tile

نقد و بررسی کتاب:



باقر پرهام

«چنان چون بود مردم گزپرست»
و چند نکته ديگر

بهانه پيش کشيدنِ اين بحث کوتاه در باره مصراعي از شاهنامه، که در عنوانِ گفتارحاضر بدان اشاره شده، و چند نکته ديگر، مطالعه کتابي است با عنوانِ بنيادهاي اسطوره و حماسه ايران، که اخيراً (اوائل زمستان 1380) در تهران انتشار يافته است. اين کتاب ترجمه گفتارهايي است از جهانگير کوورجي کوياجي، از پارسيان هند، که در اصل با عنوانِ «آيين ها و افسانه هاي ايران و چين باستان، و مطالعاتي در شاهنامه» در دو جلد، به زبان انگليسي، حدود 70 سال پيش در بمبئي منتشر شده است. مترجم اين کتاب آقاي دکتر جليل دوستخواه از پژوهندگانِ نام آشنايِ آثار ديني ايران باستان و شاهنامه فردوسي است که ساليان چندي است ساکن استرالياست و همين زمينه هاي پژوهشي را در آنجا دنبال مي کند. ايشان ترجمه هايِ قبليِ خويش ازگفتارهاي کتاب کوياجي را، که پيش از اين در دو بخش جداگانه و با فاصله اي چند ساله، به فارسي منتشر کرده بودند اکنون در يک جا گرد آورده و در يک مجلّد منتشر کرده اند. بخش اول چاپ حاضرِ کتاب دربردارنده ده گفتار است که پيش ازاين با عنوانِ آيين ها و افسانه هاي ايران وچين باستان نخست، در سال 1353، از سوي سازمان کتاب هاي جيبي وابسته به فرانکلين، و بار دوم، پس از پيوستنِ سازمان نامبرده به انتشارات اميرکبير، در سال 1362، در تهران منتشر شده بود. بخش دوم شامل شش گفتار کوياجي در شاهنامه شناسي است که آن نيز، پيش از اين، با عنوانِ پژوهش هايي در شاهنامه شناسي، توسط همين مترجم، درسال 1371، از سوي زنده رود در اصفهان منتشر شده بوده. از اين رو ترجمه خودِ کتاب تازگي ندارد. آنچه در انتشار تازه کتاب در خور توجه است اين است که مترجم، در اين چاپ «با بهره گيري از آموخته ها و آزموده هاي خود و نيز بررسيِ نقدها و يادآوري ها و رهنمودهاي دانشوران و ايران شناسان و شاهنامه پژوهان، به ويرايش و بازنگري و بازنگاريِ سرتاسر هر دو پاره» ترجمه هاي پيشين خود ازگفتارهاي کوياجي پرداخته و، در واقع، «ويرايشي. . . با ديگرگوني هايِ بايسته وچشمگير نسبت به چاپ هاي پيشين هر دو بخش کتاب» در اختيار خوانندگان گذاشته است. انتشارات آگاه نيز، بنا به سنّتِ پسنديده خويش، کتاب را در هيأتي آراسته و در خور ستايش به بازار آورده است. يکي ديگر از مزاياي چاپ حاضر افزونِ دو گفتار انتقادي در باره کتاب کوياجي از شادروان دکتر مهرداد بهار است که به مناسبت انتشارهاي پيشين آن در فصلنامه فرهنگ و زندگي (8 خرداد 1351، و پاييز 1353) نوشته بوده، و مترجم اکنون هردوي آن نقدها را در پايانِ بخش اول کتاب و پيش از ورود به بخش دوم در همين مجلد آورده است.1

منظور من، در اين گفتار، چندان پرداختن به خودِ مضمون هاي کتاب کوياجي و سنجش اين مطلب که مطالعه آنها تا چه حد مي تواند به پژوهش هاي ايرانشناسي و شاهنامه شناسي و پيشبرد اين گونه پژوهش ها کمک کند نيست، زيرا اولاً با توجه به گوناگونيِ مطالب کتاب، داوري در اين باره از حدود صلاحيتِ من بيرون است؛ ثانياً، گفتار انتقاديِ شادروان دکتر مهرداد بهار، و کوشش هاي ارزنده اي که مترجم محترم در افزودن يادداشت هاي روشنگر و راهنمايي کننده بر گفتارهاي اين کتاب به خرج داده و کاستي هاي کار مؤلف و شتابزدگي هاي او را در مقايسه هاي ظاهري و نه چندان استوار- اگرچه نه در همه موارد- برخواننده آشکار ساخته اند، به حد کافي روشنگرست: از فحواي کلام شادروان مهرداد بهار چنين برمي آيد که استنتاج هاي کوياجي در باب همانيِ افسانه هاي شاهنامه و مشابه هاي چينيِ آنها بيش از آن که برمطالعات وتحليل هاي ژرف و همه جانبه استوار باشد از مقايسه هاي شتابزده بر پايه شباهت هايِ نه چندان بنيادين و ساختاري برمي خيزد. آقاي دوستخواه، مترجم
محترم گفتارهاي کوياجي، خود، در همين زمينه، در پيشگفتارش بر بخش دوم کتاب مي نويسد:

دوست فرزانه وآگاهم، زنده ياد دکتر مهرداد بهار، که مجموع کوشش هاي ايران شناختي و شاهنامه پژوهيِ کوياجي را با نگرشي فراگير و ژرف بر رسيده بود افزون بر دو نقدي که بر ده گفتار بخش يکم اين دفتر نوشت. . .، در مدتِ سرگرميِ من به گزارش و ويرايش شش گفتار اين بخش نيز، پيوسته بادلسوزي به من سفارش مي کرد که مبادا آن ها را بي روشنگريِ بسنده و روزآمد کردنِ داده ها نشر دهم وباعثِ سردرگمي و برداشت نادرست کساني ازخوانندگان شوم. . . , [تأکيد از من است].

براي به جا آوردنِ همين «رهنمودهاي ارزنده» بوده که مترجم محترم، چنانکه گفتيم، در يادآوري و جبران اشتباهات و کاستي هايِ کار مؤلف، در يادداشت ها، يا به گفته ايشان «بازبردها و پي نوشت ها»يِِ هرفصل از کتاب، با افزودن توضيحات روشن کننده لازم زحمات زيادي برخود هموار کرده است. باري، بحث انتقاديِ تفصيلي از مضامين و تحليل هاي خودِ کتاب را رها کنيم و به پيگيري چند نکته اي بپردازيم که بيشتر به شاهنامه برمي گردند و اين گفتار کوتاه نيز اصولاً به خاطر همين گونه نکات نوشته شده است

.
مترجم محترم در يادداشت شماره 2گفتار اوّل (ص64 ) مي نويسد به جاي ابياتي از شاهنامه که مؤلف به عنوان شاهد « [ از چاپِ مَکَن ]مترجم توضيح نداده است که اين گونه ابيات شاهد آيا در همه کتاب ازچاپ مَکَن است يا نه آورده است، من دراين جا و ازاين پس، بيت هاي شاهنامه را از رويخا (چاپ خالقي مطلق) و اگر در پنج دفتر تاکنون نشر يافته آن نباشد، از روي مُس (چاپ مسکو) بازمي نويسم تا هرچه نزديکتر به سروده شاعرباشد.» در اين که دو چاپ دکتر خالقيِ مطلق و مسکو از بهترين چاپ هاي انتقادي موجود شاهنامه تا اين تاريخ به شمار مي روند حرفي نيست، ولي آيا مي توان از اين موضوع با قاطعيت نتيجه گرفت که آنچه در اين دو چاپ آمده «هرچه نزديکتر به سروده شاعر» است؟ از اين گذشته، ابياتي که مؤلف -هر مؤلفي- در تحليل خود از شاهنامه شاهد مي آورد پشتوانه مضمون يا مفهوم تحليل هاي اوست که درکتاب اش آورده. اگر ما اين ابيات شاهد را تغيير دهيم و آنها را از منبعي ديگر که مورد استفاده مؤلف تحليلگر نبوده است به صورتي ديگر نقل کنيم آيا اين روش دخالتي نابجا در کار مؤلف نيست؟ بخصوص در مواردي که اين گونه تغيير دادنِ ابياتِ شاهدْ آشکارا درتحليل مؤلف خلل ايجاد مي کند و با آن به هيچ وجه سازگاري ندارد. فقط به عنوان يک نمونه، به آشکارترين مورد اين گونه اخلال در کار مؤلف، که نتيجه همين گونه جا به جا کردن و تغيير در منابع ابياتِ شاهدْ از سوي مترجم محترم بوده، اشاره مي کنم که اتفاقاً موردي بسيار مهم است و من در حيرتم که پژوهنده باريک بيني مثل آقاي دوستخواه چگونه متوجه چنين خطائي دراين مورد ويژه نشده است.
در ص318، درگفتار مربوط به يزدان شناخت و فلسفه درشاهنامه فردوسي، کوياجي مي کوشد مضامين و مفاهيم مربوط به اين گفتار در شاهنامه را با ادب ديني و آثار پيش از اسلام ايران مقايسه کند و بنا به گرايش فکري مسلطِ خود نتيجه بگيرد که آنچه فردوسي در اين زمينه مي گويد به طور عمده بازگوي مضامينِ آثار پيش از اسلام، و به طور مشخص نوشته پهلويِ دانا و مينوي خرد است. کوياجي در اين مورد، در صفحه اي که بدان اشاره شد، به مطلبي از وي سپرد استناد مي کند که گفته است:

آفريدگانِ آشَوَنِ نخستْ آفريده- پيش از آفرينشِ آسمان و آب وزمين و گياه و جانورِ خوب کُنش - را مي ستاييم.

آنگاه از خود مي پرسد: «فردوسي چگونه مي توانسته است از اين آموزه اوستايي آگاهي داشته باشد؟» و در جواب مي گويد: « او مي توانسته است چنين درونمايه اي را در نوشته هاي پهلوي، همچون دانا و مينوي خرد، و دادستان ديني يافته باشد.» به دنبال اين مقدمه چنين نتيجه مي گيرد:

از اين روست که شاعر، آفرينش «جان و خِرد» آدمي را همزمان مي شمارد و باز به همين سبب است که «جانِ» آدمي را در سرشتِ خود (که چيزي جز فکرت/انديشه و خرد نيست) نخستينْ و در شمارْ پسين مي خواند. . . [تأکيد از من است]
کوياجي در تأييد اين نتيجه گيري خويش به بيت معروف فردوسي استناد مي کند که ما در کاري تحليلي از شاهنامه2با مقايسه دقيق همه روايت هاي متعدد و متفاوتِ آن در چاپ ها و نسخه هاي خطي شاهنامه آن را بر رسيده و به اين نتيجه رسيده ايم که درست ترين صورتِ آن همان است که در نسخه خطيِ 675 هجري به صورتِ «نخستينِ فطرت، پسين شمار/ تويي خويشتن را به بازي مدار» و در نسخه 741ه(قاهره) به صورتِ: «نخستين فطرت پسين در شمار/تويي خويشتن را به بازي مدار،» آمده است.
منظور در اين جا القاء اين فکر در ذهن خواننده نيست که آنچه در آن گفتار تحليلي در باب اين بيت گفته ايم درست است ولاغير. اين مطلبي است که خوانندگان با مطالعه آن گفتار و مقايسه اش با نظر ديگران، در باره اش داوري خواهند کرد. منظور توجه دادن به نتيجه نادرستِ کار مترجم در تغيير دادن دلخواسته ابيات شاهد درکتاب کوياجي است. تحليل کوياجي، به صورتي که ما آن را از کتاب خودِ او، به ترجمه آقاي دوستخواه، نقل کرديم، خود حکايت از آن دارد که وي در آن در تحليل بايد به همين صورتِ بيتِ فردوسي يا چيزي شبيه به آن استناد کرده باشد تا بتواند آن نتيجه را بگيرد. در حالي که در دنباله مطلب کوياجي، آنجا که وي به بيت فردوسي به عنوان شاهد استناد مي کند، با کمال حيرت مي بينيم که آقاي دوستخواه بيت شاهد را به صورتي که در شاهنامه چاپ خالقي آمده-که انتشار آن حدود نيم قرن پس از نگارش گفتار کوياجي صورت گرفته و مضمون آن به کلي مخالف تحليل و نتيجه گيري کوياجي است- نقل کرده و بيت شاهدِ سخنانِ کوياجي را به صورتِ زير آورده است: «نخستينْت فکرت، پسينت شمار/تو مرخويشتن را به بازي مدار.» کجاي اين بيت، به اين صورت، با تحليلي که کوياجي کرده است مي خواند؟ وحيرت انگيزتر اين که چگونه خودِ آقاي دوستخواه متوجه اين مسأله نشده است. سخنِ کوياجي بسيار روشن است. او مي گويد سرشت آدمي که چيزي جز فکرت و خرد نيست نخستينْ، ولي در شمار يا ترتيبِ واقعيِ آفريده ها، پسين است. در حالي که مفهوم بيتِ فردوسي به صورتي که آقاي دکتر خالقي مطلق آورده به کلي خلاف اين معناست: شمار، در روايتِ بيت از خالقي، به معناي روز رستاخيز تلقي گرديده و هيچ ربطي به نحوه برداشت يا تلقيِ کوياجي ندارد.
کوياجي، در مقايسه داستان رستم و سهراب با افسانه چينيِ لي-چينگ و لي-نوجا، به اين نتيجه مي رسد که افسانه چيني «همتاي کاملي است براي داستانِ ايرانيِ رستم و سهراب در شاهنامه،» ولي مي افزايد:

تنها ناهمخوانيِ نمايان و بنيادي در اين دو داستان اين است که حماسه چيني سهم بزرگتري از پيروزي و افتخار را بهره لي- نوجا (قرينه سهراب) کرده، حال آن که در شاهنامه نقش اساسي و مهم و برجسته به رستم واگذاشته شده است.

به سخنِ کوياجي در باب همانيِ دو داستان ايراني و چيني-که از مقوله همان مقايسه هاي سطحي و شتابزده اي است که به آن اشاره کرديم-کاري ندارم. منظورم، در اين جا، بحثي کوتاه در باب يادداشتي است که آقاي دوستخواه با شماره 13 در پايان همان فصل ازکتاب در ص218 آورده است. ايشان در مخالفت با نظرکوياجي و به منظوربرتري دادن به سهراب دربرابررستم مي نويسد:

شايد در نگاه نخست و تنها در مروري برلايه بيرونيِ داستان رستم و سهراب چنين بنمايد؛ اما چون لايه هاي زيرين و پنهان آن را بکاويم و ژرف در آنها بنگريم، درمي يابيم که سهراب- به رغم شکست خوردن در جنگ و کشته شدن- محور اصليِ رويداد و چهره والاي اين تراژدي است و در نقطه رو به روي آن، کاهشِ ارزش پهلواني و جوانمرديِ رستم به اندازه اي و به گونه اي است که خودِ سراينده داستان نيز براي نخستين بار اين ابرمرد ساخته خويش را به سختي مي نکوهد و با تلخکامي و خشم مي گويد: «يکي داستان است پرآب چشم/ دلِ نازک از رستم آيد به خشم.» ,[ تأکيدها از من]

متأسفانه آقاي دوستخواه، حتي به اختصار و اشاره، هيچ نمونه اي از «ژرف نگري» در«لايه هاي زيرين و پنهان» داستان رستم و سهراب ارائه نداده و به جاي آنها تنها به ارجاع دادن به مقاله اي از آقاي محمد کلباسي با عنوانِ «رنج آز: نگاهي ديگر به داستان رستم و سهراب شاهنامه» در ايران شناسي (بهار 1377) بسنده کرده است. من اين گفتار آقاي کلباسي را نخوانده ام و در اولين فرصت به اين کار خواهم پرداخت تا ببينم آقاي کلباسي در تحليل «آگاهانه و ژرف» خود چه لايه هاي زيرين و پنهاني از داستان رستم و سهراب کشف کرده است. ولي استنادِ خودِ آقاي دوستخواه به بيتي از فردوسي که در همان داستان رستم و سهراب آمده و تعبيري که ايشان از اين بيت ارائه داده اند آشکارا بيانگر نگاهي دور از متن و دلخواسته به بيت فردوسي است. فردوسي در پايان داستان رستم و سهراب، يعني پس از آن که شرح واقعيتِ نبرد اين دو را به طور کامل براي خواننده بيان کرده و نکته اي را فرو نگذاشته است، مي گويد: «يکي داستان است پرآب چشم/دل نازک از رستم آيد به خشم.» من نمي دانم آقاي دوستخواه اين بيت را چگونه خوانده است که آن را بيانگر «تلخکامي و خشم» رستم گرفته است. معناي بيت، به نحوي که من هم اکنون آن را با تأکيد بر دل نازک نگاشتم، روشن است. متني است که نياز به تفسير بيرون از متن ندارد. آقاي دوستخواه بايد بهتر از من بدانند که معناشناسي، نشانه شناسي، و مباحثي چون ساختار و تأويل متن و نوشتار از آخرين دستاوردهاي علميِ بشر در قرن بيستم است. و اگر بخواهيم تماميِ منظور اين گونه مباحث علمي را در يک جمله خلاصه کنيم اين جمله همان است که ما با تأکيد چند سطر بالاتر آورديم: آنجا که خود متن در برابر چشمان ما هست نيازي به تفسير بيرون از متن نيست. فردوسي، درست است که با آه و افسوس مي گويد «داستاني است پرآب چشم»، اما بي درنگ مي افزايد: «دل نازک از رستم آيد به خشم.» دل نازک يعني چه؟ نازک دلي در ادبيات ما مترادفِ احساساتي بودن و به عواطف قلبي تکيه کردن و زودرنجي و بي طاقتي است، به جاي تکيه بر منطق و خرد و نگاهِ دور انديش خردمندانه و حکيمانه و پايداري در تحمل شدائد. و فردوسي همين را مي خواهد بگويد. مي گويد دل آدمي از اين که مي بيند فرزندي برومند به دست پدرش آن هم بدين صورت دور از قواعد پهلواني کشته مي شود به درد مي آيد و چشم اش پر اشک مي شود، اما تنها دل نازکان و زودرنجانِ متکي به احساس و عواطف قلبي اند که از دست رستم و کردار او به خشم مي آيند. آقاي دوستخواه از «کاهش ارزش پهلواني و جوانمردي رستم» در مقايسه با سهراب سخن مي گويد ولي مگر رستم و سهراب فقط به صرف اثبات پهلواني و دلاوريِ خود روياروي هم قرار گرفته بودند که ما موضوع را از اين ديدگاه بسنجيم؟ سهراب، در نقش سپهسالار سپاهي بيگانه به ايران زمين تاخته و چنان گردو خاکي به پا کرده است که هيچ پهلواني از نامداران جلودار او نبوده. توسل به رستم جهان پهلوان، براي مقابله با او، مسابقه ساده اي به منظور سنجش ميزان دلاوريِ دو پهلوان در مقياسِ موازين پهلواني نيست: ضرورتي است تاريخي براي يک شهرياري که جهان پهلوانِ خود را براي دفاع از کشور به مقابله سپاه بيگانه با سرداري نامي و دلاور مي فرستد. حضور رستم در ميدان نبرد، شرکت در يک مسابقه پهلواني نيست، انجام وظيفه براي پايان دادن به تجاوز دشمن به خاک ايران است. اين است راز واقعيِ داستان رستم و سهراب که اگرچه با هنرمندي فردوسي در قالب يک تراژدي درخشان بيان گرديده، اما همچنان که در جاي ديگر نشان داده ايم نمونه اي است از نقش جهان پهلواني در دفاع از منافع يک کشور در قالب يک شهرياري.3 رستم در رويارويي با سهراب از قانون جنگ پيروي مي کند نه از قانون جوانمردي. تراژدي يي اگر در کار است- که هست- در رفتار رستم نيست، در فاجعه اي بشري به نام جنگ است که فوانين خود را دارد. و اين نکته نيز از آموزه هاي مهمي است که ما آن را، چنان که نشان داده ام،4 ازخودِ متنِ شاهنامه بيرون مي کشيم نه ازتفسيرهاي بيرون از متن. باري، از اين ها که بگذريم، من نمي دانم آقاي دوستخواه به استناد چه چيزي شخصيت رستم در شاهنامه را «ابرمردي ساخته خود فردوسي» مي داند نه ابرمردي ساخته پنداره مردم ايران؟ در هنرمنديِ فردوسي در پرداختنِ شخصيت داستاني رستم به زبان حماسه حرفي نيست ولي از اين جا به اين آساني نمي توان نتيجه گرفت که رستم «ابرمردي ساخته خودِ فردوسي» است. پژوهنده اي چون آقاي دوستخواه چگونه مي تواند به همه منابع کار فردوسي- که شاعر ما آنها را به پيوند شعر درآورده است- منابعي که نسل به نسل و سينه به سينه اقوام ايراني در درازناي تاريخ نقل گرديده تا به روزگار فردوسي رسيده است- بي اعتنا بماند و نتيجه بگيرد که رستم ساخته خود فردوسي است؟
کوياجي در گفتار يکم مطلبي دارد که به مصراع عنوان اين گفتار برمي گردد: «چنان چون بود مردم گزپرست.» اين مصراع به بيتي از شاهنامه مربوط مي شود که در داستان رستم و اسفنديار آمده و به روايتي که در چاپ انتقاديِ آقاي دکتر خالقي مطلق مي بينيم (دفتر پنجم، بيت 1312، ص 404)، ظاهراً درهمه نسخه هاي شاهنامه به يک صورت آمده واختلافي درنحوه ضبط آن در نسخه ها ديده نشده است. کوياجي، بر پايه تعبير «مردم گزپرست» که در مصراع دوم اين بيت آمده به اين نتيجه رسيده است که فردوسي از کيش ويژه «درخت گز» سخن مي گويد «و به مردمي اشاره مي کند که اين درخت را مي پرستيده اند» (تأکيد از من است). او چند صفحه بعد (در ص 53) همين باور را در باره مردم سيستان تأييد کرده و گفته است: «. . .گونه هاي درخت گز نيز به چشم مردم اين سرزمين سخت گرامي بوده است. . .» مترجم محترم، در باره اين قسمت از سخنانِ کوياجي اظهارنظري نکرده جز اين که بيت مورد استناد او را، به شيوه معمول خود، از دفترپنجم شاهنامه چاپ خالقي مطلق نقل کرده است و در يادداشت شماره 26اش در فصل مورد نظر که در پايان همان فصل در ص66 آمده توضيحي نداده است که ضرورت نقل اين بيت از چاپ خالقي چه بوده. زيرا، چنانکه گفتيم، خود آقاي دکتر خالقي مطلق، در ص 404 دفتر پنجم از شاهنامه اش، به هيچ صورتِ متفاوت ديگري از اين بيت اشاره اي ندارد و ما از همين نتيجه گرفتيم که پس بيت مورد بحث در همه نسخه هاي شاهنامه يکسان ضبط شده است. با اين حساب، اصرار آقاي دوستخواه براين که حتي درمورد اين بيت نيز يادداشتي برکارکوياجي بيفزايد و تأکيد کند که بيتِ شاهدْ را از چاپ خالقي مطلق نقل مي کند معلوم نيست برچه پايه و اساسي استوار بوده.
ولي، مسأله ما در مورد اين بيت به همين که گفتيم ختم نمي شود. نخستين باري که من به چيزي به نام «مردم گزپرست» در نوشته هاي مربوط به شاهنامه شناسي برخوردم که استنادش نيز همين بيت از فردوسي در داستان رستم و اسفنديار بود، به مقاله اي مربوط مي شد که در جلد 1 شاهنامه شناسي، از انتشارات «بنياد شاهنامه» در تهران چاپ شده بود. نويسنده آن مقاله مرحوم محمد مختاري بود که توضيحي شبيه به سخن کوياجي در همين مورد در آن قسمت از مقاله خود به اشاره آورده بود. آن اشاره و برداشت مرحوم مختاري درآن زمان به نظرم بسيار عجيب آمد. زيرا مفهوم سخن فردوسي درآن بيت از نظر من بسيار روشن بود و واژه "مردم" در مصراع دوم بيت هيچ ربطي به مردم به معناي آدمي يا انسان نداشت. فردوسي از مردم به معناي «مردمک چشم» سخن مي گفت، نه از مردم به معناي آشنا و معموليِ آن ضمن آن که به فرض پذيرش وجود گروهي از مردمان به نام مردم گزپرست، هيچ ارتباط منطقي ميان اين موضوع و مصراع قبلي و بيت فردوسي نمي توانست وجود داشته باشد. امّا با خود گفتم نکند موضوعي درکار است که عقل منبه آن قد نمي دهدو بهتراست دراين مورد تحقيق بيشتري بکنم. ولي کند و کاوهاي من در اين مورد که «گزپرستي» و «مردم گزپرست» چگونه پديده اي بوده به هيچ نتيجه اي نيانجاميد. تا اين که چاپ تازه کتاب آقاي دوستخواه را خواندم و به شرحي که گذشت ديدم مؤلف اين کتاب، کوياجي، و مترجم آن، يعني آقاي دوستخواه، هردو بار ديگر برهمين تعبير از «مردم گزپرست» اصرار ورزيده و بيت فردوسي را در همين معنا فهميده اند.
پيش از اين که در اين مورد از خود اجتهادي کنم و برداشت ساده خودم را از آن تعبير مردم گزپرست معتبر بيانگارم گفتم بد نيست با يکي از اساتيد خودمان در اين مورد مشورتي بکنم. قرار ملاقاتي با استاد دکتر محمدرضا شفيعي کدکني گذاشتم و چهارشنبه 24 بهمن ماه 1380، شامگاه، به ديدن ايشان در منزل شان رفتم. جز من سه تن ديگر از آشنايان و همکاران فرهنگيِ ايشان نيز آنجا بودند. از هر دري سخن به ميان آمد تا من فرصتي را مغتنم شمردم و از ايشان پرسيدم که نظرشان در باره اين بيت و تعبير «مردم گزپرست» چيست. عين سخنان ايشان را يادداشت نکرده ام اما مضمون کلي اش اين بود که گفتند اين بيت نيز از موارد دشواري هاي ناشکافته شاهنامه است و به تقريب همه شاهنامه شناسان ما همين تعبير را از اين اصطلاح «مردم گزپرست» داشته اند. ولي افزودند که من مستندي در هيچ جا براي اين تعبير نيافته ام. في المجلس به يکي دو فرهنگ نيز مراجعه کردند و ديدند که جز استناد به همين تعبير «مردم گزپرست» که از بيت فردوسي گرفته شده هيچ اطلاع ديگري در اين منابع در اين مورد بخصوص نيامده است. اين جا بود که نظرم را درباره معناي بسيار ساده اين بيت مطرح کردم و گفتم «مردم» در اين مصراع هيچ ربطي به مردم به معناي موجود بشري و انسان ندارد و اشاره است به مردم به معناي «مردمک چشم.» سيمرغ مي خواهد بگويد: دو دست خود را در گرفتنِ کمان به سوي اسفنديار درست به محاذاتِ چشم او راست کن. آنگاه خواهي ديد که زمانه تير دو شاخه تو را يکراست به دو چشم اسفنديار مي برد و درست بر وسط دو چشم او مي نشاند چنان که گوئي مردمک هاي دوچشم او، همچون گزپرستي که جوياي چيزي جز گز نيست، کشاننده آن تيرگز به سوي خود خواهند شد و تير دوشاخه تو درست بر دو چشم اسفنديار خواهد نشست. يعني که «گزپرست» در اين جا به احتمال زياد بيشتر نوعي تعبير شاعرانه براي بيان همين منظوري است که به آن اشاره شد نه تأييد وجود قومي گزپرست. استاد شفيعي، پس از شنيدنِ اين تلقي از من، گفتند معناي راه گشايي است که مي تواند مشکل اين بيت را بگشايد. اگر اين برداشتِ من درست باشد، دوبيت 1312 و 1313 در دفتر پنجم از شاهنامه فردوسي چاپ آقاي دکترخالقي را در واقع بايد به شکل زير نوشت و با تأکيدهايي که در اين نگارش آمده است قرائت کرد:

ابرچشم او راست کن هر دو دست:
چنان چون بود مردم گزپرست،
زمانه برد راست آن رابه چشم؛
به خشم است بخت،ارنداري توخشم!

کوياجي در بخش دوم کتاب خود گفتاري دارد با عنوان: «يزدان شناخت و فلسفه در شاهنامه فردوسي.» و اساس نظريِ او در نگارش اين فصل ازشاهنامه شناسي اش، چنانکه خود به تصريح در آغاز همان فصل نوشته، اين است که مي خواهد باورهايِ يزدان شناختي و فلسفيِ موجود در شاهنامه را با «باورهاي بسيار همانند و گاه حتي همسان با آن ها در دفترهاي بازمانده از ادب پهلوي» بسنجد (ص 307) و نتيجه بگيرد که «شاعر حماسه سرا در بيان مفهوم هاي ديني و فلسفيِ آورده درحماسه اش، پيگيرانه و به گون هاي دريافتني به سويِ اين اثرها گراييده. . . است» [تأکيد از من است]. آقاي دوستخواه، من باب روشنگري در باره اين اعتقاد مؤلف، در يادداشت شماره 2 همان فصل، در ص339، فقط به ذکر اين نکته اکتفا کرده است که از هنگام نگارش گفتار کوياجي دراين زمينه تا امروز، «درباره پرسشِ باورهاي يزدان شناختي و فلسفي در شاهنامه» «ده ها کتاب و گفتار ارزنده و روشنگر از سوي ايرانيان و جز ايرانيان نشر يافته است» که ايشان به عنوان نمونه از ميان همه آن آثار فقط به مقاله «نگاهي تازه به مقدمه شاهنامه» از استاد زنده ياد دکتر عباس زرياب خويي در ايران نامه، شماره 1، زمستان 1370 و چاپ مجدد آن در کتاب تن پهلوان و روان خردمند، به قلم شاهرخ مسکوب (انتشارات طرح نو، تهران، 1374)، ارجاع يا به گفته خود بازبُرد داده است. دراين مورد نيز، دو نکته گفتني در باب شيوه کار آقاي دوستخواه وجود دارد.
نخست اينکه مقاله شادروان زرياب خويي پيش از آن که به موضوع يزدان شناخت و عقايد فلسفي در شاهنامه مربوط باشد اساساً طرح مسأله دستبردهاي ناروا و واردکردن ابيات يا حذف ابياتي ديگر در شاهنامه به مقاصد سياسي، ديني و مانند اينها، به ويژه در مقدمه شاهنامه است. آن استاد مرحوم اين بحث بسيار جدّي را از همين ديدگاه درآن مقاله پي گرفته و نشان داده است که بسياري از ابيات مقدمه شاهنامه الحاقي اند، ياجابه جايي هاي بسيار دراين ابيات صورت گرفته است. نويسنده گفتار حاضر، در پژوهشي تفصيلي تر و انتقادي، با پيگيري همين نظر درستِ آن استاد زنده ياد کوشيده تا ضمن برخورد انتقادي جدّي به نظر استاد زرياب کار او را دراين زمينه، که به نظر من ناتمام مانده بود، تا آنجا که مي توانست تکميل کند. اين بحث انتقادي در ويراست دوم کتاب اين نگارنده با عنوان با نگاه فردوسي، مباني نقد خرد سياسي در ايران، (چاپ 1377، نشر مرکز، صفحات 36 تا 43 و51 تا 73) آمده است. آقاي دوستخواه، ضمن اين که هيچ اشاره اي به اين مطلب نکرده، چنانکه گفتيم، مقاله زنده ياد زرياب خويي را نمونه آخرين تحقيق در باره مسائل يزدان شناختي و فلسفي در شاهنامه فردوسي دانسته است. در حالي که آن مقاله هدف اصلي اش چيز ديگري است و برآن است تا دستبردها و الحاقيات و حذفيات شاهنامه، به ويژه، در مقدمه اين کتاب را بررسد نه عقايد يزدان شناختي و فلسفي را.5
اما نکته دوم که از ديدگاه روش شناسي اهميتي به سزا دارد و انتظار مي رفت پژوهنده اي چون آقاي دوستخواه در تکميل کار کوياجي و به ويژه در يادآوري نقايص و کاستي هاي روش او حتماً آن را در يادداشت هاي همان فصل بياورد-که نياورده است-اين است: موضوع باورهاي يزدان شناختي و فلسفي در شاهنامه يک چيز است و موضوع باورهاي يزدان شناختي و فلسفي فردوسي چيزي ديگر. کوياجي اين دو را با هم مخلوط کرده و هرجا که نشاني از باورهاي ديني و فلسفي در شاهنامه يافته آن را به شاعر آن يعني فردوسي نسبت داده است. در حالي که ما درگفتار پژوهشي خودمان در اين مقوله، برتفاوت بنياديِ اين دو ديدگاه تأکيد کرده ايم. مسائلي ديني و باورهايي يزدان شناختي و فلسفي در شاهنامه هست که جزو ساختارداستاني آن است نه الزاماً عقايد و باورهاي فردوسي. و کار پژوهنده شاهنامه در چنين مقوله اي قبل از هرچيز تأکيد برتفاوت اين دو موضوع و جدا کردن گفتارهاي ديني- يزدان شناختي-فلسفي فردوسي از باورهاي زمانه است که در بافت و ساخت داستان ها منعکس اند.
مورد ديگر از ناديده انگاشتن هاي آقاي دوستخواه به بيتي برمي گردد که کوياجي از آن بارديگر براي اثبات گرايش اصليِ خود دائر براين که درونمايه هاي شاهنامه بيشتر از متن هاي پهلوي بلکه حتي اوستا گرفته شده اند (ص322) استفاده کرده و در اين مورد بخصوص بيتي از شاهنامه را شاهد آورده است که آقاي دوستخواه، به روش معمول خود، همان بيت شاهد را از چاپ آقاي خالقي مطلق به شرح زير آورده است:

ز ياقوت سرخ است چرخ کبود
نه از آب و باد و نه از گرد و دود

آقاي دوستخواه در يادداشت شماره 62 همين فصل درص342 فقط يادآوري مي کند که اين بيت را از چاپ خالقي نقل کرده است. يادآوري مي کنيم که اين بيت از مقدمه شاهنامه جزو ابياتي است که مرحوم زرياب خويي درمقاله مورد اشاره آقاي دوستخواه به عنوان بيتي آشکارا الحاقي مردود شناخته و کنار گذاشته است. آن مرحوم در انتقاد درست خود از اين بيت چنين نوشته است:

«ز ياقوت سرخ است چرخ کبود/ نه از آب و باران نه از گرد و دود» از لحاظ معني سست و نامعقول است. «چرخ کبود» اگر از ياقوت سرخ است پس چرا کبود است؟ و اگر ياقوت از جنس يکي از عناصر چهارگانه است، يعني خاک، پس چرا در مصراع دوم مي گويد که «چرخ کبود» ازگرد, يعني خاک و دود، يعني آتش نيست؟ (با نگاه فردوسي، ويراست دوم، ص61).

مواردي ديگر نيز هست که مي شود به همين ترتيب انتقادي عنوان کرد. ازجمله تعويض نام گفتارهاي کوياجي در ترجمه هاي پيشين آقاي دوستخواه که تناسب بيشتري با نام اصلي کتاب داشت و گذاشتن عنوان دهن پرکنِ «بنيادهاي اسطوره و حماسه ايران» به جاي آن. نه منظور از «اسطوره و حماسه ايران» در اين نامگذاري به دقت علمي مشخص است- زيرا مشکل بتوان تمامي شاهنامه را اسطوره خواند يا تمامي حماسه ايران را به شاهنامه منحصر کرد (گفتارهاي کوياجي اساساً روي شاهنامه و برخي باورهاي ديني متمرکز است)- نه گفتارهاي کوياجي چيز دندان گيري که بتوان برآن اعتماد کرد درباب بنيادهاي اسطوره و حماسه ايران به خواننده مي دهد. با اين حساب معلوم نيست آقاي دوستخواه برچه اساسي چنين عنواني را براي چاپ يک جا و تازه ترجمه هاي پيشين خود از گفتارهاي کوياجي برگزيده است. يا موضوع زبان ويژه اي که آقاي دوستخواه در نگارش اين کتاب به کار برده، زباني که از زبان جاري فارسي دور است و خواننده را مجبور مي کند که گاه مطالبي بسيار ساده را چند بار بخواند تا بفهمد منظور مترجم چيست. اما پيش کشيدن همه اين موضوع ها گفتار ما را به درازا مي کشاند. قصد اصلي اين بود که نظر خود را درباب معناي يک بيت به ظاهر معمايي ولي در اصل ساده و نيز چند نکته روش شناختي ديگر بيان کنيم و در اين کار هدف و منظوري جز عنايت به حقيقت نداشته ايم.
ما يقين داريم که موارد اشاره شده ناشي از شتاب يا لغزش قلمي بوده است. براي ايشان موفقيت هاي بيشتري در کارهاي آينده شان آرزو مي کنم. تهران 24 و 25 بهمن ماه 1380
--------------------

پانوشت ها:
1. من ترجمه هاي پيشينِ آقاي دوستخواه از گفتارهاي کوياجي را نديده و نخوانده بودم. آن چه در اين باره و نيز در موضوع تاريخچه ترجمه اين کتاب مي گويم حاصل مطالعه چاپ جديد اين کتاب و مطالبي است که خود مترجم دراين باره آورده است.
2. باقر پرهام، بانگاه فردوسي، مبانيِ نقد خرد سياسي درايران، ويراست دوم، نشر مرکز، تهران، 1377.
3. همان.
4. همان، صص 105، 106
________________________________________________________________

محمدعلي همايون کاتوزيان

نامه ها و مسئله هدايت

صادق هدايت، هشتاد و دو نامه به حسن شهيد نورايي
پيشگفتار: بهزاد شهيد نورايي، مقدمّه و توضيحات: ناصر پاکدامن
پاريس، کتاب چشم انداز،

1379 انتشار اين هشتاد دو نامه کار مهمي است و اميدوارم اهميّت آن با آنچه در زير خواهد آمد تا اندازه اي روشن شود. کوشش دکتر ناصر پاکدامن در يافتن و انتشار اين نامه ها ارزنده و در خور اعتناست، حتّي در خور ستايش. او با دقّت و-گاهي مي توان گفت- وسواسِ معمول خود نامه ها را ويرايش کرده و حواشي و يادداشت هاي مفصلي براي توضيح و تبيينِ اشارات و کناياتِ نامه ها برآن افزوده است. مقدمه اي هم نزديک به بيست صفحه در معرفي اين آثار و شرايط نگارششان نوشته، که باز هم نشانه بارزي از دقّت و انضباط او در کار تحقيق و ويرايش است. دست آخر هم يک مقاله پنجاه صفحه اي «درباره شهيد نورايي و هدايت» نوشته و با فروتني (به عنوان پيوست) در آخر کتاب گذاشته است، مقاله اي درباره آشنايي و روابط و رفت و آمد و مکاتبه آنان. نامه هاي هدايت جزء مهمّي از آثار ادبيات اوست. و نه فقط به خاطر نثر و زبان و قلمشان، و طنز و تمثيل و هجو و استهزايي که، در چند مورد، در شيريني و ظرافت و زيبايي، يا در خشم و خشونت و بي تابي، حتّي از فرازهاي توپ مرواري، وغ وغ ساهاب و حاجي آقا درمي گذرند. بلکه به اين دليل که- برخلاف ادبيات تخيلي او- مستقيماً آراء و احساسات و عواطف و نظرات او را بيان مي کنند. يعني اگرچه بازهم آنچه در اين نامه ها مي خوانيم "عين" آن احساسات و عواطف نيست، چون "عين" آنها فقط در ذهن خود او بوده، و آنچه ما مي خوانيم فقط دريافتي است از "عين" ذهنياّت او. امّا اينجا ديگر "راوي" مسلماً خود هدايت است نه بوف کور. و به اين جهت نامه هاي او براي نزديک شدن به درک نسبتاً واقع بينانه اي ازشخصيّت او- يعني از روحيات و خُلقياتش- مؤثرند و بي شک از داستان هاي او مؤثرتر. تنها اثر ديگري از او که از اين نقطه نظر با نامه هايش قابل قياس است پيام کافکاست، که تقريباً تماماً پيام هدايت است، اگرچه به احتمال زياد خودِ او از اين آگاه نبوده و گمان مي کرده دارد پيام کافکا را مي رساند. و البته در بعضي کليات -امّا فقط در بعضي کليات - پيام او از پيام کافکا چندان دور نيست. يعني براي حلّ "معماي هدايت" بايد مسئله او را - که سه وجه اساسي دارد- فهميد. بايد هم ادبيات تخيلي اش را خواند هم نقدهاي ادبي اش را، هم نامه هايش را. خواندن نامه هايش که يقيناً واجب عيني است. در اين پنجاه سالي که از مرگ هدايت مي گذرد به معمّاي او برخوردهاي زيادي شده، و هريک از اين برخوردها به نسبت مُدِ روز فراز و نشيبي داشته است. مثلاً يک روز، يعني بيست سال و شايد بيشتر، هدايت شناسي اساساً مباني سياسي داشت، چنان که تعبير غالب (حتي) از بوف کور اين بود که حالت ترس و تاريکي و دلهره و خشم و درد و رنج آن را بايد تقريبأ فقط محصول محيط سياسي زمان نگارش آن دانست. بعد- و بازهم با تغيير اوضاع واحوال ومحيط و (درنتيجه) مد روز- سخن بيشتر ازکافکا و سارتر وکامو و اگزيستانسياليسم و نيهيليسم مي رفت، بدون اين که بگويند-مثلاً- کافکا با چه تعريفي اگزيستانسياليست بود، و هدايت دقيقاً در چه تاريخي در خيابان ها و کافه هاي کارتيه لاتَنِ پاريس با سارتر خيابانگردي و کافه نشيني کرده بود (که البته نکرده بود).
در ده سال اخير که باز هدايت و آثارش مد شده اند، برخوردهاي روان شناختي- و حتّي طرح مسائل جنسي- به نسبت رواج بيشتري يافته اند. و بايد گفت: چه عجب؛ چون بارزترين وجوه زندگي و آثار هدايت- به ويژه روانْ داستان هايش، که بوف کور سرآمدِ آنهاست- همين وجوهِ روان شناختي است.1 اگرچه هيچ آدم و هيچ اثري را هرگز نمي توان فقط از نظر روان شناختي يا جامعه شناختي يا سياسي، يا هرچيز ديگري که فعلاً مد است نقد و بررسي کرد چون آدمْ آدم است، و ادبيات ادبيات. و درست به خاطر آدم بودن يا ادبيات بودنشان در هيچ موردي فقط به روان شناسي يا جامعه شناسي يا چيز ديگر شناسي کاهش پذير نيستند. اين تخم لق را اول فرويد شکست و بعد از او هم حرفه اي ها و هم غير حرفه اي ها دنبالش را گرفتند.
به هرحال برخورد روان شناختي با هدايت و کارهايش دست کم از برخورد سياسي (به آن شيوه اي که مرسوم بود) واقع بينانه تر است، به شرط اين که تبديل به کاهش گرايي (psychological reductionism) نشود. يعني در اينجا هم بايد حدود و ثغوري قائل شد که غالباً نمي شود. مثلاً اينکه بيايند و -مثل کارهاي خود فرويد در باره امثال لئوناردو داوينچي و فدور داستايوسکي- الگوهاي ويژه فرويدي را، اغلب به ضرب و زور، بر يک نويسنده و آثارش تحميل کنند که. . . «بله پس عقده اديبي داشت»؛ و چنين و چنان.
البته فرويدْ، فرويد بود و صاحب مکتبِ خودش؛ و کارش هم نقد ادبي و هنري نبود بلکه به همه اين درها مي زد که نظرياّت و الگوهاي خود را- در حوزه روان شناسي و روان کاوي، نه ادبياّت - به کرسي بنشاند. و تازه بحث و تحليل و شيوه کارش را در چهل سال اوّل قرن بيستم مطرح کرده بود. در حالي که همان علم روان شناسي- با همه محدوديت هايي که هنوز دارد- آنقدر پيش رفته که حتّي روان شناسان و روان پزشکان در رسيدن به تشخيص هاي قطعي در مورد مسائل بيماران خود سخت دقت و احتياط مي کنند. پس چگونه مي توان درباره کساني که سال هاي سال است مرده اند تشخيص هاي دقيق روان شناختي و روان پزشکي داد و احکام قطعي صادر کرد. لازم به تأکيد نيست که نقد ادبي به طور کلّي با روان شناسي پيوند نزديکي دارد چون ادبياّت درباره آدم ها و جماعات آنان است. امّا به شرط ها و شروط ها- به قول قدما.
يک وقتي شفيعي کدکني کاريکاتوري ساخته بود از بعضي شيوه هاي نقد ادبي با اين مضمون که اين نقدها «از کمون اوليه شروع مي کردند و آخرش هم به اين نتيجه مي رسيدند که هدايت عقده اديپ داشت.» کاريکاتور بودنِ آن به ويژه در امتزاج آن است از برخوردهاي رئاليسمِ سوسياليستي ژدانفي، و روش هاي روان شناسيِ تحليليِ فرويدي. به هرحال، دست کم امروز بايد روشن باشد که هيچ چيز در متن يک اثر« واضح و مبرهن» نيست، و فقط از روي متن يک اثر يا حکايات و شخصيت هاي يک داستان هم نمي توان گفت که «بله هدايت هم جنس باز» بود. و اين يکي تازه دارد شروع مي شود، اگرچه زمزمه بسيار خفيف آن را حتّي در دهه 1330 مي شد شنيد، و حتّي مي شد خواند. نمونه چاپ شده اي را که من از اين زمزمه ديده بودم در مقاله بلند پرويز داريوش بود به عنوان «اداي دين به صادق هدايت»، شايد فقط در يک جمله کوتاه- آن هم با يک اشاره سربسته به تمايلات حسن قائميان. و داريوش با اينکه اشاره اش کوتاه و غيرمستقيم بود مي دانست در باره چه حرف مي زند.2 ولي وقتي که مي گويند-يعني تازه تازه دارند يواش يواش مي گويند- هدايت «همجنس باز» يا «همجنسگرا» بود نمي گويندکه پس مسئله بسياراساسيِ زن و با زن و درباره زن، در روانْ داستان هايش- در بوف کور، در «بن بست» در « سه قطره خون» در «کاتيا» در «تجلّي» در «عروسک پشت پرده» در «آينه شکسته» در «زني که مردش را گم کرد» در «داود گوژپشت» در «مردي که نفسش را کشت» در «داش آکل» در «لاله» و . . .- و آنچه اززندگي شخص خود او در اين باره مي دانيم، تکليفش چيست.3 يعني آخر چطور مي شود که در زندگي و آثار يک مردِ همجنس باز مسئله داشتن با زن- چه با «فرشته» چه با «لکاّته»- اين همه سنگين باشد. اگر نصف اين مسئله با مرد مشاهده مي شد، بسيار خوب. ولي با زن؟ البته دليل گم شدن سوراخ دعا اين است که همانطور که مي پنداشتيم «فئودال» همان تيولدارِ خودمان است، همانطور هم «همجنس باز» را-که، به ترجمه homosexual،  اصلاً واژه تازه اي در زبان فارسي است- با نظرباز خودمان عوضي گرفتيم، بدون توجه به اين که مردِhomosexual کوچک ترين توجهي به زن ندارد. حال آنکه نظرباز خودمان در بيشتر موارد، علاوه بر زن ها، با پسران نوخطّ هم الفت داشت و در موارد ديگر، به خاطر محروميت از آن، اين را جانشينش مي کرد، ولي معمولا داغ آن ديگري سخت بر دلش مي ماند.
ظاهراً از مطلب دور شديم ولي نه چندان، چون بايد اين حرف ها را باز کرد تا اين قدر اسطوره و افسانه در باره اش پديد نيايد. و از جانب ديگر هم حرف ما در باره سنّت ها و شيوه هاي گوناگون هدايت شناسي بود، و از جمله همين برخوردِ روان شناختي و وجوه آن که حالا بيشتر از چيزهاي ديگر مد است. امّا بحث اصلي ما از اينجا شروع شد که نامه هاي هدايت- از ادبياتشان که بگذريم- حتي بيشتر از روانْ داستان هايش به دردِ هدايت شناسي مي خورند و به همين دليل به درک و فهم و نقد خودِ آن داستان ها هم کمک مي کنند.
هدايت سه مسئله اساسي داشت که طبعاً به هم مربوطند: مسئله شخصي، مسئله اجتماعي و مسئله جهاني يا "کيهاني" (universal). مسئله شخصي بويژه به روان شناسي فردي او مربوط است و از آن جمله آنچه به جنسياّت مربوط مي شود. مسئله اجتماعي اين است که آن آدم با آن روحياّت و خلقياّت (و جنسياّت) ايراني است، نه آلماني يا هندي يا چيني. و مسئله جهاني اش هم به زبان خيلي ساده اين است که آدمي باآن روحياّت وبا آن حساسيّت فرهنگي و اجتماعي درمرکزبرخورد قديم و جديد و ايراني و اروپايي، طبعاً کارش مي کشد به بحث درباره کائنات، و اين که چيست و چطور است و براي چه. . . و اصلاً گور پدرش. اين سه مسئله در آثار هدايت - خاصّه روانْ داستان هايش- متجلّي اند. جُز اين که اولاً داستانْ است؛ يعني چيزهايي از زندگي و رفتار و عادات و اعتقادات و روحياّت خلايق درآن است که به خودي خود نمي توان به حساب نويسنده گذاشت- به عبارت ديگر، هدايت را که نمي توان هم بوف کور دانست هم حاجي مراد هم مشدي يدالله هم شريف هم سگ ولگرد. و اصلاً در محدوده خود داستان دليلي نيست که هيچ يک از اينها باشد. ثانياً تجلّي آن سه مسئله را در داستان هايش وقتي مي توان (دست کم تا اندازه اي) به حساب شخص نويسنده که هدايت باشد گذاشت که درنامه هايش دقت کنيم و بازتابشان را در آنها ببينيم. و اين نکته ما را بازمي گرداند به کتاب هشتاد و دو نامه و اهميّت آن. در اين جا بي مناسبت نيست مختصري هم در باره مقوله نامه هاي هدايت بگوئيم، يعني همه نامه هايش.
اولين نامه اي که از هدايت در دست است نامه 6 اکتبر 1925 اوست-يک ماه پيش ازخودکشي درپاريس- به برادرش محمود هدايت (درتهران). بيشترِ اين نامه ها به سه نفراست: به دکترتقي رضوي، وقتي که هردو درفرانسه دانشجو بودند، و چند نامه ديگر که هدايت پس از بازگشت به تهران به او نوشته؛ به مجتبي مينوي- از هند به لندن- در سال 1315/1316؛ و بيشتر از همه به حسن شهيد نورايي (از تهران به پاريس) در سال هاي 1329-1324. گذشته از اين، زماني که هدايت دربلژيک و فرانسه دانشجو بود تعداد زيادي کارت پستال براي برادر بزرگش محمودهدايت فرستاد که جُز چند تاشان منتشر نشده اند. اين کارت ها را محمود هدايت در دو سه آلبوم بزرگ نصب کرده بود و ازسر لطف به من اجازه دادکارت ها را بخوانم ولي مايل نبود از آنها يادداشت برداشته شود.4 و اينک کارِ پاکدامن و هشتاد و دو نامه هدايت به شهيد نورايي. تابستان 1356 (1977) آخرين باري بود که به ايران سفر کردم وگذشته از ديدار خانواده و دوستانم، به دو دليل. يکي از آنها ديدار و گفتگو با دوستان و خويشان هدايت بود. چون يک سال و نيم پيش از اين سفر شروع به مطالعه اي دراز مدّت در باره کار و زندگي هدايت کرده بودم5 و اکنون وقت آن بود با کساني که او را از نزديک مي شناختند صحبت کنم. البته از گفتگوهاي هيفده- هيجده سالگي ام با خليل ملکي و جلال آل احمد در تهران چيزهايي به ياد داشتم، و با مسعود فرزاد در لندن، تا حدود بيست سالگي و يکي دوبار با پرويز خانلري و مجتبي مينوي در حدود همين سنين. سال ها پس از آن جمال زاده تصميم گرفت با جوان سي ساله اي که درانگليس اقتصاد درس مي داد طرح دوستي بريزد و- به قول هدايت-مرا «نامه باران» کرد. البته مناز آن نامه ها، و بيشتر ازآن، از همنشيني و ميزباني و پذيرايي سخاوتمندانه جمال زاده، سپاسگزار بودم و هستم. چنانکه هدايت هم ازچند نظر مديون دوستي و مهربانيِ بزرگوارانه جمال زاده نسبت به خودش بود، و اگردريکي دو نامه چيزي مي گويد که ظاهراً صد درصد دوستانه نيست فقط به خاطر کم حوصلگي اش در آن لحظه است نه به دليل دلگيري از او. و گواهِ اين، يعني علاقه و احترامش به جمال زاده، در خود آن نامه ها هست.
باري، يکي از کساني را که حتماً بايد درآن تابستان مي ديدم دکتر پرويز خانلري بود. با پاکدامن به ديدار او رفتم چون آشنايي پاکدامن با خانلري خيلي بيش از من بود. درآن ديدار، از جمله از خانلري در باره سرنوشت نامه هاي هدايت به شهيد نورايي سؤال کردم، چون او در سال 1334 دوازده تا از اين نامه ها را (با حذف بعضي کلمات و عبارات) در مجله سخن چاپ کرده بود، امّا نوشته بود که تعداد نامه ها خيلي بيش از اين است. خانلري گفت که پس از مرگ هدايت و شهيد نورايي اين نامه ها را زن فرانسوي شهيد نورايي از پاريس براي او فرستاده بود توسّط دکتر مسعود ملکي: «در حدود پنجاه نامه بود که ما توانستيم همان دوازده تا را چاپ کنيم». وقتي درباره باقي نامه ها پُرس و جو کردم خانلري گفت که «چند سال پس از آن پسر شهيد نورايي ديداري از تهران کرد و نامه ها را هم از من پس گرفت.» ظاهراً فقط پنجاه تا از نامه ها به دست خانلري رسيده بوده چون اينک مي دانيم که تعدادشان هشتاد و دو تاست که بدون زحمتِ پاکدامن و موافقت بهزاد- نوئلِ شهيد نورايي امروز در دست ما نبودند. پيشگفتار اين آقاي شهيد نورايي برکتاب شرحي است از سابقه و سرنوشت نامه ها، و نيز آشنايي و روابط خانواده شان با هدايت، با قلمي گيرا و شيطنت آميز (و گاهي حتي بُت شکنانه) که خواننده را به ياد سبک بيان و نگارش خود هدايت مي اندازد.6
امّا همين نامه ها گواه صادقي براين واقعيت اند که شيطنت و بت شکني و طنزِ گه گاه زهرآگين هدايت نشان حساسيت زياد، خشم و درماندگي، و رنج عظيم و انبوه او نسبت به سه چيز است که پيشتر نوشتم: حال و روز خودش، اوضاع و احوال وطنش، و اجتماعي که درآن زندگي مي کند، و مردمي که با آنان در تماس يا هم جوار و همشهري و هموطن است، و نارضايتي اش از کلّ خلقت. يعني مشکل شخصي و دروني، مشکل فرهنگي و اجتماعي، و مشکل وجودي و هستي شناختي. مثلاً- در زمينه مشکل شخصي و دروني، در نامه 7 ژانويه 1946 به شهيد نورايي مي نويسد:

فقط جاي خوشوقتي است که با حال سگم آشنا هستيد و مي دانيد که نوشتن کاغذ برايم بلاي عظيمي شده.7

و در نامه مهِ 1947 خود به جمال زاده:

و ديگر اين که زياد خسته و به همه چيز بي علاقه هستم. فقط روزها را مي گذرانم و هرشب بعد از صَرفِ اشربه مفصّل خود را به خاک مي سپارم و يک اَخ و تف هم روي قبرم مي اندازم. اماّ معجز ديگرم اين است که صبح باز بلند مي شوم و راه مي افتم. . .8

پيش از اين (2 يا 3 آوريل 47) هم به خود شهيد نورايي نوشته بود:

زندگي به همان حماقت سابق ادامه دارد. نه اميدي است و نه آرزويي و نه آينده و گذشته اي. بدن را به کثيف ترين طرزي مي چرانيم و شب ها به وسيله دود و دم و الکل به خاکش مي سپريم و با نهايت تعجب مي بينيم که باز فردا سراز قبر بيرون مي آوريم.9

اين فقط سه نمونه بود از مشکل شخصي و دروني هدايت، آن هم فقط از همان سال ها. وگرنه نمونه هاي آن، هم در اين زمان و هم پيش از آن زياد است. چنان که در اولين نامه اي که از او در دست است (از تهران به پاريس،اکتبر1925) به رضوي نوشته بود که کارت پستال زن زيبايي که از پاريس برايش فرستاده:

به درد من نمي خورد، چون که غوره نشده تيرگي زندگاني و بديِ دوران مرا مويز کرده. اگر خواستيد کارت بفرستيد تاريک، غمناک و يا مهيب باشد بيشتر دوست خواهم داشت.10

و نامه هايي که از بمبئي به مينوي (در لندن) و يان ريپکا (در پراگ) نوشته پُر است از حرف مستقيم و غيرمستقيم در همين باره ها. مثلاً:

[حکايت من] حکايت آن کس است که دزدها پولش را بردند و زنش را ....ئيدند و دلش را خوش کرد که پايش را از خيط بيرون گذاشت. خيالاتِِ ديگري هم از آن کارها که کوره با....ش مي کرد کرده ايم. . .11

اين از مسائل باخودش. و امّا در باره اوضاع خودش با اجتماع، و مسائل اجتماع، و ارتباط با مردمي که ازدور و نزديک مي شناخت هم شواهد زيادي در نامه هايش هست. از اوضاع "مُلک" و "وطن" گرفته، تا وضع خودش درآن و با خيلي از مردمانش، با "رجاله ها". وقتي که داشت خواهي نخواهي از بمبئي به تهران برمي گشت به مينوي (12 فوريه 1937) نوشته بود:

از فکر مراجعت به مملکت مَشدي تقي و مَشدي نفي چندشم مي شود. يک نوعdegout کهنه توي حلقم مي آيد. و در صورت اجبار به ياد جمله معروفِ to be or not to be مي افتم-در يک دنياي تازه اي، شکست خورده و زخم برداشته و پير متولد شده ام... دنياي گندِ احمق- قربان عصر حَجَر که مردمانش آزادتر، با هوش تر و انسان تر از اين دوره خلايي بوده اند.12 حالا- بويژه از 1325/1946 به بعد- بيش از پيش به جانِ خودش هم افتاده بودند. يعني نه بيچاره "مشدي تقي" و "مشدي نقي"، بلکه ارباب و اصحاب قدرت، از هيئت حاکمه ادبي و مذهبي و سياسي گرفته تا هيئت حاکمه اپوزيسيون. چون همه را با خود دشمن کرده بود، چون آدم بسيار ساده و صميمي اي بود و فکر نمي کرد که همه بايد راست بگويند، و خودش هم راست مي گفت و درباره همه راست مي گفت، صرفنظر از زورشان و به قول فرزاد:

ساده لوحي ناپذيرا از تجاربْ نقشِ پندي
ابلهي ناموخته هيچ از گذشتِ روزگاري13

اين بود که (19 آوريل 1947) به شهيد نورايي نوشت که «همه چيز اين خرابْ شده براي آدم خستگي و وحشت توليد مي کند. باري، زندگي را به بطالت مي گذرانيم و از هر طرف، خواه چپ يا راست مثل ريگ، فحش مي خوريم.»14 چند ماه پس از آن (11 اکتبر 47) با اشاره و ارجاع به مقاله اي که (با تظاهر به قدرداني) بر ضدّ او نوشته بودند، نوشت:

راستي وقاحت و مادر قحبگي در اين مُلک تا کجا مي رود! چه سرزمينِ لعنتيِ پستِ گنديده اي، و چه موجوداتِ پست جهنميِ بد جنسي دارد! حسّ مي کنم که با آنها کوچک ترين سنخيّت و جنسيّت هم نمي توانم داشته باشم. اين شرح حال عجيب (از من) به قلم محسن احتشامي بود. اين اسم را براي اولين بار خواندم امّا او خودش را دوست صميمي من معرّفي کرده بود! [به احتمال زياد نام ساختگي بوده تا هويّت نويسنده يا نويسندگان پنهان بماند]. به قدري دروغ گفته و بهتان زده بود. . .که لايق بود زمامدارِ آينده مملکت بشود. اين مقاله باهمکاري کيواني و سرکيسيان و دخالت صبحي نوشته شده بود و رويِ سخنش با آخوندها بود،

و ادامه مي دهد که:

در اين محيط بوگندويِ بي شرم بايد پيه همه چيز را به تن ماليد. از طرف ديگر حق کاملاً به جانب آنهاست. هرچه بگويند و بکنند کم است. وقتي که آدم ميان رجاّله؟ و مادر قحبه ها افتاد و با آن ها هماهنگي در دزدي و سالوس و تقلب و چاپلوسي و بي شرمي نداشت گناهکار است، تا چشمش کور شود.15

پيش از اين در 14 ژوئيه 1947 (22 تير 1326) به شهيد نورايي نوشته بود:

نه تنها خودم را تبعه مملکت پرافتخار گل و بول (قياس با «گُل و بلبل») نمي دانم بلکه يک جور احساس محکوميت مي کنم. محکوميت عجيب و بي معني و پوچ. فقط از خودم مي پرسم «چقدر بي شرم و مادر قحبه بوده ام که در اين دستگاه مادرقحبه ها توانسته ام تا حالا Carcasse (لاشه) خود را بکشم». قي آلود و کثيف و يک چيز قضا و قدري و شوم با خودش دارد... جايي که منجلابِ گُه است دم از اصلاح زدن خيانت است. . . بايد همه اش را دربست محکوم کرد و با يک تيپا توي خلا پرت کرد.16

و بالاخره در نامه هفتاد و هفتمش نوشت که بي خود و بي جهت پاپِيِ من مي شوند و توي مجلاّت و روزنامه ها فحش مي نويسند و مادر قحبه بازي در مي آورند. باوجود اين که سال هاست کنار نشسته ام باز هم دست بردار نيستند. مثل اينکه ارث پدرشان را مي خواهند.17

تا اينجا در باره مسائل ذهني و دروني هدايت حرف زده ام و مسائلش در باره اجتماع و با اجتماعي که درآن مي زيست، با شواهدي از اين نامه ها و نامه هاي ديگرش. مي ماند مسائلش با خلقت و کائنات، و با چون و چندِ بودن و نبودن، و چراهايش، و حرف و سخن هاي دور و بَرِ اين موضوعات، که دست کم پنج شش هزار سالي است که بشر در باره آن تأ مل کرده و حرف زده و-درمواردي-دعوا کرده. يعني با خلقت و کائنات دعوا کرده. هدايت البته فيلسوف نبود. حتي اهل فلسفه هم نبود. يعني از نوشته هايش- اعم از داستان و نقد و نامه- بر مي آيد که اصلاً چيزي هم از اين جور چيزها نمي دانست. تا آنجا که من به ياد دارم هدايت فقط يک بار از يک فيلسوف معروف چيزي نقل مي کند. آن هم نقل قولي است از چنين گفت زردشتِ نيچه. و آن هم در باره زن ها.18 امّا فکر وتأمل وبحث و داد و فرياد درباره مقولاتِ آمدن و بودن و رفتن زياد دارد.
اين حرف ها را در عنفوان جواني به شکلي در مقدمه کتاب رباعيات خيام 19 شروع کرده بود. و آن را در مقدمه ترانه هاي خياّم20 ادامه داد، با تغييراتي اساسي، که نشان تغيير اساسي آراء او در پاره اي مسائل متافيزيکي مهم است. باقي در خيلي از روان داستان هايش متجلّي مي شود، طبعاً به صورتِ ضمني. مثلاً در داستان کوتاه «بن بست»، شريف (ضدّ قهرمان داستان) گاه به خود مي گويد که «بايد اين طور مي شد»، يا کلماتي از اين دست و به اين معنا. يعني، به قول قدما، «تقدير چنين بود.» اين باورِ هدايت به جبر و تقدير هرچه از عمرش مي گذرد- و هرچه به درد و رنجش افزوده مي گردد- استوار تر مي شود. چنانکه در نامه 2 يا 3 آوريل 47 به شهيد نورايي آن را صريحاً اعلام مي کند:

مکتب فاتاليسم,,[تقديرگرايي] که اخيراً به آن سر سپرده ايد ازهمه سيستم هاي ديگر علاقلانه تر به نظر مي آيد. اقلاً اين تسليت را به آدم مي دهد که آنچه پيش بيايد از قدرتِ درندگيِ بشر خارج است:

در کفِ خرس خرِ کونپاره اي
غير تسليم و رضا کو چاره اي ؟21

(مصرع اول اين بيت را خودِ هدايت ساخته. در اصلِ اين ضرب المثل، مي گويند: در کفِ شيرِ نرِ خونخواره اي.) و باز در يکي از آخرين نامه هايش به او:

مشغول قتل عام روزها هستم. . . هيچ جاي گله و گونه هم نيست چون موقعي مي شود توقّع داشت کهnorme [قاعده] در ميان باشد نه در مقابل هيچ. سرتاسرِ زندگي ما يکbete pourchasse [حيوان تحت تعقيب] ,براي شکار کردن بوده ايم. حالا ديگر اين جانور حسابي  traqee[محاصره] شده و حسابي از پا درآمده. فقط مقداري  reflexes [بازتاب] به طرز احمقانه اي کارِ خودشان را انجام مي دهند. . .22

به جمال زاده هم در سال 1947 نوشته بود که «مخلص. . . سخت دچار فاتاليسم شده ام.» اين اشاره براي کساني که هدايت را اگزيستانسياليست خوانده اند خيلي اشکال ايجاد مي کند. و اين موضوعي است که با شوخي و خنده و هزل و ناسزا در توپ مرواري مطرح و تکرار مي شود، و با نهايت جديّت در نقد زندگي و ادبياّت کافکا که بيشترش پيام هدايت است. در «پيام کافکا» برخلاف نامه هاي هدايت اصلاً نام ايران و ايراني نمي آيد- نه صريحاً نه تلويحاً. در اين رساله، به اصطلاح خودش، از «گله هاي مادر قاسمي» اصلاً خبري نيست. امّا در عوض در مسئله "آمدن" و "رفتن" (به قول خيام) و «بودن و نبودن» (به قول شکسپير) دادِ سخن مي دهد. و اين يک نمونه آن:

آدميزاد يکه و تنها و بي پشت و پناه است. . . . پس لغزشي از ما سرزده که نمي دانيم. . . اين گناه وجود ماست. همين که به دنيا آمديم در معرض داوري قرار مي گيريم. و سرتاسر زندگي ما مانند يک رشته کابوس است که در دندانه چرخ هاي دادگستري مي گذرد. بالاخره مشمول اشدّ مجازات مي گرديم، و در نيمه روزِ خفه اي کسي که به نام قانون ما را بازداشت کرده بود گزليکي به قلبمان فرو مي بَرَد و سگ کش مي شويم. دژخيم و قرباني هردو خاموش اند.23

به اين ترتيب، دوري که- ولو به اختصار- در باره مسائل هدايت با استفاده از نامه هايش، بويژه به شهيد نورايي، زديم به پايان مي رسد. گفتيم "مسائل" امّا "مسئله" مناسب تر است؛ مسئله اي که سه وجه بزرگ داشت: شخصي، اجتماعي و کيهاني (يعني خلقتي و کائناتي).
نامه هاي هدايت به شهيد نورايي طبعاً با سفرش به پاريس در اوائل دسامبر 1950، به پايان مي رسد. امّا بازهم از او نامه در دست است؛ نامه هايي که درآن چهار ماه اقامت در پاريس به دوستانش نوشته، بويژه به ابوالقاسم انجوي و جمال زاده. اهميّت اين نامه هاي آخر بويژه در دو چيزند. يکي اين که اوضاع و احوال هدايت را درآن چهارماه آخر بازتاب مي دهند. ديگر- و خيلي مهم تر- اين که چگونگي سفر و خودکشي هدايت را روشن مي کنند. افسانه اي وجود داشت که هدايت اصلاً با قصد خودکشي به پاريس رفته بود. و از جمله توجيهاتي هم که براي اين افسانه ساخته بودند اين بود که هدايت رفت در پاريس خودکشي کند چون تهران را قابل نمي دانست. آفرينندگان اين افسانه در نظر نگرفته اند که کسي که مصمّم به خودکشي است بلافاصله اقدام مي کند. چه رسد به اين که ماه ها دوندگي کند تا دو سه ماه از اداره اش مرخصي استعلاجي بگيرد، و کتاب هايش را بفروشد براي اينکه هزينه هاي اوليه مسافرت را بپردازد و حتي پس از رسيدن به پاريس هم خودکشي نکند، بلکه وقتي ديد دوستش شهيد نورايي که با دعوت و به اميد او به آنجا رفته بود بيمار و مشرف به موت است، بازهم براي گرفتن گواهينامه طبيّ (به اميد تمديد مرخصي اش) به اين در و آن در بزند، و براي رفتن به ژنو به جمال زاده، و (احتمالاً) به فرزاد متوسل شود، و بعد از آن که چهارماه مرخصي اش تمام شد و کار در فرانسه پيدا نکرد (وحتي اجازه اقامتش هم تمديد نشد) و از ژنو و لندن هم نااميد شد و خانواده اش هم براثر ترور ناگهاني شوهر خواهرش (رزم آرا) غرق عزا شدند و، دست کم درآن لحظه، نمي توانستند بارِ او را هم بکشند- بله، بعد از همه اينها تازه دست به خودکشي بزند.24
شايد اگر هدايت در تهران مانده بود همان ماه ها يا سال ها خودکشي مي کرد. و هيچ گواهي براي اين از نامه هاي آن زمان هايش به شهيد نورايي بهتر نيست که ديديم وضعِ خودش چطور بود و وضع اجتماعي و روابطش با ديگران چطور: به قول حافظ: بهرِ يک جرعه که آزارِ کسش در پي نيست/ زحمتي مي کشم از مردمِ نادان که مپرس. در حالي که - اين بار با تحريف شعر حافظ- همه ترکان لشکري و کشوري به جانِ آن «درويش يک قبا» افتاده بودند.
هدايت نرفت به پاريس که خود کشي کند. رفت به پاريس که از خودکشي بگريزد. ولي وقتي همه کوشش هايش به هيچ جا نرسيد و همه درها را بسته يافت و هيچ گريز و گريزي از بازگشتن به جايي که آن را «کشور گل و بول» خوانده بود نداشت، و چاره اي جُز ادامه زندگي در ميان "رجاله" هايي که دست از سرش برنمي داشتند نماند، خودش را کشت.
مؤسسه تحقيق و مطالعه عالي، پرنيستون، و دانشکده شرق شناسي دانشگاه آکسفورد، نوامبر 2001
-------------------

پانوشت ها:

1. ن. ک. به «روانْ داستان هاي صادق هدايت،» محمدعلي همايون کاتوزيان، صادق هدايت و مرگ نويسنده، چاپ دوم، تهران: نشر مرکز، 1374؛ و نيز به: ------، بوفِ کورِ هدايت، چاپ دوم، تهران: نشرمرکز، 1377. 2. ن. ک. به هژير داريوش، «ادايِ دين به صادق هدايت،» کيهان ماه، شهريور 1341، صص 32-3. اين مقاله تا آن زمان يکي از بهترين و جدّي ترين مقالاتي بود که در باره هدايت و کارش نوشته شده بود. منظور داريوش در اشاره تقريباً نامحسوسش به اين موضوع، « همجنس بازي» نبود، بلکه واقعيتي بود که در دنبال متن به آن اشاره اي خواهم کرد. 3. ن. ک. به محمدعلي همايون کاتوزيان، «زن در آثار صادق هدايت» در صادق هدايت و مرگ نويسنده. 4. دوازده تا از نامه هاي هدايت به شهيد نورايي در سال 1334 در دوره پنجم سخن چاپ شد که بعد از اين در متن همين مقاله به آن اشاره خواهم کرد. سپس تعداد زيادي از نامه هايش که بيشترشان چاپ نشده بودند به همّت محمود کتيرايي (کتاب صادق هدايت، تهران: اشرفي، 1349) منتشر شد. همه اين نامه ها را نگارنده در فصل هشتم از کتاب «طنز و طنزينه صادق هدايت» بررسي کرده ام. اين کتاب از شش سال پيش به اين سو توسط نشر مرکز (تهران) حروف چيني شده و آماده چاپ است ولي هنوز اجازه انتشار آن را نداده اند. امّا بيشتر فصولِ آن در شماره هاي متوالي مجلّه ايران شناسي به چاپ رسيده اند. و از جمله همين فصل نامه ها (در دو بخش و در دو شماره متوالي). ن. ک. به «نامه هاي هدايت،» بخش اوّل و دوّم ، ايران شناسي، بهار 1375 و تابستان 1375. 5 ن. ک. به: Homa Katouzian, Sadeq Hedayat: The life and Legend of an Iranian Writer, London and New York: I. B.Tauris, 1991. و ترجمه فارسي آن: صادق هدايت از افسانه تا واقعيت، ترجمه فيروزه مهاجر، تهران: طرح نو، چاپ دوّم، 1377. 6. ناصر پاکدامن، هشتاد و دو نامه، صص 27-25. 7. همان، صص 52-51. 8. اين نامه داستان جالبي دارد که يک سرش در همين کتاب هشتادو دو نامه است. اصل اين نامه را- که چاپ نشده بود- جمال زاده به من داد و گفت که وقتي در سال 1947 براي کارهاي دفتر بين المللي کار(که کارمندِ آن بود) به تهران مي رود هرچه مي کوشد هدايت را ببيند ممکن نمي شود. بالاخره توسط دوست مشترکي، کارتي براي هدايت مي فرستد و هدايت اين نامه را در جواب مي نويسد. اکنون در ميان کاغذهاي شهيد نورايي عين آن کارتِ جمال زاده به هدايت پيدا شده به اين شرح: «دوست عزيزم آقاي صادق هدايت ملاحظه فرمايند. بي نهايت مشتاق زيارت آن دوست خيلي عزيز مي باشم. بازگردم يا بيايم، چيست فرمان شما. خوب است دو کلمه به آدرس وزارت کار برايم مرقوم بفرمائيد که اقلاً کجائيد و چگونه مي توان به شما رسيد. قربانت، جمال زاده». همان، ص 235. چون، چنانکه گفتم، نامه هدايت به جمال زاده در پاسخ آن کارت- که اصلش را جمال زاده به من داد- چاپ نشده بود، همه آن را در مقاله «نامه هاي هدايت» چاپ کردم (پيش از اين که در آتش سوزي کتابخانه ام نابود شود. البته چيزهاي ناياب ديگري از هدايت نيز از دست رفت). ن. ک. به: «نامه هاي صادق هدايت،» بخش 2، ايران شناسي، تابستان 1375. 9. همانجا، نامه بيست و سوم، صص 101-98. 10. محمدعلي همايون کاتوزيان، صادق هدايت از افسانه تا واقعيّت، ص 30. 11. همانجا، ص 74. متن کامل اين نامه و نامه به ريپکا (که در آن از اين مقوله صحبت مي کند) در کتيرايي، کتاب صادق هدايت، چاپ شده است. 12. کاتوزيان، صادق هدايت و مرگ نويسنده، ص 159. براي متن کامل نامه ن. ک. به: کتيرايي، همان، صص137-136. نيز ن. ک. به: کاتوزيان، صادق هدايت از افسانه تا واقعيّت، صص 81-80 و بوف کور هدايت، صص 128-127. 13. فرزاد اين شعر را در سال 1943 در انگليس گفته بود همراه با تقديم نامه اي به هدايت. اين شعر از هر اثر ديگري در باره هدايت (تا سال هاي اخير) شخصيّت هدايت را واقع بينانه تر ترسيم مي کند، و در نتيجه نه فحش و فضيحت است-که در زمان هدايت نثار او مي کردند- نه هدايت پرستي، که پس از مرگش مد شد. چند بيتِ ديگر از آن: دوست از دشمن نکرده فرق، خورده تير غدري کار را نشناخته از عار، افتاده زِ کاري.. . . روز و شب با خود ستيزي، نيز از مردم گريزي نه به عُزلت خو گري نه با حريفان سازگاري. . . . حيرت و حسرت نصيبي، در همه شهري غريبي جُسته و نا يافته در هيچ قلبي زينهاري و در همين شعر خودکشي او را هم (8 سال پيش از وقوع) نا آگاهانه پيش بيني مي کند: وارهد ز آوارگي، هرگز چنين آواره- نِي نِي پس همان بهتر که مرگش وازهاند- آري آري براي متن کاملِ اين شعر ن. ک. به: کاتوزيان، صادق هدايت و مرگ نويسنده. 14. ناصر پاکدامن، همان، نامه بيست و پنجم، صص 105-102. 15. همان، نامه سي و چهارم، صص 125-123. 16. همان، نامه بيست و نهم، صص 113-111. 17. همان، نامه هفتاد و هفتم صص 195-194. 18. به عنوان گفته کوتاه و مناسبي براي موضوع داستانِ «زني که مردش را گم کرد». 19. و از جمله در آن مي نويسد که «خيام. . . را هم نمي شود دَهري ]بيخدا[ تأويل کرد.» ن. ک. به: صادق هدايت، رباعياّت خيام، تهران: بروخيم، 1300، ص 23. و محمدعلي همايون کاتوزيان، صادق هدايت از افسانه تا واقعيّت، ص 32. 20. و از جمله مي نويسد که «نزدِ هيچيک از شعرا و نويسندگان اسلام لحن صريح نفي خدا و برهم زدنِ اساسِ افسانه هاي مذهبي سامي مانند خياّم ديده نمي شود. . .» ن. ک. به: صادق هدايت، ترانه هاي خياّم، تهران، اميرکبير، 1342 (چاپ اوّل 1313)، ص 40. و محمدعلي همايون کاتوزيان، صادق هدايت از افسانه تا واقعيّت، ص 105. 21. ناصر پاکدامن، هشتاد و دو نامه، نامه بيست و سوّم، صص 101-98. 22. همان، نامه هفتاد و هشتم، صص 196-195. 23. محمدعلي همايون کاتوزيان، صادق هدايت و مرگ نويسنده، ص 78 و------، صادق هدايت از افسانه تا واقعيّت صص 289-288. استعاراتي که به کار مي برد بر مبناي محاکمه کافکاست. 24. براي شرح مفصّل و مستند اين موضوع ن. ک. به: کاتوزيان، «خودکشي صادق هدايت،» صادق هدايت و مرگ نويسنده، و --------، صادق هدايت از افسانه تا واقعيّت، فصل سيزدهم
_______________________________________________________________

.

صدرالدين الهي

تصوير مچاله ما

شاهرخ مسکوب
روزها در راه
پاريس، خاوران، 1379 2 جلد، 739 ص

در گرماي غبارآلود آن تابستان چهل و اندي سال پيش بود که من با "تام جاد" آشنا شدم. تام جوان مسافري بود سرگشته، در جستجوي لقمه ناني، سرپناهي و آرامشي براي خانواده اي که به دنبال مي کشيد. آنها از اوکلاهما به راه افتاده بودند تا به ايالت طلايي کاليفرنيا برسند. کاليفرنيا جويندگان طلا را به چشمکي طلايي به سوي خود مي خواند و تام يکي از اين دلباختگان چشمک طلايي بود.
سرگذشت تام در آن کتاب حجيم يک سرگذشت عجيب مي نمود. قهرمان کتاب شباهتي با «دارتانيان» و يا «ژان والژان» نداشت. آدمي او را مي ديد و کتاب راکه مي خواندي دراين سفر غريب سراسر پراکندگي و دلهره با او همراه مي شدي حتي اگر يک نوجوان شهري تهران کوچک آن روزگار بودي و اقيانوس ها با او فاصله داشتي. واقعيت آن کتاب حجيم به يک گزارش روزانه از يک زندگي روزانه شباهت داشت. قهرمانان درآن آدم هاي معمولي بودند با سرگذشت هاي معمولي که يک زنجير نامريي واسطه پيوند آنان بود. زنجيري که "مهاجرت" نام داشت. نويسنده آن چنان استاد بود که زندگي از هم گسسته قهرمانانش را چه در زير چادر استراحت موقت، چه در عقب يک کاميون فرسوده مثل نفس کشيدن به آساني براي خواننده تشريح مي کرد.
کتاب بزرگ خوشه هاي خشم نام داشت. کار «جان استاينبک» نويسنده امريکايي بود و نويسندگان امريکايي هنوز در ايران شناخته نبودند. دو مترجم با نام هاي مستعار اين کتاب را ترجمه و چاپ کرده بودند. ظاهراً کتاب باب طبع جوانان و روشنفکران آن روزگار بود و طبعاً حزب توده اين اثر ضد سرمايه داري يا ادعانامه عليه زمين داران و سرمايه داران را سخت پسنديده بود. امروز فارغ از سر و صداهاي چهل و اندي سال پيش من باور دارم که جان استاينبک، اين نويسنده کج خلق نيمه اول قرن بيستم يک روزنامه نگار ناسازگار بي بديل بوده است و کارهاي او در حقيقت گزارشي است به زبان ساده روزنامه اي براي اين که خواننده را جادو کند. مترجمان کتاب ا. اميد و م. بهيار. بودند و ما نمي دانستيم که اينان کيانند. اما هرکه بودند کار ترجمه آنها آن قدر راحت و زيبا بود که بعدها و بعدها هرگز دلمان نخواست که کتاب را به زبان ديگري بخوانيم. و سال ها گذشت تا دانستيم که اين دو عبدالرحيم احمدي و شاهرخ مسکوب بودند. عبدالرحيم احمدي برادر بزرگ محمود احمدي هم کلاس دوره دبيرستان ما بود. امّا. . . شاهرخ مسکوب را هرگزنديده بوديم و نمي شناختيم مگر ازطريق کارهاي ديگرش در زمينه ادبيات و هميشه او را تحسين مي کرديم به خاطر نوآوري ها و تازه جويي هايش، تا اينکه. . .

***

کتاب روزها در راه در آمد. «تام جاد» کتاب خود را نوشته است. ادبيات مهاجرت ما حالا يک «تام جاد» دارد که به اختيار مهاجرتي را برگزيده که در آن فراز و نشيب هاي روزگار مهاجرت ما را مي توان ديد.
تا آنجا که من مي دانم تنها کسي که کار مشابهي در اين زمينه کرده است خانم هما سرشار است که با چاپ دو جلد کتاب در کوچه پس کوچه هاي غربت تصويرهايي از سال هاي مهاجرت به دست داده است در قالب مقالات روزنامه اي يا گفتارهاي راديويي که به تناوب ايام نوشته يا ايراد کرده است. البته اگر نخواهيم دو کتاب رمان «در سفر» و «درحضر» خانم مهشيد اميرشاهي را در اين راه قرار بدهيم که به راستي هم جاي آنها درطبقه بندي ديگري ازادبيات مهاجرت است.
شاهرخ مسکوب دفتر يادداشت هاي روزانه خود را که به صورت Journal گرد آورده با ترتيب توالي تاريخي به چاپ رسانده است. دو دفتر اول کتاب اول به اعتبار آنکه مسکوب هنوز وطن را ترک نگفته و به خاک دامن گير غربت پاي نگذاشته است تاريخ شمسي سال هاي 1357 و 1358 (1980-1979) را دارد و سپس از 1981 تا 1997 تاريخ ها به ميلادي است و مجموعاً شانزده سال را در خود مي گيرد. کتاب مسکوب آينه اي است از آنچه بر ما رفته و جوهر کتاب در حقيقت جوهر اين هزارپارگي نسل انقلاب ديده ايران است، آن هم در زماني که به اجبار يا اختيار مهاجرت را بر مي گزيند و بانيک و بد آن دست به گريبان مي شود.
در اين اثر بيش از هرچيز صداقتي را مي توان يافت که يک نويسنده روزنامه خاطرات مي تواند از خود نشان بدهد. او از طرح اعتقادات سياسي خود که به مرور ايام رنگ عوض مي کند تا بيان عاطفه هاي شخصي خويش در حق دختري که همه دلواپسي هاي يک پدر است به راحتي حرف مي زند و اين صميميت به کشش کتاب کمک بسيار مي کند.
در آغاز انقلاب مسکوب مانند همه روشنفکراني که آرزوي جهاني بهتر را به کمک انقلاب دارند از زندگي سخت و سرد و بي برق تهران حرف مي زند. مسکوب در پاريس است و گيتا زنش و غزاله دخترش در تهران. مسکوب آن تاريکي و سرما را به چيزي نمي انگارد زيرا اين زندگي سخت از نگاه او: «گمان نمي کنم سخت تر از گذشته باشد که هم سخت بود و هم کثيف و لزج مثل لجن.» (ج 1، ص 35)
با مسکوب در تهران انقلابي و منتظر حادثه به راحتي مي توان قدم زد و آنچه را که از ياد حافطه هاي ما رفته است دوباره به ياد آورد. بازاري ها بيش از هر گروه ديگر مي خواهند انقلاب پا بگيرد. پس پول خرج مي کنند، بيمارستان هاي نيمه فلج را به راه مي اندازند، نان و گوشتشان را تأمين مي کنند و سر انجام اين بازار محترمي که گاه يک بدهکار را براي ده تومان چک بي محل تحويل اجرائيات دادگستري مي دهد کريمانه «براي خريدهاي کوچک يک چک صد هزارتوماني دادند که نقد کنند و فعلاً در اختيار بيمارستان باشد.» (ج 1، ص 42) احساسات انقلابي نويسنده خيلي خوب «جوّ روز» تهران را نشان مي دهد. دل او براي شهيدان کوچه و خيابان سخت مي لرزد :« ايران کشور شهيدان است که درآن هر روز ملتي را شهيد مي کنند. که درآن ملتي هر روز جام شهادت را مي نوشد، براي رهايي از ظلم براي عدالت و رستگاري. مثل سقراط و حسين مثل منصور.» (ج1، ص43) و در هيجان اين دگرگوني است که "آقا" وارد مي شود مسکوب برشي از طرز ورود آقا ارائه مي دهد که بايد به عنوان حقيقت انقلاب درآن روز پذيرفت «خميني تهران را، ايران را فتح کرد تا کنون نه کسي اين طوري وارد تهران شده بود و نه تهران هرگز اين طور آغوشش را به روي کسي باز کرده بود. . . . آن تهران دود زده با خيابان هاي متراکم اتومبيل هاي شتابزده اما متوقف و عابران عبوس و عصبي اکنون آرام و خندان و مصمم بود، خود را باز يافته بود مثل دختري شاداب و معصوم تسليم اين "روح الله" شده بود مثل مريم باکره که پنهان تن خود را به روح القدس گشوده بود و آن را در خود پذيرفته بود.» (ج1، صص54-55) شايد فقط يک فکر عاقبت انديش، معترض و تک رو بتواند بلافاصله بعد از آن همه شور و شر انقلابي ناگهان به کَنه موضوعي که در بطن جامعه انقلابي مطرح شده پي ببرد و با دلواپسي از آن سخن بگويد: «اگر مذهب هدف باشد وقتي به سياست بپردازد اين خصلت خود را به سياست هم مي دهد در نتيجه وضع سياسي يي که مذهب به خود مي گيرد نيز هدف مي شود و به صورت مطلق در مي آيد. مطلق طلب و توتاليتر مي شود.» (ج1، ص57)
سفردراز "تام جاد" ما کم کم آغاز مي شود. مردي که شکست خوردگان يا به قدرت نرسيدگان مارکسيست (تروتسکي، اراني، چه گوارا. . .) قهرمانان خيالات شاعرانه او هستند اندک اندک پا به عرصه حقيقتي مي نهد که شايد خود از درک و لمس آن در هراس است اما حقيقت برهنه روبروي او ايستاده است درست مانند پهلواني که حريف مي طلبد و در روزگار ما سخت است به مصاف چنين پهلواني رفتن. پس ناچار بايد در برابرش "لنگ" انداخت. آقا فتواي حجاب مي دهد و او تازه به ياد مي آورد که در برابر غول از شيشه بيرون آمده فقط مي تواند خود و افکار روشنفکرانه اش را به طنز گزنده و زيبايي در ترازوي نقد حقيقت بگذارد «رسيدم به کافه نادري کمي نشستم. قهوه فرانسه اي سفارش دادم و روشنفکرانه تفکرات کردم در باره روانشناسي اجتماعي، توده، دمکراسي و عقب افتادگي مردم.» (ج1، ص 76)
در پايان همان سال اول است در آخر سال 57 و استقرار انقلاب شکوهمند و هبوط رهبر از ماه که "تام جاد" سالخورده پي مي برد که روي زمين انقلاب نمي توان دانه مهري کاشت و لاجرم او، يعني من، يعني ما ناگهان مي بينيم که پياله اي که در خواب خوش بدست داشتيم هيچ تعبيري از دولت با خود نداشت و ما همه نگهبانان واژگون بخت لاله در رهگذار باد بوده ايم. در يادداشت 23 اسفند 57 يعني درست يک ماه و يک روز پس از پيروزي انقلاب شکوهمند فرياد درد آلود او را مي شنويم: «چي بود و چي شد، زيباترين واقعه، شگفت انگيز ترين انفجار نوري که در عمرم ديده بودم چه زود و چه آسان به ابتذال کشيده شد.» (ج 1، صص 77-78)
او تنها نيست شاعري هم همراه با او از "روح خدا" در برابر شقايق هاي بي نگهبان در رهگذار باد اين طور ياد کرده است:
زان پس که صد هزار شقايق به کوه و دشت
پرپر شدند در ره آن سرخ انتظار
از تنگناي گوشه مطبخ پياز پير
باريشي و ريشه اي که فرو هشته در سبد
افراشته ست پرچم سبزي که:

اين منم پيغام آن بهار

و دفتر دوم يادداشت هاي مسکوب بلافاصله روز عيد سال انقلاب را به ياد همه مي آورد و آن سرخ انتظار برباد رفته را تصوير مي کند: «اولين عيد بي پادشاه است. بعد از دوهزارو پانصد سال. اما تفاوتش با عيدهاي ديگر حس نمي شود. انگار نه انگار عيد بوي خفقان و مرگ مي دهد. بوي استبداد و خودکامگي هوا را سنگين و تنفس را دشوار کرده است. اميدهامان مثل تمام عمر پر از هواي مسموم است.» (ج1، ص 82)
بعد از اين کشف دلخراش است که نويسنده به خود باز مي گردد به دنياي کتاب هايش. اما او مثل هر آدم روشنفکري گرفتار وسواس و ترديد «خود ناباوري است. در تمام دو جلد روزها در راه ما با "آن من" ديگر مسکوب روبرو هستيم که بيرحمانه "من" سر بزير و کاري او را شلاق مي زند. شک دائم اينکه چه بکنم و چرا مي کنم در تمام کتاب هست. از درس دادن، در کنفرانس ها شرکت کردن، تحقيق کردن و چيز نوشتن ناراضي است. "آن من" ديگر دائماً روبروي او ايستاده است و مسخره اش مي کند. چه بدبختيم ما که اين مشکل پسندي تا روز تلقين داخل قبر دست از گريبانمان برنمي دارد و چه خوشبخت اند آنها که به راحتي به مقام والاي ولايت مي رسند. منظورم ولايت فقيه نيست. من بسياري ولي فقيه در شعر، در موسيقي، در رُمان، در نقاشي مي شناسم که «من ديگرشان» را سر برنداشته با چماق انسانيت و خودپرستي سرکوب کرده اند و لاجرم شده اند قطب اول و آخر جهان و مرکز جهان را همان جايي مي دانند که نشيمنگاه آنان به روي خاک است و بيچاره مسکوب از آنها نيست. از خودمان است مرد شک مداوم و سرگشتگي هاي بي فرجام.
و در حقيقت يادداشت هاي روزانه مسکوب از اين سال آغاز مي شود. به پاريس مي آيد با همسر و دختر و پسري که هم هست و هم نيست. حال او حال همه ماست. مهاجرت کرده اي دل شکسته که بايد "سرپا" باشد. در برابرش زندگي روزانه هست با تمام توقعات زن و عشق دختر و رابطه اي در هم پيچيده ميان پدري با پسر بزرگش که از آب و گل درآمده است.
مشکل کتاب که پاي خواننده را دائم به سنگ مي آورد از همين جا آغاز مي شود. توضيح اول نويسنده در مقدمه در مورد اکتفا کردن به حرف اول اسم و يا اسم خانوادگي آدم هايي که در کتاب به آنها اشاره شده براي کسي که يک روزنامه خصوصي را مي خواند پذيرفتني نيست. او مي نويسد که براي حفظ موقعيت بسياري از دوستانش ناچار از به کار بردن اين علامات و اشارات شده است. اين عذر پذيرفتني نيست، خاصّه وقتي تو تصميم گرفتي که از پوسته دروني يادداشت هايي که گاه در حد اعلاي نمايش جان و ذهن است بيرون بيايي و سفره دل را پيش چشم همه بگشايي. اگر وحشت از بين رفتن يادداشت ها گريبان نويسنده را نگرفته بود کاش مي گذاشت که اينها مثل يادداشت هاي علم يا اعتمادالسلطنه همان جور که نوشته شده اند منتشر شوند يا دل به دريا مي زد و «ملاحظات دوستي» را به کناري مي نهاد.
اين اشاره بيشتر به خاطر آن است که ارجي دارم براي جرئت مسکوب در چاپ يادداشت هاي روزانه. حق با اوست ادبيات و فرهنگ ما از داشتن کتاب هايي که درآن حديث نفس آمده باشد بسيار محروم بوده است. بدتر از همه آنکه آن تئوري ابلهانه "تعهد"، که مد روز سال هاي سارترپرستي بود و آل احمد بادش مي داد، مانع از اين شد که نويسندگان ما به داستان هايي بپردازند که حديث نفس است و تجربه ملموس انسان ها از زندگي. روزها در راه به اين حديث نفس پرداخته و مسکوب با صداقت و شهامتي در خور تحسين تحولات ذهني خود را در طول اين سال ها و نيز گفتگوهاي خود را با خويشتن خويش پيش ما گذاشته است. بخش اعظم کتاب حکايت او و دخترش غزاله است با همه دلهره هاي عاشقانه يک پدر در حق دختري که نقص عضو دارد و هيچکس هم جز اتفاق و طبيعت مسئول آن نيست. در تمام کتاب ما چهره انساني و دوست داشتني اين پدر را مي بينيم که مراقب احوال دختر است و بي اختيار دختر را مثل خود پدر ناز مي کنيم و دوست مي داريم. زندگي در مهاجرت براي خانواده کوچک مسکوب آغاز شده است. با تلاشي که او مي کند که خانواده بهم پيوسته و سرپا باشد. خود او ناگهان صدا بر مي دارد که: «دنياي عاطفي من شده است گيتا و اردشير و غزاله. دنياي عقليم؟ پر شده ام از محدوديت خانواده و کله ام بوي قصاص و جاهليت و شاش شتر مي دهد.» (ج1، ص 170) آدمي که با ذهن بيدارش مي خواهد هم عاطفه هاي خانوادگي را داشته باشد و هم به کارهاي خواندن بي ربطي که احتمالاً "غم نان" وادارش مي کند بپردازد جز اين سرگشتگي شاش شتري چاره اي ندارد. همه ما در مهاجرت بين غم نان و "جان پاک" دست و پا مي زنيم.
در کتاب گاه گاه سر و کله دوستي به نام يوسف پيدا مي شود که بسيار مي داند و بسيار خوانده است. چه سعادتي دارد مسکوب با اين رفيق اهل دل و حال. آدم به اين مسکوب خوشبخت که يوسفي دارد غبطه مي خورد. يوسف هاي روزگار ما همه گرگ اند. «دوستي يوسف نعمتي است. در بين ايراني ها کسي را مثل او نمي شناسم از نظر باريک شدن در فرهنگ غرب و شناخت کُنه آن از فلسفه تا هنر و سينما و ادبيات و. . . از مد و جريان هاي گذراي سياسي خودش را کنار کشيده. اساساً آدم حاشيه اي است. با انضباط و پشت کار کم نظيري کار مي کند. تلويزيون و راديو ندارد، درعوض هرچه دارد کتاب است و کتاب. سينما هم تخصّص و شايد سوداي اوست. گمان مي کنم براي همين "Pain au chocolat" را نديده و"Archipel des Goulags" را نخوانده.» (ج1، ص182)
درکتاب همراه مسکوب با روزها راه مي رويم بعضي از توصيف هاي او در حد اعلاي زيبايي زبان است. با خود مي انديشم اگر اين آدم از اين شاخه به آن شاخه نمي پريد اگر دنبال همان خوشه هاي خشم رفته بود و همان خط قصه را دنبال مي کرد آيا حالا ما يک "نويسنده شهر بزرگ"بجاي اين همه نويسنده «دهاتي روستاهاي حقير» نداشتيم؟ چرا اين همه پراکندگي و صد پارگي؟ از گرامر عربي خواندن براي فهميدن مطالب فقهي تا جان کند براي تمام کردن رمان توماس من به آلماني؟ لابد لذت مي برد صد پارگي هم درکمال بيچارگي نوعي آرامش شاهانه به آدم مي دهد. آدمي که سر سفره اي رنگين از همه چيز مي چشد بي آنکه به ياد داشته باشد که "چشندگان" سفره هاي رنگين شاهان هرگز لذت با شکم سير خفتن گدايان را حس نکرده اند. چه حيف که اين تصويرهاي زيبا را نمي توان در يک رمان ديد:
«امروز صبح در گوشه اي چند ساقه سرخس جوان را ديدم که از دل کنده باريکي بيرون زده بودند. شعله پائيز در برگ هاي نازک سبزشان دويده بود. برگ هاي بلوط هم دارند دو رنگه مي شوند. حاشيه هاي نارنجي آتشي و آرام و بي شتاب سبز ميانه را دوره کرده اند و کم کم شعله ور مي کنند. باغ دارد رنگ مي اندازد.» (ج2، ص 618)
«اول بار بود که در اجراي زنده سمفوني 9 حضور داشتم. بودنم را حس مي کردم. شب را که از آن پر شده بودم لمس مي کردم. شب مثل آب پرآوازه باد با شکوهي که بخواند، بماند و در خود بوزد و بخواند در من ساکن شده بود. در من ماوا گرفته بود.» (ج1، ص 128)
«زبان سکوت، حرف بي حرفي، که هست ولي شنيده نمي شود مثل فصل که در تن زمين پنهان شده باشد. آدم حس مي کند که دل دوست را مي شنود، آن سوي زبان را. نمي دانم چه مي گويم. نه فصل در تن زمين مي ماند و نه حرف در دل. آخر فصل به گردش ماه و ستاره، به ابر و باد و باران و آسمان هم بستگي دارد براي همين زيرزمين محبوس نمي ماند سبک است و به تدريج يا ناگهان آخرش بيرون مي زند. حرف هم همين طور وقتي دل راه بدهد، وقتي حال و هواي همدلي باشد حتي درسکوت خودش را بيان مي کند. خفه نمي ماند و به خاموشي گفته مي شود. هرسکوتي حرف هاي خودش را دارد.» (ج1، ص344)
«راستي چطور يک زندگي با تمام نوسان ها زير و بم و زشت و زيبا و رنج و شادي و هزاران هزار ديگر، با يک تصادف ناچيز فقط مشتي يادبود مي شود و يک نام. آن هم نام چيزي که ديگر نيست و چون اسم بي مسمايي است سرشت خود را از دست داده و لفظي، واژه اي خالي، پوسته خشکيده اي است از صدا؛ مثل پيله پاره اي از پروانه اي پس از شکافتن و پرواز و يا پوسته تخم مرغي در خاک و خل وقتي که جوجه از آن بدرآيد و به راه افتد.» (ج 2، ص 668)
مسکوب در تمام سفر دراز سال هايش با صداقت تمام چهره اي از همه ما را، همه نسل ما را ترسيم مي کند که زن داريم بچه داريم آنها را دوست داريم در همان حال پروست را هم دوست داريم مارگريت دوراس را هم دوست داريم از فلوبر با تحسين و ترس ياد مي کنيم. درعين حال در برابر فردوسي مثل کودکي که پيش پاي کوهي ايستاده است مي لرزيم با آدم هاي دور و برمان خوش و بش مي کنيم. گاهي با آنها صادقيم، زماني از آنها متنفريم. گاهي به چنگ گنده گويي هاي فلسفي مي افتيم. بين بتهوون و رضاقلي ميرزاظلي سرگردانيم. با زنمان دعوا مي کنيم. در بهترين حالات يگانگي که بعد از جنگ و دعواي خانگي پيدا شده مي رويم که بقيه قهوه را که روي بار است سربکشيم و زير بار ملامت زن که به حالي دست يافته است، نوعي بي تفاوتي از خود نشان مي دهيم. گاهي درخلوت جرئت مي کنيم که بت هاي پوپوليست را بشکنيم و از اومانيسم خر رنگ کن شاملو حرف بزنيم و زماني در همين خلوت متلکي به رآليسم تک داستاني موپاسان مي گوئيم که آقا بزرگ علوي را با آن بچزانيم. اما آيا در همه ما اين شهامت اخلاقي مسکوب هست که آنچه را انديشيده ايم و در صندوق خانه نوشته ايم روي بند لباس هاي پر از نفتالين غربت پهن کنيم تا همه ببينند؟ به گمانم نه و تمام ارزش کار مسکوب درهمين خود برون ريزي سال هاي کمال است. بسيار خواندن هاي ما و پراکنده خواندن هاي ما ما را به ديکسيونرهاي متحرکي مبدل مي کند که بسته به حجم اوراق آن تعريف، و شناخت هايمان فرق دارد. چه عيب دارد که در عصر باريکي تخصص ها آدم هم چنان در باره همه چيز کنجکاو باشد و بخواهد که بداند؟ و آنگاه خود آدم بداند که اندازه هاي دستش چقدر است چقدر مي تواند آنرا دراز کند بي آنکه اردشير درازدست باشد. روزها در راه حکايت همه ماست اگر قدرت و جرأت مسکوب را داشتيم و مي نوشتيم و بجاي اينکه مثل پير زنان غرغرو در محافل و مجالس بيخ گوش همه حرف بزنيم اين به قول مسکوب «حديث نفس» ها را با جرأت و قابليت باز مي گفتيم. بازگفتن غم ها، شادي ها، زندگي، و مرگ هم نوعي نگاه کردن به جهان است که چشم دل بايددرآن باز باشدتا آنچه ناديدني است ديده و بازگفته شود. روزها در راه تصوير مچاله شده ما در روزگار هزار پارگي است و جرئت ارائه اين تصوير کار بزرگ شاهرخ مسکوب است که دانسته يا ندانسته حکايت سال هاي تبعيد را براي آنها که معني اين هزارپارگي و بيچارگي را نمي دانند به يادگار گذاشته است. من حالا "تام جادي" را مي شناسم که "م. بهيار" در سال هاي نوجواني من او را به من شناساند و با روزها در راه "تام جاد" با من پير شده است و به سفر آوارگي اش ادامه مي دهد. مزرعه مفت کاري او سوخته است و دود خاکستري رنگ غمگيني آسمان زمستان ما را پرمي کند.

__________________________________________________________________


نسيم وهابي

 گورستان شيشه اي

Sorour Kasma'i
Le Cimetiere de verre
 Paris, Acte Sud, 2002 933p

 آخرين باري که يک رمان ايراني به زبان فارسي خواندم و لذت بردم دل دلدادگي از شهريار مندني پور بود. آخرين باري که يک رمان به زبان فرانسه خواندم و لذت بردم، رماني ترجمه از زبان عبري بود به نام La Colo de Kneller از نويسنده اي اسراييلي به نام کرت .(E. Keret) آخرين باري که با ديدن فيلمي مجبور شدم براي کشف رازهاي فيلمنامه، حواسم را جمع کنم وحتي پس از بيرون رفتن از سينما هم آنچه را ديده بودم با لذّتي تمام در ذهنمم مرور کنم، «جاده مال هالند» (Mulholland Drive) بود. آخرين کتابي که خوانده ام، رمان سرور کسمايي، «گورستان شيشه اي» ويژگي هاي لذت بخش اين سه اثر را در خود نهفته داشت، آن گونه که حالا مي توانم بگويم: آخرين رمان ايراني که به زبان فرانسه خواندم و لذت بردم، و براي کشف رازهاي قصه اش ناچار به تفکري بس جدّي شدم و حتي پس از خواندنش هم مدت ها به تلاشي لذتبخش براي پي بردن بيشتر به اشاراتش ادامه دادم، همين رمان بود.
«گورستان شيشه اي» که به نظر من با اندکي شيطنت مي توان عنوانش را به «گورستان آرزو» تغيير داد و بخشي از پيام قصه را هم کشف کرد- اثري است نمادين و استعاري، با طنز و رازوارگي مشخّصه ادبيات پوچي. اما نمي توان آن را از خانواده رمان هاي پوچي دانست، چه ساختمان آن بر پايه ستايش از جستجو و تلاش براي يافتن بنا شده است و به ادعاي نويسنده اش رماني است در باره زندگي (و نه مرگ)، که با عشق به ايران و فرهنگ آن نوشته شده. نويسنده بي آنکه بخواهد با بوق و کرنا به ستايش تاريخ چند هزار ساله بپردازد، اين تاريخ را گاه نقد مي کند و گاه مسخره، و بيشتر از وراي ماجراي زندگي شخصيت هاي رمان تنها روايتش مي کند. با خواننده است که حديث مفصل را از آن مجمل بخواند. داستان پر از راز و نماد است و نيازمند به کاويدن، درست مانند زميني که ميترا، باستان شناس قصه، مي کاود. خواننده نيز ناگزير به کاويدن است تا نکته هاي پر پيچ وخم داستان را به درستي دريابد. رمان در واقع مجموعه اي است از همکاري انسان هائي که هريک به نوعي، با رازي مواجه اند و به کشفش کمربسته اند: يک باستان شناس (ميترا) که در حال رازگشاتي متن نوشته شده بر لوحه هايي است که طي حفاري هاي ري به دستش آمده؛ يک نويسنده (فريور) که هميشه مي خواسته درباره اسطوره جمشيد رماني بنويسد، يک مهندس ترافيک که مسئول ساختن مترو تهران است و در پي کشف مسير قنات هاي زير زميني تهران؛ يک افسر جوان (سعيد جهدي) که پس از رهائي از اسارت در جنگ و بازگشت پي مي برد که شهيدش ناميده و برايش گور و سنگي ساخته اند و در تلاش آن است که ثابت کند نمرده و با نبش قبر خودش بفهمد که چه کسي را به جاي او دفن کرده اند؛ و يک دادستان، که با رسيدگي به انبوه پرونده ها مي خواهد خوب را از بد تمييز دهد؛ و سرانجام يک پزشک که استاد انجام انواع کارهاي ممنوع است و هميشه در پي پيدا کردن راهي براي مخفي کردن آنها.
رمان از هشت فصل تشکيل شده و هريک از هشت تکه لوحه اي که ميترا در تلاش گشودن راز آنهاست فصلي از کتاب را آغاز مي کنند. اين فصل ها يک به يک به رمان شخصيت مي بخشند و همانطور که هشت تکه لوحه باستاني، ميترا را به کشف پيام نوشته هاي لوحه شهر مردگان مي رساند، هشت فصل کتاب هم خواننده را به کشف راز اصلي اثر نزديک مي کند. فصل اول معرفي شخصيت هاي اصلي داستان، فصل دوم شرح تاريخ زندگي اين شخصيت ها، فصل سوم تشريح زمان حال که قصه درآن مي گذرد، فصل چهارم گريزي به اسطوره ها و تاريخ ايران، فصل پنجم پيوند اين تاريخ و اسطوره با زمان حال قصه، فصل ششم گره افکني: سؤال اساسي سعيد جهدي در باره مرگ و زندگي اش و مهندس جوان در بارهي پروژه حياتي اش، فصل هفتم اوج داستان و پيوند خوردن تلاش همه شخصيت ها و گشوده شدن رموز داستان و فصل هشتم گره گشايي و فرود.
در هرفصل مدام بايد با جملات کلنجار رفت. به عنوان نمونه، اگر خانه "هفت باغ" را نمادي از ايران فرض کنيم مي بينيم که جزيياتش با هم سازگارند: خانه اي با صفا که معرّف سرگذشت و تاريخ آدم هايي است که در طول تاريخ به آن وارد شده و از آن رفته اند؛ خانه اي که روزي در زيرزمينش قنات آب داشته؛ صاحب خانه زني بوده با فرهنگ، اهل ادب و هنر، مقتدر، بادل و جرأت، و معتقد، که دستور داده بود در کنجي از حياط خانه مسجدي بسازند؛ و فرزند خانه دختري است به نام ميترا که باستان شناس است و با تاريخ و اسطوره ها و زبان سر و کار دارد. به معنائي، از سنت و مذهب و افسانه و اسطوره هاي ديرپا تا ردپاي حوادث تاريخ معاصر در اين خانه و اعضاي آن بازتاب يافته اند.
قصه در شب آغاز مي شود، چه در معناي واقعي آن، و چه در معناي استعاري اش. وقايع آخرين فصل قصه نيز در پايان نيمه شب صورت مي گيرد و با طلوع آفتاب قصه به پايان مي رسد. با شب، با سؤال، با ندانستن آغاز مي شود، و به روشن شدن نقاط تاريک، به کشف بسياري از رازها، و به طلوع پايان مي يابد. مي توان گفت که اگر زير "ري" و تهران به يمن "قنات"، که در دل خود داستان ها دارد، «راه هاي زير زميني» نهفته است که مي توانند راه گشا باشند، در پس لايه هاي زبان فارسي هم، به يمن ادبيات و تاريخِ آن و صنايعِ ادبي اش، نشانه هايي وجود دارد که مي تواند در رساندن پيام راه گشا باشد و تأثيرگذار.
در اين رمان، گرچه به زبان فرانسه نوشته شده، ظرافت زبان و طنز فارسي بر روح عبارات و استعاره ها حاکم به نظر مي رسد: استفاده دو پهلو از افسانه ها و اساطير، شاهد آوردن از رباعيات خيام، بازي با اسامي خاص. از همين رو شايد فارسي نهفته در دل اين رمانِ به زبان فرانسه، خود گنج و رازي است که کشفش براي خوانندهي فرانسوي چندان سهل نباشد و لذتش نا آشنا بماند. رمان از آرزوهاي عقيم انسان هايي حرف مي زند که تنها وجه مشترکشان سماجت است در تسليم نشدن در برابر ناتواني شان: باستان شناسي که به جبر روزگار کارش متوقف شده ولي در خلوت خود با تکه هاي لوحه اي مشغول به کار است؛ نويسنده اي که هرگز رماني را که مي خواسته ننوشته اما همچنان در جستجوي مدارک و داده هائي است که مي توانند به کار رمانش بيايند؛ افسر جواني که شوق قهرماني داشته و به هيچ راهي حتي با رفتن به جنگ به قصد مرگي قهرمانانه هم نتوانسته به اين آرزو برسد، و حالا به جاي آرزوي مرگ، براي يافتن پاسخ پرسش هايش به اين در و آن در مي زند؛ مهندس مترو که از ساختن آن بر نمي آيد اما به تدريج در مي يابد که براي توفيق در کارش بايد به آن از زاويه اي ديگر نگاه کند و به جستجو پردازد.
در رمان، فقط شخصيت ها نيستند که متحول مي شوند، بلکه اين تحول در ساخت داستان هم به چشم مي خورد. هرچه جلوتر مي رويم، روايت تاريخ و اسطوره ها به واقعيت نزديک تر مي شوند. در واقع تاريخ در بستر قصه از حالت افسانه اي خود به جزء ملموس واقعيت تبديل مي شود. قصه با تاريخ و افسانه شروع مي شود و به تدريج با واقعيت هاي زمان حال شباهت بيشتري مي يابد و سرانجام با نگاهي واقع گرا به آينده به پايان مي رسد. به اين ترتيب، در انتهاي رمان به راحتي مي توانيم واقع بيني مهندس جوان را با افسانه شهر زيرزميني جمشيد مشابه و مقارن ببينيم. در کنار هم قرار دادن قنات و مترو و مطرح کردن آنها به عنوان دو راه زيرزميني، خواننده را با تقابل و تقارن «قديم و جديد»، و «سنت و مدرنيته» روبرو مي کند و نيز با اين واقعيت که تاريخ ما را رها نمي کند و تنها با توشه اي برگرفته از آن است که مي توان به عرصه آينده گام نهاد.
کسمايي در رمان خود از اهميت ريشه ها و آميختگي آن ها سخن مي گويد؛ از آميختگي حيرت آوري که در فرهنگ ايراني وجود دارد؛ از اهميت و نقش هريک از اين عناصر ريشه اي در تاريخ زندگي ما که در قالب شخصيت هاي قصه جان گرفته است. او با نشان دادن آميزش تاريخ، اسطوره، دين، افسانه و سنت در فرهنگ ايراني و جاي پاي آنها در زندگي آدم ها، تأثيرگريز ناپذير اين مجموعه کهن را برزندگي روزمره ايران، و ايراني، روايت مي کند.
اما قضيه به دگرگوني شخصيت هاي داستان و تحول ساختار آن به پايان نمي رسد. نويسنده به عمد خواننده را به عنوان يکي از شخصيت هاي داستان به ايفاي نقش مي طلبد. اراده مي کند که خواننده اش هم همراه با اين تحول ها متحول شود. خواننده اي، که پا به پاي رمان با رازها سر و کله زده، کليدهايي را يافته تا بتواند قفل هاي ريز و درشت قصه را باز کند، و همراه شخصيت هاي قصه جستجو را ادامه دهد و سرانجام خواسته يا ناخواسته، خودِ تاريخي اش را يک بار ديگر بررسد. نگاه کسمائي به مقوله شهادت از نمونه هاي پيوستن اسطوره و تاريخ به زندگي است. اين نگاه پرده سنگين سياسي و تبليغاتي نظام جمهوري اسلامي در باره شهيد و شهادت را کنار مي زند و به خواننده امکان مي دهد که پديده شهادت را، دور از هياهوي روز، در قالب تاريخي و اسطورهاي و فرهنگي آن بسنجد.
 در باره کار کسمائي نمي توان از يادآوري اين نکته نيز چشم پوشيد که وي همانند برتولد برشت فضائي نمايش گونه در رمان خويش خلق کرده تا بتواند خواننده را در کنار شخصيت هاي داستان به ايفاي نقشي برانگيزاند و در عين حال رهنمون او به نوعي تحول فکري شود. نمونه ها و تصاوير بسيار در اين اثر نشان از فضاي نمايشي آن دارد. براي مثال، بيست و پنج صفحه از فصل هفتم (284-259) به يک صحنه پر گفتگو و پُر طنز اختصاص يافته است. در اين بخش شخصيت هاي داستان به نوبت به روي صحنه مي آيند و در خلال گفتگوها و يادآوري ها سرنوشتشان به نوعي با هم پيوند مي خورد و قصه به اوج خود مي رسد. در بخش هفتم، فصل دوم نيز، که به روايت يکي از جلسات دوستانه خانه هفت باغ اختصاص دارد، تلفيق گفتگو بين شخصيت ها، موسيقي "کارمينابورانا" که از گرامافون پخش مي شود، و "غروب آفتاب"، صحنه اي از يک تآتر را به يادمي آورد، همانگونه که صحنه به شک افتادن دادستان، آتش زدن پرونده ها، به آتش انداختن لباس ها و فرارش (ص 290).
 حتّي اگر اشاره نشده بود که نويسنده سال ها صرف نوشتن اين رمان کرده، خواندنش روشن مي کرد که نوشتن چنين رماني کار جدي و مورچه وار مي خواسته است؛ رماني در هشت فصل و 340 صفحه، که هر بند آن يا در وفاداري به رازوارگي قصه نوشته شده و يا در خدمت حل معمايي از مجموعه معماهاي کل رمان. «گورستان شيشه اي»، بي ترديد يکي از رمان هاي خواندني ادبيات ما شمرده خواهد شد.