tile

گزیده ها




گزيده ها:

بيژن نامور

به تاراج رفته ها

تنگ غروب است. باساير بچه هاي محل، خيابان خوشبختي را روي سرمان گذاشته ايم. بچه هاي کمي بزرگ تر، رحمان قصبه، هرمز شايان، ابراهيم و دو سه پسر ديگر الکدولک بازي مي کنند و فرياد «الکمو دولکم، چرخوفلکم، علي مي گه زووو. . .» بلند است. من با بيژن ترقي، حسين قصبه، فرهاد جاويد و سيروس فهيمي ماچالوس بازي مي کنيم. دخترها هم دو دسته شده اند؛ دسته اي گرگم به هوا بازي مي کنند و چند تايي هم روي پله هاي ورودي خانه جاويد يه قل دوقل. مادرها گاهي از آشپزخانه ها سر مي کشند يا به در خانه ها مي آيند تا بچه ها را زير نظر داشته باشند. پدرها يکي يکي از راه مي رسند و از بچه شان يک «آقا جون سلام» تحويل مي گيرند و در داخل خانه ها نا پديد مي شوند. ما مي دويم و مي دويم و مي دويم. شاد، بي خيال و پر از انرژي تمام نشدني.

زندگي زيبا است. ولي خوشبختي من کامل نيست. ژان مرا نگاه مي کند و با نگاه او احساسي نا آشنا به قلبم چنگ مي زند. ژان و دو خواهرش تنها کساني هستند که در بازي ها شرکت ندارند. ژان چند ماهي از من بزرگ تر است. خواهر ها شش ساله و چهار ساله اند. بچه هاي محله آنها را بايکوت کرده اند. کسي حق هم صحبتي با آنها را ندارد. جرم حرف زدن با آنها آنست که خودت هم بايکوت شوي.
خانواده ژان آسوري هستند. يک ماهي است که از رضائيه آمده اند و اطاق هاي جلوي ورودي خانه لطف الله خان ترقي را اجاره کرده اند. اين اطاق ها ظاهراً براي خدمه خانه ساخته شده بوده اند. پنجره هايش به خيابان خوشبختي باز مي شود، اطاق ها بدون پرده است و فقر داخل خانه را به چشم گذرندگان مي کشد. ژان و خواهرانش فارسي بلد نيستند. فقط آسوري و ترکي حرف مي زنند. از بين خانواده هاي خيابان خوشبختي فقط قصبه ها ترک هستند. آنها بازاري و بسيار متعصب اند. مادر قصبه ها پنج پسر دارد و پر اولادترين زن محله است. او به ندرت از خانه بيرون مي آيد و تنها زن محله است که چادر به سر مي کند. بايکوت ژان و خواهرانش را هم برادران قصبه شروع کرده اند.
ژان خاموش در کنار در خانه شان ايستاده و با چشمان قهوه اي درشتش به ما نگاه مي کند. به من نگاه مي کند. خواهرهايش پشت پنجره اند و به بيرون زل زده اند. من مست بازي ام. ولي يک جاي مغزم پر از اضطراب و دلواپسي است. احساس مي کنم که به ژان خيانت کرده ام. با خودم عهد مي کنم که جبران کنم و از دلش به در آورم.
وقت شام رسيده است. مادرها بچه ها را صدا مي کنند. بچه ها به روي خود نمي آورند. مادرها يکي يکي مي آيند و آنها را به زور به داخل خانه ها مي کشند. بيژن ترقي مي گويد منتظرت هستم. خانه هاي ما ديوار به ديوار است. من عاشق ژاله خواهر بزرگ بيژن هستم. ژاله دوسال از من بزرگ تر است. مثل خانم ها رفتار مي کند و قاطي بچه ها نمي شود. شايد براي همين دوستش دارم. با بيژن قرار داريم بعد از شام همديگر را ببينيم. هرکه زودتر شامش را مي خورد مي آيد توي کوچه و مثل جاني ويسمولردرفيلم تارزان نعره مي زد «آآآآآ». شام خورده و نخورده به کوچه بر مي گردم و فرياد مي زنم: آآآآآ.
از بيژن جوابي نمي شنوم ولي ژان سرش را از پنجره خانه شان بيرون مي آورد. چند بار ديگر نعره مي کشم ولي بدون حاصل. معلوم است که بيژن اجازه بيرون آمدن پيدا نکرده است.
ژان به در خانه مي آيد. خيابان خوشبختي خلوت است. با او روي پله در ورودي خانه شان مي نشينيم و مشغول بازي مي شويم. نه او زبان مرا مي فهمد و نه من زبان او را. ولي بازِيمان ادامه دارد. پدرش مرتب از پنجره سرک مي کشد. معلوم است دلواپس پسرش است. ولي دلش نمي آيد او را صدا کند. خواهرم به دنبالم مي آيد. او هم مي نشيند و با ما مشغول بازي مي شود. پدرم که نگران شده به دنبال هردومان مي آيد. وقتي مي بيند با ژان بازي مي کنيم ما را به حال خود مي گذارد و برمي گردد. دير شده. نيمي از محله خوابيده اند. ژان به خانه شان بر مي گردد. من و خواهرم هم به خانه بر مي گرديم. احساس خيانت ديگر در من نيست.
فردا خواهر ژان را مي بينم که با دختر جاويد در پشت در خانه شان مشغول بازي است. خانواده جاويد يهودي هستند. خودم را به نديدن مي زنم. دو روز بعد خواهر کوچک ژان را در بغل خواهر بزرگ هرمز شايان مي بينم. خانواده شايان بهائي هستند. دوهفته بعد خانه ژان داراي پرده مي شود. پرده ها را خانم قصبه فرستاده است. يک ماه بعد از بايکوت خبري نيست ولي ژان همچنان کناره جوست و با ديگران نمي جوشد و در بازي ها شرکت نمي کند. من از ژان کناره مي گيرم.
آخر تابستان ژاله مي ميرد. آپانديسش ترکيده است. من اولين ضربه بزرگ زندگي را دريافت مي کنم. از کوچه خوشبختي بدم آمده است. موقع شروع سال تحصيلي از خيابان خوشبختي مي رويم.
هشت سال بعد ژان را دوباره مي بينم. هردو نوجوان شانزده هفده ساله ايم. من از در کانون جوانان دمکرات بيرون مي آيم. دوجوان با بازوبند سفيد دم در نگهباني مي دهند. ژان يکي از آن دو جوان است. خوشحال مي شوم. ژان هم جزو رفقاست. ژان با چند پسر و دختر سرگرم خنده و گفتگوست. ته لهجه اي دارد ولي محکم و سليس حرف مي زند. ديگر غريبه و تنها نيست. چشمش به من مي افتد. چشمانش مرا مي شناسند ولي چهره اش به روي خودش نمي آورد. چرا هنوز با من قهر است؟ نمي دانم. خجالت مي کشم که بپرسم. از کنارش رد مي شوم. به هم آشنائي نمي دهيم. او با ديگران مشغول است. بعداً شنيدم که نزديک ترين دوستش حسين قصبه است. يکي از همان برادراني که بايکوتش کرده بودند. يکي ديگر از رفقا.
* * *

 

سال سوم متوسطه همکلاسي داشتم به نام خداداد. خداداد زرتشتي و اهل يزد بود. پسري بود کوتاه قد با پوستي چِقر و ريشي که زودتر از موقع سياهي زده بود و موهائي که مثل جوجه تيغي تا وسط پيشانيش دويده و با خط باريکي از ابروان پرپشتش جدا مانده بود. او آيت زشتي بود و سر و وضع فقيرانه اش هم مزيد برعلت بود که کسي رغبت دوستي با او را نداشته باشد. ولي خدا هرچه از حُسن ظاهر او کاسته بود به حُسن باطن او افزوده بود. من تقريباً عاشق او بودم و با او درس مي خواندم. او و مادرش در اطاقي اجاره اي در خيابان پهلوي زندگي مي کردند و حدس من آنست که انجمن زرتشتيان متحمل خرج آنها بود چون پدر خداداد از دنيا رفته بود. شيرين خانم «مادر خداداد» زني بود همانند پسر. خوشدل، مهربان، تر و فرز و بسيار تميز. هميشه روسري کدري سفيدي به رسم زنان زرتشتي به سر داشت که از سفيدي چشم را مي زد. اطاق کوچک و محقر آنان از تميزي مي درخشيد و من تمام عمرم در استکان هائي به براقي استکان هاي شيرين خانم چاي نخورده ام. من و خداداد تقريباً هرشب درآن اطاق که هميشه بوي کُندر مي داد درس مي خوانديم. مهرباني شيرين خانم حتي به مهرباني مادرم مي چربيد و مرا خانه زاد او کرده بود.
شيرين خانم روزي از سر مهرباني به من گفت که اگر دختري مي داشت به من مي داد. من اخم هايم به هم رفت. هيچ دوست نداشتم زني به شکل و شمايل خداداد داشته باشم. رويم را برگرداندم و هيچ نگفتم. شيرين خانم متوجه اخم من شد و اخم هاي او هم به هم رفت. از آن به بعد شيرين خانم با من سرسنگين بود. علت سرسنگيني او را نمي فهميدم. اگر کسي مي بايستي دلخور باشد من بودم نه او. چه کسي دوست داشت به تاوان محبت شيرين خانم زني به زشتي خواهر خداداد داشته باشد. اين من بودم که مغبون بودم و بايستي ناراحت مي شدم نه او. با اين همه هرکار مي کردم که از دل او درآورم و او را دوباره با خود بر سر لطف آورم او راه نمي داد.
تا بالاخره بعدازيک هفته، وسط درس خواندن، بدون مقدمه از من سؤال کرد:
- چرا وقتي بهت گفتم اگر دختر داشتم بهت مي دادم اخم کردي؟
من که غافلگير شده بودم بي اختيار حقيقت از زبانم پريد:
- کي مي خواد زني به زشتي خداداد داشته باشد!
جمله هنوز از دهانم جدا نشده بود که به عمق بي نزاکتي آن پي بردم. ولي تير از شصت گذشته بود. حيران مانده بودم که چگونه موضوع را رفع و رجوع کنم که شيرين خانم به طرف من جست و در حالي که گُل از گُلش شکفته بود دست به گردن من انداخت و دو تا ماچ گنده در دو طرف گونه ام کاشت و گفت:
- فکر کردم که ما چون گبر هستيم اخم کردي. واقعاً دلم گرفته بود. خوب شد پرسيدم وگرنه امشب هم خوابم نمي برد.
و بعد درحالي که اشک هاي گوش هاي چشمش را با دنباله روسري سفيدش پاک مي کرد ما را تنها گذاشت و به کار خويش بازگشت.
* * *
خانه ما در خيابان فرصت اميرآباد بود. صاحبخانه مان که همسايه ديوار به ديوارمان نيز بود بهايي بود. اکثر ساکنان خيابان فرصت بهايي بودند. چند خانوار يهودي نيز آن جا ساکن بودند. از جمله يک خانواده يهودي لبناني که بسيار ثروتمند بودند. روابط بين يهوديان و بهايي ها زياد خوب نبود. هردو گروه بيشتر بين خود رفت و آمد داشتند ولي اگر قرار بود که با غير همدين رفت و آمد بکنند همسايه مسلمان را ترجيح مي دادند. افراد آن خانواده يهودي لبناني، برعکس يهوديان ايراني، بسيار متعصب بودند و مراسم مذهبي و به خصوص مراسم ايام سبت را با دقت انجام مي دادند و شب هاي شنبه از روشن کردن چراغ پرهيز مي کردند. يکي از همسايگان ما خانه شاگردي پانزده شانزده ساله و دهاتي به نام تقي داشت. هرجمعه شب لبناني ها تقي را صدا مي کردند تا برود و چراغ آنها را روشن کند. روزي مادر من از تقي پرسيد که آيا لبناني ها بابت روشن کردن چراغ به او مزدي مي پردازند يا نه. تقي رنجيده خاطر نگاهي به مادرم کرد و گفت:
« نه خانم من پولي از آنها نمي گيرم. دين اونها چراغ روشن کردن را قدغن کرده من ميرم برايشان روشن مي کنم. همسايه هستند و صاحب حق. به علاوه چراغ روشن کردن ثواب داره.»
* * *
اولين کاري که من به عنوان مهندس گرفتم در شرکتي به نام جنوب بود. مأمور ساختن چند درمانگاه شيروخورشيد سرخ در چند ده نسبتاً دور دست شدم که يکي از آنها در شادگان از توابع فريدن اصفهان بود که منطقه اي لرنشين است. جزو ابواب جمعي من يک راننده کاميون بود به نام ميخائيل که از آسوريان اروميه بود و قهارترين عرق خوري که من در تمام عمرم ديده ام. شبي نبود که قبل از خواب يک بطر عرق را سر نکشيده باشد. روز عاشورا بود. دسته سينه زني از مسجد ده راه افتاده بود تا در کوچه ها مراسم عزاداري را انجام دهد. دسته با آهنگ سنج جلو مي آمد. ناگهان در جلوي دسته چشمم به ميخائيل افتاد که در مقام سردسته دارد جمعيت سينه زن را هم آهنگ و هم نوا مي کند و به شدت به سينه پرموي خود که از لباس سياه بيرون افتاده مي کوبد. فکر اين که مست باشد و دهاتي ها بفهمند پشتم را لرزاند. تب سينه زني که موقتاً کاهش يافت مراد را که سرکارگرمان و اهل ملاير بود فرستادم تا او را صدا کند. وقتي که ميخائيل آمد به او پرخاش کردم که اين چه کاري است که کردي. اگر دهاتي ها بفهمند که مستي خونت پاي خودت است. نگاه عاقل اندر سفيهي به من کرد و گفت:
«آقا مست کدامه. من روزهاي احيا لب به مشروب نمي زنم. نذر دارم که سينه بزنم. هر سال مي زنم.»
پرسيدم که مگر تو آسوري نيستي؟ گفت:
«چرا آقا. ولي اين چه ربطي به سينه زني داره؟ چند تا ارمني ديگر هم تو دسته هستند.»
راست مي گفت چند تا ارمني ديگر هم از ده مجاور، که ارمني نشين بود تو دسته بودند که از طرف دهاتي ها با عزت و احترام پذيرايي مي شدند.
* * *
من به دبيرستان فيروز بهرام مي رفتم. اين دبيرستان، و دبيرستان دخترانه انوشيروان دادگر، به همت انجمن زرتشتيان ايران برپا شده بود و هرچند شهريه نسبتاً گراني داشت ولي ادامه فعاليت آن بدون کمک هاي مالي فراوان انجمن زرتشتيان ممکن نبود. دراين دبيرستان شاگردان زرتشتي در اقليت کامل بودند. حتي تعداد ارمنيان و يهوديان بيشتر از زرتشتيان بود. با اين همه انجمن زرتشتيان با بزرگواري خاصي به همه شاگردان به يک نوع کمک مي کرد و آنهايي که از خانواده هاي کم درآمد بودند شهريه کمتري مي دادند و يا هيچ نمي دادند. محل اين دبيرستان در تقاطع خيابان نادري و قوام السلطنه بود.
 
درآن زمان محدوده اي که ازشمال به خيابان شاه رضا از جنوب به خيابان سپه، از شرق به خيابان سعدي و از غرب به خيابان حافظ ختم مي شد موقعيت خاصي داشت. اين ناحيه کلاً ارمني نشين بود. روس هاي مهاجر در اطراف خيابان منوچهري و چهار راه کنت سکونت داشتند. يهوديان پولدار درپايين خيابان قوام السلطنه. روس هاي سرخ در بالاي خيابان مارشال استالين. آسوري ها در کوچه هاي باريک خيابان سعدي. تمام مغازه هاي شيک و سينماهاي مجلل در اين قسمت شهر بود. تمام سفارتخانه هاي مهم در اين ناحيه بودند. انواع کليساهاي کاتوليک، گريگورين، ارتدکس، پروتستان و يک کنيسه يهودي و يک آتشکده زرتشتي و چند مسجد نيز در اين قسمت شهر بودند. مرکز تمام احزاب مهم، مثل حزب توده، جمعيت طرفداران صلح، حزب داشناک هاي ارمني، احزاب وابسته به جبهه ملي دراين قسمت از شهر بود. در خيابان ها از هرنوع جمعيتي فراوان بود، از مهاجران ترک قفقازي که پرتقال مي فروختند تا سيک هاي هندي که با ريش و گيس بلند زيرعمامه وسايل ماشين مي فروختند و بازار مهران که مونوپول يهوديان پارچه فروش بود تا کالباس فروش هاي ارمني و همه با لهجه هاي متمايز و شيرين.
در اين بازارمکاره بود که من تأثير حيرت انگيز فرهنگ ها را بر روي هم ديدم و فهميدم که وجود اقليت ها چه ثروت بزرگي براي کشور است. چگونه اين فرهنگ ها از هم مي آموزند و به هم آموزش مي دهند و فضاي فرهنگي جامعه را باز و عطرآگين مي کنند. در مغازه خسروي ما تنها پيراشکي نمي خورديم بلکه با فرهنگي آشنا مي شديم که برايمان غريبه بود. معناي روس برايمان عوض مي شد و در مي يافتيم که روس فقط آن قزاق خشني نيست که با سر نيزه شکم مي درد، بلکه خانم خسروي هم که با آن همه محبت پيراشکي را به دست ما مي دهد، و در پس دادن بقيه پول هميشه به نفع ما اشتباه مي کند، روس است. من هميشه خوردن پيراشکي ام را طول مي دادم تا ملودي هاي زيباي روسي را که از گرامافوني قديمي پخش مي شد تا به آخر بشنوم. در کليساي گريگورين ها مدت ها به نقش هاي شيشه بري شده قديسين خيره مي شدم و از سادگي کنيسه يهوديان و سکوت پرطنين آن که گويا بار تاريخ را حمل مي کند حيرت مي کردم و با دهان باز به مراسم تمام نشدني نگاه مي کردم. بوي آتشکده زرتشتيان و اوراد پرآهنگ موبدان مرا به گذشته دور مي برد زماني که خدا هنوز در دسترس بود و اين چنان از بشر فاصله نگرفته بود. بدون آن محيط باز فرهنگي بدون شک من آدم ديگري مي شدم.
درسال اول دبيرستان که بودم شاه را تير زدند. متعاقب آن حزب توده را بستند و يک خفقان عمومي برقرار شد که حتي ما شاگردان دبيرستاني هم سنگيني آن را در خيابان ها حس مي کرديم. يک ماهي به آغاز سال ششم مانده بود که کودتاي بيست و هشت مرداد 1332 روي داد. آن پنج سال پرآشوب من در دبيرستان فيروز بهرام بودم و در مرکز زدو خوردها و گاهي کشت و کشتارهاي وحشتناک. ولي تمام دعواها دعواهاي سياسي بود. هرگز اتفاق نيفتاد که گروهي از اين اقليت ها مورد حمله سازمان يافته گروه ديگر قرار گيرند. در هر دعوايي از هراقليتي در هر دو طرف دعوا بود.
در روز بيست و نهم مرداد 1332 يک عده چند نفري در مخفي گاهي منتظر دستور حزبي بوديم که چگونه به مقابله کودتا برويم. بروخيم و ابراهيم يهودي بودند. سهراب زرتشتي بود. بوريس و آساتور ارمني بودند. الک روس سفيد بود. بهمن بهايي بود. زماني کرد بود. عتيقه چي ترک بود. علي سينائي ,حسين سرشار و من تهراني بوديم. ناصرهم، که از طرف مدرسه نظام مامور تحصيل در مدرسه موسيقي بود معتقد بود که تهراني اصيل است، ولي قيافه سياه سوخته اش داد مي زد که از اعقاب آفريقاييان جنوب است. درآن انتظار بزرگ، که يک هفته طول کشيد تا ندا آمد که کار تمام است و به خانه هاي خود برگرديم، هيچ کس خود را غريبه و ميهمان نمي دانست. همه خود را صاحب خانه و صاحب حق مي دانستند.
* * *
هيچ رهبري از تنوع آدم ها خوشش نمي آيد. همه رهبران در پي آنند که جمعيت زير نظر خود را هم شکل و هم رفتار و هم فکر کنند. وقتي اجتماع انساني، مثل اجتماع مورچگان و موريانه ها، به چند گروه متمايز تقسيم شد و اعضاي هر گروه داراي شکل و شمايل و رفتار و طرز تفکر مشابهي شد آن وقت حکومت بر چنين توده هم شکلي بسيار آسان مي شود. آرزوي هر رهبري آن است که جامعه خويش را يک دست و يک شکل و يک قواره کند. وقتي که جاي هرکسي در اجتماع معلوم بود و ظاهر هرکسي مبيّن وضع اجتماعي وي گشت و تغييري در ساخت جامعه به عمل نيامد رهبران بدون دغدغه مي توانند به حکومت خويش ادامه دهند. چنين اجتماعي قدرت زيادي به رهبر مي دهد و دست او را براي گرفتن تصميمات حياتي باز مي گذارد. به همين دليل است که در تمام ارتش هاي دنيا انضباطي موريانه وار حکمفرما است و سعي مي شود تا هرچه بيشتر سربازان هم شکل و هم رفتار و هم فکر شوند.
پلوراليسم بلاي جان رهبران است. حتي رهبراني که براي آزادي و عدالت اجتماعي و يا استقلال کشورشان مبارزه مي کنند بيشتر مايل هستند که در داخل حوزه قدرت خويش با آدم هايي طرف باشند و کار بکنند که هم رفتار و هم فکر و هم شکل باشند. اولين حمله استبداد هميشه به تنوع انسان ها و تنوع رفتار و تنوع تفکر است. بسياري از سنن و آداب مذهبي و ملي نيز ريشه در تمايل صاحبان شريعت و قدرت براي مشابه ساختن رفتار و تفکر افراد اجتماع دارد. نماز جماعت و حج مسلمانان، عشاي رباني مسيحيان، زيارت هاي مراکز مذهبي، برگزاري جشن ها و اعياد همه براي آن است که مردم هم رفتار و هم فکر و هم شکل شوند.
شک نيست که افراد بشري نيز در محيط شناخته شده و مأنوس و خودي احساس آسايش و آرامش و اطمينان بيشتري دارند. چنين محيطي از هرنوع دلهره و تشويش به دور است. برگزاري مراسم ملي و مذهبي به انسان اطمينان و آرامش و شخصيت مي دهد. در حقيقت سهمي از روح افراد جامعه نيز درجهت خواست رهبران حرکت مي کند. به همين دليل نيز رهبران، حتي مستبدين، اغلب درکار خود موفق اند.
* * *
ما اغلب از پلوراليسم حرف مي زنيم. ولي تقريباً هميشه منظورمان پلوراليسم سياسي است. يعني ما تاجايي جلو رفته ايم که در امور سياسي حاضر به قبول تفاوت در رفتار و انديشه هستيم. هرچند اين قدم بسيار بزرگي به جلو است ولي نبايد از ياد برد که پلوراليسم سياسي جزء کوچکي از پلوراليسم فرهنگي است. آن جوامعي به واقع پيشرو و با قدرتند که توانسته باشند به پلوراليسم فرهنگي نزديک شوند. چقدر غم انگيز است که جوامعي مثل هند و ايران که در طول تاريخ پلوراليسم فرهنگي را در دامن خود پروريده اند به قهقرا و به سوي يک شکلي و يک قوارگي پيش بروند. بسياري از جنگ ها بر سر آن است که اجتماعات حاضر نيستند تن به شناسايي فرهنگ متفاوتي بدهند؛ و هنوز بسياري به دنبال آنند که مرزهاي مسدود براساس هم شکلي و هم فکري و هم نژادي و هم زباني به دور ملت خود بکشند.
هراجتماعي که افراد آن هم شکلتر و هم فکرتر و از نظر نژادي و فرهنگي يکدست تر باشد ممکن است به سرعت بيشتري ثروتمند شود ولي از نظر فرهنگي فقيرتر مي شود و مشکلات اجتماعيش به مرور فزوني مي گيرد. حتي ژاپن ثروتمند و پُرقدرت نيز از اين روند گريز ندارد.
* * *
جمهوري اسلامي صدمات بزرگي به ملت ايران زده است. ولي بزرگ ترين صدمه اش اين است که ايران را از وجود اقليت ها خالي کرده است. آسوريان، ارمنيان، بهائيان، زرتشتيان، سيک ها، يهوديان، روس هايي که به ايران پناه آورده بودند و زندگي مجددي درآن ساخته بودند، اروپاييان و آمريکائياني که همسر ايراني داشتند همه از ايران رانده شده اند. رابطه آنها هم که راه فراري پيدا نکرده اند و مانده اند با بقيه مردم قطع شده است. غير مسلمانان بايد بر سر دکان هاي خود تابلويي آويزان کنند تا همه بدانند که اقليت مذهبي هستند. دولت جمهوري اسلامي شاد است که همه ملت ايران را هم شکل و هم فکر و هم رفتار کرده است. ولي آنان که اندک بينشي دارند مي دانند که اين عمل بزرگ ترين تاراجي بوده است که در تاريخ معاصر از ملت ايران شده است. وجود اقليت ها بزرگ ترين سرمايه هر کشور است و ما چه آسان بخشي عمده از اين ثروت بزرگ را از دست داديم و حتي متوجه جاي خالي آنان نشديم. چند قرن ديگر بايد طول بکشد تا ايران بتواند اين جاي خالي را پر کند و صاحب اقليت هايي بشود که خود را ايراني مي دانند؟*
---------------------------------
* شکل نخستين اين نوشته در شماره 167 سال چهاردهم نشريه پر انتشار يافته است.

_____________________________________________________________________

غير مسلمانان در جامعه شيعيان

در اجتماع عربستان جاهلي که قبيله دستگاهي خود مختار و خودبسنده بود و هيچ "نهاد" حاکمي برتر از آن وجود نداشت، هر قبيله به منزله سازماني بسته ضامن اجراي عرف با قانون و قرار خود و استيفاي حقوق افراد قبيله بود. بيرون از قبيله براي فرد حق و قانوني وجود نداشت.
در نظام قبيله اي "فرديت" وجود نداشت.

فرد نه به خودي خود بلکه به عنوان عضو قبيله داراي «هويت اجتماعي» مي شد و شخصيت مي يافت. خودِ اين تميزِ ميان فرِدِ في حد ذاته و فردِ پيوسته به گروه (قبيله)، يا جدائي ميان شخصيت حقوقيِ فرد و حقوقِ گروه اجتماعي و غيره، همه استنباط ها و مفهوم هاي جديدي است که درگذشته نظام قبيله اي ازآنها بيگانه بود. باري، بيرون از قبيله فرد صاحب حق نبود و حتي وجود جسماني او هيچ تأميني نداشت. به همين سبب فرديکه به هرمناسبتيبدون قبيله وتنها ميماندبرايادامه حيات ناچار ميبايست بنا به رسم و عرف معيني به عنوان "جار" يا "مولي" به قبيله اي بپيوندد و به پناه آن درآيد. چنين کسي طبق شرايطي از حقوق (محدودتر از حقوقِ اهل قبيله) برخوردار مي شد، او "مشتري" قبيله بود و درموقعي ميان بنده و آزاد قرارمي گرفت. بنا به همين رسمِ قبيله اي، کساني که جزء قبيله (امت) اسلام نباشند، اگر دينشان پذيرفته باشد (اهل کتاب) مي توانند طبق شرايطي به پناه اسلام درآيند (ذمّي) و داراي حقوقي بيش از بنده و کمتر از مسلمان شوند. ديگراني که نه مسلمان باشند و نه ذمّي از نظر حقوقي و جسماني در جامعه مسلمانان (امت) پذيرفته نمي شوند. مثل فردي بي قبيله اند که نه صاحب حق است و نه جانش در امان. به همين سبب از مشرک و مرتد نمي توان جزيه گرفت. پرداخت جزيه از "حقوق" ذمي هاست، مالياتي است که مي پردازند و درعوض اجازه اقامت در جامعه مسلمانان مي يابند.
مانند احکام ديگر، درمورد کافران و رفتار مسلمانان با آنان نيز همان دريافت و آيين زندگي قبيله اي عرب جاهلي باتغييراتي صوري به اسلام راه يافته است. پس از پيروزي اعراب بر ايران، روش هاي فاتحان براي اينکه بوميان شکست خورده را به دين اسلام درآورند خود ماجراي درازي است که براي آگاهي از آن بايد تاريخ ها و آثار مربوطه را ديد. امّا صد سالي پس از فروريختن امپراطوري ساسانيان، گروه انبوهي از زرتشتيان، بويژه از خراسان ترک وطن کردند و به جزيره هرمز و از آنجا به هندوستان پناه بردند و در سنجان و بعدها در سورات ماندگار شدند که شرح آوارگي آنها را در «قصه سنجان» مي توان خواند. ادبيات زرتشتيان و از جمله آثار زرتشت بهرام پژدو (قرن هفتم) نشان مي دهد که در دوران اسلامي اين گروه ذمّي (مجوس) در سرزمين پدري خود چه حال و روزي داشتند. شاپور جاماسب شهريار بوخت آفرينِ موبد مي گفت: «در روزگاري که گذشته است از کيومرستا امروز هيچ روزگار سخت تر و دشوار تر از اين هزاره سرهيشم نبوده است نه از دور ضحاک تازي و نه افراسياب توري و نه تور جادو و نه سکندر يوناني».
همچنين مطالعه تاريخ يهود در ايران معرف وضع گروه ديگري از ذميّان در ميان ايرانيان است. اما گوياتر از همه اينها اشاره هاي فراوان در ادب فارسي است که نشان مي دهد چه روحيه و تصوري نسبت به غير مسلمانان وجود داشت.
در اينجا به عنوان نمونه مي توان قصه «لنبک آبکش و براهام يهودي» در شاهنامه، «شيخ صنعان» در منطق الطير، «حکايت آن پادشاه جهود که نصرانيان را مي کشت»، و يا «پادشاه جهود ديگر که در هلاک دين عيسي سعي مي نمود» را در مثنوي معنوي به ياد آورد. اضافه بر اينها آثار فقهي، نظر مسلمانان را درباره پيروان دين هاي توحيدي ديگر نشان مي دهد.
در همه اين آثار تصور از امر حق، دين هاي مختلف و پيروان آنها، مبتني بر سلسله مراتب و «عمودي» است. دين ها و مذاهب در رابطه با "حق" يکسان، درکنار هم و در يک مرتبه نيستند. حتي در ميان مسلمانان هم هر فرقه اي بنا به نسبتي که با "حق" دارد درمقام و مرتبه اي ويژه قرار مي گيرد. از دوره صفويه به بعد شيعه دوازده امامي خود را «فرقه ناجيه اثني عشريه» ناميده و علماي آن صفت "ناجيه" را براي هيچ يک از «هفتاد و يک ملت» ديگر اسلام به کار نمي برند و اين تلقي شيعه آل علي از خود و نفي غير همچنان به قوت پيشين باقي است. درآغاز همان دوره و بويژه به دست شاه اسماعيل براي تغيير مذهب سنيّان و گسترش و رسميت تشيع چنان خونريزي و خشونتي شد که گروهي از ايرانيان به هندوستان و ترکستان و امپراطوري عثماني فراري شدند. دراين دوره نه تنها مسلمان هاي سنّّي يا ذمّي هائي چون يهود و مجوس تحت فشار و اسير تعصب مذهب حاکم بودند بلکه فرقه هاي ديگر شيعه و از جمله اسماعيليان براي حفظ خود ناچار به تقيّه، پنهان کاري و درآمدن به هيأت اهل طريقت و سلسله هاي صوفيه بودند، اگرچه صوفيه نيز از جبر و سخت گيري اهل شريعت بي نصيب نبودند.
در دوره قاجاريه دستگاه سلطنت از مشروعيت مذهبي پادشاهان صفوي برخوردار نبود. از تسلط متشرّعين و فقها براهل طريقت و فرقه هاي صوفيه کاسته شده بود و گاه کشمکش هائي بين آنان بروز مي کرد. شيعياني چون اسماعيليه توانسته بودند از تقيّه بيرون آيند و آشکار شوند و فرقه هاي ديگري چون شيخيان ايجاد و از جانب دولت و متشرعين کمابيش پذيرفته شدند. ارتباط با فرنگ و دين ها و دولت هاي ديگر ناگزير افزايش يافت و انديشه هاي نوين ملي، آزاديخواهانه و غير ديني خواه ناخواه به درون جامعه ايران رسوخ کرد. ولي با وجود همه اينها گذشته از بابيان (به عنوان مرتدان از اسلام) ذميّان نيز مخصوصاً يهوديان و زرتشتيان همچنان در وضع حقوقي، قانوني و درنتيجه، اجتماعيِ غم انگيزي بسر مي بردند. تکه هائي از رساله اي نويافته خوب نشان ميدهد که آنها در ميان هموطنان خود چه روزگاري داشتند:

. . . پراکندگي، مثل طايفه مجوس زارع و کاسب که امروز سبب آبادي بمبئي شده، و تفرقه، مثل پراکندگي يهود سالم که وارث شريعت اسلام است. گرچه از جهالت و گمراهي از قبول و تصرف چنين ارث حلال خويش رميده و متفرق گشته اند، و پاشيدگي ارامنه که به تجارت و کاسبي با ولايات خارجه مايه آبادي هرمملکت بوده، و اينها همه نداشتند سببي مگر بي انصافي و بيرحمي علماي گرام ايران.
اين حکايت «نجس» و «پرهيز» را يک مشت شيعيان ايران از کجا آورده اند؟ اينکه خون بهاي غير مسلم قيمت يک خر مصري است، رأي کدام بي انصاف است؟
اينکه جديد الاسلام وارث شرعي و مقدم بر ساير وراث است، يادگار کدام عادل و فاضل است؟
جديدالاسلام را از سياست قتل اقرباي خويش معاف داشتن موافق کدام مذهب و آئين مملکت داري است؟

با غير مسلم همسفر نشدن و طبخ آنها را نجس دانستن، در روز بارندگي ملاقات با آنها را جايز ندانستن و در حمام يکجا نرفتن و غيره و غيره چقدر مايه انزجار انساني است. آخر بگو ببينم، از براي وصل کردن آمدي، يا از براي فصل کردن آمدي، يا براي افتضاح اسلام آمدي؟
ايراني شکر کند که در فرنگستان و در ممالک عثماني ملتفت فقرات مذکور نيستند و الا ايراني را مستحق اين همه رعايت و مساوات حقوق نمي دانستند. فرموده اند: هرکه کسي را بکشد عالمي را کشته است. نفرموده اند: همين که يک مسلمان بکشند عالمي را کشته اند، يا يک عالمي را براي يک نفر مسلمان بکشند. . .
افسوس که برتکاليف شرعيه و قدسيه علماء گرام، تکاليف چند مخلوط شده، مثل اينکه در کيسه زر خالص، سکه هاي قلب به سهو و غفلت داخل شده باشد تميز و انتخاب آنها لازم است. حيف از اعتبار کيسه زر خالص که به اختلاط سکه قلب بي اعتبار مشکوک باشد
پناه مي برم به خدا روزي که خير و شر مملکت به دست علماي بي خبر از روزگار بيفتد. . .
ملا بهرام گبر مشهور که ادعاي رياست طايفه مجوس را داشت، روزي در مجلس بنده که چند نفر مردمان صاحب سواد حضور داشتند، شکايت مي کرد که «در يزد و کرمان بچه هاي ما را تمام کردند، زبس بي مواخذه کشتند. به اين طورها ماندن گبر در يزد و کرمان ممکن نيست، مگر اينکه حکم شاهنشاهي اين باشد که هر که گبري بکشد عوضش هرکه قاتل است بکشند.» حضار مجلس از اين حرف او همه خنديدند که «غريب ادعا بهم رسانيده اند. جواب چنين استدعا، تودهني است. ديوان همايون چگونه مي تواند حکم شرع و حکم خدا را تغيير دهد و کدام منشي است که چنين مطلب را به تحرير آورد.» بيچاره ملا بهرام آب شد. دلم به حالش سوخت. گفتم: پس فردا بيا عريضه ات را من دلسوخته تر خواهم نوشت. مختصر به اين مضمون مسوّده و عريضه نوشتم که ما مطيع الاسلام حرفي با احکام و قوانين شرع نداريم و مطيع و منقاديم، مي خواهيم بدانيم، تمرد و مخالفت رأي پادشاه تبعيد و سياست لازم دارد يا نه. معلوم است دارد. اگر کسي مجوس را بکشد و به اين واسطه خلاف رأي شاه به عمل آورد تنبيه آن چيست؟ مختصر در جواب چنان عريضه حکم همايون از اين قرار شرف صدور يافت: «هرکسي مجوسي را به قتل رساند بلادرنگ او را مغلول به تهران بفرستند تا پادشاه حق خود را از او وصول نمايد.» چنين حکم همايون به داد بيچارگان رسيد و ديگر به اطمينان و اغماض و تفسير وکلاء شرع، جهّال يزد و کرمان در قتل و نهب مجوسان دست نگاه داشتند و فهميدند که مخالف رأي پادشاه هم واجب القتل است.»*
اشاره هاي پراکنده پيشين براي بيان تاريخ ذمّيان در ميان ايرانيان يا بطور کلّي مسلمانان نيست که گذشته از عقيده ديني، به واقعيت هاي اجتماعي و تاريخي و ضرورت هاي داخلي و بين المللي هر سرزمين و شرايط گوناگون هر زماني بستگي دارد، بلکه بيشتر به منظور نشان دادن نمونه هائي است از عقيده اکثريت مسلمانان ايراني در باره هموطنان نامسلمان خود.**
---------------- --------------
* ميرزا ملکم خان، «رساله کنسطيطوسيون،» به نقل از هما ناطق، «درباره رساله کنسطيطوسيون،» الفبا، دوره جديد، جلد پنجم، زمستان 1363. 
** برگرفته از: م. کوهيار، بررسي عقلاني حق، قانون و عدالت در اسلام، صص 108-104، پاريس، انتشارات خاوران، 1374.
___________________________________________________________________


عريضه وکلاي انجمن پارسيان هندوستان به ناصرالدين شاه

قُربان خاکپاي گوهر آساي اقدست گرديم.
چون به اقتضاي اين فرخنده روزگار پادشاهان هر کشور را کوشش در ترقي و آسودگي رعايا و برايا است. . . شهنشاه دارا دستگاه که جان جهانيان برخي در بود خجسته نمودش باد بيش از همه کشورداران از پرتو روشن دل آگاه در آبادي ايران و تربيت زيردستان کوشش فرمودند چنانکه بزرگ دبيرستان دارالفنون و کاخ هاي شاهي و تلگراف ها و پست خانه ها و ساختن پله ها و راه ها و ديگر چيزها که بنا نهاده همّت آن خسرو والانژادند گواهند براينکه همايون اراده اقدس شهرياري پيوسته متعلق به آسايش بندگان خدا است بنابراين در سفر اوّل که موکب همايون شهرياري عازم فرنگستان بود در لندن به ملاحظه هم کيشي شرحي در خصوص مراتب مظلوميت زردشتيان ساکن ايران و تعدّياتي که برآنها وارد مي آيد به خاکپاي اقدس همايوني معروض داشتيم و وعده فرمودند که پس از مراجعت از فرنگستان توجّهي و مرحمتي در اصلاح آنها خواهند فرمود و بدين موجب کمال اميدواري و اطمينان براي اين بندگان حاصل شد وليکن چون شش سال قبل رجب نام يزدي که از مشاهير الواط آنجا است به تحريک بعضي رشيد يزدي را بکشت و با اينکه چندين مراتب در مقام دادخواهي به خاکپاي اقدس اعلي حضرت ظلّ آلهي عارض شدند و به اولياي دولت ابدآيت متوسّل گشتند نوعي که شايسته مقام رعيّت داري است دادرسي نشده قاتل مزبور به سياست نرسيد لهذااشرارجري شدند و بيش ازپيش به اذيّت و آزار اين طايفه اقدام کردند و از قراري که مسموع مي شود نوعي عموم زردشتيان آن سامان مورد صدمه و اذيّت هستند که شرح آن در اين عريضه نمي گنجد و حال آنکه اين وقايع دلالت کلّي بر وحشي گري و بي تربيتي ايرانيان دارد و ابداً با قواعد انسانيت و مدنيت موافقت نمي کند.

 تعجّب در اين است که با آنکه ميل اقدس همايوني به نشر مراتب عدالت گستري و رعيّت پروري است و اين طايفه هم سپرده به جناب جلالت مآب اجّل اکرم سپهسالار اعظم مي باشند که در رسوم رعيّت داري و استحضار از روش ممالک خارجه منفرد و ممتازند با اطّلاع ايشان از تعدياتي که اشرار بر اين طايفه وارد مي آورند معذلک نوعي که شايسته مقام آن جناب است در منع و زجر اشرار و دفع ظلم از اين طايفه توجّهي نمي فرمايند که اين گونه وحشيگري ها به ممالک خارجه نشر نکند و موجب بدنامي دولت و ملّت اسلام نشود و عاليجاه مانکجي هاتريا هم که به وکالت از انجمن فارسيان اين سامان عاکف دربار معدلت مدار است گويا به واسطه طول توقف خوي ايرانيان را گرفته که ظلم و تعدي در نظرش قبحي ندارد يا آنکه گرفتار امورات شخصي خود هست زيرا که وقايع اتفاقيه را نه به خاکپاي اقدس همايوني معروض مي دارد و نه به اين بندگان اطّلاع مي دهد و اگر چه سال هاي بسيار است که اين طايفه گرفتار اذيّت و آزار اشرارند ولي سابقاً چون وضع مثل اين ايام نبود مراتب ظلمي که براين طايفه مي کردند مخفي مي ماند وليکن اين ايّام به توسط تلگراف وپُستخانه ها و کشتي بخار نوعي شده است که افعال هر ملّتي مشهود جهانيان مي شود و به اين جهت مراتب تعدّياتي که بر اين طايفه وارد مي آيد همه روزه مسموع دعاگويان مي گردد و اگرچه واضح و روشن است که به اقتضاي زمان جميع اين کارها درست خواهد شد و دست ظلم و مردم آزاري بسته خواهد ماند وليکن چون دعاگويان حسباً و نسباً ايراني هستيم و همواره از استماع ترقي آن مملکت خوشوقت مي شويم لهذا محض دولتخواهي فهرست مراتب تعدّياتي که براين طايفه وارد مي آيد در ذيل به نظر آفتاب اثر رسانيده اميدواريم که نظر مرحمتي در اصلاح آنها بفرمايند که مراتب عدالت گستري و رعيت پروري بندگان اعليحضرت اقدس شهرياري در کتب تواريخ و روزنامه هاي هرمملکت چاپ شود و نيکنامي دولت ابد آيت ابدالدهر باقي ماند و عموم اين طايفه نسلاً بعد نسل دعاگو و ثناجو و شکر گذار باشند.
 
فقره اوّل اين است که به بهانه مسلماني متعرض ناموس اين طايفه مي شوند و حال آنکه اگر کسي از ما بخواهد به اختيار خود مسلمان شود حرفي نداريم زيرا که امر دين متعلق به اختيار خود شخص است و احدي را نمي رسد که ممانعت کند بلک تظلّم و شکايت دعاگويان ازين است که به بهانه مسلماني به عيال و اطفال همکيشان ما دست اندازي مي کنند مثلاً شب دختري يا زني را مي دزدند و چون کسانش مطلّع مي شوند مي گويند مي خواهد مسلمان شود از يک طرف جميع اشرار و الواط به حمايت آنها اتفاق مي کنند که کسان آن زن جرأت مطالبه ننمايند و از طرف ديگر آن ضعيفه را حبس مي کنند و به ابرام تکليف به مسلماني مي نمايند هرچه فرياد کند که نمي خواهم مسلمان شوم احدي اعتنا نمي کند و او را اذيّت با نويد هرنوعي هست اجبار به اقرار به اسلام مي کنند چنانکه در همين اياّم يک زن شوهردار را از شرف آباد يزد و يک دختري را از توابع کرمان دزديدند و يک دختر ديگر از قريه نعيم آباد دزديدند و مبالغي اموال آنها را غارت کردند که مجملي از وقايع آنها را چندي قبل به خاکپاي اقدس همايوني تلگراف کرديم و در اين وقايع اگرچه حضرت شاهنشاهزاده اعظم نواب ظلّ السلطان حمايت و جانبداري فرمودند و پس از آنکه دخترها را يکي را ده ماه و ديگري را سه چهار ماه در يزد حبس کرده بودند به اصفهان طلبيدند ولي چه فايده که کسي اعتنا به حکم ايشان نکرد و از اموالي که غارت کرده بودند ديناري پس ندادند وعاقبت هم کاري کردند که زن هاي بيچاره در اصفهان جرأت اظهار مجبوريت خود را ننمودند و البتّه در نظر آفتاب اثر روشن است که امر عرض و ناموس بر رعيت از هرچيزي دشوارتر است زيرا که از همه چيز مي توان گذشت و از ناموس نمي توان گذشت لهذا از مراحم ملوکانه استدعا داريم که مقرّر فرمايند که اين زن ها را از اصفهان به طهران بياورند و بدست کسان آنها بسپارند که پس از آنکه چند روزي نزد کسان خودشان ماندند و اطمينان قلبي براي آنها حاصل شد صدق وقايع خود را در خدمت اولياي دولت ابدآيت معروض دارند و هرديني را مي خواهند اختيار کنند و نيز چون رأفت و عدالت همواره مطمح نظر آفتاب اثر است دست خط همايوني شرف صدور يابد که من بعد هرکس مي خواهد مسلمان شود بدارالخلافه باهره حاضر گردد و اولياي عدالتخانه رسيدگي فرمايند اگر به ميل خود طالب شده است مسلمان شود و اگر خود طالب نيست و مجبور است آن هم معلوم شود تا به اين حکم راه ظلم و دست اندازي به ناموس رعيت بسته گردد و مراتب عدالت گستري و رعيّت داري بندگان اعلي حضرت شاهنشاه گردون بارگاه روح العالمين فداه گوش زد خارج و داخل شود.
 
فقره دويم اين است که اگر از يک خانواده اززردشتيان کسي مسلمان شود اولاد اين نو مسلمان نسلاً بعد نسل وارث جميع آن خانواده مي شوند مثلاً اولاد ميّت و پدر و مادر او را از ارث محروم مي کنند و ميراث ميّت را به آن جديد الاسلام و اولاد او مي دهند چنان که سيّد محمّد علي نامي را حکايت مي کند در اين اياّم از يکي از مؤبدهاي اين طايفه ادّعاي ارث مي نمود موجب حيرت بسيار شد که سيّد مسلمان را با مؤبد زردشتي به هيچوجه نسبتي و قرابتي تصوّر نتوان کرد پس از استفسار معلوم شد که در زمان خاقان مينون مکان آقا محمّد خان طاب الله ثراه که افواج قاهره متوجه تنبيه ياغيان کرمان بود يکي از سربازها دختري را از زردشتيان يزد دزديده و به آذربايجان برده به عقد خود آورده بود پس از فوت او ديگري او را گرفته و به اصفهان برده پس از او جدّ سيّد محمّد مذکور او را گرفته بود اين است که تاکنون هم که زياده از نودسال گذشته است سيّد محمّد علي وارث کلّ آن خانواده شده است و خود سيّد محمّد علي گفته بود که من تاکنون زياده از چهل ارث از زردشتيان گرفته ام حال بندگان اعلي حضرت اقدس شهرياري ملاحظه فرمايند که اين فقره با چه قاعده درست مي آيد و با کدام عدالت و انسانيت موافقت مي کند و حال آنکه مراتب ورّاث و طريق تقسيم ارث نوعي در قرآن مجيد معيّن شده است که جاي شک و شبهه در بدعت بودن اين حکم باقي نمي ماند بلکه حکم حضرت ختمي مآب چنين بود که اگر کسي مسلمان شود ميان او و کسانش نسبت قرابت قطع مي گردد و هرگز در حديثي يا آيه مذکور نيست که احدي از مسلمانان آن عهد را حضرت فرموده باشند که ارث از پدر و مادر خود که مسلمان نيستند برد تا چه رسد به نسبت هاي دور و دراز مرحوم ميرزا تقي خان اميرکبير که وزيري خردمند و مشيري دانا بود در بدو سلطنت که تختگاه ايران به وجود مسعود اعلي حضرت اقدس ظلّ آلهي زينت يافت محض خيرخواهي دولت ابدآيت فرماني صادر فرمودکه هرکس ازملل خارجه ارث مي خواهد بايد به دربار معدلت مدار حاضر شود و مراتب را خدمت اولياي دولت ابدآيت معروض دارد تا هرچه مقتضي عدالت است مجري شود و همچنين در اين سنوات دستخط همايوني به همين مضمون شرف صدور يافت ولي افسوس که هنوز هيچ کدام اجري نيافته و هر روز به بهانه ارث متعرّض مردم مي شوند چون همواره مطمح نظر همايوني ترفيه حال عموم رعايا است استدعا داريم که فرمان همايوني مؤکداً شرف صدور يابد که من بعد به بهانه ارث احدي متعرّض اين طايفه نشود و از مقتضي دست خط همايوني تخلّف نکند.
فقره سيّم اين است که اگر يکي از زردشتيان ملکي بخرد بايد خمس آنرا به آقايان بدهد والاّ قباله آنرا مهر نمي کنند و حال آنکه در قرآن مجيد خمس را در غنايمي که از جنگ حاصل مي شود فرض فرموده است و ابداً در آيه يا حديثي مذکور نيست که حضرت رسالت پناه صلوات الله عليه و آله خمس از ملک ابتياعي يکي از خارجه گرفته باشند و علاوه براين آشکار است که اين حکم به دولت هم ضرر مي رساند زيرا که همين که رعيّت مشت پولي جمع کرد و از ترس خمس ملک نخريد ناچار آنرا به ممالک خارجه مي فرستد چنان که البته مسموع بندگان اعلي حضرت اقدس شهرياري شده است که چه قدر پول مردم آن مملکت به بانک لندن و بمبئي مي فرستند ولي اگر خوف خمس نباشد به اين پول ملکي مي خرد که نه پول رعيّت به خارج برود و نه رعيّت بي علاقه باشد که به اندک صدمه به ممالک خارجه فرار کند لهذا چون ميل اقدس همايوني همواره متوجّه جمعيّت و زيادتي تبعه دولت عليّه است استدعا داريم که حکم محکم شرف صدور يابد و صورت حکم در روزنامه دولتي چاپ شود که من بعد کسي از بابت خمس متعّرض اين طايفه نگردد. . . .
فقره پنجم اين است که اگر اين طايفه بخواهند لباس سفيد يا لباس نو بپوشند مانع مي شوند و حال آنکه لباس سفيد پوشيدن به حکم مذهبي براين طايفه واجب است معذلک به ملاحظه ميل اهل اسلام ترک کردند ولي لباس نو پوشيدن را ترک نمي توان کرد زيرا که لباس ناچار پاره مي شود و باز شخص لباس لازم دارد و تعجّب در اين است که نه در قرآن و حديث ذکري هست که خارجه لباس نو نپوشند و نه به حکم عقل و مصلحت وجهي دارد زيرا که پاکيزه بودن لباس رعيّت موجب شکوه دولت است و به عکس مندرس بودن لباس آنها مايه شکست دولت و چون ميل اقدس همايوني به آبادي و ترقي ايران است استدعا داريم که حکم محکم به عهده حکاّم يزد و کرمان صادر شود که کسي در باب لباس متعرّض اين طايفه نشود. . . .
فقره هفتم اين است که به بهانه راهداري متعرّض بيچارگان و پيله وران اين طايفه مي شوند که در اطراف به کسب مشغولند و به اين بهانه اگر ماکول و مشروب يا ملبوسي همراه آنها باشد برمي دارند و اگر اين فقره مثل گمرک امر عمومي بود که از همه کس مي گرفتند دعاگويان حرفي نداشتيم ولي چون اين ظلم مخصوص زردشتيان است که به اين بهانه در حقيقت مانند راهزنان اينها را برهنه مي کنند لهذا استدعا داريم که دست خط همايوني به عهده حکاّم يزد و کرمان شرف صدور يابد و در روزنامه ها چاپ شود که من بعد به بهانه راهداري متعرّض مسافرين اين طايفه نشوند. فقره هشتم درخصوص وجه جزيه است که با آنکه از اين طايفه ماليات ديواني را به اسم هاي مختلف از قبيل ماليات جنسي و نقدي املاک و مواشي و مراعي و پول شيريني داروغه و پول خلعت و حقّ الحکومة و غيرها به انواع اقسام مي گيرند معذلک به اسم جزيه يک ماليات عليحده از ايشان دريافت مي دارند و حال آنکه برخردمند دانا که مطّلع از روش ختمي مآب صلوات الله عليه و آله و ائمّه طاهرين و خلفاي راشدين باشد روشن است که جزيه اي که آن حضرت فرمودند همان ماليات و خراج است زيرا که حضرت رسالت پناه که جوهر عدالت و شارع قواعد انسانيّت و مدنيّت بودند هرگز راضي نبودند که رعيّت آن حضرت دو ماليات بدهند و اين تفريق جزيه و ماليات از اهل غرض برخاست و ابداً در قرآن مجيد چنين حکمي نيست که ملل خارجه دو خراج يکي به اسم جزيه يکي به اسم ماليات بدهند و اگر کسي صاحب علم لغت و عربيّت باشد مي داند که جزيه به غير ماليات معني ديگر ندارد و با وجود اينکه اين فقره ظلم صرف است در زمان خاقان جنّت مکان با آنکه اين طايفه در ايران تقريباً چهار هزار خانوار بودند دويست تومان جزيه مي دادند چنانکه قبوضات آن حاضر است و اکنون که تقريباً پانصد خانوارند مبلغ هشتصد تومان مي دهند حال چنانکه مقتضي رأي انور باشد که اين طايفه را از وجه جزيه معاف فرمايند نوعي مايه نيک نامي اعلي حضرت اقدس همايوني مي شود که در جميع تواريخ ثبت شود و ملّت فخيمه اسلام از بدنامي برهد چنانکه مرحوم نايب السلطنه . . .
به همين ملاحظه ارامنه آذربايجان را از اداي جزيه معاف فرمودند و نام نيک اندوختند و همچنين در ساير ممالک اسلام مثل دولت عليّه عثمانيه و ترکستان و افغانستان با آنکه خارجه از هر ملّت بسيارند سواي ماليات ديناري از آنها نمي گيرند و اين حکم مطابق است با آنچه امراي عظام و اصحاب حضرت خيرالانام در صدر اسلام در فتح ممالک معمول مي داشتند چنانکه صورت عهد نامه هاي آنها در جميع کتب سير و تواريخ ثبت است به اين مضمون معاهده نمودند فلان امير با رعاياي فلان شهر که جنگ نکنند و تبعه و رعيّت دولت اسلام باشند و جزيه يعني خراج ديواني بدهند ديگر در جميع امور با اهل اسلام برادر و برابر باشند.
 
اينها است مراتب ظلمي که بر اين طايفه وارد مي شود و اميدواريم که نوعي ظل مرحمت و مکرمت بندگان اعلي حضرت اقدس شهرياري براين طايفه دعاگو گسترده گرددکه من بعد درآن سايه بلندپايه آسوده گشته نيکنامي و رعيّت پروري بندگان اعلي حضرت ظل آلهي درجميع ممالک انتشار يابد و عموم اين طايفه به عنوان ابد نسلاً بعد نسل دعاگو و ثناجو و شکرگذار باشند. باقي امر امر همايوني است. *
--------------------------------------
* نسخه اي از اين نامه را دکتر محمد توکلي طرقي به لطف در اختيار ايران نامه گذاشت.

_____________________________________________________________________


وضع ارامنه و يهوديان در دوران قاجار

ارامنه. درقرن هفدهم ميلادي، ارامنه براقتصادايران تأثيري به سزاداشتند. شاه عباس صفوي، هزاران خانوار ارمني را به گيلان و نواحي ديگر فرستاد و در همان زمان منطقه ارمني نشين مهم ديگري نيز در جلفاي نو در حومه اصفهان تأسيس شد. با حمايت شاهانه و با فراست تجاري و حرفه اي، ارامنه به سرعت توانستند تجارت ابريشم را تحت کنترل خود در آورند و بر تجارت خارجي و داخلي ايران تفوق يابند. درجنوب، پرتغالي ها، هلندي ها و انگليسي ها به ضرورت پيشبرد تجارت خود از طريق ارامنه پي بردند. درغرب، ارامنه يک شبکه وسيع توزيع که مناطق توليدکننده ابريشم ايران را به بنادر مديترانه اي الپو و اسميرنا وصل مي کرد تأسيس کردند که درخدمت صادرات ابريشم و واردات لباس بود. ايجاد اين شبکه به نوبه خود رابطه با اروپا را گسترش داد و به پيدايش جوامع فعالي در مارسي و آمستردام منجر شد. فلزکاران ارمني در لهستان نيز از شهرت ويژه اي برخوردار شدند.
درهند، از آغاز قرن هفتم، ارامنه به فعاليّت هاي گسترده تجاري مشغول شدند. اين تجارت، در سال هاي 1860، پس از آنکه کمپاني هند شرقي از ارامنه دعوت کرد تا براي توسعه انبارداري در بمبئي سکني گزينند، دامنه وسيع تري يافت. به همين ترتيب تجارت ارامنه با روسيه نيز، بخصوص پس از اينکه پطرکبير راه ولگا به ايران و هند را ايجاد کرد، گسترش قابل توجهي يافت. اما درهمان حال که کار فعاليت هاي تجاري ارامنه در ظاهر امر به اوج خود رسيده بود ازدرون در حال سست شدن بود. تشديد فرقه گرائي مذهبي در ايران هويت و موجوديتجامعه ارامنه را درمعرضخطر انداخته بود. اين خطر گروه هاي مختلف اين جامعه را به جلبحمايت روسيه و فرانسه وامي داشت. گسترش نابردباري مذهبي در ايران، به تشديد فشار و تبعيض انجاميد. از يک سو، اوضاع رو به وخامت در ترکيه، دامنه تجارت با اروپا را کاهش داد و سرانجام فروپاشي اقتصاد ايران در قرن هجدهم به مهاجرت شمار قابل توجهي از ارامنه از ايران به ترکيه، روسيه و هند انجاميد. ارامنه مهاجر در هند از اوضاع و احوالي که بواسطه تجارت رو به گسترش بريتانيا ايجاد شده بود، بهره جستند و نقش مهمي ايفا کردند. ارامنه مهاجر به روسيه و ترکيه نيز در اين کشورها به موفقيت هاي تجاري دست يافتند.
در نيمه نخست قرن نوزدهم، مشکلات ارامنه در ايران همچنان برجاي ماند. به گزارش کساني که در اين دوران به جلفا سفر کرده بودند در حدود سيصد تا پانصد خانوار ارمني در فقر مي زيستند. در شمال نيز وضعيت بهتر از اين نبود. درسال 1844، کنسول بريتانيا در تبريز گزارش داد که:

سال گذشته چندين هزار از ارامنه و نسطوري هاي خوي، سلماس و اروميه، موفق به دريافت گذرنامه و مهاجرت به روسيه شده اند، اما بخش بزرگي از آنها، پس از چند ماه دوباره بازگشته اند. تنها آن عده که توانستند بدون بازخواست مأموران روسي خود را مخفيانه به مرز ارس برسانند، در روسيه ماندند. اگر به ارامنه گذرنامه داده شود، کاملاً محتمل است که همه آن هائي که در حال حاضر در سولدوز، ساوج بلاغ و مراغه اقامت دارند مهاجرت کنند تا از فشار و تبعيضي که در اين کشور آنان را آزار مي دهد رهايي يابند.

گزارشي از اوضاع اقتصادي ارامنه در سال 1858 حاکي از آن است که اعضاي جامعه ارامنه در جلفا در فقر و مسکنت مي زيستند و از همين رو به شدت به کمک هاي ارسالي از جاوه و هند متکي بوده اند. در عين حال اين گزارش از اميد ارامنه به آغاز يک زندگي تازه و دسترسي به امکانات جديد سخن مي گويد. برپايه گزارش کنسول بريتانيا در تبريز، در سال 1851 در اين شهر ساختن يک مدرسه ارمني آغاز شده و قرار بود که معلمان آن روسي و زبان رسمي آموزش نيز روسي و ارمني باشد. در سال 1868، کنسول فرانسه جمعيت ارامنه در تبريز را در حدود 5000 نفر تخمين زده و آن را در حال افزايش يافت بود زيرا بسياري از مهاجران سال 1827 به روسيه دوباره باز گشته بودند.

يهوديان
همه مطالب نوشته شده در سده هاي گذشته تصوير غم انگيزي از وضع يهوديان ايران در دوران قاجار بدست مي دهد. به گفته لرد کورزون: جامعه يهوديان ايراني در فقر و جهالت شديد فرو رفته بودند. بجز کنيسه ها مدرسه ديگري براي آموزش نداشتند. در کنيسه ها هم تنها دعاهائي به آنها آموخته مي شد که اغلب حتي معناي آنهارا هم در نمي يافتند. جز در تهران، همدان، کاشان، خوانسار و گلپايگان، عبري و نه فارسي، تنها زباني بود که به يهوديان ياد داده مي شد. خواندن و نوشتن فارسي براي آنها که مي خواستند اين زبان را بياموزند، در خانه و خصوصي فرا گرفته مي شد. در همدان در حدود 100 يهودي در مدرسه مبلغان مسيحي امريکايي تحصيل مي کنند. در تهران حدود 15 نفر به همين ترتيب زبان خارجي ياد مي گيرند. در اصفهان، يهودي مسلمان شده اي به نام ميرزا نورالله که در انگلستان تحصيل کرده بود، به 20 مرد، عبري، فارسي و انگليسي ياد مي دهد. . . اکثر يهودي هاي ايران غير از آن ها که به جواهرفروشي مشغول اند به حرفه هائي اشتغال دارند که چندان احترام و اعتباري در جامعه ندارد از جمله شراب فروشي، مطربي و دستفروشي. بازرگانان يهودي به ندرت به رده هاي بالا مي رسند. با اين همه، از رهگذر روابط با جوامع يهودي اروپا، هند و عراق، وضعيت يهوديان ايران نيز تا حدي بهبود يافت و به همين دليل درتجارت خليج فارس هم نقشي قابل توجه ايفا کردند. به گزارش مک لين «با درنظرگرفتن کل جمعيت ايران، يهودي ها، نقش مهمي در تجارت کل کشور ندارند.

 امّا در شماري اندک از شهرها، مثلاً بوشهر، يک جامعه مرفه يهودي به چشم مي خورد.» همين گزارش حاکي از آن است که يهوديان در واردکردن پارچه هاي کتاني منچستر انگلستان از راه بغداد پيشگام بودند. حداقل 80 درصد تجارت کرمانشاه و همدان در دست تجار يهودي است و تجارت محمره [خرمشهر]، بطور عمده در دست خرده بازرگانان يهودي است.» با تأسيس مدارس يهودي به کمک اتحاديه جهاني بني اسرائيل، سطح آموزش يهوديان از سال 1898 بطور قابل توجهي بالا رفت. تا سال 1908، 11 مدرسه با بيش از دو هزار دانش آموز تأسيس شده بود.
گزارشي از وضع يهوديان در پايان قرن نوزدهم
چون در نظر يک مسلمان يهودي نجس است اگر هنگام خريد به متاعي دست مي زد بايد آنرا مي خريد. مشتريان يهودي مي بايد از فروشنده فاصله گيرند. در روزهاي باراني يهوديان از مراجعه به فروشندگان مسلمان محروم بودند، زيرا رطوبت، مي توانست "نجاست" آنها را منتقل کند. سکه و پول يهودي ها اما هرگز نجس شناخته نمي شد. يهودي مي توانست از مسلمان خريد کند، اما مسلمان از يهودي خريد نمي کرد. از آنجا که فعاليت تجاري يهوديان به اجبار بيشتر به جامعه يهودي محدود مي شد يهوديان در مجموع زندگي را در فقر و نيازمندي مي گذراندند. شمار اندکي از آنان صنعتکار، کفاش، شيشه بر، معمار، خياط و آرايشگر بودند. اما اينها نيز در مضيقه و نگراني زندگي مي گذراندند. اعضاي خانوارهاي متوسط، در وهله اول مغازه داران کوچک و عطار بودند و شمار کوچکي از آنان به داد و ستد سنگ هاي قيمتي اشتغال داشتند. بسياري از زنان يهودي براي امرار معاش به همسرانشان نيز کمک مي کردند. اين زنان خود را، چون زنان مسلمان در چادر و چاقچور مي پيچيدند و به اين ترتيب مي توانستند حتّي به قصد عرضه جنس و کالا به حرم شاهزادگان و خانه اعيان و اشراف وارد شوند.
درصد اندکي از يهوديان در اين دوره به رفاه قابل توجهي دست يافتند و همراه پزشکان، طبقه بالاي جامعه يهودي را تشکيل دادند. شمار کوچکي از يهوديان که سطح زندگي نسبتاً بالايي داشتند کساني بودند که با برخي از کشورهاي خارجي، به ويژه هند و انگليس داد و ستد مي کردند. تنها پس از تصويب قانون اساسي جديد بود که بسياري از يهوديان به کار تجارت پرداختند و ثروتمند شدند.*
------------------
*برگرفته از:
Charles Issawi, cd., The Economic History of Iran: 1800-1914, The University of Chicago Press, 1971, pp. 57-59, 62-63.