tile

در سفر





نقد و بررسي کتاب
هنر و تيغ
قلم در دست مهشيد اميرشاهي

مهشيد اميرشاهي
در سفر
ناشر: شرکت کتاب
لوس انجلس- کاليفرنيا

با نوشته هاي اميرشاهي در دوران دانشگاه آشنا شدم- زماني که نه او نگران يافتن «رشته هاي تازه موي سفيد» (نقل از پشت جلد کتاب در سفر) در گيسوانش بود و نه من گمان مي بردم که موي سياه را پاياني سپيد به دنبال باشد. درآن زمان حبيبي دو جلد از مجموعه قصه هاي اميرشاهي را در باغچه دانشکده ادبيات دانشگاه تهران به دستم داده و گفته بود: «فوري بخوان تا زنجيره دست گسستن ها به هم نخورد». زود دريافتم که اين نصيحت را حاجتي نبوده است چه شيريني و دلچسبي داستان ها کنار گذاشتن آنان را ناممکن مي کرد. نثر اميرشاهي روان بود و قصه هايش همگي حکايت هائي آشنا. گويا من هم آدم هاي داستان هاي او را مي شناختم و يا خود يکي از آنها بودم. اميرشاهي به قول خودش بيشتر "ازدنياي کودکي" (از پشت جلد کتاب درسفر) خود سخن مي گفت و دوران نوجوانيش. در طنز شيرين و ساده قصه هائي چون "بوي پوست ليمو"، "بوي شير تازه"، "خورشيد زير پوستين آقاجان"، "مجلس ختم زنانه"، "اسم گزاري بچه سيمين"، هم مسئله مرگ بود و هم زندگي، عرق هاي ملّي، جدائي و آشفتگي هاي خانوادگي که به قول او خودش را در "زمينه اش" داشت و (از پشت جلد درسفر) آن چه به داستان هاي اميرشاهي جذابيت مي داد نزديکي خويشتن و "خود" نويسنده بود با خويشتن و "خود" خواننده. از اين رو خواننده با گوينده داستان همداستان گشته و چنين مي پنداشت که با خواندن نوشته هاي اميرشاهي بخشي از خاطرات خويشتن را مرور کرده است.

اما همچون سال هاي سپري شده که از خود چيزي جزشبحي از خاطرات باقي نمي گذارند خاطره اين داستان ها نيز، نظير تصويري درمه، فقط به صورت نام مجموعه سار بي بي خانم در گذشته من گم گرديد. درميان قصه ها امّا، يکي جاي خود را براي هميشه در خاطر من حکّ کرد. اميرشاهي با قصه پُرشور و خاطرنشين "آغا سلطان کرمانشاهي" خود يکي شده و در ذهن من به عنوان داستان نويسي توانا باقي ماند. امير شاهي نمي دانست که روزي او هم چون آغا سلطان کرمانشاهي نداي هجراني خويش را سر خواهد داد.

ديدار اميرشاهي سال ها بعد در امريکا دست داد- هنگامي که به دعوت بنياد پژوهش هاي زنان به بوستون آمده بود تا درباره کتاب "درسفر" که درآن زمان هنوز به نگارش و پيرايشش مشغول بود سخن بگويد. دراين فاصله "درحضر" او را خوانده و از تحوّل نثر و قدرت قلم او درعجب شده بودم. طنز شيرين نوجوان جاي خود را به قلمي وقاد و محارب داده بود. "درحضر" روايت شخصي اميرشاهي از انقلاب ايران محسوب مي شود. وجود نويسنده درآن کتاب، چه به علم و چه ناخودآگاه، در دو صورت ظاهر مي شود. صورت اوّل ناظري را مي ماندکه همچون دوربيني بدون داوري آن چه از مقابل چشمانش مي گذرد را برنوار خام نگار مي کند. توصيف ميدان ژاله پس از واقعه کشتار (ص2)، رفتن شاه (ص122)، جشن و سرورهاي خياباني پس از عزيمت شاه (ص123)، ثبت شعارهاي مردم و گزارش اعمالي نظير گرداندن مگسي که محمدرضاشاه پهلوي ناميده اندش (ص124) برگرد شهر، ورود آيت الله خميني (ص 140) نمونه هائي از وقايع نگاري نويسنده است. اما اميرشاهي درصورت دوم خوش گوينده اي است که ابائي از صدور حکم تکفير ديگران ندارد. وي آن چه مي پندارد و برآن مستقيم است را با صراحت و خشم بيان مي کند. اما از آن جا که سر همدلي با کسي را ندارد، در هر دو صورت خويش، چه ناظر و چه گوينده، همواره جدا از ديگران و به صورت سوم شخص غايب باقي مي ماند. وصف اميرشاهي از حالات دروني خويش در پيشگفتار"درحضر" نمايانگر وجوه مختلف نويسنده و کشمکش دروني اوست.

"گاه همه حال مجازي مي نمايد، گاه همه چيز حقيقي جلوه مي کند. گاه با دنيا قهرم، گاه درجنگ گاه تحمل خود را ندارم، گاه تاب ديگران. گاه در جمع احساس تنهائي دارم، گاه درخلوت تصور ازدحام. گاه مي خواهم همه چيز را فراموش کنم، گاه نمي خواهم هيچ چيز را به خاطر نسپرده بگذارم، گاه خشم برمن غالب است، گاه شرم، گاه ترس راه نفسم را مي گيرد، گاه بغض، گاه ناظرم، گاه بازيگر، گاه تسليمم، گاه عصيانگر، گاه مي گويم بمانم و ببينم، گاه مي خوام بميرم و ندانم.»

اميرشاهي ماند و ديد و سرانجام تقريباً همزمان با "گروگان گيري" با چمداني نيمه خالي که فقط 12 کيلو وزن داشت و تعجب برمي انگيخت (درحضر، ص 425) و بار خاطراتي که با هيچ وزنه اي سنجيدني نبود، ايران را ترک کرد تا شرح در حضر را در روزهاي سفر خويش بنويسد.

امّا حال نويسنده به بوستون آمده بود تا از در سفر بودن بگويد. وي قطعاتي پراکنده از کتاب "درسفر" را براي جمع خواند. برخي چون قطعه "تاجي" که حال سرآغاز کتاب گشته است اشک بر بعضي ديدگان جوشانيد و برخي چون قطعه "عقب نشيني" غلغله اي از خنده در تالار بيافکند. عده اي از تلخي کلام او در رنج شدند و عده اي از بي پروائي او در بيان صريح عقايد درعجب. گروهي نيز او را کينه جو و متعصب خواندند و من که هم گوارائي احساس او در قطعه "تاجي" شوري اشک را به کامم کرده بود و هم تلخي و شيريني طنز او خنده و زهرخند برلبانم آورده بود، در انتظار ماندم تا "درسفر" از چاپ به درآيد و صورت نهائي عقايد اين سفر کرده را ببينم.

کتاب در سفر در 383 صفحه شامل 36 بخش، يک پيشگفتار و يک پيگفتار است. پيشگفتار و پيگفتار هردو شکوه دل اميرشاهي است و در ميان اين دو شکوه نويسنده روايت زندگي افراد مختلف را جاي داده است. محک سنجش افراد دراين روايات ميزان سر سپردگيشان به شاپور بختيار است و البته بر سياق آن که «خوش بودگر محک تجربه آيد به ميان»، تعداد کساني که از بوته اين احتمال سربلند بيرون مي آيند بس معدود است و لذا مي توان گفت که اکثر افراد در دادگاه روايت نويسي اميرشاهي مطرود گشته اند.

اين مجموعه را بايد از جنبه هاي هنر و راه و رسم نويسندگي، نثر و بالاخره غايت و مقصود نويسنده مورد بررسي قرار داد. آغاز کتاب با "تاجي" است. "تاجي" تاجي احمدي است. همان تاجي احمدي که مسافران ديار غريب از روزهاي راديو ايران به خاطرش دارند- تاجي احمدي با صداي گرمش، داستانسرائي هاي شيرينش و شوخي هاش. امّا آغاز کتاب با حيات وي نيست که با مرگ اوست. اميرشاهي با پايان زندگي و به خاک سپردن تاجي "درسفر" خود را مي آغازد و با مرگ و به خاک سپردن "خان" يعني شاپور بختيار روايت سفر را به پايان مي رساند. بدين ترتيب "خان" که نامش در طول کتاب همواره حاضر است تنهائيش از غيبت خويش درکتاب حضور پيدا مي کند. در ميان روايت اين دو مرگ نويسنده از زندگاني سخن مي گويد، که به آشکار درنظر او حياتي کم از مردگان داشته اند. از همان جمله نخستين «روزي که تاجي را به خاک سپرديم، من بسياري از زندگان را هم خاک کرده بودم» (ص11) نويسنده بيانيه تلخ خود را در باب ساير همسفران ديار غريب اظهار نموده و "مجلس ختم" زنانه و مردانه آنان را نيز برگزار مي کند. خواننده اين سطور از همين سرآغاز به وضوح در مي يابد که نويسنده کتاب را سرمهري با اين جلاي وطن گفتگان نخواهد بود. اما اميرشاهي مهر تاجي را به دل دارد و دراين روز به خاکسپاري او مي کوشد تا خاطره تاجي را براي خويش زنده نگاه دارد. در طول راه قبرستان گوينده قصه سعي دارد يکي از شوخي هاي تاجي را که تکه تکه به ذهنش مي آيد شکل بخشد و به «کمک زنده کردن اداها و صداي تاجي داستان را به همان شيريني که خودش تعريف مي کرد» دوباره درخاطر بنشاند (ص 11) ولي موفق نمي شود. با اين شگرد بکر نويسنده تاجي را مرادف خاطراف گذشته قرار مي دهد و به خاک سپردن او را وداع با گذشته مي داند. شوخي تاجي ابهامي هم از بازي روزگار و شوخ طبعي فلک دارد که گذشته را اين چنين حاضر و در عين حال دور از دسترس ساخته است.

اميرشاهي باهمين سرآغاز احاطه خود را بر فن نويسندگي آشکار مي نمايد. تاجي و معصوميت او، که همچون گذشته رايحه اي روح افزا دارند، اگرچه هزارگاه از بن خاطرات به مشام مي رسند، قابل لمس نبوده و دست نايافتني مي نمايند. از اين روست که نويسنده باظرافت تمام، جا به جا از نام تاجي همچون نکهتي از خاکي که بدان تعلق داشته و همچون شميمي از وطني که جلاي آن کرده است استفاده نموده و نام تاجي را در طول تمام کتاب پيدا کند. درلحظات گمگشتگي هم راوي داستان ياد تاجي و "شوخي تاجي" که همواره طنيني گنگ و درعين حال آشنا دارد را به خاطر مي آورد. در صفحه 28 اميرشاهي وقايع زندگي در غربت را چنين وصف مي کند:

همه اتفاقات و آدم ها در ذهن من حکم شوخي تاجي را پيدا کرده اند. آغاز و انجامشان، آمدن و رفتنشان چندان روشن نيست. هيچ کدام تماميت و کليتي ندارند. همه بريده هائي از تصاويري هستند که چون جفت هم نمي نشينند، چشم انداز را هرگز کامل عرضه نمي کنند.

دربخشي که به نام "سمين" و درباره يکي از نويسندگان به قولي "متعهد" و "مسئول" و "توده اي" (ص 245) که آثارش اميرشاهي را، حتي قبل از نوجواني هم "ملول" مي کرده نگاشته است (ص 246) مي نويسد: «ديگر حرف ها و حاضرين و حوادث آن شب هم چون پژواک هايي کم نوا، اشباحي بي صورت و خواب هايي فراموش شده در ذهنم مانده است - چون شوخي تاجي بي سرانجام» (ص 246). در "جن زدگي" طغيان خاطرات نويسنده را به زمان پيشين مي برد و ياد آخرين سفرش از ايران را زنده مي سازد. دراين جا گذشته و حال و سيرحوادثي که اين دو را به هم مرتبط مي کرده است با زيبائي تمام همچون "سينه ريز" گسيخته اي وصف مي شود که ديگر نخي دانه هاي پراکنده اش را به هم نمي پيوندد و «مثل شوخي غضنفر تاجي فقط پاره پاره» (ص 329) بر ذهن مي نشيند. در پيشگفتار "درحضر" هم امير شاهي گاه «اتفاقات را چون حلقه هاي زنجيري به هم پيوسته» ديده بود و گاه آنها را چون "دانه هاي تسبيحي" از هم گسسته دانسته بود. همان پيوستگي و گسستگي و همان سير بين حقيقت و مجاز دراين کتاب نيز به صورت شوخي پاره پاره و بي سرانجام تاجي جلوه گر مي شود. شوخي روزگار دامنه حوادث را از هم مي گسلد و اميرشاهي با هنرمندي اين رشته گسيخته را با شوخي تاجي به بند درمي آورد و بدين صورت بدان ربطي و چند نامرتبط مي بخشد.

اما زندگي و مرگ تاجي به معني زيستن، نازيستن و در تبعيد زيستن هم هست. اميرشاهي مرگ و تبعيد را دو صورت از يک مسئله مي داند و از اين روست که آغاز و انجام کتاب را با مرگ آزين مي کند. درنظر او «تبعيد فقط در لحظاتي به طور کامل جلوه گر مي شود» (ص 12) و "اين جلوه کامل" در واقع تنها «با مرگ يک تبعيدي ديگر» است که به اذهان خطور مي کند و "هيچ واقعه اي" بيش از اين «بقيه تبعيديان را به فکر غربت نمي اندازد- به فکر زندگي درغربت و مردن درغربت» (ص 12). در پايان کتاب و با مرگ "خان" نيز مجدداً به تبعيد اشاره مي شود. اميرشاهي که هنگام به خاک سپردن "خان" در رنجي جان فرساست چنين مي گويد:

تبعيد مجموعه اي است از اميدهاي برباد رفته، تاسيدن هاي مداوم، دردهاي بي درمان، و فقط کينه در لحظاتي که امکان بروز مي يابد، ديگر احساس ها را گنگ جلوه مي دهد و تا زماني که مي پايد مسکن ناآرامي هاست. و هيچ چيز بيش از ظلمي که به يک تبعيدي رفته است کينه ديگر تبعيديان را شعله ور نمي سازد. (ص 368).

با آشتي همين کينه است که هنگام مرگ خان نويسنده بار ديگر ناقوس مرگ زندگان را هم به صدا در مي آورد و مي نويسد:

«روزي که خان را به خاک سپرديم، جز رفتگان همه بودند و آنهايي که نيامده بودند هم از جمله رفتگان به شمار مي آمدند» (ص 367).

امّا نثر پيشگفتار و پيگفتار کتاب که در واقع حديث آرزومندي نويسنده است همچون زمزه اي لطيف، گوشنواز و دل انگيز است. در پيشگفتار چنين مي نويسد:

«هرنوبهار، دور از وطني که در دلم جا دارد و در هيچ جعبه اي نمي گنجد، بيش از هرچيز به ياد رنگارنگي بنفشه هاي حاشيه باغچه ها هستم و به يادزدايي رنگ خوشه هاي اقاقيا و ياس هاي بنفش که در لبه ديوار به کوچه سرريز مي شد، به ياد رنگ جسور بوته هاي ارغوان و شاخه هاي ياس زرد که درکنار هم به شعله هاي آتش مي مانست، به ياد لطافت رنگ شکوفه هاي سفيد و صورتي درختان ميوه که هم شرم داشت و هم غرور. . .» (ص 8)

و پي گفتار را چنين زيبا مي آغازد:

«من در تبعيد گاه بي آفتابم، در انزواي اطاق دل گرفته ام که پنجره اش بر هيچ شاخه درختي سبز، يا گوشه آسماني آبي باز نمي شود، به صداي بلند با خودم حرف مي زنم، فقط به اين منطور که پژواک کلمات فارسي را دوباره بشنوم».(ص379)

درطنز زيباي خود در قسمتي ديگر از کتاب، درباره همين پژواک زبان به شيريني چنين مي گويد: «گاه در کويي، بازاري، گذري به آنها (ايرانيان ناشناس) بر مي خوردم و بخشي از گفتگوهايشان را- بدون آن که بخواهم و بي آن که کنجکاو باشم- شنيدم. با آنکه غالباً مشک اين عطاران غش داشت و ساز اين نوازندگان بدکوک بود(ص 211).

نثر زيباي او را در وصف آب و هواي ديار غريب بدان هنگام که هنوز تازه از ره رسيده است مي خوانيم:

«پائيز زيباترين فصل پاريس است- لااقل همه چنين مي گويند، اما براي من اين شهر بي فصل است. خط روشني ميان خزان و تابستان و بهار و زمستانش نيست. يکي زود از راه مي رسد و ديگري دير نمي پايد. به آفتابش اميدي نيست و از بارانش گزيدي (ص333).

درلطافت کلام اميرشاهي درمان "بي فصلي" پاريس تنها با خاطره فصل هاي وطن ممکن مي شود

. «من اگر از فصل آگاه بودم براي اين بود که هنوز هواي تهران را باخود داشتم، وگرنه آسمان پاريس همان آسمان سربي و ابري و آشناي هميشگي بود. هوا بهار باران داشت و اگر در طول روز خورشيد خودي نشان داده بود در زمان ورود من ديگر غروب کرده بود» (همانجا).

باهمين توصيف اميرشاهي حديث دور از وطناني را ساز مي کند که همچون او بقايشان بسته به دوام خاطرات گذشته است. سرنوشت به جبر روزگار نوشته آن آشنايان ديار غريب که با آنان سرلطف دارد را با کلامي موجز و زيبا وصف مي کند:

«آنهايي که ترک وطن گفته بودند به چهارگوشه جهان قلاب سنگ شده بودند- شمالي ترين نقطه اروپا يا به جنوبي ترين منطقه افريقا. شوق ديدار و آرزوي سلامت اين دسته را هم داشتم. باز همراه نگراني، منتهي دلشوره ها از نوعي ديگر بود. شب شامي دارند و بر سر بامي؟» (ص 135)

قدرت ايجاز او را در کلام طنز آميزي هم به خوبي مي بينم. در بخشي که "شورا" نام گرفته است با يک جمله روابط افراد را رسم مي کند:

«بقيه اعضاء هيئت وزرا، به سبک شمس وزير و قمر وزير، در يمين و يسار خان بودند. با اين تفاوت که ديگران همه آنها را قمر وزير به شمار مي آوردند» (ص53).

از سخنراني کورس «روشنفکر مدعي و همه فن حريف پاريس نشين» چنين ياد مي کند:

«صحبتي که آن روز درباره حافظ کرد، يک رشته نقل قول بود از نامداران جهان، مثل سر انشاهاي دوران دبيرستاني براي گشودن در هربحثي کليد بود» (157).

و درهمان جا با يک اشارت که «من بي نام و نشان به جايگاه بزرگان رفتم که تکيه گاهي نداشت»، هم از گزاف گوئي آن دوست سخن گفته است و هم از آسيب پذيري مسند و مصدر. درجاي ديگر با شعر دوستي ايرانيان از در شوخي به درآمده و به زباني شيرين چنين مي گويد:

«شعر درميان تبعيديان ايراني جاي خالي بسياري چيزها را پُر مي کند، گاه در محافل به جاي تخمه و پسته مصرف مي شود، گاه در بحث به عنوان جواب دندان شکن مي آيد، گاه در جلسات برمسند استدلال مي نشيند» (ص 88).

اما تلخي کلام همواره حاکم است و نويسنده به آشکار مي کوشد که از افراد مضحکه اي بسازد. در بخشي که «هيئت وزرا و جمع ديپلمات ها» ناميده است، افراد "نهضت" را چنين وصف مي کند:

«صدارتي شباهتي به اسب آبي داشت، شايد به خاطر منخرين گشاد و نمايانش. شايد هم به دليل ضمانت يک پارچه اندامش، کوتاهي دست و پا و کوچکي گوش هايش. هرگز به سفارت کشورهاي اروپائي نرسيده بود، از ممالک خاورميانه اي هم که در مأموريت ديده بود چيز دندانگيري دستگيرش نشده بود. دليل حضور صدارتي در شورا و وجودش در دستگاه سياسي روشن نبود، جز آن که نهضت روز به روز به کشتي نوح شبيه تر مي شد و لازم بود که از همه حيوانات نمونه اي در خود داشته باشد» (ص 87).

اميرشاهي پيکره سازي چيره دست است ولي گل مردمان در دست او به قهر سرشته است. دليل اين قهر بر سر دو نفر بيش از همه سنگيني کرده است و اين دو تن "لي لي پوت" ها هستند که شخصيتشان با کلمات "مادينه" و "نرينه" ممکن گشته است. در خيل مسافران پاريس اولين کساني که با تيغ قلم نويسنده از پا در مي ايند اينان هستند. اميرشاهي در هجو آنان تا بدان جا پيش مي رود که از اشارت آشکار به هويت آنان هم حذر نکرده و بدين ترتيب از راه و رسم قلمزني به دور مي افتد. براستي مراد او از اين کار چيست؟ چرا نويسنده در شبيه سازي و شبيه نهايي شخصيت ها تا بدان جا پيش مي رود که شخص هويت افراد را براي خواننده آسان سازد؟ آيا قصد نويسنده اين است که کتاب به صورت شب چره اي نظير همان "تخمه و پسته اي" که خود بدان اشارت کرده بود درآيد تا محافل غربتيان بدون حرف شب نماند و هرکس بتواند با جستجو درصورت مسخره ديگري وقت خود را بگذراند که نويسنده در اينجا با دور شدن از ساحت طنز، خواننده را در مقابل اين معضل مي گذارد که اگر صورتکي که از افراد دراين کتاب ساخته شده را بايد با حقيقت ايشان نزديک دانست پس غيبت "خان" زميانه را هم شايد بايد در واقع "غفلت" خان زميانه به حساب آورد. خواننده در اين جا خود را محّق مي داند که به پرسد آيا خاني که اعتقادش براين بوده که «تنها کارزار از پيش باخته مصاف نا داده است» (ص 366) به راستي مي خواسته است با اين چنين قشوني که ظاهراً جز "بادمجان دورقاب چيني" (ص 52) صف آرائي ديگري نمي دانسته اند، وارد ميدان نبرد شود؟ اگر نوشته نويسنده سند باشد بايد چنين انگاشت که در ميان مشيران خان تنها "مشار" اهل "بازيگري" نبوده است (همان جا) وگرنه ديگران همه افرادي جاه جو و فرصت طلب بوده اند. اما همين مشار هم به قول نويسنده تنها "ازبد حادثه" پايش به ميدان کشيده شده بوده است (همان جا). لذا خاني که خود اعضاي شوراي خويش را انتخاب نموده بود (ص 128) و کساني که در زمان دولت مستعجلش کرسي وزارت نداشتند را به نوائي رسانيده بود (ص55)، درواقع يا به انتخاب افراد صديق اعتقادي نداشته و يا از دور و برخويش غافل بوده است. پس خواننده مي ماند و اين پرسش که «آش به اين شوري هم بود و "خان" هرگز نفهميد»؟

نويسنده با غايب نگاه داشتن خان از صحنه آشکارا براين سؤال چشم مي پوشد و درعوض با تيغ قلمي که با آتش خشم آبديده گشته است، به سوزاندن خشک و تر مي پردازد. بدين ترتيب خشم و کينه نه تنها "مسکن ناآرامي هاي" (ص 368) او مي گردد بلکه همچون سپري او را از ديد خواننده مخفي کرده و از او ناظري غايب مي سازد که از دور دستي برآتش دارد. تنها پرسش روش کتاب گله از بي فرجامي روزگار از هم گسيخته است که در آخر کتاب هم باز در قالب "شوخي تاجي" عنوان مي شود. در مراسم به خاکسپاري "خان" نويسنده از کسي به نام سليمان مي پرسد:

"شوخي تاجي رو بلدي"؟
سليمان با استيصال نگاهم کرد- نگاهي که جواب نداشت و پُر از پرسش بود:
" غضنفر؟ تاجي ؟ کدوم شوخي؟
از بابک سؤال کردم: "تو چي يادت مياد"؟
بعد از همه جمع خواستم: کي شوخي روشنيده؟ من الان چند ساله مي خوام تيکه هاي اين داستان و کنار هم بذارم تا کامل بشه ولي نميشه. هيچ کسم نيست کمکم کنه.

اين داستان تکه تکه کامل ناشدني همان داستان غم هجر "ديار" آشناست - دياري که از همان زمان آغاز "درحضر" براي او غريب گشته بود(پيشگفتار "درحضر"). در مويه غريبانه پايان کتاب که شاه جمله اين نوشته است اميرشاهي حديث آرزومندي خويش را براي آخرين بار سر مي دهد:

«آنجا به من تعلق دارد. . . به من که نه ادعاي مسلماني دارم و نه بضاعت مستضعفي، به من که ايرانيم.»

***
Author: 
فرشته کوثر
Volume: 
۱۴
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000