tile

مصاحبه: در کيهان خاطرات





اين مصاحبه مرکب از دوبخش مجزاست. بخش اول شامل تکه هايي از مصاحبه غلامرضا افخمي با دکتر مصباح زاده است و در آن عمدتاً در باره چگونگي تاسيس روزنامه کيهان گفتگو شده است. متن کامل اين مصاحبه، که درتابستان 1990 (1369ش) انجام شده، در آرشيو تاريخ شفاهي بنياد مطالعات ايران موجوداست. بخش دوم اين نوشته شامل پاسخ هاي دکترمصباح زاده به پرسش هايي است که صدرالدين الهي، به صورت کتبي، در باره نقش سياسي کيهان و برخي از زواياي تاريک تاريخ ايران در دوران پادشاهي محمد رضاشاه پهلوي در پائيز 1997 (1377ش) تحت عنوان سياست کيهان و سياست روز با ايشان در ميان نهاده و دکتر مصباح زاده نيز کتباً به آن ها پاسخ داده است.


بخش اوّل
چگونگي تاسيس روزنامه کيهان

آقاي دکتر مصباح زاده شما کي به فکر انتشار روزنامه افتاديد؟

دکترمصباح زاده: من درعمرم فکري که نمي کردم اين بودکه روزي روزنامه نگار بشوم، به دو دليل: يکي اينکه من يک آدمي هستم بد خط و هيچوقت از خط خودم خوشم نمي آمد و بنابراين کمتر چيز مي نوشتم تا خط خود را نبينم. بنابراين من نويسنده نبودم و هيچوقت هم فکر نمي کردم که نويسنده يا روزنامه نگار بشوم. روزنامه نگار يعني کسي که در يک اداره روزنامه هست ولي اجباراً نويسندگي نمي کند. ولي من مايل به هيچ يک از اين دو کار نبودم. دليل دوم اينکه منحتي روزنامه خوان هم نبودم. در زمان تحصيل هم به ندرت اتفاق مي افتاد که روزنامه بخوانم. و اين عادت با من مانده بود. به طوري که وقتي به ايران هم برگشتم کمتر روزنامه مي خواندم. من اصلاً بامطالعه روزنامه و مجله ميانه اي نداشتم و بالاتر از اين من اصلاً يک چاپخانه را نديده بودم تا بدانم که چاپ يعني چه. با اين مقدمات لابد تعجب مي کنيد که چطور يک چنين کسي يک مرتبه سر از روزنامه در آورده است. جريان کار روزنامه نويسي بنده از اين قرار بود:

من ازطرف پدر اهل فارس هستم. پدرم، پس از فراغت و بازنشستگي از خدمات دولتي در خطه فارس و سيستان و بلوچستان، با قوام الملک شيرازي کار مي کرد و روابط نزديکي با او داشت. به اين جهت من و پسران قوام الملک، به نام هاي علي و محمدرضا قوام، براي ادامه تحصيل ابتدا به بيروت رفتيم و از آنجا علي و محمدرضا قوام به انگلستان رفتند و من هم آمدم به فرانسه و تحصيلاتمان را تقريباً با هم تمام کرديم و برگشتيم. من با فرزندان قوام الملک خيلي دوست بودم و همديگر را زياد مي ديديم. چندي طول نکشيد که يکي از پسران قوام الملک، علي قوام، با والاحضرت اشرف عروسي کرد و طبيعي بود که من هروقت مي خواستم علي قوام را ببينم بايد به کاخ والاحضرت اشرف مي رفتم.
به اين ترتيب، والاحضرت اشرف را هم آن جا مي ديدم ومرا مي شناختند. علي قوام چندين بار هم به مناسبت هايي در باره من با وليعهد صحبت کرده بود ولي من ايشان را نديده بودم و مرا از دور مي شناختند. فکر مي کنم اواخر شهريور يا اوايل مهر 1320 بود، يک روز که به ديدن علي قوام رفته بودم ديدم روحيه خوبي ندارد. گفتم چرا اوقاتت تلخ است، چرا ناراحتي؟ گفت امروز که با اعليحضرت سر ناهار بوديم،اعليحضرت خيلي ناراحت بود. پرسيدم که چرا ناراحت هستيد؟ شکايت از روزنامه ها کردند که نسبت به پدر و خانواده اش و شاهپورها بد مي نويسند. چون خود من يکي از کساني بودم که خيلي به رضا شاه معتقد بودم، بدون مقدمه به او گفتم خوب اين که کاري ندارد. چه اشکالي دارد که ماهم يک روزنامه درست کنيم و دفاع کنيم و به اينهائي که اين حرفها را مي زنند جواب بدهيم. حالا فرداي آن روز بود يا دو روز بعد، علي قوام به من تلفن کرد که بيا من کارت دارم. من رفتم پيش علي قوام. اوگفت آن روز که اينجا بودي و من گفتم که اعليحضرت از نوشته هاي روزنامه ها ناراحت هستند تو گفتي چه اشکالي دارد ما هم مي توانيم روزنامه درست کنيم و به اين نوشته ها پاسخ بدهيم و مبارزه کنيم. علي قوام گفت من موضوع را به اعليحضرت گفتم. اعليحضرت فرمودند پس تو برو با مصباح زاده صحبت کن. اگر سر حرفش باقي است به من بگو تا من کمک بکنم و اين کار را بکنيم.
شالوده وپايه ايجاد کيهان به اين شکل ريخته شدکه يک مذاکره اي من با علي قوام کردم، او هم به عرض شاه جوان رساند و شاه جواب مثبت داد و آمادگي خودرا براي کمک ابراز کرد. از همان ساعت فکر انتشار يک روزنامه در من پيدا شد، بدون هيچ گونه مقدماتي، بدون هيچ گونه اطلاعي و سابقه اي.


وقتي به اين فکر افتاديد روزنامه اطلاعات هم بود با سابقه و سازمان و تجربه فراوان. آيا روزنامه ها و مجلات ديگري هم بودند؟

دکتر مصباح زاده: بله، روزنامه اطلاعات بود و يکي دوتا مجله بود و چند روزنامه ديگر هم که در تهران و شهرستان ها منتشر مي شد که از جمله آن ها بايد از ايران، مهرايران و کوشش نام برد. البته اينها روزنامه هاي دوران رضا شاه بودند.

بعد از شهريور 20 چطور؟

دکتر مصباح زاده: از شهريور 20 به بعد روزي نبودکه روزنامه تازه اي درنيايد. به اين جهت آن روز وقتي که به علي قوام گفتم که خوب ما هم روزنامه مي دهيم، قبلاً پيش خودم فکر کرده بودم اگر يک وقت اين مسئله جدي بشود من چکار بايد بکنم، و چه کسي را بياورم که اين کار را بلد باشد. عبدالرحمن فرامرزي، استادمن در دارالفنون بود، ادبيات فارسي درس مي داد، خودش هم اهل فارس بود، و از دوستان پدرم. بعد هم سابقه مطبوعاتي داشت و مقاله مي نوشت و دراين رشته نه تنها بي اطلاع نبود، بلکه تجربه داشت. وقتي که براي بار دوم پيام شاه به من رسيد که اگر اين کار را بکنيم او کمک خواهد کرد، من مسئله را باعبدالرحمن فرامرزي در ميان گذاشتم. او هم يکي ازطرفداران پرو پا قرص رضا شاه بود، يعني از کساني بود که کارهاي رضا شاه را خيلي بزرگ مي دانست، لازم براي مملکت مي دانست و به پيشرفت هائي که در زمان رضا شاه شده بود بسيار مي باليد. وقتي جريان را با عبدالرحمن فرامرزي در ميان گذاشتم و او گفت خيلي خوب من آماده ام من يک تکيه گاهي پيدا کردم براي کارم و فرامرزي و من دوتائي کيهان را شروع کرديم و اسم کيهان را هم فرامرزي انتخاب و پيشنهادکرد.

چه جور شروع به کار کرديد؟

دکتر مصباح زاده: وقتي قبولي مرا براي چنين کاري به اعليحضرت محمد رضاشاه گفتند قرار شد که من با ايشان ملاقاتي داشته باشم و درباره اين برنامه صحبت بکنيم. موقعي که قرار شد شاه را ببينم، قشون خارجي مملکت را تصرف کرده بود و تهران تقريباً در محاصره قشون امريکا و انگليس و شوروي قرار داشت. ولي آنچه در اولين ملاقات بين من و شاه جوان نظرم را جلب کرد اين بود که برخلاف تشريفات و محافظت هاي سنگيني که درزمان رضاشاه از کاخ سلطنتي به عمل مي آمد وکمترکسي به راحتي مي توانست در اطراف کاخ رفت و آمد بکند، متوجه شدم که مأموران امنيتي و انتظامي تقريباً در کاخ وجود ندارند و وقتي من در خيابان کاخ، در همان خانه شخصي شاه، نه کاخ مرمر، شرفياب شدم، تنها يک سرباز دم در ايستاده بود و من تا وقتي که رفتم داخل کاخ و وارد سرسرا شدم فقط يک سرباز ديگر را هم ديدم.

اين در دوران نخست وزيري فروغي است يا پس از آن؟

دکتر مصباح زاده: در زمان نخست وزيري فروغي است. در داخل سرسرا مواجه شدم با دو سه نفر که پيشخدمت هاي اعليحضرت بودند و حتي يک مأمور به اصطلاح تشريفات هم نديدم. بعد يکي از همان پيشخدمت ها مرا هدايت کرد از توي سرسرا پله ها را گرفتيم رفتيم بالا. در آنجا يک اطاق کوچکي بود دفتر مانند. آنجا من براي اولين بار شاه را ديدم. براي اين مي گويم اولين بار چون شاه در زمان وليعهدي اسم مرا شنيده بود و مرا مي شناخت ولي ايشان را من زيارت نکرده بودم. وقتي که وارد شدم شاه خيلي تواضع کرد، خيلي محبت کرد، مثل يک پادشاه دموکرات با من دست داد، احوالپرسي کرد، بعد هم نشستند و به من اجازه نشستن دادند. قبل از اين که وارد اصل مسئله بشويم، گفتم که من تصور مي کنم در اين مدت کوتاه که اعليحضرت تصدي امور مملکت را دردست گرفتيد من اولين فردي هستم که از مردم و براي مردم و براي يک کار مردمي خدمت اعليحضرت شرفياب مي شوم و اين براي من يک افتخاري است که اولين کسي باشم از مردم ايران، از طبقه تحصيل کرده ايران، که افتخار شرفيابي حضور اعليحضرت را پيدا کرده باشم و مي خواستم ببينم که اعليحضرت هم اين مسئله را تائيد مي فرمائيد يا نه؟ يا قبلاً اعليحضرت کساني مثل مرا پذيرفته ايد و ملاقات کرده ايد؟ فرمودند همانطور که خودتان حدس زديد شما اول کسي هستيدکه هيچ سمت دولتي ومملکتي نداريد و به ديدار من آمديد و من خوشوقتم از اينکه براي يک کار مملکتي هم آمديد و صحبت مي کنيد.
بعد نمي دانم آن روز شاه کار داشت يا اين که مناسب نبود مذاکره اي را که قرار بود در باره روزنامه بکنيم مطرح کنم. بنابراين راجع به وضع مملکت و پيش آمدي که شده بودو اين که حالا بايد چه کرد، کمي صحبت کرديم. بعد اعليحضرت فرمودند که فردا مرا مفصل تر مي بينند و قرار گذاشتند که مرا خارج از کاخ ببينند. به من گفتندکه شما ميدان رژه جلاليه رابلديد؟ گفتم بله. گفتند آنجا يک ساختمان خيلي کوچکي هست براي انجام مراسم رژه که پدرم و ما مي رفتيم آنجا. آنجا را بلد هستيد؟ گفتم بله. گفتند قرار مي گذاريم براي فردا طرف هاي شب من شما را آنجا خواهم ديد. فرداي آن روز من در ساعت معين رفتم آنجا. پس از چند دقيقه اتومبيل اعليحضرت آمد و ايستادند به من اشاره کردند و من سوار شدم پهلوي خودشان.

خودشان مي راندند؟

دکتر مصباح زاده: خودشان مي راندند و تنها بودند.

راننده هم باهاشان نبود؟

دکتر مصباح زاده: نه، نه. فقط خودشان بودند. راننده هم نبود.

ماشين گاردهم پشت سر اتومبيل ايشان حرکت نمي کرد؟

دکتر مصباح زاده: نه، نه. هيچ کس نبود و فقط اتومبيل خودشان بود. اعليحضرت راندند بطرف ميدان 24 اسفند يعني ميدان مجسمه که آن وقت البته به آن شکل سال هاي بعد ساخته و آباد نبود، بيابان بود. و بعد پيچيدند بطرف جاده کرج. وقتي که ما يک کيلومتر، دوکيلومتر داخل جاده کرج رفتيم ناگهان يک عده ده، پانزده نفري سرباز روس با تفنگ آمدند جلوي اتومبيل. آنها نمي دانستند داخل اتومبيل کيست و مثل اينکه نمي بايستي از آن راه مي رفتيم. خلاصه جلوي اتومبيل اعليحضرت را گرفتند. اعليحضرت هم بدون اينکه رآکسيوني بکنند اتومبيل را برگرداندند بطرف شهر. بعد آمديم دومرتبه در کاخ خصوصي شان، همانجائي که روز پيش بوديم و آنجا پياده شدند من هم در خدمتشان بودم و رفتيم دريک سالن بزرگتري در همان کاخ و آنجا نشستيم و صحبت ما شروع شد. هيچ يادم نمي رود وقتي در برخورد با سربازان روسي اعليحضرت اتومبيلشان را برگرداندند فرمودند، و اين اولين جمله اي بود که راجع به روزنامه کيهان، راجع به آينده مملکت، راجع به طرز فکر خود شاه، که ايشان گفتند. درکمال آزادي، درکمال راحتي، و با تعصب بسيار شديد گفتند:
«اگر من مي خواهم يک روزنامه اي درست بشود، اگر من مي خواهم شما اين کار را انجام بدهيد اولين هدف ما اين است که ما اين نيروي خارجي را از مملکت بيرون کنيم.» اين جمله اي که اعليحضرت گفتند مرا بطور کلي منقلب کرد براي اينکه چيزي بود که خودم به چشمم مي ديدم، شاه مملکت در چند کيلومتري تهران آزادي عبور و مرور ندارد. اين گفته اعليحضرت در من خيلي اثر عميق گذاشت و وقتي که اعليحضرت شروع کردند به صحبت کردن بعد درمنزل، درکاخشان، اولين جمله اي که گفتند باز اشاره کردند و آنچه را که يک ربع پيش، نيم ساعت پيش توي اتومبيل گفته بودند که من اگر بخواهم روزنامه اي باشد، اگر بخواهم شما يک کاري را بکنيد يکي از هدف هاي من اين است که ايران را ما از تصرف قشون خارجي خارج بکنيم و ايران يک کشورمستقل و آزادي باشد. اين تنها راهنمائي بود که از لحاظ سياسي شاه به من کرد، يعني درآن جلسه صحبتي از اين که محتواي اين روزنامه چه باشد، از لحاظ سياست خارجي، از لحاظ سياست داخلي، از لحاظ روابطش با دولت و تمام مسائلي که در يک روزنامه مطرح مي شود، هيچ از اين گفتگوئي نشد فقط ايشان مايل بود که مراديده باشد وبداند که من کي هستم و چي هستم و آشنائي پيدا کرده باشد و وعده کمک به مابدهد که ما به دنبال روزنامه برويم. من هم باچندجمله در همان ملاقات آرزوي مردم ايران را بهشان گفتم، علاقه طبقه تحصيل کرده اي را که در زمان پدرشان تحصيلاتشان را تمام کرده بودند و براي آينده مملکت آماده خدمتگزاري بودند، به عرضشان رساندم وهمينجا آن ملاقات ما خاتمه پيدا کرد.

شما متعجب نشديد که چرااعليحضرت آن محل را براي ملاقات انتخاب کرد؟

دکتر مصباح زاده: بله، خدمتتان عرض بکنم بعدها که يک قدري بيشتر با هم به اصطلاح آشنا شديم و گفتگوهائي که مي کرديم، دستوراتي که مي دادند، معلوم شد که در اين خصوص ايشان يک نظر خاصي داشتند و آن نظر خاص اين بود که به هيچ وجه مايل نبودند اين فکر پيدا شود که اين روزنامه درحال انتشار به ايشان بستگي دارد وبا اشاره ايشان به وجود آمده است. به هيچ شکل نمي خواستند که خودشان را درآغاز سلطنت آلوده يک کاري بکنند که اولاً نتيجه آن کار معلوم نبود.
بعدهم ممکن است پيش خودشان فکر مي کردند که بعد از آن تندروي هائي که زمان پدرشان شده بود گفته بشود که باز شاه جوان هم در امور مملکت دخالت مي کنند و رعايت دموکراسي را نمي کنند اين ديدار بعدها تکرار شد ولي نه در همان محل. مثلاً يک مرتبه توي همين کاخ نياوران که آن موقع يک جنگلي بود قرار ملاقات داشتيم و من خوب يادم است وقتي که توي باغ نياوران راه مي رفتيم زانوي ما در برگ و خاشاک فرو مي رفت و اصلاً نه خياباني بود و نه گل کاري اصلاً هيچ چيزي نبود يک جنگلي بود ما توي يک جنگل راه مي رفتيم وصحبت مي کرديم. يا مثلاً بعضي اوقات درهمان نياوران توي جاده نياوران قرار مي گذاشتند. اين بسته به ميل ايشان بودکه کجا ملاقات صورت بگيرد.

هنوز درآن سال هاي اول بود؟

دکتر مصباح زاده: بله سال هاي اول و بعد هم گاهي مثلاً درکاخ والاحضرت اشرف مي آمدند و من مي رفتم آنجا مي ديدمشان. هرچه جلوتر رفتيم معلوم بود که ايشان مي خواهد اين کار را بکند ولي به هيچ وجه دلش نمي خواهد که کسي از کُنه جريان اطلاع داشته باشد که ايشان در تأسيس و نقش کيهان آن اثر دارد. به عبارت ديگر، شاه درعين حال که مي خواست که يک خدمت ميهني و مملکتي بکند، نمي خواست که اين به دخالت ايشان درامورمملکت تعبير شود. . .
پس از همان شرفيابي اوّل آمدم با فرامرزي مسئله را در ميان گذاشتم که من شاه را ديدم و ايشان علاقه خود را به اينکه يک چنين روزنامه اي درست بشود نشان داد و حالا نوبه ماست که برويم ببينيم چکار مي توانيم بکنيم. وقتي که خواستيم به اصطلاح جدّاً وارد عمل بشويم بايد چند مشکل را حل مي کرديم. مشکل اول ما مشکل امتياز روزنامه بود، چون طبق قانون مطبوعات هيچ کس حق انتشار روزنامه نداشت مگر اين که وزارت فرهنگ اجازه انتشار آن روزنامه را مي داد و براي انتشار روزنامه هم يک شرايطي را قانون پيش بيني کرده بودکه تقاضا کننده بايد آن شرايط را دارا باشد. از طرف ديگر کميسيون مطبوعات وزارت فرهنگ هم اين شخص را حائز اين شرايط بداند.

ما توجه پيدا کرديم که اگر ما بخواهيم برويم و امتياز روزنامه بگيريم و روزنامه را منتشر کنيم، ممکن است ماه ها طول بکشد تازه ممکن بود صلاحيت فرامرزي را قبول بکنند، ممکن بود رد بکنند و ما هيچ گونه اطميناني به آينده نداشتيم که چه خواهد شد و از طرفي هم خيلي علاقه داشتيم و مي خواستيم هرچه زودتر روزنامه منتشر بشود. بعد باز با راهنمائي خود فرامرزي قرار شد که ما امتياز يکي از روزنامه هائي را که منتشر مي شدند درمقابل يک مبلغي دراختياربگيريم و به نام همان روزنامه مطالبمان را بنويسيم تا بعد تکليف امتياز روزنامه خودمان روشن بشود. فرامرزي خيلي فعاليت کرد، تحقيق کرد بالاخره يکي از روزنامه نويس هاي آن زمان را پيدا کرد به نام آقاي عادل خلعتبري. ايشان امتياز روزنامه اي را داشت به نام آينده ايران. با او مذاکره کرديم و قرار گذاشتيم که او، بدون هيچ دخالتي، روزنامه اش را در اختيار ما بگذارد. سرانجام با آقاي عادل خلعتبري به توافق رسيديم و او امتياز روزنامه اش را در اختيارماگذاشت، بطوري که روزنامه به همان نام آينده ايران ولي با مديريت فرامرزي منتشر شد. حالا درست به خاطرم نيست که من درآن روزنامه سردبير معرفي شده بودم يا نه و اسم من بالاي آن روزنامه بود يا نه. در اين ترديدي نبود که نام فرامرزي روي روزنامه گذاشته شد.
وقتي که امتياز روزنامه را بدست آورديم، چند کار ديگر مي بايستي مي کرديم. يکي اينکه هيئت تحريريه خودمان را انتخاب مي کرديم که چه کساني آماده اند که با ما همکاري بکنند، دوم يک محلي را لازم داشتيم که دفتر روزنامه را در آنجا مستقر کنيم. سوم يک چاپخانه اي را لازم داشتيم که اين روزنامه ما را حروفچيني و چاپ کند چون ما خودمان هيچ گونه وسيله اي براي چاپ و انتشار روزنامه دراختيار نداشتيم و زمان جنگ هم بود و آوردن ماشين هاي چاپ و حروفچيني از خارج ميسّر نبود. اول رفتيم جائي براي روزنامه انتخاب کرديم، اين يک محلي بود درخيابان شاه آباد، نزديک ميدان مخبرالدوله، متعلق به خانواده شقاقي و ما از آنها آن محل را اجاره کرديم. دوسه اطاق داشت و جاي بدي هم نبود و ما توي آن دو سه اطاق دفتر روزنامه را دائر کرديم.
براي چاپ روزنامه هم رفتيم بايک چاپخانه اي که متعلقبه مجيدموقر، مدیر مهر ايران، بود قرارداد بستيم براي انتشار روزنامه. و جالب اين که من براي اولين بار يک مؤسسه چاپ را بازديد کردم و تا آن موقع من اصلاً چاپخانه نديده بودم و از اينکه روزنامه و کتاب چطور حروفچيني مي شود، چطور صفحه بندي مي شود و چطور چاپ مي شود بکلي بي اطلاع بودم. آنجا بود که براي اولين بار وسائل گوناگون چاپ و حروفچيني را ديدم. ما با روزنامه مهر ايران، که چاپخانه اش هم به همين اسم بود يک قرارداد چاپ بستيم. در اين قرارداد اجباراً موقع انتشار روزنامه را عصر گذاشتيم چون خود روزنامه مهر ايران صبح منتشر مي شد و چاپخانه قدرت اين که هر شب دو تا روزنامه براي صبح حروفچيني و چاپ کند نداشت.
از طرفي هم خودمن وهم فرامرزي علاقه داشتيم روزنامه اي که منتشر مي کنيم يک روزنامه اي باشدکه با بهترين روزنامه مملکت رقابت کند. اين کار را کرديم آن هم با ترس و لرز، براي اينکه کار آساني نبود که يک روزنامه اي درآن زمان منتشر بشود و با روزنامه اطلاعات که درحدود 14، 15 سال از عمرش مي گذشت بخواهد هم سطح باشد و رقابت کند و بفروش برود. ولي خوب، هم مي خواستيم و هم راه ديگري نداشتيم. وقتي که اين دو مسئله يعني محل روزنامه و مسأله چاپ آن حل شد، مسئله سوم اين بودکه کي بايد توي آن روزنامه بنويسد و کي چه بايد بنويسد. به اصطلاح، هدف از انتشار روزنامه و خواسته نويسندگان اين روزنامه چه خواهد بود. البته اين کار چندان آساني نبود براي اينکه با تشتت فکري و سياسي و اجتماعي که آن موقع در مملکت پيدا شده بود، تشخيص راه راست و درست که صد درصد به نفع مملکت باشد کار آساني نبود. ولي در هرحال ما وارد گود شده بوديم و بايستي خودمان را مجهز مي کرديم. درآن موقع يک جلسه اي تشکيل داديم از يک عده کساني که در آن زمان طبقه متفکّر، روشنفکر، تحصيل کرده و واقعاً ميهن پرست و علاقمند به بقاي ايران بودند. اين قبيل اشخاص را ما دعوت کرديم کساني که ما دعوت کرديم 99 درصدش استادان دانشگاه بودند و اعتقاد قلبي داشتند که بايد آن حرکت، نوآوري و تجدد و پيشرفت رضا شاهي ادامه داشته باشد. درآن جلسه اول کساني مثل دکتر رضازاده شفق، سعيد نفيسي ، دکتر شهيد نورائي، خدمتتان عرض کنم دکتر افشار، که بعدها رئيس دانشکده حقوق شد، و يک آقاي جرجاني (اين همان رضا جرجاني معروف رفيق صادق هدايت است) که عکّاس و هنرشناس معروفي بود امّا دانشگاهي نبود، دکتر هشترودي بود. خدمتتان عرض کنم باز هم بودند، دکترمحمد حسين علي آبادي بود، دکتر کيان بود، که اينها بيشتر استادان دانشکده حقوق بودند که من خودم آنجا تدريس مي کردم.
غير از اين بايد از راهنمايي ها و همکاري هاي عبّاس اقبال آشتياني موّرخ بزرگ که در مراحل اوّليه کيهان پا به پاي ما آمد ياد کنم، و نيز از همکاري هاي دانشجويان آن زمان دانشکده حقوق و علوم سياسي تهران، که بعدها هرکدام به مقامات عاليه رسيدند، ذکري به ميان آورم. يکي از آن ها مرتضي مصوّر رحماني بود که نه تنها خود بلکه فرزندانش هم هميشه از همکاران صميمي خانواده کيهان بودند. به اين ترتيب، ما يک نيروي دست اول دانشگاهي را انتخاب کرديم و يک جلسه اي ترتيب داديم. اينها همه شرکت کردند. درآن جلسه بيشتر فرامرزي صحبت کرد تا من. خلاصه اي از وضع مملکت درگذشته، قبل از رضا شاه، بيان کرد و گفت اگر آن کودتاي 1299 نشده بود و رضا شاهي پيدا نمي شد مملکت ما تجزيه شده بود و از آن چيزي باقي نمي ماند. از کارهائي که رضا شاه کرده بودحرف زد. بعد از فرامرزي من صحبت کردم. صحبت من اين بود که ما بايد در اين روزنامه براي آينده مملکت يک سياستي را اتخاذ کنيم که متضمن تماميت ارضي و استقلال مملکت و پيشرفت مملکت و اصلاحات باشد و کارهاي مفيدي که در زمان اعليحضرت رضا شاه شده ادامه پيدا کند و در عين حال اين صحبت هم به ميان آمد که همزمان با اين فکر بايد آن کارهائي هم که برخلاف اصول دموکراسي و آزادي انجام شده، تکرار نشود و متوقف بشود. اين هدفي بود که ما براي روزنامه کيهان که آن موقع روزنامه آينده ايران بود درنظر گرفتيم وتمام آنهائي که در آن جلسه شرکت کرده بودند تائيد کردند.

پايگاه مالي تان چه بود؟

دکتر مصباح زاده: تنها پايگاه مالي که داشتيم کمک خود شاه بود. ايشان دونوع به ما کمک کردند، يک کمک اوليه به مبلغ پنجاه هزار تومان که ما با آن روزنامه را راه انداختيم. کمک دوم وقتي بود که اعليحضرت صدو پنجاه هزار تومان براي خريد چاپخانه مرحمت کردند اين پول را سروان حسين فردوست که فرد مورد اعتماد شاه بود به صورت نقد براي ما آورد. ولي من پول را نگرفتم و گفتم صبر کنيد تا شرکتي تأسيس کنيم، به ثبت برسانيم و حسابي داشته باشيم و آن وقت شما اين پول را به آن حساب بريزيد، رسيد بگيريد و بياوريد پيش ما تا در مقابل آن به شما سهم شرکت را تقديم کنيم. ولي تهيه چاپخانه در زمان جنگ کار آساني نبود. يک چاپخانه دست دوّم در تبريز سراغ کرديم و رفتيم آن را با تمام وسائل خريديم و به تهران آورديم. اين اولين ماشين چاپ لکنتي ما براي سال ها به کيهان خدمت کرد و وقتي ما روتاتيوهاي غول آسا را به کيهان آورديم اين دوست قديمي را در سرسراي ساختمان کيهان به معرض تماشاي بازديدکنندگان گذاشتيم تا همه بدانند کيهان چگونه شروع کرده و از کجا به کجا رسيده است.

اين کمک را از پول خودشان به شما کردند؟

دکترمصباح زاده: بله، بله. از پول شخص خودشان، به هيچ حسابي مربوط نبود، شخص خودشان داده بودند و ما روزنامه آينده ايران را منتشرکرديم. در سرمقاله اي که ما در شماره اول روزنامه نوشتيم آنچه را که من براي شما گفتم که درآن جلسه اول هيئت تحريريه کيهان مطرح شد، ما همان افکار را در سرمقاله اولمان درآينده ايران منعکس کرديم. يعني درآن سرمقاله ما دوقسمت نوشتيم يکي تائيد کارهاي خوب دوره رضا شاه بودکه يکي دوتا نبود، خيلي به ترتيب شمرده بوديم و بعد در قسمتي هم گفته بوديم که کارهاي خلاف آن دوره از قبيل سلب آزادي مردم، سلب آزادي مطبوعات، توقيف اشخاص بدون حکم دادگستري، تعرض به اموال و املاک مردم موقوف شود، املاک کساني را که به طريق غيرقانوني تصرف کرده اند به صاحبانشان برگردانند، خلاصه يک دموکراسي درمملکت پيدا بشود.

يادتان مي آيد که اين سرمقاله اول را کي نوشت؟

دکتر مصباح زاده: خود فرامرزي آن مقاله را نوشت.

و شما پيش از چاپ آن را ديديد؟

دکتر مصباح زاده: هرچه فرامرزي مي نوشت من مي ديدم و طرز کار ما با فرامرزي اين بود که ما يک همکاري داشتيم و چون هدفمان هم يک راه معين و مشخصي بود اختلاف پيدا نمي کرديم، اختلاف اساسي، ولي اختلاف سليقه پيدا مي کرديم. مثلاً بعضي اوقات فرامرزي يک مقاله اي را مي نوشت من ايراد به او مي گرفتم، بعد يک قسمتي از مقاله را کم مي کرديم، يک مطلب ديگر پهلويش اضافه مي کرديم، يک مقاله اي مي شد که هم او، هم من هردو با انتشار آن موافق بوديم. يعني تمام کار کيهان به اصطلاح با همکاري دونفر ما صورت مي گرفت و اين همکاري ما ادامه داشت تا زمان دکتر مصدق که حالا آن مسئله ديگري است.
وقتي که روزنامه آينده ايران درآمد و مردم و دستگاه ها به تدريج آن را خواندند و شناختند ديگر هم دولت، هم جمعيت هاي سياسي و گردانندگان به اصطلاح امور مملکت فهميدند که اين روزنامه يک روزنامه اي است که با گذشته ايران رضا شاهي مربوط است، چون تمام روزنامه هائي که در آن زمان منتشر مي شد نسبت به گذشته ايران در دوران رضا شاه کور بودند و آنچه که در گذشته شده بود بطور کلي مي کوبيدند و خوبي ها را فراموش کرده بودند و بدي ها را خيلي بزرگ جلوه مي دادند.
بله اوضاع تهران درآن موقع خيلي درهم، برهم بود و جمعيت هاي سياسي گوناگوني تشکيل شده بود و در يک راه همه با هم متفق و متحد بودند و اين کوبيدن دوره گذشته بود براي آغاز دوره جديد. فقط روزنامه آينده ايران بود و بعد کيهان که با اين طرز فکر مبارزه مي کرد و مي گفت ما کارهاي خوب گذشته را بايد دنبال کنيم و از کارهاي زشت گذشته هم پرهيز کنيم.

از کي آينده ايران تبديل به کيهان شد؟

دکتر مصباح زاده: آينده ايران را در تاريخ 22 آبان 1320 منتشر کرديم، و کيهان را در 6 خرداد 1321. امتياز کيهان به نام فرامرزي صادرشد بعد ازچند سال. يعني اوّل کارفرامرزي صاحب امتياز بود و من مدير وسردبير بودم. بعدمن شدم صاحب امتياز وفرامرزي شد مدير و سردبيرکيهان.

چرا؟

دکتر مصباح زاده: براي اينکه گرچه من به سن قانوني صاحب امتياز بودن رسيده بودم چون کسي مرا به اين کار نمي شناخت و سابقه اي در اين حرفه نداشتم، امتياز را به نام فرامرزي گرفتيم. امّا پس از اين که چند سال گذشت من و او جايمان را عوض کرديم. او شد مدير کيهان و من شدم صاحب امتياز آن. من تا آنجائي که ممکن بود براي کيهان مايه گذاشتم، يعني از هيچ چيز مضايقه نکردم. کيهان زمان جنگ منتشر شده بود، کاغذ پيدا نمي شد، يا اگر پيدا مي شد با بهاي خيلي گران، که اصلاً قابل خريد نبود، عرضه مي گرديد. بنابراين، هرچه پول مي آمد توي روزنامه به مصرف خريد کاغذ مي رسيد و در نتيجه کيهان بحران مالي شديدي پيدا کرده بود تا آنجا که من هرچه درآمد داشتم در کيهان خرج مي کردم.

اينها در همان سال هاي اول است؟

دکتر مصباح زاده: بله، درسال هاي اول در آن روزهاي سخت بود که متوجه شديم اگر قرار باشد کيهان روي پاي خودش بايستد بايد به دنبال آگهي برويم و از اين راه براي روزنامه درآمد ايجاد کنيم. در آن روزها بود که آقايي به نام لطف الله حيّ که از بازرگانان سرشناس تهران بود به ديدن من آمد و پيشنهادي به من کرد. گفت اگر بالاي صفحه اوّل روزنامه، قسمت راست يا چپ کيهان، را که اکنون نام شما و فرامرزي نوشته شده به من بدهيد من براي يک سال قرارداد مي بندم و آگهي راديوهاي برق و باطري خود را مي گذارم و پولش را مي دهم. من اول نمي خواستم به فرامرزي چيزي بگويم. گفتم اين طرفي که اسم من هست من اسمم را برمي دارم شما آنجا را اعلان بگذاريد. حالا به خاطر ندارم که چه مبلغي به کيهان داد ولي خوب به خاطر دارم که با پول آقاي لطف الله حيّ، که الان در لس آنجلس به سر مي برد، يک ماشين روتاتيو کوچک براي کيهان خريداري کرديم که در بالابردن تيراژ آن خيلي مؤثّر بود وضمناً اعلان راديوي آنهاجاي اسم من دربالاي صفحه چاپ شد. بعد از چندي يک کسي ديگر آمد، مراجعه کرد. گفت آقا اين طرف صفحه را به من واگذار کنيد و بيشتر از آنچه حيّ مي دهد من مي دهم. اسم اين آقا صمد رضوان بود ونمايندگي ساعت هايي را داشت به نام «داماس» و «ناوزر» که درحقيقت معکوس «صمد» و «رضوان» بود. به هرحال، با پيشنهاد او هم موافقت کرديم و آن طرف صفحه را، که اسم فرامرزي آنجا بود، به او داديم. به اين طريق ديگر نه اسمي از فرامرزي آن بالاي روزنامه مانده بود نه نامي ازبنده.
روزنامه هاي فکاهي آن زمان نوشتند از وقتي که صاحب امتياز روزنامه راديوفروش شد و مدير روزنامه ساعت فروش، خيلي محتواي روزنامه بهتر از زماني است که دکتر مصباح زاده و فرامرزي اين روزنامه را اداره مي کردند. ما به اين شکل شروع کرده بوديم به فعاليت براي اينکه روزنامه را هرچه زودتر خود کفا کنيم که اين البته خيلي طول کشيد تا به آنجا رسيد که ديگر کيهان روي پاي خود ايستاد.

* * *

بخش دوّم
سياست کيهان و سياست روز

بعد از 28 مرداد 1332 و بويژه بعد از رفرندام 1341 کيهان درعين آنکه يک روزنامه قانوني و مورد قبول دولت بود در بسياري از مواقع سياستي تندروتر از سياست روزنامه رقيب يعني اطلاعات در پيش مي گرفت به نحوي که گروهي آن رانشريه اي چپ رو و حتّي توده اي وپايگاه توده اي ها قلمداد مي کردند دراين باره چه مي گوئيد؟

دکتر مصباح زاده: دراين سؤال دومطلب عنوان شده است. يکي اين که کيهان پس از 28 مرداد 1332 و بويژه پس از رفراندوم 1341 سياستي تندروتر از دولت پيش گرفت. ديگر اين که گروهي کيهان را چپ رو و حتي توده اي قلمداد مي کردند. اين يک حقيقتي است که کيهان تندرو بود ولي اين تندروي درسال 1332 يا1341 آغاز نشد. کيهان از روز انتشار يک روزنامه تندرو بود و اگر درسال 1341 تندروتر شد بسيارطبيعي بود. شمااگر سرمقاله اولين شماره کيهان رابخوانيد ملاحظه مي کنيد که آنچه ما آن روز مي نوشتيم و مي خواستيم همان اصولي بود که بعدها در رفراندم مطرح شد مانند مبارزه با بيسوادي، الغاء رژيم ارباب-رعيتي، تساوي حقوق زن و مرد، سهيم کردن کارگران در سود واحدهاي توليدي. اجراي چنين اصلاحاتي خواسته بيست ساله ما بود. بنابراين کيهان مي بايستي تندتراز پيش از اين اصول دفاع مي کرد و قلم مي زد. البته از آغاز انتشار کيهان ما هم تندرو بوديم و هم چپ رو اما کدام چپ؟ چپ ملي، نه چپ وابسته. کيهان هيچ زماني به قدرت خارجي وابسته نبود و از آن دستور نمي گرفت. کيهان صداي مردم ايران بود و بهترين گواه استقبالي بود که مردم در طول انتشار از اين روزنامه کردند.
امّا اينکه کيهان را پايگاه توده اي ها قلمداد کرده اند تصور مي کنم اشاره اي به سال 1357 و بحران انقلاب باشد، چه پيش از اين تاريخ ما هيچگاه مشکلي از لحاظ وجودعناصر وابسته در تحريريه کيهان نداشتيم و جز درچند مورد معدود که مقامات امنيتي خود رأساً اقدام کردند و عواملي را که گمان مي بردند با تشکيلات سياسي خاصي کار مي کنند دستگير نمودند، کيهان هيچ گاه تحت نفوذ توده اي ها نبود. اين تنها درجريان اوج گيري انقلاب بود که در مؤسسه کيهان هم مانند ساير ادارات و مؤسسات ملي و دولتي عوامل اسلامي و توده اي و چپي خود را کاملاً نشان دادند و البته دراين زمان ديگر کاري از دست کسي ساخته نبود.
در سال هاي 40-38 شما درکيهان جنبشي بنام نهضت رستاخيز ايجاد کرديد که از جهت سازماني و تشکيلاتي بيشتر به يک حزب سياسي مي مانست درحالي که ظاهر فرهنگي داشت. درهمين حال اقدام به ايجاد تالاري درکيهان کرديد که درآن مردمان و شاکيان از هرطبقه و صنف جمع مي شدند و مشکلات خود را مطرح مي کردند و روز بعد صفحات کيهان منعکس کننده اين نارضايتي ها بود. شما سرود رستاخيز درست کرديد. نشان رستاخيز درست کرديد. حتي شايع شد که نخست وزير آينده خواهيد بود. در مقايسه با رستاخيز کيهان درباره حزب رستاخيزي که در پايان دوران پادشاه درگذشته ايران درست شد چه فکر مي کنيد؟

دکتر مصباح زاده: "جنبش رستاخيز ملي" به مناسبت بيستمين سال انتشار کيهان به وجود آمد. رستاخيز ملي به ظاهر يک جنبش ملي و اجتماعي بود ولي درحقيقت يک حزب سياسي بود. اصول رستاخيز ملي همان خواسته هاي ما بود که در اولين سرمقاله کيهان بيست سال پيش منتشر شد. شعار رستاخيز ملي عبارت بود از فکر نو، راه نو، ايران نو. مردم نشان رستاخيز را که عبارت بود ازنقشه ايران و پرچم ايران به سينه مي زدند و سرود آن را با آهنگ و بلند مي خواندند. کانون هاي رستاخيز در تمام شهرها و دهات براي پيشبرد اصول رستاخيز ملي از هيچ کوششي فروگذار نمي کردند. در هر شهر يا روستائي کانون رستاخيز از يک مالک، يک بازرگان، يک کشاورز، يک کارگر و يک دبير يا آموزگار و يک روحاني تشکيل مي شد. ناگفته نماند که خود مردم محل اعضاي کانون را انتخاب مي کردند.

يک سال از عمر رستاخيز نگذشته بودکه در همه جاي کشور از شهر و روستا صحبت از آن بود. دريکي از اين روزهاي پُر سر و صداي رستاخيز علم نخست وزيرتلفن کرد و گفت: «ارباب (مقصودش اعليحضرت بود) امر فرموده اند هفته اي يک بار شرفياب شويد و از تشريفات به شما خبر خواهند داد.»
در اولين شرفيابي شاهنشاه فرمودند: «اين رستاخيز چيه که اين همه سر و صدا راه انداخته است؟ هزينه اين تظاهرات و مجالس سخنراني و مهماني ها و طاق نصرت هاراکي مي دهد؟» عرض کردم: «مردم.» فرمودند: «مردم؟ همين مردم عادي؟» خدمتشان عرض کردم بله، همين مردم عادي. شاهنشاه سکوت کردند و ژستي گرفتند که معناي آن اين بود «من که باور نمي کنم، غير ممکن است». براي اين که شاهنشاه را مطمئن کنم عرض کردم اگر اجازه فرمائيد چند تن از شخصيت هاي مورد اعتماد را مأمور بفرمائيد به اين موضوع رسيدگي کنند و گزارشي حضورتان تقديم نمايند. در پايان شرفيابي خواستند که اساسنامه رستاخيز را حضورشان ببرم.
پس از شرفيابي حضور شاهنشاه خبردار شدم دربار از وزارت فرهنگ و هنر خواسته است که عکس ها و فيلم هائي که از اجتماعات و تظاهرات مردم در مراسم رستاخيز در تهران و شهرستان ها برداشته شده است به دربار بفرستد. اين خبرحکايت از اين مي کرد که شاهنشاه به جنبش رستاخيز علاقه پيدا کرده اند و مي خواهند ازکم وکيف آن بيشتر خبردار شوند.

دريکي از اين شرفيابي ها سؤال فرمودند «آيا خارجي ها با شما تماسي گرفته اند؟» خدمتشان عرض کردم آنها با ما تماس نگرفته اند، ما با آنها تماس گرفته ايم. به اين معني که يک شب از تمام سفرا و وزراي مختار دعوت کردم و درآن مهماني فيلم هاي رستاخيز را نشان داديم. تماشاي اين فيلم ها آنقدر براي اين خارجي ها جالب بود که مي خواستند بار ديگر فيلم ها را ببينند.
کم کم محافل سياسي از شرفيابي هاي مرتب من خبردار شده بودند و براي خودشان تصوراتي مي کردند و حدس هائي مي زدند شايع شده بود که جنبش رستاخيز ملي حزب مي شود و من هم نخست وزير آينده خواهم بود حتي از وزراي دولت نام مي بردند و حدس هائي مي زدند.
چون از احتمال نخست وزيري من سخن به ميان آمد بايد اين حقيقت را بگويم که درسال هاي اول انتشار کيهان بدم نمي آمد که وکيل و يک روزي هم وزير شوم. ولي هرچه زمان مي گذشت و کيهان بزرگ و بزرگتر مي شد اين ميل و علاقه من به کار وکالت و سناتوري و وزارت کمتر مي شد. کار بجائي رسيد که مجلس و سنا را فراموش کردم و در جلسات آن شرکت نمي کردم. در هرجلسه مجلس و بعد درسنا اسم من اولين اسم در صورت غائبين بي اجازه بود که در صورت جلسه مجلس و سنا خوانده مي شد.
حالا کيهان آنقدر توسعه يافته بود که از آن به عنوان اولين گروه مطبوعاتي و انتشاراتي خاورميانه ياد مي شد. خبرنگاران و روزنامه نگاران خارجي کيهان را امپراتوري کيهان مي خواندند. تعداد کساني که درآن زمان درکيهان کار مي کردند از مرز هزار گذشته بود و مديريت تمام وقت مرا لازم داشت. به همين جهت من وقت اين که به کار "رستاخيز" برسم نداشتم چون "رستاخيز" درآن زمان غولي شده بود و همه کشور را فرا گرفته بود. از همين رو، در جستجوي يک شخصيت تحصيل کرده جوان و از همه مهم تر از خانواده اصيل و نجيب ايراني بودم که کار رستاخيز به او واگذار کنم؛ کسي که شاهنشاه اورا بشناسد و به او اعتماد داشته باشد. اين موضوع را با چند تن از دوستان نزديک به ميان گذاشته بودم تا اشخاص را به من معرفي کنند و از بين آنها يکي را انتخاب کنم و به عرض شاهنشاه برسانم. روزي اين موضوع را با يکي از دوستان و دانشجوي قديم خودم آقاي قاسم لاجوردي درميان گذاشتم و او از آقاي دکتر جمشيد آموزگار اسم برد. اين پيشنهاد به دلم نشست ديدم آقاي دکتر آموزگار فرزند حبيب الله آموزگار است از خانواده اي اصيل و فرهنگي، جوان و تحصيل کرده و خوشنام که به درد رستاخيز مي خورد. ضمناً مطمئن بودم که وقتي به عرض شاهنشاه مي رسانم تأييد خواهند فرمود.

قرار شد موضوع را با آقاي دکتر آموزگار به ميان بگذارد و اگر اظهار علاقه و تمايل کرد با او ملاقات کنم. پس از چند روز آقاي لاجوردي به من خبرداد که با آقاي دکتر آموزگار بطور مختصر صحبتي کرده است و پيشنهاد کرد روزي به منزل ايشان بروم و درآنجا آقاي دکتر آموزگار را ببينم و ايشان را در جريان کار رستاخيز قرار دهم. من آن روز به منزل آقاي لاجوردي رفتم و آقاي دکتر آموزگار را ملاقات کردم. ضمناً پرونده رستاخيز و عکس ها و فيلم ها را نيز همراه برده بودم که آقاي دکتر آموزگار همه چيز را ببيند. جلسه آن روز ما چند ساعت طول کشيد و آقاي دکتر آموزگار همه را ديدند. دکتر آموزگار از ديدن فيلم ها خيلي تحت تأثير قرارگرفته بود. چون باورکردني نبود که هزاران نفر دراين مراسم به پاي خودشان بيايند و دراين مراسم که در همه ايران برپا مي شد شرکت کنند.
از جمله سؤالاتي که درآن جلسه مطرح شد اين بود که هزينه اين جنبش چگونه تأمين مي شود. وقتي پاسخ دادم خود مردم محل هزينه اين مراسم را تأمين مي کنند و هيچ مقام دولتي ديناري کمک نمي کند، دکتر آموزگار بسيار تعجب کرد و در فکر فرو رفت. همه دنبال اين بودند که ببينند سرنخ کجاست. پس از آن جلسه ديگر خبري از دکتر آموزگار نشد ولي از حق نبايد گذشت که بسيار از جنبش رستاخيز تجليل کرد، مثل اينکه مي دانست ده دوازده سال ديگر با پاي خودش به سراغ رستاخيزخواهد رفت و راه گريز هم نخواهد داشت. دکتر آموزگار ابتدا رئيس هيئت اجرائيه حزب رستاخيز شد و طولي نکشيد که رهبر جناح پيشرو، سپس دبيرکل حزب،و بعدهم نخست وزير شد. اين را مي گويند سرنوشت.

درهرشرفيابي شاهنشاه سؤالات تازه اي مي فرمودند که پاسخ عرض مي کردم و ايشان را بيشتر در جريان رستاخيز قرار مي دادم از جمله درباره کانون هاي رستاخيز و وظائف و ارتباط آنها با يکديگر و با کيهان سؤالاتي مي فرمودند که جواب عرض مي کردم. شاهنشاه مقصودشان از اين سؤالات اين بود که آيا سرنخ دست کيهان است و به عبارت ديگر دست من است يا دست سازمان يا افراد ديگري. بدون اينکه اشاره اي بفرمايند مي خواستند بدانند و مطمئن شوند که سرنخ دست افراد مشکوک و مخصوصاً خارجي ها نباشد.
رسم براين بود که هرهفته از دربارخبر مي دادند چه روز و چه ساعتي بايد شرفياب شوم. پس ازچند شرفيابي چون ديگر ازدربارخبري نشد فهميدم که ديگرشرفيابي ندارم ولي از اين که از نظريات شاهنشاه درباره مسائل مملکتي آگاه شده بودم و مخصوصاً از اين که فرصت يافته بودم که به سؤالات شاهنشاه درباره جنبش رستاخيز ملي پاسخ عرض کنم بسيار خوشحال و راضي بودم.

درآن روزها من قراري داشتم با علم نخست وزير که بروم و ناهار با ايشان صرف کنم. يک روز قبل از آن حسنعلي منصور نخست وزير شده بود. علم به من خبر داد که بجاي نخست وزيري به منزلش بروم. درآن روز سر ميز ناهار علم به من گفت: «نخست وزيري از بيخ گوشت پريد.» گفتم قرار نبود که من نخست وزير بشوم تا از بيخ گوشم بپرد. علم گفت« «شاهنشاه مي خواستند بين حسنعلي منصور و شما يکي را انتخاب کنند و به همين جهت بود که شما و منصور چند هفته شرفياب مي شديد.» از علم پرسيدم «چرا نخست وزيري از بيخ گوشم پريد و توي گوشم نرفت؟» علم خنديد و گفت: «علت آن جنبش رستاخيز ملي خودتان است. شما يک جنبش فراگير به راه انداختيد. اين جنبش اساسنامه دارد و شعار دارد و سرود و پرچم و نشان دارد ولي در هيچ يک از اين اصول و شعارها اشارهاي به شاه مملکت که باني و مبتکر اين اصول انقلاب است اصلاً نشده. کسي که مي خواهد نخست وزير بشود بايد به شاه مملکت احترام بگذارد و رضايت او را بدست آورد. شما بطور کلي اين موضوع را ناديده گرفته ايد.»
گفته علم هم درست بود و هم نبود. درست بود براي اين که هميشه رسم براين بود که هراقدام مثبت و مفيدي که صورت مي گرفت به شکلي نام شاهنشاه درآن برده شود. بنابراين در جنبش رستاخيز ملي که سراسر کشور را فراگرفته بود و صحبت از اصلاحات بزرگ و مفيد براي کشور مي رفت چطور ممکن بود که حتي اشاره اي هم به نام شاه نشود. درست نبود براي آن که اگر ما نام شاه را در اصول و يا در سرود و شعارهاي رستاخيز مي آورديم همه تصور مي کردند اين جنبش هم مانند سايرجنبش ها دولتي است و دولت هزينه آن را تأمين مي کند. نتيجه اين مي شد که کسي سراغ ما نيايد و ما نمي توانستيم تظاهرات پنج هزار و ده هزار نفري در شهرها داشته باشيم و مردم هم براي تأمين هزينه هاي رستاخيز ديناري که نمي دادند هيچ حتي توقع داشتند که ما به هر شرکت کننده مبلغي هم دستي بدهيم.

پس از اينکه حسنعلي منصور نخست وزير شد درهمان روزهاي اول به ديدن من آمد و همکاري کيهان را با دولت مي خواست و مي گفت راه کيهان و گروه مترقي و جنبش رستاخيز ملي و دولت همه يکي است و ما همه بايد براي به ثمر رساندن اصول انقلاب همکاري داشته باشيم. پاسخ من اين بود که ترديدي نيست که ما همه بايد همکاري کنيم ولي توجه داشته باشيد که کيهان بيست سال است که دراين راه قدم برمي دارد. سرمقاله شماره اول کيهان گواه براين حقيقت است. آنچه کيهان آن روز نوشت خواسته هاي شاهنشاه در آغاز سلطنتشان بود و امروز هم پس از گذشتن بيست سال همان خواسته ها اصول منشور انقلاب شاه و مردم است. ولي توجه داشته باشيد که اگر امروز مي توان به راحتي و بدون مشکلي از اين اصول اسم برد و آنها را يکي بعد از ديگري انجام داد بيست سال پيش بسيار مشکل و غير قابل تصور بود ولي ما خواستيم و نوشتيم و به آرزوي خودمان که همان آرزوهاي شاهنشاه بود رسيديم. به عبارت ديگر انقلاب بيست سال پيش آغاز گرديد و امروز به نتيجه رسيد. البته من به نخست وزير وعده همکاري دادم و بسيار هم خوشوقت شد.

ولي وقتي اظهار داشت اگر اين همکاري ما ادامه داشته باشد درموقع انتخابات مي توانيم کرسي هاي وکالت را بين گروه مترقي و رستاخيز ملي تقسيم کنيم و سپس در دولت هم نمايندگان رستاخيز باشند و هم نمايندگان گروه مترقي، من، ضمن تشکر از حسن نيّت نخست وزير، آب پاکي را روي دستش ريختم و گفتم جنبش رستاخيز هنوز زود است که به حزب تبديل شود.
نخست وزير که ساختمان کيهان را نديده بود از تأسيسات آن بازديد کوتاهي کرد. جالب اين بود که از هرجا که مي گذشت اصول و شعارهاي رستاخيز را به چشم مي ديد که به در و ديوار ساختمان نوشته شده است مخصوصاً اين دوبيت از سرود رستاخيز را بسيار پسنديد و يادداشت کرد:

اي برزگر، روزگار تو شد
اين روزگار رستاخيز

اي کارگر، دست و بازوي تو
شد يار رستاخيز

از اين ملاقات پي بردم که نخست وزير متوجه شده است که با صد يا دويست تحصيل کرده نمي تواند بارسنگين انقلاب شاه و مردم را به دوش بکشد و از همين رو فکر کرده که بهترين راه اين است که با جنبش رستاخيز روي هم بريزد تا دولت پايه حزبي و مردمي پيدا کند. نخست وزير تصور نمي کرد که از من جواب منفي بشنود. به هرحال، کيهان را با ناراحتي بسيار ترک کرد. ولي مي دانستم که او گزارش ملاقات را به عرض شاهنشاه خواهد رساند. مترصد بودم ببينم چه پيش خواهد آمد. کم کم زمزمه تبديل کانون مترقي به حزب از گوشه و کنار و حتي از زبان اعضاي کانون شنيده مي شد و طولي نکشيد که حزب ايران نوين تأسيس گرديد. تفاوت بين رستاخيز ملي و حزب ايران نوين بيشتر از اين جهت بود که اولي چند ساله و مردمي بود و دومي حزب يک شبه و دولتي. تفاوت سومي هم وجود داشت: جنبش رستاخيز متکي به کمک بسيار محدود مردم بود درصورتي که حزب ايران نوين بودجه اي نامحدود داشت و از نفوذ و امکانات دولت نيز درسراسر کشور بهره مي برد.

با اين تفاوت ها که وجود داشت باز ما آماده بوديم که راه خودمان را ادامه دهيم و رستاخيز ملي را مردمي تر سازيم ولي پس از چندي با جريان تازه اي روبرو شديم. در سخنراني ها آن قدر نام شاهنشاه را مي بردند و زنده باد شاه مي گفتند وکف مي زدند که سخنراني ها تحت الشعاع شعارها قرار مي گرفت. مانند اين بود که جمعيتي را آورده اند که فقط فرياد کنند «زنده باد شاه، شاه، شاه.» تملق وچاپلوسي را به حدکمال رسانده بودند. اين زياده روي ها و تملق گوئي هاي حزب ايران نوين دردسري براي جنبش رستاخيز شد. از مقامات امنيتي به ما مراجعه کردند که علت اين که در تظاهرات رستاخيز مانند تظاهرات حزب ايران نوين شعار زنده باد شاه را تکرار نمي کنيم و فقط به يک بار اکتفا مي کنيم چيست. ما نتوانستيم به اين مقامات بفهمانيم که تمام اصول رستاخيزو همه اين سخنراني ها و تظاهرات درباره انقلاب شاه و مردم است که از بيست سال پيش توسط کيهان شروع شده و بيست سال هم است، يعني از اولين روز انتشار کيهان، که ما درباره همين اصول نوشته ايم و بازهم خواهيم نوشت.
ولي مقامات امنيتي از ما مي خواستند که به جاي يک بار چندين بار اسم شاه برده شود و براي هربار مردم شرکت کننده چندين بار زنده باد شاه، شاه، شاه بگويند. آنها از ما انتظار داشتند که بيشتر وقتِ سخنران به "زنده باد شاه" اختصاص داده شود تا به اصل سخنراني. اين خواسته مأموران همان چيزي بود که ما از آن فرار مي کرديم، نه براي اين که از بردن نام شاهنشاه بيم داشتيم، بلکه ازآنرو که اگر اين کار را مي کرديم مردم تصور مي کردند جنبش ما يک حرکت دولتي است و در نتيجه موفقيت هائي که بدست آورده بوديم باطل مي شد.

به هرحال، دخالت مأموران ادامه پيدا کرد وکار به جائي رسيد که مأموران در تظاهراتي که در تهران برپا مي شد نيز دخالت وکارشکني مي کردند. براي اين که کار به زدوخورد و پيشآمدهاي ديگرنرسد جلسه اي با شرکت نمايندگان کانون هاي رستاخيز ترتيب داديم و موضوع را مطرح کرديم و به اين نتيجه رسيديم که بايد تا آنجا که ممکن است تعداد سخنراني ها را کم کنيم و تظاهرات برپا نکنيم و بيشتر به انجام مسابقات ورزشي اکتفا کنيم و همين برنامه اجرا شد.
بعدها متوجه شدم که اگر ما به برگذاري تظاهرات ادامه مي داديم با مشکلات وکارشکني هاي فراواني مواجه مي شديم که نه تنها جنبش رستاخيز را متلاشي مي ساخت کيهان را هم تهديد مي کرد. البته من به روي خودم نمي آوردم ولي خوب مي دانستم که در پشت پرده عامل اصلي اين کارشکني ها نخست وزير و حزب ايران نوين است. آنها با تمام امکانات مالي و دولتي که در اختيار داشتند نمي توانستند تظاهراتي مانند تظاهرات رستاخيز ملي برپا کنند.

تصور مي کنم که حزب دولتي ايران نوين براي ده سال در سراسر کشور يکّه تاز بود ولي حتّي با بودجه کلاني که در اختيار داشت نتوانست تظاهراتي مانند تظاهرات جنبش رستاخيز ملي ترتيب دهد که مردم خودشان با پاي خود و با عشق و علاقه به ايران در تظاهرات شرکت کنند و از دل شعار بدهند و کف بزنند و پاينده ايران بگويند. بيشتر کساني که عضويت حزب دولتي ايران نوين را مي پذيرفتند کساني بودند که دنبال مقام يا نفوذ و يا پول بودند. در جنبش رستاخيز ملي خبري از مقام و پول و نفوذ نبود. درجنبش رستاخيز همه با صداي بلند مي خواندند:

اي هم وطن برخيز اين زمان
تا گردد آباد کشور ايران

باعشق ايران برپا خيز
با پرچم اين رستاخيز

در مورد تالار کيهان و ارتباط آن با جنبش رستاخيز ملي بايد توضيح بدهم که درآغاز تالار کيهان اختصاص به پذيرايي از مهمانان کيهان داشت. بعدها که کيهان توسعه يافت مراجعه کنندگان نيز در تالار کيهان پذيرائي مي شدند و نويسندگان و خبرنگاران به ديدن آنها مي رفتند و مطالب آنان را براي چاپ در ان يا نشريات ديگر يادداشت مي کردند.
بيشتر مراجعه کنندگان اعضاي انجمن هاي محلي و کارمندان دولت يا بخش خصوصي، ورزشکاران، فرهنگيان و هنرمندان و بازاريان بودند. تالار کيهان پيش ازجنبش رستاخيز ملي ساخته شده بود. البته پس از اينکه رستاخيز ملي فعاليت هاي خود را شروع کرد براي انجام برخي مراسم از تالار کيهان هم استفاده مي شد. رفت و آمد به تالار کيهان روز بروز توسعه مي يافت. آمار ماهانه نشان مي داد بطور متوسط روزي بيش از صد نفر در تالار پذيرائي مي شدند.
اين رفت وآمدها از لحاظ روابط عمومي نيز براي کيهان مفيد بود زيرا کساني که به تالار کيهان مي آمدند قسمت هاي مختلف مؤسسه را نيز مي ديدند و مشاهدات خودرابراي دوستان و آشنايان حکايت مي کردند. هم چنين رسم براين شده بود که هروقت سميناري يا کنفرانسي درتهران تشکيل مي شد نمايندگاني که چه از خارج و چه از شهرستان ها به تهران مي آمدند يک روز مهمان کيهان بودند و پس از صرف ناهار يا شام از کيهان بازديد مي کردند و فيلم هاي کيهان و رستاخيز ملي را مشاهده مي کردند و با خاطره خوبي کيهان را ترک مي کردند. خبرنگاران ونويسندگان کيهان نيز با استفاده از فرصت پرسش هاي خود را با مهمانان در ميان مي گذاشتند و يا به آنها توضيح مي دادند و به اين ترتيب آشنائي بسيار نزديکي بين بازديد کنندگان و کيهاني ها ايجاد مي شد.

و امّا در مورد حزبي که به همين نام رستاخيز در پايان دوران پادشاه درست شد. در اسفند ماه 1353 از وزارت دربار به من اطلاع دادند که روز يازدهم همان ماه، ساعت چهار بعد از ظهر، به کاخ نياوران بروم و در جلسه اي که در حضور شاهنشاه تشکيل مي شود شرکت کنم. آن روز سرساعت 4 بعد ازظهر به کاخ نياوران رفتم ديدم بسياري از شخصيت هاي مملکتي مانند نخست وزير، رؤساي مجلسين، عده اي از وزراء و نمايندگان مجلس سنا و شوراي ملي و مديران روزنامه ها و همچنين خبرنگاران وعکاسان روزنامه هاي داخلي و خارجي نيز حضور دارند. علاوه براين، دوربين هاي تلويزيون و دستگاه هاي راديو در سالن نصب شده بود تا بيانات شاهنشاه در سراسر کشور پخش شود. حدس زدم که بايد خبر مهمي باشد. سر ساعت 4 بعد از ظهر رئيس تشريفات دربار تشريف فرمائي شاهنشاه را اعلام نمود و شاهنشاه تشريف فرما شدند و پشت ميکروفون قرار گرفتند. شاهنشاه ابتدا درباره اوضاع آشفته ايران قبل از سلسله پهلوي و از پيشرفت هاي کشور در زمان سلطنت رضاشاه و در دوره سلطنت خودشان و مخصوصاً در اثر انقلاب شاه و مردم نصيب مردم ايران شده است بياناتي فرمودند.
قسمت دوم بيانات شاهنشاه بسيار بسيار مهم بود و به نظر مي آمد که آنچه قبلاً فرموده بودند مقدمه اي بود براي اعلام آن تصميم مهمي که اتخاذ فرموده بودند. آن تصميم اين بود به زبان شاهنشاه: من به کساني که به قانون اساسي- نظام شاهنشاهي و انقلاب ششم بهمن عقيده دارند- ما امروز اين پيشنهاد را مي کنيم. ما امروز يک تشکيلات جديد سياسي را پايه گذاري مي کنيم و اسمش را هم بد نيست بگذاريم رستاخيز ايران يا رستاخيز ملي، ببينيد چنين سابقه اي بوده يا نبوده يکي از اين اسم ها را انتخاب مي کنيم به شرطي که اشکالات حقوقي يا قانوني نداشته باشد. از اينکه شاهنشاه اسم رستاخيزملي رابراي حزب جديد انتخاب فرمودند يکّه خوردم و هاج و واج ماندم پيش خود مي گفتم مگر ممکن است که شاهنشاه پس از ده دوازده سال هنوز اسم رستاخيز ملي را به خاطر داشته باشند و آن را مناسب ترين اسم براي حزب جديد بدانند؟ هم چنين از خودم مي پرسيدم چرا شاهنشاه آن روزي که رستاخيز ملي تمام ايران را فرا گرفته بود و اسمي هم از حزب ايران نوين نبود اين تصميم را اتخاذ نفرمودند؟ تصميم داشتم در يکي از شرفيابي ها اين سؤال را مطرح کنم ولي موقعيت اجازه نداد و هنوز هم که اين خاطره را مي نويسم اين سؤال براي من مطرح است.

من از شرفيابي آن روز هم خوشحال بودم و هم بسيار متأسف و ناراحت. خوشحال بودم که ديدم پس از ده دوازده سال که از جنبش رستاخيز ملي گذشته بود شاهنشاه فعاليت هاي ما را تاييد فرمودند و با انحلال دو حزب ديگر نسبت به هردو حزب که به دست دولت و با بودجه دولت اداره مي شد عدم رضايت خود را اعلام فرمودند. امّا ناراحت و متأثر بودم زيرا مي ديدم که اين حزب سرنوشتي مانند ساير احزاب دولتي خواهد داشت و طولي نخواهد کشيد که ازبين خواهد رفت. حزب بايد به دست مردم و براي مردم درست شود. جنبش رستاخيز ملي کيهان جز اين هدفي نداشت.

آيا در اموري مانند انتخاب وزيران، طرح هاي مهم مملکتي مورد مشورت شاه يا لااقل نخست وزيران او قرار مي گرفتيد؟

دکتر مصباح زاده: دريکي دوسال اول انتشارکيهان دولت هامي آمدند و مي رفتند و به ما کاري نداشتند ولي ما با آنها کار داشتيم. شماره اي از کيهان نبود که درآن چند مقاله انتقادي از دولت نداشته باشيم. طولي نکشيد که کيهان بعنوان يک روزنامه سياسي و با نفوذ و مترقي شناخته شد و در محافل سياسي چپ و راست مطرح شد. علاوه براين، تيراژروزنامه به سرعت بالا مي رفت و همه جاصحبت از آن بود. کم کم دولت ها به سراغ ما مي آمدند و سعي مي کردند که همکاري کيهان را جلب کنند. ولي ما نمي توانستيم دربست و کورکورانه از آنها حمايت کنيم. کيهان اهداف و برنامه هائي داشت. هردولتي که در راه کيهان قدم برمي داشت و يکي از خواسته هاي ما را انجام مي داد ما از آن دولت درآن مورد خاص پيشتيباني مي کرديم ولي اگر فرداي آن روز همان دولت اقدامي مي کرد که ما آن را تاييد نمي کرديم مقاله يا مقالاتي در مخالفت با دولت درآن مورد خاص مي نوشتيم. بهمين جهت از هيچ نخست وزيري نمي توانستيم دربست و در همه موارد پشتيباني کنيم. طبيعي بود که آن نخست وزير هم علاقه اي نداشت که درباره انتخاب وزيران طرح هاي مملکتي با ما مشورت کند و نظر ما را بخواهد.
امّا درمورد شاهنشاه اين طور نبود. ايشان کيهان را مرتب مي خواند. ما هم از نظريات ايشان آگاه بوديم. خواسته هاي ايشان همان خواسته هاي ما بود و در همان راه قدم بر مي داشتيم. اگر هم مطلبي در کيهان چاپ مي شد که موجب ناراحتي شاهنشاه مي شد با توضيحاتي که داده مي شد مرتفع مي گرديد. اين اتفاق و سوء تفاهم در سال هاي اول کيهان به ندرت اتفاق مي افتاد ولي در سال هاي بعد نظاير زيادي داشت. اگر برنامه اي مطرح مي شد که با سنّت و يا ساختار فرهنگي- اجتماعي کشور، يا خواست هاي رهبران مذهبي تضاد داشت (فرضاً اصلاحات ارضي، حق راي زنان يا تغيير تقويم.)

آيا شما قبلاً درجريان قرار مي گرفتيد و زمينه سازي مي کرديد يا اينکه کيهان و شما هم مثل ديگر مردم همان روز از راديو و خبرنگاران خودخبر را مي شنيديد و درباره چگونگي برخورد باموضوع تصميم مي گرفتيد و مشورت مي کرديد؟

دکتر مصباح زاده: به ندرت اتفاق مي افتاد برنامه اي مطرح باشد و ما از آن اطلاع قبلي نداشته باشيم و اگر چنين اتفاقي مي افتاد بيشتر اوقات کوتاهي و غفلت از خود ما بود. اما درچند مورد که اسم برده ايد مانند اصلاحات ارضي و حق راي زنان ما روزشماري مي کرديم که هرچه زودتر اين لوايح تصويب شود اين اصلاحات از خواست هاي اوليه کيهان بود و از مدت ها پيش از کم و کيف آن آگاه بوديم. امّا در مورد تغيير تقويم ما اطلاع قبلي نداشتيم و با انتشار خبر ازآن آگاه شديم. روش ما نسبت به لايحه تغيير تقويم با لوايح اصلاحات ارضي و حق راي زنان بسيار متفاوت بود. در مورد تغيير تقويم بين کيهاني ها اختلاف نظر شديد بود و بيشتر مخالف تغيير تقويم بودند و بهمين علت ما به دادن خبر آن اکتفا کرديم و موضوع را به بحث و گفتگو نکشانديم.

پادشاه که به قول خودتان سرمايه تأسيس کيهان را تامين کرده بود در برابر روش کيهان در سال هاي آخر چه نظري به شما و کيهان داشت؟ به عنوان نمونه، پس از چاپ عکس تمام صفحه آيت الله خميني در کيهان شما با چه عکس العملي از طرف ايشان و يا دولت و نظاميان مواجه شديد؟

دکتر مصباح زاده: خوب به خاطر دارم، سال آخر نخست وزيري هويدا بودکه روزي شاهنشاه مرا احضار فرمودند. دراين شرفيابي از برخوردي که فرمودند متوجه شدم ايشان ناراحت و حتي عصباني به نظر مي رسند. بدون هيچ مقدمه اي فرمودند: «ما از دست کيهان و شما چه بايد بکنيم؟ مسئولين مملکتي را که مي بينم، از نخست وزيرگرفته تا مقامات امنيتي و وزراء و استانداران، همه از شما شکايت دارند که خبرهاي آنها را چاپ نمي کنيد.»
متوجه شدم که دستي در کار است و مي خواهند براي کيهان پرونده سازي کنند و نظر پادشاه را نسبت به ما عوض کنند. اجازه خواستم قبل از اين که پاسخ ايشان را عرض کنم سؤالي بکنم. با ناراحتي فرمودند: «از ما کسي سؤال نمي کند ولي بگوئيد.» عرض کردم: «چرا هروقت اراده مي فرمائيد که در باره مطلب مهمي چه داخلي چه خارجي مقاله اي نوشته شود امر مي فرمائيد کيهان بنويسد وهر زماني که شاهنشاه اراده مي فرمايند که مصاحبه صورت گيرد مي فرمائيد سردبير کيهان يا «کيهان اينترناشنال» شرفياب شود؟» شاهنشاه فرمودند براي اين که تيراژ اين دو روزنامه خيلي بالا است و خبرگزاري ها و خبرنگاران خارجي بيشتر از اين دو روزنامه براي فرستادن گزارش هاي خود استفاده مي کنند.

وقتي متوجه شدم که شاهنشاه ديگر ناراحت نيستند خدمتشان عرض کردم اکنون اجازه فرمائيد حضورتان عرض کنم چرا اين مأموران عالي رتبه دولت که شرفياب مي شوند از کيهان شکايت مي کنند. براي اين که انتظار دارند که هرچه از خبر و عکس براي ما مي فرستند تمام آنها را چاپ کنيم کاري که از کيهان ساخته نيست و کيهان آن خبر و عکسي را چاپ مي کند که مردم آن را با علاقه بخوانند. کيهان بايد روزنامه مردمي بماند و مردم به آن اطمينان و اعتماد داشته باشند نه يک روزنامه دولتي و دوست يابي. ما با پادشاه و مردم سر وکار داريم و اگر روزي از اين راه منحرف شويم طولي نخواهد کشيد که کيهان تيراژش را از دست خواهد داد و ناچار تعطيل خواهد شد. دراين شرفيابي از فرصتي که دست داده بود استفاده کردم و به عرض رساندم که دراين سال تيراژ کيهان به مرز يک ميليون خواهد رسيد شاهنشاه بسيار مرا مورد محبت و عنايت قرار دادند و مرا مرخص فرمودند. روز بعد آقاي هويدا به من تلفن کرد و گفت: «خوب چغلي مارا به ارباب کردي.»

در مورد چاپ عکس آيت الله خميني، خودتان بهتر مي دانيد که وقتي خبر مهم باشد با عکس چاپ مي شود. نمي دانم بچه علتي دراين مورد غفلت شده بود، شايد به دليل اشاره مقامات امنيتي، که کيهان از ابتدا خبرهاي مربوط به آيت الله خميني را بدون عکس چاپ مي کرد. در عين حال خودمان متوجه بوديم که بزودي بايد به شکلي اين عکس را چاپ بکنيم که هم اين غفلت را جبران کرده باشيم و هم اينکه ديگر مردم براي ديدن عکس آيت الله به ماه نگاه نکنند. ولي براي اين که دردسر کمتري داشته باشيم با روزنامه اطلاعات قرار گذاشتيم که هروقت بخواهيم عکس را چاپ کنيم با هم اين کار را بکنيم.
تصور مي کنم روز نهم يا دهم شهريور57 ماه بود که کيهان به دستم رسيد و ديدم عکس آيت الله، نه تمام صفحه ولي بزرگ و با آب و تاب، چاپ شده است. با خودم گفتم چه شده، چه اتفاقي افتاده که اين عکس چاپ شده است؟ من آن روزتاساعت 2 بعدازظهر درکيهان بودم وکسي صحبت از چاپ عکس نمي کرد. به کيهان رفتم و ديدم قضيه از اين قرار است: در آن روزها شايعات بسيار بود. يکي از اين شايعه ها که هرروز زيادتر مي شد اين بودکه دولت با آيت الله خميني مشغول مذاکره است که ايشان به ايران برگردند. هم زمان با اين شايعه روزي يک هواپيما به بغداد مي رود و شايعه اين بود که هواپيما به بغداد رفته است که آيت الله خميني رابه تهران بياورد. خبرنگار کيهان آن روز به نخست وزيري مي رود که در خصوص اين شايعه خبري بدست آورد. بعد از ظهر ديروقت نخست وزير به دفترش مي آيد. در سرسراي نخست وزيري خبرنگار ما شريف امامي، نخست وزير را مي بيند و سؤال مي کند که «آيا اين خبر درست است که امروز يک هواپيما به بغداد رفته تا آيت الله خميني را به تهران بياورد؟» نخست وزير جوابي نمي دهد و تبسم مي کند. خبرنگار کيهان اين تبسم نخست وزير را پاسخ مثبت تلقي مي کند و سراسيمه به کيهان مي رود و خبراختصاصي خودش را مي دهد. کيهان هم به تصور اين که خبر اختصاصي بدست آورده است آن را با آب و تاب چاپ مي کند و آن سر و صداي بي سابقه را به راه مي اندازد و از هول حليم توي ديگ مي افتد. آنچه از اين خبر درست بود فقط اين بود که آن روز هواپيمائي به بغداد رفته ولي نه براي آوردن آيت الله خميني ولي براي آوردن آشوري نامي که به اتهام آتش زدن سينما رکس آبادان دستگيرشده بود.

دراين ترديد ندارم که شاهنشاه از ديدن آن شماره کيهان بسيار ناراحت شدند. من سعي کردم حقيقت را همانطور که اتفاق افتاده بود به عرض برسانم ولي نمي دانم ايشان باور فرمودند يا نه. دولت و نظاميان هردو بسيار ناراحت و عصباني بودند من هميشه بار اين مسئوليت را به دوش کشيده ام و خواهم کشيد. ولي نکته اي را که به عنوان نتيجه گيري اصلي از اين بحث مي خواهم يادآور شوم اين است که راه کيهان از روز اوّل انتشار روزنامه در طول سال ها در جريان رستاخيز ملّي و بعد از آن همان راه سرمقاله اوّل ما بود. ما ايران را براي ايراني مي خواستيم. ايران آباد، آزاد و متّکي به خود را آرزو مي کرديم. از اين جهت فکر مي کنم که لازم است در پايان اين مصاحبه دو سند اساسي را براي ثبت در تاريخ و اثبات اين طرز فکر در اختيار شما قرار دهم: يکي اوّلين سرمقاله کيهان و ديگري اصول رستاخيز ملّي که در حقيقت مرامنامه اين جنبش سياسي شبه حزبي بود.

تأثير شخص شما در تعيين خط مشي سياسي کيهان چه در مورد سرمقاله هاي معروف فرامرزي و چه در مورد سردبيران و دبيران سرويس هاي مختلف چه بود؟ آيا به توصيه هاي شما عمل مي کردند يا فقط توجه مي کردند، يا اصلاً توجهي نداشتند؟

دکتر مصباح زاده: درآغاز کار کيهان من تازه وارد صحنه سياست و مطبوعات بودم و نمي توانستم نفوذ و تأثير چنداني در مطالب روزنامه داشته باشم. مي دانستم چه مي خواهم بکنم ولي به فوت و فن کار آشنا نبودم. ماه ها طول کشيد تا از کار سر درآوردم. درآن زمان براي اين که واقعاً سراپا کيهاني شوم سرمقاله اولين شماره کيهان را توي جيبم گذاشته بودم و در خانه و اداره هم روي ميزم بود. هروقت فرصت پيدا مي کردم و هرکجابودم آن رادوباره و دوباره مي خواندم و درباره اش فکر مي کردم. خواندن اين سرمقاله براي من تمامي نداشت. الان هم که اين سطور را مي نويسم باز به اولين شماره کيهان و آن سرمقاله که روي ديوار دفترکارم نصب شده نگاه مي کنم و هنوز هم براي من تازگي دارد. درباره سرمقاله هاي معروف فرامرزي بايد اين حقيقت را بگويم که حصور استاد فرامرزي و قدرت قلم او کيهان را به حرکت درآورد. اگر استاد فرامرزي از روز اول با ما نبود نمي دانم ما اين راه را چطور طي مي کرديم. شيوه همکاري ما اين بود که هر روز صبح اول وقت مهم ترين خبر و مسئله روز را براي نوشتن سرمقاله انتخاب مي کرديم و استاد فرامرزي در دفترکارش مي نشست و مي نوشت. مردم هر روز با بي صبري انتظار مي کشيدند که ببينند عصر استاد فرامرزي در کيهان چه نوشته است. استاد فرامرزي و من در مورد انتخاب موضوع سرمقاله هيچ وقت اختلاف پيدا نکرديم وهمکاري ما در سطح عالي ادامه داشت.
اما درباره سردبيران. اگر بين سردبير و من بر سر موضوعي اختلاف نظري بود مطرح مي کرديم . با توضيحاتي که سردبير درباره نظر خودش مي داد اگر من قانع مي شدم که مشکلي نبود و اگر اختلاف نظر باقي مي ماند سردبير طبق نظر من اقدام مي کرد و ديگر مسئوليتي نداشت. ولي اين به ندرت اتفاق مي افتاد و به حدي نادر بود که الان موردي به ياد نمي آورم تا مثال بزنم.

حتماً به خاطر داريد که بچه ها شعري دارند که دروقت بازي مخصوصي مي خوانند و درآن گفته مي شود: کي بودکي بود؟ من نبودم/ دستم بود، تقصير آستينم بود. حالا که قريب بيست سال از انقلاب اسلامي مي گذرد، بسياري از دولتمردان سابق در برابر اين سؤال که چه کس يا کساني باعث اين انقلاب شدند مثل همان بچه ها همين جواب را مي دهند که : "من نبودم" و شخص محمدرضا شاه پهلوي را يک تنه مسبّب و باعث اين حادثه و عواقب آن مي دانند. شما چه مي گوئيد؟

دکتر مصباح زاده: اين شعري که آورديد که به قول خودتان مال بچه هاست، درمورد ايران و ما آدم هاي بزرگ من آنرا اينطور اصلاح مي کنم: کي بودکي بود؟ منم بودم/ دستم بود تقصير آستينم نبود. ما همه، هر کدام در اين اتفاق کم و بيش سهمي داشتيم و شکستن همه کاسه کوزه ها به سر شاهنشاه و ايشان را مسبب همه چيز دانستن کمال بي انصافي و بي اطلاعي از مسئوليت وجداني هرکسي است که اينطور فکر مي کند.

در پايان اين گفتگو لازم مي دانم که از توجه بنياد مطالعات ايران و مجله ايران نامه در طول سال هاي اخير نسبت به مسائل اجتماعي، فرهنگي و ادبي ايران تقدير کنم و اين خدمت بزرگ را ارج بگذارم.

-------------------------------------------------------------------------------------------

قسمتي از اولين سرمقاله کيهان
اين روزنامه يک روزنامه منفي بافي که مصالح کشور را فداي عوام فريبي کند نخواهد بود. اين روزنامه براي استقلال حقيقي کشور و ترقي و تجدد آن خواهد کوشيد. روش و مسلک آن حفظ استقلال کامل و تماميت ميهن عزيز و طرفداري از اصول مشروطيت و حکومت مشروطه خواهد بود. مبارزه خواهد کرد با هر قدم و يا سخني که برضد تماميت ايران باشد. خواهد جنگيد با آن کساني که . . . به نام غمخواري براي شهرستان خود مي خواهند رخنه در وحدت ملي ايران کند. مي خواهيم فرهنگ ما فرهنگي باشد که بدرد زندگي ما بخورد و بجاي اينکه سخن پرداز و نوکر تهيه کند جامعه ما را مثل ملل جوان دنيا براي ميدان تنازع و بقا حاضر و آماده نمايد. ما معتقديم که ملت ايران در دوره حکومت سابق بسي رنج ديده و ستم کشيده ولي در مقابل اصلاحاتي هم درآن دوره انجام شده است که قيمتش را تنها او يعني ملت پرداخته است و بنابراين بايد آنها را حفظ و تکميل کرد. ما آرزو داريم که ملت ايران آزاده خوي و آزاده روح و آزاد فکر باشد و از تعصب خشک بگريزد و خرافات را با مذهب اشتباه نکند.

بداند که مذهب براي از بين بردن خرافات آمده است نه براي ترويج آن. آزادي نسوان که يکي از مهم ترين و با جرأت ترين قدم هايي بوده است که در آن دوران پر از فشار و ستمگري و در عين حال پر از اصلاحات برداشته شده بايد محکم گردد. زن ايراني بايد بداند که او نيز مثل شوهر، پدر و برادر خود در جامعه بشريت داراي حق رأي و سليقه است و مرد ايراني نيز بايد اين حق را براي او بشناسد. يکي ديگر از آرزوهاي ما اصلاح وضع دهقانان و کارگران و بالاخره توده ايران است. زيرا اگر يک نظر کلي به وضع توده دهقان و کارگر ايراني بيندازيد خواهيد ديد که حقيقتاً روزگار خوشي ندارند و به انواع مختلف دستخوش تعدّي و غارت عده معدودي خودخواه مي باشند. مسئله ديگري که ما بدان اهميت مي دهيم امر بهداشت است زيرا ما مي دانيم که سلامتي بدن مقدم بر همه چيز است. همانطوري که تا شخصي سالم نباشد از نعمت هاي زندگي لذتي نمي برد، ملتي که افرادش سالم و نيرومند نباشند نيز حيات واقعي ندارد.

به عقيده ما بايد بهداشت را در کشور تعميم داد و براي اينکه افراد ملت نيرومند گردند بايد به ورزش و تربيت بدني توجه کامل نمود. ما مي خواهيم که آينده ايران از اين پس در دست جوانان تحصيل کرده و طبقه روشن فکر و اشخاص فهميده و مجرب و پاک قرار گيرد زيرافقط دراين صورت است که مي توان به آينده کشور و اصلاحات اساسي اميدوار بود. اصول رستاخيز ملي: رستاخيز ملي به آزادي احترام مي گذارد و آنرا در تقويت رشد اجتماعي و نيروي ابتکار افراد عاملِ مؤثر مي داند؛ معتقد است که شخصيّت افراد در هرمقام و شغلي محترم است؛ -ظلم به فرد را ظلم به اجتماع مي داند و براي آگاه ساختن مردم به لزوم عدالت تلاش مي کند؛ معتقد است که تبعيض بايد ريشه کن گردد و لياقت و استعداد يگانه عامل پيشرفت افراد باشد- کار و دستمزد متناسب با مسئوليت، استعداد و صلاحيّت هرکس داده شود؛ مي کوشد توانائي و علاقه بيشتري در مردم بوجود آورد تا به امور و مصالح کشور دلبستگي کامل پيدا کنند و براي قبول مسئوليت و شرکت در کارهاي ملي و اجتماعي آماده شوند؛ براي ايجاد همکاري، احترام به کار، سادگي، صراحت و تقويت خصيصه هاي اجتماعي تلاش مي نمايد؛ معتقد است که تک روي را ديگر بايدکنارگذاشت و همکاري هاي دسته جمعي را پايه اصلاحات اجتماعي قرار داد؛ بنيان جامعه را بر خانواده استوار مي داند و خانواده را کانون پرورش استعدادها و اساس همکاري دستجمعي مي شناسد؛ بيمه خانواده هاي ايراني را به خاطر تأمين زندگي و آسايش خانواده ها ضروري مي داند؛ معتقد است که زن عامل همبستگي خانواده است و با اعتماد به نيروي زنان مي کوشد که آنان را براي انجام وظايف ملّي و اجتماعي تشويق و آماده کند؛ نيروي انساني را گرانبهاترين سرمايه ملّي مي داند و مي کوشد ايراني سالم، تندرست و نيرومند باشد؛ مديريّت را عامل اساسي حسن اداره امور کشور مي داند و مي کوشد که در کليه رشته ها دستگاه هاي رهبري و آموزنده تربيت کند؛ معتقد است که نيروي جوان نيروي حرکت دهنده کشور است و مي کوشد که با ايجاد محيط مساعد برقدرت اين نيرو بيفزايد؛ کشاورز و کارگر را طبقه سازنده کشور مي داند و براي تأمين زندگاني بهتر و مقام شايسته اجتماعي آنان مي کوشد؛ معتقد است که اقتصاد اهميت برتر دارد و براي حمايت و توسعه صنايع و کشاورزي و پي ريزي اقتصاد ملّي همه توانائي خود را بکار مي برد؛ به نقش شرکت هاي تعاوني و اتحاديه هاي صنفي در اجتماع معتقد است و در راه ايجاد و توسعه آنها مي کوشد؛ داشتن گواهي خواندن و نوشتن را مانند شناسنامه براي همه افراد ضروري مي داند؛ به تأثير افراد متخصص در پيشرفت اجتماع معتقد است و مي کوشد تعليمات حرفه اي در تمام رشته ها بوجود آيد و توسعه يابد؛ معتقد است که دانش نو و آخرين پيشرفت هاي علمي زمان بايد در مملکت راه پيدا کند و گسترش يابد؛ به هنر و تأثير آن در هماهنگي اجتماعي و هدايت نيروي انساني معتقد است و از هنر و هنرمندان اصيل پشتيباني مي کند؛ به ارزش فرهنگ و هنر ملّي معتقد است و توجّه دارد که رسوم و سنن مفيد ايراني را حفظ و تقويت کند؛ معتقد است که ايراني بايد ايران و ايراني را بشناسد و اين شناسائي را عامل همبستگي افراد و تقويت مباني ملّي مي داند؛ با اعتقاد به اينکه ملت ها يک خانواده جهاني هستند مي کوشد که ايراني دور از تبعيض نژادي و برتري طلبي افراطي جاي خود را در خانواده ملل باز کند؛ معتقد است که مراوده افراد ملل در تقويت دوستي و همکاري بين المللي مؤثر است و مي کوشدکه مراودات ايراني را باسايرملل تقويت کند و توسعه دهد.

Author: 
مصطفي مصباح زاده
Volume: 
۱۶
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000