tile

یاد رفتگان



احمد تفضّلي

مرگ اسف بار استاد احمد تفضلي که نيمه شب 12 ژانويه (23 دي ماه) در تهران رخ داد بدون ترديد يک فاجعه بزرگ معنوي و علمي براي کشور ما است. اين فقدان ناگوار،که علّت آن را تصادف اتومبيل اعلان کرده اند، يکي از پرمايه ترين استادان و دانشمندان ايراني را در اوج خلاقيت و باروري از ميان ما درربود وجهان ايران شناسي را براي هميشه داغدار يکي از چهره هاي درخشان خودساخت.

دکتراحمد تفضّلي استادزبان هاي کهن دانشگاه تهران و عضو فرهنگستان ايران بود. تحصيلات خودرا در رشته ايران شناسي در دانشگاه هاي لندن و پاريس به پايان برد. در بازگشت به ايران دردانشگاه تهران استخدام شد و همزمان در بنياد فرهنگ ايران تصدّي شعبه زبان هاي کهن ايران را يافت. باهمه حجب و افتادگي که داشت به زودي نامش به عنوان پژوهنده اي کوشا و آگاه شهره گرديد و مقالاتش، که درمجلاّت ايران شناسي درغرب و يا ايران نشر مي يافت، به تدريج خبرگان را متوجّه طلوع اختر فروزاني در آسمان ايران شناسي کرد. احمد تفضّلي در اين اواخر به عنوان استاد مسلّم زبان پهلوي در همه جهان شناخته شده بود و همواره طرف مشورت دانشمندان و استادان پهلوي شناس دردنيا قرار مي گرفت. مقالات تحقيقي اش که شايد به صد برسد هريک نمونه هائي ارزنده از بررسي علمي و دقّتي برازنده به شيوه پژوهشگران نمونه غربي است. کمتر مجلّدي از دانشنامه ايرانيکاست که به مقاله اي از او مزيّن نباشد. آنچه تحقيقات و نوشته هاي دکتر تفضّلي را زبانزد مي کرد اين بودکه وي علاوه براستادي در زبان ها وفرهنگ کهن ايران، در زبان عربي و فرهنگ اسلامي نيز چيره دست بود و همين او را ازديگر همکارانش متمايز مي ساخت. وي در بسياري از تحقيقات و نوشته هايش، براي روشن نمودن زمينه هاي فرهنگي يا زبان شناسي ايران قبل از اسلام، به مآخذ قديمي عربي و آراء دانشمندان عرب -که براي بسياري ايران شناسان غربي چون راز سر به مهر است- رو آورده و به استادي و شيوائي به نتايجي چشمگير رسيده است. درسال هاي اخير بسياري از دانشگاه هاي جهان، از جمله در ژاپن و چين و فرانسه و دانمارک و امريکا و روسيه، مقدمش راگرامي مي داشتند و از او براي اداره سميناري وياايراد سخنراني ها دعوت مي کردند. درسپتامبرگذشته دانشگاه قديمي سنت پترزبورگ روسيه طي مراسم باشکوهي به استاد تفضلي درجه دکتراي افتخاري ايران شناسي اعطا کرد. ازمن نيز به لطف دعوت کرده بودند. درآن جا شاهد احترام عميق وشايسته اي که اساتيد ايران شناس روس براي استادقائل مي شدند بودم. اين حالت احترام وخضوع که گاه ازسوي استاداني بسيارمسنتراز او ديده مي شد نشان مي داد که تاچه حد اهل دانش دستاوردهاي فرهنگي وعلمي اش را ارج مي نهند ومقام والاي او را قدر مي گذارند.

هيچ سخني درمورد زنده ياددکتر تفضلي بدون اشاره به صفات ممتاز اخلاقي و خصايل بي نظير انساني او کامل نيست. در دکتر تفضّلي ادب و افتادگي و سادگي خصلت هاي بارز و نمايان بودند. هرچه مقام وقدر علمي اش بالاترمي رفت و شهرتش درجهانِ ايران شناسي گسترده تر مي شد بر تواضع و فروتني و افتادگي اش افزوده مي شد. ازاين باب او نمونه دلپذير معدود علماء و بزرگاني بود که فقط نامشان را در تاريخ ها مي بينيم و رفتار آنان را نموداري از خصايل والاي ادب ايراني به شمارمي آوريم. مثال درخت پُرباري که شاخه هاي پُرميوه اش همواره سر به زير دارد درمورد او مصداقي درست داشت. استادان و پيشگامان علم و فرهنگ را ارج بسيار مي گذاشت و با شاگردان و همکارانش درنهايت لطف و مهرباني بود؛ از هيچ کمکي به آنان دريغ نمي کرد و درکشف استعدادهاي علمي و تشويق ايشان به پژوهش و نگارش هيچ کوششي را فرو نمي گذاشت. نمونه سپاس و احترام او نسبت به دانشمندان جشن نامه اي بود که به افتخار دکتر زرياب خوبي به نام يکي قطره باران منتشر کرد. استاد زرياب، که اينک او نيز رو در نقاب خاک پوشيده است، پس از انقلاب به بهانه اي واهي کنارگذارده شد. دربحبوحه بي مهري ها و دشمني ها که استاد را به گوشه عزلت کشانده بود دکتر تفضلي بي آن که هراسي به خود راه دهد و يا مانند ديگر مصلحت انديشان عواقب کار را بينديشد قدم پيش نهاد و آن کتاب ممتاز را براي بزرگداشت دوست و همکارش منتشر ساخت.

تأليفات علمي او نيز نمودارهاي روشني از اين بزرگ منشي و صفاي واقعي است. جز واژه نامه مينوي خرد و ترجمه مينوي خرد به زبان فارسي که نام او را بر پشت جلد دارد، در ديگر آثارش يکي ديگر از همکارانش را براي مشارکت در پژوهش دعوت کرده و نام آنان را نيز برافراخته است. مثلاً کتاب هاي اسطوره زندگي زردشت، زبان و دستور زبان پهلوي را باهمکاري خانم دکتر ژاله آموزگار استاددانشگاه تهران منتشر ساخته و کتاب ممتاز منتخبات زادسپرم را با همکاري پرفسور ژينيو به چاپ رسانده است. در مقدمه همان کتاب ژينيو حق شناسي خودرا به استاد تفضلي نشان داده و به درستي ودقت سهم عظيم او را در تأليف آن کتاب که برنده جايزه بين المللي بهترين کتاب سال نيز شد نشان داده است.

درسفر سنت پترزبورگ در ساعات معدود فراغت که درميان سخنراني ها و بازديدهاي علمي دست مي داد به کار بر کتاب پهلوي دينکرد مي پرداخت. اين کتاب ازآثارعمده ومهم زبان پهلوي است و گرچه تاکنون ترجمه قسمت هائي از آن چاپ شده ولي هنوز بخش هاي متعدد آن نياز به ويراستاري و تحقيق و ترجمه اي دقيق دارد. استاد تفضلي شايسته ترين فرد براي اين کار عظيم بود، افسوس که چهارماه بعد از اين سفر دست تبهکار مرگ جهان علم را از وجود او تهي ساخت.

مرگ حق است و به هرحال دامن همه کس را خواهد گرفت. اما مرگي به اين ناگواري و بريده شدن رشته حيات درخت تناوري که مي توانست سال هاي سال پرباروبر زيد و بر سر دور و نزديک سايه مهر بگسترد دردناک و باورنکردني است.

فريدون وهمن
______________________________________________________

محمدتقي دانش پژوه

استاد محمدتقي دانش پژوه، در 27 آذر 1375، بعد از يک بيماري ممتد، درتهران چشم از جهان پوشيد. او درسال 1290 شمسي در دهکده اي نزديک شهر آمل متولد شد، در 18 سالگي پدرش را که مجتهد به نام آن سامان بود از دست داد امّا به تشويق مادر آموختن را در آمل و قم و تهران پي گرفت.

شادروان دانش پژوه، که ازسال 1319 به عنوان کتابدار درکتابخانه دانشکده حقوق دانشگاه تهران استخدام شده بود، درسال 1320 ازدانشکده علوم معقول و منقول دانشگاه تهران درجه ليسانس گرفت. او درسال 1331 به معاونت کتابخانه دانشکده حقوق، در1333 به رياست کتابخانه کتب خطي دانشگاه تهران و درسال بعد به رياست کتابخانه مرکزي دانشگاه تهران برگزيده شد. وي در طول همين سال ها دردانشکده هاي ادبيات و معقول و منقول به تدريس اشتغال داشت و درسال 1348 به استادي رشته تاريخ دانشگاه تهران رسيد.

دانش پژوه سراسر زندگي اش را به تدريس و تأليف و تحقيق و تتبع در فرهنگ ايران اختصاص داد. آن چه دوست وهمکار ديرينه اش ايرج افشار درباره او گفته و فهرست آثار متنوع و متعدد او به خوبي مي تواند نشانه هايي از دامنه و زمينه گسترده تحقيقات و تتبعات وي به دست دهد. وي از بنيادگزاران مجله فرهنگ ايران زمين، عضو افتخاري انجمن آسيايي پاريس و هم چنين عضو پيوسته فرهنگستان زبان وادب يران بود. درطول سال ها، دربسياري از انجمن ها و کنگره هاي ايران شناسان شرکت جست و در دانشگاه هاي معتبر جهاني به سخنراني و تحقيق دعوت شد. از جمله دست آوردهاي نيم قرن پژوهش محمدتقي دانش پژوه بيش از 4000 جلد کتاب، نسخه خطي و ميکروفيلم به زبان هاي مختلف، در زمينه فرهنگ ايران بود. در آخرين سال حيات، وي کتابخانه خود را به بنياد استاد مجتبي مينوي هديه کرد.

آرامگاه او در "بهشت زهرا"، در قطعه مخصوص هنرمندان و نويسندگان واقع شده است. در يک طرف او همکار و دوست ديرينه اش دکتر عباس زرياب خوپي خفته است و در طرف ديگر، دکتر احمد تفضلي همکار و محرم راز او، که کمتر از يک ماه پس از مرگ دانش پژوه، به ناگهان درگذشت.

____________________________________________________
آقابزرگ*

18 فوريه 97

امروز ازمرگ آقا بزرگ باخبر شدم. اولين آشنائي ما، اگر اشتباه نکنم برمي گردد به سال 1326 و 27. او عضو کميته مرکزي حزب توده و کارمند خانه فرهنگ شوروي (VOX) در تهران بود.

.... همان روزها بودکه ديواربرلن فرومي ريخت. دنيا غافلگير شده بود، آقابزرگ که ديگرجاي خودداشت. به کلي هاج وواج بود، هيچ سردر نمي آورد که چي شد، چه جوري شد که اين جوري شد، و بدترازآن چي خواهدشد. چندروز بعدبايد برمي گشت. مي گفت هيچ نمي دانم به چه جور جائي برمي گردم، برلن شرقي يا غربي يا نه شرقي نه غربي، به برلن. همين! تکليف پول، حقوق بازنشستگي، اساساً وضع اداري و حقوقي، مسئله خانه، اجاره، مالکيت، قراردادهاي افراد و دولت يا رژيم قبلي، هيچ و هيچ چيز روشن نبود، بيهوده تاريکي را مي کاويد که شايد روزنه روشني پيدا شود. دل نگران بود امادستپاچه يا وحشت زده نبود. مي گفت هرچه به سر بقيه آمد به سرما هم مي آيد. لابد يک طوري مي شود.

و امّا آخرين ديدارمان ماه مارس سال گذشته و در خانه دوستي بود که اتفاقاً آن را يادداشت کرده ام.

2 مارس 96
آقا بزرگ ديروز به پاريس آمد و پس فردا مي رود. مهمان . . . است. امروز رفتم به دیديدنش. در93 سالگي سلامت است و ظاهراً سرحال. فقط گاه به نظر مي آيد که نگاهِ چشم هاي غفلتاً بي فروغش در "هيچ" گم مي شود، نگاهي غايب، خالي و ته نشين در ته کاسه چشم. از گذشته صحبت کرديم و مرگ محجوب . دو پيرمرد هفتاد ساله (من و ميزبان) و يک نود ساله که به هم برسند جز گذشته از چه بگويند؟ تا بخواهند به آينده نگاه کنند، چشمشان به شبح مرگ مي افتد که داردباعجله کاردش راتيزمي کند و به دنبال گمشده اي درجمعيت مي گردد. سه توده اي قديم و سه پيرمرد جديد از حزب توده و شوروي و فروريختن ديوار برلن و فروپاشي آرمان ها(مثل مچاله شدن يک تکه مقواي آب خورده). آن قدر گفتند که بالاخره حوصله آقابزرگ سر رفت و گفت حزب توده بس است و به من گفت مقاله هاي تو را در ايران نامه و کلک مي خوانم و مي بينم که زنده اي و پرسيدکه حالا چه مي کني؟ گفتم. نمي دانم چرا يادداشت کرد، با آدرس و تاريخ تولد! شايد بنا به عادت. همين سؤال را من کردم. گفت هيچ، فقط نوشته هاي دوستان را مي خوانم يا چيزهائي که درگذشته خوانده بودم، مثلاً هرمان هسه. جمال زاده راکه مي بينم به اين نتيجه مي رسم که بهتراست دراين سن و سال دست به نوشتن نزنم، مايه آبروريزي است. فکرکردم کاش پيش از نوشتن موريانه جمال زاده را "ديده بود". چندسال پيش هروقت در لندن يا پاريس (و يک بار هم در تورنتو)[55] آقابزرگ را مي ديدم صحبت نوشتن، چاپ يا انتظار چاپ موريانه بود. اماديروز هيچ کدام حرفش را نزديم. لابد او حدس مي زدکه چرامن کتاب آخراورا نديده مي گيرم،"شترديدي نديدي"، رمان ايدئولوژيک قلابي، ادبيات "واقعگراي" بي واقعيت يا دست کم بيگانه از واقعيت.

من داشتم به ميزبان مي گفتم که آقابزرگ رااز سال 1326 يا 27 مي شناسم. آن زمان آقا بزرگ به مناسبت کار در "وُکس" (خانه فرهنگ شوروي) يک جور تماس پانزده روز يک بار با حزب داشت (احتياطهِ عضو کميته مرکزي حزب و کارمندوُکس) و من رابطش بودم. روزنامه و اخبارحزبي را مي دادم و نيم ساعتي از ادبيات حرف مي زديم و خداحافظ. صحبت زمستان و خانه آقابزرگ دردزاشيب شد و شکستن يخ حوض و فرورفتن درآن، عادت "صبحانه" پيرمردتري که ميان ما دو تا نشسته بود. آقابزرگ که در فکر خودش فرورفته بودخواند: «گرگ اجل يکايک ازاين گلهمي برد/ وين گله راببين که چه آسوده خفته است» و روي نيم تختي که برآن لم داده بود خوابش برد.

***
Volume: 
۱۵
Current Issue: 
Current Issue
Visited: 
1000