tile

در جستجوی راز بقا: مسئله رستاخيز فرهنگی خراسان






به دوست خوب خراسانيم



پرسشي در جستجوي پاسخ

گزاويه دوپلانول (Xavier de Planhol) دانشمند نامدارفرانسوي دراثراساسي خود، Manuel de geographie politique musulmane Les Nations de prophete. (ملّت هاي پيامبر: راهنماي جغرافيايي سياست مسلمانان) پرسشي را مطرح نموده که ديري است پژوهندگان تاريخ ايران را به خود مشغول داشته، و آن اينکه چرا درايران که، با يک استثناء،1 نزديک به هزار سال از سده پنجم تا پانزدهم (يازدهم تا بيستم ميلادي) زير فرمانروايي امرا و پادشاهان ترک يا ترک زبان به سر برده وزيستگاه قبائل گوناگون ترک و ترکمن بوده، زبان ترکي- آن گونه که در ترکيه پاي گرفت- زبان ملّي نشد؟ آنگاه پلانول مي پرسد: «اين مقاومت فرهنگ ايران را در برابر هجوم ترکان چگونه مي توان توجيه کرد، به ويژه هنگامي که درنظر بياوريم که تمدّن بيزانس در مسافتي دورتر در برابر آنان تاب مقاومت نياورد؟»

اين پرسش را مي توان به طريق اولي درمورد حکومت اعراب بر ايران نيز مطرح نمود. چه، پس از فروپاشي شاهنشاهي ساساني در نيمه قرن هفتم ميلادي، اعراب بيش از دويست سالِ متوالي بلا منازع برايران حکومت راندند. از اين گذشته، مردم ايران نه تنها سرانجام اسلام آوردند و مذهبي را پذيرفتند که آداب نيايش و کتاب مقدّسش به عربي بود بلکه درگسترش و قوام تمدّن اسلامي نيز نقشي به سزا ايفا کردند. حال اين پرسش پيش مي آيد که چرا ايرانيان، همانند مردم عراق وسوريه ومصر که هر سه از تمدّني کهن و پيشرفته نيز بهره داشتند، زبان عربي را جانشين زبان خود نساختند و هويّت تازي را برنگزيدند؟

اين هر دو پرسش را به ويژه درباره خراسان بزرگ (که شامل ماوراء النهر و سيستان نيز مي شود)2 بايد پاسخ گفت. چه، پس از فتح ايران، قبايل عرب بيش از هر ايالت ديگر در خراسان اقامت گزيدند. هم چنين، خراسان نخستين خطّه ايران بود که آماج هجوم ترکان باديه نشين ومأواي سکونت ممتد آنان شد. بااين همه و باوجودهجوم پي درپي قبائل ترکِ آسياي مرکزي به خراسان و، مهمتر، تسلّط ديرپاي سلسله هاي ترک زبان بر ايران، اين سرزمين نه تنها زبان فارسي را رها نکرد بلکه سنگرگاه زبان فارسي و سنّت هاي بومي و مهد رستاخيز ادبي ايران شد. حتّي در دوران پادشاهي صفويانِ ترک زبان، که قبائل ترک قزلباش را دستکم براي يک سده بر سراسر ايران مسلّط کردند و تجاوز سياسي خود را به جامه مشروعيت مذهبي آراستند، زبان ترکي بر فارسي چيره نشد و برجاي آن ننشست. امروزفارسي نه تنها زبان رايج در تاجيکستان و بيشتر نواحي افغانستان است بلکه تا حدودي در سمرقند و بخارا و نواحي اطراف آن ها در ازبکستان نيز است- و اين با وجودفشار ممتدّي است که ازطرف حاکمان محلّي براي تَرکِ هويّت تاجيکي و زبان فارسي به کار برده شده است.

به اين ترتيب وضع خراسان با آناطولي، که در زماني کوتاه آن هم به دست تعدادي نسبتاً اندک از قبائل ترک که در آنجا ساکن شدند زبان و هويّتي ترکي يافت، تفاوتي آشکار دارد. پلانول درين باره مي نويسد:

در پي شکست سپاهيان ديوژن، امپراطور بيزانس، در نبرد ملازگرت (1071/464)، سرزمين آناطولي به روي ايلات ترک گشوده شد ومأواي شمار کثيري از آنان گرديد. سده اي نگذشت که در نوشته هائي که غربيان درباره سومين دوره از جنگ هاي صليبي به سرداري فردريک بارباروسا به جاي گذاشته اند (1189/585)، آناطولي به نام "ترکيه" خوانده مي شود، نامي که تا امروز برآن مانده است.3


توانائي و پويائي مردم خراسان

جلوه ديگري از نيروي دروني و معنوي مردم خراسان را در قدرت هضم و تحليل اقوام بيگانه مي توان يافت. خراسانيان نه تنها زبان و فرهنگ قبايل مهاجم را مورد اعتناء قرار ندادند، بلکه زبان و فرهنگ خود را نيز به آنان پذيراندند. جاحظ، مؤلف نام آور عرب (160-254ه.) در رساله اي که در باره مناقب ترکان پرداخته است مي گويد که مردم خراسان آداب و رسوم و ويژگي هاي نژادي خود را برساکنان اين سرزمين، چه ترک و چه تازي، تحميل کردند و بدين سان مرزهاي نژادي را کمرنگ ساختند. هم او درباره تازياني که درخراسان ساکن شدند مي نويسد: «هنگامي که به اولاد اعراب و باديه نشيناني که خراسان را مسکن خودساختند بنگريد و آنان را با مردم بومي فرغانه مقايسه کنيد تفاوتي بين آنان نمي بينيد.»4

آنچه دربيان جاحظ مستتر است، به گفته لسنر (Jacob Lessner) اينست که «ويژگي هاي ديرپاي فرهنگي هر سرزميني را مي توان به مردماني که درآن رحل اقامت افکنده اند منتقل ساخت. از همين رو تازياني که در خراسان اقامت گزيدند خود به رنگ بوميان آن سرزمين درآمدند.»5 موشه شارون(Moshe Sharon) درکتابش به نام Black Banners from the East (عَلَم هاي سياه ازجانب شرق) به تأثير خراسان بر مهاجران و مهاجماني که درآن ساکن شدند با صراحت بيشتري اشاره مي کند:

نسل دوّم تازياني که در خراسان به دنيا آمده بودند زبان روزمرّه عربي را به تدريج فراموش کردند. گويش فارسي-عربي يا آنچه در برخي از منابع "لغت اهل خراسان" و "لسان اهل خراسان" ناميده شده بر جاي عربي نشست . . . . نه تنها زبان عربي به عنوان وسيله محاوره و ارتباط روزمرّه از يادها رفت، نه تنها ازميراث آداب و سنن تازي درميان نسل دوّم و سوّم اعرابي که در خراسان، و بيشتر از مادران ايراني، زاده شده بودند نشاني نماند، بلکه صورت و سيماي تازي نيز به تدريج ناپديد شد.»6

تجلّي اين توانائي برجذب و تحليل اقوام بيگانه را دراين واقعيّت مسلم نيزمي توان ديد که همه سلسله هاي ترک زبان که بر خراسان فرمان راندند، از غزنويان و سلجوقيان در سده هاي يازده و دوازده ميلادي گرفته تا تيموريان در قرن هاي چهاردهم و پانزدهم و قاجاريان در سده نوزده و اوائل سده بيستم، همه بي استثنا مسخّر و مجذوب فرهنگ ايراني شدند و به حمايت از فرهنگ و هنر ايراني، به ويژه زبان و ادب فارسي، و تبليغ و ترويج آنها همّت گماشتند.

نخستين نشان عمده دوام پويندگي و توانمندي مردم خراسان و ماوراءالنهر و نيروي دروني آنان را در جريان دو رويداد تاريخي و به غايت مهم مي توان ديد. رويداد نخست شورش و جنبش انقلابي خراسان، به رهبري ابومسلم است که بنام "انقلاب عبّاسي"خوانده مي شود. دراين قيامِ پيروزمند سپاهيان خراسان به انجام آنچه ناشدني مي نمود موفّق شدند: لشکر امويان را درهم شکستند و عبّاسيان را برجاي سلسله مقتدر اموي به تخت خلافت نشاندند-سلسله اي که از پي آمدهاي مسلمان شدن بخشي بزرگ از مردم ايران (به ويژه در سرزمين هاي شرقي و شمال شرقي آن) و بهم خوردن توازن قوا در سرزمين هاي خلافت اسلامي غفلت ورزيده بود. هرچه درباره اهميت اين رويداد و دگرگوني هاي ژرفي که درجهان اسلام به بارآورد گفته شود گزاف نيست، چه در پي اين رويداد بود که مسلمانان غير عرب، به ويژه ايرانيان، در اداره حکومت اسلامي و استوار ساختن و توسعه تمدّن اسلامي مانند اعراب صاحب دست شدند.

ازآنجاکه شماري از سپاهيان خراسانيِ ابومسلم که انقلاب عبّاسي را به پيروزي رساندند ازقبائل عرب ساکن آن خطّه بودند، برخي از مؤلّفان معاصر که داعيه تجديد نظر و بازنگري درعقايد دانشمندان سلف دارند به تازگي به تفسيري عرب گرا از قيام عباّسي و سپاهيان خراساني دست زده اند.7 من درجاي ديگري به نقد اين تفسير تازه پرداخته ام.8 دراين جا کافي است به اين نکته اشاره کنم که مؤلّفان اسلامي نه تنها "خراساني" بودن قيام ابومسلم و سپاهيان او بلکه بخصوص نقش "ايرانيان" را در استقرار خلافت عبّاسيان تأکيد کرده اند. براي نمونه، جاحظ، مؤلّف ضدّ شعوبي، حکومت عبّاسي را"ايراني و خراساني" امّاخلافت امويان را"عرب" ولشکريان آنان را"شامي" مي خواند.9 همچنين مَقريزي، مورّخ مشهورعرب(قرنهاي14و15)، درکتاب النزاع والتخاصم سلب قدرت از امويان و به خلافت رساندن عبّاسيان را کار ايرانيان و توسّط مردم خراسان مي شمارد.10 افزون براين، پي آمدهاي اين قيام و شرکت مؤثّر و گسترده ايرانيان را در زندگي اداري، اجتماعي و عقلائي نخستين دوران خلافت عبّاسي ازسويي وضعف عنصرعرب و بي اعتمادي خلفاي اوليه عبّاسي به اعراب قبيله اي و روي آوردن آنان به موالي را از سوي ديگر به هيچ روي نشان پيروزي سپاهيان يا عناصر"تازي" نمي توان شمرد.

رويداد مهمّ دوّم مربوط به اختلافي است که بين امين، جانشين هارون الرشيد، و برادرش مأمون، که از مادري ايراني و هنگام مرگ هارون والي خراسان بود، پديدار شد چه امين کوشيد تا برادر را از امتيازاتي که پدرش به او عطا کرده بود محروم کند. سپاهياني که از ميان مردم خراسان و ماوراء النهر بسيج شده بودند به فرماندهي طاهر بن حسين، مشهور به ذواليمينين، در چند جبهه بر لشکريان امين تاختند و پس از پيروزي برآنان مأمون را به خلافت نشاندند و آغازگر دوراني شدند که هرچند به علّت اصرار مأمون در تحميل عقايد معتزلي، بخصوص عقيده به خلق قرآن و قديم نبودن آن، نمي توان آنرا دوره آزادانديشي شمرد، ولي بي شک از حيث گرم بودن بازار بحث و تحقيق در مسائل ديگر و برخورد آراء متفاوت نظيري در دوران خلافت عباسي نيافت.

کاميابي خراسانيان در اين دو رويداد مهم تاريخي نشان وجود نيرويي هنوز پويا و طبعي چالشگر در مردم خراسان بود که آنان را از مردم ساير خطّه ها ممتاز مي کرد. هم چنين هيچ يک از ديگر نواحي ايران مانند خراسان پذيراي آراء و اعتقادات بديع و بدعت گرا نبود و اين نيز خود نشاني از دل زندگي و دوري از خمود فکري و رکودعاطفي در مردم خراسان است. تصادفي نيست که در انقلاب عبّاسي پيشوايان شيعه و سپس رهبران عبّاسي به مردم خراسان بود که توسّل جستند و آنان را پنهاني به خيزش عليه امويان وعليه غصب و کفري که به آنان منسوب مي داشتندخواندند و از ميان همه مردم مسلمان، مردم خراسان را در خور اعتماد خود شمردند. اينکه برخي دليل اختيار خراسان را ازطرف عباسيان دوري خراسان از مرکز خلافت اموي و ضعف قدرت امويان در خراسانِ دور دست دانسته اند، به دليلي نارسا و سطحي توسّل جسته اند. اقتدار و نفوذ امويان در خراسان، که عده کثيري از قبايل مضر وخزرج درآن توطّن گزيده بودند و از پايگاه هاي حمله به سغد و خوارزم و فرغانه و سرزمين ترکان به شمار مي رفت، نيرومند بود و فتوحات امويان در آسياي مرکزي به ياري مقاتلان عرب و همرزمان خراساني آنها به دست مي آمد. دليل عمده پيروزي قيام را در عامل انساني يعني در مردم خراسان و خُلقيات آنان جستجو بايد کرد.

زماني هم که عبّاسيان به ابومسلم خيانت ورزيدند و منصور خليفه او را به نيرنگ به قتل آورد، مردم خراسان همان واکنشي را از خود نشان دادند که از آنان انتظار مي رفت: پس از کشته شدن ابومسلم، شماري جنبش هاي سياسي-مذهبي، ازجمله جنبش مقنّع، استاد سيس، به آفريد، و سنباد در خراسان پدیدار شد؛1 پيش ازآن نيزجنبش ابوخالد12 وهم جنبش "سپيدجامگان" و "سرخ جامگان" روي داده بود که همگي جنبش هايي عرب ستيز بودند و به کيش مزدکيان، که ريشه اي ديرينه درآن منطقه داشت، گرايش داشتند.

از اينها مهمتر، درخراسان بود که در سده نهم ميلادي ادب فارسي تولّدي تازه يافت و دوران شکوهمند شعر فارسي آغاز گرديد. درآنجا بود که رودکي، پدرشعرفارسي، غزل ها وقصيده هاي خودراسرود و درخراسان بودکه شاعران بزرگ دوران غزنوي -عنصري وفرّخي ومنوچهري- شعر فارسي را به اوج تازه اي ازفصاحت وشيوائي رساندند. بالاتراز همه، در خراسان بود که نخستين گام ها براي تدوين "تاريخ ملّي" و گردآوري داستان هاي کهن ايراني، به نثر و نظم، برداشته شد، و سرانجام در خراسان بود که شاهنامه فردوسي، اين اثر شکوهمند زبان فارسي و استوار ترين ستون هويّت ملّي ايرانيان ، پا به عرصه وجود نهاد.

امّا پويندگي و همّت خراسانيان منحصر به پهنه زبان و ادبيات نبود، بلکه در زمينه دانش و انديشه و تدبيرِ مُلک نيز جلوه کرد. برگ هاي تاريخ خراسان آکنده از نام دانشمندان پرآوازه و دولتمردان تواناست. درخراسان بود که وزرا و دبيران دانشمندي چون فضل بن سهل و حسن بن سهل پيدا شدند و در دوران کشمکش امين و مأمون و سپس در خلافت مأمون منشاء خدمات ارزنده گرديدند. ابوعبدالله جيهاني، ابوالفضل و ابوعلي بلعمي، ابوالعباس اسفرايني، احمدبن حسن ميمندي، حسنک وزير، ابوالحسن عُتبي و نيز شخصيت نامداري چون نظام الملک طوسي از جمله اين دولتمردان بودند. خراسان هم چنين زادگاه تاريخ نگاراني چون گرديزي و ابوالفضل بيهقي و مؤلّف ناشناخته تاريخ سيستان بود. از دانشمندان بنام، ابوجعفر محمّد ابن موسي خوارزمي، رياضي دان و اخترشناس وجغرافيدان و مخترع علم جبر؛13 ابوعبدالله محمّدبن احمد خوارزمي، مؤلّف مفتاح العلوم؛ ابومعشر بلخي، منجّم؛ ابوالوفا بوزجاني و عمرخيّام نيشابوري، منجّم و فيلسوف و رياضي دان؛ ابوريحان بيروني، جامع علوم زمان خود؛ فارابي، بنيانگذار واقعي فلسفه اسلامي؛ ابوسليمان سَجِستاني، منطق شناسي که در قرن دهم ميلادي آرائش برمحافل علمي و فلسفي بغداد چيره بود؛ ابن سينا، فيلسوف و پزشک شهير؛ ابوزيد بلخي، متکلّم و فيلسوف؛ و ابن قُتيبه دينوري، اديب، مورّخ و متکلّم مشهور و متفکّران اسماعيلي چون ابو يعقوب سجستاني و ناصر خسرو؛ همه ازجمله فرزندان نامدار خراسان بزرگ اند.

در زمينه علوم اسلامي نيز بزرگاني چون غزالي، زَمَخشري و شهرستاني (که در تاريخ اديان نيز دست داشت) زاده خراسان بودند. درعرصه تصوّف و عرفان اسلامي نيز کساني چون ابويزيد بسطامي، ابوسعيد ابي الخير، ابوالحسن خرقاني، عبدالله انصاري، احمد غزالي، و نجم الدين کبري که سر سلسله بسياري از طريقه هاي صوفيه به شمار مي رود، خراسان را پرآوازه کردند. به فهرست نام بزرگان خراسان بيش از اين نيز مي توان افزود اما همين بس که در گستره دانش و انديشه، به کساني چون فارابي، خوارزمي، ابن قتيبه، بيروني، ابن سينا و غزّالي و در عرصه هاي سياسي و نظامي به ابومسلم، طاهربن حسين، يعقوب ليث و اسماعيل ساساني بينديشيم تا به همّت سازنده و نيروي کوشنده اي که، در سده هاي نخستين اسلام و در بحبوحه رستاخيز خراسان دراين سرزمين فعّال بوده پي ببريم.

تلاش هاي خراسانيان براي بازيابي و احراز هويّت خود پس از هجوم تازيان سرانجام با ايجادحکومت هاي محلّي و نيمه مستقل شکل گرفت. طاهريان به نرمي، صفّاريان به ستيز و سامانيان به مدارا به برپاساختن چنين حکومت هائي دست زدند وهرکدام به سهم خود به جنبش سياسي و فرهنگي خراسان، و به تبع آن ايران، ياري رساندند.

باز درخراسان بود که نظامي مالي و اداري، برگَرده نظام "ديواني" عبّاسيان، که خود کمابيش اقتباسي از ساختاراداري ساسانيان بود، شکل گرفت که سده ها، و دستکم تا حمله مغول و حتّي پس از آن، بدون تغيير عمده اي برجاي ماند. هيچ يک از اين رويدادها و دگرگوني ها در ديگر ايالات، به ويژه ايالات ماد قديم که خاستگاه نخستين شهرياري ايرانيان بود و ايالات جنوبي ايران که زادگاه شاهنشاهي هخامنشي وساساني و پايگاه استوار کيش زردشتي بود، رخ نداد. تنها استثنا قيام بابک خرّمدين درآذربايجان و شروان بود. وي در برابر حملات خليفه بغداد شانزده سال پايداري کرد تا سرانجام در زمان مأمون به دست افشين از نامداران اُسروشَنه در ماوراء النهر، که سرداري ايراني در خدمت عبّاسيان بود، شکست خورد و اسير شد و به شکنجه درگذشت.

پايداري ونيرومندي خراسانيان، که در پيروزي هاي نظامي، درخلاقيّت چشمگير علمي و ادبي، در سياست و تدبير مُلک و نيز درقبول عقايد پُرشور مذهبي و بدعت هاي ديني تجلّي يافت، براي تاريخ جهان اسلام اهميّتي ويژه دارد، چه رستاخيزفرهنگي ايران، که مآلاً بر همه سرزمين هاي شرقي اسلام از کشور عثماني تا هندوستان پرتو افکند و به فرهنگ و ادب آن ها جاني تازه بخشيد، درهمين نيروي دروني خراسانيان نطفه بست و ريشه گرفت. امّا گسترش و تأثير اين فرهنگ باززاده را، که فارسي زبان رسمي و ادبي آن بود، تنها مديون ويژگي ها و توانايي هاي اصيل اين فرهنگ نيستيم، بلکه حمايت امرا وسرداران ترکي که بر ايران و آسياي صغير و آسياي ميانه و هندوستان فرمان راندند و شيفته وپشتيبان اين فرهنگ شدند نيز درگسترش نفوذآن نقشي اساسي داشت.


مرحله ايراني تمدّن اسلامي

اين نکته را بايد بخصوص به خاطر داشت که فرهنگ ايراني زماني به شکوفائي و باروري رسيد که "مرحله عربي" تمدّن اسلامي، که از آغاز نيمه سده هشتم ميلادي کانونش به بغداد انتقال يافته بود، پويائيش رو به کاستن گذاشت و درآستانۀ  رکود قرارگرفت، تا آنکه پس از حمله مغول در سده سيزدهم و سقوط بغداد، در سرزمين هاي خلافت عبّاسي در امپراطوري عثماني، که خود عرصه نفوذ فرهنگ ايراني بود،مستحيل گرديد. بدين گونه کشورهاي عربي وسرزمين هاي غربي اسلام نيز ازراه اندراج در امپراطوري عثماني در معرض نفوذ فرهنگ ايراني قرارگرفتند وبسياري ازبرگزيدگان آنها با شعر و ادب و نقّاشي و ديگر صنايع ايران آشنا شدند. نسخ نفيس شاهنامه و گلستان ومجموعه کتب خطيّ فارسي در قاهره و برخي ديگر از شهرهاي تازي يادگار اين دوره از آشنائي با آثارايراني و شيفتگي نسبت به آنهاست (ايرانيکا، جلد هشتم، ذيل Egypt ديده شود). دوره يا مرحله دوّم شکوفائي و باروري تمدّن اسلامي که پس از ضعف و انحطاط دوره عربي پيش آمدو پي آمد جنبش و رستاخيز خراسان بود مرحله اي است که بايد آنرا "مرحله ايراني" تمدّن اسلامي ناميد. آرنولد توينبي (Arnold Toynbee)، مورّخ نامي، در باره قلمرو اين دوران مي گويد:

دراين امپراطوري پهناورِ فرهنگي [از سواحل بسفر تا خليج بنگال] زبان فارسي را بايد وامداراسلحه سرداران و جنگاوران ترک زبان دانست. اين سرداران، که در دامن سنّت هاي ايراني پرورده شده و مسحور ادب فارسي بودند، از يک سو امپراطوري عثماني را درجاي کانون کليساي ارتدکس پايه گذاري کردند و از سوي ديگر سلسله سلاطين گورکاني را در هندوستان بنا نهادند. اين دو امپراطوري که با شالوده فرهنگ ايراني بر دو بستر مسيحيّت و آئين هندوئي بنا شده بودند در همان مسيري افتادند که گرايش فرهنگي بنا نهندگان آنها را نشان مي داد و در فلات ايران و حوزه رودهاي سيحون و جيحون، يعني در مهد زبان فارسي و تمدّن ايراني به هم مي پيوستند. در اوج قدرتِ سلسله هاي گورکاني و صفويّه و عثماني، حاکمان و نخبگان سياسي اين خطّه پهناور حامي و پشتيبان زبان فارسي به عنوان زبان همگاني ادب بودند و در دو سوم اين پهنه گسترده که صفويان و سلاطين گورکاني برآن حکومت مي راندند، فارسي زبان رسمي اداري نيز بود.14


فرضيه دوپلانول

دو پلانول سبب اختلاف بارزي را که در واکنش آسياي صغير و فلات ايران در برخورد باهجوم ترکان مشهود است، چنانکه گذشت، بيشتر در عوامل کشاورزي و اقليمي مي بيند. به اعتقاد او ايرانيان در نخستين مراحل تاريخ خود به روش هاي پيشرفته اي درکشاورزي و آبياري دست يافتند. و از آنجا که سرزمين آنان بيشتر خشک و کم آب بود، به تجربه آموختند که چگونه از آب رودخانه ها براي آبياري کشتزارها درکوهپايه ها و تپه ها بهره بجويند. مهمتر اين که ايرانيان توانستند با حفر چاه و نقب قنات آب هاي زيرزميني را به مزارع خود دردشت ها برسانند. با استثناهاي اندک، همه شهرهاي عمده ايران از اين دونوع شيوه آبياري بهره مي جستند. استدلال پلانول اين است که گرچه مهاجمان صحرانورد شهرها را ويران کردند و بسياري از چاه ها و قنات ها را از ميان بردند، اما به انهدام کامل نظام آبياري در ايران موفق نشدند. از همين رو، ريشه هاي فرهنگ ايراني، که اصولاً فرهنگي مبني برنظام کشاورزي بود، همچنان به قوّت خود باقي ماند.

برعکس در آناطولي که ازآب و هوايي مساعد برخوردار است و ريزش سالانه باران درآن هرگز کمتر از 200 ميليمتر نيست، کشاورزي عمدتاً کشاورزي ديم است و به آب باران متّکي است و نه چندان به قنات و درنتيجه کشاورزان آن دست خوش قهر و آشتي طبيعت اند و اگر بهاري خشک يا زمستاني سخت به سراغ آنان بيايد از نظائر خود درفلات ايران درمانده تر مي شوند. به سخن ديگر، کشاورزي در آناطولي دست خوش هوس طبيعت است، گرچه کشاورز آناطولي ازهمتاي خويش درايران سرنوشتي بهتردارد. افزون براين، هنگامي که آناطولي به تدريج، و به ويژه پس از دوران هلنيسم جذب حوزه مديترانه شد، توليد محصولات سردرختي چون زيتون و انگور و انجير رايج تر شد و کشت غلاّت را به نوبه خود تضعيف کرد. به اين ترتيب، غلبه فرهنگ و شيوه زندگي قبيله هاي مهاجم ترک بر سرزميني که به سبب نداشتن سنّت ريشه داري در کشاورزي توان مقابله و پايداري درخود نمي ديد آسان تر بود.

دراين گفتار من نمي توانم آن چنان که بايد حق نظريه بديع و هوشمندانه پلانول را در جزئيات آن ادا کنم. با اين همه معتقدم مشکل مي توان دو واکنش مختلف در برابر تسلّط ترکان را در فلات ايران و آناطولي تنها و يا حتّي عمدتاً به عوامل اقليمي و شيوه هاي آبياري و بهره جويي از آب هاي زير زميني نسبت داد. شيوه هاي کشاورزي ايرانيان، به ويژه نظام آبياري و کشاورزي آنان، در آذربايجان ونواحي مرکزي وجنوبي ايران نيز رواج داشت. اما آذربايجان، برخلاف خراسان، نه چنانکه بايد در برابر عوامل فرهنگي وعناصر بيگانه پايداري نشان داد و نه در دوران رستاخيز فرهنگي ايران پيشگام و پويا شد، چنانکه درسده هشتم هجري (چهاردهم ميلادي) مردم شهرهاي عمده آذربايجان بيشتر ترک زبان شده بودند. و اگر هم اين وضع را بيشتر نتيجه سکني گرفتن عده زيادي از ايلات ترک توسط مغولان در سرزمين حاصلخيز و علوفه زاي آذربايجان بدانيم، باز اين نکته باقي است که مردم مغرب و شمال غربي ايران سهم عمده اي در رستاخيز فرهنگي و سياسي سده هاي نهم و دهم ايران نداشتند. هم چنين با اين که قنات رايج ترين شيوه آبياري در ايالات مرکزي و جنوبي ايران هم بود عوامل ديگري که خراسان را پرچمدار رستاخيز سياسي ايران کرد درآنها فراهم نبود و اين ايالات نقش شايسته اي درآغاز شکوفائي ادبيات فارسي ايفا نکردند. در دوران هاي بعدي بود که آذربايجان و فارس و کرمان نقشي مهم در عرصه سياست و ادب ايران به عهده گرفتند و فرهنگ ايراني را رونق بخشيدند.

فروپاشي جامعه ساساني در برابر يورش تازيان يا شکست هخامنشيان به دست يونانيان يا زوال شتابان سنن فرهنگي ايران در برابر نيروي روز افزون فرهنگ غربي از قرن نوزدهم به بعد را نيز مشکل بتوان با توسل به شيوه هاي آبياري درايران توجيه کرد. ناچار بايد گفت که هم ضعف جامعه ايرانِ ساساني وشکستش از اعراب و هم سر برداشتن ايرانيان پس از اين شکست که با رستاخيز فرهنگي خراسان شروع شد هر دو همچنان نيازمند توضيح و سبب يابي است.

امّا توضيح اين گونه رويدادها، جدا از رويدادهاي مشابه، مشکل مي تواند ما را به نتيجه مطلوب برساند، زيرا با محدود ساختن خود به يکي دو مورد مجال مقايسه و به محک زدن نتايج خود را نخواهيم يافت. ولي اگر افق ديد خود را بگستريم و اين پديده ها را در منظري وسيع تر قرار بدهيم و به عنوان مواردي از يک نظام کلي (که درآن پديده هاي مشابه توجيهي مشابه مي يابند) درآنها نظر کنيم، شايد بتوانيم به الگوئي دست يابيم که نياز ذهني ما را به يافتن نظمي و قانوني و منطقي در امور برآوَرَد و ارتباط ميان موارد مشابه را روشن سازد.

در تاريخ بشر نه جامعه ساساني تنها جامعه اي است که پس از شکستي نظامي فرو پاشيده و نه خراسان تنها نمونه رستاخيز فرهنگي است. توضيح و سبب يابي ما هنگامي درخور اعتماد کافي خواهد بود که از نظر کردن در حوادث ايران به صورت وقايعي منفرد و يکتا بپرهيزيم، تا اگر توضيحي به دست آورديم نه تنها توالي شکست و رستاخيز خراسان را روشن سازد، بلکه مثلاً روشنگر شکست نهائي عيلامي ها از آشوريان و سپس غلبه مادها براينان در 612 ق. م. و ياتوالي شکست وقيام آلمان پس از دوجنگ جهاني اخيرنيزباشد. درنظر آوردن موارد مشابه محتاج مطالعه تاريخ است، و طبعاً اين سؤال پيش مي آيد که آيا مطالعه تاريخ عمومي مي تواند ما را به طرح هاي کلّي و الگوهاي عامّي در توضيح وقايع رهنمون شود که روشنگر رويدادهاي تاريخي ايران نيز باشد؟


زادن و فرسودن فرهنگ ها

اگر اصل علّيت را حاکم بر رويدادهاي تاريخي بشمريم ناگزير بايد بپذيريم که پديده هاي مشابه معلول علّت هاي مشابه اند. حال اگر با توجه به اين معني به تاريخ بشر در منظري گسترده بنگريم بي درنگ به اين واقعيت بر مي خوريم که همه فرهنگهاي پيشرفته بشري با يک استثناء از ميان رفته يا به سستي گرائيده اند. امروز، از فرهنگ هاي کهن و درخشان سومر و مصر جز يادي کمرنگ درخاطره ها نمانده. از ميان ديگر فرهنگ هاي مشهور باستاني، فرهنگ بابل، آشور، هيتي، عيلام، اورارتو، اوگاريت، فينيقيه، آناطولي باستان، سوريه باستان، اقريطس (کرِت)، ميسنه، مايا، آزتک، سلت، و روم باستان همگي مرده و رفته اند؛ و در برخي ديگر، چون فرهنگ هاي هندي و يوناني و اسلامي، که دوام آورده اند ازپويندگي وخلاّقيت و شکوه گذشته آنان خبري نيست.

استثنائي که نام بردم تمدّن و فرهنگ کنوني غرب است که جوان ترين تمدّن پيشرفته بشري است و به رغم پيشگوئي بدبيناني چون اُزوالد اشپنگلر هنوز کوشنده و پوياست و برديگر فرهنگ ها مي تازد و آنها را به زير سلطه يا نفوذ خود در مي آورد. اگر ظهور و زوال ديگر فرهنگ ها را ملاک داوري خود قرار دهيم ناگزير به اين نتيجه محتوم مي رسيم که فرهنگ غربي نيز سرانجام از نفس خواهد افتاد و چون فرهنگ هاي بابلي و مصري و فنينقي و يوناني و رومي محکوم به ضعف و زوال خواهد شد. به اين نکته نيز بايد اشاره کرد که فرهنگ غربي که آغاز شکوفائيش در قرن چهاردهم مسيحي در "رنسانس" ايتاليا رخ نمود هنگامي رو به باليدن گذاشت که فرهنگ عربيِ اسلامي مدت ها قبل در مسير انحطاط افتاده بود و فرهنگ ايرانيِ اسلامي نيز که ريشه در نهضت فرهنگي خراسان داشت فاصله چنداني با دوران رکود و فرسودگي نداشت و اينک تمدّن اسلامي که قرن ها در خاورميانه و شمال افريقا و اسپانيا تمدّن فائق و تازنده به شمار مي رفت، کمکم جاي به تمدّن نوخاسته غربي مي سپرد. دريک سخن، فرهنگ ها نيز مانند هر موجود زنده اي روزي زاده مي شوند، در طول زمان مي بالند و شکوفا مي شوند، اما سرانجام نيروي آنها به پايان مي رسد و به سراشيب انحطاط مي افتند و آنگاه يا مثل عيلام وکارتاژ از ميان مي روند و يا درسايه تمدّن جوان تري لنگ لنگان به زندگي کم نور و حيات فرسوده خود ادامه مي دهند، چنان که در کشورهاي "جنوبي" و درميان بوميان کانادا و بوميان آمريکاي جنوبي مشهود است.


عامل جغرافيائي يا عامل انساني؟

در بررسي زايش و فرسايش فرهنگ ها و توضيح و تفسير خصوصيات آنها، طبعاً ديده ها نخست به اوضاع واحوال جغرافيائي و اقليمي آنها معطوف مي شود. پيوند بين ويژگي هاي فرهنگي هر جامعه و محيط طبيعي و جغرافياي آن توجّه مردم شناسان و دانشمندان علوم اجتماعي را ديري است به خود جلب کرده و به ارائه نظريه هاي گوناگون انجاميده است. از جمله نظريه اي است که عامل جغرافيائي را در تکوين فرهنگ و کيفيت آن عامل قطعي و اساسي مي شمارد. ديگر نظريه اي است که برعکس عامل انساني و رفتار آدمي را در واکنش به طبيعت و ساير عوامل اصل و اساس خصوصيات جامعه مي داند. البته مشکل بتوان انکار کرد که شيوه و نحوه زندگي، به ويژه در مراحل آغازين هر فرهنگي، متأثّر ازاوضاع واحوال جغرافيايي واقليمي محيط آن است. آرنولد توين بي اقليمي رامساعد رشد وشکوفايي فرهنگ هاي برتر مي داند که حدّ معتدلي از دشواري را دربرداشته باشد-حدّي که وي آن را "ميانگين زرّين"(golden mean) مي خواند. به اعتقاد او استفاده از طبيعت و يا مبارزه با آن نبايد چنان دشوار باشد که کوشش مردم يکسره صرف برآوردن نيازهاي نخستين شود (مانند نواحي قطبي) و نه چنان آسان که زندگي روزمره با اندک تلاشي ميسر گردد (مانند سواحل آمازون). مثلاً وي بين النهرين و يونان و مسير رود يانگ تسه در چين را در زمره سرزمين هايي که براي رشد فرهنگ بشري از ميانگين زرّين بهره داشته اند مي شمارد. هم چنين براساس نظريه هواداران "محيط فرهنگي" (Kulturkreis) عناصراصلي فرهنگ هند و اروپايي در آغاز در دشت هاي مغرب آسيا ومشرق اروپا (Eurasian steppes) نشأت گرفت و از آن رنگ پذيرفت و اساس شيوه اي از زندگي مبتني بر کوچ و صحرا گردي گرديد که به تدريج به ساير نقاط اروپا سرايت کرد و در دوره هاي پيش از شهرنشيني دراين قاره مرسوم شد. تأثير محيط زيست را در برخي نقاط ديگر نيز به آساني مي توان ديد. مثلاً شيوه زندگي اسکيموها در نواحي قطبي و بوشمَن ها در قلب افريقا را با محيط طبيعي آنها مي توان توضيح داد. همچنين زندگي در سواحل درياي اژه طبعاً با آنچه در تبّت يا مغولستان مي گذرد تفاوتي اساسي دارد.

با اين همه بايد گفت که پس از آن که فرهنگي ريشه گرفت رشد و تکاملش بيش از آنکه تابعي ازعوامل جغرافيائي باشد متأثر از تلاش و رفتار و ويژگي هاي مردم آن است. در واقع، در باره اثر عوامل طبيعي اغلب راه گزاف گرفته اند و به گمان من از توجّه کافي به خصوصيات عامل انساني بازمانده اند. کافي است توجه کنيم که طبيعت و محيط جغرافيائي يونان از دوران پريکلس و فيدياس در سده پنجم پيش ازميلاد، يعني هنگامي که فرهنگ يونان در اوج اعتلاي خود بود، تاکنون تغييري نيافته است، امّا فرهنگ جامعه يونان امروز به فرهنگ جوامع کنوني خاورميانه شباهت بيشتري دارد تا به فرهنگ باستاني آن کشور. نکته مشهود ديگري که اصالت عامل انساني را نشان مي دهد اين است که برخي فرهنگ ها با آنکه در اقليم هاي جغرافيائي مختلف به بار آمده اند در بسياري وجوه با يکديگر همسانند، مثل شباهتي که ميان فرهنگ بسياري از کشورهاي امريکاي لاتين وخاورميانه و پرتغال و جزيره سيسيل و قفقاز مي بينيم. از سوي ديگر گاه تفاوت هاي فاحشي ميان دوقوم که محيط جغرافيائي واحدي داشته اند مشاهده مي کنيم، مانندتفاوتي که ميان فرهنگ و شيوه زندگي بوميان امريکاي شمالي و تمدّن کنوني اين سرزمين ديده مي شود. به اين ترتيب، بايد براي پي بردن به دلائل اختلاف يا شباهت ميان فرهنگ ها به جستجوي عواملي غيراز عوامل جغرافيائي برآمد.

براي پي بردن به دلائل اختلاف، مثلاً ميان فرهنگ باستاني و امروزي مردم يونان يا مصر، در بادي امر عوامل گوناگوني از جمله هجوم بيگانگان يا تن دادن به کيشي تازه به ذهن مي آيد. اما چون نيک بنگريم آشکار مي شود که هجوم بيگانه هميشه فرهنگ بومي را نابود نمي کند و يا مانع باليدن آن نمي شود- به ويژه اگر توش و توان فرهنگ بومي يکسره از ميان نرفته باشد- بلکه حتّي ممکن است هجوم بيگانه عاملي تازه در حرکت جامعه اي به سوي مراحل برتر شود. در دنياي معاصر، آلمان و ژاپن که از ويرانه هاي شکست کامل خود در جنگ دوّم جهاني سر برکشيدند و به پيروزي هاي تازه صنعتي و اقتصادي دست يافتند، نمونه هاي بارز امکان تأثير مثبت تهاجم اند. نمونه ديگر بالندگي فرهنگي خراسان در دوران ساماني است. اما هنگامي که جامعه اي به سراشيب انحطاط افتاد يا توان خويش را يکسره از دست داد، هجوم خارجي بر شتاب زوالش مي افزايد، همان گونه که آشور بانيپال عيلام را متلاشي کرد، و کورش بابِل را از نيرو انداخت و روميان تمدّن اتروريا را مضمحل نمودند و گُت ها تمدّن روم را درهم نورديدند و تازيان هويت مصر و سوريه را دگرگون کردند و اسپانيائي ها و پرتغالي ها تمدّن هاي بومي امريکاي مرکزي و جنوبي را محو نمودند.

درمورد تحميل يا پذيرفتن کيشي تازه نيز دليلي در دست نيست که چنين تغييري لزوماً به انحطاط و زوال فرهنگي بينجامد. برعکس، چنين به نظر مي رسد که تغيير کيش و آئين اغلب موجب تحرّکي تازه مي شود. اسلام آوردن تازيانِ بت پرست، بودائي شدن سَکاهاي ختن، يهودي شدن ترکان خزر و مسيحي شدن ارامنه را ازموارد آن مي توان شمرد. اگر گسترش مسيحيت به سوي غرب دوران تاريک قرون وسطا را با خود به اروپا آورد، بايد به خاطر آورد که درين زمان نيروي دروني روميان و متصرّفات سِلت نشين آن ها خود نقصان گرفته بود و بطوري که گيبون مورخ انگليسي نيز يادآور شده است هنگامي که کنستانتين (م. 337) به کيش مسيحي گرويد و کوشيد تا دين مسيحي و دولت روم را به هم بپيوندد، فرهنگ رومي خود به مرحله انحطاط رسيده بود، و بايد گفت که اقوام ژرمني هم هنوز آماده جنبش فرهنگي نبودند.

به هرحال اگر به پرسش نخستين بازگرديم و بپرسيم که عامل ضعف و فتور فرهنگي در بين النهرين و مصر و يونان و روم و ايران چه بود و فرهنگ چين و هند و ماياو اينکا و آزتک و سِلت را چه عاملي از نيرو انداخت و طعمه فرهنگ هاي جوانتر و مهاجم ساخت، به شگفتي درخواهيم يافت که از شدّت سادگي است که پاسخ ازنظر مادورمانده است. و اين عامل جز عامل سالخوردگي نيست.


اصل اوّل: عمر محدود فرهنگ ها
اگر راهنمايي تاريخ را بپذيريم، ازين نتيجه گريز نيست که هيچ فرهنگي پيوسته در اوج بالندگي نمي ماند. فرهنگ ها نيز، مانند همه موجودات زنده، عمري محدود دارند که در طي آن از دوران شباب، که با شور و نيروئي خروشنده قرين است، به دوران ميانسالي و شکفتگي مي رسند و سرانجام به تدريج راه انحطاط مي پيمايند و جاي خويش را به فرهنگي تازه وامي گذارند و سپس خود عموماً به صورت پيرو و تابعي از تمدّن تازه درمي آيند و يا در آن مستحيل مي شوند. نه تنها فرهنگ جوامع بشري، بلکه دولت ها و سلسله ها و نهادها نيز راه پيري و کهنسالي مي سپرند و با عبور از دوران نيرومندي و بالندگي و رکود فرتوت مي شوند و از درون مي کاهند. تاريخ بين النهرين گواه بارزي براين مدّعاست. فرهنگ ها و سلسله هاي سومريان، اکدّيان، کاسيان، آشوريان، بابليان، پارسيان، سلوکيان، اشکانيان، ساسانيان، اعراب و عثماني ها هريک به نوبت دوره اي براين خطّه مسلط شدند و حکم راندند؛ اما هيچيک ابد مدت نبودند و جز نوبت پنج روزه اي نداشتند و آخر منزل به ديگري پرداختند.

اين که سالخوردگي عامل اساسي در فروماندگي جوامع بشري است با نگاهي بر ديگر نواحي جهان روشن تر مي شود. به عنوان نمونه مي توان فرهنگ هائي را که در يونان و ايتاليا ظهور کردند در نظر آورد. دريونان مي توان به ترتيب از فرهنگ مينوآ در کِرت، فرهنگ ميسنه (پايتخت آگاممنون) درپلوپونز و سپس فرهنگ کلاسيک يونان نام برد که يکي پس ازديگري بارور شدند. درسرزمين ايتاليا از فرهنگ اتروسک در اتروريا و فرهنگ رومي و سپس فرهنگ رنسانس ياد مي توان کرد. هريک از اين تمدّن ها زاده شدند، به مرحله بلوغ و باروري رسيدند و سرانجام راه زوال گرفتند، مگر تمدّن رنسانس که هنوز به صورت تمدّن غربي پوياست.

البته اين اصل که جوامع نيزچون موجود زنده اي دير يا زود از نيرو مي افتند و ازميان مي روند اصل تازه اي نيست. برخي ازفلاسفه تاريخ از جمله ابن خلدون (قرن هشتم هجري، 1333-1406م.)، جان باتيستا ويکو (1665-1744)، ازوالد اشپنگلر(1880-1936) وآرنولدتوينبي(1889-1975) به سير تمدّن ها و جامعه ها اشاره کرده اند. همه آناني نيز که به "نظريه ادواري" تاريخ معتقدند تلويحاً ازمعتقدان اين اصل شمرده مي شوند. آنچه دراعتقاد صاحبان اين نظريه مستتر است اينست که با پژوهش در تاريخ و مطالعه گذشته بشري مي توان به الگوئي و قاعده اي از بروز حوادث تاريخي دست يافت که به نوبه خود فهميدن و شناختن رويدادهاي منفرد ر اکه به ظاهر غيرعادي و بي ارتباط و نامفهوم مي نمايند ممکن مي سازد.

عنوان اثر مشهور گيبون، تاريخ انحطاط و سقوط اميراطوري روم، خود بر نظريه ادواري تمدّن ها دلالت مي کند، همان گونه که طعنه طنزآميز ومعروف اسکار وايلد برامريکائيان: « امريکا از مرحله توحّش به مرحله انحطاط رسيده است بي آن که از مراحل مياني گذشته باشد.» امّا واضع نظريه ادواري قدرت همان مورّخ نامي سده هشتم هجري ابن خلدون است که پيدايش و زوال دولت هاو سلسله ها را به تفصيل بررسيده است. به نظر وي منشاء قدرت در جامعه هاي بشري چيزي است که او "عصبيّت " ناميده و آن همبستگي و پشتيباني استوار از يکديگر و از رئيس گروه است، مثل همبستگي که در قبايل ديده مي شود و در ايران منشاء تشکيل دولت ماد و هخامنشي و اشکاني و سلجوقي و صفوي و قاجار و برخي سلسله هاي ديگر گرديد و در جامعه هاي غربي اکنون عصبيّت حزبي جانشين آن شده است. ابن خلدون مراحلي را که خانداني يا قومي که به قدرت دست مي يابد ومي تواند از خامي و خشونت وجنگ آزمائي، که مخصوص اقوام بدوي يا صحراگرد است، بگذرد و به مرحله سازندگي و تمدّن برسد و توجّه به حرفه و صنعت ودانش پيدا کند دقيقاً ازنظر مي گذراند. مرحله اخير که با پيشرفت اقتصادي و کسب ثروت ملازمه دارد سرانجام به تنآسائي طبقه حاکم و عشرت جوئي و غفلت از مصالح زيردستان مي انجامد و اين وضع به اعتقاد ابن خلدون به سست شدن ملاط همبستگي اجتماعي (عصبيّت) از سوئي، و توسل حاکمان به زور و خشونت براي سرکوب مخالفان و معاندان، از سوي ديگر، منتهي مي شود؛ قدرت پايه و جوهر باطني خود را از دست مي دهد و سرانجام دولت و سلسله تازه اي که از"عصبيّت" بهره مند است جانشين قدرتي که درون مايه خود را باخته است مي شود.15 ازميان مورّخان معاصر شايد کسي بهتر از آرنولد توينبي عوارض و پي آمدهاي فرسودگي و فروپاشي جوامع را بررسي و تشريح نکرده باشد.16

شگفت آور اين است که گرچه نظريه فرسوده شدن فرهنگ ها و نهادها قرن هاست که مطرح و معلوم شده، باز هنگام بحث درباره احوال جوامع سالخورده امروزي و انتظاري که از آنان مي توان داشت کمترسخن ازمرحله سنّي آنها به ميان مي آيد. درچنين بحث هائي از هرعاملي و سببي، از اوضاع اقليمي و جغرافيائي گرفته تا وضع آموزشي و ترکيب نژادي و عوامل موروثي و ژنتيک تا رويدادهاي ناسازگار تاريخي و مطامع و توطئه هاي استعماري سخن مي رود جز عاملي که از همه مؤثّرتر و اساسي تر است: عامل طول عمر فرهنگي. حتي ساموئل هانتينگتون در نظريه خود در باره "نبرد تمدّن ها" و کشمکش هاي آينده ميان ملل، که در سال هاي اخير بحث هاي پُرشوري را برانگيخته است، به مسئله عمر تمدّن ها توجهي نشان نداده است. به اعتقاد او نبرد مرام هاي مذهب مانندِ سياسي و اقتصادي که تا چندي پيش در روياروئي ميان اتّحاد جماهير شوروي و کشورهاي عضو ناتو منعکس بود، حال به پايان رسيده و از اين پس، و در دهه هاي آينده ريشه اختلاف و ستيز نه سياسي و اقتصادي بلکه فرهنگي خواهد بودِ. به گمان او تضاد اصلي در عرصه سياست جهاني ميان کشورهايي زبانه خواهد کشيد که تمدّن هايي متفاوت و ناسازگار دارند. به گفته او «جبهه نبردهاي آينده در امتداد شکاف ميان تمدّن ها شکل خواهد گرفت.»17 هانتينگتون در اين نظريه به تمدّن هاي گوناگون غربي، چيني، اسلامي، هندي، امريکاي لاتيني، مسيحي ارتدوکس و افريقائي چنان نگريسته که گوئي همه عمري برابر و تواني يکسان دارند. به اعتقاد من دراين مورد او از توجّه به نکته اي اساسي غفلت کرده است. نبردهاي سده آينده اگر هم چنان که او مي گويد ميان گروه هاي هم قوّه نخواهد بود، بلکه ميان دسته هائي از ملل خواهد بود که طول عمر فرهنگي آنها متفاوت است. نتيجه اين نبردهاي احتمالي را به گمان نگارنده ميانگين عمر ملّت هاي متخاصم تعيين خواهد کرد.

به طور کلي، جوامعي که پيشتر از ديگران به مرحله برتر فرهنگي يا توان سياسي و اجتماعي خود رسيده اند زودتر از ديگران نيز از نفس افتاده و رو به انحطاط گذاشته اند (هرچند اين سخن البتّه به اين معنا نيست که عمرفرهنگي جوامع گوناگون برابر است). براي نمونه، مي توان جامعه سومر را، به عنوان يک واحد سياسي مستقل و کهن ترين جامعه متمدني که تاريخ مي شناسد، در نظر آورد. سومر از حدود 5000پيش ازميلاد ده نشيني را آغاز کرده بود. با قدرت يافتن ساميان اکّدي که به پيشوائي سارگن همه بين النهرين را در 2340 ق. م. به زير سيطره خود درآوردند عمر سياسي سومر عملاً به پايان رسيد و پس از تجديد حيات کوتاهي اقوام عموري و گوتي مقاومت آن را در هم شکستند و سرانجام جامعه سومري در 1950 ق. م. پس از حدود دوهزار سال تلاش فرهنگي و سياسي از تاب و توان افتاد، هرچند تمدّن پيشتاز آن قرن ها در فرهنگ فاتحان سومر تجلّي داشت، چنان که تمدّن يونان نيز در دل تمدّن روميان که دولت يونان را بر انداخته بودند تا فرا رسيدن اقوام ژرمني و آغاز قرون وسطي پاينده ماند، و همانطور که تمدّن ايراني و تمدّن هلني (اين يکي به وسيله مترجمان و ناقلان سرياني) در بطن تمدّن اسلامي به حيات خود ادامه دادند.

عيلام نيز هنگامي که ديگر تواني برايش نمانده بود در سده هفتم پيش از ميلاد درحمله آشورباني پال ويران شد و ديگر برنخاست و ديري نپائيد که منقاد قوم پارس گرديد. هنگامي که کورش در 539 ق. م. وارد بابل شد جامعه سامي بين النهرين نيز پس از قرن ها باروري از توان افتاده بود و ديگر هرگز به عنوان يک واحد مشخّص و مستقلّ سياسي کمر راست نکرد و سرانجام نيز جذب جامعه عرب شد و هويّت تازي به خودگرفت. بر سر مصر نيز همين ماجرا گذشت، زيرا هنگامي که ايرانيان درسال 525 پيش از ميلاد بر آن چيره شدند جامعه اي فرسوده بيش نبود. از آن پس مصر نيز هرگز به اعتلايي که در خور تمدّن درخشان ديرينه اش بود دست نيافت و پس از دوراني که بطالسه فرهنگ هلني را برآن پيروز کردند اسلام آورد و هويّت تازي پذيرفت. شکست و سقوط دولت هاي بومي در امريکاي مرکزي و جنوبي به دست مشتي مهاجمان اسپانيائي نيز بيش از آن که نتيجه استفاده مهاجمان از معدودي اسب و تفنگ باشد نتيجه از رمق افتادن اين جوامع و فتور فرهنگي آنان بود. ازين مثال ها اميدوارم اين قاعده روشن شده باشدکه اولاً به نوبت اند "دول" اندرين سپنج سراي و ديگر اين که عموماً آنان که زودتر رسيده اند زودتر نيز بدرود مي گويند.

اگر اين نمونه ها براي اثبات اين نکته کفايت نکند که تلاش مستمرّ سياسي و اجتماعي و فرهنگي پس از چندي سرانجام نيروي خلاّقه و توان ذهني جوامع پيشرو رامي سايد و آنان را به فتور سالخوردگي مي کشاند، شايد بررسي جامعه هاي معاصر خاورميانه به عنوان مثال ديگري از عهده اين مقصود برآيد. نخستين نکته اي که دراين بررسي به چشم مي خورد آن است که اين جوامع از آن جمله جوامع بين النهرين و مصر (که از نظر فرهنگي متعلّق به خاورميانه است) و آناطولي و سوريه و ايران همه کمابيش کهنسال اند. شايدشکّي نباشد که هيچ يک از اين جوامع کهنسال که همه درگذشته صاحب تمدّن هاي درخشان و فرهنگ هاي بارور بوده اند نتوانسته اند خود را دوباره به سطح خلاّقيت فرهنگي و حتي خودکفائي اقتصادي ديرينه برسانند. امروز اينان با همه انکارها براي بقاي خويش نيازمند فرهنگ پويا و چيره غربي اند. پانزده سده پيش، اعراب و اسلام جان تازه اي ِدر کالبد جامعه هاي خاور ميانه دميدند. جامعه اسلامي، که در طي تاريخ خود مسيري طبيعي پيموده است، در دوران خلافت امويان و آغاز حکومت عباسيان در سده دوم هجري (قرن هشتم ميلادي) به بالاترين حد اقتدار سياسي دست يافت؛ در سده هاي چهارم و پنجم (دهم و يازدهم ميلادي) با خوارزمي و فارابي و رازي و ابن قتيبه و بيروني و ابن سينا در زمينه دانش و انديشه به اوج رسيد18 و در پهنه ادب در قرن هشتم (چهاردهم ميلادي) با حافظ، و در عرصه هنر در سده نهم (پانزدهم ميلادي) با بهزاد، به برترين درجه ارتقاء يافت. حال اگر اوضاع امروز خاورميانه را، در مقايسه با سابقه درخشان آن، چندان غرور آفرين و اميد بخش نمي يابيم، سبب را بايد در ضعف نيروي دروني و رکود قواي خلاّقه اي بدانيم که با طول عمر عارض جوامع خاورميانه شده و نه آن چنان که برخي منتقدان گمان برده اند در گرويدن به کيش اسلام و يا در توطئه ها و دسيسه هاي پنهاني غربيان. سخن برخي نقّادان شرقي را که در فرار از مسئوليت هاي فردي و ملي و انداختن هر تقصيري به گردن "ديگري" تخصّص يافته اند ومدّعي شده اند که توطئه غرب مانع پيشرفت و موجب رکود جامعه هاي خاورميانه شده نمي توان جدّي گرفت. اگر اين جوامع خود فرسوده نشده بودند در برخورد با غرب و دول استعماري شکست نمي ديدند. ناموجّه تر از اين شکوه واهي و سخن فريبنده امّا بي اساس ديگرياست که اين ايام با انتشار کتاب Orientalism (شرق شناسي) ادوارد سعيد رواج يافته و حربه اي به دست ملّت گراياني داده است که هيچ تقصيري رابه گردن نمي گيرند و"ديگري" را که غرب باشد مسئول همه مصائب وعقب ماندگي ها وکوتاهي هائي که محصول سالخوردگي است مي شمارند. در ديد آنان، اين همه جُرمِ شرق شناسان غربي است که با تحقيقات خود در آگاهي از احوال و سابقه ملل شرقي وزبان ها ومذاهب آنان کوشيده اند و آنگاه علم خودرا وسيله تضعيف و بهره برداري ازين ملل کرده اند. بيش از يک قرن است که مردم خاورميانه در مدارس به فراگرفتن تاريخ و جغرافيا و زبان ها و نيز علم غربي مشغول اند، امّااين علم و آگاهي ازغرب به موجب تفوّقي براي جامعه هاي خاورميانه نشده است.

نه تنها احوال خاورميانه، بلکه تاريخ تمدّن و فرهنگ در آفريقا و اروپا نيز نظريه اي را که گذشت، اگرمثال هاي ديگري لازم باشد، تائيد مي کند. بنابرنظريه گروهي ازباستان شناسان به پيشوائي باستان شناس مشهورL. S. B. Leakey (1903-1973م.) کاشف آثار باستاني درّه الدوواي در تانزانيا که امروز قبول عامّ يافته است،19 بشر نخستين گام ها را درراه تمدّن، که ساختن ابزار و اشياء ساده از استخوان و چوب و سنگ بود، در افريقا برداشته است. کاويلي اسفرزا (Cavilli-Sforza) نيز درکتاب History and Geography of Human Genes (تاريخ و جغرافياي ژن بشر) درتأييد نظريه ليکي استدلال مي کند که افريقا زادگاه نخستين جامعه انساني بوده است. اگر اين نظريه را بپذيريم (و دليلي بر ردّ آن دردست نيست) بايد در برابر تلاش سازنده و نيروي خلاّقه افريقائيان، اين کهن ترين جامعه انساني جهان، سرتحسين فرود آوريم که با اختراعات خود راه را براي پيشرفت و ترقّي ساير جامعه هاي انساني گشودند و اجتماعات بشري را وامدار خود کردند.

امّا شايد اروپاست که بارزترين دلائل درستي اين نظريه -نظريه اعتبار سنّّي فرهنگ ها- را به دست مي دهد. حتّي در مروري گذرا مي توان ديد که تواناترين عناصرتمدّنغرب -که تمدّن چيره دوران ماست- جوانترين عناصر اين تمدّن اند، يعني آن گروه از مردم اروپا که ديرتر از ساکنان ديگر اين قارّه درعرصه اين تمدّن فعّال شدند. مردم اروپا در دوران هاي جديدتر به ترتيب سنّ فرهنگيشان يعني فعّال شدنشان درصحنه تمدّن عبارت اند از سِلت ها، ايتاليک ها و ژرمن ها که کمابيش با طبقه بندي ديگري از مردم اروپا، يعني تقسيم آنها به آلپي، مديترانه اي و شمالي (نورديک) برابر مي افتد.

مردم بيشتر نواحي اروپا آميزه اي از لايه هاي مختلف اند، اما ترکيب آنها يکسان نيست. از اينرو رفتاري متفاوت دارند و در نيروي باطني و آفرينندگي و واکنش هاي اجتماعي يکسان نيستند. چون درست دقّت کنيم مي بينيم که اين تفاوت رفتار -مثلاً تفاوت رفتار ميان مردم پرتغال و دانمارک- بيشتر بسته به اين است که هر يک تا چه حدّ از لايه هاي کهن تر و لايه هاي جوانتر دربر داشته باشد. هرچه نسبت لايه هاي جوان به لايه هاي کهن بيشتر باشد مردم آن جامعه کوشاتر و سازنده ترند. براي نمونه، مي توان مردم سيسيل و جنوب ايتاليا را با ساکنان نواحي شمالي اين کشور، که بيشتر در معرض هجوم قبائل جوان تر يعني قبايل ژرمني بوده اند و بيشتر امور صنعتي و اقتصادي ايتاليا را در دست دارند مقايسه کرد. تفاوت مشابهي بين ايرلند، که بخش بزرگي از جمعيتش از تبار مردم سِلت اند، وانگلستان که در آن عنصر شمالي (نورديک) بر عنصر سِلتي و رومي مي چربد، محسوس است. در مقايسه ميان اطريش و آلمان، يا ميان پرتغال و کاتالونيا درشمال اسپانيا نيز که عده بيشتري از قبايل تازه نفس ژرمني درآن سکني گرفتند باز چنين تفاوتي به چشم مي خورد. حتّي تفاوت ميان مردم باواريا درجنوب آلمان، که لايه سِلتي درآن مثل اطريش قوي است، با ناحيه صنعتي راين در شمال آلمان را مي توان براين اساس توضيح داد.

در اروپا باز متوجه مي شويم که مذهب غالب جوامعي که ميانگين سنّيشان بيشتر است، يعني کم و بيش اروپاي جنوبي و ايرلند، مذهب کاتوليک است که وليّ و مرجع معصوم و بري از خطائي چون پاپ دارد؛ تصميم خير و شر و روا و ناروا با اوست و با توکّل بر او و تکيه بر دستگاه کليسا مؤمنان از خارخار انديشه و لزوم اخذ تصميم هاي فردي فارغ اند و به شکوه بارگاه کليسا دلخوش. برعکس، درشمال اروپا مذهب غالب يکي از مذاهب پروتستان است که مرجع تقليد و اتّکائي ندارد و مؤمنان آن عموماً به واسطه ميان خلق و خدا کمتر باور دارند و به ظواهر و زرق و برق کليسا چندان پايبند نيستند و مصرّند که آئين ها وادعيه مذهبي به زبان رايج آنها باشد تامعني آنرا دريابند؛ به قدّيس هاي کمتري معتقدند و کشيش ها را در طلب اعتراف و بخشودن گناه و تخصيص قسمتي از اختيارات خداوند به خود مجاز نمي دانند.

با اندک دقّتي باز متوجه مي شويم که جامعه هاي جنوبي اروپا و ايرلند بيشتر اهل شعر و موسيقي و دلداده سرخوشي و اهل احساس اند و درابراز غم و شادي کمترخود داري نشان مي دهند و آئين هاي سوگواري و عروسي و جشن ها و عزاداري هاي مذهبي ميان آنان رواجي بسزا دارد. طبعاً مي توان به تفاوت هاي ديگري نيز از قبيل تفاوت در مراعات مصالح جامعه در برابر مصالح فردي و يا دقّت و وقت شناسي و تشکيل نهاد هاي مدني و شيوه تربيت فرزندان و رفتار با مجرمين اشاره کرد. در حقيقت مي بينيم که هرچه مردم اين جوامع کهن تر باشند در شيوه زندگي و رفتار بيشتر شبيه مردم خاورميانه و مردم امريکاي مرکزي و جنوبي اند. در جزيره کِرِت که لايه اي از مردم بسيار کهن دارد برخي ازين خصوصيات پُر رنگ تر از نقاط ديگر اروپاست. مقايسه ميان ايرلند شمالي و جنوبي نيز آموزنده است.

همان گونه که درمورد افراد آدمي مشاهده مي شود، فرسودگي و رکود و سپس انحطاط تدريجي سلسله ها، دولت ها، ملّت ها و فرهنگ ها را بايد تابعي از طول عمر آن ها دانست.20 بنابراين جاي شگفتي نيست اگر جامعه ايراني پس از اقلاً هزارو پانصد سال کوشش سياسي و تلاش فرهنگي، که پس از آمدن اقوام آريائي به ايران و غلبه آنها بر مردمان کهن تر اين سرزمين آغاز شد، فرسوده شده باشد و تاب و توان مقاومت در برابر موج خيزنده تازيان نومسلمان را درخود نيافته باشد. درين هزارو پانصد سال ايرانيان به تشکيل اقلاً پنج سلسله مقتدر، يعني سلسله هاي مادي و هخامنشي و اشکاني و ساساني و کوشاني و چند سلسله کوچکترمثل سلسله پارسي(350ق.م. تا334ميلادي) و خاندان هاي سکائي درمشرق و شمال هند کامياب شدند، و مهم تر آنکه کيش جامعي مشتمل براصول اخلاقي و آئين هاي عبادي در جامه کيش زردشتي به جهان آوردند که قرن ها ستون استوار حيات معنوي و پايه قوانين قضائي و اصول تربيتي و ضابطه روابط اجتماعي ايرانيان بود. اين کوشش مستمر در اداره کشوري پهناور و دفاع از مرزهاي آن و نبرد با اقوام مهاجم و مجاهدت در حفظ متصرّفات ومبارزه با مدّعيان داخلي و بدعت هاي مذهبي و منع گرايش به کيش هاي بيگانه طبعاً مستلزم صرف نيروئي دروني است که در طول زمان به کندي و ناتواني مي گرايد.


اصل دوّم: فرسودگي هاي موقّت
حال پرسش اينست که آيا سستي و ضعفي که در سده هفتم ميلادي موجب سقوط دولت ساساني و زوال قدرت کيش زردشتي شد فتوري گذرا و علاج پذير بود، مثل شکست ايرانيان از اسکندر و فروپاشيدن دولت هخامنشي، و يا ناتواني و ماندگي پايداري چون سقوط بابل و مصر در روياروئي با سپاهيان ايران و پريشيدگي جوامع اينکا و مايا به دست مهاجمان اسپانيولي؟

پاسخ اين پرسش را بايد در پي آمد مصاف با اعراب جستجو کرد. همانگونه که اشاره شد فروماندگي جامعه ايراني پس از تهاجم تازيان دير نپائيد و هنگامي که دهشت و آشفتگي نخستيني که از شکست حاصل شده بود از ميان رفت ايران چون سمندر از درون خاکستر شکست سر برآورد و در جهان نوپاي اسلامي هويّتي تازه براي خويش رقم زد. رستاخيز فرهنگي و سياسي ايران، چنانکه گذشت براي جهان اسلام پي آمدهايي اساسي در برداشت زيرا سنگ بناي دوّمين دوران شکوفائي تمدّن اسلامي، يعني "دوران ايراني" اين تمدّن را فراهم آورد و عالم اسلام را در پايان "دوران عربي" آن نيروئي و حياتي تازه بخشيد و از خطر ادامه رکود و فتور فرهنگي رهانيد.

آنچه در باره برخاستن و قدعلم کردن مجدّد ايران پس از شکست از يونانيان و تازيان گفته شد و درمورد شکست از مغولان نيز مصداق دارد اصل دوّمي از نظريه بقا و زوال فرهنگ ها را روشن مي سازد، و آن اينکه هر فروپاشي و شکستي دليل ضعف کلّي و نهائي و نشان به پايان رسيدن نيروي پويندگي جامعه نيست. بلکه در زندگي هر ملّتي گاه شکست هائي روي مي دهد که نتيجه خستگي و فتور دولتي يا سلسله اي يا نحوه اي از حکومت يا حيات ديني است، ولي گذرنده است و پايدار نيست، بلکه جامعه پس از مدّتي، مانند رهنوردي که از طول راه و دشواري آن فرسوده شده و به زمين مي نشيند و نفس مي گيرد و پس از مدتي استراحت و خستگي از تن بدرکردن به پا ميخيزد و چون هنوز نيروي جواني در او باقي است باز به راه مي افتد، به مسير خود ادامه مي دهد (هرچند با اثري از فرسودگي پيشين).

اين گونه توالي فروپاشي وباز پيوستگي، يعني برخاستن دولتي يا سلسله اي يا آئيني و رونق کار آن و آبادي قلمروش، و سپس رواج تن پروري و فساد و غفلت از حال مردم، و آنگاه طغيان داخلي و يا حمله اقوام مجاور که موقع را براي هجوم و غلبه و تشکيل دولتي تازه مناسب مي يابند، در زندگي طولاني بيشتر جامعه ها ديده مي شود. مثلاً درهند، پس از استيلاي هخامنشيان برشمال غربي اين سرزمين و سپس غلبه اسکندر برآن، چاندرا گوپتا بنيان گذار سلسله مائوريا Maurya (172-225 ق. م.)، دوره بسيار درخشاني را در تاريخ هند آغاز کرد که در پادشاهي نواده اش آشوکا به اوج رسيد. پس از سقوط اين خاندان، هند نزديک دو قرن دست خوش هجوم اقوام آسياي مرکزي مثل سکاها و اشکاني ها و کوشاني ها ومغلوب آنان بود تا آنکه خاندان گوتيا (325-550 م.)، که شاهان آن معاصر ساسانيان بودند، برخاست و دوره شکوفا و درخشان ديگري در ايام حکومت آنان براي هند پيش آمد که به آثار مهم هنري و ادبي و فلسفي و علمي (بويژه دررياضيات و نجوم ) ممتاز است و عصر زرين تمدّن هند بشمار مي رود، و باز پس از آنکه خاندان گوتيا دچار سستي شد و هون ها بر قسمت عمده شمال هند مستولي شدند، اين جامعه توانست در نيمه اول قرن هفتم دوره اي از رونق فرهنگي را تجديد نمايد.

از اين همه برمي آيد که همه شکست ها نهائي نيستند و فراز و نشيب تاريخ را با تحليل رفتن تدريجي نيروي اجتماعي و فرهنگي نبايد اشتباه کرد. تاريخ ايران نمونه هاي روشني از اين اُفت وخيزها به دست مي دهد. از بارزترين آنها فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي به دست اسکندر مقدوني است که 150 سال حکومت سلوکيان را در پيداشت. امّا با برخاستن اشکانيان تازه نفس در سده سوّم پيش ازميلاد وگسترش فرمانروائي آنان به سوي غرب، تا حدود فرات و سوريه، حکومت بيگانه از ايران رخت بربست و دولتي مقتدر در ايران پا گرفت که با سرسختي و جنگ آزمائي خود توسعه دولت تواناي روم را در خاور عملاً محدود و متوقّف ساخت. اين دولت نيز پس ازچند قرن دچار سستي شد و چند بار از روميان شکست خورد و آشفتگي درکشور پديد آمد و نارضائي بالا گرفت و ناتواني در ارکان حکومت افتاد و خانخاني رواج يافت. امّا اگر اشکانيان از نفس افتاده بودند ايرانيان هنوز نيرو داشتند. اردشير بابکان در اوايل سده سوّم ميلادي از فارس بپاخاست و آخرين شاهنشاه اشکاني را در 224م. برانداخت و به پنجه قدرت و تدبير همه ايران را مسخّر ومتّحد ساخت و دوباره سلسله اي نيرومند پي افکند و مدّعي ميراث پدران خود از روميان شد و فرزندش شاپور اول روميان را شکست داد و بين النهرين و قسمتي از سوريه را از آنان باز گرفت.

پس از چهار قرن، حکومت ساساني نيز به سراشيب ضعف و انحطاط افتاد و تجمّل پرستي و تن آساني و مال اندوزي و رعيّت آزاري بالا گرفت و کشور آشفته و مهيّاي شکست شد و شاهنشاهي ساساني که از درون کاسته بود به دست معدودي از تازيان تهيدست و پيکارجو که همّتشان از نيروي کيشي نوخاسته و اميد غنائمي ناشنيده الهام گرفته بود فرو ريخت و کشور باري ديگر خواري شکست وکوتاه دستي را آزمون کرد. امّا اين شکست عميق نيز، به خلاف آنچه دربرخي کشورهاي ديگر روي داد، حکايت از پايان نيروي دروني ايرانيان نمي کرد. جنبش تازهاي ازخراسان آغاز شد ودوران پرفروغي از فرهنگ و ادب و هنر پيش آورد. اين نيرو تا قرن هفدهم و زمان شاه عباس به صورت هاي مختلف و با وجود بحران هاي سخت، بخصوص بحران هائي که در نتيجه هجوم مغولان و تاتارهاي تيموري روي داد، جلوه گر بود.

ازوفات شاه عباس به بعد است که ضعف واقعي ايران، نخست با حکومت آخرين شاهان صفوي و شکست از افغانان، سپس در حکومت قاجاريان و شکست از روسيه و انگليس و مداخلات اينان در امور داخلي ايران و ناتواني ايران در رفع اين مداخلات و از همه مهمتر سپرانداختن ايران در برابر علم و صنعت غرب و تقليد و اقتباس ظواهر آن آشکار مي شود.

مختصر آنکه تمدّن و فرهنگ ايراني ديرتر از تمدّن و فرهنگ بين النهرين و مصر و آناطولي و فينقيه و فلسطين باستان در صحنه تاريخ ظاهر شد و ايرانيان ديرتر از مردم آن جامعه ها تلاش تاريخي خود را آغاز کردند و به همان ترتيب تمدّن آنان نيز ديرتر زيست و هنگامي که آنان، غير از آناطولي که هويّت ترکي يافت، همه هويّت تازي پذيرفتند، ايران که نيرويش پايان نيافته بود هويّت و زبان خود را به پيشوائي خراسانيان نگاه داشت و منشاء فرهنگي زاينده و فرزوزان شد.


اصل سوّم: اثر پيوند نو بر ساق کهن
حال با بينشي که از مطالعه جامعه هاي ديگر بدست مي آيد مي توانيم به مسئله خراسان بازگرديم و سبب پيشوائي آنرا جويا بشويم. دراينجا اصل سوّم نظريه اي که دراين گفتار مطرح شده کارساز مي شود و آن اينکه وارد شدن خون تازه در بدن جامعه اي کهن آنرا نيرو مي بخشد و موجب تحرّک و پويندگي تازه اي در آن مي شود. به عبارت ديگر پيوند قوم تازه نفس تر و جوانتري با قوم کهن تري مي تواند ازلحاظ فرهنگي اثري مثبت و سازنده داشته باشد و قومي را که نيرويش نقصان گرفته تقويت نمايد.

اين معني را در تاريخ اروپا و آمريکاي لاتين به روشني مي توان ديد. هجوم اقوام جوانتر ژرمني به ولايات رم و سکونت جستن درآنها خوني تازه در جامعه هاي آنها وارد کرد و با وجود ويرانگري هاي نخستين مآلاً موجب نيروئي تازه درآنها شد که در کشورهائي مثل ايتاليا و فرانسه و انگليس و اسپانيا در طي رنسانس فرصت بروز يافت. مي توان تصوّرکرد که اگر سرزمين گُلِ سِلت نشين (فرانسه بعدي) نخست مورد هجوم روميان و سپس اقوام ژرمني فرانک و ويزيگُت و بورگندي قرار نگرفته و از آنها کسب نيرو نکرده بود، امروز جامعه اي فرسوده و بي رمق درآن مي زيست؛ و يا اگر اسپانيا، هرچند به اکراه، ميزبان واندال هاي ژرمني و سپس پذيراي اقوام عرب و بربر که در 711م. از جبل طارق گذشتند و جنوب اسپانيا را متصرف گرديدند نشده بود امروزاثري از نيروي زاينده درساکنان آن ديده نمي شد. امروز که به جامعه هاي اروپائي مي نگريم مي بينيم که هرکدام که بيشتر در معرض هجوم اقوام شمالي (نورديک) قرار داشته و بيشتر با آنها اختلاط يافته اند به همان نسبت از پويندگي و سازندگي بيشتري برخوردارند و هرکدام کمتر به اين آميزش دست يافته اند عوارض کهولت و فرسودگي در زندگيشان نمايان تر و سهمشان در بالندگي تمدّن غرب کمتر بوده است.

درآمريکاي لاتين نيز آنچه از تحرّک و پويايي درکشورهايي چون آرژانتين، شيلي و برزيل به چشم مي خورد بيشتر از آن که دستاورد ساکنان بومي آنها باشد ارمغان جمعيت نسبتاً جوان تر اروپايي (به ويژه اسپانيولي) است که به اين کشورها کوچ کرده اند.

حال اگر به پرسش نخستين باز گرديم و درصدد توضيح تفاوت ميان خراسان و ايران غربي برآئيم، بايد به ياد آوريم که آذربايجان و ايران غربي و مرکزي جزئي از سرزمين مادها بودند و مادها پيش از ديگر اقوام ايراني به اقتدار سياسي و تشخّص فرهنگي دست يافتند و به عرصه تاريخ گام نهادند و دوران درازي توان خود را صرف مقابله و کشمکش با آشور و ديگر همسايگان خود کردند و درنتيجه زودتر از ديگر اقوامي که در ساير نقاط فلات ايران اقامت گزيده بودند فرسوده شدند. اگر مردم اين نواحي در نهضت ادبي و سياسي ايران کمتر شرکت چشمگيري داشتند واگر زبان مردم شمال غربي ايران به تدريج جاي به زبان ترکي سپرد بايد گفت اين نتيجه قدمت کوشش هاي سازنده آنان بودکه زودتر نيز آنها را نيازمند استراحت و سهل گيري نمود. امّاجنوب ايران نيز، که زادگاه دو سلسله بزرگ هخامنشي و ساساني بود و قرن ها کانون کوشش هاي سازنده به شمار مي رفت، هنگامي که سپاهيان اسلام به ايران سرازير شدند چندان توش و تواني براي مقاومت و خلاقيّت نداشت. از سوي ديگر خراسان نقش رهبري سياسي و مسئوليت تأسيس دولت و دفاع از مرزهاي ايران را تا سده سوّم پيش از ميلاد، يعني تا هنگامي که قبيله اي از ايرانيان،21 به نام داهه،22 که درنواحي مرزي شمال شرق شهرياري ايران23 مي زيستند وارد صحنه شدند و حکومت اشکانيان را تأسيس کردند، بردوش نگرفته بود.

امّا تاخير نسبي ورود اشکانيان به صحنه فعّاليت تاريخي و جواني نسبي آنان را نمي توان تنها عامل پويايي خراسان در سده هاي نخستين اسلامي شمرد. عامل مهمتر را بايددر اصل سوّم نظريه اي که در اينجا مطرح شده، يعني پيوند عناصر تازه نفس با اقوام کهن تر جستجو کرد، چه خراسان پيوسته در معرض هجوم اقوام صحراگرد قرار داشت و امواج متوالي مهاجمان که از آسياي مرکزي و ديگر نقاط به طرف خراسان سرازيرمي شدند ودرآن سکني مي گرفتند وسپس درآن مستحيل مي شدند هربارمردم خراسان را نيرووتوان تازه مي بخشيدند. از آن جمله، نخست يونانيان و مقدونيان بودند که، در پي پيروزي اسکندر، درشمال شرقي ايران اسکندريه هاي چند بنا نهادند و چندي پس از آن نيز پادشاهي يوناني-ايراني باختر را برپا کردند، سپس اقوام گوناگوني چونسکائي ها، تخاري ها، هون ها، هياطله، کيدرها، ترک ها، و سرانجام تازي ها24 که پس از پيروزي اسلام شماري انبوه از آنان در خراسان اقامت گزيدند به اين خطّه روي آوردند وخوني تازه در رگ هاي آن وارد نمودند.25 به اين ترتيب خراسان مکرّر به منبعي سرشار از نيروي انساني، که تا اين حد در دسترس ساکنان ديگر بخش هاي فلات ايران نبود، دست مي يافت و از آن نيرو مي گرفت و جان تازه اي که از اين رهگذر به کالبد خراسانيان مي دميد سرچشمه نيروي فزاينده اين خطّه مي شد و به جذب وحلّ عناصر تازه توانا مي گرديد. پس جاي شگفتي نيست اگر خراسان رهبري انقلاب عبّاسي را برعهده گرفت و جايگاه نخستين سلسله هاي ايراني پس از فتح اعراب و مهد تجديد حيات ادبي و هنري و علمي ايران در سده هاي نهم و دهم و اوائل سده يازدهم ميلادي شد.

نظريه زادن و باليدن و فرسودن تمدّن ها و جامعه ها هرچند تازه نيست، نتايجي که از آن حاصل مي شود، بخصوص در نقد احوال مللي که روزگار برنائي آنان سپري شده، کمتر مورد توجه قرار گرفته، و در توضيح وجوه تاريخ ايران در سده هاي اخير به کار نرفته است. در اينجا البته فرصت پرداختن به همه پرسش هائي که طرح اين نظريه بر مي انگيزد نيست. با اين همه بجاست که اقلاً به يک پرسش عمده پاسخ داده شود. يکي درمورد قوم اوستائي است و آن اينکه اين قوم که کيش زردشتي از ميان آنان برخاست درخراسان و به احتمال قوي در ناحيه اي از توابع مرو يا بلخ يا هرات مي زيستند. سابقه کهن آنان با جواني نسبي مردم خراسان چگونه سازگار مي تواند بود؟ درجواب بايد گفت که آئين زردشت درميان قومي روي نمود که همه نيروي خود را در کشمکش با "بددينان" و مبارزه با مخالفان و استوار کردن کيش تازه صرف کرد. آنگاه رسالت اين آئين به اقوام ديگر ايراني منتقل شد (محتملاً مادها و شاهان اخير هخامنشي) و با قدرت سياسي آنان رواج گرفت. قوم اوستائي از تحرک افتاد، چنانکه زبان آن هم به تدريج متروک شد و حتّي به دوران ساساني نکشيد. آنچه درخراسان بعدها روي داد در حقيقت دستاورد اقوام تازه نفسي بود، بخصوص سکاها، که پس از دوره اوستائي به خراسان روي آوردند و درآن ساکن شدند ومآلاً کيش اوستائي را نيز پذيرفتند.

اين که کيشي در ميان قومي ظهور کند و سپس رسالت دين به دست قومي ديگر و خارج از حيطه اصلي آن بيفتد نظائر تاريخي دارد. مثلاً اسلام در حجاز و در ميان مردمي نسبتاً بدوي (نظير قوم اوستائي؟) برخاست، اما توسعه و ترويج آن پس از اندک زماني بدست مردم عراق و سوريه و ايران افتاد و مآلاً ترک ها و تاتارهاي تازه نفس بودند که آنرا در آسيائي صغير و قاره هندوستان و ترکستان چين و برخي نقاط ديگر پراکندند. هم چنين آئين بودائي که در هندوستان آغاز شد از ميان هندوان رخت بر بست و رسالتش آخر در چين و ژاپن وهندوچين و تبّت بود که فرصت گسترش يافت. مذهب مسيح نيز هرچند ازفلسطين برخاست دردست روميان قوام گرفت ودراروپا منتشرشد ودرفلسطين جز سايه کوتاهي از آن نماند. حتي شايد بتوان اين معني را در مورد کيش يهودساري دانست که درمصر و به تاثير مذهب مصري آغاز شد امّا درفلسطين و ميان اقوامآن پا گرفت. کيش زردشت نيزکانون قدرت و توسعه اش ظاهراً ديرزماني در زادگاه آن نپائيد و مثل اسلام که زادگاهش، حجاز، جز نيم قرني کانون اصلي اسلام نماند، در شمال غربي و مغرب و جنوب ايران بار افکند.

و اين از طنزهاي شگفت تاريخ است که خراساني که، پس از اسلام، پرچمدار نهضت ادبي و سياسي ايران و به همّت و نيروي خود پيشواي رستاخيز فرهنگي ايران گرديد اين نيرو را به برکت هجوم اقوام خودي و بيگانه و شکست از آنان و جاي دادن آنها در دامان خود به دست آورد. چه، خراسان پيوسته بيش از ديگرنواحي ايران در معرض هجوم و حمله و اشغال مردم تازه نفس و پرتوان بيگانه بوده و درهرموج تهاجمي که از آسياي ميانه برخاسته همواره در صف اوّل آتش قرار داشته است. اين مهاجمان در خراسان اقامت گزيدند، با ساکنانش درآميختند، به زندگي اش جان و نيروي تازه بخشيدند، و چنان توانايش ساختند که توانست در تاريخ جهان اسلام سهمي اساسي بردوش گيرد.*
____________________________________________________________

*اين نوشته ترجمه سخنراني دکتر احسان يارشاطر به زبان انگليسي است با عنوان:In Search of the Secret of Survival. The Case of Cultural Resurgence in Khurasan با برخي اضافات توسط مؤلّف، که در24 مارس 1997 دربرنامه سخنراني هاي نوروزي استادان ممتاز ايران شناسي- که هرسال به دعوت مشترک بنياد مطالعات ايران ودانشگاه جورج واشنگتن در اين دانشگاه برگزار مي شود- ايراد شد.

-------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت ها:


1. استثناي مذکور دوراني بود که، بيش از يک سده از 625 تا 755 ه. ق. برابر با 1337 تا 1353م. و در ماوراء النهر تا772ه. ق.، مغولان در ايران فرمانروا بودند. اما حتّي دراين دوران نيز سپاهيان مغول بيشتر ترک و ترک زبان بودند. چه، مغول ها طبق رسم معمول شان قبايلي را که در مسير خود مغلوب مي نمودند موالي خود مي ساختند و در سپاه خود مندرج مي کردند. بيشتر سپاهيان مغول در خاور ميانه ترکان آسياي مرکزي بودند که به خدمت مغولان درآمده بودند. حکومت خاندان زند ميان نادر شاه و قاجاريه کوتاهتر از آن بود که استثناي عمده اي محسوب شود.

2. درباره گسترش دامنه خراسان به ماوراء النهر و سيستان ن. ک. به: مقدّسي، احسن التقاسيم، ليدن، 1877، چاپ سوّم، 1967، ص 260. همينطور ن. ک. به: Turkistan، اثر بارتولد، طبع سوّم، لندن، 1968، ص 197، که به تسلّط خراسان بر ماوراء النهر اشاره مي کند.

3. ن . ک. به: Les nations du prophete، ص 480.

4. رساله فتح بن خاقان في مناقب الترک، طبع فان فلوتن، ليدن، 1903، ص 40.

5. ن. ک . به:
The Shaping of Abbasid Rule، پرينستن، 1980، ص 117.

6. Black Banners from the East، ليدن، 1983، ص 67.

7. ن. ک. به:

Persian Presence in the Islamic World, Cambridge University Press, 1988.

(در دست انتشار) 8. ن. ک. به:

Persian Presence in the Islamic World, Cambridge University Press, 1988.

(در دست انتشار)

9. «انّ دولتهُم عَجَميّه خراسانيّه و دولة بني مروان عربيّه و في اجناد شاميّه» البيان والتبيين، طبع محمد هارون، بيروت، 1948، ج. 3، ص 366.

10. ن. ک. به:

C. E. Bosworth , Al-Magrizi's 'Book of Contention and Strife Concerning the Relation between the Banu Umayya and Banu Hashim،منچستر، 1980، ص 88


و مقاله التن دانيل:
"Arabs, Persians and the Advent of Abbasids Reconsidered," Jour. Amer. Orien. Soc., CXVII/3, 1977, ص 442-.48


11. درباره اين شخصيت ها وآراءشان ن. ک. به:
غلام حسين صديقي،Les mouvements religieux، واحسان يارشاطر،Mazdakism درCamb. Hist. of Iran، جلد سوّم،جزء دوّم،1983، ص1001 به بعد.

12. پيرو خداش، از نخستين داعيان بنياد گراي هاشمي در خراسان. او رهبر فرقه اي به نام خالديه بود که پس ازمرگ ابراهيم امام حمايتش را ازعلويان ادامه داد و در نيشابور سر به شورش برداشت امّا در نبرد با ابومسلم شکست خورد. همين فرقه بود که در دوران خلافت منصور فاطميه نام گرفت. دراين باره ن. ک. به: اخبار الدولة العباسيّه، طبع دوري و مُطّلبي، بيروت 1973، ص403-404؛ نيز ن. ک. به:

Sharon, Encyclopaedia Iranica. 2, V, P. 2b و E. Daniel, The Political and Social History of Khurasan , Chicago, 1979, p. 747-820.


13. ن. ک. به: L. Gardet در Cambridge History of Islam، جلد دوم، ص 596 و S. Pines، همان اثر، ص 759 و Encyc. of Islam، طبع دوم، جلد چهارم، ص 71-1070

. 14. ن . ک. به:
A Study of History، جلد پنجم، ص 515

15. ن . ک. به:
المقدمه، ترجمه Franz Rosenthal، پرينسين، طبع دوم، 1967، جلد اوّل، ص278 به بعد. ابن خلدون در بخش هاي گوناگون اين اثر نظريه خود را درباره ادواري بودن تاريخ و زايش و فرسايش دولت ها و سلسله ها و مراحلي که هر قدرت سياسي، از پيدايش و توسعه و باروري، تجمّل خواهي و تن آساني و سرانجام انحطاط و شکست مي پيمايد تشريح کرده است. از جمله در ترجمه فارسي محمد پروين گنابادي، طبع دوم، تهران 1352، مي توان به جلداول صفحات 317 به بعد و بخصوص صفحات 333-344 و 566-79 رجوع نمود، و در ترجمه انگليسي بخصوص به صفحات 280-99 و 344-45 و 353-55. صفحات متن عربي طبع کاترمر را رزنتال در ترجمه خود منظماً به دست مي دهد.

16. ن . ک . به: A Study of History، جلد پنجم، ص 11 به بعد.

17. ن. ک. به:
Samuel P. Huntington, "The Clash of Civilizations," Foreign Affairs، شماره تابستان 1993، ص22.

18. ظهور ابن خلدون را که درقرن چهاردهم مي زيست و از نام آوران انديشه اسلامي است بايد به گفته رنولد نيکلسون استثنائي براين قاعده دانست. ن. ک. به: A Literary History of the Arabs، طبع دوم،کمبريج، 1929، ص 442-43.

19. ن. ک. به:

UNESCO History of Humanity, Vol. I: Prehistory and the Beginning of Civilization, ed. S. J. Last et al، لندن و نيويورک، 1944، ص 31-43.


20. به اعتقاد ابن خلدون نيروي سلسله ها يا خاندان هايي که به مسند قدرت مي رسند عموماً بيش از سه نسل، يا 120 سال، نمي پايد و در نسل چهارم آثار فتور درآن ها نمايان مي شود (ن. ک. به ترجمه فارسي، ص 424-26 و ترجمه انگليسي رزنتال، ص 278 و بعد و ص 345. در حقيقت اين اصل غالباً مصداق دارد، حتي درمورد سلسله هايي که عمر بيشتري داشته اند مانند سلسله هاي ايراني پيش از اسلام و خلفاي اموي و عبّاسي و امويان اسپانيا. چنين به نظر مي آيد که نيروي واقعي سلسله ها عموماً درين حدود و گاه حتي زودتر (مثلاً درمورد صفاريان و تيموريان و زنديه و افشاريه) رو به کاهش مي گذارد. پس از آن سلسله ها يا در ضعف فزاينده به حکومت ادامه مي دهند -آن گونه که درمورد عباسيّان پس از مأمون، و سلسله مائوريا پس از آشوکا يا صفويان پس از شاه عبّاس اتفاق افتاد- يا، در پي يک انقلاب درباري، نيرويي تازه اي در سلسله دميده مي شود، چنان که درمورد هخامنشيان پس از تسلط داريوش به مسند پادشاهي و در مورد امويان با تسلط مروان بن حکم پس از وفات معاويه دوّم روي داد.

21. ن. ک. به:
. B. Henning, "Mitteliranische" ،ص 93، درIranistik که در جزء "زبان شناسي" Handbuch der Orientalistik، ليدن، 1958، به طبع رسيده.

22. نام اين قوم براي نخستين بار در يشت 13، بند 144 آمده است و در کتيبه معروف به Daiva از خشايار شاه در تخت جمشيد، ن. ک. به: R. Kent, Old Persian, Xph، ص 151. اين قوم در همسايگي دو قوم از سکاها، که نامشان درکتيبه بيستون داريوش آمده است، يعني Haumavarga وTigraxauda، مي زيست. ن. ک. به: Bivar, Cambridge History of Iran ص851-52.

23. ن. ک. به: W. Vogelsang, Encyclopaedia Iranica، جلد چهارم، ص 581-82.

24. درباره اين اقوام ن. ک. به: The Cambridge History of Iran، جلد سوم، جزء اوّل، ص 146-84، 156، 191 و بعد؛ و جزء دوم، ص 770، 851-52. بايد توجه داشت که نخستين هجوم قبائل ترک به نواحي شمال خاوري ايران درسده ششم ميلادي بود وهرمزد چهارم (579-90 م)، که خود از مادري ترک زاده بود (ن. ک. به: طبري، ج2، ص 990؛ وH. Schaeder, Iranica، ص 41) با آنان به نبرد پرداخت.

25. Julius Wellhausen فصلي ازکتاب خوبش Das arabische Reich und sein Sturz، برلين، 1902، ص -306 247 (ترجمه انگليسي آن: Arab Kingdom and its Fall، کلکته، 1927) را به بحث و بررسي قبائل تازي در خراسان اختصاص داده است. به تخمين او شمار افراد اين قبائل به دويست هزار بالغ مي شده است. اين رقم با رقم ربع مليون موشه شارون Black Banners)، ص 65 و بعد)، و رقم مشابهي که E. Daniel در: ("Arabe Settlements in Persia," Encyclopaedia Iranica)، جلد دوم، ص 213 ب ارائه مي کند کم و بيش برابر است.

Author: 
Ehsan Yarshater
Volume: 
15
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000