tile

جنبش های دينی ايرانی در قرن های دوّم و سوّم هجری



«خاتمه»

فتح عرب در تاريخ ايران به منزله پيج راهست. پس از اين واقعه بزرگ به مرور همه نهادهاي (موسسات) اجتماعي درکشور مزبور تغيير يافت و نظامات قضائي خانوادگي و سياسي و اقتصادي و ديني و اخلاقي و ادبي تحوّل پذيرفت.

قرن هاي اولي اسلامي داراي صفات مميّز اوقات ميان دو عهد است و مي توان اين قرن ها را عهد برزخي و بحراني ناميد. درين مدت اوضاع ايران نه چنانست که پيش از فتح عرب بود و نه به هيأت تقريباً ثابتي که در قرن هاي بعد پيدا کرد. سعي ما تا اندازه اي نماياندن صورت ديني اين بحران بود. پيش از آنکه به حال و کار چند تن از عواطف و آراء شخصي ايشان نظر بيندازيم بايد در اهميت علل رواني و اجتماعي اين جنبش ها تدقيق کنيم. فهم جنبش هاي ديني مذکور وقتي ممکن مي گردد که به اعتبار اين اسباب آگاهي يابيم.

ازهمان آغاز فتح عرب دسته اي از مردم ايران به ميل و رغبت کيش باستاني خود را رها کردند و به دين اسلام درآمدند. دسته ديگر با منظور داشتن امتيازاتي که فاتحان از آنها نصيب مي گرفتند به طمع جاه و آسايش، دين اسلام را پذيرفتند. پس از آنکه در بعض اوقات حکومت اموي و در دولت عباسي اعمال جابرانه نسبت به پيروان دين هاي ديگر معمول گرديد، جمعي از ايرانيان به اجبار، براي حفظ جان و مال، مسلمان شدند. ولي هيچ يک از سه دسته مزبور نمي توانستند دستورهاي ديني را که چندين قرن در ايران رواج داشت و در افکار و عواطف ايشان اثر بخشيده بود يک باره فراموش کنند و از تأثير آنها در زندگاني تازه خود جلوگيري نمايند. خواه ناخواه با خبر، يا بي خبر، عقايد و اعمال ايشان تا اندازه اي محکوم تعليمات گذشته بود.

ايرانياني که مسلمان شده بودند همه يک مذهب نداشتند؛ در ميان ايشان مسلمانان تابع سنّت و شيعيان و خوارج وجودداشت، و دو دسته اخير باز به دسته هاي جزء تقسيم مي شد. به علاوه، اين نو مسلمانان همه جمعيت ايران را تشکيل نمي دادند بلکه بخشي مهم از ساکنان اين کشور از برزگران و کارگران به دين مزدائي که وحدتي نداشت ولي با اسلام معارضه مي نمود، باقي مانده بودند. اگر در بعض آراء و رسوم، دين اسلام با کيش مزدائي چندان دور نبود، در بسياري از موارد تفاوت بارزي در دو شريعت مزبور وجود داشت. کافي است براي نمونه به صفات خداي دين ايراني و خداي دين اسلام دقت کنيم، همچنين شرايع زناشوئي و يا آداب راجع به اموات را درين دو کيش به نظر آوريم. روشن است که ترک اين گونه مراسم مقدّس به دلخواه و از روي ميل به آساني ممکن نمي شد و رهائي اين عادات کهنه که محصول کار قرن ها بود مدتي مديد لازم داشت. اگر از طرفي جبر و فشار و تحقير به عمل مي رسيد، چنانکه درباره عقايد و رسوم ديني معمول است، احياناً به پايداري و اصرار طرف مقابل مي افزود. براي قبول واقعي شرايع اسلام واجب مي نمود که مردم ايران عادات و ميل هائي که تا هنگام فتح عرب نداشتند، به مرور پيدا کنند. به عبارت ديگر، لازم بود که طبع خود را ديگرگون سازند و اين کاري آسان نبود.

شورش هائي که وصف کرديم غالباً از طرف طبقه عامه روي داده و اين امر نيز نظريه مذکور را تأييد مي کند. چون عوام کمتر از خواص قادر به تغيير عقايد و عادات خويشند و اگر عقيده تازه اي را براي اين که قوه تقليدشان بيشتر است زود مي پذيرند، اين امر هميشه موجب نمي شود که عقيده کهنه را دور اندازند، بلکه اغلب دو عقيده را که ممکن است مخالف و مناقض يکديگر باشند، پهلو به پهلو حفظ مي کنند، و اختلاط ناموجّه ديني بيشتر از همين سلسله اعمال تشکيل مي يابد.

اين نکته قابل ملاحظه است که بيشتر رؤساي مذهبي که ترجمه ايشان گذشت، چندان مُبتکر و مُبتدع ديده نمي شوند. عناصر فکري و عقيدتي ايشان متعلّق به محيطي است که درآن پرورش يافته اند و ازين جهت مظهر و مجمع خواهش هاي هم عصران خود به نظر مي رسند. عناصر فکري مزبور از منابع گوناگون است و همه از سرچشمه عقايد ديني ايران منشعب نشده است، ولي اين مبادله و معاوضه که اغلب بطور بي خبر صورت مي گرفت، درين عصر که زمان برخورد عقايد و هجرت آراء ديني از جائي به جاي ديگر است، حذر ناکردني بود.

تشکيلات جامعه ايراني با تشکيلاتي که در دين اسلام و عرب ها داشتند تباين داشت. تعاليم اسلامي اصلاً با اصول دموکراسي موافق بود، ولي نظام اجتماعي ايران نظام مراتب طبقاتي بود. هرچند اصول دموکراسي در ميان مسلمانان عرب درست مراعات نشد، و امتيازات درکار آمد، باز نظام دو جامعه موافقت نداشت، و پس از آنکه عرب ها در ايران به حکمراني پرداختند، نه تنها نتوانستند که رسم طبقات و مراتب را از ميان بردارند، بلکه خود در برابر ملّت مغلوب، طبقه اي تشکيل دادند و در استفاده از دسترنج ايرانيان، مخصوصاً طبقه سوّم، با طبقات اوّل و دوّم ايراني سازگاري کردند.

انقراض دولت اموي و برقراري خاندان عباسي درين وضع تغييري نداد. تعدّيات عاملان و اميران حکومت رسمي چنانکه ديديم، رفع نگرديد. در بادي نظر ممکن است اين امر موجب تعجّب شود که با وجود رفتار نسبةً معتدل عباسيان به ايرانيان، حرکت هاي ديني مزبور با آغاز رياست اين خاندان ظهور کرده، تقريباً هر يک از خلفاي عباسي با يکي از قائدان اين جنبش ها سر و کار داشته اند. ولي پس از دقّت به چند موضوع اين مشکل تا حدي آسان مي گردد:

1- پس از فتح عرب و ختم جنگ ها مدّتي لازم بود تا ايرانيان بتوانند قواي از دست رفته خود را دوباره تحصيل کنند.
2- سياست ديني اموي با رفتار ديني عبّاسيان فرق داشت.
3- تغيير حکومت، اگرچه براي جمعي از ايرانيان سودمند بود، براي حال اجتماعي عده بيشتري از مردم ايران فايده اي نداشت، بلکه از نظر ديني چنانکه گفتيم سخت گيري فزوني يافت.
4- پس از برانداختن دولت اموي، مردم ناراضي جرأت يافتند و دانستند که حکومت عرب را مي توان مضحمل کرد، خاصه که انقراض دولت پيشين مخصوصاً به کوشش ايرانيان حاصل گشت.
5- رفتار بعض خلفاي عبّاسي با کساني که براي نيروي اين دولت کوشيده بودند جمعي از همراهان و هواخواهان اين اشخاص را متغيّر و بددل ساخت. ازين نوع است قتل ابومسلم به دستور ابوجعفر، و قتل و حبس برمکيان به امر هارون الرشيد.
6- نبايد اين شورش هاي ديني را مقدّمه فرض کرد، بلکه اين انقلاب ها خاتمه بحراني است که ازمدّت ها پيش و تقريباً از همان آغاز فتح عرب شروع شد.

درايران ساساني، دين قوّه معنوي مهمي بود که محور اعمال مردم شمرده مي شد و تا حدي مشخِّص قوميت ايراني بود. در دوره اي که منظور نظر ماست اين امر از ميان نرفت. بنابراين طبيعي است که صورت ديني جنبش هاي مذکور بر شکل سياسي آنها فائق گردد، و اوّلين انقلاب هاي رسمي ايراني داراي صفت ديني باشد خاصه که از لحاظ روحي در مردم متديّن عقايد ديني فعّال ترين عامل شمرده مي شود و از لحاظ اجتماعي، نهادها و تشکيلات ديني محکم ترين نهادها را تشکيل مي دهند.

هرچند قوّت اسلام درايران پيوسته بيشتر مي شد، هنوز تأليفات ديني رواج داشت. مؤبدان به امور شرعي مي پرداختند، آتشکده ها معمور و با رونق بود، پيروان دين زرتشي و فرقه هاي ديگر مزدائي کيش و آئين خود را حفظ مي کردند، رسوم ايراني به عمل مي آمد.

فاتحان عرب، در همه جا به تساوي، فرمان روائي نداشتند. دين اسلام پس از يک قرن نتوانست خصوصيات محلي را از ميان ببرد؛ و در بعض موارد نظامات تازه مواجه با منافع شخصي بزرگان محلي و طرفداران اصول قديم مي شد، و اين رؤسا، يا خود به نافرماني و سرکشي مي پرداختند، يا به مدّعيان حکومت مدد مي کردند.

گذشته از اسباب عمومي مذکور که در ظهور مدّعيان پيغمبري و سرفرقه ها مداخله مهم و مؤثر داشته است، عوامل و محرک هاي شخصي، چون حالت روحي و ديني و اخلاقي اين اشخاص، در کار بوده چنانکه فکر تأييد يا تجديد يا اصلاح دين که بطور مبهم در ميان جمعي وجود داشت، در يک تن تمرکز مي يافت و از حال ابهام به صورت معيّن درمي آمد و با خواهش ها و عواطف و شهوات شخصي متّحد مي شد.

سهم علل عمومي را در مواردي که منظور نظر ماست، در سير وقايع نمي توان انکار کرد. ولي منکر تأثير سرشت و نهاد و آراء و ميل هاي اشخاصي که مؤسّس اين جنبش ها بوده اند، نيز نمي توان شد. صورت ديني و صورت سياسي و اجتماعي اين انقلاب ها در تحت نفوذ شخصي عاملان اصلي آنها قرار گرفت. اين قاعده عمومي است که هر ديني رنگ و نشاني از پديد آرنده و مؤسّس خود دارد، ولي لازم است که در ميان اسباب اصلي واقعه اي با عوامل يا محرّک هاي آن فرق نهاد. اين جنبش هاي ديني که ذکرشان گذشت، يک سبب يا محرّک نداشتند. بلکه در نتيجه اجتماع چندين سبب و عامل گوناگون به وقوع پيوستند، چنان که تشريح و تعريف آنها با يک علّت، هرچه باشد، معرّف آسان گيري و آسان بيني است. اگر ايجاد اين انقلاب ها بسته به چندين سبب بوده است پس نبايد آنها را داراي يک صورت خاص دانست، بلکه بايد صورت ها و وجوه مختلف آنها را به نظر آورد. موضوع هاي اجتماعي مشکل تر از آناست که بتوان درباره آنها به تصديق هاي سخت و تأکيدهاي قاطع پرداخت. تنوّع اسباب و عواملي که در اين نوع از امور اثربخشي مي کنند بايد ما را از تعصّب و استبداد تاريخي که با موجبات فحص و تحقيق منافي است، باز دارد.

هيچ يک از جنبش هاي ديني مزبور به نتيجه اي که قائدان و پيروان آنها مي خواستند نرسيد. خطّي که به خامه قلم زن ايام بر صفحه تاريخ سياسي و ديني ايران کشيده شد، پاک کردني نبود. دين مزدائي همواره ضعيف گرديد و اسلام نيرو گرفت. ولي اين جنبش هاي ديني زمينه را براي پيشرفت حرکت هاي سياسي آماده کرد. فرقه هائي که پيش ازين ذکرشان گذشت هريک چيزي يا چيزهائي از دين اسلام اخذ کرده اند و خود نيز در تطوّر آراء فرقه هاي اسلامي مؤثّر بوده اند. درباره تأثير اين فرقه ها ممکن است عقايد مختلف باشد، ولي وجود آن را انکار نتوان کرد. افکار و عادات و اخلاق و قواعد و حتّي نهادهاي (مؤسّسات) ايراني چنانکه طبيعي و عادي به نظر مي رسد مدت ها در برابر رسوم و آئين هاي تازه، پايداري نشان دادند؛ با کندي تغييري صورت گرفت، ولي مبادله هميشه به ضرر يک طرف وقوع نيافت. درين بار نيز رسم عمومي که انفعال ديني بر ضدّ دين ديگر، در تطوّر اين يک مؤثر است، مجري گرديد. اگرچه تأويل شرايع اسلام که در قرن دوّم و سوّم و چهارم مطمح نظر جمعي از مردم قرار گرفت، علل متنوّع داشته و منظور اصلي آن گويا متحرّک ساختن قواعد ثابت اصول ديني ساکن و موافق ساختن آنها با نيازمندي ها و مقتضيات عقلي و اجتماعي بوده است، دور نيست که اين امر تا اندازه اي نتيجه دخول جمعي بسيار از مردم به دين اسلام و براي آشتي دادن عقايد و رسوم باستاني با دستورها و اعمال تازه بوده باشد. (صص 332-327) *
----------------------------
* برگرفته از رساله دکتراي غلامحسين صديقي با عنوان «جنبش هاي ديني در قرن هاي دوّم و سوّم هجري.»

Author: 
غلامحسين صديقي
Volume: 
۱۵
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000