tile

در معنای "دفتر/ نامه پهلوی" در شاهنامه




فردوسي در سراسر شاهنامه به منبع کتبي و مدوّني که حماسه خود را کلمه به کلمه از رويِ آن نظم فرموده است اشاره صريح دارد. اين منبع کتبي و واحد که به اجماع همه متخصصين شاهنامه شناس همانا شاهنامه نثر ابومنصوري بوده است در شاهنامه به نام هائي مانند "تاريخ شاهان"، "داستان کهن" "داستان هاي ديرينه"، "دفتر پهلوان"، "دفتر خسروان"، "سخن هاي شاهنشهان"، "نامه"، "نامه باستان"، "نامه خسروان"، "نامه شهريار"، "نامه شهرياران پيش"، نامه پهلوي" و بالاخره "دفتر پهلوي" خوانده شده است. درين مختصر نگارنده "دفتر پهلوي" را مورد بررسي قرار خواهد داد.

در ديباچه شاهنامه، آنجا که فردوسي از تلاش هايش در به دست آوردن شاهنامه منثورِ سپهبد محمدبن عبدالرزاق سخن مي گويد، مي خوانيم:

به شهرم يکي مهربان دوست بود
که با من تو گفتي زهم پوست بود

مرا گفت خوب آمد اين رايِ تو
به نيکي خرامد همي پايِ تو

نبشتهْ من اين دفترِ پهلوي
به پيشِ تو آرم نگر نغنوي

گشاده زبان و جوانيت هست
سخن گفتن پهلوانيت هست

شو اين نامه خسروان بازگوي
بدين جوي نزدِ مهان آبروي1

(ديباچه، 140-144)

"دفتر پهلوي" درين ابيات و "نامه پهلوي" در برخي ديگر از داستان هاي شاهنامه ممکن است دانشجويان جوان تر ايراني را که هنوز با زبانِ ادبيات کلاسيک فارسي و عربي آشنائي عميقي کسب نکرده اند به اشتباه اندازد.2 از اين روي توضيح کوتاهي در باب اين ترکيب بي جا به نظر نمي رسد.

به طور کلّي قدما واژه پهلوي را بسيار به ندرت به معني زباني که امروز "فارسي ميانه" خوانده مي شود به کار مي بردند و معمولاً از پهلوي يا زباني را که ميان اهل جبال شايع بوده است- يعني همان زبان که فهلوياّت بابا طاهر و بُندار رازي و ديگران بدان نوشته شده، و يا فارسي سليس و فصيحِ ادبي را اراده مي کرده اند. در حالي که در اکثر موارد براي بيان آن زبان که امروزه "فارسي ميانه" ناميده مي شود لفظ پارسي را به کار مي برده اند. مثلاً ابن المقفع (ف142هق) و ديگر نويسندگاني که نمونه آرائشان را مدت هاست که علماي ايراني و اروپائي به تصريح نقل کرده اند، همين نحوه القاء مفهوم "فارسي ميانه" را برگزيده اند.3 چنانکه احمد بن يحيي البَلاذُري (ف 279هق) در فتوح البلدان آنجا که از صالح بن عبدالرحمن التميمي (ف 103ه) ياد مي کند، که چگونه ديوان خراج را از "فارسي" به عربي گرداند، مي نويسد که مردانشاه بن زادان فرّخ او را گفت: «خدايت ريشه از جهان برکناد که ريشه پارسي برکندي.»4 چون مي دانيم که ديوان درين اياّم به زبان "فارسي ميانه" بوده است نه "فارسي دري" پس نمي توان شکّي داشت که مراد از "فارسي" درين نقل قول زباني است که ما امروزه آن را"فارسي ميانه" يا "پهلوي" مي خوانيم. البته ترديدي نيست که ادباي عربي نويس قرون ماضيه گاه ازلفظ "پهلوي" همين زبان" فارسي ميانه" را اراده مي کرده اند. امّا غالب آنان هرگاه به واژه "فهلوي" يا "پهلوي" اشاره مي کرده اند منظورشان در بيشترموارد نه زبان فارسي ميانه بلکه درواقع فارسي دري فصيح و ادبي بوده است.

به سخن ديگر، لغت "فهلوي" يا "پهلوي" درآثار ادبا و مورّخين اسلامي به معاني مختلف به کار رفته، که يکي از آنها همين فارسي امروزه خودماني است امّا نوع سليس و فصيح و ادبي آن. مرحوم خانلري در کتاب نفيسش، تاريخ زبان فارسي، همين مطلب را چنين بيان مي کند: «در اشعار شاعران فارسي زبان مانند فردوسي و فرخي و اديب صابر و ديگران همين زبان فارسي دري که به کار مي بردند پهلوي خوانده شده است.»5

بحث ما هم در اين مقاله اين است که به صرف اينکه فردوسي در مقدمه کتابش از "دفتر پهلوي" ياد مي کند، ذهن نبايد معطوف به کتابي به زبان پهلوي شود، زيرا پهلوي در زبان فارسي کلاسيک مفهوم بسيار وسيعي دارد. مرحوم خانلري متذکر شده است که اکثر علماي متقدم در بيشتر مواقع لفظ پهلوي را مترادف با فارسي دري فصيح و اديبانه به کار مي برده اند کما اينکه صاحب برهان هم در توضيح زبان پهلوي مي نويسد: «زبان شهري، زبان فارسي مقابل تازي، فارسي فصيح.» اين کاربرد لفظ پهلوي در اشعار و آثار ادباي ايراني شواهد بسيار دارد. مثلاً جامي گويد:

مثنوي مولوي معنوي
هست قرآن در زبان پهلوي

چون مثنوي نيز به همين فارسي دري کنوني است نه به زبان فارسي ميانه، پس منظور جامي از پهلوي فارسي فصيح دري است ولاغير چنان که در اين بيت

گرسخن را قيمت ازمعني پديد آيد همي
معنوي بايدسخن چه تازي وچه پهلوي

"پهلوي" در اين جا به معني فارسي دري و در مقابله با تازي که همان عربي است به کار رفته است. پيش از جامي نيز محمدبن حسام خوسفي (783-875) در منظومه خاوران نامه که به بحر متقارب و تقليد از شاهنامه در وصف دلاوري حضرت علي (ع) سروده شده است مي فرمايد:

وديگر که فردوسي پاک زاد
که رحمت برآن تربت پاک باد

بپرداخت آن نامه نامدار
وزو ماند تا جاودان يادگار . . .

برو ختم شد گفتن مثنوي
ازو بِهْ نگويد کسي پهلوي6

چنان که ازين شاهد پيداست خوسفي که خود شاهنامه را ظاهراً به کراّت و به دقت خوانده و از ابيات آن در حماسه خود بسيار اقتباس کرده بوده، مسلّماً مي دانسته که شاهنامه فردوسي به زبان رايج فارسي فصيح دري است و بنابراين از به کار بردنِ "لفظ "پهلوي" منظورش اين نبوده که شاهنامه به "فارسي ميانه" بوده است. به هر حال، منظور خوسفي از لفظِ "پهلوي" فارسي سليس و فصيح شعر فاخر فردوسي است کما اينکه منظور خود فردوسي هم از "دفتر/ نامه پهلوي" در شاهنامه، مشخصاً و بدون ترديد شاهنامه نثر ابو منصوري است که به حکم اينکه براي يکي از بزرگ ترين و مقتدرترين حکام محلّي خراسان نوشته شده بوده نثري عذب و آراسته داشته است. گذشته از خوسفي ابن بي بيِ مورّخ هم درباب نظام الدين احمد ارزنجاني، ازشعراي معاصر عزّالدين کيکاوس(607هق) و علاء الدين کيقباد سلجوقي (616هق)، که شاهنامه اي به سبک حماسه فردوسي درباب فتوحات علاء الدين کيقباد، و پيروزي او برجلال الدين خوارزمشاه نظم کرده بوده، چنين مي نويسد: «بعد از سلطان ممالک کلام فردوسي طوسي. . . تلفيق قوافيِ مثنويِ پهلوي را مبدع تر و ملفق تر ازو متصدي نشده.» روشن است که اين جا هم منظور ابن بي بي از لفظ پهلوي زبان پارسي ميانه نيست بلکه اثري است که جنبه ادبي و حماسي دارد و به زبان فارسي دري فصيح وسليس سروده شده.

معني ديگر پهلوي، به مفهوم اوليه آن يعني فارسي سليس و ادبي، بيانِ ادبي است که درآن تعقيد يا پيچيدگي و دشواري باشد، زيرا بعضي از حماسه سرايان متقدم اين واژه را به معني جمله يا مطلب پيچيده و غامضي که درکش محتاج تفکّر و تأمل باشد به کار برده اند. به عنوان مثال، ايرانشاه بن ابي الخير، صاحب حماسه اي به نام کوشنامه، ضمن آوردن داستان شيرخوردنِ فريدون از گاو برمايه و روايتي از آن که هم در شاهنامه فردوسي آمده و هم ميان مردم عصر او رايج بوده، به حکايت ايراد مي گيرد و مي گويد آن چه عوام در باب اين حکايت مي گويند غيرقابل قبول و خرافي است. به نظر او داستان شيرخوردن فريدون يک داستان تمثيلي و به قول غربي ها سمبليک است. وي به اين مفهومِ رمزي يا تمثيلي داستان با واژه "پهلوي" اشاره مي کند:

چنين گفت هرکس زمردان مرد
کي ازگاوِ برمايه او شير خورد

سخن گر تو از عام خواهي شنود
نداني شنودن بدان سان که بود

همي شير دانش نمايد به راز
همان گاه را گاوگويند باز

فريدون از آن گاه دانش گشاد
کي برمايه آن را به دانش نهاد. . .

به دانش چنان بُد فريدونِ گرد
کيا ومردمان راچوگاوان شمرد

زمردم به دانش فزون داشت دست
بذان شد کي برگاو ومردم نشست

چنين است گفتارِ اين پهلوي
به دانش توان يافت گربشنوي8

چنان که از ابيات فوق بر مي آيد "پهلوي" به معني سخنِ غامض و پيچيده و سمبليک نيز به کار رفته است. همين کيفيت «دشواري سخن» يا «پيچيده بودنِ آن» در کاربرد واژه پهلوي به کنايه از لحن شيوا امّا نا مفهوم بلبل يا ديگر مرغان خوش نوا هم ديده مي شود چنانکه فردوسي گويد:

که داند که بلبل چه گويد همي
به زيرِ گل اندر چه مويد همي

نگه کن سحرگاه تا بشنوي
زبلبل سخن گفتن پهلوي

(مقدمه رستم و اسفنديار، 13-14)

يا چنان که حافظ فرمايد:

بلبل زشاخ سروْ به گلبانگِ پهلوي
مي خواند دوش درسِ مقامات معنوي

* * *

مرغانِ باغ قافيه سنجند و بذله گوي
تاخواجه مي خورد به غزل هاي پهلوي

* * *

بلبل به زبانِ پهلوي با گلِ زرد
فرياد هعي کند که مي بايد خَورد9

امّا برپايه آنچه تاکنون رفت نبايد پنداشت که در چند قرن اول هجري از "پهلوي" هميشه زبان فصيح فارسي اراده مي شده است. زيرا، بر اساس شواهد موجود بوده اند مسلميني که به اين خط و زبان آشنائي داشته اند. به عنوان نمونه، صاحب قابوسنامه مي نويسد: «جانور سه نوع است: حيِّ ناطق، حيِّ ناطقِ ميّت، (حيِّ ميّت). يعني فريشتگان و آدميان و وحوش و طيور. و در کتابي از آنِ پارسيان به خطِ پهلوي خواندم که زردشت را پرسيدند، هم برين گونه جواب داد، گفت : «زياي گويا؛ زياي گويا مبرا، زياي ميرا».10 ازين گذشته در طبرستان خطِ پهلوي را تا قرن پنج و شش حتي بر برج ها و ابنيه و ساختمان ها هم مي نوشته اند. پس به احتمالي ايرانيان مسلمان آن ناحيه با اين خط آشنا بوده اند، چنان که نصّ عبارت قابوسنامه هم براين دلالت دارد.

گاه از آثار نويسندگان فارسي کلاسيک به درستي برنمي آيد که منظورشان از "خط پهلوي" فارسي ميانه است و يا متنبه خط ميخي. براي مثال، مؤلف مجمل التواريخ والقصص درمورد خطوط کتيبه هاي تخت جمشيد چنين مي نويسد: «[بر تخت جمشيد] نبشته ها هست به فهلوي و همي گويند درروزگاري مؤبدي را بياوردند که آن را بخواند. درجمله اين لفظ بود که : گردش اين زمان به فلان ماه و فلان روز و به پهلوي نبشته است اين کلمات و بسياري ديگر از اين نمط و من از جهت آنک حرف آن ندانستم ننوشتم ولي آن را هزار ستون خوانده اند.» (نسخه برلين، ص 182)

چنان که قبلاً متذکر شدم يکي از معاني واژه پهلوي همانا نام لهجه يا زباني است که در مناطق جبال و عراق عجم شايع بوده است. اين لهجه يا زبان همانست که فهلوياتِ باباطاهر را هم بدان در دست داريم. از برخي عبارات و تعريفات نويسندگان متقدم چنين پيداست که آنان وقتي از زبان پهلوي سخن مي رانند به زباني جز فارسي ميانه نظر دارند که لابد همان زبان شايع در جبال و عراق عجم است که داراي ادب مدوّن هم بوده. به عنوان مثال، عنصري مي گويد:

چنان دان که اين هيکل از پهلوي
بود نام بتخانه ار بشنوي11

درحالي که بُت خانه به زبان فارسي ميانه uzdes-zar است نه "هيکل" و عنصري که "هيکل" را پهلوي مي داند لابد از لفظ پهلوي منظورش فارسي ميانه نيست. پس شايد در لهجه عراق و جبال يعني در لهجه "فهلوي" "هيکل" مفهومي معادل بتخانه داشته است. به هر حال، پهلوي يا فهلوي جبال هم معروف بوده و هم ادبي مدوّن و غني داشته. از شعراي اين زبان که آثارش را اهل ادب مي شناخته اند، بندارِ رازي (420-387هق) را مي توان نام برد که هم دوره فردوسي بوده و بدين زبان شعر مي سروده و نمونه اشعار او را صاحب المُعجم في معايير اشعارالعجم به دست داده است.12 امّا در اين که اين "پهلوي" که زبان فهلويات است با آن چه ما فارسي ميانه مي خوانيم فرق کلّي دارد حرفي نيست. آنچه ازاين لهجه يا زبان در آثار متقدمين، حتي متقدمين پيش از عنصري، وارد شده مبيّن آنست که لغاتِ اين زبان باواژگانِ زبان فارسي ميانه متفاوت است. براي مثال بلعمي (ف363هق) مي نويسد: «و هاني به زبان پهلوي و پارسي آن بود که بنشين و ملوک عجم و اکاسره اين زبان گفتندي. و معني هامرز آن بود که برخيز. پس کسري بدين فال کرد و هامرز را گفت: نام تو چنين است که برخيز و معني نام دشمن تو ايدون است که بنشين. اکنون بايد برخيزي و ظفر ترا بود»13 چنان که مي دانيم "بنشين" درفارسي ميانه از همان مصدر نشستن با پيشوند "اَبَر" ساخته مي شود (abar nisatan) و براي "برخاستن" در فارسي ميانه axistan estadan يا awistadan به کارمي رود نه "هامرز". پس دراين نقل قول که از اثر نويسنده اي هم دوره با جواني فردوسي و از همان بلادِ خراسان آورديم دو واژه "هاني" و "هامرز" اصلاً فارسي ميانه نيست و بلعمي که اين ها را پهلوي مي خواند احتمالاً به لهجه يا زبانِ محلي که معروف و شناخته بوده نظر داشته است. به نظر مي رسد که اين دو واژه يادآور لغاتي چون "هاده" به معني "بده" و "هاکن" به معني "بکن" است که هنوز هم در برخي ازروستاهاي ايران رواج دارد.

چنان که از مثال بالا معلوم مي شود بلعمي، که به هنگام فوتش درسال 363هق فردوسي تقريباً 33 ساله بوده است، نيز در کاربرد واژه پهلوي نه زباني را که امروزه فارسي ميانه مي خوانيم بلکه زباني ديگر را که داراي ادب مدوّن و معروفي بوده در ذهن داشته است. اين فرض که زبانِ فهلوي يا پهلويِ جبال و عراق عجم ادبيات مدوّن داشته براين پايه است که بسياري از متقدمين عرب و عجم از ادبياتِ اين زبان نام مي برند. چنان که شه مردان بن ابي الخير، صاحب نزهت نامه علائي، که اثر خود را به نامِ علاءالدوله ابوکاليجار گرشاسف بن علي بن فرامرز بن علاء الدوله کاکويه در اواخر قرن پنجم هجري تأليف کرده نيز در شرح يکي از ابنيه آن دوران مي نويسد: «از بناهاي عظيم طاق کجين گرگان است و در تواريخ و سرود نامه پهلوي بسيار بيايد و کي آباد کجين خوانند».14 بنابراين، دور نيست که در اواخر قرن پنجم هجري، هم تواريخ متعددي به لهجه جبال که پهلوي خوانده مي شده موجود بوده و هم اثر مدوّني به شعر به اين زبان که آن را سرودنامه پهلوي مي خوانده اند شناخته بوده است. صاحب تاريخ گزيده نيز قريب دويست سال پس از شه مردان بن ابي الخير تأکيد مي کند که قسمي داستان ماجراجويانه و عشقي به شعر پهلوي در زمان تأليف تاريخ گزيده (730ه.ق) رايج بوده است: «نام شروين در اشعار پهلوي بسياراست. کتابي است در عشق نامه او [شروينيان] خوانند.»ً15

امّا قطعه آغازين ويس و رامين صريح تر از همه آثار نام برده نشان مي دهد که زبان پهلوي در کار بردِ علما و ادباي قرن چهارم و پنجم مطلقِ آنچه که ما فارسيِ ميانه مي خوانيم نيست. اين قطعه به روشني گوياي آنست که نمي توان به صرفِ ديدن لفظِ پهلوي در متون متقدم، گمان کرد که حتماً منظورِ نويسنده همين فارسي ميانه معروف است. فخرالدين اسعد گرگاني در باره نظمِ ويس و رامين چنين مي نويسد:

مرا يک روز گفت آن قبله دين
چه گوئي درحديثِ ويس و رامين؟

که مي گويند چيزي سخت نيکوست
درين کشورهمه کس داردش دوست

بگفتم: کان حديثي سخت زيباست
زگرد آورده شش مرد داناست

نديدم زان نکوتر داستاني
نماند جزبه خرّم بوستاني

وليکن پهلوي باشد زبانش
نداند هرکه برخواند بيانش16

فخرالدين اسعد که ويس و رامين را ميان سال هاي 446-432 ه.ق، يعني کمتر از 50 سال پس از پايان شاهنامه به نظم آورده، مي گويد که زبانِ اين داستان پهلوي است. برخي از علماء از اين مصراع نتيجه گرفته اند که حکايت به زبان پارسي ميانه يا پارتي بوده است. امّا به نظر حقير از نصّ اين ابيات چنين نتيجه گيري برنمي آيد زيرا در مصراع ثاني همين بيت شاعر مي گويد: « نداند هرکه بر خواند بيانش.» يعني هرکس که اين داستان را بخواند معنايش را درست نمي فهمد. طبيعي است اگر داستانِ پهلويِ ويس و رامين به خطّ فارسي ميانه بود فقط آشنايان با اين خط قادر به خواندن آن مي بودند.17 بنابراين، اين کتاب لابد به خطّ عربي رايج امروزي نوشته شده بوده امّا به زبان يا لهجه اي که فقط اهل آن زبان يا لهجه معاني لغات آن را مي فهميده اند. اين زبان گويا همان زبان فهلوي است که رباعيات باباطاهر و بندار رازي و ديگران هم به همان بوده و نمونه هائي از آنها در دست هست. مردم با سواد و قادر به قرائت فارسي و عربي، اين داستان را هم مي توانسته اند قرائت کنند ولي چون زبانش "فهلوي" يا، به قول فخرالدين، پهلوي بوده به معناي آن چه مي خوانده اند چندان پي نمي برده اند. خود شاعر اين مطلب را در بيت بعد به تصريح مي آورد:

نه هرکس آن زبان نيکو بخواند
وگر خواند همي، معني بداند18

بدين ترتيب، داستان ويس و رامين در آغاز به زباني نوشته شده که خطش قابل قرائت بوده امّا فهميدن مضمونش احتياج به دانش درآن زبان داشته است. اين درست مشابه وضع فارسي زبان هائي است که اگر سواد داشته باشند مي توانند متون عربي چون قرآن يا کتب حديث و علمي و ادبي عربي را طوطي وار و محتملاً با اعرابِ غلط قرائت کنند امّا چون عربي نمي دانند معني مطلبي را که مي خوانند درست نمي فهمند. ويس و رامين هم فقط خطش براي خواننده آشنا بوده، کما اينکه خطّ فهلوياتِ نقل شده در المهجم شمس قيس هم آشناست، امّا مفهوم کلمات و جملاتش تنها برکساني که زبانِ فهلوي يا پهلويِ جبال و عراق را مي دانسته اند معلوم مي شده. نمونه هاي زير که در کتاب المعجم نقل شده است، و کسي به درستي معناي آن را نمي داند، مطلب را روشن تر مي کند:

جمن جشمي کني خو واش بکيتي
جمن دل کدْبرَي لاوُش بکيتي

(ص82)

دل بکيان کندني هر شود کتي
تو مي اوکننده شي بدرودکتي

دواي درد اهرو واسري شذ
کان کس تو بستهه نبود کتي

(ص82)

خوري کمزه ره نيکش ساببوسم
نينم آن دسترسکش پاببوسم

بواژي کو کوامش خانها پا
وش خوادا بشم آن خا ببوسم

(ص144)

در واقع، کساني که سواد خواندن و نوشتن خطّ عربي داشته اند از ويس و رامينِ فهلوي به عنوان کتابِ درسي استفاده مي کرده اند تا از روي آن پهلوي، يعني لهجه يا زبان رايج در عراق عجم و جبال را، فرا گيرند:

درين اقليم آن دفتر بخوانند
بدان تا پهلوي از وي بدانند

کجا مردم درين اقليم هموار
بود آن لفظ شيرين را خريدار19

بنده ترديدي ندارم که "پهلوي" که در ويس و رامين از آن سخن گفته مي شود به زبان "پارسي ميانه"،که با خطي از خانواده خط آرامي سلطنتي نوشته مي شود و ما امروز آنرا اصطلاحاً "پهلوي" مي ناميم، ارتباطي ندارد. اين حدس نيز بعيد به نظر مي رسد که زردشتيان، به ويژه زردشتيان متدين، براي فراگرفتن پهلوي به قصد خواندن متون و نصوص ديني خود از ويس و رامين، يک داستان شهواني و عاشقانه، بهره مي جسته اند. نصّ صريح مقدمه کتاب اين تعبير را ناممکن مي سازد زيرا صريحاً مي گويد که عامّه مردم ديار اصفهان به اين لفظ شيرين علاقمندند نه فقط زردشتيان:

کجا مردم درين اقليم هموار
بود آن لفظ شيرين را خريدار20

از آن گذشته، در اينجا از مردم طبقه عوام و متوسط گفتگو مي شود نه مؤبدان يا طلاّب اديان باستاني ايران که لابد طبقه اي به غير از عوام الناس بوده اند:

هميدون مردم عام و ميانه
فرو خوانند از بهرِ فسانه21

به هرحال، در اينکه ويس و رامين در حدود سيصد سال پيش از فخرالدين اسعد، يعني در دوران حيات شاعر نامدار عرب ابونواس (146-198 ه.ق) به زباني که آنرا پهلوي مي نامند (امّا زباني غير از زبان "فارسي ميانه" است) شايع بوده شکي نمي توان داشت. دراين نيز ترديدي نيست که صورت داستان در قرن دوم هجري، کتبي و مدوّن بوده نه شفاهي، زيرا ابونواس در يکي از اشعارش که در وصفِ اَمَردي زردشتي، به نام بهروز، سروده مي گويد: «مايتلون في شروين دستبي/ و فِرجرداتِ رامينو ويس» [ترا سوگندمي دهم به حقّ آنچه درکتاب شروين دستبا آمده است و به (حقّ) فرگردهاي کتاب ويس و رامين].

حمزه اصفهاني (ف در حدود 350ه.ق) در شرح موجزي که برين قصيده نوشته است مي گويد: «والغرجردات کالقصايد»22 امّا اشتباه مي کند. در واقع فرجرد مُعَرّبِ فرگرد و به معني بخش يا فصلي از کتاب اوستاست. بنابراين روشن است که ويس و رامين در قرن دوم هجري به صورت مدون موجود بوده و نه تنها موجود، بلکه آن قدر معروف که در شعر ابونواس هم وارد شده است. پس از ابونواس، راغب اصفهاني هم از قول شاعري از اهلِ آن شهر بيتي نقل مي کند که درآن ذکر اين داستان رفته است.23

بنابراين داستان ويس و رامين در قرن دوم هجري مدوّن و معروف بوده و معروفيت آن در قرن چهارم هم ادامه يافته زيرا صاحب کتاب الاغاني درآن قرن مي نويسد «و رامين و ويس اُحدوثةً لهم معروفةً.»24 پس از او هم به ترتيب راغب و خودِ فخرالدين اسعد درنيمه دوم قرن چهارم و نيمه قرن پنجم به موجود بودن کتاب ويس و رامين به زباني که فخرالدين اسعد آنرا پهلوي مي خواند تصريح دارند. با اين توضيحات، جاي ترديد باقي نمي ماند که داستان ويس و رامين اصلي کتبي داشته و اصل کتبي اش هم به زباني موسوم به پهلوي بوده، که همانطور که گفتيم، به کلّي با آن "فارسيِ ميانه"که امروزه به نام زبان پهلوي ناميده مي شود متفاوت است.

حاصل سخن اين که هرجا در ادبيات کلاسيک فارسي به "نامه پهلوي" يا "دفتر پهلوي" اشاره مي رود دليل براين نيست که منظور از پهلوي "فارسي ميانه" است. محققان اين رشته، مخصوصاً دوستان فرنگي ما که به خاطر کلمه "پهلوي" منبع شاهنامه را متني به زبان فارسي ميانه تلقّي نموده اند نيز با نگاهي ديگر به مأخذ ارائه شده در بالا و يا به ساير منابع فارسي و عربي، به همين نتيجه خواهند رسيد.

-----------------------------------------------------------------------------

پانوشت ها:

1. کليه شواهد از شاهنامه دراين مقاله از شاهنامه خالقي مطلق گرفته شده است.

2. برخي نويسندگان غير ايراني اين تعبير خطا را در نوشته هاي خود تکرار کرده اند. براي نمونه ن. ک. به:

Dick Davis, "The problem of Ferdowsi's Sources," JAOS vol. 116,1996, no. 1, p.51, note.12; Olga M. Davidson, Poet and Hero in the Persian Book of Kings. Ithaca/London, 1994, pp.33-51.

3.چنان که ملک الشعراء بهار و علاّمه قزويني متذکر شده اند: «پس از اسلام هر لهجه محلّي را سواي لهجه هاي مشرقي ايران پهلوي و اشعاري که به آن زبان گفته مي شد فهلويّات مي ناميدند» (بهار، سبک شناسي، ج 2، ص ج، زيرنويس 2). اين زبان چنانکه خواهيم ديد قطعاً شعرا و ادباي معروفي داشته و آثار ادبي مدوّن آن شايع و در ميان اهل فنّ شناخته بوده است. از شعراي بزرگ اين زبان بُندارِ رازي است (420-387هق) که معاصر فردوسي بود. (محمد قزويني، حواشي چهار مقاله، تهران، کتابفروشي اشراق، ص154).

درمورد کاربردِ لغتِ "فارسي" به معني "فارسي ميانه" ن. ک. به: پرويز ناتل خانلري، تاريخ زبان فارسي، تهران، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، چاپ سوّم، 1354، ج 2، صص 15 به بعد

4 همان، ج 2، ص 50.

.همان، ج 2، ص 18. 5

6.احمد احمدي بيرجندي، «ديدگاه هاي اخلاقي و اجتماعي محمدبن حسام خوسفي در منظومه خاوران نامه،» مجله دانشکده ادبيات و علوم انساني، ج 23، شماره 3/4، 1369، صص 419-420.

7.درنسخه خطي منحصر به فرد کوشنامه که درکتابخانه بريتانيا به شماره OR0872 محفوظ است اين مصراع به صورت زير ضبط شده که غلط است:

«همي شير داند نمايد به راز». به نظر بنده "داند" درين مصراع گشته "دانش" است که در رسم الخط قديم بصورت "دانش" هم ديده مي شود. احتمالاً کاتب نسخه که يک کتاب قديمي را در تاريخ حدود 800 هجري کتابت مي کرده" دانش" را "داند" خوانده و مصراع را بد ضبط کرده. علي ايّ حال به اعتبار ابيات بعدي اين قطعه بنده ترديد چنداني ندارد که تصحيح قياسيِ "داند" به "دانش" درين مصراع جايزست.

8. کوشنامه، ص 512.

9. به اعتقاد خالقي مطلق «در شعر فارسي آواز بلبل و ديگر پرندگان خوش آواز مکرر به زمزمه نامفهوم زندخوانان زردشتي تشبيه شده است.» جلال خالقي مطلق، گل رنج هاي کهن، تهران، 1372، ص 45، زيرنويس 31. دو صورت خيال پرندگانِ "پهلوي خوان" و قرائت از متن مدوّن يا کتبي در شعر فارسي با هم چنان عجين شده است که بلبل «درس مقامات معنوي» مي خواند يا «کتابِ زند قرائت مي کند». و اين نيست مگر به اين دليل که فرهنگ ادبي ايران در دوران کلاسيک خودش اساساً فرهنگي مدوّن بوده و بر متون کتبي تکيه داشته نه روايات شفاهي. غربياني که اين فرهنگ را با فرهنگ جوامع وحشي اروپاي قرون وسطي همسان مي بينند و شفاهي بودن آن جوامع را چون سنگ آسيائي برگردن فرهنگ ادبي و کلاسيکِ زبان فارسي مي بندند ازبديهيّات تاريخ فرهنگِ ايران بي خبرند. و پاسخشان را بايد به شمس قيس رازي صاحب فاضل المعجم في معايير اشعارالعجم باز نهاد که فرمود: «اين ژاژيست که هيچ خر نخايد.»

10. عنصرالمعالي کاوس بن اسکندربن قابوس، قابوسنامه به تصحيح غلامحسين يوسفي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1368، ص 101.
11. حسن بن احمد عنصري، ديوان عنصري، به کوشش دبير سياقي، تهران، چاپ دوّم، ص 362.
12. شمس قيس رازي، المعجم في معايير اشعار عجم، چاپ قزويني، ص 145.

13. محمدبن محمد بلعمي، تاريخ بلعمي، به کوشش بهار و محمد پروين گنابادي، تهران، 1353، ص 1130.

14. شهمردان ابوالخير، نزهت نامه علائي، به کوشش فرهنگ جهانپور، تهران، ص 329.

15. حمداللله مستوفي، تاريخ گزيده، به کوشش عبدالحسين نوائي، چاپ دوّم، تهران، 1362، ص 110

16. فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، به تصحيح ماگالي تودوا و الکساندر گواخاريا، تهران، 1349، ص 28.

17. مرحوم مجتبي مينوي دراين باب مي نويسد که فخرالدين اسعد «ويس و رامين را از فارسي غليظ ] يعني پهلوي [ به فارسي ساده» درآورد. ن. ک. به: مجتبي منيوي، فردوسي و شعر او، تهران، 1354، ص 99 و اضافات مربوط به ص 79.

18. ويس و رامين، ص 28.

19. همان، ص 28.

20. همان، ص 28.

21. همان، ص 29.

22. مجتبي مينوي، «يکي از فارساّت ابونواس»، مجله دانشکده ادبيات دانشگاه تهران، سال 1، شماره 3، 1333، ص 69.
23. همانجا، صص 76-77. بايد توجه داشت که علي رغم اينکه انسيکلوپدي اسلام تاريخ فوت راغب اصفهاني را سنه 502 ميلادي، يعني پس از تاريخ تأليف ويس و رامين (436-432ه. ق.) معين کرده است، اين تاريخ براي فوت راغب غلطِ فاحش است. راغب اصفهاني ميان سال هاي 396 الي 401 هجري درگذشت و معاصر با صاحب بن عبّاد وزير دانشمند آل بويه بود و به هيچ روي مؤخر بر سال تأليف ويس و رامين زنده نبود. پس اگر بنده از نوشته راغب اقامه دليل مي کنم که مقدّم بر تأليف فخرالدين اسعد از کتاب ويس و رامين معروف بوده خوانندگان نبايد چنين پندارند که بنده سرِ پيري به هذيان گوئي دچار شده ام يا مثلاً خبر ندارم که در اکثر منابع مدوّن موجود سال مرگ راغب را 502 نوشته اند. البته سال درگذشت راغب را 502 نوشته اند امّا اين نوشته غلط است و اگر کسي حتي نگاهي سرسري به رجالِ مذکور در مخاطرات الادماء و محاورات الشعراء آن عالم بزرگ قرن چهارم بيفکند خواهد ديد که ممکن نيست راغب را پس از سال 401 ه. ق. زنده پنداشت. اين هم يکي ديگر از اغلاط انسيکلوپدي اسلام است که محتاج به تصحيح است.

24. همانجا ص 69.

Author: 
Mahmud Omidsalar
Volume: 
17
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000