tile

خاطراتي از دوران مجله فردوسي



گذري و نظري
بازي با نارنجک

آخرين شبِ کار جُفت و جور کردن مجله فردوسي شنبه شب بود. دو سه صفحه جلوي مجله را، معمولاً صفحات سياسي و آنچه من با عنوان «براي خالي نبودن عريضه» مينوشتم، به قسمت اداره مطبوعات وزارت اطلاعات مي فرستاديم. بررسي مي کردند. کمي و زيادي و حذفي و بعد يا تلفني خبر مي دادند که صفحات را زير چاپ بفرستيم يا نماينده مجله برود و صفحات را بياورد که اگر جگر زليخا شده بود کار به بعد از نيمه شب مي کشيد وگرنه خلاص بوديم.

يکي از شنبه شب هاکه صفحات را آوردند، ديدم لجبازي کردهاند و حذف هاي بي مورد و سانسور کشککي وايرادهاي شکمکي! به مسئول مربوطه تلفن کردم و کلي جرو منجر داشتيم و هوار. کار به پادرمياني معاون وزارت اطلاعات کشيد و خلاصه هرجور بود سر قضيه را هم آورده بوديم که سر و کله پرويز نقيبي پيدا شد که آن موقع سردبير روشنفکر بود. . . که برويم شب زنده داري. پرويز به موقع آمده بود که هم خسته بودم و هم له و لورده روحي. رفتيم به سفارش عاليجناب حافظ با شراب غم دل از دل ببريم و هرچه بادا باد. به قول آخوندها چند منبر زديم و در دام «شرب مدام» افتاديم و کار به سحرگه کشيد که به خانه رسيديم. پرويز هم همانجا ماند. . . نزديک ظهر بيدار شدم. اما انگار سرم شده بود سنگ آسياب، سنگين، پردرد و در دوار.
پرويز بيدار شده بود. او سرحال بود ولي گويا به ما قاطي پاطي خورانده بودند. نه قرص افاقه کرد و نه ليمو ترش. تا اينکه پرويز گفت: «بهترين کار اينه که برم از داروخانه آمونياک بگيرم. روي قند بريز و بخور. در لحظه اي سر دردت خوب ميشه، انگار نه انگار.» و واقعاً اينطور شد. ولي زبانم سوخت. انگار يک ليوان آب جوش هورت کشيده بودم. بايخ و آب سرد درمان زبان سوختگي مي کرديم که تلفن زنگ زد.

صدا را که شنيدم دلم هرّي پائين ريخت. آقاي "جاري" بود که هر هفته و بخصوص شب قبل با هم تيشه داده و اره گرفته بوديم و داد و هوار. عينهو گروهبان ها اخم و تخم مي کرد ومدام دايه دلسوزتر ازمادر مي شد. حيرتم وقتي بيشتر شد که خيلي با ادب احوالپرسي کرد و من، با زبان سوخته، تشکر کردم و او با احترام بيشتري با کلي معذرت خواهي از من دعوت کرد که اگر مزاحم اوقات من نمي شود چند دقيقه اي به دفترش بروم.

مجله درحال چاپ بود و عصر يکشنبه آماده مي شد که صبح دوشنبه منتشر شود. پرسيدم «مگر اشکالي درمجله پيش آمده است؟» خيلي مؤدبانه جواب داد: «ابداً، شما که خودتان هر طور مي خواهيد مي نويسيد و جوانب امر را رعايت مي فرمائيد!» تعجب من بيشتر شد. قبول کردم که به وزارت اطلاعات در ميدان ارک بروم. قبلاً تلفن زدم به چاپخانه. گفتند اشکالي پيش نيامده است و مجله در حال صحافي است. حالا تعجب مبدل به کمي ترس شده بود. . . زبان سوخته هم، چيزي عينهو دست شکسته که وبال گردن باشد، مزاحم و وبال جان!

در زدم و وارد اطاق مسئول مميزي اداره مطبوعات شدم. او با قد بلندش، تمام اندام بلند شد. از پشت ميز به سرعت به استقبالم شتافت و دست داد و مرا به دو نفر ديگر معرفي کرد که با يک حرکت برخاستند و دست دادند و نشستند. سيگار تعارف کرد. گرچه خيلي احتياج داشتم ولي تشکر کردم. حرف هاي آسمان و ريسمان شروع شد و پرسيد: «از همکاري ما که راضي هستيد؟» در اين جور مواقع اول سربسرش مي گذاشتم و جواب هاي دو پهلو ميدادم و بعد کار به داد و بيداد و بدو بيراه مي کشيد. ازهمين جا به آن دو نفر بد گمان شده بودم. با خودم گفتم: از ساواک آمده اند. آن دو ساکت بودند و چهار جفت چشم و نگاه. رفتار آقاي جاري هرقدر دوستانه تر مي شد، دلهره من بالا ميرفت. گفت: «راستي يادم رفت. پپسي ميل داريد يا کانادادراي؟» و پشت بندش خنديد و من پشتم تيرکشيد و عرق سردي روي پيشانيم نشست و با اين حال با عجله گفتم: نخير. . . نخير. . . اهل هيچ کدام نيستم. . . اگر ممکنه يه استکان چاي . . . يا ليوان آب. . .

خندهاي که هرگز بصورت او نديده بودم سر داد و دندانهاي ناجورش نمايان شد:
- آخه نميشه، توي اين هواي گرم. . . کانادا دراي رو همه مي پسندند. . . مال مسلمونهاس حالا ميگيم پپسي. . .
با عجله گفتم: نه! نه چاي. . .
يکي از آنها گفت: «پپسي با مزه تره!»

ديگر رد خور نداشت که قضيه جدي است! حالا داشتم فکر مي کردم که چطور از آنجا فرار کنم. لابد چنين عمل شنيعي را توي آن اتاق مرتکب نمي شدند. . . محل اداري جاي اين حرف ها نبود. . . با اين حال من همچنان يک استکان چاي مي خواستم. . . با اينکه زبانم همچنان ذُق ذُق مي کرد. در نهايت حيرت ديدم که از خر شيطان پائين آمد و تلفن زد به آبدارخانه: «دو تاپپسي و يک کانادا و يک فنجان چاي . . . هرچه زودتر...

پيش از آنکه گوشي را بگذارد آن دو مرد ساکت بلند شدند و يکي از آنها گفت: «نه احتياجي به پذيرايي نيست. . . گفتيم سري به شما بزنيم.» دست دادند و هرکدام با احترام دست مرا هم فشردند. انگار دنيا را به من داده بودند. ولي هنوز دلم شور مي زد. او دوباره تلفن زد: «يک پپسي و يک فنجان چاي کافيه.» و سکوت ميان ما برقرار شد. محيطي سرد بي خنده و حرفهاي دوستانه و من با چه زجري آن فنجان را نوشيدم ولي وقتي فکر مي کردم که بايد تحمل درد جانگاه بطري پپسي را بکشم، همه چيز را از ياد ميبردم...

دو سه تا ارباب رجوع آمدند. آقاي جاري گفت: «کار مختصري باهات داشتم، بماند براي بعد.» يک دست خشک و خالي و زدم بيرون.

* * *

اين شمه اي بود از چگونگي سانسور و برخورد آقاي جاري. بعد معلوم شد که به دنبال شکايت مطبوعاتي ها از نحوه سانسور و بخصوص برخوردهاي تند و زشت او، دونفر از اداره مطبوعات ساواک آمده بودند براي رسيدگي. ظاهراً به "مميزي" قضايا را رسانده بودند و او هم به قول خودش «چموش ترين و شرورترين» مطبوعاتي ها را خواسته بود. . . تا صحنه سازيش را تکميل کند و قضيه بطري پپسي نيز از آن شايعاتي بود که آن موقع رواج داشت. مي گفتند نوعي شکنجه است براي زندانيان سياسي و دانشجويان!؟ راست و دروغش را نفهميديم. بعدها از اين بدتر ها هم براي ساواک و ساواکي ها درآورده بودند.

* * *

تقريباً يک دهه از کار مطبوعاتي من مي گذشت. همکاري با آشفته، آژنگ، سپيدو سياه، روشنفکر، اميد ايران، خواندني ها،. بامشاد، مهر ايران. از مقاله گرفته تا رپورتاژ و بررسي مطبوعات (براي يوميه ها) بخصوص گزارش هايي که با عکاس معروف آن زمان مجلات، علي خادم، تهيه مي کرديم. خيلي گل کرده بود علي خادم. اخلاق خاصي داشت. دنيال هر سوژه اي نمي آمد. در يافتن سوژه ماهر بود، عينهو يک شکارچي. با اين حال حق التحرير آن روز مطبوعات هنوز براي زندگي يک آدم يالقوز کافي نبود، من که بايد خرج سه برادر کوچک تر را هم يدک بکشم.

همان زمان ها کانون آگهي زيبا - اولين مؤسسه تبليغات تجارتي درايران- دنبال نويسنده اي براي متن هاي آگهي هايش بود. مدير مؤسسه، حمزه صميمي نعمتي، به دوستم سيامک پورزند -که آن زمان در نشريات سينمائي و سينه کلوب برو بيائي داشت- مراجعه کرده بود و او هم به عنوان اينکه خود او نمي رسد، قرار گذاشت مرا به نعمتي معرفي کند.

من در کانون آگهي زيبا دو برابر درآمدي را داشتم که از چند نشريه مي گرفتم. ماهيانه و سرموقع و بدون عذر و بهانه در حسابداري هاي مجلات و نشريات و چک هاي برگشتي و غيره مواجب را مي گرفتم و در همان حال به کارهاي مطبوعاتي ام ادامه مي دادم که با شروع دهه چهل، و حکومت دکتر اميني، روزنامه ها و مجلات، آزادتر شده بودند و من بطور جدي تري مقالات سياسي براي مجلات و از جمله سپبد و سياه مي نوشتم و هرهفته يک داستان براي بامشاد. همزمان کار با روابط عمومي مؤسسه کيهان و آشنايي با جمعي از نويسندگان و شاعران در کتاب هفته، يک روز هم مجموعه داستان شب عروسي بابام را که تازه منتشر شده بود براي آل احمد به کيهان ماه بردم.

او با اسم من آشنا بود، چون به قول خودش "رنگين نامه ها" را مي ديد و اغلب مي خواند. گفت: «در اولين شماره زير شلاقت مي اندازيم.». و انداخت. ايرج قريب نقدي نوشت که کمي بي انصافي بود. او منظور آل احمد را از زير شلاق انداختن بدجوري فهميده بود. در هرحال، چنان نقدي درکيهان ماه، براي من ارزش داشت و چنين شد که ما هم به جمع "مريدان" حضرتش اضافه شديم.

* * *

يک روز سر و کله دوست ديگرم فريدون خادم -که او هم آن زمان در مجلات بخصوص روشنفکر و سپيدو سياه گزارش تهيه مي کرد- در دفترم کانون آگهي زيبا واقع در کوچه برلن پيدا شد و با عجله گفت: «هرکارداري بگذار زمين. دکتر عاقلي مديرعامل فروشگاه فردوسي مي خواهد ترا ببيند.» کارها را تحويل منشي دادم و با هم به دفتر او رفتيم که خيلي شيک و پيک بود و فروشگاه فردوسي آن زمان هم کلي "سوکسه" داشت. اوائل تابستان 1343 بود. دکتر عاقلي دنبال يک همکار مطبوعاتي مي گشت که کاردفتر روابط عمومي فروشگاه را روبراه کند. ضمناً با مطبوعاتي ها آشنا باشد، فراخور هر نشريه، مطلبي بدهد و از اين جور چيزها. داشتيم با دکتر عاقلي قرار مدار مي گذاشتيم که ناگهان يک مردقدبلند و سيه چرده با سر و صدا داخل دفتر دکترعاقلي شد. هردوي آنها بلند شدند و من هم با او دست دادم. او توجهي نکرد و دنبال کاري که آمده بود، گوشه اطاق شروع کرد به پچ پچ کردن. فريدون خادم آهسته به من گفت «جهانبانوئي مديرمجله فردوسيه! و يواش ترگفت: بهش مي گند: «نعمت ماماني!»

* * *

من با مجله فردوسي بعد از 28 مرداد 1332 آشنا شده و خواننده آن بودم. از سبک و سياق آن خوشم مي آمد. ضمن اينکه خواننده پرو پاقرص داستان هاي (پاورقي) حسينقلي مستعان در تهران مصور و حمزه سردادور در اطلاعات هفتگي هم بودم. آن زمان ها دکتر عسکري (دندانپزشک) سردبير فردوسي بود که انگار جاي دندانپزشکي درخارجه، روزنامه نگاري خوانده بود. در مقام سردبيري براي فردوسي اعتباري کسب کرده بود که وقتي امتياز مجله خوشه را گرفت نتوانست آنطور که براي فردوسي، دايگي مي کرد براي خوشه مادري کند. بعد از او دکترمحمودعنايت سردبير مجله شد و رونق فردوسي را حفظ کرد. مقالاتش يکي از ويژگي هاي فردوسي بود.
همان وقتها من براي مجلات رپورتاژ تهيه مي کردم. دکترعنايت که مي ديد از اين بابت در مجله جاي يک گزارش روز با عکس و تفصيلات خالي است، از من دعوت کردگزارش هايي هم براي فردوسي تهيه کنم که نوشتم. ولي هرگز جهانبانوئي را نديده بودم. دکترعنايت نيز، که مثل دکترعسکري سوداي مدير شدن داشت وگرفتن امتياز، امتيازماهنامه نگين را گرفت (جالب اينکه او هم دندانپزشکي خوانده بود) و در صدد بود که فردوسي را رها کند و مجله پادر هوا مانده بود. . .

آن روز در دفتر مديرعامل فروشگاه فردوسي، جهانبانوئي از وضع مجله مي ناليد. گفت: «دنبال يک سردبير هستم ولي هيچ کدام از روزنامه نگارها زير بار نمي روند يا باب فردوسي نيستند.»
دکتر عاقلي گفت: «از بس اخلاقت نحسه!» ناگهان فريدون خادم مرا نشان مدير مجله فردوسي داد و گفت: «بفرما اين يک سردبير دست به نقد!»
جهانبانوئي انگار تازه متوجه من شد: يک جوان لاغر، رنگ پريده بازلف پرپشت مشکي و سبيلي نازک بر پشت لب!
رو کرد به خادم و پرسيد: «ايشون رو مي فرمائيد، آقا کي باشند؟!»
خادم گفت: «چطور اونو نمي شناسي؟ عباس پهلوان نويسنده و . . .»
جهانبانوئي بيشتر حيرت کرد. جلو آمد و با انگشت مرا نشان داد: عباس پهلوان مجلات، اين فسقليه؟! جلوتر آمد. دست مرا گرفت و رو کرد به دکتر عاقلي و خادم و گفت:
- نمي دانم چرا هر سر دبيري گير ما مي افته کوتوله س! (عسکري و عنايت کم و بيش هم قد بودند).
پشت بندش دست مرا کشيد طرف در اتاق. تازه داد و بيداد دکتر عاقلي بلند شد:
- چرا همکار مارو قر مي زني. . .
خادم غش غش مي خنديد. . .
بدين ترتيب مدير مجله فردوسي سردبير خودش را در فروشگاه فردوسي، پيدا کرده بود. البته نه به عنوان يک کالا.

* * *

درآپارتمان طبقه پنجم کوچه رامسر منشعب از شاهرضا نرسيده به خيابان ثريا پشت ميز سردبيري فردوسي نشسته بودم و غرق درفکر سال هائي که خود خواننده اين مجله 3 ريالي و 5 ريالي بودم، سال هايي که نصرت رحماني ما را مي برد به خيابان سعدي که سري به مجله فردوسي بزند و گاه يک ساعت دو ساعتي بابچه ها، جوان هايي که دورنصرت مي پلکيدند، آنجا در سرما مي مانديم.
پيش از اين ها، بعد از فوت عصار، به سفارش دوستم ايرج نبوي که آن موقع سردبير خواندني ها بود (و مجله آشفته هم در چاپخانه خواندني ها چاپ مي شد) سر دبيري مجله آشفته را به عهده گرفتم. پسر ارشد مرحوم عصار ارتشي بود و گويا ممانعت هايي وجود داشت. آخرين مصاحبه بازنده ياد قمرالملوک وزيري را -که آن موقع در تهران نو به سختي زندگي مي کرد- با عکس و تفصيلات در همين مجله چاپ کردم. مدتي کوتاه نيز در مجله اميد ايران که سر دبير آن حسين سرفراز به سفر رفته بود. بعد هفته نامه اراده آسيا.
در روابط عمومي کيهان هفته بوديم که خبر دادند صدرالدين الهي که قرار بودماهنامه مد روز را منتشر کند، به عللي قهر کرده و رفته و حسن قريشي باعث و باني آن، و سيامک پورزند اصرار داشتند که بالاخره اين شماره در بيايد. شماره اي که الهي جفت و جورش کرده بود همه چيزش روبراه بود، از مد و آشپزي گرفته تا قسمت زنانه و دخترانه . . . ما هم آستين بالا زديم و با چند نويسنده حرفه اي نظير ناصر خدايار و فرامرز برزگر و حبيب الله شاملويي و ديگران مطالب متنوعي قاطي آن کرديم و بالاخره مد روز درآمد. شماره دوم زدم به چاک که اهلش نبودم. بعدها اين ماهنامه بصورت زن روز منتشر شد. . .
و حالا من سردبير فردوسي شده بودم.

* * *

زندگي کوتاه سياسي من با جريان ملي شدن نفت شروع شد. اردشير اميرشاهي که دوسه کلاس بالاتر از ما بود، عده اي از برو و بچه ها را به حزب زحمتکشان برد و حوزه دبيرستان دارالفنون را درحزب تشکيل داديم که هم فعال بود و هم پر عضو و هم پر سرو صدا و به همين جهت نظر رهبران حزب را به خود جلب کرداز جمله دکتر مظفر بقايي، خليل ملکي، علي زهري، دکترخنجي و مسعود حجازي.

پدر دکتر بقائي با پدر من دوست بود و هروقت از کرمان مي آمد و يا درتهران بود، سري به خانه ما مي زد. البته آن زمان من يا به دنيا نيامده بودم و يا سني نداشتم و چيزي يادم نبود. ولي دکتر يادش بود و مرا شناخت. با خليل ملکي از نزديک، وقتي از طرف سازمان جوانان حزب به کلاس کادر جوانان معرفي شده بودم، آشنا شدم. او براي من مثل يک استاد بود، مانند ساير کادرهاي بالاي حزب.

طبيعي بودکه درچنين مرحله اي از زندگي مطبوعاتي صلاح و مصلحتي با آنها مي کردم و از جمله با جلال آل احمد که از کتاب ماه در حلقه دوستان او درآمده بوديم. دکتر بقائي کرماني گفت: «دنبال سياست روز، رجال روز نرو. اينها چندين جا بست و بند دارند، روز به روز رنگ عوض مي کنند. سياست روزهم، به همين ترتيب، سوخت و سوز زياد دارد. مسايل روز هم دردسرانگيز است.» پرسيدم: «پس چه کنم؟» جواب داد: «بيشتر در جهت آگاهي دادن به مردم مطالبي چاپ کن چون حتي درس خوانده ها و بسياري از دانشکده ديده هاي ماهم بي اطلاعند. عاميانه فکر مي کنند. دنيا پراز مسائلي است که درس خوانده ها بايد آنها را بدانند.»

دکتر بقائي هيچ وقت حاضر نشد مصاحبه اي با او در مجله فردوسي داشته باشيم يا حتي با نام مستعار برايمان مطلبي بنويسد. البته سوژه مي داد، و مطالب جالبي را که به نظرش مي رسيد با من درميان مي گذاشت که درباره آنها مقاله اي يا حاشيه اي بنويسم. عنوان نوشته هاي کوتاه من در فردوسي «براي خالي نبودن عريضه» بود و بعداً «ملاحظات».

خليل ملکي از سردبيري من خيلي استقبال کرد. خوشحال شد که مي ديد يکي از شاگردان او دستش به دُم گاوي بند شده است. توصيه او توجه به جوانان و دانشجويان بود. مسايل دانشگاهي، دعوت از استادان خوشنام دانشگاه براي مصاحبه و نوشتن مقاله. خودش قول همکاري داد و پس از مدتي با نام مستعار «دانشجوي علوم اجتماعي» مقالاتي براي فردوسي مي نوشت. امّا پس ازمدتي دستگاه سانسور زير آب آن مقالات را زد. بعد جور ديگري آن را درآورديم. او مي گفت و من مي نوشتم. منزلش اول کوچه رامسر بود از طرف شاهرضا و نزديک دفتر فردوسي.

خوشبختانه مجله فردوسي در چند زمينه از جمله شعر امروز، دانشجويان و مسايل ملي موقعيت مناسبي داشت. خوشنامي خود را با وجود سردبيراني چون دکتر عسکري، دکتر عنايت و مدتي هم ناصر نيرمحمدي حفظ کرده بود، گرچه در سال 1343 که مجله را تحويل گرفتم اين جنبه هاي آن کم رنگ شده بود. با دوستانم سعي کرديم در همين زمينه ها قوتي به مجله بدهيم و آنرا از راه اجراي توصيه هايي که شده بود پُررنگ تر کنيم.

و اما نفرسوم آل احمد بود که روزهاي دوشنبه صبح در کافه فيروز خيابان نادري ميز مخصوصي داشت و محفلي، و مرشدي مي کرد. هفته سوم و چهارم هي زد که: «بچه ها آستين ها را بالا بزنيد و زير بالِ پهلوون را بگيريد!» بعدها، برحسب و حالي که پس از 15 خرداد پيدا شده بود (و قلع و قمع مذهبي ها و نشر و پخش نقطه نظرهاي مذهبي دکتر شريعتي) آل احمد توصيه مي کرد که کمي لعاب مذهبي به مقالات و روي جلدها بزنيم.

در اين زمان مجله احتياج به نويسندگان و مترجمان حرفه اي نيز داشت در هر زمينه اي. اول از همه به سراغ فرامرز برزگر رفتم که فرانسه خوب مي دانست و در زمينه هاي مختلف ترجمه مي کرد. علاقه اش اين بود که مقالاتي از هفته نامه «اکسپرس» ترجمه کند که آن زمان يک نشريه دست چپي (سوسياليست) و سنگين بود. برزگر همانقدر که در ارائه مطالب علمي و سياسي تبحر داشت، به راحتي براي مجلات، از جمله اميد ايران، مطالب پيش پا افتاده ترجمه مي کرد.
مّا من در مجله فردوسي دست روي خصوصيتي گذاشتم که با حسب و حال فردوسي مي خواند. ترجمه مطالب و گفتگوهايي از ژان پل سارتر، ژان ژنه، مارکوزه، برتراند راسل و. . . ماجرهاي دهه 1960 به بعد، دنياي هيپي ها، بيتل ها، جنگ ويتنام- که در تمام اين سال ها زمينه اکثر روي جلدها و مطالب فردوسي بود. البته اعتراض به جنگ و تلويحاً حمايت از ويتکنگ ها و مظلوميت آنها در مقابل "امپراليسم امريکا".

* * *

صفحه شعر فردوسي سال ها در اختيار نصرت رحماني بود. دهه سي تا چهل او خوب جوري آنرا جمع و جور مي کرد. بخصوص بعد از 28 مرداد توجه به هنر و ادبيات زيادتر شده بود. دوران شعر چهارپاره بود و کمي شعر نيمايي. نوعي مضمون پردازي که بويي از نارضايتي بدهد. اين حال و هوا را محمد زهري نيز حفظ کرده بود. در تغيير و تحول فردوسي با اينکه به زهري خيلي اصرار کردم که بماند، نپذيرفت. با دکتر عنايت رودرواسي داشت. آن موقع در مطبوعات رسم بود که با عوض شدن سردبير، عده اي هم با او مي رفتند. نوعي اداي دين و احترام. زهري با برادرم خيلي دوست بود. چندين و چند بار به خانه ما آمده بود. با اين حال مراعات دکتر عنايت را مي کرد و قول داد که شخص ديگري را معرفي کند. يک روز به محل کار صبحم در کانون آگهي زيبا آمد. وقتي کسي را که با خودش آورده بود ديدم از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم. چون چندماهي بود نزدش انگليسي مي خواندم اما بيشتر راجع به سياست روز و شعر و قصه حرف مي زديم. او مي گفت زماني که پس از دانشکده دوره نظام وظيفه را مي گذرانده مترجم مستشاران امريکايي بوده است. ادبيات انگليسي را مي شناخت ولي آن زمان از ادبيات و شعر و قصه ايران کم مي دانست: رضا براهني.

سابقه شاگرد و معلمي و توصيه محمد زهري و بخصوص خوش برخوردي و تواضع خود براهني سرآغاز همکاري ما در فردوسي شد. اما چند هفته اي نگذشت که با او مشکل پيدا کرديم. او سليقه شعري خود را تحميل مي کرد. با اينکه به او ميدان داده بودم تا هرچه مي خواهد بنويسد ولي نقد او در مورد شاعران معاصر ناآگاهانه بود و از سرلجبازي، شعر ايران را با اندازه و "مترانگليسي" مي سنجيد و در نقد براي چشم زهره گرفتن از جماعت جملات پُرطمطراقي از شعرا و نويسندگان و منتقدان انگليسي و امريکايي چاشني عقايد خودش مي کرد که گاهي اوقات ربطي به نقد او نداشت. به همين جهت شاعران معروف معاصر شعر خودشان را به فردوسي نمي دادند و با او در گير بودند.
اوج اين درگيري ها انتقاد براهني از نادرنادر پور، فريدون مشيري، سياوش کسرايي و هوشنگ ابتهاج بود. با بي انصافي آنان را "مربع مرگ" ناميده بود و اين خود منجر به بگومگوهايي با نادرپور شده بود. دست برقضا هرچهار شاعر در حال شگفتن و شکوفايي بودند و معروف و چيزي که در شعر آنها ديده نميشد "سايه مرگ" بوِد.

درحيني که براهني به نقد اشعار اين چهارتن ادامه مي داد، نادرپور به مقابله او برخاست و حاضر به پاسخگويي شد. من هم استقبال کردم. صفحاتي در اختيار او قرار گرفت. اين نزاع ادبي در مجله، نقل محافل شده بود و از سوژه هاي روز و خميرمايه بحث هاي شبانه "بار مرمر" که پاتق ما شده بود و بعدها نيز پاي بقيه شاعران و نويسندگان و هنرمندان به آن باز شد. از ساعت ده شب به بعد، پس از آن که رفقا در دکه هاي ديگري در اسلامبول و نادري "ته گيري" کرده بودند سري هم به "مرمر" مي زدند و بار"شاغلام". او جوان خنده رويي بود با موهاي قهوه اي متمايل به قرمز. باصورت بشاش و خبره در ليوان گرداني دورخودش که ميز لوزي واري بود و بشکه هاي آبجو دم دستش. وقتي که اطراف او، روي صندلي هاي پايه دار بلند، جا نبود جماعت سرازير مي شدند توي هال سالن مانندي که گله به گله آن مبل گذاشته بودند.

نادرپور و براهني شنبه شب ها براي غلط گيري مطالبشان مي آمدند. دراين مورد اگر نادرپور"وسواس" داشت که مطالبش غلط چاپي نداشته باشد، براهني مراقب بود که مبادا- با توجه به دوستي من با نادرپور- دستي در مطالبش ببرم- که چنين نمي کردم. ولي با تذکر به خود او و جلب موافقتش (که گاه به اکراه حاضر مي شد) از تندي کلمات و جملات او کم مي کردم که از آن حالت دعوا وتعرض بيرون بيايد. هر دو حسابي بهم" مشت ادبي" مي زدند و براهني بي پرواتر. همه خيال مي کردند اگر آن دو همديگر را در محلي ببينند، بدون هيچ چک و چانه اي، يقه همديگر را خواهند گرفت. البته چنين نبود. گاه شنبه شب ها که براي غلط گيري مطالبشان مي آمدند در سالن حروفچيني يا دفتر چاپخانه همديگر را مي ديدند ولي انگار نه انگار که همديگر را مي شناسند ولي دوستانشان، شعرا و کساني که اين جنگ و جدل ادبي را دنبال مي کردند، آن دو را دشمن خوني يکديگر مي دانستند.
در يکي از اين شنبه شب ها، من کارم زودتر تمام شد. خوشبختانه صفحات مجله- بخصوص صفحات سياسي و مطالب خودم- کمتر مورد چشم زخم اداره مطبوعات وزارت اطلاعات قرار گرفته بود. نادرپور و براهني نيز مطالب خود را خوانده و همزمان غلط گيري کرده بودند و تقريباً هرسه با هم از چاپخانه بيرون آمديم. آن دو اتومبيل نداشتند. من از نادرپور دعوت کردم که با من به "بار مرمر" بيايد. قبول کرد و براي اينکه براهني نرنجد، با اطلاع و موافقت نادرپور، از او هم دعوت کردم که سوار اتومبيل شود و با هم به بار مرمر برويم. گرچه اصرار داشت که از سوم اسفند تا بار مرمر -سپهبد زاهدي کمي بالاتر از ميدان فردوسي- راهي نيست، با اين حال سوار اتومبيل شد و هر سه با هم وارد "هال" هتل مرمر شديم. مشتريان آشنا و ناشناس بار روي مبل هاي آن ولو شده بودند و طبق معمول با سروصدا با يکديگر حرف مي زدند. ناگهان با ديدن ما سه نفر سکوت خاصي همه جا را فرا گرفت. شايد فکر مي کردند که همه آن حرف ها جنگ زرگري است. درمجله به همديگر مي تازند و شبها با يکديگر"مي" ميزنند! آن شب براهني في الفور از ما جدا شد و به سوي دکتر ساعدي و چند نفر که در "هال" نشسته بودند، رفت و من و نادرپور هم به حصار "شا غلام" پناه برديم.
پچ پچ ها شروع شد و لغز خواني ها و دوستانه ترين سخني که شنيدم اين بود: «آشتي شان داديد؟!»

* * *

صفحات شعر فردوسي سه "متولّي" پيدا کرده بود. سواي خودم، رضا براهني، عبدالعلي دستغيب و اسماعيل نوري علاء. شاعراني هم بودند نظير سهراب سپهري يا شاملو و چند نفر ديگر که نمي خواستند شعرشان در هيچکدام از آن صفحات چاپ شود. آنها را جداگانه در دو صفحه وسط مجله به نام "از خودمان« چاپ مي کردم. اين دوصفحه از ويژگي هاي ابتکاري مجله فردوسي بود که، شايد براي اولين بار در مجله اي، صفحاتي اختصاص به خبر شاعران، قصه نويسان، محققان و تکو توکي هم هنرمندان و کارگردانان تآتر داشت، با عکس هايشان. هم چنين خبر گالري هاي نقاشي با عکس نقاشان و کمي هم با نيش و طنز. از جمله صفحه هاي پرطرفدار بود.

هدف من بيشتر ميدان دادن به شعراي جوان بود، هم چنين به قصه نويسان جوان و رونق دادن به کارهاي هنري در هر زمينه اي و معرفي آنها. عجبا، با تمام اصراري که داشتم، کمتر صاحب قلم و ياجواني حاضر مي شد که مقاله بنويسد و در زمينه هاي اجتماعي اظهار نظر کند. در اين زمينه کماکان صفحات در دست نويسندگان معروف بود و يا روزنامه نگاران حرفه اي. مدتي داريوش همايون و بعد منوچهر کمالي در اين زمينه ها با مجله همکاري کردند. دو استثنا هوشنگ وزيري و عليرضا ميبدي بودند، هر دو تحصيل کرده آلمان. يک استثناي ديگر، که با شعر به صفحات مجله فردوسي راه پيدا کرد و خيلي زود با علاقه و پشتکار و ذوق وافرش در شمار هيئت تحريريه مجله درآمد، عليرضا نوري زاده بود. در زمينه مقاله و گزارش بعدها شاعران و قصه نويساني چون محمدعلي سپانلو، خانم شکوه ميرزادگي، غلامحسين سالمي، و احمد شيرازي هم همکاري مي کردند. دو صفحه را هم به نقد سينمايي اختصاص داده بوديم. جمشيد ارجمند علاوه بر نوشتن مقالات سياسي و ترجمه، سکاندار اين دوصفحه بود. بعدها پرويز دوايي که نثر خاص و عقايد متفاوتي در باره فيلم و سينما داشت با ما همکاري کرد، همچنين پرويز نوري، جمال اميد و کيومرث وجداني. اگرنقدهاي جالبي هم از خوانندگان مجله مي رسيد چاپ مي کرديم. نسل بعدي نقد نويسان فيلم و سينما از ميان همين جوانان ظهور کرد و صفحات سينمايي ساير مجلات و نشريات و حتي مجلات سينمايي را از آن خود کرد.

از ابتکارهاي ديگر فردوسي مصاحبه با اساتيد دانشگاه و صاحب نظران در زمينه هاي مختلف بود. براي اولين بار گفته ها و نظريات آن ها، معمولاً همراه با عکس، در يک مجله هفتگي منتشر مي شد. به مرور عده اي از آن ها، از جمله عبدالحسين زرّين کوب، محمّدجعفر محجوب و مهدي بهار، به صف همکاران ما پيوستند و هرگاه سخني و مطلبي داشتند براي ما مي نوشتند که براي فردوسي مغتنم بود و کسب اعتبار مي کرد.

حاصل 14 سال سردبيري فردوسي که در واقع «بازي با نارنجک» بود دو بار ممنوع القلم شدن بود در آن نظام و يک بار توقيف مجله و بعد ممنوع القلم شدن و تعطيل هميشگي در نظام امام.

Author: 
عباس پهلوان
Volume: 
۱۶
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000