tile

شعر و عرفان در اسلام



Amin Banani, Richard Hovannisian, and George Sabagh, eds.

Poetry and Mysticism in Islam: The Heritage of Rumi

New York, Cambridge University Press, 1994

اهميت نقش شعر در تفهيم اصول عرفان نظري از ديرگاه پديده اي پذيرفته شده بوده است. حديقه الحقيقه سنايي، منطق الطير عطّار، و گلشن راز شبستري را بايد نمونه هاي موفقيت آميز اين همياري شعر و تصوف در اشاعه مفاهيم کليدي انديشه هاي عرفاني دانست. اما قابل تأمل است که سه اثر نام برده، و بسياري آثار مشابه ديگر، همه در چند نکته اساسي شريکند. همه در فرم مثنوي سروده شده اند که ساختاري مناسبتر براي توضيح و تفهيم و درنتيجه تدريس دارد تا بيان غنايي عواطف دروني که بيشتر حيرت برانگيز است تاحيرت زدا. افزون براين، درآنها آنچه مي بايست مورد تفهيم و تدريس قرارگيرد برزيبايي و ساخت کلام ارجحيت کامل دارد. به زبان ديگر، آنچه تعمداً در معرض ديد قرار مي گيرد زبان شعري نيست -برخلاف غزل هاي حافظ که در آن بيان هنرمندانه هميشه در ديدگاه خواننده نگاه داشته مي شود. دراين آثار ظرائف زباني در پس اهداف اخلاقي-عرفاني پنهان مي شوند و اگر خودي نشان بدهند براي بهتر تحقق بخشيدن به آن هدفهاست. از ديد منتقدان نيز اين امري طبيعي به نظر رسيده چرا که ظاهراً عارف جستجوگر را نمي بايست با زيبائي ها، ظرافت ها، و بازيگري هاي کلام کاري باشد. اگر او سخني بگويد مي بايست از سر اضطرار براي هدايت ديگران باشد نه براي بهره جستن از زيبائي سخن.

هم بدين سبب اشعار غنائي فارسي، خصوصاً غزل، هرگز مورد کنکاش تحليلي محققان عرفان و تصوف قرار نگرفته و اگر هم بدان پرداخته شده از گردآوري نمونه هائي از تصاوير و مضامين فراتر نرفته است. اين برخورد خصوصاً در نوشته هاي منتقدان مغرب زمين آشکارتر است. آثار خانم شيمل و آقاي چيتيک درباب اشعار مولانا اغلب از اين دست اند. درايران شاعر منتقد محمدرضاشفيعي کدکني ازمعدود کساني است که، براي مثال در فصل «منظومه شمسي غزل هاي مولانا» درکتاب موسيقي شعر، اين نکته را مورد توجه قرار داده.

اين بيرون راندن پايبندي به شعر از حوزه تعهد عرفاني، و جدا نگاه داشتن تجربيات عارفانه از دلنگراني هاي مربوط به بيان وپيچ و خم هاي آن، سدّي بزرگ در راه شناسائي اشعار غنائي-عرفاني ساخته و بيش از هرچيز بازدارنده دريافت درست اشعار غنائي مولانا در ديوان شمس بوده است. از متخصصاني چون نيکلسون و شيمل در غرب گرفته تا بديع الزمان فروزانفر درايران همگي مولانا را بي علاقه به شعر و شاعري و شعرش را خالي از ظرافت سخن پردازانه و تنها نتيجه تحولات روحي او و اجبار به بيان آن تحولات دانسته اند. انگار که سرودن سي و پنج هزار بيت غنائي جدا از آن تحولات روحي يا در بخش ديگري از وجود اوصورت گرفته است. گفتني است که درعين حال خوانندگان "غيرمتخصص" غربي مولاناي شاعر را از راه ترجمه هاي گاه خوب و گاه نه چندان خوب (و اغلب ناتمام) غزليات او بوسيله مترجماني چون کلمن بارکس کشف کرده و صميمانه به او دل باخته اند. و اين خود نکته اي آموختني براي "متخصّصان" است که خواننده علاقمند را بيشتر به بازي بگيرند.

در هرحال اکنون توجه متخصّصان به اين نکته معطوف گشته که نه فقط مولاناي عارف و متفکر بلکه مولاناي شاعر را هم بايد به رسميت شناخت. اين تنها قدم اول است. مي بايست اين دو بخش وجود اين بزرگ را آشتي داد و کيمياي حاصل ازاين پيوستگي را هم در تلطيف عرفان او و هم در تأثير کم مانند سخنش ديد و به تحليل کشيد. «شعر و عرفان در اسلام: ميراث جلال الدين مولوي» اولين اثريست که با گنجاندن اين معنا در عنوان کتاب و تخصيص چند مقاله به بيان شاعرانه در آثار مولانا به تحليل شعر غنائي او پرداخته است. امين بناني، يکي از سه تدوين کننده و ويراستار اصلي کتاب، در بخش کوتاهي با عنوان «مولاناي شاعر» (صص 28-43) بطور خاص به اين نکته پرداخته است که عرفان مولانا از شعر او جدائي پذير نيست. بناني يادآوري مي کندکه «مأخذ و ساختار فکر عرفاني مولانا، از يک سو، و طبيعت و نحوه خلاقيت شاعرانه او، از سوي ديگر، به شکل جدائي ناپذيري بيکدگر مربوط اند. درحقيقت در رابطه ميان اين دواست که مي توان عصاره دستاوردهاي او را جست.» (ص 28) دريغ که بناني به اين اشاره گذرا بسنده مي کند و اين مقوله بسيار مهم را بيشتر نمي شکافد.

کتاب از هفت بخش تشکيل شده است: « ديروز، امروز، و فرداي مولانا جلالالدين» (شيمل)، «مولاناي شاعر» (امين بناني)، « سخن کشتي و معني همچو دريا: برخي جنبه هاي ساختاري در غزل مولانا» (برگل)، «مولانا و وحدت وجود» (چيتيک)، «مولانا وتوجيه وجود پليدي در جهان: تخيل اخلاقي و داستان سرايي در يک قصه مثنوي» (دباشي)، «فرهنگ عامه در مثنوي و مثنوي در فرهنگ عامه» (ميلز)، و «برج و باروي ساخت ها: مولانا و غالب» (هالبروک). همچنان که تاحدي از عنوان بخش ها پيداست، کتاب نيز با تمام کوشش براي نگريستن به شاعري مولانا، بي اختيار به جانب گرايش هاي فلسفي-کلامي او کشيده مي شود و خود را از اشاره به آنها ناگزير مي بيند. با اين حال، اين حرکت آغازين در زبان انگليسي به منظور نگرش روشمند به شاعري مولانا مايه اميدواريست.

مقاله بناني، باهمه کوتاهي آن، از پُر بارترين تحليل هاي کتابست. با آنکه او هنوز در يک برخوردسنّت گرايانه باشعر فرم و محتوي را از هم جدا مي کند، و هنوز گرمي، آزادانديشي، و انسان دوستي مولانا را به کمک مي طلبد تا برخي نابساماني هاي بياني جبران شود، اما برروي هم رنگ و بو و تبلور شاعرانه ديوان شمس را بخوبي درمي يابد و به خواننده کتاب عرضه مي کند. مقاله ژان کريستف برگل که بدنبال نوشته بناني مي آيد به جنبه هاي نمادين ساختار شعري در غزل مولانا مي پردازد. بزرگترين دستاورد اين مقاله جدا شدن از بينش قديمي زبانشناسان شرق شناس است که عرفان و شاعري را در تضاد مي ديدند و در کلام مولانا حتي بدنبال زيبائي و تأثير شاعرانه هم نمي گشتند. برگل توجه ما را به سه ويژگي درگفتار غنائي جلال الدين بلخي جلب مي کند: گستردگي دامنه مفاهيم و تصاوير، تسلّط شاعر بر صنعتگري هاي کلامي رايج در زمان خود، و هنر او در به هم آميختن شور و جذبه، از يک سو، وسلطه کامل برخويشتن، از سوي ديگر. متأسفانه برگل نيز درگشت وگذار خود در شعر مولوي بطورخاص-و شعر فارسي بطور عام- مانند جمعي ديگر از شرقشناسان بي وقفه رد پاي اسلام را مي جويد. البته در پايبندي مولانا به اسلام جاي سخن نيست، اما آيا مي شود هر ويژگي شعر او را از وراي ذرّه بين دين نگريست و براي مثال گفت که توجه گسترده او به زيبائي هاي گونه گون اطرافش تنها ناشي از پايبندي به آيات قرآني (مثلاً سوره 31 آيه 20) است؟ و آيا مي شود گمان کرد که علاقه خاص اين شاعر به فرم غزل در ديوان بدان دليل است که ساخت يکپارچه اين نوع ادبي با يک قافيه در پايان تمام ابيات نمادي از پايبندي به پرستش خداي يگانه است؟ اگر چنين است تکليف خداپرستان مثنوي سرا -که شمارشان در زبان فارسي کم هم نيست- چه مي شود؟ آيا بايد نتيجه گرفت که انتخاب مثنوي که ابيات مختلفش قافيه هاي مختلف دارند نشانه عدم پايبندي اين گروه به يکتاپرستي است؟ با اين حال، تحليل برگل خالي از جنبه هاي سودمند نيست. يکي از اين جنبه ها نگرش او به کاربرد خاص رديف، قافيه هاي درون بيتي در ديوان شمس و بطور کلي استفاده استادانه اين سخن پرداز از تکرار و نقش شگفت انگيز آن در بيان شاعرانه است. نتيجه گيري منتقد در پايان اين مقاله پذيرش رابطه نزديک ميان ساختار شعري و معناست. اين سخن البته با برداشت کنوني ما از شعر برخوردي بنياني دارد چرا که امروز ما معنا و ساختار کلام را از هم جدا نمي دانيم تا يکي با ديگري رابطه داشته يا نداشته باشد. نظر برگل متعلق به ديدگاهي است که معنا را مستقل از فرم مي شناسد و مي کوشد تا به چگونگي قرار گرفتن معنا در داخل ساختار شعري بنگرد. با اين حال چون شعر غنائي مولانا تا به امروز در زبان انگليسي به تحليل نظريه پردازان جديد نرسيده، نوشته دکتر برگل در نوع خود قدمي به پيش است.

با گذشتن از بخش هاي چهارم و پنجم کتاب که در آن چيتيک درک مولانا را از وحدت وجود و حميد دباشي راه حل او را در توجيه پليدي در جهان به بحث مي کشند، در بخش ششم کتاب به بازنگري مارگرت ميلز به کاربرد دو داستان مثنوي در فرهنگ عامه افغانستان برمي خوريم. اين بخش بر روي هم تصوير رنگيني از آميختن داستان کنيزک و پادشاه (دفتر اول مثنوي) و محمود غزنه و دزدان (دفتر ششم مثنوي) با فرهنگ عامه، کاربرد فرهنگي سياسي آنها، و جنبه هاي سرگرم کننده و دلپذيرشان به دست مي دهد. متأسفانه خانم ميلز بحث خود را با اين کلي گوئي دهشت انگيز آغاز مي کند که «. . . طبقه بندي دانش سنتي در فرهنگ هاي عموماً بي سواد خاورميانه در گذشته و حال ما را به اين نتيجه مي رساند که [در اين فرهنگ ها] نمي توان مرز مشخصي بين فرهنگ عامه و فرهنگ بطور کلي تعيين کرد و يا مابين دانش تخصصي و غير تخصصي فرقي قائل شد.» (ص 136) اين ادعاي شگفت انگيز نه تنها نا آشنائي نويسنده را با فرهنگ گسترده نوشتاري در خاورميانه، و تخصص هاي گوناگوني که در آن به راحتي قابل شناسائي است، نشان مي دهد بلکه معرّف نا آگاهي او ازوضع سواد در جهان و در ديگر فرهنگ هاي هم عصر مولانا است. جالبتر از همه اينکه خانم ميلز در توصيف دو داستان سراي افغان که دو قصه مذکور را براي عامه بيان مي کنند يادآور مي شود که حذف بيت هاي دشوار، اضافه کردن توضيح و تفسير، و حتي تغيير در موضوع داستان ها به ميزان قابل توجهي به کار برده مي شود تا اين داستان ها براي شنوندگان آشنا و مفهوم شود. به زبان ديگر، مشاهدات خانم ميلز، دقيقاً برعکس ادعاي ايشان، نشان مي دهد که ميان ادبيات نوشته و ادبيات عامه مرزي بسيار ملموس وجود داردکه داستان سرا با تکنيک هاي خاص خود مي کوشد تا آن را از ميان بردارد. با آنکه اين بخش را بايد مؤيد بطلان نظر نويسنده دانست اما در عين حال يکي از بخش هاي معدود کتابست که، درحين توصيف دو نمونه نقّالي، زنده بودن مثنوي و آميختگي شگفت انگيز آن را با زندگي روزمره نشان مي دهد. مناسب بود اگر برخي ديگر از نوشته ها نيز، ضمن توجه به گوشه هاي متروک تاريخ، اين سرزندگي و پويايي پايدار در شعر مولانا را نيز به تصوير مي کشيدند.

در واقع، انتقاد اصلي بر اين کتاب همان کوتاهي آن در بيان و تشريح نشانه هاي حيات و سرزندگي در آثار اين شاعر سنت شکن و عارف پرتکاپو است. با اين حال بايد به ياد داشت که «شعر و عرفان در اسلام: ميراث جلال الدين مولوي» قدمي اوّل در بازنگري به شاعريي مولاناست و قدم هاي اول با همه کاستي ها قابل تحسين اند.

***

Author: 
فاطمه کشاورز
Volume: 
۱۶
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000