرحله برنامه فراتر نرفت. نويسنده مي گويد ائتلاف با سران محافظه کار ايل بختياري و شرکت درحکومت در تابستان و پائيز سال 1910 مانع از آن شد که دموکرات ها بتوانند برنامه هاي خود را عملي کنند و در نتيجه آنها را از توده هاي هوادار خود نيز دورکرد. امّا پرسش مهم اين است که دموکرات ها از چه طريق جز ازراه شرکت درمجلس و تلاش براي ورود در حکومت مي توانستند هدف هاي خود را عملي کنند و اصولاً امکان تحقّق هدف ها چقدر براي آنها فراهم بود؟
نويسنده دراين گفتار، درنوشته هاي ديگر و در رساله دکتراي خود به بررسيِ نيروها، جريان ها و انديشه هايي پرداخته است که نقش آنها معمولاً ناچيز انگاشته شده و از اين جهت کارهاي پژوهشي او ارزنده است. جاي آن بود که نويسنده دراين مقاله، مفهوم سوسيال دموکراسي را، با توجه به تحوّل بار معنايي آن در روزگار ما، بيازمايد، نقش مثبت يا منفي آن را در فراگرد شکل گيري آرمان ها و نهادهاي دموکراتيک در جامعه ايران ارزيابي کند، و رابطه بين سوسيال دموکراسي و مجال استقرار دموکراسي سياسي را بکاود. آفاري مي گويد انجمن ها هم از مجلس پشتيباني مي کردند و هم دربرابر آن صف آرايي. ولي اين پشتيباني و صف آرايي و پي آمدهاي آن نيازمند بررسي بيشتر است. آيا آنچه سوسيال دموکراسي ناميده شده، و آرمان ها ، رهيافت ها و ترفندهاي سران آن، با تداوم ترتيبات سياسي لرزاني که حاصل انقلاب مشروطه بود سازگاري داشت؟ پژوهش هاي سودمند ژانت آفاري با بررسي پرسش هايي از اين گونه، تاريخِ ايرانِ پس از انقلاب مشروطه را روشن تر خواهد کرد.
پس از سال 1910 دگرگوني هاي گوناگوني رخ داد و جنگ جهاني اول ضربه بزرگي به امکان پا برجايي و ريشه دواني نهادهاي پارلماني در ايران وارد کرد. دولت مرکزي نيز از اِعمال مؤثر قدرت فروماند و با چالش هايي درگوشه و کنار کشور، به سرکردگي کساني چون خياباني، پسيان و ميرزاکوچک خان، روبرو گرديد. بجاي تجزيه و تحليل اين چالش ها، مايکل زيرينسکي طي مقاله اي به بررسي کودتاي سوم اسفند 1299 (1921) و پي آمدهاي آن پرداخته است. با توجه به اين که ويراستار رويدادهايي را که به پيدايش سلطنت پهلوي انجاميد به "کودتاي 25-1921" تعبير کرده است (ص 231) گنجاندن بررسي آنها درکتابي در باره جنبش هاي اجتماعي چندان موجّه نمي نمايد. زيرينسکي بدون آن که بکوشد الگوي نظري ويژه اي را به کار برد، براساس برخي مدارک دست اول، سبب ها و عوامل قدرت يابي رضاخان، چيرگي او برمخالفان و رسيدن او به پادشاهي را بررسي کرده است. نتيجه او کمابيش همان است که ديگر پژوهندگان به آن رسيده اند يعني موفقيّت رضاخان پي آمد استراتژي حساب شده اي که در لندن طرح ريزي شده باشد نبود ولي مقامات و کارگزاران انگليسيِ حاضر در ايران، نگران از تهديد شوروي و آشوب درکشور، کودتاي سوم اسفند را ياري کردند بدون آنکه چندان در بند آگاه کردن مقامات انگليسي درلندن باشند.
زيرينسکي کاميابي رضاخان را پي آمد اراده و تواناييِ خود او و همراه بودن شرايط داخلي و خارجي مي شمارد و انگيزه هاي او را وطن پرستي و منافع شخصي مي داند. ناخشنودي از ضعف کشور بين سال هاي 21-1919 و هواداري از پيدايش يک حکومت مرکزي قوي و دلبسته به اصلاحات، رضاخان را ياري کرد و پيشرفت هاي او انگليسيان را بيشتر به پشتيباني او متمايل ساخت. زيرينسکي برنقش مهم وزيرمختار بريتانيا در تهران سرپرسي لورن (Sir Percy Lorain) در برکشيدن رضاخان و تسهيل کار او تأکيد مي کند و مي گويد اين لورن بود که موجب شد بريتانيا از پشتيباني شيخ خزعل دست بردارد و غلبه رضاخان را بر او ممکن کند و اين لورن بود که به رضاخان فهمانيد که سر ناسازگاري با براندختن قاجارها و پي افکندن سلسله اي تازه نخواهد داشت. با اين همه زيرينسکي خود اذعان دارد که وزارت خارجه بريتانيا با نظريات لورن همدل بود و اين همدلي تنها ناشي از خويشاوندي رئيس بخش شرقي وزارت خارجه(Lancelot Oliphant) با لورن نبود. جانشين لورن، هارولد نيکلسون، سياست ستايشگرانه لورن نسبت به رضا شاه را نکوهش مي کرد و رضاشاه را از توانايي فکري و اخلاقي براي احراز مقامات عالي بي بهره مي دانست. رابرت کلايو(Clive)، جانشين نيکلسون، نيز نظرياتي مشابه او داشت. امّا اندرز وزارت خارجه بريتانيا اين بود که سياست هاي لورن ادامه يابد. درپايان سال 1927 سفارت بريتانيا درتهران به اين نتيجه رسيده بود که رضا شاه هزار بار از احمد شاه بدتر است و طي دوسالي که از پادشاهي او مي گذرد " ثروتي سترگ، بس سترگ" اندوخته است. درسال 1932 وزارت خارجه بريتانيا او را يک "وحشي" وصف مي کرد و سال بعد يک "ديوانه خون آشام". نتيجه گيري زيرينسکي اين است: نيک و بد ماجرا هرچه باشد بريتانيا پديد آمدن رضا شاه را ياري کرده بود. (ص67)
ستايش يا سرزنشي که زيرينسکي در برکشيدن رضاخان متوجّه شخص لورن مي کند چندان موجّه نمي نمايد. با اينکه در بهره مندي رضاخان از دوستي و ياري لورن ترديدي نيست، باتوجه به شرايط داخلي و خارجي ايران آن روزگار، مي توان تصور کرد که صرف نظر از آن که چه کسي وزيرمختار بريتانيا درتهران بود، مقامات انگليسي به آساني کسي را به جاي رضاخان نمي يافتند که بتواند قدرت را متمرکز و امنيت را در ايران برقرار سازد، منافع امپراطوري بريتانيا را تهديد نکند، و دولت او حائلي بين اين امپراطوري و شوروي و مانعي بر سر راه گسترش بلشويسم باشد.2 زيرينسکي مي بايست براساس منابع و اسناد ايراني، شرايط داخلي در ايران را بيشتر تحليل کند و نقش کساني را که به هر انگيزه اي کاميابي رضاخان را ياري کردند، ترفندهايي را که او براي غلبه برمخالفان کشوري و لشکري به کار گرفت، و مقاومت هايي که در برابر او شد بيشتر بکاود.3 زيرينسکي از رسيدن رضا شاه به قدرت تام (Total Power) ياد مي کند که اصطلاح چندان مناسبي نيست. حتي اگر رضا شاه را در همه موارد برجان و مال ايرانيان چيره بدانيم توانايي او را در اعمال قدرت در برابر بيگانگان محدود مي يابيم همان گونه که رويداد لغو و تمديد امتياز نفت در سال هاي 1932-33 نشان داد.
درفصل ديگري از اين کتاب اميرحسن پور درگفتاري که ويراستار آن را تيزبينانه و موشکافانه توصيف کرده (ص xv) به بررسي زمينه پيدايش و کارنامه دوحکومت آذربايجان و کردستان (1324-25) پرداخته است. نويسنده زاده مهاباد است و حال و روز مردم کُردستان و ستم هايي را که برآنها رفته است درک مي کند. کار او تنها بررسي چندوچون آنچه درگذشته رخ داده نيست بلکه در عين حال تاکيدي است برآنچه مي بايست بشود و به اين سبب لحن او با لحن نويسندگان ديگراين کتاب تفاوت دارد. دراين نوشته کمتر نکته اي را مي توان يافت که پرسش انگيز نباشد و اين نگارنده تنها به بررسي يا اشاره به برخي از آنهابسنده مي کند. نويسنده، و به پيروي او ويراستار، از "جمهوري هاي" آذربايجان و کُردستان سخن مي گويند اما به کاربردن عنوان جمهوري بااهميت نمادين و حقوقيِ آن، آشکارا تأييدي بر جدايي خواهي بود و ناسازگار با خودمختاري طلبي درچهارچوب ايراني دموکراتيک که آن همه برآن تأکيد مي شد. برخي سران حزب هاي دموکرات آذربايجان وکردستان، و به ويژه کساني مانند ميرجعفر پيشه وري از اينکه جدايي خواه دانسته شوند پرهيز داشتند و درمورد آذربايجان پافشارانه سخن از حکومت ملي درميان بود؛ پيشه وري عنوان نخست وزيري داشت و کسي داراي عنوان رياست جمهوري نبود. درموردکُردستان نيز گمان نمي کنم عنوان جمهوري رسماً از سوي خودِ سران حکومت به کار رفته باشد. قاضي محمد نخست وزير تشکيلاتي بود که حکومت مستقل کُردستان ناميده مي شد.
بي گمان ناخشنودي هاي ريشه دار درآذربايجان و کُردستان زمينه را براي جنبش هاي مردمي فراهم کرده بود ولي بدون حضور فعّال وياري مؤثّر نيروهاي شوروي که آن دوخطّه را در اشغال داشتند، و بدون وجودکساني که آماده همکاري با مقامات شوروي و پيروي از آنها بودند، دوحزب دموکرات و دو حکومت خودمختار مجال پيدايش يا گسترش نمي يافتند. نه تنها پيدايش بلکه فروپاشي آنها نيز با سياست شوروي پيوندي بنيادي داشت. امّا نويسنده مي گويد شوروي نقشي بازدارنده ايفا مي کرد و به ويژه سران فرقه دموکرات و حزب توده ذاتاً اصلاح طلب و سازشگر بودند و مانع اقدامات انقلابي توده ها شدند. از ديدگاه نويسنده آنها به جاي حفظ استقلال سياسي و ايدئولوژيکي از شوروي و تکيه بر نيروهاي توانمندتر مردمي- که آماده مبارزه براي سرنگوني پادشاهي بودند- برشوروي تکيه کردند که بيشتر نگران پاسداري از مرزهاي خود بود تا دلبسته به آرمان هاي مردم ايران. به گمان نويسنده اگر شوروي مانع نشده بود نيروهاي دوجنبش مي توانستند رهسپار تهران شوند و رژيم «بسيار فاسد و ضعيف شاه حتي با کمک بريتانيا و آمريکا کاري از پيش نمي برد». به زعم او شکست دو جنبش نظامي نبود سياسي بود و ارتشِ "درهم شکسته" شاه نمي توانست آنها را سرکوب کند.
دامنه و چند و چون پيوند سران دوحکومت و مقامات شوروي را البته پس از بررسي اسناد بايگاني هاي شوروي پيشين مي توان ارزيابي کرد؛ کاري که تا آن جا که اين نگارنده مي داند هنوز انجام نشده است. سنجشِ توانايي واقعي نيروهاي دو حکومت، ميزان بهره مندي آنها از پشتيباني مردمي، و به ويژه دلائل فروپاشي بي درنگ سياسي و نظامي آنها درآستانه رويارويي با نيروهاي مرکزي نيز نيازمند پژوهش هاي تاريخي بيشتر است. امّا انتقاد نويسنده از سران حزب توده و فرقه دموکرات که چرا مستقل نبودند انتقادي غيرتاريخي است. درآن هنگام، براي کساني که به انديشه هاي چپ -که عملاً مترادف لنينيسم بود- دلبسته بودند شوروي قدر قدرت و همه دان پنداشته مي شد و سران فرقه دموکرات و حزب توده، اگر توان سازماني و عملي اتکاء به خود را هم داشتند، از نظر افق امکانات نظري و باورهاي ايدئولوژيکي، نمي توانستند برخلاف منويّات مقامات شوروي رفتار کنند. درواقع درآن دوره کمتر کمونيستي را درجهان مي يابيم که شوروي را در تشخيص مصلحت راستينِ زحمت کشان جهان برحق نمي پنداشت.
نويسنده ناسيوناليسم ايراني را تصنّعي يا ساختگي مي شمارد و ايران را کشوري چند مليّتي مي داند که تنها نيمي از جمعيت آن فارس اند. او بي تأمّل، هواداران ناسيوناليسم ايراني را سلطلنت طلب و مرتجع مي خواند و پژوهندگان بيگانه را که از آن سخن به ميان آورده اند و به ناسيوناليسم کُرد و ترک توجّه چنداني نکرده اند متأثّر ازمقولات فکري جنگ سرد و گرفتار تنگناهاي روش شناختي، مفهومي، و نظريِ «علوم اجتماعي پوزيتويستي» مي پندارد. امّا ناسيوناليسم فراگرد جامه شناختي پيچيده اي است که با پيدايش تجدّد و فراهم آمدن زمينه جامعه صنعتي ملازمت نزديک دارد، حاصل کار چند شاعر و نويسنده نيست و نبايد آن را به زمينه فکريِ اغلب محدود و سست آن تقليل داد. به يک اعتبار هر ناسيوناليسمي درحوزه فکري و نظري ساختگي است و اين ويژگي ناسيوناليسم ايراني نيست. نبايد ناسيوناليسم ايراني را پديده اي بسيط تلقي کرد و آن را با باور به برتري پارسي زبانان و ناچيزي اقوام ديگر و يا با سلطنت خواهي يکي دانست. ناسيوناليسم ايراني در يکي از نمودارهاي تاريخيِ مهم خود در دوره ملي کردن صنعت نفت، از يکسو معارض امپرياليسم و از سوي ديگر هوادار دموکراسي و استقرار فضيلت هاي مدني بوده است. مصدق را معمولاً ناسيوناليست مي شمارند بدون آنکه او را سلطنت طلب و مخالف دموکراسي بدانند. کسروي تبريزي را نيز- که شهرتي به ارتجاع ندارد- برخي ناسيوناليست دانسته اند يا دلبستگي به ناسيوناليسمِ (ايراني) يکپارچگي خواه را عنصر چيره انديشه او شمرده اند.4
اين برداشت نويسنده را که تنها زمينه ناسيوناليسم اشتراک زبان است بايد برداشتي محدود دانست. ناسيوناليسم زمينه وسيع تري دارد و مبتني براعتقاد گسترده به بهره مندي از فرهنگي مشترک به پشتوانه آموزش و پرورش جديد است. به اين سبب مثلاً مي توان از ناسيوناليسم يا هويّت مليِ سوئيسي يا بلژيکي سخن گفت. از سوي ديگر چندگانگيِ فرهنگي نيز نه تنها با بهره مندي از خودآگاهي و هويّت مشترک ملي سازگار است بلکه مي تواند آنها را بارورتر کند.5 حتي درکشورهايي که مرزهايشان را نيروهاي استعماري، بدون توجه به هويّت هاي قومي و عوامل تاريخي تعيين کرده اند، دولت ها به ياري آموزش و پرورش و رسانه هاي جمعيِ جديد در پديد آوردن نوعي هويّت ملي کمابيش کامياب بوده اند. از حدود نزديک به صد و نود کشوري که عضو سازمان ملل متحداند تنها نزديک به دوازده درصد آنها را مي توان از همگني يا تجانس قومي بهره مند دانست. نويسنده مي نويسد ايران در طول تاريخ گذشته هيچگاه مرزهاي ثابت و مشخص نداشته است. اگر هم چنين بوده است نويسنده بايد بداند که پيدايش مرزهاي مشخص از ويژگي هاي دولت- ملت هاي مُدرن است و درگذشته "سرحداّت (boundaries) کمابيش نامشخص وجود داشته است و نه مرزهاي (borders)مشخص امروزي که حوزه حاکميت دولت ها را تعيين مي کند.6 نويسنده پيشينه ناسيوناليسم غيرمذهبي کُرد را به سده شانزدهم ميلادي مي رساند. امّا ناسيوناليسم پديده مُدرني است که در اروپا تنها پس از انقلاب فرانسه و در بسياري مناطق ديگر خيلي ديرتر به نيروي عملي و مؤثّر تبديل شده است. وي در تأکيد بر رشد دلبستگي ناسيوناليستي کردها مي گويد بمب ها و برگه هايي را که نيروي هوايي ارتش شوروي هنگام حمله به ايران درشهريور سال1320 براي «هشدار به ارتش شاهنشاهي و خبردارکردن مردم» فرو ريخت در ترانه ها و شعرهاي عاميانه کُردي انعکاسي ستايش آميز يافت. او نمونه اي از شعرهاي يک شاعر ناسيوناليست کُرد را آورده است که هواپيماهاي بمب افکن ارتش شوروي و "بمب هاي رحمت" آنها را چنين ستايش کرده است:
چه طيّاره هايي؟ مجسمه هاي شادي
و سرنشينان آنان؟ فرشتگان آزادي
بافروافکندن يکي دوبرگه براي آگاهي فرو پاشيد ارتش شاهنشاهي
شاه که شيري درشکار مسکينان بود
ديدم که درکف استالين موشي بيش نبود. (ص 87)
بي گمان اگر نويسنده اين "شعر" را نمونه بارزي از احساسات ناسيوناليستي مردم کُرد نمي دانست آن را نقل نمي کرد ولي آيا مي توان اين سروده هارا نمودار اصيلي از برداشت هاي پيشگامان ناسيوناليسم کُرد دانست؟ اگر برخي از آنان درآن زمان، بدون آگاهي از رويدادهاي شورويِ روزگار استالين، چنين مي انديشيدند، پس از آنکه چهره راستين استالين و کارنامه او روشن شد در برداشت ها و تصورات آنها چه دگرگوني هاي مهمي پيش آمد؟
نويسنده مي گويد حتي امروز با وجود رخنه رسانه هاي جمعي به روستاهاي ايران، اکثريت کشاورزان و شهرنشينان بي سواد به زبان فارسي سخن نمي گويند (ص 84). البته نويسنده دراين مورد از ارائه منبع و مدرک خودداري کرده است و شايد خواسته باشد از شائبه «علوم اجتماعي پوزيتويستي» و فقر مفهومي، روش شناختي و نظري آن، که در اين مقاله آماج خرده گيري بي امان است (ص 81)، برکنار بماند. دراينجا بايد پرسيد مراد از علوم اجتماعي پوزيتويستي چيست؟ آيا منظور علومِ اجتماعي روشمندِ استوار برمنطقِ گريزان از تناقض گويي و معتقد به وجود واقعيت هاي مستقل از پندارها و تصوراّت ماست؟ روشن نيست که نويسنده چه نوع علوم اجتماعي و چه معيارهايي از حقيقت پژوهي، بي طرفي علمي و پژوهشگري عيني را مي پذيرد و ارج مي نهد.
او براي توضيح نظريات خود مکرراً از مقولاتي بهره مي گيرد که جاي آنها معمولاً درمقالات پژوهشگرانه نيست. " ارتجاع" از جمله اين مقولات است و با اين که نويسنده به گمان خود از پيرايه حتميّت ها و اطمينان هاي "پوزيتويستي" پرهيز دارد، درباره اينکه مرتجع کيست و ترقي خواه کدام هيچ ترديدي به خود راه نمي دهد. اگر پس از فروپاشي شوروي، بسياري از پژوهشگران غربي، مقولات ملهم از جنگ سرد را رها کرده باشند نويسنده اين مقاله نکرده است مگر آنکه مقولاتي مانند "ارتجاع" را در شمار مفاهيم جا افتاده علوم اجتماعي غير پوزيتويستي بدانيم. او از اين که نوشته اش، در برشمردن دستاوردهاي کارگران و دهقانان و زنان و اقليت ها، در تقابل با سازشکاريِ "اصلاح طلبان" توده اي و آمادگي آنها درکنار آمدن با "استبداد پهلوي"، رنگ آوازه گري هاي حزبي و مسلکي به خود بگيرد هراسي ندارد. از ديدگاه نويسنده اگر نيروهاي "مترقي" مجال مي يافتند و رهبران سازشگري پيشه نکرده بودند، آذربايجان و کُردستان و طبعاً ديگر "خلق ها" خود را از ستم حکومت مرکزي و سلطنت استبدادي رها مي کردند و به راه سعادت و رستگاري گام مي نهادند. آنهايي که پي آمدهاي فروپاشي شوروي پيشين و به ويژه سرنوشت يوگسلاوي پيشين را ديده اند خود را با نويسنده همرأي نخواهند يافت. همان گونه که هابس باوم مي گويد پژوهشگر پديده ناسيوناليسم خود بايد از شيفتگي ها، افسون زدگي ها و خيال پروري هاي ناسيوناليستي برکنار باشد.
آرزوها و انتظارات مردم آذربايجان و کُردستان، همانند ديگر ايرانيان، با دل مشغولي هاي کساني که خود را نمايندگان و تشخيص دهندگانِ برحق مصالح برتر آنها دانسته اند هميشه يکسان نبوده است. اين آرزوها و انتظارات را در فضايي تهي از فشار و تهديد و تلقين، و در شرايطي که مردم آن مناطق فرصت کافي براي بررسي و مقايسه شق هاي گوناگون و دست يازيدن به گزينش هاي دلخواه خود را داشته باشند، مي توان باز شناخت و معتبر دانست. دراين شرايط، که بي گمان با ريشه دواندن جامعه مدني و نهاد هاي نظام دموکراسي و حکومت معقول و پاي بند به قانون درايران ملازمت دارد، هيچ دليلي نيست که گمان کنيم مثلاً مردم آذربايجان - علي رغم آنچه برخي مدعيان رهبري آنها ممکن است بگويند-سعادت خود را درجدايي از ايران بدانند. تجربه تاريخي متفاوت دو آذربايجان اگر به پيدايش دو هويّت کاملاً جداگانه نينجاميده باشد يکي انگاشتن دو آذربايجان را ناموجه مي کند. اگر به پيروي نويسنده زبان را پشتوانه اصليِ "ناسيوناليسم ترک" بدانيم در توجيه تمايز و جدايي دو آذربايجان و ديگر سرزمين هاي ترک زبان، دچار دشواري نخواهيم شد؟ گذشته از اين ضرورتاً تعارضي ميان هويت آذربايجاني يا کُرد از سويي و هويت ايراني از سوي ديگر نيست. بشر مُدرن مي تواند هويّت هاي گوناگون داشته باشد. هم مي توان شهروند کشورهاي خاص بود و هم شهروند جهان، هم مي توان علايق قومي و فرهنگي خود را ارج نهاد و هم دلبستگي هاي گسترده تر ملي-فرهنگي را.
نويسنده درک نارسايي از ساختار و مقتضيات دولت و حاکميت در سده بيستم دارد. از ديدگاه او اگر ارتجاع درميان نبود و رهبران نيروهاي چپ سازشگري پيشه نکرد
Volume: 
۱۴
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000