tile

سينمای جمهوری اسلامی: دو روی يک سکّه قلب



با گذشت کم و بيش يک دهه از آغاز مراودات سينمائي وزارت ارشاد اسلامي با جشنواره هاي فيلم و مراکز فرهنگي بيگانه و رسيدن توليد متوسط ساليانه به شصت فيلم بلند و در همين حد کوتاه و مستند، اينک مي توان نگاه دقيق تري به هردو روي سکه سينماي جمهوري اسلامي انداخت و با مقايسه دو روي اين سکه که يکي فيلم هاي ويژه مصرف داخلي و ديگري دست چين شده هاي ارسالي به خارج است برداشت حاصله نظام حاکم را از مقوله سينما ارزيابي کرد.

روي اوّل : سينما درخانه

آن چه در ارزيابي سينماي جمهوري اسلامي در جشنواره ها و مراکز فرهنگي، غالباً از قلم مي افتد آن است که اين سينما به طور کلي دولتي است و چون دولتي است ناگزير حربه اي است سياسي در دست حکومت. تفاوت اين سينما با سينماي دولتي از نوع سينماي شوروي يا اروپاي شرقي بيش از فروپاشي نظام کمونيسم در اين است که جمهوري اسلامي گرچه نظامي است مبني براقتصاد سرمايه داري و تجارت آزاد، امّا با اعمال نظارت گام به گام، مقوله فرهنگ و هنر را در مفهوم عام و سينما را درمعناي خاص کاملاً تحت اداره و سرپرستي خود درآورده است. در چنين وضعي فيلمسازي بدون مشارکت مالي دولت و تنها به اتکاء بخش خصوصي- که بندرت پيش مي آيد- تغييري در چگونگي نظارت دولت نمي دهد بلکه ممکن است به عنوان امري جسورانه و شک برانگيز دامنه ملاحظه را وسيع تر و شدت آن را بيشتر سازد.

وزارت ارشاد در مسير هرچه دولتي تر کردن سينما، به وسيله سخت ترين و بي ضابطه ترين روش اعمال سانسور و سپس با در اختيار گرفتن همه امکانات توليد از جمله انحصار ورود مواد خام و ابزار کار و نيز اِعمال نظر در امور مالي و اخذ وام بانکي، ابتدا جرأت و امکان توليد و سرمايه گزاري را از بخش خصوصي سلب مي کند، آن گاه کار نظارت گام به گام در مرحله توليد و توزيع فيلم را به جائي مي رساند که در تاريخ صدساله سينما کاملاً بي سابقه است.

نظارت برتوليد

عنوان بندي فيلم هاي توليد شده سنوات اخير نشان مي دهد، بخش قابل ملاحظه اي از فيلم ها مراحل تدوين صدا و تصوير و ميکساژ و هم امور چاپ و کپي گرفتن را در بخش سينمائي وزارت ارشاد اسلامي پشت سر گذاشته اند. يعني که امر دخالت در توليد، از مميزّي سطر به سطر فيلم ها هم به طور طبيعي کارش کشيده است به نظارت تصوير به تصوير از فيلم هاي گرفته شده گسترش یافته است.

دخالت در امورمالي، به شکل دادن وام کم بهره يا بي بهره يا تأمين اعتبارات اعطائي دست و بال عمال حکومت را حتي در امر انتخاب بازيگران و به کارگرفتن کادر فني و تدارکات و چگونگي فيلمبرداري هم باز گذاشته است. تازه همه اينها تضميني براي صدور جواز نمايش فيلم نيست. حرف آخر در مرحله بازبيني فيلم تمام شده، به گوش مي رسد. دراين مرحله است که فيلم شناسنامه تولد مي گيرد يا جواز دفن. و چون کساني که درمرحله بازبيني به ارزيابي فيلم نشسته اند همان مأموراني نيستند که طي نظارت گام به گام تا اين جا فيلم را همراهي کرده اند، چه بسا فيلم هائي نيز که با سرمايه گزاري و حمايت يک سازمان دولتي ساخته شده اند از اين مرحله جان سالم به در نبرند. اگر روزي فهرست کامل فيلم هاي توقيف شده در جمهوري اسلامي به دست پژوهشگران بيافتد- فيلم هائي که با سرمايه و حمايت خود دولت ساخته شده است شايد نسبت تعداد فيلم هاي ساخته شده و به نمايش درنيامده از هر نظام خودکامه ديگري فراتر رفته باشد. با اين همه در شرايطي که هيچ تضميني براي نمايش فيلم هاي ساخته شده وجود ندارد سطح توليد ساليانه دراين سال ها به جاي کاهش رو به فزوني داشته است. سبب اين امر خلاف منطق را بايد در دو عامل جست و جو کرد. نخست آن که ضابطه هاي سينماي اسلامي که از ابتداي برپائي نظام تازه وِردِ زبان به قدرت رسيدگان بود، با ذات سينما در تناقض کامل است. تازه حدود و ثغور همين ضابطه ها براي مدعيانش هنوز هم روشن نيست. بنابراين ضابطه اي که به يک فيلمنامه مُهر تأئيد مي زند شش ماه بعد که همان فيلم آماده نمايش مي شود ديگرکارساز نيست و مي تواند جاي خود را به ضابطه کاملاً متناقضي داده باشد. عامل دوم آن که هدف اصلي فيلمسازي براي افراد و سازمان هاي وابسته به حکومت يا سودجوياني که در هرنظام رنگ و رياي همان نظام را به خود مي گيرند، معمولاً بهره جوئي از اعتباراتي است که نظام جديد- و در اين جا جمهوري اسلامي- به تحقق مباني سياسي/عقيدتي خود اختصاص مي دهد. فيلم هائي که جهت حيف و ميل همين اعتبارات، فراهم آمده اند چه بسا جواز دفنشان بيشتر به صرفه نزديک بوده باشد تا پروانه نمايششان. تجربه به حيف و ميل کنندگان فهمانده است فيلم هاي عقيدتي/سياسي غالباً در نمايش عمومي جز شکست و بدنامي و احتمالاً بهانه دادن به دست سازمان هاي رقيب حاصلي به بار نمي آورد. بنابراين همان به که به منافع حاصله از "توليد" بسنده کنند به سوداي توفيق نامحتمل "گيشه" دنبال فيلم توقيف شده را نگيرند و به فکر راه انداختن پروژه عقيدتي/ سياسي تازه اي برمبناي ضابطه هاي اخير الظهور باشند.


محتواي فيلم ها

به رغم چند فيلم، بي آزار، مهربان وگاه شاعرانه اي که به وسيله بنياد فارابي (نام فرنگي فريب بخش سينمائي وزارت ارشاد اسلامي) هرسال به مجموعه فيلم هاي جواز خروج گرفته از کشور افزوده مي شود، خميرمايه اکثر فيلم هاي ساخته شده درجمهوري اسلامي خشونت و خونريزي است که در راستاي شعارهاي تبليغاتي و بنيادگرايانه باب طبع حکومت به نمايش عمومي درمي آيند.

از شصت و هشت فيلم توليد شده سال 73 که به عنوان خوراک سال بعد سينماها به سيزدهمين جشنواره فجر- که ملاک اين ارزيابي است 1- ارائه شده، اکثريت قاطع مربوط به ماجراهاي خون و خونريزي است که جملگي يک مضمون حکومت پسند دارند که احتمال مي دهند مردم پسند هم باشد و آن مضمون "جنگ" است. مضامين مربوط به "جنگ و شهادت" گرچه درعمل به جلب تماشاگر نايل نيامد اما هرچه بود بخش خصوصي و دولتي را به نوعي تفاهم رسانيد. بخش خصوصي که درسال هاي اول انقلاب با ترس و لرز سهمي براي خود در توليد ساليانه مي جست و نمي يافت، بالاخره در موضع "جنگ" با نهادهاي دولتي سينما کنار آمد. درسايه تفاهم ايجاد شده، بخش خصوصي در برخورداري از اعتبارات اعطائي يا دريافت وام کم بهره و تسهيلاتي در تصويب فيلمنامه به آنچه مي خواست رسيد و دولت نيز به زمينه اي مناسب در پيگيري طرح هاي عقيدتي/ سياسي اش.

با مضمون "جنگ" حکومت بهانه موجه ي يافته است براي هدايت اعتبارات سينمائي و قرض الحسنه به پروژه هاي دفاع مقدس، تجليل از جنگ يا ستايش از کُشت و کُشتار و شهادت در راه اهداف عقيدتي/ سياسي. درايران امروز که تقريباً هرخانواده اي در چم و خم انقلاب و جنگ هشت ساله متعاقب آن کُشته اي داده، طبيعي است اتخاذ چنين سياستي اولويتي ويژه يابد و ستايش از شهيد و خواندن سرود پيروزي درگوش ملتي سوگوار که هم در انقلاب شکست خورده هم درجنگ، به عنوان تشفّي خاطر، هدف اصلي سياست سينمائي دولت قرار بگيرد. از همين رو، با همه تنگناها و کمبودهاي مالي، خوان گسترده اعتبارات هم چنان براي چنين سوژه هائي گسترده مانده است.

موضوعات عقيدتي/ سياسي ديگر به ترتيب اولويت عبارت اند از شرح معايب و مفاسد نظام پيشين، حمله به مخالفان خارج از کشور، مقابله با تهاجم فرهنگي غرب و حمله آمريکا به ايران. چند نمونه از اين گونه فيلم ها و داستان هايشان:

ياران
: «بهرام که يک مبارز سياسي تحصيلکرده خارج کشور است و در فنون رزمي هم مهارت دارد، توسط پدر همسرش که يک تيمسار است مورد تعقيب قرار مي گيرد. تيمسار از اين که يکي از آشنايانش مبارزي عليه رژيم شاهنشاهي از کار درآمده ناراحت است و براي اعاده حيثيت مي خواهد بهرام را خودش دستگير کند. بهرام از خانه دوستش جمال، با شيرين تماس مي گيرد و نشانه خانه جمال را به او مي دهد. شيرين نزد او مي رود غافل از اين که زير نظر بوده و نيروهاي امنيتي را با خود به آنجا کشانده است. بين آنها و بهرام و شيرين نبرد در مي گيرد و جمال که قبلاً يک ورزشکار معترض به رژيم بوده به کمک آنها مي آيد و با اتومبيلش از محل حادثه دورشان مي کند، تا به يک مراسم عروسي در روستائي کوهستاني بروند. تيمسار اين بار با گروه ضربت ويژه رد آنها را پيدا مي کند و به روستا مي آيد. به دستور او نيروهاي پاسگاه محلي که نتوانسته اند بهرام را بيابند، بازداشت مي شوند. و گروه ضربت نيز سرانجام بهرام، شيرين و جمال را دستگير مي کنند. اما با حمله اهالي روستا، آنها مي گريزند و تنها شيرين گرفتار و به هليکوپتري که تيمسار با آن روستا را به گلوله بسته، سوار مي شود. با همکاري مردم روستا، و نظاميان پاسگاه که به کمک آنها آمده اند، درحالي که ميان گروه ضربت هم براثر کارهاي ديوانه وار تيمسار اختلاف افتاده، بهرام و جمال به پيروزي مي رسند. اما جمال به طور ناگهاني به ضرب گلوله رگبار گروه ضربت کُشته مي شود. هليکوپتر حامل تيمسار نيز توسط اهالي مورد اصابت گلوله قرار مي گيرد و درآخرين لحظه هاي پيش از انفجار، شيرين از آن بيرون مي پرد.»

روز شيطان: «اعضاي يک گروه اپوزيسيون (احتمالاً سلطنت طلب ها) تصميم مي گيرد، بمب کوچکي را تکه تکه وارد ايران کنند و طي يک عمليات بزرگ خرابکاري، آن را در تهران منفجر سازند. يک تيمسار بازنشسته در خارج از کشور به راه حلي براي بازگشت به ايران فکر مي کند. . . .»

آخرين لحظه: «مردي در بحبوحه انقلاب مقداري از دارايي هاي همسرش را به يغما مي برد و به خارج از کشور مي گريزد. اما ديري نمي پايد که به دليل عدم قابليت هاي کافي اين اموال را از دست مي دهد. ولي تحت تأثير جنبه هاي منفي سينماي آمريکا از يک سو و استعمال مخدرهاي توهم زا از سوي ديگر تصميم مي گيرد پس از دستبرد به يکي از بانک هاي آمريکا به ايران باز گردد و بار ديگر از اموال همسرش بهره برداري کند. اما درايران متوجه مي شود که همسرش در آستانه ازدواج مجدد است. مرد با اتکاء به همان ديدگاه هايش نقشه جديدي براي فرار از ايران ترتيب مي دهد اما اين نقشه نيز به دليل ذهن گرايي اش با شکست روبرو مي شود.»

بهشت پنهان: «کوپر، سياستمدار آمريکايي با ازدواج دخترش با يک دانشجوي ايراني مخالفت مي کند. دختر و پسر به رغم ميل او با يکديگر ازدواج مي کنند. کوپر که موقعيت و پست خود را در خطر مي بيند، غريبه اي را اجير مي کند تا پسر را از ميان بردارد. اما غريبه در برخورد با پسر دانشجو، خودش متحول و با آنها همراه مي شود، تا جائي که جان خود را به خطر مي اندازد تا آنها را به سوي ايران فرار دهد.»

واردات فيلم

ورود فيلم هاي خارجي نيز هم تابع سياست عمومي دولت در امر سينماست و هم وسيله اي براي خاصه خرجي. جواز ورود و پروانه نمايش اين فيلم ها يا در اختيار اعوان و انصار حکومت است يا به عنوان پاداش به کساني داده مي شود که فيلمي کاملاً باب طبع حکومت ساخته باشند. با اين همه هيچ فيلمي- مطلقاً هيچ فيلمي- از تيغ مميزي در امان نيست. حتي جشنواره هاي فيلم و مرور بر آثار فيلمسازان سينماي کلاسيک هم از هيچ گونه معافيت سانسوري برخوردار نمي شوند و امکان اين که فيلمي به طور کامل به معرض تماشاي عمومي گذارده شود بسيار ضعيف است. صِرف مشارکت زن در فيلم، اگر با ضابطه هاي حجاب اسلامي مطابقت نداشته باشد تقريباً هر فيلمي را براي تکه تکه شدن واجد شرايط مي کند. موضوعات عاشقانه و رمانتيک که دستمايه اکثر فيلم هاي تاريخ سينماست، که ديگر جاي خود دارند.

جنگ، خشونت و خونريزي تم مورد قبول در فيلم هاي وارداتي هم هست. به خصوص در دوران جنگ، که براي از ميان برداشتن قبح کُشتن و کُشته شدن به عواملي مؤثرتر از روضه و موعظه نياز بود، هر فيلمي که مي توانست حس ماجراجوئي، شرارت و خشونت را تقويت کند به راحتي پروانه نمايش مي گرفت. فرق نمي کرد از کجا: آسيا، آفريقا يا آمريکا. و فرق نمي کرد چه: راکي، رامبو، ماسست و غول يک چشم يا فيلم هاي لينو ونتورا و اِدي کنستانتين . کافي بود صحنه هاي سکسي و زن هاي بي حجاب را قيچي کني تا فيلمي قابل نمايش به دست آوري؛ قابل نمايش درسينما، تلويزيون، مدرسه و حتي درمسجد. يادداشت دخترخانمي يا بانوئي از ساري به يکي از نشريات سينمائي دراين زمينه خواندني است:

با ورود جيپ حامل ويدئو به حياط مدرسه چنان شور و ولوله اي بچه ها را فراگرفت که وصف ناشدني است. وقتي معلوم شد فيلم "اولين خون"2 را براي نمايش درنظر گرفته اند فرياد شادي تماشاگران بلند شد. فيلم قبلاً از تلويزيون ساري نمايش داده شده بود و تماشاگران با آن آشنا بودند. وقتي که "رامبو" در جنگل ها از سرما مي لرزيد ماهم زير سقف سالن اجتماعات مدرسه لرزيديم و شاهکارها و کُشت و کُشتار پايان ناپذير "رامبوي" بسيار بسيار قهرمان را تماشا کرديم. هرچه"رامبو" عده بيشتري را تار و مار مي کرد، سوز سرما و عمليات باورنکردني "رامبو" عده بيشتري از تماشاچيان را فراري مي داد. وقتي در پايان فيلم، "رامبو" نگاه غمناکش را به جلو دوخته بود، جز هفت هشت تماشاچي که از سرما مچاله شده بودند چيزي نمي ديد. آواز غمناکي به فيلم پايان داد و همراه معدود تماشاگران باقيمانده از جا برخاستيم و به ماساژ دست و پاهاي سرما زده مشغول شديم. وقتي به سراغ کفش هايمان رفتيم، نشاني از آنها نيافتيم. هرچه گشتيم پيدايشان نشد. درحقيقت جز چند جفت کفش پاره پوره و گل و گشاد کفشي درسالن مدرسه باقي نمانده بود. کسي چه مي دانست، شايد اين ها کفش هاي خودمان بودند که با ديدن "رامبو" جنون قهرمان بازي به سرشان زده و همديگر را اين چنين لت و پار کرده بودند. درست يک روز بعد، تلويزيون مرکز ساري، بنا به درخواست بينندگان، اين فيلم را براي دومين مرتبه نمايش داد.»3

نظارت در توزيع و نمايش فيلم

حکومتي که با همه مشکلات اقتصادي و مالي ساليانه ميليون ها صرف توليد فيلم هاي به اصطلاح عقيدتي/سياسي مي کند و مبالغ هنگفتي بريز و بپاش جهاني دارد تا روشنفکران علاقمند به سينما را به اين اعتقاد غلط برساند که جمهوري اسلامي صاحب سينمائي مترقي و پيشرفته اي است، براي بيش از سي ميليون جمعيت اضافي که طي هفده سال به دست آورده دريغ از يک سالن سينما که ساخته باشد. اين حکومت در همان حال اجازه داده است صاحبان سينماها در حفظ و نگهداري بناي سينما آن چنان کوتاهي کنند تا به هربهانه اي بتوان آن را بدل به هرچه به جز سينما کرد، به هرچه که براي صاحب بنا سودي بيش از "سينما" بياورد. گلايه اي از يک علاقمند سينما که مقيم اصفهان، دومين شهر پُرجمعيت ايران است، موجزترين شکل بيان مشکل "سينما" درجمهوري اسلامي است:

چندي پيش يکي ديگر از سينماهاي شهرمان که "الجزاير" نام داشت، تعطيل شد. علت اين تعطيل ناگهاني را ازسازمان سينمائي "شاهد" پرسيدم و جواب شنيدم که اين سينما به اداره کل آموزش و پرورش استان واگذار شده و قرار است تخريب شود. مدتي پيش از اين هم سينما "ماياک" درطرح شهرداري قرار گرفت و خراب شد. سينما "مهر" هم از اوايل انقلاب، به "تالار انديشه" تبديل شد. دوسينماي "مولن روژ" و "سپاهان" هم سال هاست تعطيل شده اند. سينما تئاتر "پارس" هم به راديوسازي تبديل شده است. سينماهاي فعال شهرما درحال حاضر ، شش تا هستند. يعني نسبت به قبل از انقلاب نصف شده اند.4

از 420 سينماي کشور که براي سي ميليون جمعيت پيش از انقلاب فيلم به نمايش مي گذاشت امروز 250 سينما داير است براي شصت ميليون نفر يعني تقريباً براي هر سيصد هزار نفر يک سينما. آن هم سينماهائي که اغلب به دليل فقدان وسايل ايمني و رفاهي براي تماشاگر يا نداشتن تجهيزات مناسب جهت نمايش فيلم درخور تعطيل اند. ابراهيم حاتمي کيا -فيلمساز- که خودعضو هيئت داوران جشنواره سيزدهم "فجر" است به نمايندگي از سوي آن هيئت، درسخنراني پيش از پخش جوايز فيلم هاي برنده، پس از توسل به ذات الهي و به مناسبت ماه مبارک رمضان دست به دعا بر مي دارد و براي بهبود اوضاع سينماي مملکت آرزوهائي مسئلت مي نمايد که از جمله آن آرزوها يکي هم مربوط به وضع نمايش فيلم درسينماهاست:

آرزو مي کنم، بينندگان جشنواره سيزدهم، فيلم ها را در همان شرايطي که ما داوران ديديم، مي ديدند. با صدا و تصويري مطلوب، البته قدمت اين آرزو به سال ها مي رسد، و هنوز آه جگر سوز سازندگان فيلم که با چنين مشقتّي آن را ساخته اند و چنين به مسلخ رفته اند، به گوش مسئولان. . . نرسيده است.5

درهمه جاي جهان تملک سينما نسبت به صنعت فيلمسازي با صرفه اقتصادي بيشتري همراه است. درايران امروز به خصوص با توجه به جمعيت فزاينده، کمبود سينما و اشتياق وافر مردم به سينما رفتن، ساختن سالن سينما موقعيتي بسيار ممتاز و استثنائي يافته است. با اين حال نه دولت دراين راه قدمي برمي دارد نه بخش خصوصي. دولت قدمي بر نمي دارد چون براي ساختن سينما نمي توان همانند فيلمسازي اعتباراتي درنظر گرفت که خود بر مي گردد به همان منطق تناقض، تناقض ضابطه هاي اسلامي با ذات سينما. به فيلم مي توان نسبت عقيدتي/سياسي داد و درآن به مقاصدي رسيد. اما ساختن سينما امري است مطلقاً غير عبادي. به همين دليل درجمهوري اسلامي اختصاص دادن اعتبار مالي براي ساختن سينما براي هيچ مقامي با صرفه سياسي همراه نيست. بخش خصوصي هم عطاي سود سرشار ساختن سينما را به لقايش بخشيده است. چون هم خاطره آتش زدن سينماها به وسيله مذهبيون افراطي در چم و خم انقلاب به اين زودي ها فراموش نمي شود و هم وضعيت سينماهاي موجود، که صاحبان آن به دليل مداخلات بي رويه دولت در صدد تبديل ساختمان يا فروش آنند، دورنماي مطلوبي به مالکيت سينما نمي دهد. چون در واقع، دولت سياست نظارت گام به گام را در سينما، اينک به مرحله توزيع و نمايش فيلم هم کشانده است.

بهانه دولت براي مداخله، که گاه به حد تعيين مديران داخلي، کارکنان و آپاراتچي سينما هم مي رسد، البته ايجاد شرايط يکسان نمايش فيلم در سراسر کشور است تا مثلاً صاحب سينما نتواند به ميل خود هر فيلمي را تا هرزمان که بخواهد نمايش دهد يا از نمايش فيلمي به اين دليل که تماشاگر کافي ندارد پيش از زماني که لازم است، خودداري کند. اما هدف اصلي، ايجاد امکان نمايش براي فيلم هاي عقيدتي/سياسي باب طبع حکومت است که در شرايط آزاد، نه صاحب سينمائي مايل به نمايش آنهاست و نه درتماشاگران اشتياق تماشايشان. دخالت دولت در توزيع و نمايش فيلم ضمناً حربه ديگري است براي حذف وسوسه توليد فيلم هاي به اصطلاح "مشکوک" در بخش خصوصي، تا هرگاه معجزه اي رخ داد و فيلمي در راستاي غير عقيدتي/ سياسي از تهيه کنندهاي غير وابسته به دولت، پس از گذشتن از هفت خوان توليد به مرحله نمايش رسيد، درهمين مرحله بتوان با ايجاد دشواري هائي متوقفش کرد و راه توفيق برآن بست. فيلم "مسافران" ساخته بهرام بيضائي دراين مورد نمونه خوبي است. اين فيلم که از دهمين جشنواره "فجر" شش جايزه از جمله جايزه ويژه هيئت داوران را گرفته بود، درنمايش عمومي گرفتار بهانه جوئي هائي شد تا نتواند درزماني مساعد و به موقع روي پرده بيايد. تا شکست حاصله از اين تأخير و نمايش در شرايط نامساعد درس عبرتي براي توليدکننده هاي ديگر باشد؛ درس عبرت براي کساني که هنوز وسوسه سرمايه گذاري در فيلم هائي دارند که نه مضمونش بنا به ضوابط موجود بايسته است و نه سازنده اش به زعم حکومت، شايسته.

بهرام بيضائي، که خود تهيه کننده مشترک فيلم بود، دراعتراض بدين امر، همراه نامه اي متهورانه جوايز اهدائي به فيلم "مسافران" را به وزارت ارشاد اسلامي پس فرستاد. در بخش هائي از اين نامه بيضائي نحوه دخالت دولت در کار توزيع و نمايش فيلم را تشريح مي کند:

وقتي سه ماه پيش از طريق دفتر پخش و دفتر امور سينمائي پيغام رسانديد که به خاطر جوّ آشفته ي بيرون نمايش "مسافران" يک برنامه از نوبتش در جدول تعيين شده عقب مي افتد تا بتواند آن را حمايت کنيد، حتي جسدم باور نمي کرد پيشنهادي از روي خيرخواهي است. . . اين فيلم يک سال قبل ساخته شده و تدوين شده و تمام شده و در مرداد گذشته از شما پروانه نمايش گرفته و پرونده اش بسته شده و در شهريور و مهر گذشته طبق جدول شما بايد نشان داده مي شد. کجائيد؟ و يعني چه که هر روز به ما دستور مي دهيد ازتان درخواست کنيم که فيلم مان را ويران کنيد؟ چرا بايد دستور داده مي شد که تقاضا کنيم نمايش فيلم مان عقب بيفتد؟ آيا ادارات جز گروگانگيري راه ديگري بلد نيستند؟ آيا ما اهل اين کشور نيستيم و شما فاتحيد و ما مغلوب ؟ . . .

براي من کوچکترين اهميتي ندارد که فيلمم را به دروغ آشکار آماده نبودن در هيچ جاي دنيا نشان نداده ايد ولي اهميت دارد که وامدار بانک هاي شما نباشم. من که دستمزد کارگرداني همه فيلم هاي زندگي ام در بيست سال گذشته روي هم به چهارصدهزار تومان نمي رسد به يمن سياست هاي شما پنج ميليون و نيم تومان روي "مسافران" بدهکارم. من آن را با بيماري و فقر و وام بانکي و با سه سال دوندگي بدون ديناري حقوق و درآمد ساخته ام و هنگام ساختنش صد برابر بيشتر از آن که هر فيلمسازي درجهان تصورش را بکند خودم را سانسور کرده ام. پس از آن که ده ها شورا فيلمنامنه اش را کلمه به کلمه خوانده بودند و ايرادي در آن نديده بودند، و پس از آن که ده ها مسئول، فيلم را تصوير به تصوير ديدند و در آن ايرادي نديدند، فيلم در جشنواره به نمايش درآمد و درپي آن صدها تن از خود شما و حتي از طلاب و متشرعين دست مرا فشردند و شما به آن شش سيمرغ بلورين جايزه داديد. آيا "مسافران" اين همه اشکال داشته و شما و همه ي آن کسان نمي فهميده اند؟ . . .

من منظور شما را مي دانم. در اداره خود شما هم همه مي دانند. از همان آغاز پيدا بود مايليد فيلم هاي سر راهتان را جلو بکشيد و فيلم مرا زمين بزنيد و کهنه کنيد و بسوزانيد. همان کاري که با " باشو غريبه کوچک" کرديد. به نظر شما "مسافران" بايد حتماً روي پرده بيايد ولي حتماً بايد شکست بخورد. بايد پس از آن که فهرست هاي پي درپي شما رمق آن را کشيد، با تبليغات گيج و سردرگم کننده که نتيجه 9 ماه بلاتکليفي است، دست و پا شکسته، درماه دي، دريکي دوهفته اي که تدارک جشنواره ي جديد آغاز شده و همه ي چشم ها به اخبار فيلم هاي نو است، مثل يک فيلم کهنه، لا به لاي فيلم هاي تکراري مدت کوتاهي بيايد و برود و بسوزد. شايد هم اسفند ماه که تب سينما فرو کشيد و تب خريد سال نو همه را گرفت، يعني همان شرايط نمايش "باشو، غريبه کوچک". براي شما اين تدبير يعني بيضائي بماند و پنج ميليون و نيم بدهي بانکي و سال ها درگيري با آنها که اگر شما حامي فرهنگ، اينيد، آنها که داعيه ي فرهنگ ندارند چي اند؟ 6

جشنواره فجر و منتقدين سينمائي

مطبوعات غربي- و به تبع آنها برخي از نشريات فارسي زبان برون مرزي- بر اثر تبليغات دامنه دار و آمارهاي بي پايه و اساسي وزارت ارشاد اسلامي، گاه چنان از پيشرفت سينما درجمهوري اسلامي داد سخن مي دهند که خواننده در ذهن دورنمائي مي سازد از يک صنعت سينماي انسجام يافته با سازماني منضبط در فيلمسازي و فعاليتي گسترده و برخوردار از آزاديِ رقابت که درآن استعدادهاي نهفته مدام کشف و شکوفا مي شوند و خلاقيت و شايستگي ملاک توفيق است. امّا تنها با نگاهي به ويژه نامه جشنواره فجر که در بهمن ماه هر سال همزمان بااين مراسم منتشر مي شود، مي توان با يک بلبشوي ساليانه از يک صنعت فرمايشي و بي حساب و کتاب مواجه شد که درآن وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و ديگر نهادهاي اسلامي فيلمسازي، مجموعه اي را که حرف اول و وسط و آخرش را خود گفته اند، درميان مي گذارند. رقابتي اگر هست بين همين نهادهاي مختلف فيلمسازي باپسوند اسلامي است که از خوان گسترده اعتبارات اعطائي بيشترين سهم را مي خواهند. گاه دم خروس از لاي قسم خوردن هاي خدمه نهي از منکر درهمين ويژه نامه، بيرون مي زند. به عنوان نمونه، از طرف ويژه نامه چند بار به آقاي محمدرضا هنرمند، فيلمساز، تلفن مي شود که يادداشتي درباره فيلمي که به جشنواره داده است بنويسد تا خلايق بدانند درچه مقوله اي است. و او هم پس از مبالغي ترديد مي نويسد:

هفده بار تلفن زده بود و من هفده بار طفره رفته بودم. دوست مطبوعاتي مجله فيلمي سمج بود و من يک دنده . . . يادداشتم نمي آمد. نمي توانستم بنويسم. . . امّا. . . حالا صفحات مجلات سينمائي هم که تا دلت بخواهد . . . پس تکان بخور. به جنب پسرجان وگرنه از دست مي روي و فراموش مي شوي. پشتسرت حرف مي زنند. درخوان گسترده انواع اعتبارات اعطايي، کلاهت پس معرکه مي ماند. حتي ته مانده اش هم به تو نمي رسد. خلاصه در يک کلام: استفاده کن.7

درجشنواره فجر، هرفيلمي را مي توان به نمايش گذاشت به شرط آن که فقط ساخته شده باشد. حق هم همين است. چون در کشاکش نظارت گام به گام همه چيز کنترل شده و انتصابات و جرح و تعديل هاي لازم درموارد مختلف به عمل آمده است. تعداد فيلم هائي که نمايش آن در فهرست جشنواره فجر اعلام مي شود، اما هنوز مراحل فني را کاملاً پشت سر نگذاشته در هيچ جشنواره اي سابقه ندارد. در جشنواره فجر هفتم، کارهاي فنّي بيشتر فيلم هائي که براي شرکت در بخش مسابقه انتخاب شده بودند هنوز ناتمام بود و در نتيجه اين فيلم هاي عملا ناديده برگزيده شده بودند!
طي برگزاري هرجشنواره کم و کيف همه فيلم هائي که قرار است خوراک سينماها درسال بعد باشند، مشخص مي شود. هم صاحبان سينماهاي نمايش دهنده و هم جامعه نويسندگان سينمايي پي مي برند درطول سال با چه معجوني مواجه خواهند بود. کساني که در مقوله سينما قلم مي زنند مثل فيلمسازان کار کُشته حدود و ثغور کار درجمهوري اسلامي را يافته اند. حساب کاملاً دستشان آمده است که نبايد به پرو پاي موضوعات مربوط به جنگ و شهادت يا مسائل عقيدتي/سياسي/امنيتي، پيچيد. سازندگان فيلم هاي خون و خونريزي نه تنها از چنبر سانسور به راحتي عبور مي کنند و سهميه خود را از خوان گسترده مي گيرند، بلکه يک جواز مصونيت از گزند مطبوعات را هم به طور ضمني به دست مي آورند. درمورد کار اين ها يا نبايد نوشت و يا الزاماً بايد نگاهي تشويق کننده و مثبت داشت. نشريات سينمائي براي حفظ موجوديت خويش به هر ترتیب شده يکي دو نگاه مثبت براي اين قبيل فيلم ها عرضه مي کنند.

* * *

به اين ترتيب مردم، به خصوص نسل جوان رو به رشد پس از انقلاب، درقبال اين جريان مخرّب و پرغرض و مرض کاملاً بلا دفاع مانده اند و به ناچار چيزي را به عنوان سينما مي پذيرند که برآن ها تحميل مي شود. تأثير عمومي و شگرف سينماي فعلي با توجه به حجم جمعيت و تماشاگري که به دليل فقدان وسايل سرگرمي ديگر جذب سالن هاي سينما مي شوند، با سينماي پيش از انقلاب قابل مقايسه نيست. اثر منفي سينماي رايج پيش از انقلاب که قشر محدودي از طبقات کم درآمد را در بر مي گرفت، فقط در سطح انحراف سليقه باقي مي ماند و با خطر بنياني ديگري همراه نبود. آن سينما اکنون جاي خود را داده است به نيروي عظيمي براي مقابله با آزاد انديشي و حس عدالت خواهي از يک سو و رواج بنيادگرائي و تعصّب، از سوي ديگر، آن هم در سطحي گسترده، مؤثر و همگاني. به سخن ديگر، سينماي تجاري پيش از انقلاب سليقه را هدف مي گرفت، سينماي تجاري، سياسي/ عقيدتي بعد از انقلاب، فکر و انديشه را. و اگر مسئوليت فيلم هاي تجاري پيش از انقلاب متوجه بخش خصوصي بود، مسئول همه خرابي ها و ناهنجاري هاي سينماي رايج در جمهوري اسلامي عُمّال و ارکان حکومت اند.

عنوان بي سابقه «مشاور عقيدتي/ سياسي» که در تيتراژ اکثر فيلم هاي ساخته شده درجمهوري اسلامي ديده مي شود، نشان دهنده حضور دائم حکومت در همه شئون فيلمسازي است. «مشاورعقيدتي و سياسي» را با مأموين امور امنيتي و ديگر مميزان که در بخش سانسور به ارزيابي نهائي فيلم مي نشينند، نبايد يکي دانست. «مشاورعقيدتي/سياسي» آخوند يا طلبه اي است که از آغاز مرحله توليد به عنوان نماينده حکومت مراقب است تا ملاحظات مذهبي که اينک به عقد دائم مصالح سياسي درآمده است، کاملا در فيلم رعايت شود. حضور چنين شخصيتي- وهم دستمزدش- به نسبت نفوذي که در دستگاه دارد، نبايد ناديده يا دست کم گرفته شود. «مشاورعقيدتي/سياسي» اما، در عنوان بندي فيلم هاي دست چين شده اي که به جشنواره ها و مراکز فرهنگي خارج فرستاده مي شوند، کمتر به چشم مي خورد. همان مصالح عقيدتي/سياسي است که در نزد خوارج "تقيه کردن" ايجاب مي کند. همان مصالح، براي سينما در ديار کفر وظيفه بهتري از پنهان کاري و آبرو داري نمي شناسد. پنهان کاري و آبرو داري نزد اجنبي، روي ديگر سکه سينماي جمهوري اسلامي است.

روي دوّم- سينما درخارج

هرگاه از يک غير ايراني علاقمند به سينما- يک غير ايراني کنجکاو نسبت به سينماي سرزمين هاي ديگر- درباره سينماي امروز ايران درجمهوري اسلامي پرسيده شود، احتمالاً خواهد گفت: سينماي مترقي و پيشرفته اي است. ملاک اين قضاوت چند فيلم دست چين شده و جشنواره پسند غير سياسي است که به کوشش وزارت ارشاد اسلامي در طول دهسال گذشته در اغلب جشنواره ها و مراکز فرهنگي جهان بارها و بارها به نمايش گذاشته شده اند. فيلم هائي تقريباً خنثي نسبت به مسائل اجتماعي دوران بعد از انقلاب؛ فيلم هائي که امتياز بزرگشان- به زعم فيلم شناساندن غرب- آنست که در يک نظام ايدئولوژيک بنيادگرا، از گرايش هاي ايدئولوژيک و آرمان خواهانه- به شيوه اي که حکومت خواهان آن است- تهي هستند.

اين فيلم ها ظاهراً هم موجبات رضايت منتقدين و روشنفکران غربي را فراهم آورده اند و هم قبول خاطر نظام بنيادگراي جمهوري اسلامي را. به نظر منتقدين و روشنفکران از اين نظر قابل تحسين اند که به اصول ايدئولوژيک يک حکومت مذهبي توتاليتر بي تفاوت مانده اند. براي رژيم اين فيلم ها به اين دليل قابل حمايت و پشتيباني مادي و معنوي اند که کم و بيش به جهانيان نشان داده اند، رژيم بنيادگراي جمهوري اسلامي برخلاف شايعات، درصدد تحميل اصول و ضوابط ايدئولوژيک خود برهنرمندان يا دست کم بر فيلمسازانش نيست. يعني نهايت استفاده سياسي از يک سري فيلم غيرسياسي. اما نکته اين جاست که روشنفکران و صاحب نظران غير ايراني که امروز فيلم هاي ارسالي جمهوري اسلامي را به پاس خاصيت عارفانه و غيرسياسي شان تحسين مي کنند، پيش از انقلاب، معدودي فيلم آرمان خواهانه سياسي را که از ايران به خارج راه مي يافت مي ستودند. به عبارت ساده تر، سينماي ايران که پيش از انقلاب درکل بي خاصيت و فاقد جنبه هاي سياسي/اجتماعي بود، نمونه هاي نادر سياسي اش درخارج کسب امتياز مي کرد، در حالي که بعد از انقلاب، که سينما زيرنظارت تمام عيار دولت به صورت محصولات عقيدتي/سياسي درآمده است، تنها نمونه هاي خنثي و غيرسياسي اش خارج از کشور به توفيق مي رسد. اما براي درک اين نکته که حکومت راه بهره برداري سياسي، حتي از فيلم هاي غير سياسي، را چگونه آموخته است بايد نگاهي به دگرگوني رفتاري اش نسبت به سينما درطول هفده سال گذشته انداخت. و سه دوره مشخص را درآن تميز داد.

دوره اول: دراين دوره که از اولين سال انقلاب شروع مي شود، تئوريسين هاي "سينماي اسلامي" ابتدا نقش زنان بي حجاب را از همه فيلم هاي ايراني و غير ايراني قيچي کردند، سپس اولين محصولات خود را در مايه هاي خون و شهد شهادت به چند جشنواره اروپاي شرقي و ساير ممالک به اصطلاح "دوست" فرستادند. اين فيلم ها غالباً يا نمايش نداده به تهران عودت داده شدند و يا جز حيرت و تمسخر معدودي تماشاگر چيزي به بار نياوردند. حتي جشنواره فيلم مسکو که معمولاً به آثار هر کشور انقلاب زده روي خوش نشان مي داد از نمايش نمونه هاي ارسالي سينماي اسلامي سرباز زد و به رغم پادرمياني حزب توده جنگ سردِ کوتاهي درمطبوعات داخلي بر سر اين کار در گرفت. طي دوره اول که هفت سال طول کشيد، مسئولان سينمائي وزارت ارشاد با جشنواره ها و مراکز فرهنگي غرب که خواهان محصولات سينمائي ايران اسلامي، شده بودند، درحالت قهر به سر مي بردند و نيز به فيلمسازان شناخته شده دوره پيشين روي خوش نشان نمي دادند. "مرگ يزدگرد" و "چريکه ي تارا" از بهرام بيضائي و «مدرسه اي که مي رفتيم» از داريوش مهرجوئي ازجمله فيلم هاي اين دوره هستند که هنوز هم اجازه نمايش ندارند.

دوره دوم: اين دوره يا دوره مياني، فاصله سه ساله اي است که طي آن وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، به توصيه واسطه هاي فرهنگي داخلي، دست به عصا، چند اثر از فيلمسازان سرشناس را به اين جا و آن جا فرستاد. استقبال تماشاگران کنجکاوي که مايل بودند بدانند بر سر سينمائي که چند سال آخر پيش از انقلاب از اعتباري کم و بيش جهاني برخوردار شده بود چه آمده است، گرچه حزب الهي ها و تئوريسين هاي سينماي اسلامي را خوش نمي آمد، اما هرچه بود، راه بهره برداري سياسي از سينماي خنثي را براي برخي مقامات گشود.

دوره سوم: اين دوره با سفر "آدريانو آپرا" به هشتمين جشنواره فجر، (بهمن ماه 1368) آغاز شد. وي، که به عنوان رئيس تازه برگزيده شده جشنواره پزارو (ايتاليا)، در سال 1367 دربازار فيلم «میفد» (MIMFED) از سوي مسئولان سينمائي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به تهران دعوت شده بود، اندرز حکيمانه اي به همان مسئولان داد که از آن پس کليد جشنواره گشائي و فستيوال بازي هاي جمهوري اسلامي شد. اين اندرز حکيمانه به نقل از خود او چنين است:«سينماي شما يکي از بهترين سفيرهاي کشور شما درخارج از مرزهايتان است. و هرچه سينماگران ايران آزادي عمل بيشتري داشته باشند و فيلم هايشان بيشتر درخارج نمايش داده شود، به همان اندازه روش کشورهاي خارجي هم نسبت به ايران بهتر خواهد شد.»8 درقبال اين اندرز حکيمانه و راهگشا، آقاي آپرا، با يک بغل فيلم از جمهوري اسلامي به ايتاليا باز گشت. اين فيلم ها در واقع اولين معامله مجموعه اي (Package deal) جمهوري اسلامي با يک جشنواره غربي بود و بر اساس آن بيست و دو فيلم کوتاه و بلند و چند مهمان به جشنواره پزارو فرستاده شدند. از جمله مهمانان هوشنگ گلمکاني، مدير ماهنامه سينمائي فيلم بود که در گزارش خود زير عنوان «نقطه عطف» به درستي به اهميتِ اين معامله اشاره مي کند:

براي نخستين بار، يک جشنواره پُرسابقه و معتبر بين المللي، يکي از برنامه هاي خود- درواقع برنامه اصلي اش را به معرفي سينماي ايران اختصاص داد. هرچند که در دو سه سال اخير، حضور فيلم هاي ايراني در جشنواره هاي جهاني افزايش يافته و برخي از آنها موفقيت هاي چشمگيري يافته اند، اما نمايش مجموعه اي از فيلم ها در بيست و ششمين جشنواره سينماي نو (پزارو- ايتاليا) را يک حادثه مهم و يک نقطه عطف در معرفي بين المللي سينماي ايران بايد تلقي کرد. شمار قابل ملاحظه فيلم ها از يک طرف، و بازتاب نمايش آنها درمطبوعات و تماشاگران که جزو تماشاگران خاص و نخبه سينما هستند، از طرف ديگر، سرآغاز يک حرکت وسيع تر است که قرار است توسط چند جشنواره جهاني ديگر نيز پي گرفته شود.»9
و پي گرفته شد. اما برخلاف گزارش کاملاً مثبت گلمکاني، مطبوعات ايتاليا در آن زمان از انتقاد نسبت به آقاي "آدريانو آپرا" و اشاره هايي به بند و بستش با وزارت ارشاد اسلامي خالي نبود. نقد و نظرهائي که با همه پرده پوشي ها به نشريات داخل کشور هم راه يافت. براي مثال

:
. . . به اين ترتيب بسياري ازفيلمسازان ايراني ازدردسرهاي ايدئولوژي زدگي پرهيزمي کنند و اين بزرگترين شگفتي بخش ويژه ايران دراين جشنواره است. (به نقل از «ايل رستو دل کارلينو») 10

. . . فيلم هائي ديديم با سطح بالاي بياني اما سطحي و گاه زيبا. اما چيزي را نديديم که فکر مي کرديم، ببينيم، يعني چهره ايران امروز را. . . ( به نقل از "لا استامپا")

. . . با توجه به برخي فيلم ها که در پزارو به نمايش درآمده اند. ( به رغم يا شايد دقيقاً به علت ممنوعيت هاي بياني مرتبط با سياست، مذهب و سکس) اين سينما، راه صحيحي را که هر رژيم قدرتمند بخواهد درباره خود تبليغ کند، يافته است. (يعني) به کاربردن تصاوير ناب و پرجاذبه صادراتي، حتي به قيمت اين که جنجال برانگيز و اندکي انتقادي باشد. ( به نقل از "ايل مانيفستو")

حتي "دونده"- فيلم امير نادري که به لطف تدوين معجزه گر بهرام بيضائي به شهرت جهاني رسيد، با همه حمايت و شيفتگي شخص "آدريانو آپرا"که بخش ويژهاي به فيلم هاي او اختصاص داده بود، در "پزارو" با استقبال چنداني روبرو نشد. منتقدِ سينمائي "ايل مانيفستو" در باره اين فيلم نوشت:

. . . ضديت با روان شناختي و کماکان فقدان طنز در فيلمي عرب مآب. با ظاهري ناخوشايند و خشونت بار (همان گونه که در جرگه فيلم هاي جهان سومي کودکان مرسوم است) فيلمي که به گونه اي شگرف، غير مترقبه ترين چهره ايران را با عدسيِ تِلِه همواره کارآمدش به ما مي نماياند. . . لفاظي پيرامون تمدن و بر ضد مصرف گرائي به سختي مي تواند جلوي جاذبه پنهان رقابت را- هرچند در لباس هاي کهنه و پاره- بگيرد. چيزي که "اميروي" قهرمان را وامي دارد هر بار که پيروز مي شود مانند "رامبو" فرياد بکشد.

به اين ترتيب، گرچه اولين معامله فيلم "چِکسي" با وزارت ارشاد اسلامي توفيق چنداني در لاپوشاني چهره رژيم تهران نداشت، اما اندرز حکيمانه آقاي "آدريانوآپرا" در ارسال مجموعه هاي فيلم به اطراف و اکناف جهان هنوز کاربرد خود را از دست نداده است. درسايه آن اندرز، جمهوري اسلامي تنها در يک زمينه توانسته است سيماي فرهنگ ستيز خود را پنهان کند، آن هم سينماست.

با آغاز دوره سوم، اِمدادات غيبي هم گوئي به کمک سينماي جمهوري اسلامي آمد. ديوار برلين فرو ريخت و متعاقب آن فروپاشي حکومت هاي کمونيستي درشوروي و کشورهاي اروپاي شرقي جريان فيلم هاي دولتي اين ممالک به جشنواره هاي فيلم و مراکز فرهنگي جهان، متوقّف شد. فيلم هائي که با برخورداري از اعتبارات دولتي و بدون چشم داشت به"گيشه" ساخته مي شدند، گاه اين فرصت را به فيلمساز مي دادند تا با ضرب آهنگي آرام وموقربه رفتار آدمي بنگرد و حتي به بخش هاي غيردراماتيک زندگي قهرمانان خود نيز بي اعتنا نماند. با همين فيلم ها بودکه جشنواره ها موازنه اي با سينماي ممالک غربي برقرار مي کردند؛ فيلم هائي که با همه ارزش هاي تکنيکي يا هنري، به هرحال توسط بخش خصوصي و با مقاصد تجاري ساخته مي شدند. کاهش توليد سينماي دولتي، جشنواره ها را با محصولات پُر رنگ و لعاب سينماي تجاري غرب تنها گذاشت. براي آنها فقط سينماي جمهوري خلق چين باقي مانده بود و کوبا که اين دو در اوج سينماي دولتي هم به ندرت فيلمي درخور، راهيِ جشنواره ها مي کردند. بدين ترتيب نگاه هاي متقاضي يکسره متوجه جمهوري اسلامي شد؛ متوجه حکومت جديدي با اعتبارات دولتي براي سينما و فيلمسازاني که در ساختن فيلم هاي انساني و جشنواره پسند چندان هم بي سابقه و تجربه نبودند.

بيش از همه جشنواره "لوکارنو" که بوي الرحمانش به خاطر کسر بودجه از مدتها پيش برخاسته بود، از پيشنهاد همکاري متقابل با رژيم اسلامي استقبال کرد. اين جشنواره که به گناه نشان دادن دو فيلم مخالف با ولايت فقيه، چند سال مغضوب تهران بود،11 در سال 1988 براي مهمانان ايراني و فيلم هاي ارسالي، به جبران گذشته، از جايزه و تقديرنامه و کُرنش و پوزش چيزي فروگزار نکرد. از همان سال "لوکارنو" به صورت عکس برگردان جشنواره فجر تهران درآمد و سکوي پرتاپي شد براي محصولات سينمائي جمهوري اسلامي به اطراف و اکناف جهان. جشنواره "تورانتو" نيز به تقليد از لوکارنو، به صورت پايگاهي براي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي درآمريکاي شمالي درآمد. در مقّر شيطان بزرگ، «مرکز فيلم شيکاگو» نايب مناب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي است. شهردار شيکاگو ماه اکتبر هرسال را رسماً ماه جشنواره فيلم هاي ايراني (بخوانيد جمهوري اسلامي) ناميده است. در حالي که درايران امروز، شعار مرگ برآمريکا هنوز بيش از هر سرودي به گوش مي رسد، خانم "اليساسايمون"، از کارگردانان «مرکز فيلم شيکاگو» با سربلندي اعلام مي کند که: «. . . وقتي بار اول، درسال 1989 جشنواره فيلم هاي ايراني را طرح ريزي کرديم، هيچ کس حتي به فکرش نمي رسيد، روزي اين اقدام به رويدادي ساليانه بدل شود و مرکز ما به صورت مهم ترين ارائه دهنده فيلم هاي سينماي ايران در ايالات متحده آمريکا درآيد.12

به کاربردن عبارت «سينماي ايران» به جاي «سينماي جمهوري اسلامي» را جز تحريف واقعيت نبايد دانست. در حقيقت، خواست پنهان و آشکار وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي هم جز اين نيست که فيلم هاي ارسالي خود را، چه به صورت يک مجموعه دراختيار جشنواره ها يا مراکز فرهنگي گذاشته باشد چه به شکل انفرادي، «سينماي جمهوري اسلامي» يا دست کم «سينماي جمهوري اسلامي ايران» بنامند. پافشاري من در اين مورد، اما به پاس رعايت آن "خواست" نيست، به خاطر مخدوش نشدن واقعيت است. سينماي يک کشور به مجموعه فيلم هائي که در تاريخ سينماي آن کشور توليد شده، اطلاق مي شود. اما جمهوري اسلامي يکسره برسينماي پيش از انقلاب ايران خط بطلان کشيده است و حتي نمونه هائي از آن را در مراسم مرور بر آثار فيلمسازان مورد تأئيد خود نيز اجازه نمايش نمي دهد. به همين دليل، حتّي آقاي آدريانو آپرا که با هدف برگزاري «مروري بر سينماي ايران» و براي گرفتن چند فيلم از سينماي پيش از انقلاب، به تهران رفته بود تنها با بيست و دو فيلم ريز و درشت از توليدات بعد از انقلاب ، به ايتاليا باز گشت و به گزارشگر ماهنامه سينمائي فيلم گفت: «به طور غيرمستقيم به من تفهيم و القاء شد که بهتر است از خير فيلم هاي پيش از انقلاب بگذرم.»13

علاوه براين، سينماي بعد از انقلاب براثر نظارت گام به گام دولت واجد ويژگي هائي است که براي اشاره به آن ويژگي ها و تميزشان از سينماي پيش از انقلاب، ناگزير به الحاق عبارت جمهوري اسلامي به تک تک اين محصولات هستيم. از جمله اين ويژگي ها چگوني حضور زن يا به عبارتي عدم حضور زن، درسينماي جمهوري اسلامي است و اين چگونگي تنها منحصر به لچک و روسري و چادر نيست که مربوط به رفتار عمومي و خصوصي اوست؛ درخصلت ماهوي اوست. نگاه کنيد به رفتار زني که جيپ مي راند در فيلم کيا رستمي «زندگي و ديگر هيچ» و مقايسه اش کنيد با رفتار "زن" در فيلم "گزارش" اولين فيلم بلند داستاني همين فيلمساز که اگر بهترين کار او نيست به خوبي کارهاي بعدي او هست. فيلمي که ناگهان از پرده هاي جهان ورپريد. با همه موقعيت کيارستمي درسينماي امروز، اين فيلم حتي در برنامه هاي مرور برمجموعه آثار او حضور نمي يابد. نه تنها به خاطر آن که در آن "شهره آغداشلو" بدون حجاب اسلامي ظاهر مي شود. بلکه منش و روش و نشست و برخاست اوست، گويش و پوشش و پندار و طرز نگاهش به دنياي اطراف اوست که با ضابطه هاي قرون وسطائي حاکم برزندگي "زنِ" امروز درجمهوري اسلامي، نمي خواند.

به هرحال، بحران در سينماي دولتي پس از وحدت آلمان موجب شد جاي خالي کريستف زانوسي، يان کادار، آندرهي وايدا و ميکلوس يانچو در جشنواره ها و مراکز فرهنگي داده شود به کيارستمي، بيضائي، مهرجوئي و مخملباف. وگرچه اين ماجرا، چند فيلمساز ايراني را به شهرت جهاني رساند شهرتي که شايستگي اش بود اما راهش هموار نبود- اما برگ برنده اصلي را داد به بخش سينمائي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي تا از نمد اعتبار چند فيلمساز کلاهي براي حکومت متبوعه بدوزد. مقامات جمهوري اسلامي گاه درباره فيلم هاي "خنثي" شکوه مي کنند و جان کلام رهبر و ديگر مسئولان همواره آن است که کاش اين فيلمسازان مورد توجه "غرب" به ارزش هاي اسلامي ما بي تفاوت نمي ماندند. اما اينان هشيار تر از آنند تا از کيارستمي آدمي انتظار تبليغات مستقيم داشته باشند. همين که فيلمسازي چون او "مخالفتي" نداشته باشد يا نشان ندهد که دارد، سود سياسي لازمه حاصل آمده است. بزرگترين سود سياسيِ از بده بستان هاي سينمائي جمهوري اسلامي همان پيشبيني رئيس اندرز گوي جشنواره "پزارو" است، يعني ايجاد محملي براي "بهبود روابط" با دولت هائي که به دلايل متعدد، از جمله نقض دائم حقوق بشر، با حکومت تهران- ولو برحسب ظاهر- مشکل دارند.

البته دولت هاي ممالک سرمايه داري، به خاطر منافع اقتصادي خود با شيطان هم داخل يک جوال مي شوند. اما براي اين کار هم محملي لازم است تا از کراهت "عمل" در انظار عمومي بکاهد، چون به اين نکته واقف اند که مردم- به عنوان رأي دهندگان بالقوه- پاي هر عمل خلاف اخلاق دولت، صحه نمي گذارند. فرانسه و آلمان دوکشوري که بيش از همه باجمهوري اسلامي داد وستد و زدوبند تجاري/سياسي داشته اند، بيش از هرکشوري تاکنون فيلم هائي از جمهوري اسلامي را در تلويزيون هاي خود- که غالباً دولتي است- به نمايش گذاشته اند. جشنواره ها ممکن است براي حفظ موازنه اي که قبلاً ياد شد، به فيلم هاي جمهوري اسلامي نيازمند باشند، اما نياز مشابهي براي نمايش اين فيلم ها و به خصوص تکرار بي رويه آنها در تلويزيون هاي اروپا حقيقتاً وجود ندارد. مگر آن که باور کنيم اين کار وسيله اي بوده و هست براي گرفتنِ زهرِ زدوبندهاي سياسي/ تجاري با تهران-که در تصور تصويري غرب، مرکز اشاعه ترور و بنيادگرائي درجهان است. يا شايد قصد اين باشد تا بخشي از آرامش و وقار فيلم هاي به نمايش درآمده را به رژيم جمهوري اسلامي منتقل کنند؛ به رژيم منفور در اذهان عمومي. بنابراين هرچه فيلم کامل تر و از نظر تماشاگران موفق تر، سود سياسي لازم براي هموار کردن "روابط" حاصل تر. با اين همه، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي با آن که بهره اصلي را از فيلم هاي برتر چند فيلمساز شناخته شده به دست مي آورد، در ارسال مجموعه هاي فيلم دست و دلبازتر و کوشاتر است تا فرستادن فيلمي معين از فيلمسازي مشخص. زيرا به جاي آن که خود در سايه چند نام سرشناس قرار گيرد که سابقه کارشان به پيش از انقلاب باز مي گردد، با ارسال يک مجموعه از فيلم هاي بعد از انقلاب و فرستادن گروهي فيلمساز همراه نمايندگان خود، آنها را زير پرو بال خويش و درسايه حمايت خود به "نمايش" مي گذارد. به علاوه تنها دراين حالت است که هر سال در جشنواره فجر، مسئولان، بدون نام بردن از فيلمساز يا فيلمي معين، مي توانند ادّعا کنند که «اين فيلم ها براي ما اعتبار آورده اند،» و سياهه اي جورکنند از موفقيت که مثلاً سينماي جمهوري اسلامي«. . . درسال 1374 با 743 حضور بين المللي در 197 جشنواره و مرکز فرهنگي در53 کشور مختلف جهان شرکت داشته است.»14 ناگفته پيداست «743 حضور بين المللي» مثلاً يک مجموعه ده دوازده تائي "خوب، بد، زشت" بوده است ضرب درپنجاه- شصت موقعيت نمايش و چون صرف نمايش فيلم حضور بين المللي نمي شود، بايد سفر نوبتي چند فيلمسازرا برآن افزود که همراه مأمورين و زد و بندچي هائي معمولاً ثابت، همان مجموعه را ازاين کشور به آن کشور و ازاين جشنواره به آن جشنواره دنبال کرده اند.

ماهيت فيلم ها

نگاهي به سياهه فيلم هاي جواز خروج گرفته از جمهوري اسلامي درهفده سال گذشته نشان مي دهد شمار آن ها از يکصد عنوان متجاوز نيست اما به زحمت مي توان ده تاي آن را شايسته هياهوي بسياري که به راه افتاده است، دانست. مابقي يا متوسط اند، يا بد، يا زشت، و جز مواردي نادر، همگي دراين خاصيت عمده مشترک اند که:«از کوزه همان نمي تراود که دراوست!» که هفت جوش داخل کوزه يا خمره سينماي جمهوري اسلامي- به شرحي که رفت- ملغمه ديگري است، مستوره هاي به خارج آمده، قماشي ديگر. و خلاف نظر اکثر روشنفکران و صاحب نظران گمراه شده ي غربي، زندگي را در سايه فاشيزم مذهبي حکومت در ايران مبناي ديگري است و در نمونه هاي تصوير شده ي سينماي ارسالي، روالي ديگر.

از فيلم هاي متوسط، بد، يا زشت که بگذريم. اگر سياست کلّي فروشي و ارسال مجموعه هاي فيلم در وزارت ارشاد اسلامي پا نمي گرفت، اينها همگي "درخانه" ماندني بودند، در همان ملغمه هفت جوشي که جاي مناسب شان هم بود. گيريم که از لحاظ فني و اجرائي بر آنها سراند، شسته رفته تراند. اما چيزي بيشتر از آن فيلم هاي "خانه نشين" براي گفتن به اهل سينما ندارند. بيشتر سياهي لشکر اند. جشنواره پرکن اند. مي آيند و مي روند که به سياهه ي تبليغاتي وزارت ارشاد بيافزايند. بهتر از آنها را همه ي ممالک جهان سوم توليد کننده فيلم مي سازند. تنها اقبال نداشته اند در کشورشان انقلاب شود تا واسطه ها سراغشان روند. اقبال نداشته اند طي يک زد و بند دولتي توي مجموعه اي بُر بخورند و از بخش هاي جنبيِ جشنواره ها يا مراکز فرهنگي سر دربياورند. به هرحال اين فيلم ها، اگر کارهاي درخشان و قابلي نيستند، دست کم آب هم به آسياي "فاشيزم" نمي ريزند.

مشکل اصلي را من در فيلم هاي "خوب" جمهوري اسلامي مي بينم. فيلم هاي راه بازکن، رابطه ساز، گمراه کننده اما اعتبارآور. فيلم هائي غير سياسي که بيش از همه فيلم هاي عقيدتي/ سياسي ساخته شده در جمهوري اسلامي به سود سياسيِ نظام حاکم انجاميده است. درمواجهه با تک تک اين فيلم ها، هرکدام را سرشار از ارزش هاي هنري، بصري و انساني مي بيني اما، جز درمواردي استثنائي، به شناخت و معرفتي از زندگي ي دگرگون شده ايرانيان در سايه حکومت ناشي از انقلاب، نمي رسي. اين البته بر اثر فشار و خواست حکومت است اما هرکدام از آنها به تنهائي و تمامشان در مجموع نشان مي دهند که:«مي توان به اين فشار تن در داد»يا «با آن خواست کنار آمد.» در نتيجه با سينمائي روبروئي که هنرش در کتمان حقيقت است تا بيان آن؛ در رفع مسئوليت است تا احساس آن. سينماي دوران رفاه است، نه سينماي مردمي از انقلاب سيلي خورده، از جنگ آسيب ديده، از مشکلات به تنگ آمده، هتک احترام شده و از همه ارزش هاي آدمي وامانده. با سينمائي روبروئي سخت سازشکار و به شکرانه به وجود آمدنش به شدت پرده پوش و اغماض گر. سينمائي با شيوه بياني واقع گرا اما دربيان واقعيت، کوته بين و طفره رو. سينمائي که دوربين هايش به سوي "واقعيت" حرکت مي کند اما از نگاه کردن به آن سرباز مي زند، تغيير مسير مي دهد به حشو و زوائد مي پردازد و دست آخر مي رسد به انصراف کامل از "واقعيت" يا اختفاي آن. در تعريف اين سينما مفسران سينمايي غرب به «نئورئاليسم جهان سومي» رسيده اند. به نظر مي رسد که اين ها يا فريب همان شيوه بياني را خورده اند يا از "واقعيت" دردناک زيستن در فاشيزم مذهبي جمهوري اسلامي به شدت بي خبراند. وگرنه حرکت در جوار واقعيت و يا خلاف واقعيت را با خود آن يکي نمي گرفتند. واقعيت موجود دراين فيلم ها آن بخش از واقعيت است که به ديدنش "مجاز" هستي. تازه در ارائه آن بخش مجاز هم اغلب دست برده مي شود. سکانس نخست فيلم "بادکنک سفيد"، آخرين فيلمي که از سينماي جمهوري اسلامي به شهرت غيرمنتظره دست يافته است، با زدن دايره زنگي، به وسيله ِدو "حاجي فيروز" سرخ پوش آغاز مي شود که هفده سال است در هيچ کوي و برزني ديده نشده اند. آنها که در سينماي جمهوري اسلامي به دنبال "نماد" مي گردند، مي توانند اين دروغ تصويري را "نماد" همه دروغ هاي مصلحتي و جشنواره پسند بگيرند که اين سينما در دهه گذشته، درباره زندگي درسايه استبداد مذهبي فعلي در ايران، به جهانيان گفته است.

بدين ترتيب، رويه خارجي سکه قلب سينماي جمهوري اسلامي اگر چون رويه داخلي جلاي عقيدتي/ سياسي ندارد، در مسير کتمان حقيقت و بيان غير واقع از عيار "تقيه" يا دروغ مصلحتي که خود يک اصل عقيدتي/ سياسي "شيعي" به حساب مي آيد بي نصيب نيست. درست در راستاي کتمان واقعيت و انحراف يا انصراف از آن است که جلوي "لنزاُبژکتيو" و بي طرف غيرعقيدتي/ سياسي سينماي ارسالي، نه از گروه هاي ضربت حزب الله، ثارالله، جُندالله، سپاه پاسداران و نيروهاي بسيج و دستجات امر به معروف و نهي از منکر- که در همه امور مداخله دارند- خبري هست و نه از آخوند، ملا، آيت الله و کمپ هاي تعليمات چريک و تروريست، اما ناگهان دوتا "حاجي فيروز" شوخ و شنگ سرخ پوش، داخل کادر مي شوند و در استقبال از نوروز باستاني «ارباب خودم بزبز قندي» مي خوانند و دايره زنگي مي زنند! عجيب است سينمائي که اين همه دوربين هايش روي کودکان و نوجوانان نا بالغ "فوکوس" مي کنند و براي فروش "معصوميت حزن آور" همين کودکان، درصدد راه هائي به بازار جهاني فيلم است، هيچ نگاهي، - حتي نيم نگاهي ولو موافق با طبع شهيد پرور حکومت- به انبوه نوجوانان و کودکان نابالغي که کليد بهشت به گردن سوار کاميون هاي پاسداران سربازگيرشدند و به جبهه هاي بي بازگشت يک جنگ هشت ساله رفتند، نينداخته است تا به عنوان برگه اي از آنچه روي داده، براي آيندگان باقي بماند.

فيلم "بادکنک سفيد" برنده جايزه دوربين طلائي از جشنواره فيلم "کان" و تحسين شده درهمه جشنواره هاي ديگر، فيلمي که چيزي نمانده بود يک "اسکار" مصلحتي هم به گردنش بياويزند، وقتي در جشنواره فجر سيزدهم روي پرده آمد درتهران نه هيجاني آفريد، نه جنجالي. از باران جايزه اي که به سر و کول تعداد قابل ملاحظه اي فيلم ريخته شد يکي هم به آن نرسيد. تنها تقديرنامه اي دادند به دست طفل معصوم "آيدا محمدخاني،" چون معصوميت همه جا کارساز است. از اين واقعه اخلاقي نتيجه مي گيريم: يا هيئت داوران و همه نويسندگان و صاحب نظران فيلم در ايران در ارزيابي يک فيلم "خودي" از قدرت تشخيص و قوه تميز کافي بي بهره اند و يا جشنواره ها و صاحب نظران غير ايراني، در مواجهه با فيلم هاي صادراتي جمهوري اسلامي رو دست خورده اند. به گمان من احتمال شق دوم بيشتر است.

***

ختم مقال: ما بد آورديم!
ما، مردم ايران، بابت سينما، در يک کلام، بد آورديم! به گمان من اين يک قاعده کلّي است: آنچه حکومت هاي خودکامه به دست مي آورند، مردم تحت کنترل و نظارت آن حکومت، از دست مي دهند.

ما بابت اين که سينما طالع نکوئي براي حکومت مان شد بد آورديم! حکومت شوروي از سينماي "آندره يي تارکوفسکي" و " سرگئي پاراجانف" طرفي نيست. چون فيلم هائي که به جشنواره ها مي فرستاد غالباً تحت الشعاع سينماي جوامع سوسياليستي ديگر، از جمله لهستان، چکسلواکي، مجارستان يا روماني، قرار مي گرفت. آن وقت ها در سينماي دولتي عرضه زياد بود و تقاضاي گستردهاي هم شبيه آنچه براي سينماي جمهوري اسلامي پيش آمد، ايجاد نمي شد. و اصلاً اين همه دلال مظلمه داخلي و خارجي دور و بر سينماي شوروي نمي پلکيد. و گويا کرملين هم بابت گرفتن جواز تأييد براي فيلم هايش چندان اهل بريز و بپاش و رشوه دادن نبود و به آن احتياجي هم نداشت. در مطبوعات جهان هزاران چپ نويس به به، چه چه کن، خودشان داوطلبانه و بدون چشم داشت حق تملق را به جا مي آوردند.

عربستان سعودي سينما ندارد. کويت هم همين جور. شيخ نشين هاي ثروتمند خليج فارس هم سينما ندارند. خوشا به سعادت مردمانشان! درنتيجه فيلمسازاني هم ندارند تا سيماي ديگري از حکومتشان براي خودشان- و هم براي ديگران- بسازند. اگر جائي حرفي از آنها و زندگي شان پيش بيايد معمولاً همان است که هست، که جملگي برآنند.

امّا ما بَد آورديم که در کشور اسلامي مان سينما از نان شب هم واجب تر شده است. هم ساختنش، هم ديدنش!

کشور اسلاميِ ديگري که صاحب سينماست مصر است. اين کشور با داشتن بزرگ ترين دانشگاه اسلامي جهان، الازهر، و با سابقه ترين و مقتدرترين حزب يا نهاد بنيادگراي اسلامي، اخوان المسلمين، ضمناً صاحب صنعت سينمائي است که درآن فيلم هائي عليه بنيادگرائي و تعصبات ديني هم ساخته مي شود. اما با وجود صدور فتاوي قتل براي سازندگان، بازيگران و حتي تماشاگران اين فيلم ها هنوز ميليون ها تماشاگر مصري تحت تدابير شديد امنيتي به سينماهاي نمايش دهنده فيلم هائي که تماشايشان "کفر" است، هجوم مي برند.15

ما بابت اين که فيلمسازي نداريم که به جاي ساختن فيلم مطابق با چارچوب مورد قبول حکومت يا به پاس ارضاء تمايلات هنرمندانه خويش، مثل "عادل امام" فيلمساز مصري، خطر کند و فيلمي منطبق باز نياز واقعي مردم زمانه خود بسازد، بد آورديم.

عجيب است که با اين همه بد بياري از کار سينما ما همين جور دو دستي به آن چسبيده ايم. هيچ جاي دنيا اين همه سينما در تظاهرات خياباني به آتش کشيده نشده اند. بزرگ ترين فاجعه تاريخ صد ساله سينما، سوختن سيصد و هشتاد و نه تماشاگر در آتش سوزي عمدي سينما رکس آبادان است. آيا براي ما ميراث داران اين فاجعه، همين که "سينما" شده است عامل تحکيم رژيم سينما سوزان، نوعي تقاص پس دادن نيست؟ انقلاب اسلامي ايران، با آتش زدن سينما رکس در آبادان روي غلطک نهائي افتاد و از دودي که از جنازه سيصد و هشتاد و نه تماشاگر برمي خاست غول جمهوري اسلامي شکل گرفت. عاملين اصلي آن آتش سوزي در حکومت جديد به پست هاي کليدي رسيدند و براي خواباندن قالي که بازماندگان سوخته شدگان راه انداخته بودند، شش بي گناه به دار آويخته شدند که بين شان فقط يک نفر عملاً درآتش سوزي دست داشت. آن هم به اين دليل که زبان به دهان نمي گرفت و اين جا و آن جا نام محترمين را در رابطه با آتش سوزي به زبان مي آورد. اين اتفاق در هرصنفي مي افتاد افراد آن صنف واکنشي نشان مي دادند که کمترينش به سوگ نشستن بود. اما اولين واکنش صنف سينمادار اين بود که فرداي انقلاب به پاي حکومت سينماسوزان بيافتند که: «مگر ما چه کرده ايم اين همه از انقلاب آسيب ببينيم و از نان خوردن بيافتيم. . . به ما کمک کنيد تا سينماهاي سوخته را بازسازي کنيم.»16

ما بابت صنف شريف سينمادار، بد آورديم.
و اهل «سينما توغراف»؟ اگر فکر مي کنيد بابت سيصد و هشتاد و نه نفري که در حين تماشاي يکي از دست آوردهاي آنان در آتش سوختند، ککشان گزيد، در اشتباه يد. از فيلمنامه نويس تا گروه فني، از بازيگر تا مسئولين صدا و لابراتوار، دريغ از يک امضاء ناقابل براي رسيدگي به پرونده اين فاجعه و دريغ از يک همدردي ساده با بازماندگان قربانيان حادثه که دوسال اول انقلاب بابت دادخواهي به هردري مي زدند و دست به سر مي شدند. دريغ از يک همدردي ساده.17

ما بابت عمله جات سينما توغراف، که مصراً مي خواستند تاريخ جمهوري اسلامي بدون سينما نماند و به همين دليل به هر ساز ملاهاي به قدرت رسيده رقصيدند، بد آورديم.

ما حتي بابت فيلم هاي خوبِ فيلمسازان گرانقدرمان بد آورديم. شايد به نظر نسنجيده بيايد اما هرچه هست نمي توانم از اين عقيده دست بردارم که اگر درآن مجموعه "خوب، بد، زشتِ" صادر شده فيلم هاي خوب هم بد بودند، به بدي همان ملغمه اي که به خورد سينماهاي داخل داده مي شود، ما اقبال بيشتري داشتيم تا روشنفکران جهان را واداريم دست کم ادعاهاي فرهنگ پروري اين نظام سرکوبگر را باور ندارند و سمينارها و جشنواره هاي هنري شان را، همان گونه که در مورد آفريقاي جنوبي پيش از آزادي نلسون ماندلا کردند، همه جا تحريم کنند. با توجه به کارنامه حکومتي که در زمينه نقض آزادي ها و حقوق بشر، همه ساله از سوي سازمان هاي گوناگون بين المللي محکوم شده است، انجام چنين کاري واقعاً دشوار نبود. فقط اگر آن ده، دوازده فيلم خوب هم ساخته نمي شدند!

ما بابت آن که اين يک مشت فيلم خوب، به اندازه کافي بد نبودند، بد آورديم.
چندين و چند سال طول کشيد تا بهرام بيضائي خطر کند و در ته نامه شجاعانه اش به مسئولين سينمائي بنويسد: «. . . تا زماني که در وطنم، اين شغل بي حرمت شده جائي براي نمايش فيلم من ندارد، اجازه نمي دهم کسي با نمايش آن درخارج، براي خود کسب احترام کند.» "شغل بي حرمت شده"، چه کلام کاملي . اين تمامي چيزي است که مي توان به حرفه سينما درجمهوري اسلامي نسبت داد.
اما ما بابت اينکه آن همه طول کشيد تا بهرام بيضائي حرفه سينما را در ايران "بي حرمت شده" تشخيص دهد، يا آن را به زبان بياورد، بد آورديم.

چهارده سال و هفتاد و هفت روز پيش از 15 آبان 1371که نامه بيضائي به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي فرستاده شد، حرفه سينما در ايران بي حرمت شده بود. از بيست و هشتم مرداد1357، با آتش زدن سينما رکس آبادان و با سوزاندن سيصد و هشتاد و نه انسان زنده درآن.

داريوش مهرجوئي، فيلمساز برجسته، در سرمقاله شماره ويژه ماهنامه سینمایی فيلم به مناسبت صدمين سال تولد سينما، با ترديدي هاملت گونه از خود مي پرسد: «آيا بايد به سوگ سينما نشست يا ننشست؟» سپس با وجودي که سينماي پليد همه کشورهاي غربي را بر تخته تابوت، مرده مي بيند، سوگواري را جايز نمي داند، چرا که در عوض حرفه سينما درايران رو به سوي تعالي دارد و در حال «الهي شدن» است. 18
اين يک جا را بايد گفت بخت يار مردم ايران بود که راز سر به مُهر "الهي شدن سينما" درخطبه ي نماز جمعه آيت الله احمد جنتي برملا نشد. وگرنه کي ديگر حريف گروه ضربت "فيلم الله" مي شد. در غرب، البته هنوز ضرورت سوگواري براي اهل سينما پيش نيامده است. اما درايران چرا نه؟ آقاي مهرجوئي از سرکم لطفي است که چنين حقي را از مردم ايران دريغ مي کنند. چه جائي مناسب تر از ايران براي سوگواري، که به يمن حکومت دستاربندان. "به سوگ نشستن" و "به سوگواري نشاندن" صدها دليل موجّه دارد که "سينما" فقط يکي از آن هاست.
ما بابت اين که فيلمساز هنرمندي چون داريوش مهرجوئي، سازنده فيلم درخشان هامون براي ساختن مثلاً يک شاهکار ديگر تا اين حد عقب مي نشيند، بد آورديم.

جائي که "انصار حزب الله" تماشاگران را جلوي در خروجي سينما سوار اتومبيل مي کنند و به بازجوئي مي برند. . . و در پاسخ اين پرسش که «مگر اين فيلم ها که ما مي بينيم، اجازه از دولت ندارند،» مي گويند: «بلي دولت اجازه ديدن داده است، شما چرا مي بينيد؟» يعني که: در ديزي را باز گذاشته ايم، حياي گربه کجاست؟ واقعاً حياي گربه کجاست؟ چرا به انصار حزب الله حق نبايد داد؟ جائي که فيلم ديدن، فيلم ساختن و سينما داشتن تا اين حد بي حرمت شده است؟ حرف اساسي همين است. چرا بايد فيلم ديد؟ فيلم ساخت و يا سينمائي داشت؟

چرا عاشقان سينما- اگر واقعاً عاشق اند- تنها در آن سرزمين به سوگ سينما ننشينند. دست کم تا زمان معينّي به سوگ ننشينند؟ تا زماني که . . . آن غول برآمده از جنازه هاي سوخته از هواي آلوده رانده شود. تا مردم رنگ آسمان آبي را باز شناسند. و پوست تن خود را- آزادانه به تابش بي دريغ آفتاب بسپارند.
و در مرداد هر سال، اهل سينما، بربناي يادبود برپا شده تماشاگران سوخته، در آبادان دسته گل بگذارند.

-----------------------

پانوشت ها:

1. بيشتر به اين دليل که در اين سال توليد سينمائي جمهوري اسلامي به اوج کمّي خود مي رسد. سال 1373 در تاريخ سينماي ايران از نظر تعداد فيلم هاي ساخته شده در مرتبه دوم قرار مي گيرد. سال اول، 1351 بود که توليد ساليانه درآن به 91 فيلم سينمائي رسيد.

2. "اولين خون" يکي از فيلم هاي خونبار و پرخشونت "سيلوستراستالونه" ستاره فيلم هاي پرحادثه آمريکائي است. نويسنده نامه با سابقه فيلم هاي ديگر او، از وي با عنوان "رامبو" ياد مي کند.

3. «باز هم رمبو، باز هم . . . ،» ماهنامه سينمائي فيلم، سال 66، شماره 63، ص 50.

4. «سينماهاي اصفهان نصف شده است،» همان جا

5. "گزارش فيلم،" سال پنجم، شماره 63، اسفند 1374، ص 121.

6. متن نامه بهرام بيضائي پس از ارسال به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ظاهراً به وسيله کساني از آن جا به نقاط مختلف جهان ارسال شده است. ن. ک. به: هفته نامه "پيام ايران،" لس آنجلس، شماره 25، سال 1371.

7. ماهنامه سينمائي فيلم، ويژه سيزدهمين جشنواره فجر، فروردين 1374، ص 32.

8. همان، شماره 94، شهريور 1369، ص 34.

9. همان جا، ص 26.

10. براي اين نقل قول ها از نشريات ماه ژوئن سال 1369 ايتاليا، ن. ک. به: همان جا، صص 34-32.

11. آن دو فيلم مخالف به نام هاي "فرستاده" و "سرحد" هردو از ساخته هاي صاحب همين قلم است که به ترتيب در بخش مسابقه سال هاي 1983 و 1987 فستيوال لوکارنو به نمايش درآمد و به خصوص دومي وجه المصالحه قرارگرفت براي هموار کردن زمينه آشتي کنان با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي. "رضا علامه زاده"- نويسنده و فيلمساز، درکتاب خود درباره سابقه اين امر چنين مي نويسد: «. . . برگرديم به نمونه اي از تلاش وزارت ارشاد براي ايجاد رابطه کاسبکارانه با مديران جشنواره ها. . . نمونه جشنواره لوکارنوي سوئيس. . . فيلم "فرستاده" پرويز صياد که اولين فيلم سينمائي يک کارگردان تبعيدي ايراني محسوب مي شود، درسال 1983 در بخش مسابقه شرکت مي کند و جايزه اول جشنواره را مي برد. رژيم اسلامي، خشمگين از برخورد اين جشنواره با فيلم "فرستاده" که مستقيماً عليه رژيم اسلامي ساخته شده است، دعوت اين جشنواره را درسال 1987 پشت گوش مي اندازد. ماهنامه " فيلم" در سر مقاله اندرز گويش مي نويسد: "مدير جشنواره لوکارنو در ماه گذشته، نامه اي نوشته و فيلم هاي جديد ايراني را براي دوره آينده جشنواره اش خواسته است. نمي شود بگوئيم که چون آنها چهارسال پيش به فيلم "فرستاده" پرويز صياد جايزه داده اند و امسال هم فيلم جديدش ايستگاه بازرسي (منظور فيلم سرحد است) را نمايش مي دهند، ما به اين جشنواره فيلم نمي دهيم. در واقع نمي توانيم از آنها بخواهيم که به ما تعهّد سياسي بدهند تا فيلم هايمان را در اختيارشان بگذاريم.» ن. ک. به: رضا علامه زاده، «سراب سينماي اسلامي ايران،» زاربروکن، انتشارات نوين، 1991، صص 201-200.

12. ن. ک. به: سرمقاله نشريه ويژه پنجمين جشنواره فيلم هاي ايراني در شيکاگو، اکتبر 1994.

13. ماهنامه سينمائي فيلم، شماره 94، شهريور 1369، ص 33.

14. ايرانشهر، لس آنجلس، شماره 17 و 18، تيرماه 1375، ص 45.

15. مرتضي نگاهي، «گزارش سفر مصر،» روزگار نو، سال پانزدهم، شماره 172، خرداد 1375، صص 93-88.

16. ن. ک. به: نشريات روز تهران، سال اول انقلاب. اسفند و فروردين 1357 و 1358.

17. ن. ک. به: نشريات روز تهران و آبادان در ماه هاي شهريور و مرداد سال 1358 و 1359

18. داریوش مهرجویی، سوگواری یا ضیافت، ماهنامه سینمایی فیلم، شماره 183، ویژه صدمین سالگرد سینما، اردیبهشت 1375، صص 8-10

Author: 
Parviz Sayyad
Volume: 
14
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000