tile

ادوارد براون و مسئله اعتبار تاريخي



نود و پنج سال پس از انتشار جلد نخست «تاريخ ادبيات ايران» A Literary History of Persia مهم ترين اثر اديب ايران شناس انگليسي ادوارد گرنويل براون (Edward Granville Browne)(1862-1926)در لندن، شرکت ايران بوکس (Iranbooks) اين اثرچهارجلدي را درچاپي جديد و درشمايلي نو وبرازنده اثر به علاقمندان عرضه داشته است. پروفسوردوبروين (J. T. P. De Bruijn)، استاد ممتازايران شناس وادبيات کلاسيک فارسي دردانشگاه ليدن، هلند، نيز براين چاپ جديد مقدّمه اي موجز و مهم نگاشته و در آن ضرورت ارائه چاپ جديدي از اين کتاب را به نحو احسن تبيين و توجيه کرده است.
دراين مقاله، بررسي اثر براون را با مرور مختصري بر مقاله استاد دوبروين آغاز مي کنيم، آن گاه به موضوع شيوه تاريخ نگاري براون و سرچشمه هاي فکري او در اين کار سترگ روي مي آوريم، و سرانجام چند نکته مهم را در تحليل و ارزيابي اثر براون در آستانه قرن و هزاره اي نو متذکّر مي شويم. اميد براين است که بدين ترتيب مکان و مقام اثر براون در تاريخنگاري ادبي زبان فارسي روشن شود، و مورخّان امروز و آينده بتوانند ادامه راه را با درک بهتري از آنچه پس پشت ايشان قرار دارد طي کنند.

استاد دوبروين در مقدّمه خود زير عنوان «ادوارد جي. براون و اثرش تاريخ ادبي ايران» [Edward G. Browne and his Literary History of Persia] توجّه خودرا به بررسي چند پرسش اساسي در اين زمينه معطوف کرده است. يکي اين که عمر مفيد يک اثر پژوهشي را چگونه مي توان تعيين کرد و چنين آثاري را تا به کي و تا به کجا مي توان به عنوان منبع دانش در موضوع ويژه اي پذيرفت؟ مثلاً در مورد حاضر، کتاب براون براي نسل جديدي از پژوهندگان ادبيات فارسي چه سودي مي تواند در برداشته باشد؟ در پاسخ به پرسش هايي از اين قبيل، دوبروين برخي از مهم ترين مسائل تحقيق ادبي را پيش مي کشد. وي در تحقيق تاريخي به اثري اشاره مي کند که، با همه پيشرفت دانش در موضوع و محتواي خود، تا به امروز، يعني بيش از دوقرن پس از آنکه داده هاي مندرج درآن از اعتبار علمي ساقط شده، هم چنان علاقه خوانندگان را به خود مي کشد و بدين سان به حيات خود ادامه مي دهد. اين اثر، که نمونه اعلاي ديرپائي شده است، همانا تاريخ افول و سقوط اميراتوري روم، اثر نامدار مورخ انگليسي ادوارد گيبون (Edward Gibbon) (1737-1794) است. دوبروين از بررسي سبب دواماعتبارچنين آثاري نتيجه مي گيرد که: «در علوم انساني خصلت هاي استثنايي يک اثر و نويسنده آن مي تواند جاي زوال اجتناب ناپذير مندرجات آن را بگيرد، و آن را از فروافتادن به ورطه فراموشي نجات دهد.»1

آنگاه دوبروين به جست و جوي اين گونه خصلت ها در شخصيّت براون و اثر او روي مي آورد و به ويژه به گيرائي شخصيّت پژوهشگر انگليسي و سخن آوري استثنايي او، که در سياق نگارش کتاب تاريخ ادبي ايران کاملاً مشهود است، اشاره مي کند. وي کوشش مستمر براون را براي ايجاد و حفظ تماس و همکاري هاي مستمر با زبدگان و نخبگان ادبي جهان فارسي زبان، به ويژه با علاّمه محمد قزويني، و نيز درگيري او را با تحولاّت فکري و رويدادهاي اجتماعي و سياسي ايران- خاصّه در دو ساحت ظهور و تکوين جنبش علي محمد باب و حرکت مشروطه خواهي در ايران- مورد توجه خاص خود قرار مي دهد. درجبهه تحقيق ادبي نيز دوبروين ابتکار براون را در انتظام بخشيدن به کار چاپ آثار کلاسيک فارسي، مثلاً لباب الالباب عوفي و تذکرة الشعراي دولتشاه، نمونه وار نام مي برد.2

دوبروين از اين همه چنين نتيجه مي گيرد که ترکيب شخصيت گرم و گيراي براون با وسعت نظر و آزادي گرائي او به رويکردي تازه در کار تحقيق ادبي و سرانجام نگارش کتابي "يگانه" انجاميد که در هر صفحه آن شمايلي از شخصيّت نويسنده و از گزينش ها و پسندهاي ويژه او در معرض ديد خواننده گذاشته مي شود. از اين ميان دوبروين "همحسّي" (emphathy) عميق براون را با فرهنگ ايرانيان از عوامل مؤثر در توفيق او مي شمارد. وي در اين داوري به گفته خود براون استناد مي کند و تأکيد مي گذارد، آنجا که مي گويد کتابش را بيش از هرگروه ديگر براي کساني نوشته است که: «پس از آنکه از راه ترجمه مهر شاعران ايراني را به دل گرفتند، مي خواهند هرچه بيشتر درباره زبان، ادبيّات، تاريخ و تفکّر مردمي بياموزند که يکي از کهن ترين، با استعداد ترين و اصيلترين اقوام جهان محسوب مي شوند.»3

درعين حال، دوبروين کاستي هاي اثر براون را ناديده نمي گيرد. او نخست به نقص منابعي که در دسترس براون بوده است اشاره مي کند، و بسياري از محدوديّت هاي کتاب را، به ويژه در برخوردش با ايران باستان، ناشي از آن مي داند. درعين حال، به اين واقعيّت نيز اذعان مي کند که «براون، برخلاف بسياري از معاصران خويش، اعّم از ايراني و غربي، دلبسته تاريخ و تمدّن ايران اسلامي بود و نه ايران پيش ازاسلام،»4 و اين دوران را دوراني کاملاً جدا از ايران باستان مي شمرد. دوبروين براين نکته نيز تأکيد مي کند که عشق وافر براون به زبان فارسي به هيچ گونه تعصّبي در زبان يا نژاد آلوده نبود. از اين قرار، او تفاوت هاي ميان فرهنگ عرب و فرهنگ ايران را در قالب دوگانگي "آريائي" و "سامي" تبيين نمي کرد، چنانکه برخي از شرق شناسان آن روزگار مي کردند. براون کوشش هاي ملّي گرايان ايراني را نيز که به سره نويسي روي آورده بودند رد مي کرد، زيرا مي انديشيد کار سره پردازي در زبان فارسي به زباني نافهميدني مي انجامد، و به اين مي ماند که بخواهند زبان انگليسي را از واژگاني که از ريشه هاي يوناني، لاتين يا فرانسوي گرفته شده بپالايند.
دوبروين برآن است که آگاهي از اين گونه نظريّات ادوارد براون برخي ازابهامات موجود در روياروئي امروزيان را با اثر او، يعني تاريخ ادبي ايران، روشن مي کند. مثلاً هرگاه به ياد آوريم که در سير تکوين فرهنگ هاي اسلامي زبان و ادبيّات عربي عنصر عمده اي به شمار مي آيد، تا بدانجا که در سده هاي آغازين زبان و ادبيات عرب در فرهنگ ادبي سرزمين ايران نه تنها رواجي فراگيرداشته بلکه يکسره بومي شده بوده است؛ و نيز هرگاه بپذيريم که براون به راستي توصيف فرهنگ ايران را وجهه همّت خود کرده بود؛ آنگاه ميزان توجّه او به متون عربي چندان غريب نخواهد نمود. دوبروين موردي را به عنوان نمونه ذکر مي کند و آن تفصيلي است که براون به شرح انديشه هاي حکيم و عارف اندلسي تبار عربي زبان، محي الّدين بن العربي، مي دهد. به نظر دوبروين اين تفصيل از آن جهت موجّه است که انديشه هاي ابنالعربي اثر قاطعي بر سير ادبيّات فارسي گذاشته است. البتّه ذکر اين نکته دراين جا لازم است که بحث درباره اين قضيّه در دهههاي اخير بس بسيار به درازا کشيده شده، و مثلاً اين که آيا افکار مولوي متأثرّ از نظام "وحدت وجودي" ابن العربي است يا بيشتر سبقه فارسي زبان و خراساني دارد از مسائلي است که امروز به مراتب بيش ازدوران حيات براون موضوع پژوهش هاي دانشگاهي قرار گرفته است.5

نکته ديگري که دوبروين در مقدّمه خود از نظر گذرانده و جاي بحث دارد اشاره اوست به اين که مفهوم ادبيات در نظر براون با آنچه مکاتب امروزي نقد ادبي در اين مفهوم مي گنجانند تفاوت دارد. دوبروين مي گويد براون ادبيّات را پديده اي وسيع و گسترده مي دانست که نه تنها شعر و نثر بلکه کليّت ميراث فرهنگي زبان فارسي را در برمي گرفت. به همين دليل، او آثاري را هم که به مقوله هاي تاريخ، مذهب يا حکمت مربوط مي شد در شمار کار خود آورده و در تاريخ ادبي ايران بررسي کرده است. در اين مورد، اين نکته گفتني است که نظر دوبروين هم در اين باره متعلّق به زماني است که مي توان گفت دورانش سپري شده است. در واقع امروز يک بار ديگر- و اين بار از ديدگاه هاي نظري ديگري که ارکانش با ارکان فکري براون و معاصران او يکسره متفاوت است- معناي واژه ادبيّات گسترش يافته و تقريباً همان حيطه شمولي را يافته که درچشم براون داشت، بدين معنا که امروز نيز واژه ادبيّات به هرگونه "نوشتاري" اطلاق مي شود که درآن عنصر"ادبيّت"، يعني رفتار زيبائي شناختي با زبان، نقشي برعهده داشته باشد.

امّا اين گفته دوبروين درست و تيزبينانه است که براون را نمي توان در مفهومي امروزين "منتقد ادبي"خواند. چه، اوهم مانند بسياري از انگليسي زبانان اوايل قرن بيستم، و به پيروي ازمنتقداني که درمکتب نظريّه پردازاني نظير مَتيو آرنولد (Matthew Arnold) (1822-1888) و والترپتر (Walter Pater) (1839-1894) درانگلستان يا شارل اگوستين سن بوو (Augustine Sainte Beuve)(1804-1869) و هيپوليت تن (Hippolyte Taine)(1828-1893) درفرانسه، پرورش يافته بودند، به رغم ميراث بري از پوزيتويسم علمي آن دوران- ذوق و سليقه خويش را- گاه به صورت نياگاه- معيار نيک و بد آثار ادبي مي شمرد. از سوي ديگر، ادوارد براون در مواردي نظير تقسيم بندي ذهني اوزان و بحور شعر فارسي و اتّصاف آن ها به صفت هايي همچون سليم و سخيف، و نيز در رجحاني که در ذهن خويش براي سبک خراساني و عراقي در برابر سبک هندي قائل بود، هم چنان که دوبروين متذکر مي شود، پيرو و ناقل نظر همعصران ايراني خويش بود. اينان، يعني کساني همچون قزويني و تقي زاده و دهخدا و بسياري نظير ايشان، اين گونه روايت هاي ارزش مدارانه يا هنجارين حسّي و ذهني را از گذشتگاني همچون خواجه نصير طوسي در معيارالاشعار يا آذر بيگدلي در آتشکده آذر به ارث برده بودند. به سخن ديگر، دراين موارد براون ناقل افکاري است که درچشم فارسي زبانان همروزگار او که با وي در مکالمه و مکاتبه و مراوده بودند حقايقي بديهي بود و داراي اعتباري ابدي مي نمود. چنين اعتقادي، به ويژه در روايت غالب از سير ادبيات فارسي متجلّي است که شکوهي آغازين را در سير زمان به انحطاطي تدريجي مي پيوندد و "بازگشت" به زبان و لحن و سبک و سياق شاعران متقدّم را تنها راه بازيافتن جلال و جبروت از دست رفته ادب فارسي مي شمارد.

بررسي مقدمه استاد دوبروين برچاپ جديد تاريخ ادبي ايران به درازا کشيد، زيرا درآن پرسش هايي پيش کشيده شده بود که امروز هم در تاريخ نگاري ادبي زبان فارسي مطرح است، و اين خود يکي از دلايلي است که تجديد چاپ اين کتاب را کاري بجا و به موقع جلوه مي دهد. امّا هنوز جاي بحث مفصّل و مکفي درباره روش شناسي تاريخ ادبي در ميان فارسي زبانان خالي است. از ميان تاريخ هاي ادبي که به دنبال اثر براون نوشته شده تنها کار ريپکاست که از اين ديدگاه شايان توجه مي نمايد، آن هم عمدتاً به اين دليل که پايه هاي آن بر انديشه ديالکتيک نهاده شده، و زمينه اجتماعي را بخش لايتجزاّئي از اثر ادبي مي شمارد.6 متأسفانه در مقدّمه موجز دوبروين هم مجال پرداختن به اين بحث نبوده است، و درنتيجه مهم ترين پرسش روش شناختي که کتاب براون خواننده امروزين را با آن رو به رو مي کند بي پاسخ مانده است. پرسش اين است: براون در باره تاريخ به طور اعم، و تاريخ ادبيّات يا تاريخ ادبي به ويژه، چگونه مي انديشيد، و اين انديشه در خلال صدسالي که از نخستين نوشته هاي او در اين موضوع مي گذرد چگونه تحوّل يافته است؟

درجست و جوي پاسخ به اين پرسش نخست بايد تاريخ ادبي ايران، به ويژه مقدّمه ها و پيشگفتارهايي را که براون خود بر هر يک از چهار جلد آن نوشته است، به دقّت از نظر گذراند. آنگاه بايد پرسش ديگري را طرح کرد، و آن اين که: روش شناسي تاريخ نگاري در دوران براون، يعني در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، چگونه تاريخي را مي توانسته است پديد آورد؟ نگفته پيداست که اين کاري نيست که بتوان در اين بررسي اجمالي بدان روي آورد. تنها مي توان اميدوار بود طرح اين مبحث به صورتي کلّي خاستگاه چنين بحثي گردد. به اين اميد، در اينجا کلي ترين سخني را که براون دراين باب گفته و در آغاز پيشگفتار او بر جلد نخست اثرش آمده، ازنظر مي گذرانيم.
براون در سرآغاز اين پيشگفتار مختصر، در شرح چگونگي روي آوردن به نگارش کتاب، مي گويد:

سال هاي بسيار بود که آرزوي نوشتن تاريخ دست آوردهاي فکري و ادبي ايرانيان را در سر مي پروراندم؛ تاريخي کمابيش در روال آن اثر تحسين انگيز، يعني «تاريخ مختصر مردم انگليس»، نوشته گرين [Green's Short History of the English People]، کاري که هر نويسنده اي مي تواند با مباهات آن را الگوي کار خود قرار دهد، ولي کمتر کسي مي تواند اميدوار باشد که آن را پشت سرگذارد.7

اشاره براون به مورّخي است به نام جان ريچارد گرين (John Richard Green) (1837-1883)، که تاريخ مورد اشاره براون را در سال 1874، يعني هنگامي که براون درآستانه نو جواني قرار داشت، منتشر ساخت. تاريخ گرين به محض انتشار با چنان اقبالي روبرو شد که در سال 1875 پنج بار تجديد چاپ گرديد، و درسال هاي 1877 تا 1880 به اثري چهار جلدي، مانند اثر خود براون، گسترش يافت. گرين تاريخ خود را از ديدگاه فکري آزادي گرايان انگليسي دوران خود نوشته بود، بدين معنا که گستره وسيعي براي تاريخ نويسي درنظرگرفته بود که براساس اعتقاد به تنوّع و تکّثر قومي و فکري قرار داشت. از نظر سبک نگارش نيز نثر رنگين و کلام آهنگين گرين روايت او را از تاريخ مردم انگلستان به صورت اثري زنده و جاندار درمي آورد که علاقه هر خواننده اي از هر طبقه اجتماعي را برمي انگيخت. اين کتاب به ويژه براي جواناني نظير براون تا سالها صورت يک الگوي مطلوب تاريخ نگاري داشت، چندان که براون پيشگفتار خود را با اشاره به آن آغاز مي کند.

در بند دوم پيشگفتار براون سخن از الگوي ديگري به ميان مي آيد که اهميّتش، از ديدگاه ويژه تاريخ نگاري ادبي، از اهميّت اثر گرين هم بيشتر است. او مي گويد که در زماني واحد دو ناشر متفاوت از او دعوت کرده بودند که کتابي در باره «ادبيات يا تاريخ ادبي ايران» بنويسد، و اضافه مي کند که در انتخاب ميان اين که به کدام يک از اين دو دعوت پاسخ مثبت دهد، ملاحظاتي چون جاذبه بيشتر يکي از دو دعوت در مقايسه با ديگري، يا حق ّالتأليف کلانتر، يا رجحان هاي شخصي در کار نبوده، بلکه او مي خواسته است به دعوتي لبّيک گويد که، به گفته خودش، «زمينه اي فراخ تر و طرحي گسترده تر- مي خواستم بگويم فلسفي تر- را در برداشته باشد.» آن گاه براون مي افزايد:

الگويي که در يکي از اين دو مورد پيش روي من گذاشته شد کتاب جذاّب «تاريخ ادبي مردم انگليس» اثرژوسران بود. [مطالعه] اين اثر، چه درسطح نظري چه درعمل. . .،حظّي وافر در من برانگيخت، چنان که بلافاصله تصميم گرفتم مساعي خود را در کاري که مدّت ها در صدد انجامش بودم در اختيار سلسله انتشاراتي بگذارم که آن کتاب بخشي از آن بود. دليل اين امر آن بود که ميل داشتم تاريخ فکري ايرانيان را بنويسم و نه فقط تاريخ شاعران و نويسندگاني را که افکارشان را به وسيله زبان فارسي بيان کرده اند. تجلّي نبوغ ملي [ايرانيان] درزمينه هاي مذهب، حکمت، وعلوم دست کم به همان اندازه جلوه هاي ادبي در مفهوم اخص برايم جالب بود، حال آنکه ابزار زباني که شاعران و نويسندگان از راه آن سخن خود را مي گويند، از ديدگاه من، اهميّت چنداني نداشت.8

شگفت اين که، در خلال قريب به يک قرني که از رقم زدن اين واژگان مي گذرد، هيچ يک از پژوهشگراني که در احوال و آثار ادوارد براون غور کرده اند اين سخنان او را مورد مدّاقه قرار نداده اند. در واقع، نه کساني که پس از مرگ براون به ستايش از او برخاستند و نکته هاي جالبي از زندگيش را شکافتند به اين سخنان اشاره کرده اند، و نه آربري، که درکتاب خود در باره شرق شناسان انگليسي، فصلي را به او اختصاص داده است.9نويسندگان سه مقاله اي نيز که در دانشنامه ايرانيکا زير نام براون درج شده به اين سخنان توجّهي نکرده اند. نزديکترين اشاره اي که در يکي از اين مقالات به اين مفهوم مي توان يافت اين جمله کلّي استکه تاريخ ادبي ايران «اثري است که نقاط قوّت و ضعف براون را به تمامي به نمايش مي گذارد: چشم اندازي گسترده. . . .، جزئياتي درهم فشرده که تقريباً هميشه درست است، وشالوده اي يکسره استوار بر منابع اصلي. . . ، ولي درعين حال حاوي نکات پراکنده و گاه جزئيّات بي ربط.» نويسنده مقاله آن گاه اين نکته را متذکر مي شود که اثر براون «سرشار از نمونه هاي تعصبّات او و جامعه اوست، و نيز برخي گرايش هاي فرهنگي اسفبار ايرانيان آن زمان درآن بازتاب دارد.»10 به هرحال، بي اعتنايي به سخنان براون در آغاز راهي که در پيش گرفته بود نمونه اي است از بي اعتنايي کلي اديبان و مورّخان ادبي به مسائل روش شناختي، چنانکه گذشت.

اشاره براون به مورّخ فرانسوي، ژان ژول ژوسران ( Jean Jules Jusserand)(1855-1932)، در برگيرنده چندين نکته روش شناختي است که از آن نمي توان گذشت. ژوسران، پژوهشگر و ديپلمات شهيري بود که کتاب سه جلدي «تاريخ ادبي مردم انگليس» را نوشت -همان کتابي که براون در پيشگفتار خود به آن اشاره مي کند. وي در ايام ميانسالي سفارت فرانسه در آمريکا را برعهده داشت، و بيشتر شهرت خود را نيز در اين کار، به ويژه به دليل مساعي مؤثرش در کمک به تدوين سياست آمريکا در جنگ جهاني اوّل، کسب کرد، و به همين مناسبت هم درتاريخ ديپلماسي لقب "سفيرستوده" (The Admirable Ambassador) را از آن خود ساخت.11جلدنخست ازتاريخ سه جلدي او درسال 1894 به فرانسه منتشرگرديد و بلافاصله به زبان انگليسي ترجمه شد و در لندن نشر يافت.12در همان سال ها آثار ديگر اين نويسنده فرانسوي نيز يکي پس از ديگري در لندن منتشر مي شد، که مهم ترين آنها عبارت بودند از: «مقالات انگليسي به قلم يک نويسنده فرانسوي» (1895)، «داستان زندگي يک پادشاه» (1896) و «شکسپير در فرانسه در عصر سلطنت» (1899). انتشار آثار ژوسران در انگلستان با اقبال کم نظيري رو به رو شد، مطبوعات لندن او را بهترين نگارنده تاريخ خود شمردند، و در محافل همه جا سخن از ژوسران و آثار او بود.

در يک کلام، در سال ها و ماه ها و روزهايي که براون در اطاق مطالعه خود درکمبريج آرزويي را که سال ها در سر پرورده بود به مرحله تحقّق نزديک ميکرد، محيط فکري پيرامون او- دست کم آنگاه که سخن از روش شناسي تاريخ نگاري به ميان مي آمد- سرشار از گفت و گوي گرين و ژوسران بود. مي توان او را در نظر آورد، سر فرو برده در کتاب ژوسران، در کار يافتن پاسخي به اين پرسش که چگونه مي توان کتابي" اين چنين" در باره تاريخ ادبي ايران نوشت. آيا بسياري از پژوهشگران امروز در کار خود از چنين روشي پيروي نمي کنند؟ براي کسي که کتاب براون را در کنار کتاب ژوسران ورق زند ترديدي باقي نمي ماند که براون درگزينش روش تاريخ نگاري خود تا حدّ زيادي به اثر ژوسران نظر داشته است، چنانکه خود به اين نکته اذعان دارد. او نخستين بخش از کتاب خود را «در باب منشاء و تاريخ عمومي مردم، زبان ها، و ادبيات ايران» مي نامد، هم چنان که ژوسران کتاب نخست خود را به بحث در باره "منشاء" مردم انگلستان اختصاص مي دهد. آنجا که ژوسران سخن از «حمله قوم ژرمن» به ميان مي آورد براون عنوان "حمله عرب" را بر مي گزيند، و تأکيدي که براون بر ادبيات عربزبان سرزمين ايران در سده هاي نخستين رواج اسلام در ايران مي گذارد از بسياري جهات شباهت تمام دارد به آنچه ژوسران در فصل دوّم از جلد دوّم کتاب خود زير عنوان «ادبيات فرانسوي زبان[انگلستان] در دوران پادشاهان نرمان و آنجو» عرضه مي کند. نمونه هاي توازي و تشابه ميان دو تاريخ ادبي چندان گسترده است که در اين مقال نمي گنجد؛ ولي حضور اين نمونه ها ترديدي باقي نمي گذارد که اين سخن براون را جدّي بايد گرفت که اثر ژوسران الگوي کار او- يا دست کم يکي از دو الگوي کار او- بوده است. تاريخ جان گرين- و ديگر آثار آن مورخ- نيز در کار ادوارد براون مؤثر بوده است.

هرچند اين تأثير را بيشتر در لحن و سياق کلام تاريخ ادبي ايران بايد جست، نشانه هاي اين تأثير بر محتواي کتاب را نيز نمي توان ناديده گرفت. گرين، پس از انتشار «تاريخ مختصر مردم انگليس» در سال 1874 دو اثر ديگر نيز منتشر کرد، يکي به نام «تکوين انگلستان» (The Making of England ) درسال 1882 و ديگري به نام «فتح انگلستان» (The Conqeust of England ) در سال 1883. در اين سلسله آثار، گرين دقّت نظر خود را در ايجاد ارتباط ميان رويدادهاي ظاهراً ناچيز و تحليل آنها به مثابه اجزاء روندها يا فرايندهاي تاريخي مشخّص نشان داد. او سال ها به عنوان استاد تاريخ نگاري عيني و علمي، که به مکتب مورّخان آلمان شهرت داشت، مقام شامخي را از آن خود کرده بود. در تاريخ براون، فراسوي مسائل مربوط به سبک و سياق نگارش، دو خصلت را مي توان اثر مستقيم يا غيرمستقيم آراء و شيوه نگارش گرين دانست: يکي گرايشي فلسفي که بعضاً به صورت تأمّلاتي در تاريخ تفکّر ايرانيان جلوه مي کند، و ديگري حضور ذهنيّت شخص مورخ در متن روايت تاريخي، يعني همان خصلتي که دوبروين نيز توجه خوانندگان امروزي را بدان جلب مي کند.

و امّا از ديدي بازهم فراتر، اثر ادوارد براون را بايد در زمينه کلي تاريخ نگاري در انگلستان اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم در نظر آورد. مورخّان اين دوره عموماً درعين حال که ميراث بَرانِ پوزيتيويسم فلسفي اروپاي قرن نوزدهم بودند خود عصياني را عليه آن مکتب آغاز کردند که امروز پس از گذشت يک صد سال، به نقطه اوج و نهايت تجلّي خود رسيده است. پرسش اصلي دراين عصيان به رابطه ميان تاريخ و علم مربوط مي شود: آيا تاريخ علمي است از علوم؟ اگر چنين است آيا اين علم به علومي نظير علوم طبيعي شباهت دارد، و حدّ اين شباهت درکجاست؟ آيا توضيحات و تبيينات تاريخي، از لحاظ منطقي و ماهوي، از نوع توضيحات و تبيينات علوم طبيعي هستند؟ اگر چنين است، آيا مي توان مدّعي شد که در نهايت ميان علوم- اعمّ از علوم طبيعي و علوم انساني- وحدت ماهوي وجود دارد، يعني همه علوم از يک گوهرند؟ مورخّان آلماني- کساني همچون ماکس وبر (Max Weber) (1864-1920) و ويلهلم ديلته (Wilhelm Dilthey) (1833-1911) و پيروان ايشان در فرانسه و انگلستان عقيده داشتندکه چنين نيست. به اعتقاد آنان علوم انساني، و از جمله علم تاريخ، وظيفه معنادار ساختن رفتار آدميان را برعهده دارند واين اعمال و رفتار تنها مي تواند موضوع تعبير و تفسير آيندگان باشد، و نه توضيح و تبيين علمي، چنان که در علوم طبيعي مي بينيم. اين مورّخان، براساس اين تمايز، مرز فاصلي ميان علوم طبيعي و علوم انساني قائل مي شدند که در نورديدن آن ميسّر نمي نمود. از سوي ديگر، اثر پوزيتيوزيسم علمي بر سير تفکّر، و نيز اثر تفکّر ديالکتيک- به صورتي که مارکس آن را عرضه کرده بود- بر سير تفکّر تاريخي قاطع و دورانساز بود. مارکسيست ها و پوزيتيويست ها هردو فرايند شناخت را از واقعيّت هاي عيني آغاز مي کردند و تا قوانين عمومي پيش مي بردند، و اين روش را در سير تاريخ انسان به همان صورت به انجام مي رساندند که در زمين شناسي يا زيست شناسي. از اين قرار، تاريخ نيز تابع همان قوانين کلي مي نمود که علوم طبيعي مي رفت تا بدان دست يابد، هرچند در بررسي هاي تاريخي اميد پژوهشگران به اين است که تنها شمايي يا تصويري، هرچند ناکامل، ازگذشته به دست دهند، و کامل کردن آن را به آيندگان بسپارند.13

ادوارد براون نيز مانند بسياري از مورّخان انگليسي اواخر قرن نوزدهم در چنبره اين دوگانگي قرار داشت. تاريخ ادبي ايران گاه به انباني مي مانَد از افراد و وقايع منفرد و مجزّا که گويي براي استفاده جامعه شناسان و مردم شناسان گردآوري شده، وگاه-در فرازهايي بس درخشان- به تأمّلاتي تبديل مي شود که دانش ادبي را همچون رشته اي مستقل از معرفتي تاريخي ترسيم مي کند. نمونه هاي اين دوگانگي را در هريک از مجلّدات چهارگانه تاريخ ادبي ايران مي توان مشاهده کرد. در جلد نخست دو فصل پي در پي، يعني فصول هشتم ونهم از بخش سوّم، آشکار ترين نمونه اين دوگانگي را به نمايش مي گذارد. درفصل هشتم، زير عنوان «تکوين دين و حکمت در عصر طلايي اسلام» [The Development of Religion and Philosophy in the Golden Age of Islam] مورّخي را مي بينيم که به راحتي از داده هاي منفرد قوانين عام و شاملي استخراج مي کند که زمينه ساز نظر کلّي او درباره فرهنگ ايران در سده هاي آغازين ورود اسلام به آن سرزمين است. آنگاه بلافاصله درفصل نهم، زيرعنوان «بدعت آوران بزرگ ايراني اين عصر» [The Great Persian Heresiarchs of this Period] به يک رشته زندگينامه منفرد برمي خوريم که شيوه بازگوئي سرگذشتشان تنها اندکي با آنچه براون در منابعي همچون مروج الذّهب مسعودي يا تاريخ طبري در اختيار داشته تفاوت دارد. در جلد دوّم نيز دو فصل چهارم و پنجم در باره فرهنگ و ادبيّات سلجوقيان از نظر درک و دريافت تاريخي با ديگر فصول کتاب تفاوت هاي روش شناختي عمده اي دارد.

حال در پرتو مبحثي که در باره الگوهاي مشخّص کار براون و نيز فضاي فلسفي نظر او در باره تاريخ نگاري ادبي گشوديم به واپسين بخش از اين بررسي مي رسيم. نگفته پيداست که در طرحي که در اينجا عرضه شد ارزيابي اهميّت کتابي مانند تاريخ ادبي ايران درقرن و هزارهاي که درپيش است از سرنوشت تفکّر تاريخي در عصر ما جدا نيست. امروز هم عالمان علوم طبيعي و هم مورّخان به اين نتيجه و نظر رسيده اند که علم درکلّيترين مفهوم به مراتب پيچيده تر از آن است که مکاتبي همچون مارکسيسم يا پوزيتيويسم مي پنداشتند. در ميان آثاري که در اين مسير نقش اساسي داشته اند، کتابي به نام «ساختار انقلابات علمي» The Structure of Scientific Revolutions اثر توماسکوهن (Thomas Kuhn)جايگاه ويژه اي داشته است. اين کتاب که در سال 1962 منتشرگرديدسهم مهمّي در دگرگون کردن تفکّر تاريخي در باره علم ايفا کرد.14 کوهن در واقع علوم طبيعي را نيز به صورت پديده هايي از نوع علوم انساني تبيين کرد، بدين معنا که در نظر او علوم طبيعي نيز بر بنياد همان تفسيرهايي استوار بودند که نظريّه پردازان پيشين تنها علوم انساني و از جمله تاريخ را قائم به آن بنيادها مي انگاشتند. او برآن بود که علوم طبيعي نيز قرائتي از جهان ارائه مي دهند، گرچه اين قرائت نه به جهان آدميان که به جهان سنگ و استخوان و ستاره مربوط مي شود. از اين قرار، علوم- حتّي علوم طبيعي نيز- سرانجام در مفهومي فراسوي آنچه تا آن روز انگاشته مي شد، «انساني» و «تاريخي» هستند، بدين معنا که شناخت ما از آن علوم و کارکرد هايشان «هميشه هم چنان» بر نظريّاتي استوار است که خود زاده انديشه خلاّق آدمي است، و از همين روست که محقّق- حتي آنگاه که به چشم عينيّت در شيئي مي نگرد- در شناخت و تبيين آن لاجرم ذهنيّت خود را نيز در کار مي آورد.

به نظر من، عمده ترين خصلتي که اثر ادوارد براون را، حتي پس از گذشت يک صد سال پر تب و تاب، هم چنان به صورت روايتي جاندار و جذّاب از تاريخ ادبي ايران نگه داشته تنها هنگامي به چشم خواهد خورد که اثر او را همچون تاريخ ژوسران روايتي بدانيم که از بيرون به فرهنگي معيّن مي نگرد. براون در اين روايت نه تنها ذهنيّت فردي و موقعيّت فرهنگي خود را از دست ننهاده، بلکه به کمک آن به منظري دست يافته که هميشه در اختيار اهل آن زبان و فرهنگ نيست. اهميّت چنين منظري به ويژه در مورد فرهنگي بيشتر آشکار مي شود که اساساً در ابراز و بيان ذهنيّت هاي فردي و درک موقعيّت هاي متحوّل فرهنگي با موانع و مشکلاتي دست بهگريبان بوده است. شايد مهم ترين درسي که براون از مورّخ فرانسوي ژوسران آموخته باشد شيوه نگرشي است به فرهنگي ديگر بي آنکه نگرنده اجازه دهد که روايت بومي فرهنگ مورد مطالعه يکسره بر ذهن او چيره گردد، و شايد مهم ترين خصلتي که براون از جان گرين آموخته باشد سرسپردن به اين ضرورت است که زبان روايت بايد بتواند جذاّبيت خود را، مجرّد از موضوع و محتواي تحقيق، براي خواننده حفظ کند. و سرانجام بي ترديد درسي که براون از حرفه تاريخ نگاري در جامعه انگلستان در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم گرفته لزوم همدلي با گذشته اي است که مورّخ به کار روايت کردن آن همّت مي گمارد.

روايتگري بنياديترين شگرد تبيين جهان درزبان است، و در کار روايتگري تاريخي- يعني بازگفتن حکايت آغازها و انجام ها، تحويل ها و تحول ها، و برآمدنها و برافتادن هايي که در پوشش مِه تاريخ پنهان و آشکار مي نمايند- از حضور راوي نه گريزي هست و نه گزيري. درک اين واقعيّت، از اساسيترين پيشنياز هاي حرفه تاريخ نگاري است. از اين گذشته در کار تاريخ نگاري ادبي اين واقعيّت را نيز نمي توان از نظر دور داشت که درادبيّات-در شعر، در داستان، درنمايش، و در سرود و آواز و ترانه و تصنيف- کليه دستاوردهاي فکري يک فرهنگ-از اساطيرالاوّلين گرفته تا مذهب و حکمت عملي تا روانشناسي و جامعه شناسي و جز اينها- بر مداري جمالگرا در چرخش و جنبشي فرا ديد مي آيند. از همين رو، تاريخ ادبي، تجلّيگاه تمامي دستاوردهاي گذشتگان است در تلاش بي امانشان براي کمال تجلّي و جلوه گري. در پرتو چنان درک و چنين ملاحظاتي است که مي توان روايتي از گذشته ادبي يک فرهنگ رقم زد که، درعين پرداخته بودن- يعني مصنوع بودن- و تاريخي بودن- يعني مقيّد به زمان و مکاني معيّن بودنِ خود را پنهان نمي کند، اکنونيان و آيندگان را به چالش فرا مي خواند تا او را از ميدان به در کنند، يعني روايتي ديگر، بهتر، و به هنگام تر از آنچه او پرداخته بپردازند. تاريخ ادبي ايران، اثر ادوارد گرنويل براون، هنوز ميداندار ادبيات کلاسيک فرهنگ فارسي زبان است.
-----------------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت ها:

1. ن. ک. به:

Edward Granville Browne, A Literary History of Persia, new edition, with an introduction by J. T. P. de Bruijn, Bethesda: MD, Iranbooks,1997, Vol. I, p. E.

2. فهرست کامل آثار ادوارد براون هنوز درجائي انتشار نيافته، امّا نام و مشخصات بسياري از مهم ترين نوشته هايش در کتاب شناسي سه مقاله مربوط به وي در دانشنامه ايرانيکا درج شده است. ن. ک. به:

The Encyclopaedia Iranica, ed. Ehsan Yarshater, Vol. IV, pp.483-488.

همچنين فهرست عمده ترين کارهاي او در تدوين و تصحيح انتقادي متون کلاسيک فارسي تا سال 1913 در پايان کتاب «مطبوعات و شعر فارسي ايران امروز» درج شده است. ن. ک. به:

Edward G. Browne, The Press and Poetry of Modern Persia, Cambridge University Press, 1914.

3. ن. ک. به:

Browne, Literary History, Vol. I, p. ix, quoted in de Bruijn, op. cit., p. L.

4. همان، ص M.

5. دراين باره، ن. ک. به:

William C. Chittick, "Rumi and Wahdat al-Wujud," in Poetry and Mysticism in Islam: The Heritage of Rumi, ed. A. Banani et. al., Cambridge University Press, 1994, pp. 70-111.

6. ن. ک. به:

Jan Rypka, History of Iranian Literature, Dordrecht, Holland, D. Reidel Publishing Company,1968.

7. ن. ک. به:

Browne, A Literary History, Vol. I, p. vii.

8. همان، ص viii.

9. براي بررسي نمونه اي از ستايش هايي که پس از درگذشت براون از او شد، ن. ک. به: مقاله سردنيسون راس (Sir Denison Ross) در:

The National Dictionary of Biography, (1922-1930), Oxford, pp. 123-25.

دو بروين نيز در مقدّمه خود بخشي از نوشته کارل براکلمن (Carl Brockelman) را در باره ادوارد براون که در کتاب Geschichte de arabischen literatur به چاپ رسيده نقل مي کند: ن. ک. به:

Browne, Literary History, Vol. I, p. K.

10. ن. ک. به: G.

Michael Wickens, "Browne's Life and Academic Career," in The Encyclopaedia Iranica, Vol. IV, p. 484.

11. براي شرح احوال و آثار اين نويسنده و ديپلمات فرانسوي، ن. ک. به:

Jean Jules Jusserand, Ambassador of the French Republic to the United States of America, 1903-1925, New York: Jusserand Memorial Committee, 1937.

چنانکه از عنوان و ديگر مشخّصات کتاب پيداست، اين کتاب بيشتر به دوران سفارت ژوسران در آمريکا مربوط مي شود، ولي کتابشناسي آثار ژوسران، که در صفحات 61 تا 66 کتاب درج شده، حاوي اطّلاعات جالبي درباره روش او در تاريخ نگاري نيز هست. اين نکته نيز گفتني است که ژوسران از سال 1887 تا سال 1890 کارمند سفارت فرانسه درلندن بود و در همان سال ها طرح نگارش «تاريخ ادبي مردم انگليس» را نيز مي ريخت. از سوي ديگر ادوارد براون نيز، پس از بازگشت از ايران در سال 1888، در کمبريج اقامت داشت. کاملاً محتمل است که ژوسران و براون در اين سالها، يا در سال هاي بعد، ديدارهايي هم کرده باشند.

12. کتاب «تاريخ ادبي مردم انگليس» سر انجام به صورت يک اثر سه جلدي درآمد که تماماً به زبان انگليسي ترجمه شد و با عنوان هاي زير در لندن و نيويورک انتشار يافت:

Jean Jules Jusserand, A Literary History of The English People, Vol. I, From the Origins to the Renaissance, London & New York: G. P. Putnam's Sons, 1894; Vol. II, From the Renaissance to the Civil War (part I), London and New York: G. P. Putnam's Sons, 1906; Vol. III, From the Renaissance to the Civil War (part II)., London & New York, G. Putnam's Sons, 1909.

درچاپ سوّم اين اثر، که درسال 1926 منتشرگرديد، عنوان جلد سوّم «عصر اليزابت» (The Age of Elizabeth) نام گرفته است.

13. براي آگاهي از آراء و تحليل هاي گوناگون در باره رابطه تاريخ و علم ن. ک. به:

R. G. Collingwood, The Idea of History, Oxford University Press, 1946; Patrick Gardiner, ed. Theories of History , Glencoe, Free Press, 1959; W. H. Walsh, An Introduction to Philosophy of History, London, Hutchinson's University's Library, 1951; Arthur C. Danto, Narration and Knowledge, Columbia Unviersity Press, 1985.

14. ن. ک. به:

Thomas Kuhn, The Structure of Scientific Revolutions, Chicago, University of Chicago Press, 1962.
Author: 
Ahmad Karimi-Hakkak
Volume: 
17
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000