tile

یادداشت های علم و ناقدان



درميان کتاب هايي که پس از انقلاب ايران منتشر شده، شايد کمتر اثري به اندازه ي يادداشت هاي علم چشمگير و بحث انگيز بوده باشد. علّت آن نيز، گذشته از مقام بالاي اسدالله
علم در نظام پيشين، موقع خاصّ او به عنوان دوست و محرم شاه بوده است. وي
نقش مهمّي در زندگي خصوصي و رسمي شاه داشت. هم به امور شخصي و خانوادگي
شاه مي پرداخت و هم واسطه ي اصلي تماس او با سازمان هاي کشوري ايران، شرکت
هاي نفتي و نمايندگان سياسي قدرت هاي بزرگ بود. مقام و رابطه ي شخصي علم
با شاه به او امکان مي داد که از يک سو شخصيّت و خلق و خوي شاه را بهتر از
ديگران بشناسد، و از سوي ديگر با برداشت و ديد شاه در باره مسائل گوناگون
و هم چنين فرايند تصميم گيري در حکومت يک تنه ي شاه از نزديک آشنا شود.
درنتيجه يادداشت هاي علم، که
نويسنده اش آن چه را که هر روزمي ديد و مي دانست در آن نقل و ضبط مي کرد،
سندي بي همتا در تاريخ ايران است.

آنان که در تاريخ اخير ايران به پادشاه
مقتدري نزديک و طرف مشورت او بوده اند از روي احتياط، ويا به هر دليل
ديگري، يادداشت روزانه اي از خود برجا نگذاشته اند. تنها نوشته اي که برخي
از ناقدان آن را همانند يادداشت هاي علم
دانسته اند، روزنامه خاطرات اعتماد السّلطنه است. ولي سخن اعتمادالسلطنه
درباره ي ايران دوران قاجار از ديد کسي است که با شخص شاه دوستي نزديک
نداشت و با کمي شاهد رويدادهاي دربار و حکومت ناصرالدين شاه بوده است و
بيشتر به يادداشت هاي سن سيمون و دربار لوئي پانزده شباهت دارد، درحالي که
علم، در دوره اي پُرجنب و جوش از تاريخ سياسي و اجتماعي ايران، خود به
عنوان يکي از مهره هاي اصلي نظام شاهنشاهي با رويدادها آشنايي بسيار نزديک
داشته است. چند تن ازمردان سياسي سده ي اخير از خودخاطرات جالبي به
يادگارگذارده اند ولي اين گونه آثار مدت ها پس از برکناري نگارندگان شان
به رشته ي تحرير درآمده و خواه ناخواه بيشتر معطوف شرح خدمات آنان بوده و
کمتر به مسائل کلّي تر پرداخته است. وانگهي هيچ يک از آنها نتوانسته است
چهره ي بي رتوش شخص اوّل کشور را ترسيم، يا روابط سياسي و اقتصادي پشت
پرده ي ايران با کشورهاي ديگر و همچنين برداشت شاه از رويدادهاي اجتماعي
ايران را به اين صورت موثّق نقل کند.

يادداشت هاي علم گزارش روزانه ي
زندگي سياسي، اجتماعي و خصوصي شاه از ديد علم در زماني است که شاه به اوج
قدرت رسيده و شخصيتّي جهاني يافته بود. در دهه ي 1970، ايران نيرومندترين
کشورمنطقه ي خليج فارس شده بود و شاه مي کوشيد تا نفوذ ايران را در
اقيانوس هند و کشورهاي پيرامون آن گسترش دهد. بالا رفتن بهاي نفت، امکانات
مالي بي سابقه اي در اختيار او گذاشت و براي نخستين بار فرصتي داد تا شعار
رسيدن به دروازه هاي تمدّن بزرگ را پيش کشد و با سران کشورهاي بزرگ جهان
براي چند صباحي ادّعاي برابري کند.

يادداشت هاي علم سال هاي 1347 تا 1356
(1968-1977) را در برمي گيرد (جز سال1350 که علم به علّت گرفتاري جشن هاي
شاهنشاهي، يادداشتي ننوشته است). پس از نگارش دفترچه هاي نخستين، علم بهتر
ديد نوشته هايش را در تهران نگاه ندارد و در نتيجه يا شخصاً و يا به وسيله
ي يکي از دوستان مورد اعتمادش، آقاي صادق عظيمي، آنها را به تدريج به يکي
از بانک هاي ژنو سپرد. در تابستان 1987 بانو علم و فرزندانش از من خواستند
که ويرايش و انتشار يادداشت ها را به عهده گيرم. نخستين گام دراين راه
تهيه ي رونوشت دستنويس ها بود که با ياري آقاي پرويز خزيمه علم (خواهرزاده
ي علم) در چند روز انجام شد. سپس ماشين کردن يادداشت ها (به منظور ويرايش)
از روي فتوکپي، زير نظر دوست ديرينه ام آقاي سعيد گودرزنيا، که با خواندن
خطّ خوش ولي شکسته ي علم و هم چنين تصحيح تاريخ روزها و شعرها و مثل ها به
ماشين نويس ياري مي کرد، درعرض چندماه صورت گرفت.

روش ويرايش يادداشت ها
را به تفصيل در صفحه هاي 9 و 10 ديباچه ي جلد يکم (1347 و 1348) توضيح
داده و به ويژه حذف چند کلمه يا جمله يا بخشي از يادداشت ها را به شرح زير
يادآور شده ام:

- نکته هاي تکراري مانند گفت و گو درباره ي هوا و بارندگي
و يا ساعت نگارش يادداشت روز؛

- نام برخي کسان که درايران به سر مي برند و
يا داوري هاي تند و بي رحمانه ي شاه و علم درباره کساني که دوست
بازماندگان علم هستند؛

- بخشي از يادداشت ها درباره ي خبرهاي جهان که هيچ
ربطي به جريانات ايران ندارد و صرفاً به عنوان خبر روز نقل شده است؛

-
مسائل بسيار خصوصي که کمکي به درک تاريخ نمي کند، مگر در چند مورد که نقل
آن به خواننده امکان مي دهد نيم نگاهي به زندگي شخصي شاه و علم بياندازد.

مطالب حذف شده، به استثناي خبرهاي جهان، هيچ گاه بيش از يک يا چند جمله
نيست. به موازات ويرايش يادداشت هاي علم، دست به کار ترجمه ي بخش هايي از
آن به انگليسي شدم و اميد داشتم جلداول يادداشت ها به همراه ترجمه ي
انگليسي، کم و بيش مقارن يک ديگر منتشر شوند. متأسّفانه چاپ فارسي کتاب
دچار دشواري هاي فني شد و ماه ها به تأخير افتاد. دراين ميان، تني چند
درايران سودجويانه دست به کار برگرداندن کتاب ازانگليسي به فارسي شدند و
معجون تجارتي غريبي را به نام گفتگوي من با شاه به بازار آوردند. چندي بعد
مؤسّسه ي انتشاراتي کتاب سرا، با اجازه ي قبلي، جلد اوّل يادداشت هاي علم
را با حکّ و اصلاحات مختصري در ايران منتشر کرد.

نقد يادداشت هاي علم به
دوصورت انجام يافته است:
الف- نقد گفتاري از سوي کساني که آن را خوانده يا
نخوانده اند؛
ب - نقد نوشتاري بر پايه ي چاپ هاي مختلف اين اثر از راه:
-
نامه به ويراستار؛
- مقاله درمطبوعات فارسي بيرون از ايران؛
- مقاله در
مطبوعات ايران؛ و
- مقاله در مطبوعات انگليسي زبان.

نقد گفتاري ازسوي
کساني که يادداشت هاي علم را نخوانده اند، شايد تعجّب آور باشد، ولي
متأسّفانه اين گونه نقدها در فرهنگ ما رايج است. بانويي به من يادآور شد
که يادداشت ها صرفاً عبارت از نقل زندگي روزانه ي شاه و علم و ناهار و شام
آنان است و ارزشي ندارد. از او پرسيدم که با خواندن چه بخشي از يادداشت ها
به اين نتيجه رسيده است. پاسخ داد، هنوز کتاب را نخوانده است ولي در يک
محفل روشنفکرانه دليلي ندارد نتواند در باره ي يادداشت ها داوري کند. شخص
ديگري به مناسبتي از من پرسيد که آيا واقعاً علم خود اين يادداشت ها را
نوشته است؟ چنين پرسشي در بسياري از زبان ها زننده به شمار مي رود، ولي
درکاربرد فارسي معمولي، که بي دقتّي درمعناي کلام از خصائص آن است، سخن او
تعبير به سؤالي معصومانه مي شود.

گونه هاي نقد يادداشت هاي علم را مي توان
به دو دسته تقسيم کرد:
- نقدهاي صوري؛
- نقدهاي ماهوي.

نقدهاي صوري

از
همان آغاز انتشار ترجمه ي انگليسي و جلد يکم فارسي، برخي با گوشه و کنايه
در اصالت يادداشت ها ترديد کردند. کمي بعد اين نظر تعديل و گفته شد که
يادداشت ها ساختگي نيست ولي درآن دست کاري شده است. تني چند مدّعي شدند که
اين دست کاري را شخص علم انجام داده است و گروه ديگري چنين هنري را در
ويراستار يادداشت ها سراغ گرفتند. گروهي نوشتند که چرا همه ي يادداشت ها به
همان صورت اصلي منتشر نشده است. ايرادعدّه ي ديگري، به وارونه، اين بود که
چرا پاره اي از نوشته هاي يادداشت ها حذف نشده است. درمقدّمه ي جلد يکم
يادآور شده بودم که نخستين دفترچه يادداشت هاي علم موجود نيست و درسال
1350 نيز علم يادداشتي ننوشته است. برخي اين امر را به اين گونه تعبير
کردند که يادداشت ها را در اختيار دارم ولي به دلايلي از انتشار آنها
خودداري مي کنم. گذشته از اين گروه شکّاکان، چند تن از اشخاص مطلّع نيز در
دقّت و صحّت پاره اي از رويدادهايي که در يادداشت ها آمده است ترديد کرده
اند.

آقاي محمود طلوعي درجلد اوّل کتاب بازيگران عصر پهلوي (چاپ ايران)،
در فصل مربوط به علم مي نويسد که «آن چه به عنوان يادداشت هاي علم . . .
منتشر شده، متن رتوش شده يادداشت هاي اصلي علم است.» اگرچه همين نويسنده
يادآورمي شود که «اصل يادداشت ها را نديده، ولي با آگاهي به روحيه علم،»
براين عقيده است که ويراستاراين يادداشت ها، آن را «باب روز کرده و باحذف
بعضي مطالب و افزودن مطالب ديگر، ازعلم شخصيّتي جز آن چه بوده، ساخته است.
.. چنين به نظر مي رسد که در اصل يادداشت ها مطالب بسيار ديگري . . . وجود
داشته که ويراستار براي ايجاد شخصيّت کاذبي براي علم، آنها را حذف کرده
است.» نويسنده دامنه ي داستان پردازي خود را گسترش داده و بر پايه ي اين
که در ديباچه ي جلد يکم نوشته ام که نخستين دفترچه ي يادداشت ها گم شده
است، مي نويسد، «در يادداشت هاي منتشر نشده علم قطعاً مطالبي درباره جريان
مبارزه او با آيت الله خميني و اسرار وقايع 15 خرداد است، که علم درجريان
انقلاب آن را مخفي کرده و انتشار اين مطالب را از لحاظ خود يا خانواده اش
مصلحت تشخيص نداده است.» داوري نويسنده ي بازيگران عصر پهلوي بر پايه ي
«آگاهي به روحيه ي علم» است ولي روشن نيست که وي از چه راهي از«روحيه ي
علم» آگاه شده و به چنين نتيجه اي رسيده است. با او دوست بوده، درباره اش
اسناد ومدارک موثّقي گرد آورده، يا اين که احياناً او را روان کاوي کرده
است؟ وانگهي آگاهي به روحيه ي علم چه دليلي است بر اين که علم يادداشت هاي
منتشر نشده اي داشته که در آن "قطعاً" مطالبي درباره ي 15 خرداد 1342
نوشته باشد. بايد يادآور شوم که علم از آذر 1356 در اروپا بستري بود و
توان حرکت نداشت و 10 ماه پيش از انقلاب درگذشت. معلوم نيست چه گونه علم،
به رغم مرگ، توانسته در "جريان انقلاب" يادداشت ها را مخفي کند.

درهمين
زمينه، مجله ي کهکشان چاپ ايران (شماره ي 23، سال 1371) زير عنوان «علم و
خاطراتش، مجعول يا واقعي؟،» براي اثبات جعلي بودن يادداشت ها، يا دستکم
دستکاري در آن ها، تلاشي فراوان کرده است. اين مقاله ي مفصّل، سراسر ضدّ و
نقيض است. از يک سو نويسنده با استناد به ترجمه ي غلط و دستکاري شده در
تهران مي کوشد نظام شاهنشاهي را لجن مال کند و از سوي ديگرنشان دهد غرض از
نگارش يادداشت ها بزرگ کردن شاه و علم است. نويسنده ي مقاله از همان آغاز
علم را قادر به نوشتن يادداشت ها نمي داند. چرا؟ چون « امير اسدالله علمي
که در اين کتاب مي شناسيم و از خلال آن جملات کوتاه، شرح صحنه ها، آن
ديالگ ها و محاورات با شاه، سؤال و جواب ها و بحث هاي منطقي و متديک قصد
دارد شاه را از ديکتاتوري باز دارد، عَلَمي که ملّت ايران . . . مي شناسد،
نيست. اين عَلَم يک عالم سياسي است، يک فيلسوف است، يک جامعه شناس ورزيده
است». سپس نويسنده ي مقاله از نگراني علم نسبت به آينده ي سلطنت درشگرف
است: «اين نگراني، به نظر اين نويسنده، يک نگراني تزريقي است. يعني کسي که
يادداشت هاي علم را در اختيار داشته، ميل دارد قدرت پيشگويي و آينده نگري
علم را به نمايش بگذارد. نکند قلمي که اين يادداشت ها را نوشته، درسال
1365 يا 1370 داشته اين چيزها را يادداشت مي کرده يا به اصل يادداشت ها
اضافه نموده است نه درسال 1352 يا 1355.» نويسنده ي مقاله پيوسته به "علم
مفروض" اشاره مي کند و در يک جا پا را فراتر مي نهد و از اين که شاه گفته،
«مگر پدر من که بود؟ يک سرباز دهاتي بي سواد»، نتيجه مي گيرد که براي شاه
نيز شخصيّتي جعلي ساخته شده است. برهمين پايه که هدف از چاپ يادداشت ها
انتشار يک سلسله اطّلاعات بي اهميّت در راستاي بزرگ نمودن شاه و دربار و
دولت اوست، نويسنده ي مقاله کوشيده سرنخي به دست آورد تا نشان دهد اگر علم
به راستي يادداشت هايي هم نوشته باشد، ويراستار درآن دستکاري کرده است.
مدرکي که براي اثبات اين مدّعا عرضه مي دارد اين است که دريادداشت 6 اسفند
1347 علم نوشته است که «...به سفارت عربستان سعودي رفتم تا فوت ملک خالد
پادشاه سابق آن کشور را تسليت بگويم . . .»، درحالي که «مراد و مقصود آقاي
علم مفروض دقيقاً ملک سعود بن عبدالعزيز است.» چه گونه ممکن است علم به
جاي ملک سعود، نام ملک خالد راکه بعدها به سلطنت رسيد ودر دهه ي هشتاد
مرد، آورده باشد؟ به اين سان ديگر جاي ترديدي نمي ماند. توجيه اين تناقض،
از ديد نويسنده ي مقاله، به اين شرح است: «در ذهن نويسنده اصلي يادداشت ها
يا ويراستاري که يادداشت هاي موجود از آقاي علم را ساخته و پرداخته و شاخ
و برگ هاي لازم را بدان داده است، چون در دهه ي هشتاد زندگي مي کند، و
شاهد مرگ سلطان خالد پادشاه سابق عربستان بوده است، اشتباه کوچکي روي مي
دهد و به جاي ملک سعود، خالد مي نويسد، زيرا اين علم غير واقعي به طور
ناخودآگاه به خاطر مي آوردکه خالدي بوده که پادشاه عربستان بوده و مدّتي
سلطنت کرده و مرده است . . . نويسنده يا نويسندگان واقعي يادداشت ها که
سعي دارند از اميراسدالله خان محبوب و مورد احترام خود که حقّ حمايت و دست
پروردگي برگردن همه شان دارد، يک فرانسيس بيکن، . . . يک خواجه نظام
المللک . . . يک اميرکبير يا حدّاقل يک مستوفي الممالک بسازند، در اين جا
مشت خود را وامي کنند.»

نويسنده ي اين مقاله از همان آغاز با پيش داوري و بي
هيچ ترديدي، عَلَمِ يادداشت ها را آن علمي که ملّت ايران مي شناسد، نمي
داند. دراين جا روشن نيست منظور از ملّت ايران چيست؟ کدام گروه از ملّت
ايران علم را مي شناسد، و چه گونه مي شناسد، و از چه راهي نويسنده توانسته
به داوري آن گروه درباره ي علم پي برد؟ در اين جا نيز با همان کلّي بافي
همانند "آشنايي با روحيه علم" روبه رو مي شويم. برداشت نويسنده يادآور يک
رمان پليسي است که درآن قهرمان داستان با حسّ خدادادش مي داند در پس پرده
چه گذشته است و تنها به دنبال برگه ي محکمه پسندي است تا مشت خاطيان را
باز کند. ماجراي ملک خالد اين برگه است و بر پايه ي آن، داستان رنگ روان
شناختي مي گيرد و آنان که دردهه ي هشتاد يادداشت ها را نوشته يا در آن دست
برده اند، دچار اشتباه شده و خود را لو مي دهند. درپاسخ کافي است متن درست
يادداشت 6 اسفند 1347 علم را نقل کنم: « . . . امروز به سفارت عربستان
سعودي رفتم و دفتر يادبود فوت ملک سعود پادشاه سابق را که به وسيله برادرش
فيصل، پادشاه فعلي، عزل شده بود و در آتن به سر مي برد، امضاء کردم. مرد
دائم الخمر احمقي بود. . . » (يادداشت هاي علم، جلد يکم، صص 133-134). مي
بينيم که به هيچ رو نام ملک خالد درميان نيست و اگر در ترجمه ي عجولانه ي
متن انگليسي به فارسي مترجمان دراين جا نيز مانند بسياري بخش هاي ديگردچار
اشتباه شده اند بهتر است نويسنده ي خرده گير، که از هنر طنز بي بهره نيست،
چند سطري نيز درباره ي کساني که يک سند مهّم تاريخي را به اين روز در مي
آورند، بنويسد.

درمجله ي ايران شناسي چاپ واشنگتن (سال سوّم، 1370، صص
805-815)، درنقد ازمتن انگليسي يادداشت ها آمده است: «ويراستار معتقدند که
پيش از آن چه امروز از اين خاطرات در دست است، دفترهائي ديگر هم بوده است
که بايد آنها را گمشده تلقّي کرد. چرا؟ دراين باب ويراستار توضيح بيشتر
نداده اند.» همين مجلّه (سال پنجم، 1372، صص 451-453) در نقد جلد دوّم
فارسي يادداشت هاي علم مي نويسد: «موضوع مهمّ ديگر درجلد دوّم يادداشت هاي علم آن است که از يادداشت هاي سال 1350 در آن خبري نيست. . . به نظر مي رسد که علم خاطرات اين سال را نيز نوشته بوده است ولي آنها نيز بايست به سرنوشت يادداشت هاي پيش از 1347 دچار شده باشند. درمورد خاطرات پيش از سال 1347، ويراستار محترم نوشته اند اين يادداشت ها به بانک سپرده نشده و علم نيز به از بين بردن آن اشاره نمي کند. پس مي توان حدس زد که اين يادداشت ها درميان کتاب ها و اسناد ديگر او در تهران پنهان شده.» در باره ي سال 1347، چه در متن فارسي و چه در ترجمه ي انگليسي، به "دفترهاي ديگر" اشاره نکرده ام و صرفاً نوشته ام، «از فحواي نوشته نخستين جلد موجود يادداشت ها برمي آيد که جلد ديگري نيز پيش از آن نوشته شده بوده که متأسّفانه به بانک سپرده نشده است» (يادداشت هاي علم، جلد يکم، ص 7). علم نگارش يادداشت هاي خود را در تابستان يا اوايل پاييز 1347 آغاز کرد و يک روز که درهمان اوان به ديدارش رفته بودم، چندصفحه اي از آن را برايم خواند. اين دفترکه همانند چنددفتر ديگري بود که اکنون در دست است، گنجايش نگارش وقايع پنج شش ماه آغازين را داشت. تقريباً يقين دارم که پيش از نيمه هاي سال 1347 علم يادداشتي نداشته است و اين نکته را آقاي دکترباهري دوست و همکار نزديک علم نيز تأييد مي کنند. ولي از يک سال پيش از اين تاريخ علم دست به کار خواندن کتاب هايي شد که مي توانستند براي او راهنما باشند و به ويژه روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه را بسيار مي پسنديد و بارها اين کتاب را در دست او ديدم. درباره ي سال 1350 هيچ گونه ترديدي نيست که علم يادداشتي نداشته است و به اين نکته دريکي از يادداشت هاي روزانه ي پس از سال 1352 به صراحت اشاره کرده. متأسفانه اين مقاله را در واشنگتن مي نويسم وبه فتوکپي يادداشت ها که درلندن هستند، دسترسي ندارم. اميدوارم اين نکته پس از انتشار بقيه ي يادداشت ها براي همه روشن شود.

براي يکي از پژوهشگران اين سؤال پيش آمده که آيا «آقاي علم يادداشت هاي خود را سال ها بعد از نوشتن دستکاري کرده اند؟» (دکتر منوچهر سروش، «پيرامون شکست سکوت،» ره آورد، شماره ي 31، سال هشتم، پاييز 1371، صص 305-304). ريشه ي اين پرسش مربوط است به دعوت شاه از آقاي مهدي سميعي (به تاريخ 14 مهرماه 1351) براي تشکيل يک حزب اقليّت و مشورت ايشان با علم دراين زمينه. آقاي سميعي نقل کرده اند که روز بعد، يعني 15 مهرماه، به ديدارعلم رفته و او را در جريان امر گذارده اند. علم با اشاره به تجربه ي شخصي خود در حزب مردم، به ايشان توصيه مي کند که اين دعوت را نپذيرد. درتاريخ مورد بحث در يادداشت هاي علم چيزي درباره ي اين ديدار نوشته نشده است ولي بيش از دوماه پس از اين تاريخ، در يادداشت 29 آذر 1351 آمده که بامداد آن روز با آقاي مهدي سميعي درباره ي حزب اقليّت گفتوگوکرده است. آقاي دکتر سروش بر پايه ي نامه اي که در اين زمينه آقاي سميعي به ره آورد نوشته بوده اند مي نويسد: «جناب سميعي درنامه ي خود مرقوم داشته اند که آن چه رخ داد در 15 مهر 1351، يک روز پس از دستور شاهنشاه بود، يعني هفتاد و چهار روز قبل از تاريخ ذکر شده توسّط آقاي علم. اگر نظر آقاي سميعي درست باشد، شايعه اي که آقاي علم هنگامي که در جنوب فرانسه آخرين سال عمر خود را مي گذرانده، درخاطرات خود دستکاري کرده و مطالبي در مخالفت با نظريات و سياست شاه به آن اضافه کرده، تأييد مي شود و الاّ چه گونه آقاي علم که هرشب قبل از خواب وقايع همان روز را مي نوشته، روز 29 آذر مي نويسد که امروز صبح زود سميعي نزد من آمد.»

نتيجه گيري آقاي سروش به هيچ رو قانع کننده نيست. علم به هر دليلي در 15 مهرماه اشاره اي به ديدار آقاي سميعي نمي کند ولي همان گونه که آقاي سميعي درهمان شماره ي ره آورد (صص 306-308) اشاره کرده اند، علم از "دوستان قديم" ايشان بوده است و بنابراين دست کم سالي چندين بار فرصت ديدار يک ديگر را داشته اند. در اين صورت، بر پايه ي يادداشت علم، آقاي سميعي ملاقات ديگري در 29 آذر همان سال با او داشته اند و اين بار علم خلاصه ي کلّي جريان را نقل کرده است. نفي اين فرض به شرطي ميسّر است که آقاي سميعي نيز جريان آن سال را يادداشت کرده باشند تا يقين شود درتاريخ مزبور ابداً آقاي علم را نديده اند. وانگهي مگر همه ي اين داستان چه اندازه اهميّت دارد که علم بيمار را وادار به تجديد نظر در يادداشت خود کند و براي اين کارکسي را به ژنو بفرستد تا يادداشت را پيدا کند و نزد او بياورد تا پس از تغيير محتواي اين يادداشتِ به خصوص پرونده را به ژنو پس فرستد.

گذشته ازاين مورد، ماجراي انتخاب شادروان ناصرعامري به دبيرکلّي حزب مردم و تاريخ شرح آن در يادداشت هاي علم، براي آقاي سروش پرسش تازه اي را به ميان آورده است. توضيح اين که آقاي مهدي سميعي در 29 اسفند 1351 شکست تلاش خود را براي تشکيل حزب به عرض شاه مي رساند. شاه مي پرسند، « پس ما چه کنيم؟» آقاي سميعي بي درنگ پاسخ مي دهند، «شايد راه حل برگشت به همان انديشه ي اوّلي اعليحضرت باشد که حزب مردم اصلاح و بازسازي شود.» هنگامي که شاه مي پرسند، «باکي؟»، ايشان نام ناصر عامري رامي برند و به شاه اطمينان مي دهند که وي شخص قابل اعتمادي است. آقاي سميعي در نامه ي خود به مجلّه ره آورد مي افزايند: «به خاطر ندارم چه قدر گذشت تا بالاخره ناصر عامري رسماً به دبيرکلّي حزب مردم برگزيده شد. نکته ي حسّاس و مهم اين است که از نظر اعليحضرت، ناصر عامري همان شب سال نو 1352 براي دبيرکلّي حزب مردم معين شده بود. تصوّر مي کنم اگر تأخيري رخ داد براي اين بود که مقرّر شده بود براي اولّين بار، به باورِ من، فردي از برون دايره به مديريّت حزب مردم دست يابد.» آقاي سروش نوشته اند که «اگر اين امر صحيح باشد، باز دست برد آقاي علم به يادداشت هاي خودش را ثابت مي کند. چه اين که آقاي علم موضوع را در اوّل تيرماه 1352 نوشته، درصورتي که به گفته ي جناب سميعي، واقعه مربوط به 29 اسفند 1351 است، يعني يکصد و چهار روز قبل از روزي که آقاي علم نوشته اند». سپس با ظرافت تمام مي افزايند: « آيا آقاي علم يادداشت هاي خود را سال ها بعد از نوشتن دستکاري کرده اند يا نه؟ جواب اين کار در دست جناب علي نقي عاليخاني است که اصل يادداشت هاي آقاي علم را در يک کتابخانه در معرض مشاهده همگان قرار دهند و يا به طريق رضايت بخش ديگري پژوهشگران شکاّک را قانع فرمايند و الاّ به اعتبار يادداشت هاي بسيار پرارزش آقاي علم صدمه غيرقابل جبران وارد خواهد شد.» نتيجه گيري آقاي سروش از نامه ي آقاي سميعي به راستي تعجّب آور است. آقاي سميعي مي گويند به خاطر ندارند عامري درچه تاريخي دبيرکلّ حزب مردم شد، ولي اعليحضرت از همان شب سال نو تصميم خود را براي انتصاب او به اين مقام گرفته بودند. فرض کنيم شاه که معمولاً دراين گونه مسائل عجول نبود، دراين مورد به راستي تصميم خود را گرفته باشد. آيا دليلي دارد که اين امر را بي درنگ به آگاهي علم برساند؟ در يادداشت ها موردهاي فراواني از بي خبري علم از تصميمات شاه ديده مي شود و علم با يادآوري "الملک عقيم"، به نحوي رفتار شاه را توجيه مي کند. علم هنگامي از جريان امر آگاه مي گردد که شاه تصميم خودرا به مرحله ي اجرا درآورده و عامري دبيرکلّ حزب مردم مي شود. اگرقرار بود علم در يادداشت هاي خود يا بخشي از آنها دستکاري کند مي بايست يادداشت ها شسته رفته تر مي شدند تا ديگر جايي براي ترديد "پژوهشگران شکاّک" نباشد. گمان مي کنم روي سخن آقاي سروش که شايعات مربوط به دستکاري در يادداشت هاي علم را شنيده اند، بامن است. ولي، به وارونه ي کساني که بي پروا وسبک سرانه طعنه مي زنند، ايشان مي خواهند صرفاً از دست نخوردگي يادداشت ها اطمينان يابند. درپاسخ بايد عرض کنم که چندين تن يادداشت ها را ديده اند. يکي از اينان آقاي سعيد گودرزني است که همه ي دست نويس يادداشت هاي علم را خوانده و به ماشين نويس ديکته کرده اند. از اين گذشته پيش ازچاپ ترجمه ي انگليسي، ناشر کتاب، شرکت I. B. Tauris، ازمن درخواست کرد دوتن را به اتّفاق برگزينيم که متن انگليسي را با دست نويس علم تطبيق و درستي ترجمه را تأييد کنند. اين کار را به بانو آنّاعنايت و آقاي منوچهر آگاه واگذاشتيم و اين دو با دقّت هرچه تمام تر اين کار را انجام دادند و تطابق ترجمه را با دستنويس علم تأييد کردند.

نقدهاي ماهوي

درباره ي روش ويرايش، فصل هاي مقدّماتي و ارزش و اهميت محتواي يادداشت ها، اظهار نظرهاي گوناگون و متضادي شده است که به ترتيب در زير بررسي مي شود.

روش ويرايش
دقيق ترين نقد دراين مورد از آقاي دکتر جلال متيني درمجلّه ي ايران شناسي (پاييز 1371) است. ايشان و چندنويسنده ي ديگر به نبودن فهرست اعلام در پايان هرکتاب اشاره کرده اند. قصد من اين بود که اين فهرست را در واپسين مجلّد بياورم ولي اکنون اذعان دارم کار درستي نکرده و خوانندگان را دچار مشکل کرده ام. اميدوارم اين کمبود را در جلدهاي آينده جبران کنم. از اين گذشته، براي آقاي دکترمتيني اين سؤال پيش آمده است که چرا ميان يادداشت ها گاه چند روز فاصله است، بي آن که علّت اين امر در يادداشت بعدي ذکر شده باشد. بايد يادآور شوم که علم هميشه دليل وقفه در يادداشت ها را ننوشته است. برخي از يادداشت ها را نيز من حذف کرده ام چون هيچ گونه مطلبي در آن نيست و نقل آن صرفاً باعث افزايش صفحه هاي کتاب و خستگي خواننده مي شود. به عنوان نمونه يکي از اين گونه يادداشت ها را در اينجا مي آورم:

پنجشنبه 10/3/52
در رامسر بودم. سه نفر فضانوردي که از طرف فضانوردي هوستون به فضا فرستاده شدند که لابراتوار فضائي Skylab را تعمير کنند. با زحمت بسيار موفق شدند روکشي روي بدنه آن بکشندکه تشعشع خورشيد کمتر آن را اذيّت و آزار دهد. واقعاً خبر عجيبي است، مثل اين که ما يک نفر را به يک گاراژ بفرستيم که اتومبيل قراضه ما را تعميرکند. واقعاً علم چه مي کند. بعد هم اين لابراتوار فضائي Skylab مي خواهد با کمپيوتر وضع محصول برزيل و اتازوني ومعادن تحت الارضي را درنقاط مختلف جهان تعيين نمايد. به هرصورت به تعميرمي ارزد.

درجلدهاي آينده، با مراعات تذکار به جاي استاد متيني، تاريخ هر يادداشت حذف شده اي را يادآور خواهم شد.

و امّا با برخي از ايرادهاي آقاي دکتر متيني موافق نيستم. مثلاً اين که طول و عرض و تعداد سطرهاي هرصفحه را بنويسم، يا اين که هرجا علم علامت تعجّب گذاشته است، به همان صورت نقل کنم، يا بريده ي روزنامه هايي را که در پرونده ي يادداشت ها موجود و علم به آنها اشاره کرده است، درمتن کتاب بياورم. همان گونه که در جلد اوّل يادداشت هاي علم يادآور شده ام، بخش نخستين يادداشت ها درسه دفترچه آمده است ولي از آن پس علم بر هر کاغذي که زيردستش مي آمده، يادداشت روزانه را مي نوشته است، ازبرگ هايي به اندازه هاي متفاوت دفترچه هاي بغلي تا برگ هاي قطع بزرگ هتل هاي ايران و اروپا. اين که مثلاً بگويم از سطر فلان تا فلان يک يادداشت در کاغذي به قطع axb و سپس در کاغذي به قطع cxd نوشته شده است، خواننده چه بهره اي مي گيرد؟ هم چنين اگرعلامت هاي تعجّب بي شمار يادداشت هاي علم را حذف کرده ام، علتّش اين است که اين علامت ها کوچکترين معنايي ندارند و فقط خواننده را از خواندن هرچه يادداشت است بيزار مي کنند. درباره ي بريده ي روزنامه ها نيز، اگر ذکرموردي لازم بوده باشد، آن را در پانويس آورده ام. حال اگر خواننده ي ما پژوهشگري است که مي خواهد بداند درآن روزنامه چه نوشته اند، به کتابخانه ي عمومي مراجعه کند. گمان مي کنم اختلاف نظر در باره ي چنين نکته هايي ناشي از برداشت متفاوت آقاي دکتر متيني و من از يادداشت ها باشد. ايشان به ويرايش متن هاي ادبي خو گرفته اند و به خوبي مي دانند هنگامي که نسخه اي خطّي از شاعر يا نويسنده اي به دستشان مي رسد، چه گونه بايد آن را ويرايش کنند. درچنين صورتي مي بايست قطع کاغذ، شماره ي سطرهاي هر صفحه و غيره را دقيقاً گزارش داد و هر علامتي را که نويسنده گذاشته است، به همان صورت نقل کرد. ولي دراين جا نه با نسخه ي کهن دستنويس فلان شاعر روبه رو هستيم و نه با علامت گذاري برخي از نويسندگان فرنگي (و شايد هم ايراني). علم نه سعدي وحافظ است و نه از شاعران نوپرداز امروز، و هيچ گونه ادعايي در اين زمينه نداشته و نمي تواند داشته باشد. پيام او چيز ديگري است. ارزش نوشته ي اوبه شکل ظاهرآن نيست، بلکه به محتواي گزارشي است استثنائي از يکي از دوره هاي حسّاس و در پايان دردناکِ تاريخ ايران. درويرايش يادداشت هاي علم کوشيده ام در حدّ توان خود پيام علم را که گزارشگر و بيننده ي دقيقي بوده است، براي خوانندگان با روشني و سادگي هرچه بيشتر بياورم. به همين دليل به جاي اندازه گيري درازا و پهناي برگ يادداشت ها، وقت فراواني را صرف تحقيق و سپس توضيح بسياري از رويدادها درپانويس کرده ام. گاهي همان چند سطرپانويس نتيجه ي چندين جلسه گفتوگو با آگاهان و دست اندرکاران آن دوران بوده است. شکل يادداشت هاي علم هيچ گونه ربطي به محتواي آن ندارد. آن چه ارزش دارد، معناي نوشته ي اوست.

فصل هاي مقدّماتي
گويا عنوان فصل درباره ي بخش هايي که درآغاز جلد يکم يادداشت ها در باره ي شاه و علم نوشته ام، درست نباشد (آقاي دکتر متيني، همان جا) و اگر فرصتي براي تجديد چاپ فراهم آيد، با سپاس از اين تذکار، براي آن ها عنوان ديگري خواهم يافت. و امّا در باره ي مناسبت اين دو فصل نظرهاي متفاوتي ابراز شده است. آقاي دکتر متيني آنها را صرفاً درستايش علم (فصل يکم) و درنکوهش شاه (فصل دوّم) خوانده است. چند تن ديگر نيز برمن خرده گرفته اند که با توجّه به مقام دولتي که شاه به من اعطا کرد، و از آن جا که پيشرفت اداري خود را مديون او هستم، نمي بايست از او انتقاد مي کردم. يکي از آشنايانم که خود مقام برجسته اي دردربار شاهنشاهي داشت، باآن چه نوشته ام موافق بود ولي اعتقاد داشت که، هرچند هم درست، نبايد به شاه نسبت پارانويا مي دادم. دربرابر، شمار چشمگيري از خوانندگان، چه با نامه وچه در گفت و گو، فصل هاي مقدّماتي را سودمند دانسته اند.

هدف از نگارش فصل هاي مقدّماتي اين بوده که خوانندگان را هم با علم (نويسنده ي يادداشت ها) و هم با شيوه ي حکومت شاه و فضاي دربار شاهنشاهي (چهارچوب رويدادهاي نقل شده در يادداشت ها) آشنا کنم.

برخي گفته اند که خوانندگان خود آن دوران را مي شناسند و نيازي نيست ديد خود را برآنان تحميل کنم. بايد بگويم که کوشيده ام، تا آن جا که مي توانستم، واقع بين و بي غرض باشم و به هرحال آهنگ تحميل عقيده ي خود را بر هيچ کس ندارم. اگرکساني با تجزيه و تحليل من موافق نيستند، بهتر است کمبودها يا اشتباهات آن را يادآور شوند و با اطلاعات يا پژوهش خود به آگاهي همگان (و از جمله من) بيافزايند. درنوشته ي خودخواسته ام روش حکومت در نظام شاهنشاهي و عامل هايي را که موجب ناخورسندي مردم و فروپاشي آن نظام شد، بيان دارم. حال اگر در اين ميان شخص اوّل مملکت (مانند بسياري از يکه سالاران ديگر تاريخ) دچار پارانويا بود، بايد آن را، هرچند هم که ناگوار باشد، به زبان آورد. سرانجام، اگر اکنون صدها هزار تن ايراني آواره شده اند و کشوري که مي توانست هم پايه ي کره و تايوان باشد، به اين روز افتاده است، بايد در جايي، به گونه اي، بي راهه رفته باشد. علّت اين امر را بايد بررسيم و توضيح دهيم و به جاي کلّي بافي و يا شعارهاي احساساتي يا تبليغاتي، به ريشه هاي گرفتاري خود بپردازيم.

باور من اين است که حتّي خوانندگان نسل من آن دوران را نمي شناسند و يابه همه ي موردهايي که درفصل هاي مقدّماتي اشاره کرده ام، آشنايي نداشته اند. يکي از دوستان دست اندرکار من که خود به بسياري ازجريان هاي آن زمان از نزديک آشنايي داشت، اذعان کرد که تاخواندن فصل دوم مقدّماتي، از تصميم هاي اقتصادي گرفته شده در دهه ي 1350، آگاهي درستي نداشته است. وانگهي فراموش نکنيم که دو سوّم ايرانيان کنوني، يا در آن هنگام کودک بودند و يا هنوز پا به دنيا نگذاشته بودند. براي اين اکثريّت، آن چه در يادداشت ها آمده روايتي از تاريخ گذشته باشرايطي به کلّي متفاوت از شرايط حاکم برايران امروز است. در نتيجه اينان مي بايست نخست با بافتار سياسي و اجتماعي دوره ي مورد گفت وگو، که به دريافتن يادداشت ها ياري مي کند، آشنا شوند. اين که گفته شود اگرکسي درنظام شاهنشاهي صاحب مقامي بوده است نبايد از آن دوران خرده بگيردخلط مبحث است. اصولاً مسئله خرده گيري درميان نيست. آن چه مورد گفت وگوست اين است که آن دوران چه گونه بودو کشور به چه نحوي اداره مي شد و چرا به رغم امکانات بي سابقه ي مالي و انساني، از هم پاشيده شد. به باور من مي بايست آن چه را که دراين باره مي دانيم نقل کنيم و آنان که خود دست اندرکار بوده اند، بيش از ديگران دراين زمينه وظيفه دارند. خالي گذاردن ميدان راه حل نيست و چه بسا به ناآگاهان فرصت مي دهد نظرات بي سروتهي در پيش آورند و کسي را نيز ياراي سنجش نباشد. براي نمونه مي توان از کتاب ماروين زونيس زير عنوان Majestic Failure ]شکست شاهانه] نام بردکه انباشته از اطّلاعات غلط و نتيجه گيري هاي نادرست است. نگارش چنين طُرفه هايي هيچ توجيه ي مگر کوتاهي ما ايرانيان ندارد.

محتواي يادداشت ها
چندتني يادداشت ها را واقع بينانه و به صورتي جامع و دور از هرگونه نظر شخصي سنجيده اند. ولي بيشتر ناقدان تحت تأثير سابقه ي شغلي، گرايش هاي سياسي و يا تجربه ي پس از انقلاب خود قرار گرفته اند. نقد يادداشت ها هم در ايران و هم در مطبوعات فارسي و انگليسي زبان بيرون از ايران صورت گرفته است. در يکي ازنشريّه هاي عربي زبان چاپ لندن به نام المجلّه (نوامبر 1991) نيز نقدي آمده است و شايد در مطبوعات ديگر خاورميانه نيز مطلبي در اين باره نوشته شده باشد که من از آن آگاهي ندارم. چند تني نيز که گويا به معناي نقد آشنايي درستي ندارند همه ي توان خود را صرف عيب جويي و خرده گيري از ويراستاريادداشت ها کرده اند که درخور بحث و پاسخ نيست.

در مجلّه ي علم و جامعه (چاپ آمريکا) آقاي ايرج پزشگ زاد بر پايه ي ترجمه ي فارسي متن انگليسي معتقدند که «درباره ارزش خاطرات علم، تا انتشارمتن کامل آنها، نمي توان به درستي قضاوت کرد. . . به هرحال اين گزيده خاطرات، به صورت کنوني، به خلاف ادعّاي ناشر متن فارسي که، براي بازارگرمي، آن را «يکي از ارزنده ترين و مهم ترين اسناد درباره بخشي از تاريخ معاصر ايران» معرّفي کرده است، ارزش تاريخي چنداني ندارد». با اين همه، به نظر ايشان «انتشار اين نوع خاطرات، به هر منظور و غرضي که باشد، خالي از فايده نيست . . . آن هنگام که . . . متن اصلي [يادداشتهاي علم] در تماميّتش، و نه قطعات برگزيده، به سليقه يکي از مهره هاي اصلي رژيم و ذينفع در جرح و تعديل و پس و پيش کردن ها، [منتشر شود]، مي تواند به تدوين تاريخ ايران در اين دوران، در حدّ خود، کمک کند. تاريخ ايران شناسنامه ما و نسل هاي آينده ملّت ايران است. اگر عمرتاريخ ايران را دوهزارو پانصدسال حساب کنيم، وقايع سلطنت 37 ساله محمّدرضاشاه پهلوي، با حدود يک هفتادم از عمر ملّت ما آميخته بوده و در آن اثر گذاشته است و به رغم تلاش نامعقول و بي حاصل حاکمان کنوني، نمي توان اين فاصله را ننوشته گذاشت و يا يکسره آن را با رنگ سياه اندود.» نويسنده سپس درباره ي چند رويداد نقل شده در يادداشت ها اظهار نظر مي کند. در يادداشت 4 اسفند 1353 (ترجمه ي فارسي متن انگليسي) با اشاره به سفر قريب الوقوع شاه به الجزيره (که منجر به توافق ايران و عراق درمورد شطّ العرب و اختلاف هاي مرزي ديگر شد)، علم به عرض مي رساند که «بايد در الجزيره هيئت مطّلعي مرکب از وزير اقتصاد، رئيس بانک مرکزي، دکتر فلاح (مدير امور بين المللي شرکت ملّي نفت ايران)، وزير کشور (مسئول اوپک) و يک عدّه کارشناس همراه باشند. فرمودند اين خرها چه فايده دارند. عرض کردم خر و هرچه باشند، لازم است باشند. فرمودند بسيار خوب، بگو باشند». هم چنين در يادداشت 29 مهرماه 1353 (که تاريخ آن در ترجمه ي فارسي به اشتباه اوّل آبان ذکر شده)، آمده است که «يکي از وزرا از من تقاضا کرده بود که آن وزير ديگر را براي شام کيسينجر دعوت نکنند، چون مقام من پيش کيسينجر، اگر زيردست اين وزير که از من در پروتکل بالاتر است بنشينم، پائين خواهد آمد، چون من مأمور مذاکره با او هستم. خيلي خيلي وقتي عرض کردم، خنديديم. فرمودند، اينها مثل گنجشک فکر مي کنند.» آقاي پزشگ زاد با طنز آشناي خود مي نويسند که «اگر قرار باشد بنده خواندن اين کتاب را به جماعتي توصيه کنم، به خصوص آن را به دولتمردان . . . رژيم گذشته توصيه مي کنم، تا به درجه عزّت و حرمت و منزلت خود در چشم شاه بيش از پيش پي برند.»

آقاي دکترناصرطهماسبي درمجلّه ي علم وجامعه (شماره 105، مهرماه 1371) بايادآوري اين که «همواره مخالف رژيم سلطنتي بوده و عمري باخودکامگي آريامهري مبارزه کرده است،» (ص 14) يادداشت هاي علم را «از نظر آشنائي با بخشي از تاريخ معاصر ايران، به ويژه واپسين سال هاي خاندان پهلوي، باارزش و شايسته مطالعه و بررسي» مي داند. نويسنده در پايان مقاله ي ديگري که در همين نشريه (شماره 107، بهمن 1371) نوشته است وعده مي دهد درآينده «گفت و گوهاي سياسي و مذاکرات اقتصادي آقاي علم با رجال و سفراي خارجي را» بررسي کند تا «هموطنان مصيبت زده ما بدانند که حکومتگران خودکامه ديروز چگونه انديشيده و چگونه عمل مي کرده اند. آن وقت . . . درباره اين که آيا توطئه قدرت هاي بزرگ و به خصوص کنفرانس "گوادلوپ" ما را به اين روز سياه انداخت، يا اختناق و بي تدبيري و فساد و تباهي حکومت آريامهري»، مي توان بهتر قضاوت کرد. (ص 71)

هردو نويسنده علم و جامعه از مخالفان نظام شاهنشاهي بوده اند و در آغاز با ديدي منفي به يادداشت هاي علم مي نگرند و بيشتر به نقل پاره اي از يادداشت ها که پشتيبان نظرشان باشد مي پردازند. ولي با اين همه، گونه اي تناقض در ارزيابي آنان به چشم مي خورد. ازسويي يادداشت ها را پيش پا افتاده و از سوي ديگر سندي براي درک تاريخ معاصر و طرز فکر زمامداران ايران و ريشه هاي فروپاشي نظام شاهنشاهي مي دانند.

آقاي دکتر طهماسبي درمقاله ي مهرماه 1371 خود دريک جا مي نويسد که « يادداشت هاي علم . . . به اين منظور نوشته و منتشرشده است که شاه را بزرگ و هوشمند و مستقّل وعالم به تمامي علوم جلوه دهد» (ص 19)، و درجاي ديگرگمان داردکه «يادداشت هاي روزانه علم ممکن است براي عده اي سرگرم کننده و يا حتي وسيله اي براي به لجن کشيدن اين دو نفر باشد.»(ص24) علّت اين تناقض را که به ويژه در مقاله هاي آقاي دکتر طهماسبي ديده مي شود، جويا شدم. درپاسخ گفتند که پايه ي داوري ايشان همان ترجمه ي فارسي يادداشت ها بوده است و پس از خواندن متن اصلي فارسي، پي برده اند که تا چه اندازه براساس سندي "دست برده و مجعول" به قضاوت پرداخته اند.

مجلةي چشم انداز چاپ پاريس (زمستان 1371) يادداشت هاي علم را «سند معتبر و دست اولّي براي مطالعه شخصيّت و روش ها و رفتارهاي شاه و رژيمي که خود مبتکر و رهبرش بود» مي داند که «شاه را به عنوان "رهبري" به ما معرّفي مي کند که فکر و ذکري جز حفظ و حراست و اداره مملکت و پيشرفت و ترقّي آن ندارد. . . با اين حال، گزارش علم از طرز رفتار و سلوک شاه اين تصوّر را تقويت مي کند که شاه از سياست فقط همان مديريتّش را مي فهميد و از رويه ديگر سکّه، يعني ارتباط و پيوند با مردم و توانايي بده وبستان فکري و عاطفي با آنها، که جوهر رهبري را تشکيل مي دهد، به کلّي غافل بود.»

ارزيابي چشم انداز بريکي از اساسي ترين نکته هاي يادداشت ها دست مي گذارد و آن آشنايي بي پرده و دست اوّل با ديد شاه در باره ي ايران و نقشي است که مايل بود يک تنه و بي هيچ هم اورد، درتاريخ ايران بازي کند. در يادداشت ها با شاهي رو به رو مي شويم که نه تنها "مزدور" آمريکا و کشورهاي ديگر نيست، بلکه با قدرت هاي بزرگ دوران خود سرشاخ مي شودو آرزو دارد ايران را قدرت شماره ي يک منطقه ي خود کند. عيب کاراو اين بود که خود را تعيين کننده ي يکتاي سرنوشت ملّت ايران و تقدّم هاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي کشور مي دانست و آمادگي مشارکت مردم را در فرايند تصميم گيري سياسي نداشت. اگر شاه به حکومت قانون پاي بند مي بود و اجازه مي داد مردم نظر خودرا آزادانه به زبان آورند، چه بسا بسياري ازمخالفان او سرستيز بانظام شاهنشاهي بر نمي داشتند و آماده ي همکاري درهمان نظام مي شدند. يکي از مخالفان پيشين که يکي دوسال پس از انقلاب براي رهاندن جان خود از ايران گريخت و اکنون در يکي از دانشگاه هاي اروپا سرگرم تدريس است، طّي نامه اي به من يادآور شد که پس از خواندن يادداشت ها دريافته است که تا چه اندازه شاهِ پنداري او با شاه يادداشت ها تفاوت دارد و در پايان نوشت که اين يادداشت ها براي ما درسي است که از اين پس "گز نکرده نبريم" و خود را کورکورانه در آغوش نظامي ناآشنا نياندازيم.

درمجلّه ي ره آورد (شماره 29، بهار 1371)، يکي از دوستان و همکاران ارجمند من، زير نام ر. ن. بوستن، در مقاله اي مشروح تحت عنوان «شاه و من، آنچه امير اسدالله علم، وزير دربار محمد رضاشاه پهلوي، در کتاب خاطرات خود نگاشته است،» نکته هاي چشمگير « يادداشت هاي علم» (متن انگليسي) را نقل کرده است. وي در پايان مقاله نتيجه مي گيرد که «اين کتاب براي محققيّن تاريخ ، کتاب بسيار مفيدي خواهد بود ولي به هيچ وجه نه حکايت کننده تمام وقايع است و نه نشان دهنده تمام حقايق. تصويري که خواننده از اوضاع ايران مي گيرد، تصويري است تلخ و اندوه بار. تصوير کشوري است که شاه اتوکرات آن، همه کارها را خود به عهده گرفته . . . رجال آن از نخست وزير تا وزراء و امراي ارتش همه بي کاره و بي عرضه و بي لياقت بوده اند و خدمتگذار صديقي درمملکت وجود نداشته است. . . کسي معايب را نمي ديده و نمي گفته . . . و او (آقاي علم) يگانه کسي بوده که تمام اين نارسايي ها را مي ديده و به شاه مي گفته ولي گوش شنوا وجود نداشته». نويسنده سپس مي افزايد: «امّا حقيقت اين است که در همين مملکت، درهمين آشفته بازار، هزاران ميهن پرست پاک نيّت هم بودند که ساليان دراز با نهايت صداقت و امانت خدمت کردند. سدها و جاده ها ساختند و ضمناً رادمردان بيشماري بوده اند که دل به دريا زده، با قلم و زبان خود، بر جريان امور خرده گرفتند وازگردونه خارج شدند. حق بود که خاطره نويس ماحقيقت رامي نوشت، همه حقيقت را مي نوشت، و چيزي جز حقيقت نمي نوشت» (ص 83).

نتيجه گيري نويسنده ي مقاله در باره ي اين که علم تصوير تلخ و اندوه باري از اوضاع ايران مي دهد و منکر وجود خدمتگزاران صديق است با آن چه در يادداشت هاي علم آمده است همخوان نيست. يادداشت ها پيوسته به پيشرفت هاي ايران به رهبري شاه اشاره مي کند و از بسياري از مسئولان آن دوران به نيکي نام مي برد. شرح وقايع آن زمان خودگوياي پيشرفت پرشتاب کشور است و حتّي ريشه ي بسياري از گرفتاري ها را نيز بايد در همين پيشرفت کم نظير دانست. وليکن بايد فراموش کرد که علم، همان گونه که چند تن از ناقدان يادآورشده اند، به خلاف گمان خود تاريخ ننگاشته و صرفاً يادداشت هاي روزانه اي نوشته و برخي از رويدادها را نقل و از ديدخودداوري کرده است. توقّع اين که او همه ي حقيقت را بنويسد انتظار به جايي نيست. اين کار از عهده ي تاريخ نگاران نيز به سختي برمي آيد، چه رسد از کسي که چيزي جز يادداشت روزانه، گاهي به همراه چند سند، در بساط نداشته است. داوري درباره ي يادداشت ها نبايد بيرون از بافتار آن باشد. علم به عنوان وزيردربار و از آن بالاتر، دوست و محرم شاه، جريان روزانه را از ديد خود نقل مي کند. ميانه ي او با بلند پايگاني که رقيب او بودند، به ويژه با هويدا که پس از منصور جانشين او شد، تعريفي نداشت. شاه نيز از اين که پيرامونيان او با يک ديگر همدل نباشند، بدش نمي آمد و به گونه اي رفتار مي کرد که هريک از آنان گمان مي برد رگ خواب شاه را به دست آورده است. گرفتاري نظام يکّه سالار (Autocratic) نيز درهمين است. آنان که مقام بالايي دارند، مي کوشند تا آن جا که شدني است، خود را به مرکز قدرت نزديک کنند و روشن است که از رقيبان خود دل خوشي ندارند. تازه در رژيم هاي دموکراتيک نيز سران قوم به تعبيري سايه ي يک ديگر را با تير مي زنند. جدال بي رحمانه ي کنوني رهبران سياسي آمريکا يا کشورهاي اروپاي باختري شاهد اين مدّعاست. هيچ کس نيز دراين کشورها، که به دموکراسي و انتقاد آزاد خو گرفته اند، شرح اين گونه درگيري هارا تعبيربه تصويري "تلخ و اندوه بار" از کشورشان نمي کند.

درشماره پاييز 1371 مجلّه ره آورد، آقاي پيروزمجتهد زاده در نوشته ي خود، «يادداشت هاي علم (نقدي برنقدها)،» نتيجه گيري آقاي ر. ن. بوستن را درست نمي داند ومي پرسد، «معلوم نيست چه انگيزه اي برخي نقد نويسان يادداشت هاي علم را تشويق مي کند که او را در قالب فرشته سراپا درست کاري ببينند که مي بايستي همه ي حقيقت هارامي نوشت وبرخلاف ديگر"فرشتگان" حکومت کننده، همه اسرار شخصي خود را به روي کاغذ مي ريخت . . . آن چه مسلّم است اين که علم نه خاطرات خود را به نگارش در مي آورد و نه کتابي از بيوگرافي خود تهيه مي کرد. وي رويدادهاي روزمرّه در زندگي و زمامداري شاه را هر روز يادداشت مي کرد.» (ص 225) در پايان اين مقاله آقاي مجتهدزاده مي نويسد که «خطاي محض است اگر يادداشت هاي علم به عنوان زندگينامه خود وي يا زندگينامه رجال عصر محمد رضا شاه از ديدعلم، ديده شود. يادداشت علم را بايد دربُعد تاريخي آن و دررابطه باچگونگي اداره امورکشور ازسوي شاه مورد توجّه قرار داد.» (ص 231) نويسنده در بخش ديگري از مقاله ي خود يادآور مي شود که «جلد اوّل کتاب يادداشت هاي علم، ايراني پُر از تلاش و شور و هيجان براي آباداني و پيشرفت را تصوير مي کند، نه تصويري تلخ و اندوه بار. . . (ولي) علم از اين که شاه تصميم هاي مهّم کشور را بي اعتنا به نظر مسئولان دولتي مي گرفت و حتّي حفظ ظاهر را نمي کرد، رنج برده و از آينده ابراز نگراني مي کرد.» (ص 226) آقاي مجتهد زاده رقم « هزاران ميهن پرست پاکنيّت» مذکوردر مقاله آقاي ر. ن. بوستن را گزاف مي دادند و مي افزايد: «اگر جامعه اي هزاران تن با اين مشخصّات داشته باشد، دوامش جاودانه است و اگر واقعاً هزاران تن با اين صفات خدمت مي کردند، جامعه ي ايراني سقوط نمي کرد. البتّه هر جامعه اي متشکّل از مردم خوب و بد است. در اين زمينه مي توان فلسفه ها بافت، چرا که "خوب" و "بد" مسائلي اعتباري هستند. مي شود نشست و از بدترين آدم قهرماني فداکار تراشيد. مشکل کار در اين جا پذيرفتن رقم "هزاران" است. با اين همه، اگر پذيرفته شود که "هزاران" تن در کمال صداقت و دور از نفع پرستي و مقام پرستي و بي تفاوتي و با برخورداري از احساس مسئوليّت درکارها، به جامعه ي ايراني خدمت کردند، لزوماً بايد پذيرفته شود که فرو ريختن جامعه از بالاترين نقطه شروع شد و همه چيز از بالاي بالا فرو ريخت و يادداشت هاي علم نيز آينه ي تمام نمايي جز اين نيست که شيوه حکومت، شيوه اي نا پايدار و فرو ريختني بوده و دير يا زود گرفتار تندباد رويدادها آمده و نابود مي شد، و او از اين سرنوشت سخت هراسان بود. . .» (ص 227)

اگر قرار باشد بحث بالا را به تعيين شمار کساني که در نظام شاهنشاهي پاکدلانه به ميهن خود خدمت کردند، محدود نماييم، من نيز با ر. ن. بوستن موافقم و کافي است ياد آور شوم که بيشتر بلندپايگان آن زمان امروز براي تأمين حدّ اقل معاش نيز گرفتاراند. ولي گفت و گو دراين نيست که شمار تکنوکرات هاي دلسوز و فداکار چه بود و اينان چه کردند و چه ساختند. همان گونه که ديده شد، در رويارويي با توفان انقلاب، از دست اين گروه کاري برنيامد و نمي توانست برآيد. مسئله ي اساسي و ريشه ي فروپاشي نظام پيشين، نبودن نهادهاي سياسي استواري بود که ميان خواست هاي مردم و سياست دولت پيوندي برپا سازد و بتواند در برابر تند بادهاي سياسي و اجتماعي از نظام موجود نگهداري کند. علم دريادداشت هاي خود بارها به اين که رفتار دولت با مردم همچون غالبي برمغلوب است، اشاره مي کند. اين نکته ي مهم مي تواند سرآغاز گفت و گوي باروري در زمينه ي ريشه هاي ناخورسندي مردم و انقلاب باشد ولي تنها آقايان ر. ن. بوستن و مجتهد زاده در اين بحث شرکت کرده اند. آقاي مسعود بهنود درمجلّه ي آدينه چاپ ايران (آبان 1371) زيرعنوان «ديکتاتورها هرگز عبرت نمي گيرند،» بر پايه ي ترجمه ي يادداشت هاي علم، همين مسئله را به ميان کشيده و مي نويسد: «مي توان از خود پرسيد جز مرگ بر ديکتاتوري، مرگ برحکومت مطلقه، مرگ بر آن شرايط ويژه منطقه اي و داخلي که استقرار حکومتي مبتني بر رأي يک تن را امکان پذير مي کند، هيچ شعاري پسنديده است؟ . . . اگر در روزهاي انقلاب مفاسد حکومت فردي . . . مکشوف نشده بود، امروز از موهبت آن آگاهي و تأملّي که از انقلاب حاصل آمده است، ديگر مي توان پنداشت که مردم ايران چنان سرنوشتي را نه که برخود نمي پسندند، بلکه براي هيچ رقيب و دشمني نيز آرزو نمي کنند». نويسنده مي افزايد که «آن لحظه پرجذبه اي که يکي تصميم مي گيرد، تا به ندايي بيروني يا دروني پاسخ گويد و جامعه اي را ازخطاو گناه و عقب افتادگي باز دارد، آن روز پُر درخشش که يکي درخود اين رسالت را کشف مي کند که بدون دريافت مأموريّت مشخّص (ازطريق انتخاب واقعي و رأي مردم) مردمي را نجات دهد و سعادتمند کند، آن وضعيّت به ظاهر دلنشيني که يکي کساني را مدّاح و دعاگوي خود مي يابد که گوئيا حرکت او جامعه اي را از نقطه "بد" به وضعيّت "خوب" رسانده . . . آن جاست که حکومت مطلقه (ديکتاتوري) پا مي گيرد. درنفس ديکتاتوري فساد و تباهي است. حتّا اگر ديکتاتور مصلح و خيرخواه جامعه و مردم و آزادي بخش آنها باشد و هزاران کيلومتر اتوبان و صدها سد و ده ها نيروگاه و مليون ها فروشگاه ارزاق ارزان فراهم آورده باشد و شب و روز خود را وقف چانه زدن با اين و آن بر سر مصالح جامعه خود کرده باشد.»

جلد يکم يادداشت هاي علم، با کمي دستکاري اجباري، در ايران منتشر شد ولي وزارت ارشاد از انتشار جلد دوّم آن جلوگيري کرد. شنيده ام که اجازه ي چاپ مجدّد ترجمه از متن انگليسي را نيز ديگر نداده اند. بسياري گمان دارند که دليل سانسور اين است که چهره ي شاه در اين يادداشت ها با آن چه تبليغات نظام کنوني ايران کوشيده به مردم تلقين کند، تفاوت فراوان دارد. به نظر من بايد افزون براين نکته، به نقش يادداشت ها در برانگيختن بحثي درباره ي مسئله ي اساسي مشارکت يا عدم مشارکت مردم در فرايند تصميم گيري سياسي نيز توجّه شود. نمونه ي آن همين نقد آقاي مسعود بهنود است که دربالا آمده و به همان اندازه وصف حال امروز ايران است که شرح کاستي هاي نظام پيشين. نکته ي همانندي در کيهان هوائي چاپ ايران (19 بهمن 1373) ديده مي شود. اين روزنامه زير عنوان « انقلاب به روايت درباريان » بي هيچ تفسيري، صرفاً بخشي از ديباچه ي جلد يکم يادداشت هاي علم را نقل مي کند که در پايان به اين شرح است: «انديشيدن درباره (ريشه هاي انقلاب) مي تواند درس عبرتي براي مردم و مسئولان کنوني و آينده ايران باشد که چه کارهايي را بکنند يا نکنند، از خودکامگان بپرهيزند و از شرکت مردم در کارها نهراسند و با آنان همچون کساني نابالغ رفتار نکنند و باخواسته هاي آنان نستيزند».

درمطبوعات انگليسي زبان انگلستان و آمريکا چند نقد جالب از يادداشت هاي علم شده است. مرحوم آنتوني پارسونز، سفير انگلستان در ايران در دهه ي پنجاه و هنگام انقلاب، در تايمز ادبي [The Times Literary Supplement] (9 نوامبر 1991) در پايان نقد خود چنين نوشت: «به اين سان همه ي ما در اشتباه بوديم: شاه، به اصطلاح ابن خلدون، به علّت "انزواي شکوهمندش"؛ من و ديپلمات هاي ديگر، به سبب اين که متوجّه نشديم تاچه اندازه شاه در بي خبري بود و چهگونه مردم بي اسلحه مي توانند آن چنان رژيم نظامي قدرتمندي را واژگون سازند. . . همچنين علم، که به رغم همه ي فراستش، به شاه و درستي سياست او اعتقاد داشت. او که بارها يادآور شده که سه رکن بقاي کشور، فرهنگ ايراني، مذهب شيعه، و نظام سلطنتي است، درنيافت که غربي ساختن [جامعه ي ايراني] به رهبري خاندان پهلوي، دو رکن نخستين را به خطر مي اندازد و هنگامي که انتظارات مردم از زندگي بهتر برآورده نشود، مردم براي دفاع از اين دو رکن، خود رکن سوّم را ويران مي کنند. حرف آخر را مردم عادي ايران زدند و بابت اين کار بهاي سنگيني پرداختند». اگر اشاره ي پارسونز درباره ي "انتظار زندگي بهتر" را تعبير به وضع اقتصادي مردم کنيم، نظر او چندان درست نيست، چرا که پيشرفت اقتصادي ايران و پيدايش طبقه ي متوسّط نسبتاً مرفّه شهرنشين-براي نخستين بار در تاريخ ايران- از دستاوردهاي انکار ناپذير آن دوران است. ولي مي توان گفت که شرط زندگي بهتر، تنها زندگي مادّي نيست. تعارض اساسي حکومت شاه دراين بود که از ته دل مي خواست ايران را از نظر اقتصادي و اجتماعي همانند غرب کند، ولي از نظر سياسي، صدسال به عقب بازگرداند. مردم ايران ازاين که جامعه اي کم وبيش غربي بسازند هراسي نداشتند و چه بسا از آن استقبال مي کردند. ولي نمي توان از يک سو مردم را با سواد، زنان را آزاد، و زندگي بيش از پيش مرفّهي را براي همگان تأمين کرد و ازسوي ديگر به مردمي که چنين پيشرفت چشمگيري کرده اند، آزادي سياسي نداد. جامع ترين نقد متن انگليسي يادداشت هاي علم، مقاله ي آقاي شائول بخّاش در The New York Review of Books (8 آوريل 1993) است. مقاله ي مفصّل ايشان جنبه هاي گوناگون يادداشت ها و نتيجه گيري از رويدادهاي نقل شده را به دقّت تجزيه و تحليل کرده است. اين نوشته ي مي تواند راهنماي خوبي براي دوباره خواني يادداشت هاي علم باشد. به نظر آقاي بخّاش، «هرچند نخستين يادداشت ها مصادف با موفقيّت هاي بزرگ اقتصادي و بين المللي ايران است، در ژرفاي آن گونه اي بدبيني به چشم مي خورد. اين خود بازتاب حافظه ي تاريخي ايرانيان است که معتقدند هميشه ممکن است کارها به بي راهه افتند، به ويژه هنگامي که سر و کار ايران با قدرت هاي خارجي باشد. ريشه ي بدبيني علم اين است که قدرت (سياسي) مي تواند زودگذر باشد و او در تشويش است که مبادا گرفتاري هاي کوچک -کمبود برق، سختي روزافزون زندگي شهري، افزايش قيمت ها- بر روي هم انباشته شوند و دولت را با سانحه اي رو به رو سازند». آقاي بخاش در پايان مقاله ي خود مي پرسد: «آيا کسي درمقام علم مي توانست همّت بيشتري نشان دهد تا از فاجعه ي فرجامين جلوگيري کند؟» و سپس خود در پاسخ مي گويد، «اگر احساساتي را که علم در يادداشت ها بيان مي کند، جدّي بگيريم، بي گمان مي بايست شهامت بيشتري از خود نشان مي داد و کمي خطر مي کرد. ولي معناي چنين رفتاري چالش منافع سياسي و مالي رژيمي بود که خود او پاره اي از آن را تشکيل مي داد. لازمه ي اين کار اين بود که با ايستادگي در برابر شاه بکوشد تا جريان تاريخ را دگرگونه کند. علم مرد چنين کاري نبود».

* * *
يادداشت هاي علم روي هم رفته سرچشمه ي بحث هاي جالبي درباره ي حکومت شاه و دستاوردهاي او و هم چنين ريشه هاي انقلاب و فروپاشي نظام پيشين ايران شده است. بسياري، به درستي، از ضربه ي شديدي که انقلاب و جنگ بيهوده با عراق، بر پيکر اقتصادي ايران زد افسوس مي خورند. براين مي بايست تغيير شرايط ژئوپليتيک منطقه را پس از فروپاشي نظام کمونيستي در شوروي افزود. تا هنگامي که اين نظام برجا بود، ايران در منطقه ي خاور ميانه سخت تک افتاده بود، نه با کشورهاي عربي ميانه ي خوبي داشت و نه مي توانست روي ترکيه-که خود را بيشتر اروپايي مي شمارد تا خاورميانه اي- حساب کند. با پيدايش کشورهاي مستقل در قفقاز و آسياي ميانه صحنه عوض شد و ايران با سرزمين هايي که پيوند تاريخي و فرهنگي عميقي با ما دارند، هم مرز و يا نزديک شده است. ولي معتقدات و رفتار جمهوري اسلامي، مانع بهره برداري از فرصت هاي تازه است. اگر نظام پيشين مي توانست از نظر سياسي خود را با تغيير کيفي و کمّي جامعه ايراني تطبيق دهد و هم چنان برجا بماند، امکانات بي سابقه اي براي گسترش نفوذ سياسي و اقتصادي ايران در اين منطقه در اختيار مي داشت و شايد شاه هم که براي تبديل ايران به قدرت منطقه اي به دنبال بسط نفوذ در اقيانوس هند بود، از راه ترکستان و قفقاز بهتر به آرزوي خود مي رسيد. بدنيست که يادداشت هاي علم از اين ديدگاه نيز مورد توجّه قرار گيرد.
* * *
Author: 
Alinaqi Alikhani
Volume: 
15
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000