tile

روسيه و آذربايجان (تديوش سويتوچوسکي)



روسيه و آذربايجان

 

 

Taeduz Swietochewski

Russia and Azerbaijan: A Borderland in Transition

Columbia University Press, New York, 1995, .290 pp

 

 در پي فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و استقلال سياسي جمهوري هايي که آحاد آن اتحاد را تشکيل مي دادند، تنش ها و درگيري هاي قومي-محلي برسراسر اين جمهوري ها، بويژه جمهوري هاي آسياي ميانه و قفقاز، يکباره سايه افکندو وفاق موعود سوسياليستي جاي خودرا به نقار موجود ملّي داد. همزمان با اوج گيري اين تنش ها، فرآيندي از تاريخ پردازي و سنّت آفريني دراين نجد پاگرفت تا با اثبات و تکيه برحضور ديرپاتري براي قومي به زيان قومي ديگر، تيرک چادر فرمانروايي قوم کهنتر را برزمين بکوبد. طُرفه اين که چنين فرآيند تاريخ پردازانه و سنّت آفرينانه اي که دراين جمهوري ها آغاز شده گاه دامن ديگراني را که از دور دستي برآتش دارند نيز گرفته و آنان را گاه به جانبداري از تاريخ پردازان يک قوم و يا به زيان سنّت آفرينان قوم ديگربرانگيخته است. در چند سال اخير، شمار کتاب هايي از اين دست، که به زبان هاي اروپايي ودرباب تاريخ اين کشورها نوشته شده است، کم نيست. دراين رهگذر، حوزه هاي مرزي اين جمهوري ها،که اقوام همريشه و همزبان امّا از نگاه سياسي و اداري جدا از يکديگر را در برمي گيرند، بيشترين توجّه را به خود جلب کرده و مورد مطالعه کثيري از اهل تاريخ و سياست قرار گرفته است.

از هشت جمهوري مستقلي که به دنبال اضمحلال شوروي درجنوب آن کشور پديد آمدند، سه جمهوري ارمنستان، آذربايجان و ترکمنستان داراي مرز زميني مشترک با ايرانند. اين مرزهاي سياسي که خود حاصل دست اندازي استعمار روس بر نجد ايران درقرن گذشته بود، عملاً سبب جدايي آحاد اقوام مرزنشين شد. ايرانيان ترکمن، آذربايجاني و ارمني، گروه هاي قومي مذهبي را در ايران تشکيل مي دهند که همزبانان و هم کيشانشان در شمال مرزهاي ايران بودوباشي متفاوت از اينان دارند. اگر درايران هويّت قومي اينان با هويّت مليشان يعني هويت ايراني رقم خورده و عجين شده، درشمال، امّا، هرکدام از اين اقوام دولت مستقل خود را دارند با مرزهاي جغرافيايي تحميل و تعريف شده و ساکناني که قرار بوده به هييت ملّت درآيند يا دير زماني است به چنين هييتي درآمده اند.

تاديوش سويتوچوسکي، استاد تاريخ درکالج مانماث (Monmouth) آمريکا، کارنامه يکي ازاين اقوام رادرکتاب حاضرمي گشايد که خودتکمله اي است برکتاب نخست او:Russian Azerbaijan 1905-1920: Shaping of National Identity in a Muslim Community . کتاب تازه شامل هشت فصل است همراه با يک نتيجه گيري و پي نوشت. در نخستين فصل کتاب، سويتوچوسکي کارنامه هجوم روس ها به جنوب قفقاز و شکست ايران و تحميل ارس به مثابه مرز تازه بين دو امپراتوري را مي گشايد. فصل دوم به پيامدهاي فرهنگي-سياسي اشغال شمال رود ارس اختصاص يافته و نويسنده عمدتاً به زايش گروهي تازه از روشنفکران بومي توجه داردکه ملهَم از آراء اروپايي ليبراليسم، ناسيوناليسم و سپس سوسياليسم، قفقاز را جولانگاه فعاليت هاي مخفي و آشکار خود قرار دادند. دگرگوني هاي سياسي در ايران و روسيه در دوران پيش و بلافاصله پس از جنگ بين الملل اول، موضوع فصول سوم و چهارم کتاب است. دراين دو فصل تشکيل دولت نوين و انتقال سلطنت به دودمان پهلوي درايران و زايش اتحاد جماهير شوروي در روسيه تزاري به بحث کشيده مي شود.

در دو فصل 6 و 7 نويسنده دفتر جنگ سرد را مي گشايد و واقعات اتّفاقيه را در آذربايجان اين دوره بررسي مي کند. به باور نويسنده دراين دوران مردم دوسوي رود ارس هردو محکوم سياست همگون سازي اي (assimilation) شدند که از طرف حکومت ايران و شوروي تبليغ و ترويج مي شد (ص VIII). فصل آخر کتاب به مروري بر پي آمدهاي دوران بازسازي و فاش گويي گورباچف در آذربايجان اختصاص دارد و نويسنده بررسي اين دوران را تا سقوط اتحاد شوروي وزايش جمهوري مستقل آذربايجان درجنوب قفقازدنبال مي کند. در نتيجه گيري و پي نوشت کتاب، سوتيوچوسکي تحوّلات سياسي دوصد ساله آذربايجان ايران و قفقاز را دوباره مرور مي کند و مي کوشد تاامکان وحدت دو آذربايجان را که به باور او دوصد سالي است از يکديگر جدا افتاده اند، بررسد. جان کلام سوتيوچوسکي را در اين باره به دست مي دهيم:

اشغال جنوب قفقاز به دست روس ها درآغاز قرن نوزدهم سبب جدائي آذربايجانيان از يکديگر شد. از آن پس گروهي از اينان به اجبار تن به زندگي تحت قيموميت امپراتوري رو به گسترش روسيه دادند و گروهي ديگر حاکميت امپراتوري رو به زوال ايران را پذيرفتند. اما از پس دهه ها، اعتقاد پيوستن دوباره به يکديگر و تشکيل دولتي مستقل که در برگيرنده هردو سوي ارس باشد هم چنان باوري عميق در ذهن گروهي از آذربايجانيان به ويژه نخبگان و روشنگرانشان باقي مانده است.

براي اثبات چنين نظريه اي، سويتوچوسکي به مطالعه اي همزمان (synchronic) از تاريخ دو جامعه آذربايجاني دوسوي ارس مي پردازد و تلاش مي کند در بستر چنين مطالعه همزماني و چنين روش تاريخي هدفمندي، عوامل مشترک تاريخي بين دو جامعه را در دو صد سال گذشته برجسته کند و رخدادهاي تاريخي همسنگ را بيابد. امّا تلاش نويسنده البته پُرثمر مي بود اگر به گذشته هاي دورتر، دورتر از دو صد سال گذشته، مي پرداخت چرا که وجوه مشترک در تاريخ دو صد ساله اخير اين دو جامعه چندان چشمگير نيست.

از پي اشغال جنوب قفقاز توسط سپاهيان روس، دوسوي ارس تجربه هاي سياسي متفاوتي را پشت سر گذاشتند. ساکنان شمال رود ارس، نخست به هيئت رعاياي مسلمان و غريب امپراتوري روسيه درآمدند، سپس در دوران حکومت شوروي، قباي انسان طراز نوين سوسياليستي را به بر کردند و حال چند سالي است که در پي کسب هويت ملي تازه اند؛ هويتي خورند جمهوري شان، يعني شهروندان جمهوري آذربايجان. در نخستين سال هاي جدائي، هرچند هنوز پيوند بين دوسوي رود ارس تا حدي باقي مانده بود، اما به تدريج سرنوشت ساکنان شمال رود ارس بيشتر با مسلمانان امپراتوري روسيه و خود روس ها گره خورد تا با همزبانانشان در ايران. نه جنبش بابيه درميانه قرن نوزدهم موجد تحولاتي درآن ديارشد و نه انقلاب مشروطه ايران موجب حرکتي. از پي جنگ بين الملل اول نيز ايران نويني که در عصر رضا شاه پديد آمد، بربنياد الگوي دولت-ملّتي شکل گرفت که ملّتش، ملّت همگن ايران بود و دولتش، دولت مقتدر متمرکز پهلوي. براي داشتن چنين ملّتي بايد هويّت قومي اقوام ساکن ايران و از آن جمله زبان اين اقوام به گونه اي آشکار يا ضمني نفي مي شد که شد. اما در همين زمان در شوروي دوران استاليني، همان گونه که سوتيوچوسکي نيز اشاره دارد، گونه اي از سياست بومي کردن ساختار اداري-سياسي تبليغ و ترويج شد که حاصلش برکشيدن روشنگران بومي و گماردنشان به مقامات نسبتاً مهم محلي و از آن مهم تر ترفيع لهجه هاي محلي به مقام زبان هاي رسمي اتحاد جماهير شوروي بود. براين سياهه هنوز هم مي شود افزود: فرآيند سريع صنعتي شدن و شهرنشيني، ادغام اقتصاد محلي با اقتصاد ملي و جابجائي اهالي کشور که در بيست سال آخرحکومت پهلوي درايران تجربه شد به يگانگي ملّي بيشترويکدستي فرهنگ حاکم برکشور منتهي گرديد. شايد نمونه بارز اين يگانگي و يک دستي را در برآمد فراقومي اي که منتهي به سرنگوني سلطنت درايران شد بتوان سراغ گرفت. از استثناء کردستان که بگذريم، آنچه درانقلاب اسلامي 1357 به چشم نمي خورد صبغه قومي و محلي بود. تبريز و تبريزيان رو به تهران داشتند تابه باکو. به وارونه روايتي که درمأخذي مجعول به آن اشاره رفته و سوتيوچوسکي نيز به آن ارجاع مي دهد (ص 231) در روزهاي انقلاب وپس از آن، کسي در ايران شعار آذربايجان مستقل رانشنيد وحتّي درستيزسياسي بين آيت الله خميني و آيت الله شريعتمداري نيز نشانه اي دردست نداريم که کسي از آذربايجانيان خواستار جدائي از ايران و پيوستن به قفقاز بوده باشد.

از ديگر دعاوي نويسنده کتاب اين است که در دوصد سال گذشته، فراخوان براي پيوستن شمال و جنوب و تبليغ و ترويج اين انديشه، هيچ گاه به هيئت برنامه سياسي و سياست رسمي هيچ دولتي درنيامده است (ص 131). متأسفانه واقعيت جز اين شهادت مي دهد. در دوران اقتدار اتحاد جماهير شوروي، مسئله ملّيت ها و پراکندگي اقوام مرزنشين ابزار فشار اين کشور برکشورهاي هم مرز و از آن جمله ايران شد. حکايت آذربايجان نيز استثنائي بر اين قاعده نبود. بسته به اولويت ها درسياست خارجي شوروي و آشتي و قهر مسکو و تهران، حکايت جدائي آذربايجان از ايران و پيوستنش به شمال بارهاي بار پيش کشيده و تبليغ شد. آفرينش و پرداختن مفاهيمي چون "آذربايجان شمالي و جنوبي" بسان و همسنگ "ويتنام شمالي و جنوبي"، به راستي حاصل اتخاذ چنين سياستي بود؛ مفاهيمي که امروزه حتّي در ميان جمع اهل تحقيق نيز اعتبار يافته و نمونه بارزش ارزش افزودهاي است که ادوارد آلورث (Edward A. Allworth) استادپيشين دانشگاه کلمبيا در پشت جلد همين کتاب قلمي کرده. ايشان در اين افزوده ستايش آميز، از "آذربايجان دوپاره" همچون "کره شمالي و جنوبي" ياد مي کند، افسوس براين دوپارگي مي خورد و آرزوي پيوستن دوباره شان را دارد. اشارهاي که سوتيوچوسکي خود درکتابش از زبان يک آذربايجاني ايراني آورده شايد پاسخ درخور چنين کج فهمي تاريخي باشد: «ما [ آذربايجانيان دوسوي ارس] هرچند زبانمان يکي است و تاريخ مشترکي را پشت سرگذاشته ايم، اما دنياهامان سخت با يکديگر بيگانه است.» (ص 223)

از اين اشارات که بگذريم، گفتني است که کتاب تازه سويتوچوسکي، کتابي است خواندني و شايد حتّي بتوان، با اندکي احتياط، آن راکتابي مرجع براي دانشجويان تاريخ وتحوّلات اخيرجنوب قفقازدانست. فصاحت کلام سوتيوچوسکي درتحريرکتاب چشمگير است و احاطه اش به زبان هاي آذربايجاني و روسي دست او را در استفاده از بسياري ازمنابع موجودبه اين دو زبان باز کرده. امّا متأسّفانه، عدم آشنايي او با زبان فارسي مجبورش ساخته تا تنها به ترجمه انگليسي منابع فرعي و دست دوم بسنده کند. اين کاستي چشمگيرتر مي شود هرگاه به ياد آوريم که بخش بزرگتري از قلمرو جغرافيايي که سوتيوچوسکي به بررسي تاريخش نشسته درايران واقع شده و منابع و ماخذ مربوط به تاريخش به زبان فارسي است و بيشتر محفوظ در بايگاني هاي ايران.


__________________________________________________________________

ادبيّات مدرن فارسي

H. Kamshad
Modern Persian Prose Literature
New Edition
Iranbooks, Bethesda, Maryland, 1996

چاپ نفيس و جديد کتاب کلاسيک حسن کامشادکه ابتدا در 1966 درسلسله انتشارات معروف دانشگاه کيمبريج منتشر شد ونسخه هاي آن مدت ها ناياب بود، چندماه پيش به همّت انتشارات "کتاب ايران" به علاقمندان عرضه شده است.


اين کتاب سال هاست که در دانشگاه هاي معتبر بريتانيا و امريکا تدريس مي شود. قسمت اوّل کتاب کامشاد به سابقه تاريخي تحولات نثر فارسي مي پردازد، نثرنويسي به سبک تازه، روزنامه نويسي عصر مشروطيت و نگارش داستان هاي تاريخي آن زمان را به تفصيل بيشتري بررسي مي کند، سپس به سراغ داستان نويسان پيشگام و نويسندگان دوره رضا شاه و نسل جوانتر مي رود. قسمت دوم کتاب سراسر درباره صادق هدايت و کارهاي اوست و دراين ميان آنچه درباره بوف کور آمده نخستين بررسي مشروح اين اثر براساس موازين نقد ادبي است. همچنين بايد از سنجش آثارحجازي نيز نام برد که از بهترين نمونه هاي داوري بي طرفانه و آگاهانه در باره نوشته هاي اوست.
کتاب دکترکامشاد درباره نثر جديد فارسي، پس از سال ها، هم چنان ارزش کلاسيک خود راحفظ کرده و بويژه براي علاقمندان انگليسي زبان از مراجع و در رديف مآخذ اصلي است.

Author: 
تورج اتابکی
Volume: 
۱۵
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000