tile

سرمقاله نويسي و سرمقاله نويسان معروف ايران



"سرمقاله" (editorial) يادداشت بالنسبه کوتاهي است که در هر شماره مجله يا روزنامه، معمولاً به قلم سر دبير، و گاه به وسيله يکي از نويسندگان صاحب نظر نوشته مي شود و نگاهي دارد به يکي ازمسائل مهم روز. اما در ذهن اکثريت مردم ايران "سرمقاله" مفهومي وسيع تر و به مراتب مهم تر از اين دارد به دليل آن که روزگاري دراز، اصل و اساس يک روزنامه سرمقاله آن بود. در تاريخ روزنامه نگاري ايران بسياري روزنامه ها منتشر شده اند فقط براي آن که وسيله انتشار سرمقاله هاي خود باشند و بسياري از روزنامه ها به اعتبار سرمقاله هاي خود شهرت و اهميت پيدا کرده اند.
 
روزنامه نگاري درايران بدواً با هدف خبر رساني پايه گذاري شد. در طليعه، يا "اعلام نامه" اي که پيش از انتشار نخستين شماره روزنامه ميرزا صالح شيرازي (دهه آخر رمضان 1252ه. ق./1836م، دومين سال سلطنت محمد شاه قاجار) منتشر شد چنين آمده است:
بر راي صواب نماي ساکنين ممالک محروسه مخفي مماناد که همت ملوکانه اولياي دولت علّيه مصروف براين گشته است که ساکنين ممالک محروسه تربيت شوند و از آنجا که اعظم تربيت آگاه ساختن از کار جهان است لهذا به حسب حکم شاهنشاهي کاغذ اخباري مشتمل بر اخبار شرقيّه و غربيّه در دارالطبا ثبت و به اطراف و اکناف فرستاده خواهد شد. . .
انتشار روزنامه از اثرات اعزام محصل به اروپا و جنگ ايران و روس بود که تجربه جديدي را در برابر "اولياي دولت علّيه" قرار داد و درجه عقب ماندگي ايران را به سبب بي اطلاعي از تحولات اوضاع عالم بر آنان آشکار ساخت. با وجوداين، چه کاغذ اخبار ميرزا صالح و چه روزنامه وقايع اتفاقيه که ميرزا تقي خان اميرکبير تاسيس کرد، اگرچه در شمار نخستين علائم تحول فرهنگي و اجتماعي در ايران شناخته مي شوند، موفقيتي در جلب افکار عمومي به دست نياوردند زيرا اين هر دو روزنامه در مجموع چيزي جز بولتن اخبار رسمي نبودند و اين حقيقت را که روزنامه بايد حرفي براي گفتن داشته باشد تا مورد توجه مردم واقع شود، روزنامه تبريز موضوع سرمقاله بيست و پنجمين شماره خود به تاريخ 28 شعبان 120 ه. ق. قرار داد. اين روزنامه همزمان با انتشار "وقايع اتفاقيه" در تبريز، که وليعهدنشين و بزرگترين شهرايران به شمار مي آمد، منتشرشد زيرا: «دراين روزها حکم شده است که در تبريز روزنامه اي طبع شود که احوالات آذربايجان و غيره درآن نوشته شود.» عمر اين روزنامه با همان سرمقاله يي که با عنوان «وضع و فايده روزنامه» نوشته است پايان يافت و براي سومين بار به اصطلاح اهل قلم در مَحاق توقيف رفت و ديگر بيرون نيامد. قسمتي از آن سرمقاله چنين است:
مي خواهيم بدانيم که وضع روزنامه براي چيست و انتشار آن در اقطار و اکناف چه فايده دارد. روزنامه در حقيقت آيينه و عکس وضع و بناي مملکت است که همه حالات و واقعات آن مملکت را به آن آيينه توان ديد. اصل وضع روزنامه و گازت براي اين است که عمل نيک و ثمر کردار و رفتار هرکسي واضح شود و درصفحه زمين انتشاريابد تا مردم ازاستماع و اطلاع آن در آثار خير، به خيرات و مبرّات شائق شوند و از کار نالايق که مايه فضيحت و رسوائي است بپرهيزند. پس دراين صورت محض خيرخواهي ملّت و دولت براي روزنامه نگار لازم است بي ملاحظه و ترسي با کمال آسودگي حقيقت کارها را از خوب و بد بي تغيّر و تلبيس در روزنامه شرح دهد تا به انتشار آن وقايع و حالات معيّنه آنها که مستحق تحسين و تمجيدند خوشدل و سرافراز شوند آنان که مستوجب لوم و توبيخند نادم و پشيمان گردند و عبرت گيرند و مي خواهيم بدانيم که معني آزادي اخبارنامه و اخبار نويس چيست. آزادي روزنامه نگار اينست که ترس و طمع و حبّ و بغض و اغراض نفساني شخصي و دولتي، او را مجبور نکند که به خلاف واقع خبر دهد و به دروغ و افتراء خوب را به لباس بد و بد را به لباس خوب ادا نمايد و براي توقعات شخصي از مردمان مختلف و تملق بزرگان، افکار و نوشتجات خود را تابع رأي وخيالات مردم نکند و اورا محبت مال و منال اسير و بنده اغراض نفساني ننمايد تا بتواند به آزادي بيان واقع و حقيقت کند. آزادي به اين نيست که هرکس هرچه بخواهد راست يا دروغ با قاعده يا بي قاعده در اخبارنامه ها درج تواند کرد و از جانب عقلاء و رؤساء و کار گذاران ممنوع نباشد. اين قسم آزادي که مي تواند مستلزم اضرار و ايذاء غير باشد در کليّه آزادي نيست بلکه آزاد بودن اين يک نفر باعث عدم آزادي عامه خواهد بود و عقلاً هيچ حُسني ندارد. واقعاً اين مطلب نزد بعضي محل اشتباه بزرگي شده است که لفظ آزادي مي شنوند چنان تصور مي کنند که لاقيدي و بي قاعده گري است. غافل ازاينکه مقصود از لفظ آزادي که در ممالک منتظمه شايع شده و آنرا مبناي ترقيات و آبادي دانسته اند چه بوده. آزادي اينست که وقايع نگار مطلب صحيح و امر با حقيقت را بتواند بي اغماض و پرده پوشي ادا نمايد. پس در اين صورت به وقايع نگار لازم است که اخبار و وقايع اتفاقيه را در هر نقطه زمين از اشخاص معتمد و امين استعلام نمايد. مع ذلک خود نيز بالطبع صرّاف و نقّاد سخن باشد و پس از تحقيقات لازمه در درج حوادث و سوانح در تحسين و توبيخ حدّ و ميزاني قرار دهد. ستايش را به پايه تملق نرساند و تغيّر و نکوهش را از حد اعتدال نگذراند.
پس ازصدواندي سال، امروزهم درتعريف روزنامه وحدود تکاليف و مسئوليت هاي روزنامه نگار، جامع تر و موجز تر از اين چيزي نمي توان بر قلم آورد. لکن روزنامه اي با چنين مشخّصات بديهي است که سازگار با مزاج استبداد نبود. درنتيجه تاپايان عمراستبداد و آغازحکومت مشروطه رشد روزنامه و روزنامه نگاري در داخل ايران متوقف ماند و عرصه طرح و بحث «حالات و واقعات مملکت» منحصر شد به روزنامه هايي که در خارج از ايران انتشار مي يافت مانند قانون (لندن) و اختر (اسلامبول) ثريا و پرورش و حکمت (قاهره) و حبل المتين (کلکته).
دراينجا يادي هم بايد کرد از يک روزنامه که فقط يک شماره منتشر شد و سرمقاله آن خشم پادشاه مستبد (ناصرالدين شاه) را چنان برانگيخت که بلافاصله فرمان به توقيف و تعطيل روزنامه داد. اين روزنامه دو زبانه (فارسي و فرانسه) که ميرزاحسين خان سپهسالار خيال داشت از طريق آن توجه اروپائيان را به اصلاحات و ترقيات مورد نظر خود جلب کند، در سرمقاله اولين و آخرين شماره خود از«حق وقانون» و « عدالت ومساوات» سخن به ميان آورده و نوشته بود:
. . . مملکت ايران تاکنون روزنامه صحيحي نداشت که بتواند چنان که بايد آنرا به ممالک بيگانه بشناساند و درصورت لزوم از منافع آن دفاع کند. . . منظور ما اينست که اين نقيصه را رفع کنيم و هم قلمان اروپائي خود را از کليه مسائل مهمه سياسي يا عمومي که به ايران مرتبط است بياگاهانيم. ضمناً خوشوقت خواهيم شد که با ايشان درباب اين امور درواقع لازمه به مباحثه بپردازيم وچون ازتصادم افکاربرق حقيقت جستن مي کند مي خواهيم از اين مباحثه به همين نتيجه برسيم و برق حقيقت را درايران ظاهر کنيم. . . درباب مسائل داخلي البته ما بانهايت بي طرفي سخن خواهيم راند، به هيچ دسته اي منتسب نيستيم و نمي خواهيم که بجائي منتسب باشيم و از هرگونه قيدي آزاديم و به هيچ مقام رسمي بستگي نداريم. . . حمايت از ترقي هر وقت که پيش آيد مسلک ماست و با تمام قوي از آن تقويت خواهيم کرد ليکن هيچ وقت خود را به مرتبه متملقان پست تنزيل نخواهيم داد و دولت را بيهوده مورد تمجيد قرار نمي دهيم بلکه روش ما دفاع از حق و عيب جوئي از هر حرکت زشت است. هرکس مظهرحق و قانون باشد ازاو حمايت خواهيم نمود ولي اگر اعمال او مخالف حق و قانون بود به انتقاد و ملامت او قيام مي کنيم. . . شعار ما ترقي و عدالت و مساوات است و جز اين مرامي نداريم. از آنجا که وطن پرستي براي هر فرد از افراد يک ملت بزرگترين فضيلت هاست ما نيز نام روزنامه خود را وطن (لاپاتري) گذاشته ايم. .

روزنامه قانون و شيوه سرمقاله نويسي
از آن پس، تا طلوع مشروطيت، الفاظي از قبيل قانون، مساوات، عدالت، آزادي فقط در روزنامه هاي چاپ خارج انعکاس پيدا مي کردکه برجسته ترين آنها قانون چاپ لندن بود. اين روزنامه که ملکم خان آن را منتشر مي کردعلاوه بر آنکه در بيداري ايرانيان و افشاي استبداد و افشاندن بذر انقلاب نقشي مؤثر داشت، تحوّلي نيز در نثر مطبوعاتي به وجود آورد و شيوه روان نويسي را جانشين نثر متکّلف رايج درمطبوعات فارسي زبان کرد. اين تحوّل را درمقايسه بين چند سطر از سرمقاله روزنامه ملت سنيّه ايران باروزنامه قانون به وضوح مي توان مشاهده کرد.
از روزنامه ملت سنيّه ايران چاپ تهران:
. . . براي هريک از طبقات ناس و طوايف مردم تکليفي مشخص و حدّي معين است و احدي از روي حقيقت به آن نخواهد رسيد تا اداي تکاليف و سلب منهيّات را از خود نکند. اگر بطور تشبيه يا بطور تمويه خود را از آن طبقه محسوب دارد چون موج سراب و نقش برآب خواهد بود. مثلاً طبقه علماي شرع مبين، کَثَّرالله امثالهُم، که بر ساير خلق تفوّق دارند و پاس حرمت آنها پاس شريعت غراست، صعود به اين مدارج علميه از حيث فضل و علم و ورع و امر به معروف و نهي از منکر خواهند کرد. شاهزادگان عظام و وزراي کرام و امرا و ساير چاکران علي قدر مراتبهم تفوّق و برتري آنها از صداقت در چاکري و عدم غفلت و اهمال خدمت است . .
. از روزنامه قانون چاپ لندن:
ايران مملوّ است از نعمات خداداد. چيزي که همه اين نعمات را باطل گذاشته نبودن قانون است. هيچ کس در ايران مالک هيچ چيز نيست زيرا که قانون نيست. حاکم تعيين مي کنيم بدون قانون. سرتيپ معزول مي کنيم بدون قانون. حقوق دولت را مي فروشيم بدون قانون. بندگان خدا را حبس مي کنيم بدون قانون. خزانه مي بخشيم بدون قانون. شکم پاره مي کنيم بدون قانون. در هند، در پاريس، در تفليس، در مصر، در اسلامبول حتي در ميان ترکمن. هرکس ميداند که حقوق و وظايف او چيست. درايران احدي نيست که بداند تقصير چيست و خدمت کدام . . . قانون وکيل و ضامن و حاکم و مستحفظ حقوق انساني است. بدون قانون هيچ جماعتي از ذلت و شقاوت حيواني هرگز نجات نخواهد يافت. جميع خرابي ها و جميع ظلم ها از عدم قانون است . . .

مطبوعات انقلابي
انقلاب مشروطه، به ناگهان اوضاع را در ايران عوض کرد و محدوديت ها را از ميان برداشت و ميداني باز در اختيار اهل قلم قرار داد. هرکس استعداد نوشتن داشت قلم به دست گرفت و وارد ميدان شد. به همين سبب روزنامه نويسي و ادبيات دراين دوره از تاريخ ايران با هم گره خورده و سخت بر يکديگر تأثير گذاشته اند. بسياري از نويسندگان و شاعران و اديبان که در شمار ناموران شعر و ادب ايران قرار دارند کارشان را از روزنامه نگاري دراين دوره آغاز کردند و به بيان ديگر پرورش يافتگان مطبوعات اوايل عهد مشروطيت بودند.
خبرنگاري و خبرنويسي در مطبوعات اين دوره جاي چشمگيري نداشت. مايه اشتهار و اعتبار يک روزنامه مقالات، و بويژه سرمقاله هاي آن بود. سرمقاله ها عموماً براساس مسائل کلي و کشمکشي که بين سنّت گرايان و نوگرايان، مخالفان و موافقان حکومت مشروطه و نهضت تجدد خواهي جريان داشت نوشته مي شد وهرچه تند تر و آتشين تر بود و طرف مقابل را بي پرواتر هدف حملات و انتقادات قرار مي داد انعکاس بيشتري پيدا مي کرد.
از باب نمونه مي توان به سرمقاله روزنامه مساوات، شماره 21 مورخ24 ربيع الاول سال 1326ه. ق.، با عنوان «شاه درچه حال است؟» اشاره کرد که موجب شد محمدعلي شاه از نويسنده آن (سيّد محمدرضا شيرازي) به عدليه شکايت کند:
. . . به حکم آن که قسردائمي محال و امور اجباري طبعاً در زوال است جسته جسته طبيعت دنيا اقتضاي ذات خود را به عرصه ظهور و بروز درآورد و آفتاب عدالت و مساوات را از افق خويش طالع ساخت. . . هان ايرانيان! هش داريد که روزگار بر دفتر استبداديان و شاهبازهاي قديم قلم در کشيد. . . آنچه مذهب اسلام امر فرموده و ما را اجازت مي دهد همانا پيروي آن کسي است که حرام و حلال خدا را بشناسد و حقوق بندگان پروردگار را مواجبي بداند در امور جمهور. . . چنين کسي بايد تا مسلمانان به متابعتش گرايند و او را بر خويشتن به حکومت و رياست اختيار نمايند ورنه به صريح قرآن و به زمان شريعت غرا آن کسي را طاغوت و بت گويند و حکومت او را بت پرستي شمارند. چه وقت شريعت رخصت مي دهد کسي که سراپا انباشته شهوت و غضب و حرص و طمع است مالک جان و مال بندگان خدا باشد؟ کي دين حنيف فتوي مي دهد کسي که التهاب درونش به ريختن خون مسلمين فرو مي نشيند بر مسند حکومت يک ملت نشيند؟ امارت مؤمنين و حکومت مسلمين کسي را سزد که خلايق از اذيت و آزار او در امنيت و آسايش باشند نه آنکه از بيم توحشّش شب و روز قلوب مردم در وحشت و اضطراب افتد. انصاف را شاه حاليه ايران واجد درجه اولاي اسلاميت هست؟ از آغاز جلوس شاه حاليه بر اريکه سلطاني بلکه از بدايت رشد و بلوغ تاکنون با مسلمانان و بندگان خدا بقدر ذره و سرمويي بروفق قوانين اسلامي که سهل است مطابق هيچ قانوني از قوانين دنيا سلوک و رفتار ننموده و تا امروز يک فکر آني، يک اشاره حقير، يک قلم موافق، يک قدم مساعد، در تحصيل سعادت ملت و نجات مملکت و استحکام مباني دولت که مايه اميدواري و روشنائي چشم اين ملت فلک زده گردد محسوس نشده! چرا؟ براي آنکه تمام اعماق فکر و جميع ذرات دماغ وي را يک خيال فاسد، يک انديشه باطل، يک مليّت نازل طوري احاطه و تسخير کرده که جاي يک نقطه اصلاح درتمام لوح ذهنش باقي نگذاشته. . . معلوم است کسي که سال ها برآتش انتظار شاهي نشسته به آن اميد که چون بدين مقام رسد شکم پاره کُند، گردن زند، چشم کَنَد، گوش بُرد، خون خورد، پرده ناموس درد، اعراض مردم برد، غارت کند، خانمان ويران سازد ولي وقتي به پادشاهي رسد بيند ملت هوشيار و مبعوثان ملت با همان چشم هاي بيدار ايراني ناظر در اعمال و مانع آن کردارهاي استبدادي اند البته بي هيچ تأمل و درنگ اول نقشي که در آيينه فکرش مرتسم شود همانا نقشه عناد و مخالفت و برچيدن اين اساس و لجاجت با ملت خواهد بود. . . خاصه هنگامي که بدين گونه اخلاق وحشت انگيز خيالات شقاوت آميزچند تن از فرومايگان رذيل ضميمه شود و آراي سخيف پست فطرتاني که رذل ترين مردم عالمند و از نجابت خانوادگي و شرافت فاميلي بکلي محرومند در امور مملکتي و مهام دولتي مورد اعتنا و اعتماد گردد. ..
اين سبک سر مقاله نويسي -که مطّول بودن نيز از مشخصات آنست و ستون هاي متعدد، بل صفحاتي از روزنامه را اشغال مي کند- در مطبوعات ايران مقلدّان فراوان پيدا کرد. از بدو مشروطيت تا پايان سلطنت قاجاريه و سپس از شهريور1320 تا مرداد ماه 1332 هر زمان تيغه هاي سانسور کُند و فضا براي جولان دادن قلم هاي بي پروا مساعد مي شد نويسندگاني که در اين شيوه نگارش استعدادي داشتند درصحنه ظاهرمي شدندو هَلمَن مبارز مي گفتند. از روزنامه نگاران سال هاي بعد از شهريورکه درين سبک و سياق به اوج شهرت رسيد و سر انجام نيز جان برسر آن نهاد محمد مسعود مدير مردامروز بود.
مسعود ازجمله نويسندگان و روزنامه نگاران نبود که محض اثبات وفاداريبه آرمان هاي انقلابيشان در زندگي خصوصي نيز تن به رنج و تعب مي دهند و خوشي ها را برخودحرام مي کنند. اما قلم را که بر روي کاغذ مي گذاشت از هر انقلابي آتشين مزاجي تند تر و بي پرواترمي نوشت. در روزنامه نگاري نيز ابتکاراتي داشت. مثلاً درحالي که روزنامه اش توقيف وخودش تحت تعقيب بود، از خفاگاهش مقاله يي نوشت و سندي امضاء کرد که به موجب آن يک ميليون ريال، که در آن روزگار ثروتي به حساب مي آمد، براي کشتن نخست وزير (قوام السلطنه) جايزه تعيين شده بود.
در اين مقاله، که در روزنامه نسيم شمال (به جاي مرد امروز ) منتشر شد، مسعودي مي نويسد:
. . . من از هر مؤمن و مسلماني سؤال مي کنم که اگر روزي صبح براي اداي فريضه به يکي از مساجد رفته مستي را مشاهده نمايند که جام شرابش در محراب ريخته و با قوّادي مشغول لواط استچه خواهند کرد و اين مست آلوده را چگونه مخاطب خواهند ساخت. . . من يقين دارم اين مردم جاهل و اين ملت نادان هنوز به اهميت موضوع پي نبرده و به هيچ وجه توجه ندارند که انتخاب مشتي اراذل و اوباش و قاچاقچي و دزد به نمايندگي مجلس چه معنا داشته و چه عواقب وخيمي در بر خواهد داشت. . . به عقيده من هر بقال، هر بيوه زن، هر لبوفروش، هر فرد ايراني از زن و مرد، کوچک و بزرگ که در مقابل اين فجايع، در مقابل پولي که قوام السلطنه از آب نبات آنها گرفته خرج وکالت دکتر اميني کرده است، در مقابل پولي که از جواز پارچه تنبان زن و پيراهن بچه آنها گرفته به نامدار، به اقبال، به مهندس فريور، به سرلشکر فيروز، به دکتر شاهکار، به خيل خيل و دسته دسته کاروان عياشي اروپا و آمريکا سپرده هر فرد ايراني، از زن و مرد، از کوچک و بزرگ، ساکت و صامت نشيند از جرگه انسانيت دور و از حس بشريت و شرافت عاري و مطرود مي باشد. اي گرسنه بينوائي که مي گوئي از جان خود سير شده حاضر به انتحار هستي! اي مظلوم بدبختي که ظلم و جنايت اين هيئت حاکمه زندگي را بر تو حرام و آب شيرين را به کامت تلخ کرده است! تو باز مي خواهي مثل پيره زن ها، مثل چلاق ها و افليجي ها و مانند سگ و گربه يا از گرسنگي درگوشه خيابان ها جان داده يا با چند نخود ترياک انتحار نمائي؟! بي حسي تاکي؟! من يک ميليون ريال به تو خواهم پرداخت اگر يکي از عاملين مهم بدبختي، يکي از خائنين بزرگ کشور، يکي از مسببّين درجه اول گرفتاري و تيره روزي کنوني مملکت را محو و معدوم نمائي! اين شخص قوام السلطنه است. اين شخص گذشته از تمام فجايعي که ذکر شد مقدم بر عليه امنيت و استقلال کشور بوده و طبق ماده 61 قانون مجازات عمومي محکوم به اعدام است. . .
نه مرحوم ساعي که امتياز روزنامه خود، نسيم شمال، را در اختيار مسعود گذاشته بود و نه فطن الدوله، سردفتر اسناد رسمي، که امضاي او را در پاي سند يک ميليون ريالي تصديق کرد هيچ کدام نمي دانستند مرد امروز با چنين مقاله و چنين سندي منتشر خواهد شد. فطن الدوله دفتري داشت که محمد مسعود معاملاتش را در آنجا به ثبت مي رسانيد. درمهرماه 1326 مسعود به فطن الدوله تلفن مي کند که چون نمي توانم از مخفيگاه خارج شوم و معامله اي در پيش دارم کاغذ سفيد مهري توسط يکي از دوستان مي فرستم، امضاي مرا در ذيل آن تصديق کنيد. فطن الدوله هم کاغذ را مهر و امضاء کرد غافل از آن که معامله يي در کار نيست و سندي است براي کشتن نخست وزير.

افراط و تفريط
نقطه مقابل سرمقاله هاي شلاّقي (به اصطلاحِ اهل قلم) سرمقاله هاي چربي گرفته بي نمکي است که محصول ناگزير اختناق و سانسور به شمار مي رود و مواد اوليه آن را تأييد سياست هاي جاري و تحليل و تفسير ستايش آميز اظهارات و نظريات حاکم وقت، به کمک الفاط و عبارات دست چين شده، تشکيل مي دهد: اگرخودروز راگويدشب است اين/ ببايدگفت اينک ماه و پروين.
اين گونه سر مقاله نويسي هم هنر ويژه خود را مي طلبد. همان قدر که در سرمقاله هاي نوع اوّل گستاخي و بي پروايي نويسنده به وي مدد مي رساند و موفقيتش را دربرانگيختن احساسات و تعصبات خواننده تحريک مي کند، در سر مقاله هاي نوع اخيرنويسنده بايد منتهاي احتياط را در انتخاب هر کلمه به کار برد تا مبادا تفسير نا روا از آن بشود و به تريج قباي صاحب يا صاحبان قدرت بر بخورد.
مطبوعات ايران از زمان تأسيس روزنامه ميرزا صالح تا به امروز يا دستخوش حرارتي گدازنده ازآن نوع بوده اند و يا برودتي پژمراننده از اين نوع. سرمقاله ها براين گرم و سرد متناوب و نوسان پياپي بين افراط و تفريط گواهي مي دهند. اختناق و سانسور هر بار به انفجار سينه ها و طغيان احساسات و سرکشي قلم ها و تندروي و تندگويي و تند خويي منجر شده و تند خويي و تندگويي و تندروي ديگر بار زمينه بازگشت سانسور و اختناق را فراهم آورده است. آرزو کنيم که در يک محيط سالم سياسي، مطبوعات مستقل حرفه يي به عنوان يکي از عوامل اجتناب ناپذير توسعه فرهنگي و اقتصادي و اجتماعي جاي شايسته خود را در کشور ما بازيابند و سرمقاله نويسي نيز به مفهوم رايج آن در جهان پيشرفته و مطبوعات تکامل يافته بين المللي معمول شود.
بر اين مطلب يک مؤخره نيز لازم است زيرا در نگاهي مجدد به آنچه نوشته ام احساس کردم اگرنوشته به همين جاختم شود نا سپاسي و بي حرمتي خواهد بود در حق شماري از نويسندگان چيره دست که از انقلاب مشروطيت تا انقلاب اسلامي قدرت قلم و قوت استدلال خود را در سرمقاله نويسي به اثبات رسانيده اند و درشکل بخشيدن به افکار عمومي و حتي تعيين مسير تاريخ ايران نقش داشته اند. از آنها که زنده اند- و عمرشان دراز باد- نام نمي برم تا تعبير به مداهنه نشود اما دريغ است که از سرمقاله نويسي در مطبوعات ايران سخن رود و نام روزنامه نگاراني چون ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل، علي اکبردهخدا، ملک الشعراي بهار، علي دشتي، سيد ضياءالدين طباطبائي، فرخي يزدي، علي اکبر داور، عبّاس خليلي، نصرالله فلسفي، عبدالرحمن فرامرزي، لطف الله ترقي، حسن ارسنجاني، حسين فاطمي، ابوالقاسم پاينده، علي جواهرکلام، علي اصغر اميراني، رحمت مصطفوي که در شمار سرمقاله نويسان به نام زمان خود بوده اند ناگفته بماند. اينان -صرفنظر از آراء و افکار و خط مشي سياسي شان- هرکدام در سرمقاله نويسي دستي چيره وسبکي ويژه داشته اند و اقتضا دارد کارشان منفرداً ومجتماً درچهارچوب يک بررسي مفصل از ديدگاه سبک شناسي و جامع هشناسي به معرض بحث و نقد گذارده شود. آن خدمت از عهده اين وجيزه بر نمي آيد و از همين رو از همکاران ايران نامه خواهش کرده ام که در صورت امکان نمونه هايي از سرمقاله هاي برخي از سرمقاله نويسان معروف مطبوعات ايران را با توضيحي در باره سبک و ديدگاه هاي هر يک به اين مختصر بيفزايند.
* * *
حسن ارسنجاني*
روزنامه نگار و مرد سياسي سال هاي 40-1320 ايران. ارسنجاني که نخست با نام مستعار "داريا" کار روزنامه نگاري خود را آغاز کرد بعدها با دريافت امتياز روزنامه اي به همين نام يکي از نامبرداران سرمقاله نويسي ايران بود. وي که از اوّلين مناديان اصلاحات ارضي درايران بود در مقالات خود بشدت به مالکان بزرگ و رويه ارباب-رعيتي حمله مي کرد. ارسنجاني نثري ژورناليستي و باب روز سال هاي 30-1320 زباني تيز و گزنده و گرايشي محسوس به جنبش چپ ايران داشت. بعدها در کابينه علم به وزارت کشاورزي رسيد و يکي از مؤثرترين مهره هاي اصلاحات ارضي در ايران شد.
یک تصادف تاريخي
طي يک قرن يکبار زمان فرصت استفاده را به يک ملت ضعيف مي دهد که در شرايط مناسبي بتواند استقلال و شخصيت خود را حفظ کند و در راه تعالي گام بردارد. جريان تاريخ و حوادث بين المللي امروز اين فرصت را در اختيار ملت ايران گذاشته است. دو دولت مقتدر دو همسايه نيرومند ما هستند. يکي درعين قدرت و حشمت نظريات آزادي خواناهه خود را مي خواهد بسط دهد و نفوذ خويش را در آزادي ملل و رفاه طبقات ستمکش جستجو مي کند، ديگري که طي چهارصد سال به استعمار مي پرداخت اکنون يا به ملاحظه آن قدرت متقابل و يا به مناسبت درک حقايق زمان نمي خواهد يا نمي تواند نظريات امپرياليستي خويش را بموقع اجرا گذارد.
ملت ايران در سايه اصطکاک اين دو قدرت موفق شد در مدت کمي قيد اسارت را از گردن خود باز کرده نه تنها بيدار شود و براي حفظ حقوق خود قيام کند بلکه از جريان وقايع استفاده کرد و موفق شد در مبارزه با امپرياليزم تا مرحله زيادي پيشروي کند.
امروز طبقات زحمتکش ايران بيدار شده اند، اصل فئوداليزم درکشور ما متزلزل شده، کارگران و دهقانان و روشنفکران در کنار يکديگر قرار گرفته با ارتجاع داخلي و بين المللي شديداً به مبارزه پرداخته و براي استقرار يک رژيم دمکراسي واقعي کوشش مي کنند. عواملي که ملل ديگر مشرق را مجال تنفس در هواي آزاد نمي دادند در ايران به مناسبت وجود قواي متضاد از ميان رفته و عرصه پهناوري براي بيداري و رشد فکري طبقات مردم بوجود آورده اند.
حکومت هاي ارتجاعي ايران، که مانند هيئت حاکمه ساير کشورهاي عقب مانده شرق، فقط آلتي در دست استعمارچيان بودند در مقابل امواج خروشان احساسات نفرت انگيز توده هاي وسيع ملت تاب مقاومت نياورده يکي پس از ديگري بديار عدم رهسپار شدند.
قيام آذربايجان که مرتجعين آن را به عنوان طليعه تجزيه ايران عنوان مي کردند نه تنها موجب تجزيه تماميت ايران نشد بلکه پشتيبان قوي نهضت هاي دمکراتيک ايران گرديد. هنگامي که ارتجاعيون داخلي به کمک ارباب هاي خود وسيله بين المللي کردن مسائل مربوط به ايران را فراهم کرده بودند و چيزي نمانده بود که يک کميسيون قيموميت فاتحه ايران را بخواند، مرد با عزم و تدبيري مانند قوام السلطنه که از طرف آزادي خواهان ايران پشيتباني مي شد زمام امور را در دست گرفت و دست خود را بطرف ترقي خواهان و نهضت هاي دمکراتيک ايران دراز کرد، نهضت آذربايجان را بطريقي که بسود آزادي خواهان بود سر و صورتي داد و مرتجعين را سرکوبي کرد. . . (داريا، 29 تيرماه 1325)
* * *

علي اصغر اميراني
اميراني يکي از مبتکرترين، تيز هوش ترين و در عين حال سياستمدارترين شخصيتي است که تاريخ مطبوعات ايران بخود ديده است. او با انتشار مجله خواندني ها که در آغاز مجموعه اي از بريده هاي مطبوعات روز بود درعالم روزنامه نگاري ايران درخشيد. اميراني مردي شجاع بود و خود را با جريان هاي سياسي روز آلوده نمي کرد. نثري کاملاً روشن داشت و درباره موضوعات مهم سياسي مملکتي صريح و بي پرده اظهار عقيده مي کرد. خواندني ها را مي توان نمونه اي از مطبوعات "ميانه" ايران دانست که هيچ گاه راست و چپ و شرع و عرف آن را از خود نمي دانستند اما در عين حال همه به نفوذ کلمه و قابليت هاي تجزيه و تحليل هاي مدير آن اعتراف داشتند.
خواندني ها در دوره هاي پسين خود تنها مجموعه اي از برگزيده مطبوعات نبود. اميراني با بهره گيري از کار نويسندگان، مترجمان و همکاران حرفه اي مطبوعاتي مانند ذبيح الله منصوري، باستاني پاريزي، سعيدي سيرجاني، و خسرو شاهاني اسم نشريه خود را اسمي بامسمّي کرد. علي اصغر اميراني در جريان انقلاب اسلامي به زندان افتاد و در سنين بالاي عمر اعدام شد.
درباره حزب جديد
در اين هفته با اعلام موجوديت حزب ايران نوين، يکي ديگر ازنواقص مهم و مؤثر مشروطيت سراپا کمال ما، که فقدان حزب بود جبران شد و مادر عليل و عقيم دموکراسي، طي زايماني مصنوعي، فرزندي بر فرزندان ناقص و ناخلف و عليل و کم رشد رکن اول و چهارم مشروطيت، که مجلس و مطبوعات باشند افزود. و بدين وسيله يک عده نان خور جديد و گوينده لاالله الاالله، به اسم دايه و پرستار و لله و مربي برعده مفت چران کشور اضافه گرديد.
درباره علت عليل بودن اين مادر و ناقص درآمدن نوزادان و به رشد نرسيدن آنها، بين پزشکان سياسي و روانشناسان اجتماعي و ديگر دانشمندان اختلاف است. يکي را ايراد به مادر است و ديگري به پدر، يکي کمبود مواد غذائي و فقدان ويتامين آ (آزادي) را عامل اصلي مي داند و ديگري نقصان تربيت اجتماعي را.
من که خود22 سال است از نزديک شاهد دوران آبستني و زايمان و درسرزا رفتن چند حزب نوزاد، از مادران متخلف و پدران مختلف بوده ام بدون اينکه هيچ يک از اين نظرات را رد کنم، عقيده ديگري دارم و آن اينکه: صرف نظر از نطفه و نژاد و استعداد و طرز تغذيه و تربيت، که هريک بجاي خود نقش مهم و رل مؤثري دارند، آنچه در کمک به رشد جسماني و روحاني نوزادان حزبي و يا احزاب نوزاد مؤثر است، زمان و مکان و محيط و دوراني است که اين احزاب درآن قدم به عرصه وجود مي گذارند.
از نوزادان زمان جنگ و جيره بندي، و دوران هرج و مرج و بگير و به بند که پدران و مادران و حتي قابله هاي آنان، ناي جنبيدن نداشتند، تا چه رسد به حق نفس کشيدن، نبايد انتظار داشت وزن طبيعي داشته و يا در اجتماع و ميان مردمي که خود قدري ندارند، ارجي داشته باشند.
با نان بخور و نمير جيره بندي، و زير سايه حکومت نظامي يا آنارشي که نمي توان عائله تشکيل داد تاچه رسد به توليد مثل و ايجاد نسل سالم، خاصه که ماماهم چند نفر باشند و سليقه ها و عقيده هايشان با هم اختلاف داشته باشد.
احزاب ما در 22 ساله اخير کم و بيش در يک چنين محيط هائي پا به عرصه وجود گذاشتند، لاجرم با از بين رفتن آن محيط و اوضاع و احوال، آنها هم از بين رفتند که رفتند. اين است علت اينکه چرا مردم درايران نسبت به عاقبت حزب و حزب سازي اميدي ندارند و خوش بين نيستند. حزب و مسلک سياسي در رژيم دموکراسي دين و اسلام را ماند، بذات خود عيبي ندارد، هر عيب که هست در مسلماني ما مي باشد و لاغير. (خواندني ها، شماره 26، سال 24، 26 آذر 1342)
* * *
لطف الله ترقّي
لطف الله ترقي بنيان گذار مجلات ترقي، ترقي دوهفتگي و آسياي جوان بود که در حقيقت از رده نشريات جنجالي sensationnelle به شمار مي رفتند. او مجله خود را به کمک پاورقي هاي تاريخي بديع و ساده به صورت يکي از پرتيراژ ترين مجلات سال هاي قبل از ملي شدن صنعت نفت در آورده بود. سرمقاله هايي که اوخود مي نوشت در نوع خويش کاملاً بديع و مردم پسند بود. وي در هر سرمقاله نخست به ذکر مثل يا حکايت يا لطيفه اي مي پرداخت تا خواننده را به موضوعي که مي خواهد مطرح کند علاقمند سازد و آنگاه از اين مقدمه به اصل گريز مي زد. شايد اين هنر ترقي مرهون تربيت مدرسه اي او در حوزه هاي علميه قم بود. او درسرمقاله هايش همواره از طنزي شيرين و گاه گزنده بهره مي گرفت و وقايع روز روز را به حکايات گذشته پيوند مي داد. کوتاهي مقاله، شيريني طرز نگارش و بستن باب مقاله با يک نتيجه گيري در خور فهم عامه از مشخصات سبک و روش ترقي در سرمقاله نويسي است.
ورشکستگي پشت سرهم
خدا بيامرزد مرحوم سپهدار رشتي را، قائم مقام ها و يادگارهاي اين رجل سياستمدار بحمدالله در کشور ما امروز فراوانند. اين نابغه گيلاني که سال ها در کشور ما متصدي پست هاي مهم سياسي از وکالت و وزارت و مهم تر از وزارت بود فراست عجيبي در سياست داشت و تيزبيني و فکر عميق! و فهم فوق العاده او حواس تمام سياستمداران دنيا را بخود جلب کرده بود!
روزي مرحوم سيد حسن مدرس درمجلس از فوت طبيب زاده وکيل مجلس اظهار تأسف کرد. طبيب زاده مرحوم يکي از وکلاء خوش نام و پاک سرشت مجلس بود که وزن و آبرو و حيثيت زيادي درمجلس داشت و فوت او تأثير محسوسي درمجلس نمود. به اين جهت مرحوم مدرس، که يکي از وزين ترين و متنفذ ترين وکلاء مجلس درآن عصر محسوب مي شد نطق مبسوطي راجع به سجاياي پاک و خصائص روحي آن مرحوم ايراد کرد که محيط مجلس را غرق تأسف و اندوه نمود و در خاتمه نطقش اين شعر شيخ سعدي را «سعديا مرد نکو نام نميرد هرگز/مرده آن استکه نامش به نکوئي نبرند،» خواند و با صداي بلند گفت: طبيب زاده با اين نام نيکو و شهرت خوب نمرده. او زنده جاويد است. مرحوم سپهدار که جزء حضار مجلس بود و تحت تأثير سکوت حزن انگيز حضار او هم متأثرو غمگين بنظر مي رسيد ازشنيدن اين کلام مدرس چشمانش برقي زد و با خوشحالي فرياد زد: «الحمدلله، الحمدلله که طبيب زاده همکار ما زنده است.»
اين کلام سپهدار و قيافه بشاش او محيط اندوهناک مجلس را درهم شکست و شليک خنده وکلاء از هر طرف بلند شد. همه به خنده افتادند و حتي مرحوم مدرس هم که شخص وزيني بود و کمتر دراين گونه مواقع مي خنديد خنده اش گرفت. ولي مرحوم سپهدار موضوع را نفهميد و مدتي هاج و واج و متحيرانه به قيافه وکلاء نگاه مي کرد و اين تحير او بيشتر حضار را به خنده وامي داشت.
اين آقا در بحراني ترين و ظلماني ترين دوران سياسي مدت ها نخست وزير کشور ما بود و زمام مقدرات ميليون ها مردم اين مرزو بوم را به عقل و کياست و تدبير او سپرده بودند. در ايامي که آتش جنگ بين المللي اول تازه خاموش شده و دنيا پس از پنج سال خونريزي و آدمکشي و نهب و غارت بر روي ويرانه هاي بعد از جنگ نشست و مشغول تقسيم غنائم بودند و هرملتي سعي مي کردتا سهم بيشتري نصيبش شود و درموقعي که تخت و تاج سلسله رومانف ها در روسيه واژگون و در اثر انقلاب هولناک کشور همسايه شمالي، سطح آن کشور از خون صد هزارها نفر باگناه و بي گناه خون آلود شده و زبانه آتش و انقلاب و هرج و مرج هرلحظه کشور ما را تهديد مي کرد، اين آقا در کشور ما زمامدار بود و مي خواست با قدرت عقل و ادراک مشکلات لاينحل اين ملت را حل کند. تصور نکنيد امثال سپهدار در اين مملکت و دستگاه دولتي ما نادرالوجودند. خير! نظائر اين قبيل نوابغ در اين دستگاه امروز هم فراوانند.
اينجا کشوري است که حوادث و شانس بيشتر از حساب و کتاب حکومت مي کند و به اين جهت است که رجال و افراد فهميده و نفهميده ، با شعور و بي شعور، لايق و نالايق، مدير و غير مدير با مغز و بي مغز بهم مخلوطند. بيچاره افراد فهميده و با شعور! اينها ناچارند از دست همکاران نالايق و نادان خود جوش بخورند و خون جگر بنوشند و يقه پاره کنند و آخرالامر کارشان بجائي نخواهد رسيد.
چرخ اجتماع داراي صدها دنده است که اگر يکي از آنها خوب کار نکند و با دنده هاي ديگر همآهنگي نداشته باشد نه فقط نتيجه اي از گردش اين چرخ عائد نخواهد شد بلکه ساير دنده ها را نيز از کار خواهد انداخت. اصلاحات در هيچ جامعه اي جدا جدا ممکن نيست و هيچ زمامدار و وزير و مديري محال است به تنهائي قادر باشد در جامعه اي مطابق دلخواه خود فعاليت بخرج دهد مگر آنکه تمام مديران دستگاه در آن واحد فعاليت و صميميت بخرج دهند و از هر جهت همآهنگي داشته باشند. علت العلل خرابي کار و عدم پيشرفت امور کشور ما از همين جا شروع مي شود و به همين جهت است که در اين کشور نيات شخص اول مملکت بخوبي اجراء نمي شود و فعاليت و هنر افراد لايقي که متصدي امور اند مطابق دلخواه آنها به صحنه وجود در نمي آيد و چون افراد نادان و نالايق اکثريت دارند بالطبع اکثرکارها بدست افرادي مي افتد که يک جو شعور ندارند و در اثر ادعاء و خودپرستي که از خصائص نالايق ها است گرفتاري ها و مصائب بزرگي در مملکت ظهور مي کند. (ترقي، 9 خرداد1339)
* * *

عباس خليلي خليلي

يکي از قديمي ترين روزنامه نگاران ايران است که بيش از پنجاه سال عمر بر سر اين حرفه نهاد. او که در نجف متولد شده و ازمبارزان نهضت ضد استعمار انگليس درعراق بود پس از شکست گروه ميهن پرستان عراقي بعد از جنگ اول جهاني به تهران آمد و از آن پس در ايران به کار روزنامه نگاري پرداخت. خليلي روزنامه اقدام را که يکي از معروف ترين جرايد ايران است بعد از کودتاي سوم 1299حوت درتهران منتشر ساخت و بزودي با سرمقاله هاي آتشين خود در اين روزنامه مورد توجه قرار گرفت. وي که در همان زمان رمان هاي روزگار سياه، انتقام، و اسرار شب را به صورت پاورقي چاپ رسانيده بود به عنوان يک روزنامه نگار و سرمقاله نويس سياسي نيز مشهور شد.
سبک سرمقاله نويسي خليلي سبکي روشن، ساده، مردم پسند و احساساتي است و چنين مي نمايد که به نيّت تهييج خواننده نوشته شده. از نظر سياسي مي توان او را در طيف "راست" آن روز ايران گذاشت. مقايسه مقاله زير با مقاله حسن ارسنجاني تفاوت هاي ديدگاه، زبان و برداشت اين دو روزنامه نگار را از يک موضوع واحد در يک سال بحراني (1325) بخوبي نشان مي دهد. مقاله «پرتگاه نيستي» درست چهار روز پيش از 21 آذر 1325 يعني روز سقوط حکومت پيشه وري نوشته شده است.
پرتگاه نيستي!
اعلان خطر
شروع انتخابات و تجزيه آذربايجان

آقاي نخست وزير اعلاميه اخير خود را در موضوع انتخابات صادر نموده، با اينکه قبل از يک هفته هيئت وزراء با حضور اعلي حضرت همايوني تشکيل و پس از بحث و گفتگو تصميم گرفتندکه قبل از استقرار نيروي دولتي و استخلاص آذربايجان از شروع به انتخابات خودداري نمايند آقاي نخست وزير مجدداً اين موضوع را مطرح و باز اکثر وزراء با آغاز انتخابات مخالفت نمودند ولي صبح روز بعد اعلاميه شروع انتخابات را منتشر و خواه ناخواه دست به يک امر خطرناک زده که درحيات وممات ملت و مملکت تأثير مهم و عميق خواهد داشت.

شروع به انتخابات به استثناء آذربايجان گذشته از اينکه مخالف قانون است خود بمنزله اعلام تجزيه بزرگ ترين استان هاي ايران است. از اين گذشته، آغاز انتخابات با فقدان بزرگ ترين وسيله که آزادي باشد باهلاک مادي و معنوي ملت ايران انجام خواهدگرفت و اگر دولت تصريح به آزادي کرده قول وي با عمل توافق ندارد و اکنون فرمانداري نظامي با شدت مانع آزادي نطق و بيان و قلم و اجتماع و نمايش و جنبش مي باشد. علاوه براين جرايد توقيف شده و توقيف آنها ادامه يافته . . . و بازداشت شدگان سياسي هنوز در زندان مي باشند. يکي از اعضاء دولت اظهار مي کرد انتخاب آنها آزاد است و مردم مي توانند به آنها راي دهند. او غافل از اصل مقدّس حرّيت است که موضوع تنها انتخاب شدن نيست بلکه انتخاب کردن است. فرض مي کنيم يکي از اين افراد مي خواهد يک رأي بدهد. آيا در دادن رأي خود آزاد است؟

آيا هنگام ريخت ريختن آراء در صندوق، هريک از بازداشت شدگان با دو نفر پاسبان از زندان خارج مي شوند و رأي خود را مي دهند و باز برمي گردند؟ يا شناسنامه خود را با رأي بوسيله پاسبان به انجمن فرعي مي فرستند و انجمن از آنها قبول مي کند؟ اگر اين دو طريق ميسر نشود پس آنها از رأي دادن محروم مي شوند و محروم نمودن يک فرد از افراد جامعه از حق مدني ظلم آشکار و مخالف حقوق انسان است که آقاي نخست وزير خود در يکي از اعلاميه خويش به اين متن اشاره نموده. انسان آزاد زندگي مي کند و آزاد مي ميرد. مسلم است که در ايران انسان در زندگي آزاد نمي باشد و مي توان گفت در مرگ هم آزاد نيست.
آيا آزادي اينست که هيچ روزنامه قادر بر بيان حقايق نباشد و تا اشاره به تجاوز و ظلم متصديان امور کند فوراً توقيف مي شود بلکه نويسنده آن هم به زندان مي رود. پس با فقدان آزادي حقيقي بيان و منع اجتماع و تظاهرات و اظهار عقيده و تبليغ و نشر فکر و با وجود فشار فرمانداري نظامي و گرفتاري مردم محترم به اتهام قيام ضد مشروطه، حتي کساني که خود مشروطه را به وجود آورده اند و هنوز تاريخ فداکاري آنان مورد تصديق خواص و عوام است، و با تشبث عناصر فاسده براي تحميل خود بر دوش جامعه و گرفتن تمام وسايل بدست خود و اعمال دو کار مهم يکي تطميع و ديگر تهديد و با تجهيز دسته هاي مخصوص و اتکاء دولت به حزب دموکرات که مخلوق و موجود خود دولت مي باشد و سپردن تمام شؤن بدست سران حزب و تعيين اشخاص بدنام و فاسد که فساد آنها در گذشته و حال بر همه معلوم است و بالاخره با تخريب دولت از يک طرف و تطميع از طرف ديگر انجام امر انتخابات مطابق قانون اساسي و ساير قوانين موضوعه در عين ادعاي آزادي يکي از محالاتست. از همه شگفت آورتر اينست که آقاي نخست وزير تصريح کرده که مردم در انتخاب آزاد هستند بشرط اينکه مرتجع انتخاب نکنند. اين خود ناقض اصل آزادي مي باشد زيرا مردم از روي عقيده و ايمان يک شخص را که در خور وکالت خود مي باشد انتخاب مي کنند. فرص کنيم اين شخص مرتجع باشد آيا براي منع مردم از دادن رأي به مرتجع چاره هست؟ و آيا کسي مي تواند بر رأي مخفي آگاه شود و آيا اکثر آراء بموجب قانون مناط نيست؟ آيا دولت اين حق را دارد که امرونهي کند مثلاً بجاي مرتجع اگر بگويد مردم نبايد آزاديخواه انتخاب کنند؟

چون اين حق را ندارد که در فکر و عقيده و اراده و ايمان و ذوق و فهم و تشخيص مردم تصرف کند و امر و نهي نمايد نبايد بگويد چنين کنيد و چنان زيرا همين تهمت ارتجاع موجب اخلال حرّيت مي گردد و اگر معارض و مخالفي با رويه دولت باشد به تهمت ارتجاع او را از انتخاب محروم مي نمايد. چنانچه به همين تهمت و به اتهام قيام ضد مشروطه بهترين عناصر آزاده را به زندان افکند. آيا آيت الله حاج سيد ابوالقاسم کاشاني شخص روحاني که عمر خود را به خدمت علم و اسلام و حريت و مشروطه صرف نموده و آيا ميرزا کريم خان رشتي بزرگ ترين و بهترين مجاهد آزادي و مشروطه مرتجع و خائن بوده که برحکومت مشروطه قيام کرده اند و فلان دزد و يغماگر که سوابق آنها حتي بر خود نخست وزير معلوم است آزاديخواه هستند که بايد انتخاب شوند؟
همين عناصر چاپلوس و دزد و جاسوس و غارتگر شرف و ناموس بسياري از وسايل حيات مردم را حتي خواربار و قوت لايموت را در دست دارند و بوسيله تسلط و نفوذ و داشتن تمام عوامل خود را بر جامعه تحميل ميکنند که امروز از مرکز و شهرستان ها بايد انتخاب شوند و آقاي نخست وزير اعلان آزادي را از يک طرف مي دهند و از طرف ديگر توصيه مي نمايند که مردم مرتجع انتخاب نکنند و مردم بهتر مي توانند مرتجعين را بشناسند و بر شخص آقاي قوام السلطنه هم مکتوم و مجهول نيست. (اقدام، 17 آذر 1325)
* * *

عبدالرحمن فرامرزي
عبدالرحمن فرامرزي، که ابتدا صاحب امتياز و سپس تا پايان عمر مدير روزنامه کيهان بود، کار خود را با معلمي در مدارس تهران آغاز کرد و استاداني چون دکتر پرويز ناتل خانلري و دکترمصطفي مصباح زاده از شاگردان او بودند. فرامرزي در ادب عرب و بخصوص ادب عرب معاصر صاحب نظري بي همتا بود. فرامرزي از جمله سر مقاله نويساني بودکه بيشتر به شيوه جدل يا مشاجره قلمي (polemique) دلبسته بود و همواره به دنبال حريفي مي گشت، يا موضوعي را برمي گزيد، که بتوان با او يا آن از در جدل وارد شد. آخرين کار فرامرزي در اين زمينه مجادله قلمي او با صدرالدين الهي بر سر شعر نو و دفاع فرامرزي از شعر سنّتي و مهدي حميدي شيرازي و حمايت اين دوّم از شعر نو و نيما بود که به هنگام انتشار -دي ماه -1350 هفته ها موضوع قلم فرسائي هواداران و مخالفان اين دوطرزفکر درروزنامه کيهان شد و فرامرزي چند ماهي پس از آن درگذشت.

احاطه فراوان او به ادب عرب وحديث و مثل دستش را در نوشتن مقالاتي تند و آتشين باز مي گذاشت. فرامرزي درعين حال سرمقاله نويسي طنز پرداز بودکه گاه موضوعي را به شوخي آن چنان مي نوشت که کمتر قلم صاحب زبان آتشين مي توانست از پس او برآيد. در برابر اتفاقات روز عکس العمل هاي يک روزنامه نگار تيز هوش را داشت. در سال هاي اول انتشار کيهان وقتي روزنامه اطلاعات خطر جدي رقيب تازه را احساس کرد و موزّع کل روزنامه ها را تطميع نمود تا کيهان را يکجا تحويل خريداران اطلاعات بدهد و پولش را به کيهان برگرداند، تا مگر از اين راه روزنامه تازه بدست مردم نرسد، فرامرزي با نوشتن مقاله اي زير عنوان «عمده خر» با ظرافت تمام با اين کلمه بازي کرد و مدعي شد آنها که در کار "عمده خري" يک روزنامه قدم مي گذارند "عمده خرهايي" هستند که راه مبارزه را بلد نيستند.
نثر فرامرزي با همه پيچ و خم هاي ادبي نثري روان و شيوا وبراي سرمقاله نويسي نمونه اي کم نظير است.

پيام از آخرت به همکاران

جامعه فرنگي خيال مي کند که اول کسي که به آخرت سفر کرده و بهشت و دوزخ را ديده دانته ايتاليائي بوده که مشاهدات خود را در کمدي خدائي منعکس ساخته است. عرب ها مي گويند و درگفته خود از گفته هاي بعضي خاورشناسان شاهد مي آورند که او فکر خود را از ابوالعلاي معرّي گرفته است زيرا درکتاب معروف خود رسالة الغفران اين سفر به نام ابن القارح مي کند. ابن القارح شخصي بوده است خداپرست و دين دار و ساده دل که ابوالعلاي معرّي راوصيت کرده که توبه کند ودست از کفرگوئي بردارد. ابوالعلاء توصيه ابن القارح را قبول مي کند و از کفر و زندقه برمي گردد و مرد خداپرستي مي شود.
در ازاي اينکه ابن القارح مرد گمراهي را به راه راست برمي گرداند خداوند گناهان او را مي بخشد و او را به بهشت مي برد. ابن القارح در بهشت به هواي سير و سياحت مي افتد و بر شتري از ياقوت که مهارش از درّ و گوهر است سوار مي شود و به سياحت مي پردازد و بعد از بهشت هوس ديدن دوزخ مي کند و در هر دو عجايب باور نکردني مي بيند. بسياري از کساني که به تصوّر ابن القارح مي بايست در اعلي عليين بهشت باشند در دوزخ بودند و کساني که مي بايست به دوزخ رفته باشند ابن القارح آنها را در بهشت مي بيند.
کسي يک عمر نيکي کرده، شب و روز خود را به عبادت گذرانده، بعد يک حرف پرتي زده خدا تمام کارهاي نيک او را ناديده گرفته و براي يک حرف پرت او را به دوزخ برده و آن يکي عمرش را به فسق و فجور گذرانده و بعد تملّقي به خدا گفته و خدا از آن تملّق خوشش آمده و او را به بهشت برده است.
ابن القارح از اين سياحت اخروي و گردش در بهشت و دوزخ اين نتيجه را مي گيرد که کار خدا در آخرت هم مثل دنيا شلوغ است.

اين رسالة الغفران از شاهکارهاي کتب ادب عربي است و ابوالعلاء بسياري از افکار ادبي و فلسفي خود را دراين رمان گنجانده ولي بسيار مفصل است و آنچه چاپ کرده اند مختصر آنست و تازه مختصرش نيز مفصل است.
عرب ها و برخي از خاورشناسان معتقدند که دانته ايتاليائي در کمدي الهي و ميلتون انگليسي در بهشت گم شده هردو فکر خود را از آن گرفته اند.
ايراني هاي متتبّع معتقدند که تازه ابوالعلاء فکر خود را از روي ويراف گرفته است که با يک چنين سياحت آسماني دين بهي يعني مذهب زردشت را تدوين کرد. ولي آدم هرچه بيشتر در تاريخ دقت کند مي بيند که تاريخ اين سير آسماني پيشتر مي رود و اگر تاريخ زردشت را آنطور که پورداود با دلايل معقول خردپسند ثابت کرده قبول کنيم اين داستان به هزاران سال قبل از تولد مسيح مي رسد. يعني خيلي پيش از دوهزاروپانصد سال پيش که خاورشناسان مي گويند و اصلاً با اوستا تطبيق نمي کند.

باري تاريخ اولين مسافرت بشر به آخرت معلوم نيست ولي من اخيراً به آخرين آن برخوردم و پيغام هولناکي از اين مسافر براي همکاران و صنف نويسندگان دارم. اين آخرين مسافرِ به آخرت شُکري خوري ازعرب هاي امريکاست. شايد اين مطلب نزد همه خوانندگان معلوم نباشد که بيش از يک ميليون عرب در امريکاست و اغلب آنها مسيحي اند. اين عرب ها در طول ساليان دراز از سوريه به امريکا مهاجرت و تولد و تناسل کرده اند و در آنجا دهات و تجارتخانه و روزنامه و مجله دارند و ادبيات نويني به وجود آورده اند که در رديف ادبيات لبنان و مصر قرار دارد و نزد عرب ها به ادبيات آن طرف درياها معروف است. اين ادبيات جديد به سبک و قالب ادبيات عربي است منتهي تنوع در ترکيب و سبک و الفاظ کرده اند يعني شعرشان شعر و نثرشان نثر است ولي طلاوت و حلاوت تازه دارد.
اين شُکري خوري که يکي از اين ادباست روماني نوشته به شکل رسالة الغفران معري يا کمدي الهي دانته و خبرهائي از آخرت به ما مي دهد. درآنجاچند نفر را براي محاکمه آوردندکه يکي راهب ديگري وکيل دادگستري و يکي طبيب و يکي هم روزنامه نويس بود.
راهب و طبيب و وکيل دادگستري و کسان ديگر مورد بحث ما نيستند و آنچه به ما مربوط است خبر و پيامي است که اين آقاي شکري افندي راجع به روزنامه نگاران براي ما آورده است
.
مي گويد روزنامه نويس درمحاکمه محکوم شد و باعصائي که از سرب ساخته شده بود اين قدر به سر انگشتان دست راست او زدند که از هوش رفت. به سر انگشتان راست او زدند براي اينکه جنايت هاي او با انگشتان راست صورت گرفته بود، يعني نوشته بود. گناهش چه بود؟ دروغ نوشته بود، تزوير کرده بود، تهمت زده بود، مردم و ملت را گول زده بود، حقيقت را پنهان و باطل را آشکار ساخته بود، پرده اسرار مردم دريده بود، مثلاً دختري که اشتباهي کرده بود رازش را بر ملا و خانواده اش را رسوا ساخته بود، براي رواج بازار خود، با پهلواني قلم دادن شرارت و جنايت، مردم کوتاه فکر جاهل شهرت دوست را به جنايت تشويق کرده بود. خلاصه به جاي اينکه قلم را در راه هدايت مردم به کار اندازد در راه گمراهي ايشان بکار انداخته بود.
اين آقاي مسافر از آخرت براي ما پيام آورده که:

نويسندگان و روزنامه نگاران، مواظب خود باشيد و در نويسندگي رعايت وجدان کنيد و خدا را در نظر داشته باشيد و الا در آن جهان که عالم بقاست چوب توي آستين شما مي کنند.
(به نقل از: رحيم سعيدي، به ياد استاد عبدالرحمن فرامرزي، تهران، افق ايران، 1351، صص 16-13)
* * *

رحمت مصطفوي
علي بهزادي در مقاله مفصلي، که خلاصه اي از آن در بخش نقد و بررسي کتاب همين شماره چاپ شده است، به درستي متذکر شده که رحمت مصطفوي پيش ازاين که يک روزنامه نگار باشد يک سر مقاله نويس بود. او شيوه هاي سرمقاله نويسي روز اروپايي را بخوبي مي شناخت و با مصطلحات سياسي مطبوعات اروپايي آشنا بود. نثري خشک اما محکم و مستدل داشت از طنز فرامرزي، شيوه مثل و حکايت ترقي، نثر احساساتي خليلي بهره اي نبرده بود اما در تحليل مسايل به دليل آگاهي از روش شناسي روزنامه اي اروپايي خيلي صريح و مستقيم به مقصود مي رسيد.

تاريخ تکرار نمي شود

مجله "اکسپرس" چاپ پاريس شروع کرده است يک سلسله رپرتاژ در باره وضع تلويزيون در کشورهاي مختلف اروپا منتشر مي کند. ابتدا وضع تلويزيون را در ايتاليا نوشت، سپس در آلمان و هفته قبل در انگلستان. وقتي مقاله راجع به انگلستان را خواندم بي اختيار زير لب گفتم «تاريخ تکرار مي شود.» و بعد ناگهان فکر ديگري به من دست داد که اثر ضربه برق را در من کرد، و با خودگفتم: «نه، تاريخ حتي تکرار هم نمي شود. تاريخ همانست که هست و بود و خواهد بود. تاريخ، قواعد قطعي و معين و تغيير ناپذيري دارد، و هميشه، از علل معيني، نتايج معيني گرفته مي شود.»
اين رپرتاژ درباره تلويزيون انگلستان چه نکاتي در برداشت که چنين اثر عميقي در من کرد؟
ابتدا بايد بگويم که غالب اين نکات براي نگارنده تازگي نداشت، همچنان که براي بسياري تازگي ندارد، و وضع و سياست و روشB.B.C. مطلب مجهولي نيست. منتها جمع همه اين نکات، مقداري نکات تازه، در يک مقاله، و مخصوصاً نقطه نظر و ديد نويسنده آن، و بالاخص توجه به اينکه نويسنده مقاله فرانسوي است، اثر مخصوصي به آن مي بخشيد.

نويسنده فرانسوي درآغاز مقاله خود اين جمله چرچيل را نقل مي کند که گفته است: «در اروپا سه کشور بي طرف هست "سويس، سوئد، وB.B.C.
." و تاحدي حديث مفصل را از همين مجمل مي توان خواند. B.B.C. درانگلستان چنان رفتار مي کند مثل اينکه متصديان آن موجوداتي هستند که از دنياي ديگري آمده اند و کوچک ترين وابستگي به طبقات مختلف جامعه در انگليس، به سازمان هاي سياسي و دولت ها، بازرگانان و کارگرها، و به کشاورزان و بانک داران ندارند. B.B.C فقط شاهد است،شاهدي بي نظر، بي غرض، بي ترس و بي ملاحظه. آنچه مي بيند و مي شنود مي گويد، وهرکس و هرسازماني هرچه مطلب گفتني داشته باشد درآن مي گويد؛ و قضاوت آخر با مردم است. با توجه به اينکه B.B.C درحقيقت متعلق به دولت است، اهميت مسئله روشن مي شود، زيرا دولت کوچک ترين دستي و کوچک ترين نفوذي درآن ندارد، ومخالفان دولت هرچه بخواهند مي توانند درآن عليه دولت بگويند. مثلاً درزمان انتخابات، حزب سرکار درست به همان اندازه اي حق دارد از راديو و تلويزيون استفاده کند که حزب مخالف؛ نه بيش و نه کم.

به اين ترتيب، B.B.C در سراسر جهان به عنوان يک نمونه عالي و قابل تحسين دموکراسي معرفي شده است و تقريباً همه متخصصين امر قبول دارند که اصول دموکراسي در هيچ راديو و تلويزيوني در هيچ کشور ديگري به اندازه B.B.C رعايت نمي شود.
نويسنده فرانسوي پس از ملاحظه و تاييد اين مطلب، درصدد جستجوي علل چنين وضع فوق العاده اي برمي آيد. و واقعاً هم عللي پيدا مي کند. مثلاً به خودش مي گويد محال است که راديو و تلويزيون در برنامه هاي خود آزادي مطلق داشته باشند و دولت بهيچ وجه من الوجوه و در هيچ موردي حق جلوگيري نداشته باشد. اينست که در اساسنامه B.B.C جستجو مي کند و بالاخره با خوشحالي، ماده اي را که مي خواسته است مي يابد. برطبق اين ماده، دولت حق دارد هر برنامه اي را که مخالف مصالح کشور تشخيص دهد ممنوع سازد. نويسنده فرانسوي اين ماده را به يکي از متصديان B.B.C ارائه مي دهد. آن متصدي لبخندي مي زند و مي گويد: «بله، ولي دولت هيچ وقت از اين ماده استفاده نمي کند.» نويسنده فرانسوي تعجب مي کند و مي پرسد: «چرا؟» متصدي باخونسردي عادي انگليسي اش جواب مي دهد: «ماده بعدي را بخوانيد.»
مادّه بعدي اينست: «درصورت صدور دستور منع بخش برنامه اي از طرف دولت، يک نماينده B.B.C حق دارد روي تلويزيون ظاهر شود و بگويد: «خانمها، آقايان؛ با تأسف به اطلاع شما مي رسانيم که آقاي نخست وزير بخش برنامه . . . را ممنوع ساخته اند.» و هيچ سياستمدار انگليسي نيست که حاضر باشد پيه نتايج حاصله از چنين عملي را به تن خود بمالد.

و يا در مورد ديگري، در مدت اقامت نويسنده فرانسوي در لندن، دختري بوضع فجيعي به قتل رسيده بود و قاتل هم دستگير شده بود. شب در تلويزيون عکس دختر رانشان دادند ولي نه عکس قاتل را نشان دادند و نه حتي اسمش را ذکر کردند. نويسنده فرانسوي تصور کرد که اين فقدان، نتيجه مسامحه و غفلت خبرنگاران تلويزيون بوده که نتوانسته اند اسم و عکس قاتل را تهيه کنند، و يا فراموش کرده اند آن رابه اطلاع عموم برسانند. ووقتي دراين باره با آشنايان خود صحبت مي کند، همه به او مي گويند:
- بله؟ پس مي خواستند اسم و عکس آدمي را که گناهش ثابت نشده به مردم نشان دهد و هم مردم و هم قضات را تحت تأثير قرار دهد؟ ما چنين تلويزيون را خورد و خاکشير مي کنيم!
اينها البته مثال هائي است که مطلب را تاحدي روشن مي کند، ولي اصل مطلب هيچ يک از اينها نيست، و اتفاقاً اگر قرار باشد اين دو مثال را مربوط به اصل مطلب کنيم، اين مثال دوم، يعني مثال قاتل، بيشتر مربوط به اصل مطلب است تا آن مثال سياسي اولي. اصل مطلب، خلاصه مطلب، اينست که انگليسي به همان درجه اي که براي خودش حقوق قائل است، و به همان اندازه که براي افراد ديگر جامعه قائل به حقوق است، و به همان اندازه که براي افراد ديگر جامعه قائل به وظايفي است، براي خودش هم قائل به وظايفي است. وچه اين حقوق و چه اين وظايف را، چه درباره خود و چه در باره ديگران، بشدت و بدقت رعايت مي کند.
اينکه پس از خواندن اين مقاله بخود گفتم «تاريخ تکرار مي شود» از اين جهت بود که يادم آمد يکي از جالب ترين فصول تاريخ دنيا، اين نکته است که چطور شده است در انگلستان بدون اينکه هيچ وقت انقلابي رخ داده باشد، و حتي بدون اينکه قانون اساسي مدوني تهيه شده باشد، دموکراسي به بهترين وجهي به وجود آمده و تحول يافته و به عالي ترين درجات تکامل رسيده است. درقرن بيستم با پيدايش راديو و تلويزيون، اين تاريخ، تکرار شده، و حالا باز همه از هم مي پرسند چطور مي شود يک دستگاه راديو و تلويزيون دولتي به اين درجه بي غرض و بي نظر و غير قابل نفوذ باشد.

و بعد، الهام وار متوجه شدم که تاريخ تکرار نمي شود، بلکه تاريخ همان است که هست، وعوامل معيني، هميشه نتايج معيني مي دهد. ملت انگليس و جامعه انگليس، با اين خواصي که دارد هر کار اجتماعي که بکند بخودي خود به همان صورت انجام مي گيرد. به حق کسي تجاوز نمي شود، وهرکسي وظيفه خود راانجام مي دهد. واين کار نه در دست دولت است، نه در دست حزب، نه در دست اتحاديه کارگري؛ خاصيت جامعه وملت است که چنين نتايجي به بار مي آورد.
لابد توجه داريد که قصدم مدّاحي از ملت يا دولت انگليس نيست. مثلاً من مي دانم و شما هم مي دانيد که سياست خارجي انگليس بکلي مسئله جدائي است که يکي از جلوه هاي آن استعمار انگليس در قرون گذشته است. اين مثل سايري است که وقتي انگليسي پايش را از جبل الطارق به آن طرف مي گذارد بکلي موجود ديگري مي شود با خواص و روش ديگري. روزي از يکي از زمامداران انگليس پرسيدند دوستان انگلستان چه دولي هستند و دشمنان آن کدام. جواب داد دولت انگليس نه دوست دارد و نه دشمن. دولت انگليس مقداري منافع دارد که وظيفه اش حفظ آن منافع است.
و باز انگليسي ها معايب ديگري دارند که چندي قبل يک خانم ايتاليائي به بهترين و شيرين ترين وجهي آنرا ادا کرد و گفت: «انگليسي ها بهترين مردم دنيا هستند تا ساعت هفت بعد از ظهر». و منظورش اين بود، و حقيقت هم اينست، که انگليسي ها نه سليقه غذا دارند، نه سليقه مهماني، نه سليقه لباس پوشيدن (با استثنائات خيلي معدود)، نه استعداد روان و شيرين و درست صحبت کردن (باز هم با استثنائات محدودي) و قس عليهذا. و بازهم يک رشته معايب روحي ديگر دارند. "کنفوريسم" (يعني مثل هم فکر کردن و مثل هم زندگي کردن) و خودداري زياده از حد، که ناچار توأم با يک نوع رياکاري است، جزو آنها است. ولي همه اين معايب مانع از آن نيست که آن حسن را هم دارند و از اجتماعي ترين (به معناي مدني) و وظيفه شناس ترين و با انضباط ترين مردم دنيا هستند.
و همه اينها را براي خودمان مي گويم و به مناسبت زندگي خودمان. اينست راه رستگاري، راه موفقيت، راه خوشبختي، راه سربلندي. تا مردم ما، و يا قسمت قابل ملاحظه اي از آنها، و يا اقلاً آن اقليت تحصيل کرده اي که مسئوليت بيشتري درکارهاي کشور دارد، داراي اين خصايص نشود، و حق گو و حق جو نشود، محال است ما بتوانيم به هدف هاي ملي خود نايل گرديم. اين ايرادهائي که ما از دستگاه هاي دولتي، يا فلان صنف، يا فلان تاکسي ران، مي کنيم از جمله همان ايرادها و گله هائي است، به قول شاعر وقتي نيک در آن بنگريم پرخويش درآن مي بينيم. همه يک وجوديم، و تا همه وجود درست نشود کارهاي تک تک اجزاء وجود درست نمي شود، با اين توضيح که اين وجود، از تک تک اين اجزاء تشکيل مي شود و هر يک مسئوليت عظيمي در تحول و تکامل و بهبود کلي وجود دارند.
مثل ما مثل آن کودکي است که در آغوش سياه پوستي بود و بشدت مي گرييد و مي ناليد و سياه پوست مي خواست او را آرام کند و کودک آرام نمي شد.
رهگذري گذشت و به سياه پوست گفت:
- چطور مي خواهي اين کودک آرام شود؟ او از خود تو مي ترسد.
درمورد ما، عيب کار اينست که وقتي خوب دقت کنيم، مي بينيم سياهپوستي که از او مي ترسيم و گريه مي کنيم، پدر ما است، خود ما است.
(روشنفکر، 15 مهر ماه 1334)
--------------------------------------------------

* سرمقاله هابه ترتيب حروف الفبايي نام نويسندگان آن ها تنظيم شده است از دکتر احمد اشرف، که در يافتن و انتخاب برخي از اين سرمقاله ها ما را بي دريغ ياري دادند، سپاسگزارم. ص. ا

Author: 
Ahmad Ahrar
Volume: 
16
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000