tile

نوآوری در شعر فارسی (احمد کريمی حکاک)



Ahmad Karimi- Hakkak

Recasting Persian Poetry: Scenarios of poetic Modernity in Iran

Salt Lake City: University of Utah press, 1995

335 pp.

 

تجربه تجدد و تلاشي پي گير درجهت تسريع يا تعطيل آن گرداننده اصلي چرخ ادبيات صدو پنجاه ساله اخير ايران است. گاهي،گروهي کهن راکهنه پنداشتند، غرب را قبله آمال خود قرار دادند و هرآنچه بومي بود ارتجاعي و عقب گرا تلقي کردند. سنّت درخشان ادبيات فارسي هم درنظر اينان به بدنه بي جان و مرده اي بدل شده و سخت نيازمند حياتي نو بود. کثرت استفاده از واژه "نو" (ادبيات نو، افکار نو، احساسات نو، انتباهات نو، شعر نو) تبلور نمادين اهميتي بود که اين دسته براي بريدن از گذشته و "نو" کردن "کهنه" قايل بودند. گروهي ديگر براين باور بودند که جامعه ايران در نتيجه دخالت هاي بيگانه و بي اصالتي فرنگي مآبانِ خودباخته به انحطاط گراييده است. اينان ريشه ناکامي ها و معضلات فرهنگي را درتقليدبي رويه و کورکورانه مي ديدند و ادبيات به اصطلاح "نو" را به عنوان پيامد نفوذ غرب طرد مي کردند. تأکيد بي فتور اين گروه بر ميراث قومي و ادبيات سنّتي نوعي ارج نهادن غيرمستقيم برغرب بود. به عبارت ديگر، غرب کماکان محور افکار و اشارات باقي مي ماند و به عنوان آن "ديگر" فرهنگي ارجي وافر مي يافت.

ولي همواره بوده اند کساني که تجدّد و سنّت را در تضاد و تقابل نديده اند و غرب را بهشت موعود يا سرزمين شياطين نخوانده اند. ابنان مرکزيت و انحصار طلبي مقال ادبي و فرهنگي غرب يا شرق را نپذيرفته و معتقد بوده اند هر فرهنگي از راه تعاطي و تبادل با فرهنگ هاي ديگر خود را غنا مي بخشد. به يُمن و برکت چنين نگرشي است که احمد کريمي حکاک در کتاب بديع و پُرمايه اش، «قالبي نو براي شعر فارسي: فرايند تجدد ادبي درايران،» به تحليل پيدايش و تحول نهضت تجدّد در ادبيات معاصر فارسي مي پردازد و طرحي متفاوت -نقّادانه و پرسشگرانه- از ديدگاهي نوين و منظري بس گسترده ارائه مي دهد. او متن ادبي را پديده اي تاريخي مي بيند که از شرايط ويژه زمان و مکان خود مايه مي گيرد و تأثير مي پذيرد و هم برآن شرايط تأثير مي گذارد. شناخت درست هر متني را مستلزم آشنايي دقيق با فلسفه ادبي و اصول زيبايي شناختي غالب و حاکم برآن مي داند. ذهنيت و جهان بيني امروز را بر نوشته و نويسنده ديروز تحميل نمي کند. در کل آثار و احوال و افکار هر نويسنده و عصرش به غور و تحقيق مي پردازد. با تأمّل و با تأکيد برخرد نقّاد، و تحليل هاي مشخّص از متون مشخّص، سنّت شعري معاصر را گام به گام، نه تنها از ديدگاه کارکردهاي دروني آثار بلکه با عنايت به شرايط خلق هريک مرور و ارزيابي مي کند.

براساس نظريات پژوهندگان و ادباي برجسته ايران (از قبيل يوسفي، زرين کوب، شفيعي کدکني) و غرب، به ويژه باختين (Bakhtin) و لتمن (Lotman)، کريمي حکاک درمقدمه کتاب الگويي براي مطالعه سير تحوّل شعر ارائه مي دهد. او که از نقد ادبي جديد بهره فراوان گرفته است نثر روان وغني کتاب را قرباني اصطلاحات و زبان پر تعقيد و تکلّف روش شناسي جديد نمي کند و در ميراث گرانقدر ادب معاصر فارسي ابزار بلاغي، نظام انديشه و شيوه هاي بياني نوين را مي جويد، و در اين جستجو هم يک راست سراغ نيما يوشيج نمي رود. او تجدّد را در شعر مترادف باگسستن ازقالب هاي کهن -کوتاهي وبلندي مصرع ها، شکستن افاعيل و پيش وپس کردن قوافي- و ياحتي نوآوري در واژگان و تصاوير نمي داند. به نظام معنا آفريني مقال شعري و به بدايع بلاغي، بياني و مضموني توجه دارد.

نويسنده در باب اول کتاب جوانه هاي آغازين تجدّد ادبي را توصيف مي کند و بشارت طلوع اين تحوّل را در اواسط سده نوزدهم مي يابد. در دو بخش بعدي، «نشانه هاي شعري و عرصه هاي آن» و «فرهنگ ادبي باز» در باره جدال هاي ميان پژوهندگان راه نو ومحافظه کاران به تفصيل سخن مي گويد و نشان مي دهد که چگونه همين جدل هاي سازنده به تحولي اساسي در خط مشي ادبي انجاميده است. به ديگر سخن، «قالبي نو براي شعر فارسي: فرايند تجدد ادبي درايران» نوعي تک نگاري از چند چهره پيش کسوت و معروف ادبي نيست؛ به سير تحوّل شعر در ايران و دستيابي به منطق و ويژگي هاي تجدّد ادبي عنايت دارد و دامنه کار خود را به چند نام محدود نمي کند.

درنورديدن مرزها و مرزبندي هاي رايج را مي توان در همان بخش نخستين کتاب سراغ کرد. کتابي که درعنوان و در مضمون به تکامل و تطور شعر معاصر فارسي اختصاص دارد مطلب را با ميرزا فتحعلي آخوندزاده، ميرزا آقاخان کرماني و ميرزاملکم خان مي آغازد که از چهره هاي مؤثر و متنفذ تاريخ اجتماعي و سياسي ايران معاصرند ولي پيوندشان با تکوين شعر امروز چندان مدّ نظر نبوده است. کريمي حکاک اين سه تن را از اولين عصيانگراني مي داند که به مصاف نهضت بازگشت، يعني نگرش غالب در ايران اواسط قرن نوزدهم، برخاستند و زمينه را براي بازسازي شعر فارسي مهيا کردند. او توفيق آنها را نه تنها در پديد آوردن زمينه فکري و فرهنگي پيش از مشروطيت که در فرايند پيدايش مقال تجدد در شعر فارسي برمي رسد و با ارائه نمونه هاي گويا نشان مي دهد که اين مصلحان اجتماعي با توجهي خاص به شعرو ادب رايج زمانه آن را فاقد شيوايي، گويايي و رسايي و از نظر اجتماعي/ سياسي نامربوط و نامطلوب يافتند. به عنوان نمونه، به نظر ميرزا فتحعلي آخوند زاده ادبيات فارسي:

شامل است بر نقل پاره اي از افسانه هاي بي اصل که اسم آنها را معجزات گذاشته اند، و يا تصنيفات مملواز اغراقات و مبالغات و قافيه پردازي و عبارات مغلقه و تعلّقات بياندازه که اسم آنها راتاريخ گذاشته اند، و ابداً نمي دانند که پوئزي چگونه بايد بود. هرگونه منظومه هاي پر پوچ را پوئزي حساب مي کنند، و چنان پندارند که پوئزي عبارت است از نظم کردن چند الفاظ بي معني در يک وزن معين، و وصف نمودن محبوبان با صفات غير واقع، و ستودن بهاروخزان با تشبيهات غيرطبيعي. چنان که ديوان يکي از شعراي متأخرين طهران متخلص به قاآني ازاين گونه مزخرفات مشحون است. (ص. 34)

و اين فقط آخوندزاده نبودکه قاآني را به عنوان آفريننده مشتي "مزخرفات" سرزنش مي کرد. صدراعظم مقتدر وقت نيز از او سخت خشمگين بود. کريمي حکّاک از يک روز زيباي بهاري به سال 1849 ميگويد که شاعر مديحه سراي درباري چکامه بلند و غرّايي در مدح و ثناي امير کبير سروده و به شيوه مرضيه هميشگي در طرفةالعيني ولي نعمت و ممدوح امروز را جانشين منعم نگون بخت ديروز ساخته بود. «به جاي ظالمي شقي، نشسته عالمي تقي/که مؤمنان متقي کنند افتخارها.» (ص. 24) ولي برخلاف مخدومان سابق، اميرکبير،که نه خريدار الفاظ پُر طمطراق وتهي ازمعني بود و نه معتاد به تملّق گويي هاي خادمان، چنان برآشفت که درجا مستمري وي را قطع کرد. «چون امير شنيد از قاآني مؤاخذه کرد و توبيخش فرمود. . . قاآني دم در کشيد و معذرت خواست.» به گواهي تاريخ همان "ظالم شقي"، يعني حاجي ميرزا آقاسي، زماني در چشم شاعر "قلب گيتي،" "انسان کامل" و "خواجه دوجهان" بود وهمين "عالم تقي" نيز پس از مغضوب و معزول شدن "خصم خانگي" شد و «اهرمن خو و بدگوهر.» شاعري که قلمش هرزه مي رفت وشعرش براي فروش بود چندي متاعش بي خريدارماند. امّا به وساطت اعتضادالسلطنه، اميرکبير حقوق قاآني را برقرار کرد به شرط آنکه کتابي را در زمينه فلاحت از زبان فرانسه به فارسي برگرداند.

زمان،زمانِ استقرارواستمرار ترجمه بود و آغاز نهضتي که به تحولي اساسي در ادبيات فارسي انجاميد. کريمي حکاک فصل چهارم کتابش را تحت عنوان «از ترجمه تاتصرّف» به بررسي اين نهضت اجتماعي/ادبي اختصاص مي دهد و ارتباط نزديک ميان ترجمه ادبي و ادبيّات معاصر فارسي را در مجلاّتي از قبيل "بهار" و"دانشکده" دنبال مي کند. بسياري از منقدّين ما درباره نقش عمده ترجمه درسير تجددخواهي به تفصيل نوشته اند. آنچه اين کتاب را از نوشته هاي پيشين متمايز مي سازد دقّت، باريک بيني و وسواس نويسنده کتاب در نشان دادن جزئيّات و چگونگي اين تأثير است. فارغ ازکلي گويي و سيادت طلبي قومي، وي مهاجرت متون ادبي را از زبان و فرهنگي به زبان و فرهنگ ديگر ترسيم مي کند و شگردهاي رواييِ همراه بااين سفر و جا به جايي را برمي رسد و، با کندوکاو در ارتباط ميان متون فارسي و اروپايي، يکساني ها و دوگانگي هاي صوري، زباني، يا مضموني را ميان شعر مبداء و شعر مقصد مي نماياند.

براي مطالعه چگونگي انتقال مفاهيم و ساختارهاي فرهنگي و ادبي از گستره اي به گستره ديگر، نويسنده کتاب به سراغ برخي ازمعروفترين ومحبوبترين اشعارفارسي مي رود و خلاقيّت شاعران ايراني را در اقتباس و اتخاذ-با توجه به جزئييات واژگاني و بلاغي- مي نماياند. همچنين رابطه اشعار شناخته شده اي همچون "رنج و گنج" نوشته بهار، " قلب مادر" به قلم ايرج ميرزا و "جولاي خدا" اثر پروين اعتصامي را با اشعار لافنتن (La Fontaine)، ريشپن (Richepin)، و بريسبين (Brisbane) بررسي مي کند. آنگاه، باتجزيه و تحليل دقيق کارکردهاي دروني و درهمتنيدگي ساخت و بافت و محتواي هريک، خلاقييت اين شاعران را در خانگي کردن مفاهيم و بدايع صناعي بيگانه مي ستايد و ويژگي هاي فرهنگي، ادبي و بومي هريک را برمي شمرد. به عنوان مثال، در مورد «قلب مادر» ايرج ميرزا و شباهت آن با يک اثر آلماني و به خصوص بايکي ازآثار ريشپن، شاعر فرانسوي، بهاين نکته اشاره مي کندکه در هرسه متن معشوقه سنگدل جوان عاشق را به کشتن مادرش ترغيب مي کند و تلويحاً يا تصريحاً شرط وصال خود راقتل او مي داند. اگردر متون آلماني و فرانسويِ داستان، دخترسنگدل خواست خود را مستقيم باعاشق خويش درميان مي گذارد و بي پرده به او مي گويد: «فردا قلب مادرت را براي من بازآور»، درشعر ايرج ميرزا معشوقه باپيام، آن هم پيامي پراز وعده و وعيد، قتل مادر را مي طلبد. در واقع شعر با تأکيد بر غيرمستقيم بودن پيام زن به مردمي آغازد. «داد معشوقه به عاشق پيغام». کريمي حکّاک با توجّه به اين نکته باريک ولي پُرمعنا مي پرسد آيا مي توان اين ارتباط غيرمستقيم را پيامد فرهنگي دانست که دنياي زن و مرد را از هم جدا مي کند؟ (ص 158)

به گمان من، سنّت درخشان و هزارساله ادبيّات ايران پشتوانه پاسخي مثبت براين پرسش است. حتّي درادبيات غنايي و قصّه هاي منظوم عاشقانه ما نيز زنان نمي توانستند از نيازهاي عاطفي و احساسي خود مستقيم و بدون ترفندهاي روايي سخن گويند. عفّت کلام ابراز شور و شوق زنانه را از عرصه هاي عمومي تبعيد مي کرد. شرم گوينده و حرمت گوش شنونده، آزرم زنانه و غيرتمردانه ايجاب مي کردکه پاره اي ممنوعيّت ها و محدوديت ها رعايت شود. کمتر رابطه عاشقانه اي ميان زن و مرد-خارج از حريم خانه و خانواده- بدون دخالت واسطه يا قاصدي (اغلب يک دايه) امکان پذير بود. يعني روايت جملگي اين حکايات شيرين -- همچنان که شعر"قلب مادر"-- بر مدار وجود پيام آور و پيام بري مي چرخد که تخته بند خانه نيست.

در فضاي سنّتي، جايگاه رفيع زن درخانه بود و قيود فرهنگي مشوّق غيبت او از عرصه اجتماعي و هنري، هردو. به همين رو، غايت خلاقيّت زنان را مي توان در هنرهاي "خصوصي" از قبيل قصه گويي، گلدوزي، طبّاخي، خيّاطي و قاليبافي، يعني هنرهايي که در حريم و فضاي خاص زنان پديد ميآمدند، و نام و نشاني از هنرمند زن در عرصه عمومي به جاي نمي گذاشتند، سراغ کرد. صدا و جسم زن -اين دو راويان فرديّت او- در شبکه اي از محدوديت ها گرفتار و به عرصه خصوصي تبعيد شده بودند. شايد يکي از بارزترين ويژگي هاي تجدّد درايران شکستن همين طلسم غيبت زنان در عرصه عمومي بود. حضور زن در فضاهائي که قبلاً در انحصار مردان بود، مرزهاي مشخص ميان عرصه ها و مفاهيم مردانه/زنانه، مُجاز/قدغن، خصوصي/عمومي و محرم/نامحرم را مخدوش کرد. زن که قرن هاپرده نشيني کرده وجسمش را از چشم و صدايش را از گوش نامحرم به دور نگهداشته بود به عنوان موجودي خودمختار به عالم مقال عمومي گام نهاد و درمقام "منِ" انديشنده براصالت ذاتي تجارب، تخيلات و برداشت هاي خود تأکيد کرد. شايد همين حضور و منظر نويافته زن يکي از دشوارترين و هنوز بحث انگيزترين ابعاد تجدّد درايران باشد. با وجود اين، بسياري از پژوهشگراني که به مسئله تجدّدپرداخته اندعنايت چنداني به اين نکته نداشته و باز انديشي زن و زنانگي را به عنوان جزء لاينفک نهضت تجدّدطلبي در ايران و يکي از زمينه هاي اساسي تحقيق درباره آن نپذيرفته اند.

احمدکريمي حکاک با وقوف کامل به اهميت زن، درمقام آفريننده و آفريده ادبي، نقش و سيماي او را درفرايند تجدد برمي رسد. درباره بدايع شعري پروين اعتصامي مي گويد که به حکم آنکه در سطحي ملموس و محسوس نبوده اغلب از نظر ها پنهان مانده است. در مورد شعر زيباي لاهوتي، «به دختران ايران»، مي نويسد که "ساخت و بافت" معشوق را يکسره باز مي خواند و باز مي نويسد. (ص 189) ولي جاي زنان پيش کسوتي همچون قرة العين، بي بي خانم استرآبادي، شمس کسمايي وتاج السلطنه درکتابي چنين پرمايه درباره نطفه بندي تجدد سخت خالي است. درست است که "قالبي نو براي شعر فارسي» کتابي متن محور است و نه فرد محور. ولي به گمان من حضور آشکار اين زنان در عرصه هاي اجتماعي خود هم تجلّي و هم پيامد تجدّد است. اينان غياب، حاشيه نشيني و سکوت را برنتابيدند؛ زبربار بي نامي، گمنامي و وحشت از بدنامي نرفتند؛ براي هميشه مفاهيم خصوصي/عمومي و محرم/نامحرم را تغيير دادند؛ تعاريف رايج از هنر وزن آرماني را نپذيرفتند و نقشي نو براي خود در مقام زن، اديب و شهروند آفريدند. دستيابي به کلام مکتوب و حضور زنان در گستره عمومي از بارز ترين دست آوردهاي تجدد است.

پس از کنکاش در اشعار دهخدا، عارف، بهار، رفعت، ايرج ميرزا، اعتصامي، لاهوتي و عشقي و مطالعه پي ريزي و زمينه سازي تجدّد ادبي از طريق نمونه هاي مشخص، کريمي حکاک به وضوح نشان مي دهد که اگر انتظار ما از نوآوري تنها برانداختن شيوه هاي صوري کهن نباشد، ابزار بلاغي و سبک هاي بياني نويني در شاعران پيش ازنيما خواهيم يافت. آخرين بخش کتاب تحت عنوان «سنّت زيبائي شناختي نوين» به بررسي اهميت و بدايع شعري نيما يوشيج اختصاص دارد و باتجزيه و تحليل اشعاري همچون "اميد پليد"، "مرغ آمين" و "کارشب پا" به درستي اوج فرايند تجدّد را در وجود نيما مي بيند.

«قالبي نو براي شعر فارسي: فرايند تجدد ادبي درايران» حاوي بررسي جامعي از نطفه بندي و فراگرد تجدد در شعر فارسي است. کريمي حکاک ميان نويسنده و شاعر با نوشته و شعرش تميز مي گذارد و مي کوشد سنجه هاي صرفاً سياسي و غرض ورزي هاي شخصي را به کناري نهد. تمجيد و تقبيح محض نمي کند. بيان نامه سياسي و فرهنگي نمي نويسد. شک و ترديد را نشانه عدم صلاحيت نمي بيند بلکه همه کس و هر انديشه اي را به پرسش فرامي خواند. مخاطب را، يعني خواننده کتابش را، مصرف کننده اي منفعل نمي شمرد. فضاي مشارکترا بازمي گذارد و کنجکاوي و خلاقيت متقابل مي طلبد. اين کتاب گامي بلند و ستودني در عرصه پژوهش در ادبيات و نقد ادبي در ايران است.

***
Author: 
فرزانه ميلانی
Volume: 
۱۵
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000