tile

روشنفکران ايراني و غرب



Mehrzad Boroujerdi
Iranian Intellectuals and the West;
The Tormented Triumph of Nativism Syracuse,
New York, Syracuse University Press,1996

. «روشنفکران ايراني و غرب؛ پيروزي پرعذاب بوم گرائي» اولين کتاب مهرزاد بروجردي استاديار علوم سياسي در دانشگاه سيراکيوز در ايالت نيويورک است که در واقع براساس پايان نامه دوره دکتراي نويسنده در دانشگاه امريکن در شهر واشنگتن نوشته شده. کتاب يک پيشگفتار، هشت فصل، و يک پيگفتار را در برمي گيرد. سرفصل هاي آن عبارت اند از: «غيريّت(other-ness)، شرقشناسي، شرقشناسي وارونه و بومگرايي»، «غيرسازي (other-ing) دولت اجاره گير»، «غير سازي غرب»، «خرده فرهنگ روحانيت»، «روشنفکران مذهبي غير روحاني»، «بوم گرايي دانشگاهي»، و «بحث هاي دوران بعد از انقلاب». کتاب شامل پيوستي از شناسنامه حرفه اي بيش از 200 نفر از روشنفکران و شخصيت هاي سياسي ايراني و تصاويري از ده روشنفکر معاصر ايراني است.

در اين نوشته، پس از ارائه خلاصه اي از مطالب فصول مختلف کتاب به برسي و نقد برخي از نکات عمده طرح شده در آن و شيوه پژوهش نگارنده خواهيم پرداخت.

خلاصه کتاب
در مقدمه نوشته خود بروجردي اشاره مي کند که اغلب تحليل هاي موجود درباره انقلاب ايران پيرو دو مکتب نظري اند. گروهي انقلاب ايران را ناشي از عوامل اقتصادي و اجتماعي، چون رشد اقتصادي نابرابر و پرشتاب، مي شمارند. گروه دوم، با تأکيد برعوامل فرهنگي و آرماني، انقلاب را محصول ظهور اسلام سياسي، سرخوردگي ايرانيان از غرب گرايي حاکم بر تحولات دوران پهلوي و کوشش براي دستيابي به يک هويت فرهنگي جديد مبتني بر ايرانيت و اسلام مي دانند. بروجردي معتقد است که گرچه اين دو مکتب در مجموع دربرگيرنده بسياري از رويدادها و روشنگر مباني و ريشه هاي عمده تحولات انقلاب ايراناند، کاستي هاي دارند که در صورت مقابله و مقايسه با يکديگر آشکار مي شوند. کوشش نويسنده براين است که، با ترکيبي از اين دو نحله فکري، تحليل جامعتري از مباني روشنفکرانه انقلاب ايران بدست دهد. هدف وي بررسي نظري تاريخ روشنفکري معاصر ايران از سه زاويه است: تأثير فرهنگ و تمدن غرب درايران، ميراث اسلامي و ماقبل اسلامي ايران، و برداشت روشنفکران ايراني از اين دو. به نظر نويسنده، مثلثي که اين سه زاويه بينشي به وجود مي آورند دربرگيرنده پرسش هاي مهمي است که اين کتاب در جستجوي پاسخ بدان هاست: غرب چيست؟ چگونه بايد با آن مواجه شد؟ هويت ايراني را چگونه مي توان تعريف کرد؟ رابطه بين فلسفه، مذهب، و علم چيست؟ آيا مذهب در جامعه درحال توسعه ايران کارآمد تاريخي خود را از دست داده است؟ آيا نوگرايي و گيتي باوري (secularism) فرآورده هاي غربي و در تضاد با جامعه ايران اند يا پديده هاي جهانشمولي که ظهور و حضورشان را در جوامع معاصر اجتناب ناپذير بايد دانست؟

با طرح چنين پرسش هايي در مقدمه، بروجردي فصل اول اين کتاب را به آشنايي با مفاهيم نظري تحقيق خود اختصاص داده و با استفاده از نظريات ميشل فوکو، نظريه پرداز پسانوگراي (postmodernist) فرانسوي، نشان مي دهد که فراگرد شناسايي "خود"(self) درغرب مستلزم آفرينش "غيرخودي" بوده است که از طريق بهره جويي از فنون توليد (اقتصاد)، نظام نمادها (فرهنگ و هنر)، قدرت (سياست)، و خودنگري (روانشناسي) باز توليد مي شود. آفرينش "ديگري" يا "غيرخود" يکي از ضروريات ساختن "خود" و بازآفريني آن است. فوکومهم ترين ابزارچنين آفرينش و باز آفرينش را "گفتمان"(discourse) مي داند. از طريق گفتمان علوم جديد بود که نهادي هاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي، و فرهنگي غرب سلطه خود را به بهانه گسترش تمدّن و تجدد (modernity) در سراسر عالم گستردند و از جهان "غيرخود" با صفاتي مانند "وحشي"، "غيرمتمدن"، و "سنتي" ياد کردند. شرق شناسي، چنانکه ادوارد سعيد درکتابي به همين نام نشان داده است، گفتماني شد براي شناخت و تعريف کشورهاي مسلمان، بويژه در خاورميانه. "شرق" و " شرقي" موجوداتي بودند که "غرب" واژگونه وار در ذهنيت خود آفريده بود و باعينيت بخشيدنبدان "غرب" را معني مي بخشيد. شرق شناسي به عنوان ابزار شناخت مردم و فرهنگ شرق وسيله اي براي آفرينش و "غيرسازي" شرق شد. پس از سعيد، صادق جلال العظم به ارزيابي مفهوم شرق شناسي وي پرداخت و نشان داد که مطالعه فرهنگ هاي غيرخودي امري جهاني است و مختص به غربيان نيست و شرقي ها هم در شناخت و آفرينش "خود" مصون از گناهي که سعيد به غربيان نسبت مي دهد نيستند. در مقابله با شرق شناسي و براي تأسيس هويت اصيل خود، برگزيدگان سياسي و روشنفکران شرقي نيز از نوعي "شرق شناسي وارونه"، يعني گفتماني که درآن غرب در تضاد با شرق تعريف مي شود، بهره مي جويند. شرق شناسي غربيان بيشتر بر علوم جديد مانند زيست شناسي و انسان شناسي متکي است و "شرق شناسي وارونه" گفتمان خود را با استفاده از شناخت شناسي و هستي شناسي علوم جديد ولي برمبناي خداشناسي، عرفان، اخلاق، و شعر شکل مي دهد.

بروجردي براين باور است که شرق شناسي وارونه هيزمي است که به آتش بومگرايي در خاورميانه جان بخشيده است. با تعريف بومگرايي به عنوان فراگردي که سعي در تجديد حيات يا تداوم رسم ها و اعتقادات و ارزش هاي فرهنگ بومي دارد، نويسنده ارتباط اين فراگرد تاريخي را با مسئله هويت اصيل و "اجتماعات ذهني" (imagined communities) (به مفهومي که بنديکت اندرسون آن را بکار گرفته است) مشخص مي کند و چنين نتيجه مي گيرد که جنبش هاي بوم گرا، درهمهي اشکال مختلف خود و در همهي زمينه ها، بي ارتباط با مفهوم "غيرخود" نيستند. نهضت هاي ضد استعماري شرق، به انحاء مختلف، نفي "غيرخود"ي هايي بايد شمرده شوند که از طريق استعمار براين جوامع فائق آمده بودند. تجديد حيات اخير جنبش بوم گرا درکشورهاي درحال توسعه ناشي از دو جريان است: اول جهاني شدن سرمايه داري و نوگرايي که باعث رشد ازخود بيگانگي و احساس از دست رفتن هويت هاي سنتي ملي، قومي، قبيله اي، و خانوادگي شده است. دوم مشارکت طبقات گوناگون مردم در عرصه سياست (مانند مهاجران و نسل اول شهرنشينان و کارگران فصلي) که جمعيت فعال و مستعدي را براي تجهيز سياسي در اختيار بوم گرايان قرار داده است.

فصل دوم کتاب با مروري بر تعاريف مختلف "روشنفکر" آغاز مي شود. به نظر بروجردي روشنفکران کشورهاي جهان سوم اساساً از موقعيت اجتماعي متفاوتي نسبت به روشنفکران غربي برخوردارند. روشنفکران خاورميانه قدرت، منزلت، و شهرتي را که در گذشته اشراف، طبقات روحاني، مقامات نظامي، و سرمايه داران تازه به دوران رسيده در اروپا داشتند دارا نيستند. آنها نه از معرفت اندام وار(organic knowledge) و جاافتاده طبقات اشراف برخوردارند، نه از قدرت اقتصادي سرمايه داران، و نه از قدرت نظاميان. با اين حال، از آغاز دوران نوگرايي تاکنون روشنفکران خاورميانه توانسته اند از اقتدار و انحصار برگزيدگان سنتي بکاهند.

روشنفکران امروزي خاورميانه مفسّران روندهاو دگرگوني هاي جهاني، وجدان انتقادي جوامع خود، و عاملان تغيير و تحول اند. بروجردي آنها را به دو دسته بينش مندان متعهد(socially- engaged visinories)ومتخصصان وکارگزاران فني-اداري(instrumental-bureaucratic functionaries and professionals) تقسيم مي کند. وي ويژگي هاي روشنفکران ايراني را چنين برمي شمارد: (الف) عدم تجربه داشتند وزبان ونيزدوگانگي فرهنگي اي که ويژگي روشنفکران مستعمره هايي چون هندوستان، پاکستان، الجزاير، مراکش، و تونس است، (ب) دير آشنا شدن با فلسفه غرب، (پ) ناتواني درايجاد فضايي مطلوب براي افکار دنيوي خود در جامعه ايراني، و (پ) کندي و کم کاري درترجمه آثار مختلف اروپايي و در تحليل انتقادي ارتباط جامعه خود با جهان غرب. در همين فصل، نويسنده پس از تحليل پشتوانه ي اقتصادي و مشروعيت سياسي دولت پهلوي بويژه پس از جنگ جهاني دوم، واکنش اقشار مختلف روشنفکري را نسبت به بحران مشروعيت و ماهيت استيجاري دولت (rentier state) بررسي مي کند. وي، با مروري به نظريات مختلف و آمار و ارقام اقتصادي، نتيجه مي گيرد که اساساً دولت پهلوي به علت تکيه بردرآمد نفت هيچ نوع وابستگي به طبقات اجتماعي مختلف نداشت. مردم ايران نيز به سبب آنکه هنوز به پرداخت ماليات عادت نکرده بودند و رفاهي را که دولت براي آنها فراهم مي آورد هديه شاه، و نه حق خود، تلقي مي کردند، به "خود آگاهي رفاهي"(welfare consciousness) نرسيده بودند. درعين حال، دولت نوگرا و متجدد پهلوي با اين مشکل مواجه بود که هم براي اجراي برنامه هاي خود به روشنفکران نياز داشت و هم از سهيم کردن آنها در فرا گرد تصميمگيري حکومتي و شبکه قدرت سياسي مي هراسيد. براي حل اين مشکل، شاه با دادن امکانات و امتيازات رفاهي به اين طبقه آن را به نوعي اجير خود ساخت. اما روشنفکران که ازهمکاري با دولت احساس گناه مي کردند، مخالفت با آن را کاري ارزنده شمردند. آنها در درون دولت ولي بيگانه از آن بودند. نظام پهلوي براي اين روشنفکران و اکثريت مردم ايران تبديل به "غيرخود" شده بود. به اين ترتيب عدم مشروعيت نظام زمينه مناسبي را براي فعاليت هاي سياسي و ضد دولتي گروه هاي چريکي، نويسندگان و روشنفکران، دانشجويان و اساتيد دانشگاهي، و روحانيون به وجود آورد. هدف فعاليت هاي ستيزه جويانه اين گروه ها از طرفي دولت و از طرف ديگر "غرب" بود. براي بسياري از اين روشنفکران، بويژه بخش "بينش مند" آن، غرب و دولت پهلوي هر دو از ماهيتي يکسان، يعني "غيرخودي" برخوردار بودند.

در فصل سوم کتاب، بروجردي بررسي نحوه برخورد روشنفکران ايراني به "غرب" را با تحليل آثار سيد فخرالدين شادمان، احمد فرديد، و جلال آل احمد آغاز مي کند. شادمان مورخي فراموش شده ولي پيشگام طرح گفتمان برخورد با غرب بود که از مقابله و معامله عامدانه و سنجيده با غرب طرفداري مي کرد. او تقليد بي چون و چرا از غرب را برنمي تابيد و نفي کورکورانه آنرا نيز ناپسند مي دانست. در باور او، تنها راه رشد و پيشرفت در ايران برخورد عقلائي و علمي با غرب و دستاوردهاي آن بود. براي رسيدن به چنين هدفي، ايرانيان مي بايستي فاصله بين سنّت و تجدد و دانشگاه و حوزه هاي مذهبي را کوتاه کنند و با روشي منظم و علمي به مطالعه غرب و افکار و آثار متفکران آن بپردازند. براي شادمان زبان فارسي ابزاري بود که مي توانست چنين وحدتي را فراهم آورد چرا که وجه مشترک بين همه ايرانيان است.

پس از شادمان، نويسنده کتاب به افکار فرديد و آل احمد مي پردازد. اهميت فرديد در آشناساختن روشنفکران ايراني با فيلسوفان آلماني، بويژه هايدگر، و آفرينش واژه "غرب زدگي" بود. فرديد معتقد بود که بايد از غرب به عنوان يک شيوه زندگي و محمل نوعي هستي شناسي پرهيز کرد و شناسايي و طردغرب را آغاز شناسايي"خود" و هويت"اصيل" دانست. آل احمد، درغربزدگي اين مفهوم را گسترش داد و يکي از مؤثر ترين و ماندگار ترين نقدهاي تاريخي جامعه ايران را، که به عقيده بروجردي به ويژه در شکل گيري انقلاب اسلامي نقشي اساسي ايفا کرد، از خود به جاي گذاشت.

درفصل چهارم بروجردي چگونگي سياسي شدن فرهنگ شيعه در ايران را از گذشته دور تا دوران جديد دنبال مي کند و نشان مي دهد که خرده فرهنگ روحانيت شيعه در مقابله با غرب ابتدا از توان زيادي برخوردار نبود و تنها در مراحل بعد از خرداد 1341 است که نشانه هاي طرح فعال و سياسي مقابله با غرب در فعاليت هاي روشنفکران مذهبي و روحانيون به چشم مي خود. برعکس تصور بسياري از محققان غربي، فرهنگ سياسي مخالفان شاه را اساساً فرهنگ مذهبي نبايد دانست. اگرچه بينش روشنفکران مذهبي و غيرمذهبي و روحانيون درمورد مسائل جامعه ايران يکسان نبود، ولي همگي در مخالفت با دولت پهلوي و غرب -که نفوذ و حضوري گسترده در کشور داشت- به عنوان عناصري بيگانه از "خود" ايران هم عقيده بودند. به اعتقاد بروجردي، عواملي که امکان تسلطه روشنفکران مذهبي و روحانيون را بر انقلاب 1979 به وجود آورد عبارت بود از استقلال مالي روحانيت از دولت، وجود شبکه هاي ارتباطي قوي ميان مساجد و حوزه ها، بهره جويي مؤثر از کرسي وعظ و خطابه و از شعائر مذهبي، آفرينش شعارهاي مردم پسند، حمايت بازار، رهبري منسجم و تمرکز يافته، ايدهئولوژي قوي مذهبي، و سرانجام همکاري و همگامي حکومت با نيروها و نهادهاي مذهبي در مخالفت با نيروهاي چپ. هنر و مهارت رهبران مذهبي درجريان انقلاب و در مسير دستيابي به قدرت سياسي انحصاري در اين بود که توانستند به سرعت روشنفکران دنيوي و چپ را نيز به فهرست "غيرخودي ها" بيفزايند. به عبارت ديگر، انزواي سياسي روشنفکران غيرمذهبي و چپ در دوران بعد از انقلاب را بايد ناشي از گسترش همان فرايند بوم گرايي دانست که قبلاً به دفع و نفي دولت و غرب برخاسته بود.

فصل پنجم کتاب به بررسي روياروئي روشنفکران مذهبي با دولت پهلوي و غرب اختصاص دارد. پس از جنگ جهاني دوم، سه نوع مقابله و تعارض روشنفکرانه درجامعه ايران درجريان بود: مقابله چپ با راست، برخورد سنّت و تجدد، و کشاکش ميان روحانيت و دولت. برآيند اين تضادها و کشاکش هاي فکري-سياسي ظهور روشنفکراني بود که ديدگاه ها و بديل هاي نويني را در مقابل دولت، روشنفکران دنيوي، و روحانيت مطرح مي کردند. اگرچه اين روشنفکران در مورد مسائل حاد جامعه ايران نقطه نظرهاي کاملاً مشترک نداشتند، ولي همگي به اسلام پايبند بودند و آنرا وسيله اي براي مقابله با ازخودبيگانگي فرهنگي و سياسي حاکم بر جامعه مي دانستند. اين روشنفکران مذهبي با سه چالش مهم مواجه بودند: رقابت با نقطه نظرهاي روشنفکران دنيوي نسبت به جامعه و نوگرايي، چگونگي برخورد با روحانيت در بازخواني و باز آفريني منابع و ميراث مذهبي، مقابله با آرمان هاي گوناگون غربي. بروجردي معتقد است که اين مبارزه سه سويه به ويژه در مشهد که زادگاه و پرورشگاه بسياري از روشنفکران مذهبي است جلوه مي کند. در بررسي اين شهر به عنوان يکي از عرصه هاي زندگي مذهبي درايران، نويسنده به فعاليت هاي سياسي و مذهبي بسياري از فعالان سياسي و روشنفکري آن دوران اشاره مي کند و سپس به بررسي افکار برخي از آنان از جمله علي شريعتي، سيد حسين نصر و پايه گذاران مجاهدين خلق مي پردازد.

فصل ششم کتاب به بررسي بوم گرايي دانشگاهي اختصاص دارد. در دو دههقبل از انقلاب، صحنه روشنفکري ايران شاهد ظهور شخصيت هاي متفاوتي بود که هريک با نگاهي خاص، ولي نهايتاً درجهتي مشخص، با مسئله هويت خودي و بيگانه، شرق در مقابل غرب، سنت در برابر تجدد، شرق شناسي دربرابر غربشناسي، و مقوله ايرانشناسي روبرو شده بودند. روشنفکران دانشگاهي و غير مذهبي مانند سيد ابوالحسن جليلي، محمدعلي اسلامي ندوشن، جمشيد بهنام، حميد عنايت، احسان نراقي، و داريوش شايگان از زمره کساني بودند که به انحاء مختلف به مسئله برخورد شرق و غرب مي انديشيدند و براي مشکلات ناشي از اين برخورد پاسخ هايي ارائه مي دادند. وجه مشترک نقد اين روشنفکران از غرب نقطه نظر اخلاقي و تاريخي آنهاست. غرب به عنوان باني استعمار و خالق تمدني که ارزش هاي مادي و فني را جايگزين ارزش هاي معنوي و روحاني کرده است مورد سرزنش قرار مي گرفت و شرق منبع الهام و روحانيت و معنويت شمرده مي شد. بروجردي، از ميان اين روشنفکران، نراقي، عنايت و شايگان را برگزيده و به بررسي آراء و فعاليت هاي آنان پرداخته است.

در باور بروجردي، نراقي درعين همکاري با دستگاه هاي دولتي از غرب گرايي، علم زدگي متعصبانه نخبگان ايراني، و غربتي که اين گونه گرايش ها در جامعه ايران به وجود آورده بود انتقاد مي کرد. وي معتقد بود که بهره جوئي از علوم و فنون جديد غربي و نوسازي بايد براساس شناختي دقيق از فرهنگ و جامعه بومي باشد و روش هاي تحقيقي علوم انساني غربي نيز بايد با امکانات و ويژگي هاي محلي کشور سازگار شود. حميد عنايت محقق موشکافي بود که برعکس نراقي خطرات بومگرايي را مورد توجه قرار داده بود و نسبت به انتقاداتي که در جامعه ايران نسبت به غرب مي شد ظنين بود. به نظر وي روشنفکران ايراني توانايي قضاوتي صحيح و عيني از غرب را نداشتند چرا که امکانات لازم، از قبيل ترجمه آثار مهم فلاسفه و علماي غربي، براي چنين شناختي درايران وجود نداشت. در بهترين شکل، انتقادات روشنفکران ايراني از جامعه و تمدن غرب از انتقادات روشنفکران غربي فراتر نمي رفت. همين نکته را يک دهه بعد به زبان و با تأکيدي متفاوت از شايگان مي شنويم. شايگان به عنوان فيلسوفي که با فلسفه غرب و شرق نيک آشناست، در ابتداي انقلاب غرب را مظهر ماديت و تهي از معنويت معرفي کرد ولي پس از يک دهه تجربه سلطه فرهنگ مذهبي درايران به اين نتيجه رسيد که نه غرب آن غول بي شاخ و دمي است که بايد از آن گريخت و نه شرق آن بهشتي است که وي درگذشته آنرا ترسيم کرده بود. دريک چرخش فکري جديد، وي مشکلات غرب را جهانشمول مي شمرد و معتقد است که با اين مشکلات امروز شرق و غرب هردو کمابيش يکسان روبرويند.

آخرين فصل کتاب به بحث هاي فلسفي و فقهي بعد از انقلاب درايران اختصاص دارد. بروجردي ادعا مي کند که علي رغم همه محدوديت هايي که در دوران بعد از انقلاب در راه آفرينش فرهنگي و فکري درايران بوجود آمده، ايران بعداز انقلاب از تحرک و پويايي روشنفکرانه قابل توجهي برخوردار بوده است. در واقع، ظهور و تسلط يک دولت مذهبي برجامعه ايران روشنفکران ايراني را با پرسش هايي حادتر از پرسش هاي گذشته مواجه کرده است: آيا فقه اسلامي مي تواند جوابگوي مشکلات انتهاي قرن بيستم ايران باشد؟ آيا دموکراسي، ملت گرايي، و تکنولوژي جديد با اسلام آشتي پذيرند؟ جمهوري اسلامي چگونه مي تواند در مقابل گسترش بي امان گيتي باوري غربي بايستد و از ارزش هاي سنتي اسلام در مقابل آنها دفاع کند؟ و آيا نظام اسلامي چيزي براي عرضه کردن به غرب دارد؟ براي پاسخ به اين پرسش ها بروجردي به بررسي عقايد دو متفکر مذهبي غير روحاني درايران، عبدالکريم سروش و رضا داوري، مي پردازد. به نظر بروجردي، با مرگ آيات الله طالقاني، بهشتي، و مطهري، خلائي در فضاي فکري روحانيت به وجودآمدکه رشد انديشه هاي اين دو روشنفکر غيرروحاني را ممکن ساخت. داوري به عنوان يک ناقد سرسخت غرب و غربزدگي، انسان گرايي و نوگرايي غربي را جلوه هايي از ماهيت تمام خواه و جهان گستر غرب مي داند و مقابله با آنها را ضروري مي بيند. وي حتي صنعت غربي را ابزار سلطه آن مي شمرد و معتقد است که براي رويارويي با اين سلطه بايد نوگرايي و انسان گرايي غربي را نيز طرد کرد و در جهت حاکميت الهي قدم برداشت. برعکس، عبدالکريم سروش نه غرب را يک مجموعه همگون و يکپارچه مي داند و نه مقابله تام و تمام با آنرا ضروري. وي معتقد به دادو ستدفرهنگي است و ادعا مي کند که جوامع شرقي و غربي هم بيکديگر نيازمندند و هم مي توانند براي يکديگر مفيد واقع شوند. دنياي اسلامي بايستي خود را با جهان معاصر سازگار کند و فقه سنّتي را در سايه يافته هاي علمي مورد تجديد نظر قرار دهد. مخالفت با غرب و علم تجربي نه تنها به رشد جوامع اسلامي کمکي نمي رساند بلکه باعث ادامه عقب ماندگي مسلمانان مي شود و امکان سلطه سياسي قدرتمندان را بر آنها بيشتر مي کند.

در پيگفتار کتاب، بروجردي چنين نتيجه مي گيرد که معمايي که روشنفکران ايراني با آن مواجه بوده اند نه از موقع طبقاتي آنها بلکه از موضع تضادگونه آنها در ميان دو فرهنگ نشأت مي گيرد. درک اين روشنفکران از غرب از ذهنيت خودشان تأثير يافته و تصورات و تأملاتشان درمورد "خويشتن فرهنگي" نيز در مقابله با غرب شکل گرفته است. از ترس نيفتادن از پرتگاه بام غرب، روشنفکران ايراني چنان عقب نشيني کردند که از پس بام، در پرتگاه بوم گرايي فرو افتادند. به نظر بروجردي، همچون گذشته که ايرانيان اعراب را مورد انتقاد قرار دادند امّا کيش آنها را پذيرفتند، امروز نيز به احتمال زياد انتقاد از غرب با جذب الگوهاي نوگرايي ادامه خواهد يافت. در عصر جهاني شدن سرمايه داري غربي و نوگرايي، روشنفکران ايران مي بايستي رخوت و رکود روشنفکرانه خود را پذيرا شوند و برخورد دوگانه نگر خود را نسبت به دنياي معاصر، که بوم گرايي و تجدد را دو عنصر متفاوت و متضاد برمي شمارد، متحوّل سازند.

* * *

کتاب مهرزاد بروجردي را بايد قدمي مثبت در جهت شناخت فرهنگ روشنفکري ايران، برخورد ايرانيان با غرب، رشد بوم گرايي و غرب ستيزي درايران، و تأثير پذيري انقلاب ايران از هريک از عوامل ذکر شده دانست. بروجردي پيوستگي و گسستگي فرهنگي آفرينش فکري در جامعه ي ايران را ترسيم مي کند و نشان مي دهد که آنچه روشنفکران ايراني را به مقابله با غرب و دولت پهلوي برانگيخت نه اسلام بلکه احساس از دست دادن هويت اصيل ملي بود. اسلام وسيله اي شد براي تسهيل مبارزه با استبداد داخلي و استعمار خارجي.

از ويژگي هاي عمده اين کتاب معرفي و بررسي تحليلي شخصيت، آثار و افکار چند تن از انديشمندان معاصر ايران در باره غرب است که تاکنون شايد به صورتي چنين جامع انجام نگرفته باشد. نويسنده بانگاهي ظريف و دقيق نکات بسيار مهمي را درمورد اقتصاد سياسي انقلاب، نحوهي شکل گيري ابعادروشنفکرانه آن، و تقابل تاريخي آن با غرب مطرح مي کند. طرح اين موضوع ها از زاويه انتقادي، بويژه از ديدگاه چپ دانشگاهي، به نظر کاري بديع مي رسد، و بروجردي در ارائه چنين نقدي، اگر چه نه چندان همه جانبه و منظم، موفّق بوده است. وي نقدي ارزنده از مقوله شرق شناسي نيز به دست داده و از نظريه "شرق شناسي وارونه" درمورد ايران، به ويژه با تأکيدي پسانوگرايانه، بهره جسته است. ديدگاه بروجردي دراين کتاب بين دو مکتب اقتصاد سياسي و پسانوگرايي نوسان دارد. ترکيب اين دو نظرگاه اين روزها در مطالعات فرهنگي و اجتماعي بسيار رايج شده است، اگرچه نه از مقبوليت عام برخوردار است و نه از انسجام بعضي از نظريه هايي که به نقد آنها مي پردازد. البته بروجردي اسير اين نظريه ها نيست و از همين رو همّتش را بيشتر معطوف به تشريح و تفسير وقايع عيني و افکار روشنفکرانه مي کند تا به تحميل اين نظريه ها بر واقعيت ها. براي وي نظريه در خدمت تاريخ است و نه برعکس. و بالاخره اينکه زبان اين کتاب هم از ايجاز، و شيوايي برخوردار است، و هم از پيچيدگي لازمي که بحث هاي وي طلب مي کند. با همهي اين محاسن، کتاب بروجردي مي تواند بحث هايي را حد اقل در مورد معيار انتخاب روشنفکران ايراني از سوئي، و نحوه رويارويي آنها با غرب، از سوي ديگر، برانگيزد:

معيارانتخاب شخصيت ها. معياري که نويسندهي کتاب براي انتخاب شخصيت ها و موضوع هايي که با طرح تحقيقاتي وي ارتباط مي يابند به کار مي بردخالي از اشکال نيست. وي درپيشگفتار خود مي گويد گزينش شخصيت هايي که افکارشان در کتاب مورد بررسي قرار گرفته نه بر اساس شهرت و موقعيت اجتماعي-سياسي بلکه با توجه به سهم و اثر آراءشان در شکل گيري پديده بومگرايي بوده است. در فصل دوّم کتاب، وي بطورمشخص مي گويدبررسي اش معطوف به سياست مداران کهنه کار و يا کارگزاران بخش هاي حرفه اي و اداري روشنفکران (که وي آنهاراکارگزاران ابزاري-اداري ميشمرد) نبوده، بلکهآراء و کارکرد روشنفکران بينشمند ايراني (که وي آنان را فعّالان اجتماعي بينش مند مي خواند) در کانون توجه او قرار داشته است. به نظر من انتخاب ده شخصيتي که مورد توجه وي قرار گرفته اند بطور يکسان و منظم با اين دو معيار نمي خواند. براي مثال، سيدحسين نصر تا زماني که در ايران بود بيشتر در گروه اول روشنفکران قرار مي گرفت تا در گروه دوم. نوشته هاي نصر درايران بيشتر درميان روشنفکران مذهبي مورد عنايت بود تا درميان روشنفکران آرمانگراي دنيوي، چه سياسي و چه غير سياسي. سيد حسين نصر به عنوان روشنفکري آرماني و بينش مند بيشتر در دوران پس از انقلاب در خارج از کشور مطرح بوده است تادرايران گذشته و حال. امروزه وي به عنوان يک روشنفکر بينش مند مسلمان درميان مسلمانان تحصيلکرده و دانشگاهي در سراسر جهان موقعيت خاصي را کسب کرده که حتي در درخشان ترين لحظات حضورش درايران از آن برخوردار نبود.

اما مشکل بروجردي فقط در تعيين پايگاه و هويّت روشنفکراني که مورد توجه قرار مي دهد نيست، بلکه شامل "کارکرد" و "کاربرد" عقايد آنها نيز مي شود. وي عملکرد تاريخي انديشه هاي روشنفکرانه و حاملان آنرا ناديده مي گيرد. مقايسه تأثير افکار شايگان و داوري و نصر و نراقي با افکار آل احمد و شريعتي و سروش اگر مقايسه اي مع الفارق نباشد چندان واقع بينانه نيست. بروجردي در همان حال که صفحات بسياري را به انديشه هاي گروه هاي چريکي مجاهدين و فداييان خلق اختصاص مي دهد به تأثير افکار بازرگان در برخورد اسلام با نوگرايي و غرب پذيري و يا به شخصيت هاي ديگري که به انحاء مختلف در درون و بيرون از حزب توده به فراگرد غرب ستيزي ياري رساندند توجهي درخورنمي کند. بحث مترقي شدن اسلام را چه کسي در ايران آغاز کرد؟ طالقاني، بازرگان و مطهري؟ يا سروش؟ آيا بدون وجود غرب ستيزي آيت الله خميني و همکارانش در رأس هرم قدرت نظام جديد مي توان از غرب گريزي داوري اثري يافت؟ ارتباط گرايش هاي غرب ستيزانه و غرب گرايانه روشنفکران مورد بحث دراين کتاب با موقعيت هاي سياسي، شغلي، و طبقاتي آنها چيست؟ دراين مورد و موارد ديگر انتخاب افراد، تأکيد برمسائل، حتي انتخاب زاويه ديد براي بحث ها، با معيارهاي گزيده نويسنده سازگار نيست. بروجردي در بررسي افکار شخصيت هاي مورد نظر خود نيز يکروند عمل نمي کند. وي با تمام نکته بيني و عمق نظري که در شناخت مسائل عمده ي تحولات نظري و سياسي ايران به خرج مي دهد، گاه مسائل جزيي راعمده مي کند، افکار بعضي راازموشکافي انتقادي خودمصون مي دارد و درباره برخي ازشخصيت ها و نظراتشان ساکت مي ماند. براي مثال، وي به بحث فلسفي بين سروش و داوري راجع به هايدگر و پوپربيش ازحدلازم توجه مي کند و آراء داوري در زمينه رد غرب را مهمتراز آنچه هست مي شمرد، ودرهمان حال نسبت به ماهيت محافظه کارانه ونابهنگام(anachronic) برخي ازآراء داوري، وتاحدي سروش سخني به ميان نمي آورد. مخالفت هاي داوري بانوگرايي از بسياري جهات بي شباهت به مخالفت هاي محافظه کاران فرانسوي قرن 18 و 19، مانند لوئيس دوبونالد و جوزف دومايسر با روشنگري نيست. هردو اين محافظه کاران روشنگري را به نوعي مخلّ فراگرد طبيعي-الهي مي دانستند، ادعايي که آقاي داوري دوقرن بعد در جمهوري اسلامي و همصداي با آن مطرح مي کند. برخورد بروجردي با سروش نيز کاملاً غير انتقادي است و شباهتي با انتقادات او بر ديگر روشنفکران ندارد. به عنوان نمونه، مبناي اين ادعا که سروش نمي خواهد اسلام را "نوسازي" کند و آنرا با علم آشتي دهد (صفحه 172) روشن نيست. کمک گرفتن از علم براي فهم مذهب اهميتي براي مذهب مي آفريند که آن را حتي از علم هم فراتر مي برد. بي شک سروش قصد ندارد مثل زنده ياد بازرگان با معادلات ترموديناميک سجود و رکود نماز را توجيه کند ولي عمده ادعاي او اينست که بين دين و علم، اسلام و نوگرايي، و اسلام و دموکراسي تضادي نيست.1 بروجردي به خوبي آگاه است که چنين ادعايي اگر هم از نظر سياسي مطلوب باشد، خالي از اشکالات عملي و نظري نيست.

رويارويي با غرب. در نگاه اوليه، چنين به نظر مي رسد که انجام طرحي که بروجردي در اين کتاب به عهده گرفته است نبايد آنقدر پيچيده باشد، به ويژه از آن رو که نويسنده به اهداف خود دراين تحقيق دست يافته است. اما واقعيت اين است که بررسي چگونگي و ابعاد مقابله ايرانيان با غرب خالي از اشکال نيست چرا که ما در همان حال که با غرب در ارتباط و داد وستديم هنوز در تنظيم روابط خود با آن، چه از نظر ذهني و چه از نظر عيني، به راه حل مطلوب نرسيده ايم. همانگونه که بروجردي يادآوري مي کند، ارتباط با غرب ما را به نوعي بحران هويت دچار کرده است. پاسخ هايي که جامعه ايراني در قرن بيستم براي اين بحران انديشيده نه کامل بوده است، نه منسجم، نه متوازن، نه ريشه دار، و نه پايدار. چه غرب گرايي سلطنت پهلوي و چه غرب ستيزي جمهوري اسلامي هر دو راه حل هاي از بالا به پايين و تحميلي بوده است و هيچ يک از گفتگوي بنياني و منطقي ميان عوامل و عناصر مختلف جامعه ايراني حاصل نشده و استبداد تاريخي حاکم برجامعه ايران هيچ گاه فرصت کافي براي چنين گفتگويي را به وجود نياورده است، اگرچه ايران از ديرباز همواره عرصه حضور و نفوذ عوامل و عناصر فرهنگي گوناگون بوده است.2 امّا اگر امکان برخورد آزادانه آراء در زمينه ارتباط با غرب فراهم نشده، درعمل عناصر گوناگون جامعه ايران همواره مشغول دفع يا جذب اجزاء فرهنگ و تمدن غربيان بوده اند. امروزه، مردم ايران لباس غربي را جزيي از فرهنگ خود کرده اند و ايرانياني که حتي در غرب زندگي مي کنند مراسمي همچون نوروز و شب يلدا را پيگيرانه جشن مي گيرند و بسياري از آنها از اعتقادات مذهبي خود، گرچه به ملايمت و فارغ از تعصب، دفاع مي کنند.

با اين حال، مشکل بررسي ارتباط ما با غرب و چگونگي دفع و جذب صنعت و سنّت و حکمت آن کار آساني نيست. اقتصاد، سياست، و فرهنگ ايران از نيمه دوم قرن نوزدهم بدين سو آن چنان باغرب درهم آميخته است که عناصر تشکيل دهنده ذهنيت و عينيت تاريخي ايران را به سختي مي توان از ريشه هاي خارجي آن جدا کرد. حتي زبان و قالب هاي نظري ما براي بيان اين معضل متأثر از انديشه ها و نظرياتي است که بعضاً در غرب شکل گرفته است. علاوه براين، از نظرزماني مسئله برخورد با غرب مسئله اي تازه است و از همين رو، به زعم پديدارشناسان، براي قضاوت دقيق و واقع بينانه نسبت به آن به فاصله تاريخي بيشتري نياز داريم. براي شناختي دقيق از غرب و ارتباط با آن بايد در آغاز به جستجوي پاسخ براي پرسش هاي از اين قبيل برآئيم که: روابط ايران و غرب از چه مراحل و مسيرهايي عبور کرده است؟ نحوه ي شکل گيري انواع اين روابط و مراحل مختلف آن چگونه و متأثر از چه عواملي بوده است؟ مشخّصه هاي ارتباط با غرب در جهان سوم چگونه بوده و تجربه ايران دراين زمينه چه تفاوتي با تجارب کشورهاي مشابه داشته است؟ اگر تحليل دقيق و غير آرمان گرايانه اي از چگونگي اين فراگرد و ارتباط آن با پديده هاي جهاني شدن سرمايه داري، رشد ارتباطات، ظهور وگسترش دولت-کشورهاي جديد انجام مي شد، بحث در باره غرب گرايي وغرب ستيزي، ازحدتشريح افکار روشنفکران ايران دراين زمينه فراترمي رفت ونقش انديشه هاي آنان درراه يافتن حل معضل مشخص ترمي شد.

به اين ترتيب، اگر اهميت و اولويت چنين بحثي را بپذيريم، به گمان من انديشه هاي شادمان و نراقي، علي رغم نزديکي آنها به مراجع قدرت و شايد هم به همان علت، ايرانيان را با مسئله آشناتر و به حل آن نزديک تر کرد تا افکار آل احمد و داوري. غرب زدگي آل احمد، با توجه به نقش مؤثري که در مقابله با غرب زدگي حاکم بر دوران پهلوي داشت، کوششي ناموزون و مشکل زا بود چرا که در فضاي اختناق به ابزاري براي سرکوب روشنفکران تبديل شد. پيامد اين مشکل زايي را ما در ظهور انقلاب اسلامي و غرب ستيزي مفرط آن مي بينيم. افکار داوري، به خاطر رنگ سياسي آن، نه تنها کمکي به حل مشکل نکرده بلکه در ماهيت خود توهّم آفرين نيز بوده است. زنده ياد حميدعنايت نيز، با همه ذهنيت متعادل و گستردگي تجارب تحقيقياش نتوانست نقش مؤثري دراين فرايند ايفا کند زيرا فرصت کافي براي استفاده از امکانات سياسي براي پروراندن انديشه خود نيافت، آن چنانکه نراقي، شادمان، و نصر يافتند. فضاي اختناق حاکم در ايران همواره مانع بحث جدي و گفتگوي آزاد حتي در مورد غرب زدگي بوده است. چنانکه محمد مختاري اشاره کرده است،3 ما نه درگذشته توانايي ارزيابي دقيق و بي طرف از کتاب غرب زدگي آل احمد را داشتيم و نه امروز، چرا که انديشه هاي وي در زمان شاه در مقابل آرمان مسلط جاي گرفتند و امروز در دامان آن تقدس يافته اند. ارزيابي دور از تعصب در فضاي سلطه اگر غير ممکن نباشد، آسان نيست.

* * *

بروجردي نقش ابعاد سياسي و اقتصادي گسستگي هايي را که در پنج دهه ي بعد از جنگ جهاني دوم باعث فراز و نشيب هاي روشنفکرانه جامعه ايراني شد آشکار مي کند. امّا آنچه پژوهندگان ايراني را به درک عميق تر مسائل در اين زمينه ياري خواهد داد فرارفتن از محدودهي پنج دهه ي گذشته و جستجوي آن گروه از عوامل جامعه شناسانانه ي داخلي و خارجي است که مانع انباشت منظم و پيوسته ي آراء و نظريه هاي روشنفکرانه در جامعه ايراني شده. افزون براين، ظهور هر سلسله، دولت يا نظام سياسي تازه اي به گسست ديگري درکميت و کيفيت آفرينش معرفتي و نگرش فرهنگي ما به غرب انجاميده است. واقعيت اين است که در باره عوامل باز دارنده ي توسعه اقتصادي در جامعه ايران تحقيق و بررسي فراوان انجام گرفته. زمان آن فرا رسيده است که محققان ايراني توجه بيشتري به عوامل باز دارنده توسعه پايدار فرهنگي و روشنفکرانه معطوف دارند.

شايد بتوان گفت که پس از کوشش ارزنده حميد دباشي در کتاب الهيات نارضايتي: مباني آرماني انقلاب اسلامي درايران کتاب بروجردي نيز قدم مفيد و ارزنده ديگري در زمينه بررسي جنبه هاي گوناگون حيات روشنفکرانه ايران باشد. در مقايسه با اثر دباشي که در تشريح و بررسي انقلاب بيشتر جوهرگرا (essentialist) و کمتر انتقادي بود، کار بروجردي در همان حال که دقت و مهارت کتاب دباشي را داراست، هم انتقادي است و هم از جوهرگرايي آشکار دباشي پرهيز مي کند. با اين حال بايد پذيرفت که حيات روشنفکري ايران با توجه به قدمت و گستردگي و عمق آن هنوز آن چنان که بايد مورد مطالعه انتقادي منظم و جامعي قرار نگرفته و درخور پژوهش ها و بررسي هاي بيشتري است. در اين مورد، بايد به اين نکته نيز شاره کرد که از پيامدهاي گسستگي هاي ناشي از انقلاب اسلامي درايران ايجاد شرايطي بوده است که روشنفکران ايراني و به ويژه گروهي از پژوهشگران جوان ايران را به بازنگري عيني و انتقادي از روند انديشه ورزي درايران واداشته و، به اصطلاح چنگيز پهلوان، آنان را به مرحله "روشن انديشي" برکشيده است.4
-------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت ها و مآخذ:

1. براي آگاهي از آراء عبدالکريم سروش در زمينه سازگاري دين با علم ن. ک. به: علم چيست، فلسفه چيست؟، تهران: مؤسسه فرهنگي صراط، 1368؛ قبض و بسط تئوريک شريعت، نظريه تکامل معرفت ديني، تهران، مؤسسه فرهنگي صراط، 1373؛ «دينداري و خرد ورزي،» کيان، سال سوم، شماره 12، حرداد 1372؛ «حکومت دموکراتيک ديني؟،» همان سال سوم، شماره11، ارديبهشت 1372؛، «مدارا و مديريت مؤمنان،» همان، سال چهارم، شماره 21، شهريور و مهر 1373؛ و «دين و آزادي،» همان، سال ششم، شماره 33، آبان و آذر 1375.

2. ن. ک. به: علي اکبر مهدي، «فرهنگ ايراني: عرفي، مذهبي، يا ملي،» آرش، شماره 23-24، ژانويه و فوريه 1993.

3. محمد مختاري، «دفع و نفي روشنفکران،» فرهنگ توسعه، شماره 24، مهر1375. برخي از ناقدان ايراني، از جمله باقر مومني و رضا براهني، جسته و گريخته به مشکلاتي که نوشته آل احمد به وجود آورد اشاره هايي داشته اند. اما نقد جامع و منسجمي که بتواند انديشه هاي آل احمد را عريان از پوشش هاي هيجاني، آرماني و سياسي آن بررسي کند هنوز در ايران فرصت انتشار نيافته است. به نظر مي رسد که نوشته حسين قاضيان درايران، که مختصري از آن تحت عنوان «جلال آل احمد، سرزندگي، گسستگي و تشتت انديشه . . . » در کيان، سال دوم، شماره 8، مرداد و شهريور 1371، چاپ شده است،گامي نخست در راه گسستن اين سنّت باشد.

4. براي آگاهي از آثار برخي از اين پژوهشگران جوان ن. ک. به:

Hamid Dabashi, Theology of Discontent: The Ideological Foundations of the Islamic Revolution in Iran, New York, New York University Press, 1993; Ali Gheissari, "Iranian Historiography and Social Sciences," Critique; Journal for Critical Studies of the Middle East, No. 6, Spring 1995; Reza Afshari, "The Historians of the Constitutional Movement and the Making of the Iranian Populist Tradition", International Journal of Middle East Studies, 25, 1993;

و نيز به: آرامش دوستدار، ملاحظات فلسفي در دين، علم، و تفکر، تهران، انتشارات آگاه، 1359؛ و -------------، درخشش هاي تيره، کلن، انديشه آزاد، 1370؛ محمد رضا نفيسي، نگاهي به سير انديشه اقتصادي در عصر پهلوي، تهران، طرح نو، 1371. --------------
Author: 
علی اکبر مهدی
Volume: 
۱۶
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000