tile

مروري تطبيقي بر سياست خارجي معاصر ايران



 
مقدمه
با انقلاب اسلامي سال 1357 که به سقوط نهاد چندهزارساله پادشاهي انجاميد و به ويژه با تلاش اوليّه جمهوري اسلامي براي محو فرهنگ و هويت باستاني ايران، گسستي عميق در بستر تاريخي و بن مايه هاي سياست خارجي ايران پديدار گرديد. حتّي پس از حمله تازيان به ايران در سده هفتم ميلادي و در تاخت و تاز مکرر سپاهيان ترک و مغول به ايران در سده هاي يازدهم تا چهاردهم ميلادي نيز چنين گسستي در نهادها و سنن سياسي ايران روي نداد. در واقع فاتحان عرب، گرچه دين خود را، آن هم پس از دوقرن، در ايران رواج دادند، نتوانستند هيچ يک از ديگر عناصر فرهنگ و جامعه خود را بر ايرانيان تحميل کنند. برعکس، شيوه ها و نهادهاي اداري و سياسي ساسانيان و بسياري از سنن ادبي و فرهنگي و هنري آنان را به وام گرفتند.1 به سخن ديگر، گرچه ايرانيان به اسلام گرويدند امّابا درآميختن برخي از ارزش هاي دين تازه در فرهنگ غني و بومي خويش به فرهنگي ويژه دست يافتند. با اين همه، تنش ميان عناصر ايراني و اسلامي فرهنگ و هويّت مردم ايران به درجات و در وجوه گوناگون تاريخ ايران را رقم زده است.2 با افزايش دخالت بيگانگان، پيدايش گرايش هاي تجددطلبانه و ناسيوناليستي از ميانه سده نوزدهم ميلادي به بعد اين تنش ابعاد گسترده تري يافت و در انقلاب مشروطيت به اوج خود رسيد. اگر بتوان نيمه نخست قرن بيستم را شاهد فرادستي مايه هاي ايراني هويت ملي دانست، انقلاب اسلامي را بايد مظهر غلبه بُعد اسلامي اين هويت شمرد گرچه در دهه دوّم پس از انقلاب آثار تجلي دوباره ابعاد ايراني هويّت ملّي را آشکارا مي توان ديد. گسستن از بن مايه هاي ديرينه هويت و فرهنگ ايراني تأثيري قابل ملاحظه در محتوا، اولويت ها و سبک سياست خارجي ايران داشت. در واقع با اين گسست، پاسداري از ارزش هاي اسلامي و نشر و پخش آنها در کشورهاي همسايه هدف اصلي و انگيزه عمده سياست خارجي جمهور اسلامي شد. امّا، عوامل پايدار ناسيوناليزم ايراني بار ديگر و به تدريج جاني تازه يافتند، آن چنان که در دهه گذشته رهبران جمهوري اسلامي به گونه اي روزافزون با توسل به «منافع ملي ايران»، و نه با تکيه بر «ارزش هاي انقلاب اسلامي، در صدد توجيه سياست خارجي خود برآمده اند. با اين همه، گرچه آنان به اين واقعيت پي برده اند که «ايران» منافعي جدا و متمايز از منافع «اسلام» دارد در تعريف منافع ملّي ايران همچنان به شدّت ملهَم و متأثّر از ارزش ها و ديدگاه هاي اسلامي اند. افزون براين، محتوا و ابعاد منافع ملي ايران هنوز، و شايد به عمد، تعريفي روشن نيافته است، محتملآ از آن رو که جناح هاي گوناگون رژيم در باره محتواي فرهنگي و سياسي اين منافع با يکديگر همسو و هم نظر نيستند. صرف نظر از عوامل ياد شده، در دهه گذشته، رهبران جمهوري اسلامي متوجه اهميت عواملي شده اند که نقشي پايدار در تعيين سياست خارجي هر کشوري دارند.
با توجه به نکات ياد شده، پيش از بررسي سياست خارجي ايران پس از انقلاب بايد نخست به عوامل عمده اي پرداخت که معمولاً در تعيين سياست خارجي هر کشوري نقشي اساسي ايفا مي کنند. دوّم بايد روند و خط مشي تاريخي در سياست خارجي ايران را مرور کرد و سرانجام معيارهاي متناسب براي ارزيابي نقاط ضعف و قوّت سياست خارجي را برگزيد.

عوامل عمده در سياست خارجي
هر کشوري تابع و محصول تقابل ميان عوامل گوناگون داخلي و خارجي است، از آن جمله: الف) شرايط جغرافيايي و اقليمي و ميزان شکنندگي کشور در برابر فشارهاي خارجي؛ ب) تجارب تاريخي که اغلب ديدگاه مردم هر کشور را نه تنها در باره دنياي خارج بلکه در باره نقش و جاي خود آنان تعيين مي کند؛ پ) ترکيب قومي و مذهبي و خصوصيات فرهنگي؛ ت) ماهيت نظام سياسي و گرايش ايدئولوژيک حاکم بر آن که در مجموع عاملي اساسي در تعيين ساختار حکومتي و رفتار بين المللي است؛ ث) توانائي ها يا محدوديت هاي اقتصادي و نظامي؛ ج) و سرانجام ماهيت نظام سياسي بين المللي و منطقه اي. از ميان عوامل ياد شده عوامل مرتبط با نظام هاي داخلي و بين المللي در تعيين اهداف و اولويت هاي کشورهايي که از لحاظ اقتصادي، تکنولوژيک يا نظامي باالنسبه ناتوان اند تأثيري محسوس دارد.
تأثير نسبي هريک از عوامل يادشده در دوره هاي گوناگون زندگي سياسي هيچ کشوري ثابت نيست. امّا، دگرگوني هاي اساسي در نظام ارزشي و گرايش ايدئولوژيک حکومت يقيناً، و به درجات گوناگون، در اهداف و خط مشي سياست خارجي کشور مؤثر است. به ويژه، مکتب ها و ايدئولوژي هايي که به بهانه حقّانيت و جهاني بودن خود قصد تسخير و تسلط بر اذهان و قلوب مردمان جوامع ديگر دارند پس از اروج بر مسند قدرت سياست خارجي و رفتار بين المللي جامعه خود را يکسره دگرگون مي کنند. نسل تازه اسلام گرايان، از آن جمله اسلام گرايان ايراني، نيز که در دهه 1970 ميلادي در عرصه سياسي حضوري پر سرو صدا يافتند، خود را مبشر پيامي جهاني و ازلي مي دانند. هدف اين گروه از اسلام گرايان نه تنها تغيير ماهيت سياسي و اجتماعي جامعه اي خاص بلکه ايجاد يک نظام جهاني اسلامي است که در آن مسلمانان از همه صفات و آلودگي هاي غيراسلامي و بيگانه پالوده شده اند. در باور اين گروه، همين صفات و آلودگي هاست که با نابود کردن روش زندگي "ناب" اسلامي و برپاساختن نظام هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي فاسد راه را براي تسلط بيگانگان بر جوامع اسلامي هموار کرده اند. با اين همه، مدعيان ايدئولوژي هاي جهاني در تجويز و تحميل نسخه هاي خاص خود آزادي عمل مطلق ندارند و در روياروئي با ديگر عواملي که از آن ها ياد کرديم، ناچارند که از سر سازش در آيند و به تغيير هدف ها و روش ها و حتّي محتواي پيام و ايدئولوژي خود تن دردهند. اين تغيير و سازش اجباري در مورد ايدئولوژي هاي مذهبي و غير مذهبي هردو صادق است به ويژه در مورد حکومت هايي که داراي منابع و امکانات محدود اند. اسلام کرايان ايراني نيز نتوانسته اند خود را از شمول اين حکم تاريخي مصون نگه دارند. اختلاف نظر ميان دو جناح اصلاح گرا و محافظه کار رژيم از سويي، و ميان آنان که از حکومت اسلامي يکسره بريده اند و آنان که هنوز در هواداري از آن پا مي فشرند، از سوي ديگر، پيامد محتوم رويارويي ايدئولوژي با واقعيت هاي عيني داخلي و خارجي است.

اهداف سياست خارجي و تنش ميان ايدئولوژي و منافع ملّي
هدف هاي اساسي هر سياست خارجي به طور متعارف عبارت است از: 1) پاسداري از تماميت ارضي کشور، 2) کمک به تأمين منافع اقتصادي ملت و رفاه عمومي، 3) افزايش اعتبار و حيثيت بين المللي و گسترش نفوذ اقتصادي، سياسي، و استراتژيک کشور، 4) و دفاع از ارزش ها و آرمان هاي سياسي و فرهنگي حاکم بر جامعه. امّا، در جوامعي که قدرت سياسي از اراده و خواست عمومي نشأت نمي گيرد، نهادهاي مناسب براي انتقال مسالمت آميز و ادواري قدرت يا غايب اند و يا نقشي مؤثّر ندارند، و گروه کوچکي تصميمگير اهرم هاي قدرت سياسي و اقتصادي را در انحصار خود گرفته اند، بقاي رژيم حاکم با سياست خارجي آن پيوندي تنگاتنگ مي يابد. به سخن ديگر، در چنين مواردي کمک به بقاي رژيمي خاص خود از اهداف سياست خارجي مي شود. مي توان فرض کرد که قصد همه دولت ها تأمين همه هدف هاي ياد شده است. امّا، پاسداري از تماميت ارضي کشور و تأمين بقاي رژيم حاکم معمولاً از اولويتي خاص برخوردار است. در مرحله اي پايين تر، مناقع حياتي و اقتصادي کشور متعارفاً بر نشر و تبليغ ارزش هاي مطلوب حکومت اولويت مي يابد مگر آن که فرض نظام حاکم بر اين باشد که تبليغ و صدور چنين ارزش هايي تحقق اهداف ديگر سياست خارجي را تسهيل مي کند. در چنين صورت است که ايدئولوژي به عامل اصلي در تعيين محتوا و جهت حرکت سياست خارجي تبديل مي شود و منافع و مصالح ملّي اهميت و اولويت خود را از دست مي دهند. با اين همه، در چنين مواردي نيز با گذشت زمان و به موازات کم رنگ شدن تعصبّات مسلکي و آرماني ايدئولوژي بيشتر نقش توجيه کننده سياست خارجي را به خود مي گيرد تا تعيين کننده آن.
در طول تاريخ معاصر، ايران در زمينه سياست خارجي و اصول حاکم بر آن موردي استثنايي نبوده است. امّا، پس از انقلاب و استقرار جمهوري اسلامي، ايدئولوژي، آن هم به هزينه اي گزاف، نقشي اساسي در تعيين محتوا و سمت و سوي سياست خارجي کشور ايفا کرده است. آسيب هاي گسترده اقتصادي و کاهش حيثيت و منزلت بين المللي ايران را بايد بخشي از اين هزينه ها دانست. با اين همه، در مواردي که تماميت ارضي کشور و يا بقاي رژيم در معرض مخاطره قرار گرفته، جمهوري اسلامي از قرباني کردن مواضع ايدئولوژيک خود ابا نکرده است. افزون بر اين، وزن عوامل داخلي، به ويژه تداوم و تشديد احساسات ناسيوناليستي مردم ايران از سوئي، و عوامل بين المللي و منطقه اي، از سوي ديگر، رژيم را ناچار به تغيير تدريجي مواضع و سياست هاي نخستين خود کرده است. در واقع، جمهوري اسلامي در فراگرد تطبيق دادن مواضع خود با شرايط و ضروريات داخلي و خارجي، سياست خارجي معاصر ايران را، باوجود تداوم ظواهر و نماهاي ايدئولوژيک، به مسير سنّتي و تاريخي آن نزديک کرده است.3

اهداف و راهبردهاي تاريخي سياست خارجي ايران
در طول پنج سده گذشته سياست خارجي ايران متأثّر از دو عامل اساسي بوده است: حفظ تماميت ارضي کشور و تأمين استقلال آن. امّا با استقرار جمهوري اسلامي، عامل ايدئولوژيک نيز همطراز، و گاه برتر از عوامل ياد شده نقشي اساسي در تعيين سياست خارجي ايران ايفا کرده است. در سه قرن نخست پس از استقرار سلسله صفويه، هدف اصلي سياست خارجي ايران حفظ تماميت ارضي و امنيت کشور در برابر تعرّض و تهاجم مستقيم همسايگان، به ويژه روسيه و عثماني، بود. امّا، از آن پس و هنگامي که انگلستان و روسيه، از راه کسب امتيازات استعماري، تحميل حق قضاوت کنسولي (capitulation) و دامن زدن به جنبش هاي خودمختاري طلبانه محلي، استقلال ايران را آماج دستبرد خود قرار دادند سياست خارجي ايران با وظيفه اي تازه روبرو شد. هجوم نيروهاي نظامي متفقين به ايران در آستانه جنگ جهاني دوّم و تجاوز نظامي عراق در پي استقرار جمهوري اسلامي نشاني از اين واقعيت بود که نه تنها استقلال بلکه تماميت و يکپارچگي ارضي ايران همچنان در معرض مخاطرات جدي است. در سده گذشته، بخش عمده اي از تلاش حکومت هاي گوناگون ايران براي نوآوري در زمينه هاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و اداري و نيز براي تقويت بنيه نظامي ايران براي مقابله با اين دو تهديد اساسي به تماميت ارضي و استقلال کشور بوده است. در واقع، نه تنها سياست هاي توسعه و نوآوري دوران پهلوي بلکه برنامه هاي نسنجيده و نارساي رژيم جمهوري اسلامي براي تأمين خودکفائي اقتصادي و نظامي ايران را بايد پاسخي به اين دو تهديد شمرد. مهم ترين مدل واره (paradigm) سياست خارجي ايران از نيمه سده نوزدهم و صدارت ميرزا تقي خان اميرکبير تا زمان استقرار جمهوري اسلامي، «سياست موازنه» بود. درست در دوراني که دو امپراطوري روسيه و انگليس ايران را آماج فشارهاي استعماري و جهان جويانه خود کرده بودند، اميرکبير، به قصد تقليل اين فشارها و نهايتاً افزايش آزادي عمل ايران، کوشيد تا در اعطاي امتيازات به دو دولت بزرگ استعماري، آن هم در حد اقل ممکن، توازن و تعادلي برقرار کند. چنين موازنه اي، که در نهايت امر «موازنه مثبت» نام يافت، پس از عزل اميرکبير، به علّت گشاده دستي و کوته بيني جانشينان او، صحنه سياسي و اقتصادي ايران را بيش از هر زمان به ميدان تاخت و تاز کشورهاي استعماري مبدل ساخت. در دوران اشغال ايران در جنگ جهاني دوّم هنگامي که اتحاد جماهير شوروي، به دستاويز تسلط انگليس برمناطق نفت خيز جنوب، خواستار کسب امتياز استخراج نفت در شمال ايران گرديد، بار ديگر ايده موازنه، امّا اين بار «موازنه منفي،» از سوي دکتر محمد مصدق، که اندکي بعد رهبري جنبش ملي شدن صنعت نفت را به دست گرفت، مطرح شد. در واقع، نظريه بي طرفي در جنگ سرد نيز از ايده موازنه منفي که اعطاي هرنوع امتياز يا برقراري هر نوع رابطه نزديک را با دولت هاي بزرگ و رقيب طرد مي کرد، سرچشمه گرفت. سياست موازنه منفي و بي طرفي در جنگ سرد، به عنوان يک نظريه کلي و انتزاعي براي کشوري با موقعيت حساس جغرافيايي و ناتواني هاي نظامي و اقتصادي ايران، و به ويژه براي مردمي که از دخالت هاي ديرينه بيگانگان خاطراتي تلخ داشته اند، جذابيتي خاص داشته است. امّا انتخاب اين سياست، به ويژه در اوج رقابت سهمگين دو ابرقدرت در جنگ سرد، براي ايران انتخاب واقع بينانه اي نبود. با اين همه، انتخاب عنوان «سياست خارجي مستقل» در دوران محمد رضاشاه پهلوي و تأکيد بر شعار «نه شرقي، نه غربي» پس از استقرار جمهوري اسلامي را بايد نشان ادامه جذّابيت سياست بي طرفي دانست.

سياست خارجي ايران در دوران پهلوي
نظريه ياري جستن از يک دولت بزرگ غيرمجاور نيز در سياست خارجي ايران در دوران رضاشاه و محمد رضا شاه جايي ويژه داشت. آلمان از اواخر سده نوزدهم تا آستانه جنگ دوّم و به ويژه در دوران سلطنت رضاشاه نه تنها در ديد حکومت بلکه در نظر بسياري از روشنفکران و ناسيوناليست هاي ايراني کشوري بود که مي توانست به توسعه اقتصادي ايران کمک کند و بر امکانات کشور براي مقابله با قدرت و نفوذ روسيه (و سپس اتحاد جماهير شوروي) و انگليس بيفزايد.4 ايالات متحده آمريکا نيز به همين دليل مطمح نظر بسياري از زمامداران ايران در همين دوران بود. در واقع، دکتر مصدق نيز در سراسر دوران نخست وزيري خويش پيوسته کوشيد تا از نفوذ و قدرت اين دولت -که به اعتقاد او نه مطامع ارضي در ايران داشت و نه سابقه اي استعماري- در کشمکش خود با انگليس بهره جويد. محمد رضا شاه، نيز به دلايل گوناگون، منافع ايران را، در اوج جنگ سرد، نه تنها در ايجاد روابط نزديک و گسترده با ايالات متحده اًمريکا بلکه در عقد پيمان هاي امنيتي و نظامي با اين کشور مي دانست. امّا همراه با برقراري روابط نزديک با اين دولت، وي، به قصد تثبيت استقلال و گستردن دامنه آزادي عمل کشور، به تدريج، و با استثناهايي محدود، به گستردن و تعميق روابط دوستانه ايران با همه اعضاي جامعه بين المللي از جمله اتحاد جماهير شوروي، چين و ديگر کشورهاي کمونيستي دست يازيد. طُرفه در اين است که با همه نشانه هاي افزايش استقلال و آزادي عمل ايران در عرصه بينالمللي، بسياري ازرهبران سياسيو روشنفکران مخالف رژيم در آستانه انقلاب، سياست خارجي ايران را همچنان دنباله روي ايالات متحده اًمريکا و مدافع منافع آن مي دانستند. بسياري از مخالفان مذهبي و چپ گراي نظام پادشاهي برآمدن رضا شاه را نيز ناشي از اراده زمامداران انگلستان دانسته اند و او را به پيروي از خواست هاي آنان متهم کرده اند. امّا، واقعيت آن است که پديداري رضاشاه در عرصه سياست ايران را بيشتر بايد حاصل مجموعه اي از عوامل، رويدادها و تصادفات گوناگون داخلي و بين المللي از سوئي و اراده و توانائي هاي کم نظير او، از سوي ديگر، دانست.5 با سياست ها و اقدامات رضاشاه بود که صحنه ايران از حضور نيروهاي نظامي و مستشاران اقتصادي و مالي بيگانگان پاک شد و حاکميت دولت مرکزي بر سراسر کشور مستقر گشت. نه دنباله روي از انگلستان، بلکه گسترش روابط ايران با آلمان و گرايش رضاشاه به دوستي با اين کشور در اواخر دهه 1930 دستاويزي براي متفقين شد که در اوان جنگ جهاني دوّم به قصد گشودن راه ارتباطي تازه اي به اشغال ايران دست زنند. ضعف سياست خارجي رضاشاه را بايد در بي توجهي وي به تصميم و توانايي انگلستان براي مقابله با رقيب و حفظ فرادستي اقتصادي و نظامي خود در خاورميانه دانست. عواملي چند داوري دقيق در باره کارنامه سياست خارجي ايران در دوران محمدرضاشاه را دشوار مي کنند. پيچيدگي بي سابقه نظام بين المللي، نقش روز افزون شخص شاه در فراگرد تصميم گيري، و سرانجام اشکاف ميان دولت و ملت در باره نظام سياسي و نحوه تعيين اهداف و برنامه هاي دولت از جمله در سياست خارجي، از جمله اين عوامل اند. صرف نظر از ماهيت و دستاوردهاي سياست خارجي ايران در اين دوران، نيروهاي مخالف، از مذهبي تا مارکسيست، اهداف و خط مشي خارجي رژيم را آماج تخطئه و انتقاد شديد قرار دادند. آغاز جنگ سرد بر مشکلات امنيتي ايران افزود. نمونه بارز مشکلات تازه کوشش اتحاد جماهير شوروي براي جداساختن آذربايجان از ايران در سال هاي اشغال ايران،1946-1941، بود. امّا ايران توانست اين دوران حساس و پر مخاطره رااز سر بگذراند و همسايه قدرت مند شمالي را وادار به عقب کشيدن نيروهاي نظامي خود از ايران سازد. دهه 1950 دوران بروز احساسات ناسيوناليستي عميق سياسي، اقتصادي و فرهنگي و نيز گسترش ايدئولوژي هاي چپ گرا و مارکسيستي در ايران بود که در نهايت امر بر منافع ملّي ايران اثر مثبتي نداشت. جنبش ملّي کردن نفت را مي توان تجلّي عمده اين احساسات ناسيوناليستي دانست. گرچه اشتياق مردم ايران به برقراري حاکميت ملّي بر منابع طبيعي کشور امري طبيعي و اجتناب ناپذير بود، مشي سياست خارجي و ديپلوماسي نفتي ايران مساعد به تحقق هدف نبود و در واقع به بحراني شديد در روابط کشور با انگليس و مهم تر از آن ايالات متحده آمريکا انجاميد. افزون بر اين، برنامه ها و سياست هاي دولت وقت از سوئي زمينه را براي گسترش نفوذ نيروهاي چپ گرا که مورد حمايت شوروي بودند فراهم کرد و، از سوي ديگر، سبب بروز اختلاف نظر بين شاه و دکتر مصدق، نخست وزير وقت، گرديد. مجموع اين تحولات به تضعيف نظام سياسي و بنيه اقتصادي کشور انجاميد، نگراني کشورهاي غربي، به ويژه ايالات متحده آمريکا، را نسبت به خطر گسترش نفوذ شوروي در ايران و نيز در باره آينده منافع استراتژيکي و اقتصادي غرب در خاورميانه تشديد کرد، و سرانجام به رويدادهاي 1953 منجر شد. نامطلوب ترين پيامد اين تحولات توقف روند توسعه و رشد سياسي، تعميق شکاف ميان نيروهاي مذهبي و گروه هاي غيرمذهبي و تجددطلب، و تضعيف مشروعيت نظام حاکم در منظر عمومي بود.

با افزايش نفوذ و قدرت شخص شاه و نيروهاي سنّتي پس از سقوط حکومت دکتر مصدق، ايران با پيوستن به پيمان بغداد و عقد قرارداد دو جانبه امنيتي با ايالات متحده آمريکا عملا در جنگ سرد موضعي به هواداري از آرمان ها و اهداف جهان غرب اتّخاذ کرد. با اين حال، به ويژه از نيمه دهه 1960 ميلادي به بعد، روابط ديپلوماتيک و اقتصادي ايران با اتحاد جماهير شوروي و بلوک شرق به گونه اي فزاينده گسترش يافت آن گونه که به گفته محققي «ايران در عين عضويت در يک اتحاديه غربي توانست به موضعي بيطرفانه در جنگ سرد نيز دست يابد.»6 روابط ايران با کشورهاي عربي خاورميانه نيز به تدريج نه براساس اختلاف هاي ايدئولوژيک بلکه بر پايه اهداف تاريخي و عيني ايران تنظيم شد. از اوائل دهه 1950 بسياري از کشورهاي عربي خاورميانه و شمال آفريقا، از جمله مصر، ليبي، الجزائر، عراق و سوريه، يکي پس از ديگري، ضمن تأييد اصل عدم تعهد در جنگ سرد، به گسترش روابط سياسي، اقتصادي و نظامي خود با کشورهاي بلوک شرق و حمايت از نيروها و شخصيت هاي مخالف نظام پادشاهي در ايران پرداختند. با اين همه، در آستانه انقلاب اسلامي، ايران توانسته بود، ضمن حفظ پيوندهاي دوستانه ولي نه چندان علني با اسرائيل، با همه اين کشورها، به استثناي ليبي و سوريه، نيز روابطي مسالمت آميز و گاه نزديک برقرار کند. افزون بر اين، توانست با عقد قرارداد 1975 الجزيره دولت بعثي عراق را به شناختن حقوق تاريخي و مسلم ايران در شط العرب وادار سازد.

در واقع، با وجود عضويت در پيمان هاي غربي، بسياري از اهداف سياست خارجي ايران از آن دسته از آرمان هاي جهان سوّمي نشأت مي گرفت که معطوف به زدودن تبعيضات نهفته در نظام سياسي و اقتصادي جهاني بود. به عنوان نمونه، در دهه هاي 1960 و 1970، ايران در مجمع عمومي سازمان ملل متحد براي تأمين استقلال ملت هاي استعمار زده فعّالانه شرکت داشت و براي ايجاد يک نظام نوين اقتصادي در جهان، و از جمله افزايش اهرم سياسي کشورهاي توليد کننده نفت و افزايش درآمد نفتي آنان، نقشي عمده ايفا کرد کرد. با توجه به محدوديت هاي اقتصادي و نظامي کشور و پيچيدگي نظام بين المللي، مي توان گفت که سياست خارجي ايران در دوران پهلوي سياست نسبتاً موفقي بود. براساس اين سياست بود که تماميت ارضي ايران در اين دوران بدون هيچ کشمکش نظامي با همسايگان محفوظ ماند و راه براي دسترسي کشور به منابع گوناگون سرمايه، و تکنولوژي در جهان بازشد. از راه حفظ و گسترش روابط مسالمت آميز با همه کشورهاي جهان، با استثناهايي اندک، ايران به اعتباري بي سابقه در عرصه بين المللي و منطقه اي دست يافت، گرچه کارنامه رژيم در زمينه حقوق بشر مورد انتقاد برخي از رسانه ها و دولت هاي غربي و سازمان هاي جهاني حقوق بشر قرار داشت. کوتاهي ايران در تحکيم حق حاکميت خود در جزائر سه گانه در خليج فارس به ازاي تن دادن به اعراض از حقوق تاريخي خود در بحرين، را شايد بتوان از زمره شکست هاي عمده سياست خارجي ايران در اين دوران دانست. افزون بر اين، ناخشنودي عمومي از اهداف و خط مشي سياست خارجي ايران، که عمدتاً متأثر و ملهم از داوري هاي روشنفکران و رهبران سياسي مخالف رژيم بود، يکي از پايه هاي اساسي سياست خارجي را لرزان مي ساخت.
شايد بتوان مهمترين ضعف سياست خارجي ايران در اين دوره، که در سال هاي آخرين پيش از انقلاب تجلي يافت، برخي بلند پروازي ها و جاه طلبي هاي ايران در عرصه بين المللي و منطقه اي شمرد که به نگراني شماري از دولت ها به ويژه ايالات متحده انجاميد. به احتمالي، همين نگراني ها، که ريشه در واقعيت هم نداشت از جمله عواملي بود که غرب را نسبت به بحراني که سرانجام به انقلاب اسلامي کشيد چندان مظطرب نکرد.

سياست خارجي ايران پس از انقلاب
1. دهه نخست
انقلاب و استقرار جمهوري اسلامي منشاء دگرگوني هاي عمده اي در زمينه هاي فرهنگ و سياست در ايران شد. اگرچه ارزش ها و سنّت هاي ديرينه فرهنگي و سياسي يکسره از ميان نرفتند و در واقع با گذشت زمان به تدريج جاي ويژه خويش را بازيافتند، انقلاب شالوده فرهنگي و به تبع آن اهداف، اولويت ها و ابزار سياست خارجي ايران را دگرگون ساخت. پيامدهاي اين دگرگوني ها به ويژه در دهه نخست عمر جمهوري اسلامي، در دوران اوج تاب و تب انقلابي، محسوس بود. مهم ترين اين دگرگوني ها را بايد در تأکيد انحصاري بر ارزش ها و ويژگي هاي اسلامي به عنوان عامل اساسي در فرهنگ و هويت فردي و دست جمعي ايرانيان دانست. اين تغيير اساسي در زيربناي هويت و موجوديت ملّي ايرانيان در تعيين اهداف و خط مشي سياست خارجي ايران آثاري نامطلوب به بار آورد. نخست اين که صدور ارزش هاي انقلابي و نه تأمين منافع و مصالح «ملّي» ايران هدف اساسي و انگيزه عمده سياست خارجي کشور شد. در سال هاي نخستين پس از انقلاب، آيت لله خميني در سخنان خود عملآ«اسلام» يا «امت اسلام» را جايگزين واژه «ملّت» کرد. پيامدهاي ناگوار اين تغيير در شالوده سياست خارجي ايران متعددند. جنگ ايران و عراق را بايد يکي از فاجعه بارترين اين دگرگوني دانست، چه در طول آن در حدود يک ميليون ايراني کشته و معلول شدند، و به گفته هاشمي رفسنجاني خسارات مالي ايران به 600 ميليارد دلار رسيد. گرچه مخاصمات با تجاوز نظامي و مستقيم عراق به ايران آغاز شد، امّا اصرار ايران به ادامه جنگ تا سقوط رژيم عراق و ردکردن پيشنهاد صلح پس از اخراج نيروهاي عراقي از خرمشهر در سال 1982، به ادامه جنگ و افزايش بي سابقه ابعاد کشتار و ويراني ها انجاميد. به احتمال قوي اگر رژيم منافع کشور را فداي آرمان ها و شعارهاي مسلکي نکرده بود ايران گرفتار چنين آسيب ها و خسارات جبران ناپذير نمي شد. دوّم، مکتبي کردن سياست خارجي ايران، همراه با ادعاي رهبري امّت اسلام و دفاع از «مستضعفان» جهان در برابر «مستکبران»، ايران را يکسره در صف مقابل و مخاصم ايالات متحده آمريکا، قرار داد. صرفنظر از چگونگي سياست ها و رفتار بين المللي متحده آمريکا و نيز صرف نظر از انتقاداتي که بسياري از ايرانيان در مورد نقش اين دولت در سقوط دولت دکتر مصدق داشته اند، اتخاذ سياستي خصمانه نسبت به ايالات متحده را مشکل بتوان توجيه کرد به ويژه در مورد ايران که در زمينه هاي گوناگون نيازمند بهره جويي از امکانات و توانايي هاي قابل ملاحظه کشوري چون ايالات متحده امريکا است.
در واقع تصميم رهبران جمهوري اسلامي به اتخاذ و ادامه اين رويه ستيزه جويانه، بر منافع و مصالح ملّي ايران سخت آسيب زده است. اين واقعيت که، حداقل در مراحل نخست، پنجه درانداختن با يک دولت بزرگ و نيرومند احساسات ملّي ايرانيان را تشديد و تهيج کرد نمي تواند چنين آسيب هايي را موجه جلوه دهد يا جبران کند. با گروگان گرفتن اعضاي سفارت ايالات متحده و اعلام خصومت علني با اين دولت بود که رژيم جمهوري اسلامي ايران را به زير بار سنگين خصومت متقابل کشوري مقتدر کشيد. همين رفتار و سويکرد رژيم بود که سازمان ملل متحد را هنگام تجاوز عراق به ايران به مسامحه و تعلل واداشت و در مراحل حساس جنگ ايالات متحده آمريکا را ناچار به طرفداري از عراق کرد. روابط رژيم جمهوري اسلامي با اتحاد جماهير شوروي نيز در مجموع به سبب دخالت ملاحظات مسلکي و ايدئولوژيکي چندان درخشان نبوده است. امّا، با آن که، علي رغم ادعاي دشمني با نظام هاي کمونيستي و بلوک شرق، روابط با شوروي هرگز به وخامت روابط با ايالات متحده آمريکا نرسيد، جمهوري اسلامي قادر نشد از نظر مساعد اين دولت، به ويژه در سال هاي نخست پس از انقلاب، در تأمين منافع خود به ويژه در جنگ با عراق بهره جويد. با آغاز سرکوبي حزب توده در سال 1982 روابط با اتحاد جماهير شوروي به تدريج به سردي گرائيد، و همسايه قدرتمند ايران رژيم جمهوري اسلامي را به تدريج نه يک متحد بالقوه بلکه منشاء خطري براي منافع خود، به ويژه در مناطق مسلمان نشين تحت سلطه خود دانست. با آغاز نخستين مراحل فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و نزديکي آن دولت با ايالات متحده آمريکا، موضع استراتژيکي ايران اهميت پيشين خود را از دست داد.
سوّمين پيامد دل مشغولي رژيم با مسائل و شعارهاي مسلکي تشديد پيوند ميان سياست داخلي و سياست خارجي بوده است. با تشديد روزافزون کشمکش ها و رقابت ميان جناح ها و گروهبندي هاي گوناگون ذي نفوذ در فراگرد تصميم گيري، برخي از مهم ترين مسائل روابط خارجي ايران غرق در اين کشمکش ها و رقابت هاي سياسي شدند. در چنين اوضاع و احوالي امکان تصميم گيري قاطعانه و سنجيده در مسائل حياتي سياست خارجي کشور، از جمله روابط با ايالات متحده آمريکا و فراگرد صلح اعراب و اسرائيل، اگر نه غيرممکن که بي نهايت دشوار بوده و در نتيجه منافع و مصالح ملّي ايران را دچار آسيب هاي بسيار کرده است.

عامل ديگري که در اين دوران در رفتار سياسي ايران اثري محسوس داشت ديدي چپ گرايانه و تندرو نسبت به مسائل جهان سوّم بود. چنين ديدي که در دهه هاي شصت و هفتاد ميلادي رواج داشت هنگام پيروزي انقلاب ايران ديگر از جاذبه و کشش چنداني برخوردار نبود. بر اساس اين ديد، کشورهاي جهان سوّم مي بايست پيوندهاي خود را با نظام اقتصاد جهاني يکسره بگسلند و در قالب همبستگي با کشورهاي «جهان جنوب» خودکفا شوند.7 رژيم جمهوري اسلامي، درست هنگامي به چنين روش و سياستي روي آورد که اغلب کشورهاي جهان سوّم، با تجديد نظر در اين سياست، در تلاش آن بودند که نظام اقتصادي بازار آزاد را بيازمايند و اقتصاد خود را با نظام اقتصاد جهاني بياميزند. به سخن ديگر، درست هنگامي که نخستين مراحل جهاني شدن اقتصاد و گسترده شدن روابط اقتصادي اعضاي جامعه بين المللي آغاز مي شد رژيم جمهوري اسلامي ايران را به سوي انزواي سياسي و اقتصادي کشيد و بخشي قابل توجه از منابع مالي محدود کشور را به تلاش براي ارتباط با کشورهاي آفريقايي و آمريکاي لاتين اختصاص داد.

روابط با خاور ميانه و آسياي جنوبي
پي آمدهاي نامطلوب مکتبي شدن سياست خارجي ايران را بيشتر از هرجا در روابط ايران با کشورهاي خاور ميانه و آسياي جنوبي مي توان سنجيد. صرف نظر از صحت يا سقم اين نظر که جمهوري اسلامي عامل عمده در پيدايش يا گسترش بنيادگرايي اسلامي و يا مباشر و محرک اصلي در رويدادهاي تروريستي و خشونت بار در اين بخش از جهان بوده است، واقعيت آن است که منافع و مصالح ملّي ايران در خاورميانه قرباني مواضع و دعاوي و شعارهاي خصومت آميز رژيم شده اند. به عبارت ديگر، شعارها و رفتار تحريک آميز رژيم بلافاصله پس از انقلاب، دستاويزي براي تهاجم عراق به خاک ايران شد؛ کشورهاي جنوب خليج فارس را به يکديگر نزديک تر کرد و در نهايت امر آنان را به ايجاد «شوراي همکاري خليج» و همکاري سياسي و اقتصادي با عراق واداشت؛ کشور را به دخالت مستقيم سياسي و شبه نظامي در مسائلي کشيد که ارتباطي مستقيم با منافع ايران نداشت، از جمله جنگ داخلي لبنان و کشمکش هاي ميان کشورهاي عربي و اسرائيل. روابط با فلسطينيان را بايد از نمونه هاي بارز سياست خارجي نامتعادل و دخالت هاي نامناسب جمهوري اسلامي دانست. با پيروزي انقلابيون، ايران به يکي از سرسخت ترين مدافعان اهداف فلسطينيان تبديل شد. ياسر عرفات، رهبر سازمان آزادي بخش فلسطين، نخستين شخصيت معتبر خارجي بود که به ديدار رهبران جمهوري اسلامي شتافت و در سخناني از انقلاب ايران به عنوان مبشّر دوراني تازه در مبارزه فلسطينيان ياد کرد.8 با اين همه، در جنگ ايران و عراق سازمان آزادي بخش فلسطين يکسره جانب عراق را گرفت و ايران را متهم کرد که با اصرار بر ادامه جنگ اذهان را از مبارزه با اسرائيل منحرف کرده است. به ويژه از هنگام عقد قرارداد صلح بين اسرائيل و فلسطين در سال 1994، روابط ايران با فلسطينيان، به استثناي گروه حماس، به دشمني بيشتر گراييده است.

از سوي ديگر، جمهوري اسلامي با اتخاذ موضعي کاملاً خصمانه نسبت به اسرائيل دشمن قوي پنجه اي را به فهرست دشمنان خود افزوده است که در مراکز تصميم گيري جوامع غربي، به ويژه ايالات متحده آمريکا، نفوذ و حضور قابل ملاحظه اي دارد. طُرفه در اين است که دليل معقولي نيز براي چنين دشمني نمي توان يافت. نه اختلاف و کشمکش مرزي و ارضي بين دو کشور وجود دارد و نه رقابت هاي تاريخي و فرهنگي. بديهي است که ايران مانند ديگر اعضاي سازمان ملل متحد مي تواند از حقوق مشروع فلسطينيان يا حقوق مسلمانان در اورشليم دفاع کند. در واقع، از سال 1967 که اين شهر به اشغال اسرائيل درآمد دولت وقت ايران نه تنها به دقاع از اين حقوق پرداخت بلکه از ميانه دهه هفتاد در سازمان ملل متحد جانب فلسطينيان را گرفت، بي آن که موازين مسلم حقوق بين الملل را زير پا گذارد و يا از منشور ملل متحد تخلف کند و، مهم تر از همه، بي آن که منافع و مصالح ملّي ايران را ناديده گيرد. امّا، رژيم جمهوري اسلامي، حتي هنگامي که نه تنها مردم فلسطين و نمايندگان آن ها بلکه اکثر قاطع دولت هاي عربي، از جمله سوريه، به راه گفتگو و صلح و نهايتاً همزيستي و همکاري با اسرائيل گام نهاده اند، همچنان به سياست خصمانه و سترون خود در اين زمينه ادامه مي دهد. در آسياي جنوبي نيز سياست ايران حکايت از بيگانگي با ويژگي ها و عملکرد نظام بين المللي دارد. در اين منطقه، موضع ايران به ويژه در مورد بحران افغانستان بارزترين نمونه سياست هاي نافرجام رژيم بوده است. ترکيبي از شعارها و مواضع گوناگون و گاه متضاد، از جمله دشمني با ايالات متحده، تلاش براي نرنجاندن اتحاد جماهير شوروي، دعوي حمايت از مسلمانان جهان، و تظاهر به ادامه سياست «نه شرقي، نه غربي،» سبب شد که ايران نه تنها قادر به اعمال نفوذ بارور در اين عرصه نشود بلکه به پناهگاه ناخواسته بيش از دو ميليون پناهنده افغاني تبديل گردد و مشکلي ديگر بر مشکلات اقتصادي داخلي آن اضافه شود. افزون بر اين، سياست رژيم جمهوري اسلامي در افغانستان به عملاً به افزايش نفوذ عربستان سعودي و پاکستان در اين کشور انجاميد تا نهايتاً راه را براي تسلط طالبان هموار کنند و ايران را در همسايگي خود با حکومتي سرشار از تمايلات و تعصّبات ضد شيعي و ضد ايراني روبرو سازند.

2. دهه دوّم
واکنش به نظام نوين بين المللي
با توجه به آنچه آورده شد و بر اساس ضوابط و معيارهاي مورد اشاره، مي توان گفت که سياست خارجي ايران در دهه نخست پس از انقلاب با شکست کامل روبرو بود. تبليغات و شعارهاي تحريک آميز، مواضع خصمانه، دعوي رهبري جهان اسلام، و رجحان بخشيدن به اهداف مسلکي و ايدئولوژيک در برابر منافع ملّي، همگي ايران را آماج تهاجم، دشمني و کارشکني کشورهاي غربي و مايه نگراني کشورهايي چون اتحاد جماهير شوروي، چين و ژاپن ساختند. در همين دهه اغلب کشورهاي همسايه، از جمله پاکستان، ترکيه، و شيخ نشين هاي جنوب خليج فارس نيز با بهره جوئي از ضعف و انزواي ايران و به عنوان حائلي در برابر تهاجم سياسي و مسلکي رژيم جمهوري اسلامي، به نفوذ و اعتبار بيشتري در خاورميانه و عرصه بين المللي دست يافتند.
در آغاز دهه دوّم همه آن عوامل و پديده هاي داخلي و خارجي که معمولاً در فرونشاندن بلند پروازي هاي اوّليه تصميم گيران هر نظام انقلابي سهمي اساسي دارند، دستکم برخي از رهبران رژيم جمهوري اسلامي را نيز با واقعيات گريز ناپذير حاکم بر روابط بين المللي و پيامدهاي اين واقعيات بر عرصه سياسي و اقتصادي داخلي روبرو کرد. مهمترين و نخستين نشانه توجه رژيم به اين واقعيات تصميم آيت الله خميني به پذيرفتن قرارداد آتش بس با عراق در ماه اوت 1988 بود که به تعبير خود وي تفاوتي با «نوشيدن جام زهر» نداشت. شکست پرهزينه رژيم جمهوري اسلامي در راه نيل به هدف هايي که به منظور توجيه و تبيين ادامه جنگ و ازپاي درآوردن رژيم «بعثي» عراق تعقيب مي کرد، فرصتي فراهم آورد تا جناحي که به اوضاع و احوال بين المللي و امکانات و محدوديت هاي داخلي و خارجي ايران با ديد بالنسبه واقع بينانه اي مي نگريست، به قصد تعديل مواضع قبلي رژيم در برابر کشورهاي عربي همسايه و نيز کشورهاي اروپائي، به ميدان آيد. امّا اين فرصت بيش از چند ماه نپائيد. صدور فتواي خميني براي قتل سلمان رشدي بحران تازه اي آفريد و امکان بهبود روابط با کشورهاي اروپاي غربي را از ميان برد.

دو عامل ديگر، يکي داخلي و ديگري خارجي، نيز امکان دگرگون شدن روابط بين المللي ايران را منتفي ساخت. در داخل کشور، آيت الله خميني به تأييد و حمايت ازجناحي برخاست که هرگونه سازش و مسالمت با غرب را بر نمي تابيدند. درنتيجه، ايران قادر نشد با برداشتن گام هايي، از جمله با کمک به رهايي گروگان هاي اًمريکايي در لبنان، به کاهش ميزان تنش با ايالات متحده اًمريکا دست زند. در عرصه بين المللي، سياست ها و برنامه هاي ميخائيل گورباچف، دبير کلّ حزب کمونيست و نخست وزير اتحاد جماهير شوروي، زمينه را براي دگرگوني اساسي در روابط با غرب و پايان بخشيدن به جنگ سرد را باز کرد و در نتيجه ايران از يک اهرم ديپلوماتيک تاريخي خود محروم گرديد. به سخن ديگر، گرچه در نتيجه اين تحولات سايه سنگين همسايه شمالي از کشور برداشته شد، امّا ديگر امکان چنداني نيز براي بهره جويي سياسي و اقتصادي از رقابت و ستيز تاريخي دولت هاي بزرگ براي تأمين اهداف ايران برجاي نماند.
از يک سو. با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي در آغاز دهه 1990 کشورهاي غربي به ويژه ايالات متحده آمريکا به آزادي عمل بيشتري در عرصه بين المللي دست يافتند. از سوي ديگر، کشورهاي همسايه يا نزديک به روسيه، اهميت استراتژيکي خود را به عنوان کشورهاي حائل از دست دادند. در اين ميان، ايران به خاطرروابط خصمانه خود با ايالات متحده آمريکا، بازنده بزرگ در خاورميانه بود به ويژه پس از آن که به دنبال همکاري نظامي کشورهاي عربي خليج فارس با أمريکا براي بيرون راندن عراق از کويت، حضور نظامي اين کشور در منطقه گسترده تر از پيش شد.9 افزون بر اين، با پيدايش دولت هاي تازه اي در مرزهاي شمالي ايران، به ويژه با اعلام استقلال جمهوري آذربايجان، ايران با چالش هاي سياسي و رقباي اقتصادي تازه اي روبرو تنها با چالشي تازه روبرو گرديد.10

جستجوهاي سترون
همه عواملي که در دهه نخست استقرار جمهوري اسلامي سياست خارجي آن را در تنگنا قرار داده بود بر واکنش رژيم جمهوري اسلامي به پيامدهاي تاريخي پايان جنگ سرد و فروپاشي اتحاد جماهير شوروي نيز کمابيش اثر گذاشت. مهم ترين عامل در اين واکنش ناتواني رژيم در رويارويي واقع بينانه با اوضاع و احوال تازه بين المللي و افزايش کيفي توانايي هاي ايالات متحده به عنوان ابرقدرت يکه تاز در اين عرصه بود. اين ناتواني، يا بي علاقگي، براي روبروشدن با واقعيات تازه و تطبيق مواضع و سياست ها با آن سبب شد که هم ايران متحمل هزينه هاي اجتناب پذير ديگري شود و هم ايالات متحده آمريکا در غيبت رقباي توانا بر فشارهاي خود براي انزواي ايران بيفزايد. در واقع، باهمه تجربه هاي گوناگون پس از انقلاب در عرصه بين المللي، به نظر مي رسد که هنگام فروپاشي اتحاد جماهير شوروي رژيم جمهوري اسلامي هنوز به دلائل مختلف، از جمله اختلافات دروني، ادامه ملاحظات مسلکي و مذهبي و حضور عامل واقعيت گريزي سنّتي در سياست خارجي ايران، قادر نبود از تغييرات بنيادي که در نظام بين المللي و آرايش نيروها در جهان پديد اًمده بود آن چنان که بايد به سود ايران و تأمين منافع کشور بهره جويد. برعکس، چنين به نظر مي رسد در يک دوران ده ساله نيرو و انرژي ايران براي يافتن وزنه اي که بتواند جمهوري اسلامي را در برابر آمريکا ياري دهد به هدر رفت.
تنها در دو سال اخير، با انتخاب محمد خاتمي به مقام رياست جمهوري، ايران به تلاش براي سازگار کردن رفتار خود با واقعيات بين المللي دست زده است. آثار اين تلاش را در بهبود نسبي روابط ايران با برخي از کشورهاي عمده اروپائي و همچنين با کشورهاي عربي خليج فارس مي توان ديد. با اين همه، در زمينه هاي کليدي سياست خارجي -به ويژه روابط ايران با ايالات متحده آمريکا- در رفتار ايران هنوزدگرگوني هاي اساسي رخ نداده و خودداري رژيم جمهوري اسلامي از پذيرفتن واقعيت هاي تازه همچنان منافع ملي ايران را در معرض آسيب هاي ناشي از تحريم هاي اقتصادي آمريکا نگه داشته است. گرچه اقدام اخير وزير خارجه اين دولت دررفع تحريم ورود برخي از کالاهاي ايراني (فرش، پسته و خاويار) به آمريکا را بايد اقدامي مثبت به سود ايران دانست، پيامدهاي عمده تحريم به ويژه در زمينه انتقال تکنولوژي، سرمايه و اعتبار از مؤسسات عمده مالي بين المللي همچنان اقتصاد ايران رابامشکلات وتنگناهاي عمده دست به گريبان نگه داشته اند.11

اروپا به عنوان جايگزين ايالات متحده آمريکا
اميد ديرينه رژيم جمهوري اسلامي اين بوده است که اروپا شريک اقتصادي عمده ايران شود و يا حداقل از لحاظ سياسي در مقابل آمريکا به ياري ايران برخيزد. امّا، در اين مورد نيز محاسبه رهبران رژيم چندان با واقعيات بين المللي سازگار نبوده است زيرا در اين محاسبه دو عامل اساسي مؤثر در روابط اروپا و ايالات متحده آمريکا مورد توجه قرار نگرفته.
نخست آن که، با همه رقابت هاي اقتصادي و نيز اختلافاتي که در زمينه هاي گوناگون بين اين دو وجود دارد، هردو داراي منافع مشترک اقتصادي و استراتژيکي متعدد به ويژه در خاورميانه و آسياي مرکزي اند. افزون بر اين، همه اين دولت ها در ديد کلّي سياسي و در مورد بسياري از اصول و ظوابط حاکم بر روابط بين المللي توافق نظر دارند. از همه اين ها گذشته، همانگونه که بحران اخير بالکان گواهي داد، کشورهاي اروپائي هنوز خواهان همراهي و همکاري فعّال ايالات متحده در مسائل امنيتي عمده و در کمک به حل بحران هاي بين المللي هستند. حمايت از دولت هاي متمايل به غرب در خاورميانه و آسياي مرکزي، ممانعت از گسترش جنبش هاي افراطي، کمک به پيشرفت روند صلح ميان اسرائيل و اعراب و تشويق کشورهاي آسياي مرکزي و کشورهاي حوزه قفقاز به همکاري با نهادها و سازمان هاي سياسي و اقتصادي بازار مشترک را بايد از جمله اهداف مشترک اروپا و ايالات متحده دانست. به اين ترتيب، طبيعي است که اروپائيان به خاطر ايران اين گونه روابط پيچيده و نزديک با آمريکا را بيش از حد خاصي به خطر نيفکنند.
عامل دوّم آن است که کشورهاي اروپائي نيز خود در مجموع، با جنبه هايي از سياست خارجي ايران که مورد اعتراض آمريکا است مخالف اند. کارشکني رژيم جمهوري اسلامي درمورد روند صلح اعراب و اسرائيل، هواداري آن از جنبش هاي تندرو و گروه هاي تروريستي، کوشش براي صدور انقلاب به کشورهاي عربي خليج فارس، و بالاخره احتمال تلاش براي تحصيل سلاح هاي هسته اي، از جمله اتهاماتي است که اين کشورها را به سمت مخالفت با رژيم جمهوري اسلامي مي کشانند.
در اين ميان به دو عامل بازدارنده ديگر در روابط ايران و اروپا از نيمه دوّم دهه 1980 به بعدبايد توجه داشت. نخست قتل شماري قابل توجه از شخصيت هاي سياسي ايراني مقيم اروپا است که فعّالانه به مخالفت با رژيم جمهوري اسلامي برخاسته بودند، از جمله شاپور بختيار، آخرين نخست وزير محمد رضاشاه در پاريس ورهبران حزب دموکرات کردستان دروين و برلن. ازديد تصميم گيران سياسي و گاه مقامات قضايي و دادگاه هاي بسياري از کشورهاي اروپايي مشارکت عوامل رژيم جمهوري اسلامي در اين گونه قتل ها انکارناپذير بوده است. عامل ديگر، فتواي قتل سلمان رشدي بود که بهبود روابط ايران و اروپا را از آن چه بود مشکل تر کرد. تنها پس از انتخاب خاتمي بود که رژيم جمهوري اسلامي و انگليس با يافتن راه حلي ديپلوماتيک از بحران ناشي از فتواي قتل رشدي گذشتند و راه را براي بهبود نسبي روابط ايران با اروپا به ويژه فرانسه و ايتاليا باز کردند. در سفر خود به ايتاليا و ملاقات با پاپ محمد خاتمي بارديگر از ضرورت «گفتگوي تمدن ها» سخن گفت.12 سفر رسمي رئيس جمهوري اسلامي ايران به فرانسه در بهار گذشته --ظاهراً بر سر ضرورت بودن يا نبودن جام شراب در سفره ضيافت و به احتمال قوي به سبب نگراني رهبران محافظه کار تر رژيم از گسترش روابط با غرب-- لغو شد و به ديداري غيررسمي در پاييز گذشته تبديل گرديد.13

روسيه به عنوان اهرمي در برابر آمريکا
گرچه با آغاز فروپاشي اتحاد جماهير شوروي احساسات ملّي و مذهبي جوامع مسلمان اين امپراطوري بالا گرفت، رژيم جمهوري اسلامي نه تنها براي دامن زدن به اين احساسات تلاشي نکرد بلکه تنش ها و اختلافات ناشي از اين احساسات را صرفاً در حوزه مسائل داخلي اتحاد جماهير شوروي دانست. حتّي رفتار خشونت بار ارتش سرخ با نيروهاي استقلال طلب در سرزمين هاي مسلمان نشين از جمله در جمهوري هاي گرجستان و آذربايجان اثري در اين موضع محتاطانه ايران نگذاشت. امّا، علي رغم خودداري رژيم جمهوري اسلامي از دست زدن به هر اقدام تحريک آميز در اين دوران، روابط ايران و روسيه از گذشته نيز سردتر شد، چه حداقلدر سه سال نخست پس ازفروپاشي اتحادجماهير شوروي زمامداران روسيه همکاري با غرب و حتّي برقراري نوعي اتحاد سياسي با آن را در صدر اولويت هاي سياست خارجي خود قرار دادند و در همان حال ايران و اسلام بنيادگرا را منشاًء خطري براي منافع خود شمردند.

با اين همه، رژيم جمهوري از تلاش براي جلب نظر مساعد روسيه و گسترش زمينه هاي همکاري با آن به قصد ايجاد اهرمي براي مقابله با ايالات متحده آمريکا باز نايستاد. همزمان با اين تلاش و از نيمه سال 1993 گرايش تازهاي در سياست خارجي روسيه پديدار شد که جهان يک قطبي را سازگار با منافع روسيه نمي دانست و خواهان متنوع کردن اولويت هاي خارجي آن و توجه و نزديکي بيشتر به شرق و کشورهاي آسيائي، از جمله چين و هند و خاورميانه بود تا غرب و کشورهاي عضو سازمان آتلانتيک شمالي. در همين اوان نيز رفتار محتاطانه رهبران رژيم جمهوري نگراني دولت روسيه را نسبت به مقاصد آنان در جمهوري هاي مسلمان تازه استقلال يافته تاحدي برطرف کرده بود. در واقع روسيه پاکستان و افغانستان و جنبش بنيادگراي وهّابي و معرّفان آن، طالبان، را منشاء خطر تازه اي براي منافع روسيه در مرزهاي جنوبي اش مي دانست. در اين احساس خطر رژيم جمهوري اسلامي نيز تا حدي سهيم بود.

به اين ترتيب بود که دولت روسيه به ايران به چشم متحدي بالقوه براي کمک به مقابله با خطر نوع تازه اي از بنيادگرايي افراطي اسلامي و نيز گسترش نفوذ آمريکا و متحدانش در منطقه، به ويژه ترکيه، نظر انداخت و نسبت به آن موضعي دوستانه تر از پيش گرفت.14 رژيم جمهوري اسلامي نيز در واکنش به چنين موضعي اشتياق خود را به همکاري براي حل تنش ها و بحران هاي ملّي و قومي در نواحي جنوبي روسيه در فرصت هاي گوناگون اعلام کرد.15 با اين همه، به سبب ضعف وزن و اعتبار منطقه اي و بين المللي ايران، ابتکار گسترش روابط همچنان در اختيار روسيه مانده و اين دولت نيز در سال هاي اخير، و به دلائل گوناگون، اشتياق چنداني به تقويت و تحبيب جمهوري اسلامي نشان نداده و حتّي سفر رهبران اين کشور به ايران نيز تا کنون به مرحله تحقق نرسيده است.16 از نمونه هاي ناديده گرفتن مواضع جمهوري اسلامي توسط دولت روسيه عقد قرارداد دو جانبه بين اين دولت و قزاقستان در سال 1998 براي تعيين مرزهاي طرفين در بهره جويي از منابع درياي خزر است. با اين همه، علي رغم بي ميلي روسيه به گسترش روابط با ايران، رژيم جمهوري اسلامي همچنان به تلاش خود براي همکاري گسترده تر با اين دولت ادامه داده است.

روابط با چين و هند
رژيم جمهوري اسلامي در جستجوي متحداني براي روياروئي با ايالات متحده آمريکا به آسياي جنوبي و شرقي، به ويژه دو کشور چين و هند نيز روي آورد، چه، روابط اين دو نيز با آمريکا که دعوي رهبري جهان يک قطبي داشت، چندان دوستانه و بي اشکال نبود. علي اکبر ولايتي، وزير امور خارجه جمهوري اسلامي، گه گاه اين دو را به پيوستن به ايران در جبهه مقابله با اقتدار بين المللي آمريکا فرا مي خواند. علي اکبر هاشمي رفسنجاني در مصاحبه اي هند را متحد طبيعي ايران خواند و مدعي شد که در صورت تحقق نزديکي و اتحاد چين و هند با ايران اين سه کشور در حل مسائل جهان نقشي قاطع خواهند يافت.17چنين دعوت ها و ادعاها را بايد گواهي بر نادرستي تفسير رهبران جمهوري اسلامي از اوضاع و احوال بين المللي، منافع و نگراني هاي دراز مدّت چين و هند و ارزش سياسي و اقتصادي ايران براي اين دو کشور دانست. واقعيت آن است که چين گسترش روابط تجاري خود با ايالات متحده آمريکا را قرباني همکاري با ايران در يک عرصه گسترده مقابله با آمريکا نخواهد کرد. افزون بر اين، با توجه به اقليت مسلمان قابل ملاحظه در چين، اين کشور نمي تواند نسبت به اهداف مسلکي جمهوري اسلامي بي اعتنا باشد. در مورد هند نيز ملاحظاتي از اين گونه صادق است. گرچه روابط ايران با اين کشور در سال هاي اخير، به ويژه در زمينه جلوگيري از توسعه نفوذ پاکستان در افغانستان، گسترش يافته، رهبران هند نيز نه تنها تمايلي به شرکت در يک جبهه جهاني ضد آمريکايي از خود نشان نداده اند بلکه درفرصت هاي گوناگون تصميم گيران رژيم جمهوري اسلامي را به تجديد نظر در تفسيرخود ازشرايط پويا و متحول بين المللي فراخوانده اند.

روابط با کشورهاي عربي خليج فارس
پس از مرگ آيت الله خميني بود که رژيم جمهوري اسلامي به فکر بهبود روابط خود با کشورهاي عربي، به ويژه در جنوب خليج فارس افتاد. امّا، با حضور نظامي قابل ملاحظه آمريکا در آبهاي خليج فارس و عقد قراردادهاي امنيتي دوجانبه بين ايالات متحده و برخي از اين کشورها، ادامه ضعف و انزواي عراق، و فروپاشي اتحاد جماهير شوروي اين کشورها نياز چنداني به گسترش روابط نزديک با ايران نمي ديدند. در واقع، با اتخاذ سياست مهار دوگانه از سوي ايالات متحده آمريکا که معطوف به انزوا و تضعيف بيشتر عراق و ايران بود، کشورهاي عربي خليج فارس، به ويژه عربستان سعودي و امارات متحده، مواضع سخت تري نسبت به جمهوري اسلامي اتخاذ کردند. به عنوان نمونه، عربستان سعودي زائران ايراني را که در مراسم حج عليه ايالات متحده آمريکا دست به تظاهرات زدند سرکوب کرد و امارات متحده بار ديگر آتش اختلاف با ايران را بر سر حاکميت جزاير ابوموسي و تنب بزرگ و کوچک برافروخت.18 انفجاري که در ژوئن 1996 در عربستان سعودي به قتل شماري از پرسنل نظامي آمريکا در عربستان منجر شد، و در آن انگشت اتهام مشارکت متوجه رژيم جمهوري اسلامي شد. نيز به بهبود روابط با اين کشور کمکي نکرد. مخالفت ايران با روند صلح اعراب و اسرائيل، اتهام حمايت رژيم جمهوري اسلامي از جنبش هاي مسلمانان بنيادگرا در مصر و الجزيره، و روابط نزديک رژيم با سودان را بايد از جمله عوامل بازدارنده در بهبود روابط ايران با مصر دانست.19
در سال 1977، عوامل تازه اي بر روابط ايران با کشورهاي عربي خليج فارس، به ويژه عربستان سعودي اثر گذاشت. انتخاب محمد خاتمي به رياست جمهوري، کندشدن روند صلح اعراب و اسرائيل، شکست نسبي سياست مهار دوگانه در مورد ايران و عراق، نزديکي روزافزون ترکيه و اسرائيل را بايد از جمله اين عوامل شمرد. افزايش نفوذ و نقش وليعهد عربستان سعودي، عبدالله بن عبدالعزيز، نيز که خواهان استقلال بيشتري در سياست خارجي کشور از جمله نزديکي با سوريه بود، کشورهاي جنوب خليج فارس را به سوي تجديد نظر در روابط خود با ايران کشيد. شرکت شماري قابل ملاحظه از رهبران و وزراي خارجه کشورهاي عربي، از جمله وليعهد عربستان سعودي، در کنفرانس کشورهاي اسلامي که در 7 دسامبر 1997 در تهران برگزار شد، آغاز دوران تازه اي در روابط ايران و کشورهاي عربي بود.20 در پي سفر رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام جمهوري اسلامي، هاشمي رفسنجاني، به عربستان سعودي درفوريه 1988، ديدار رسمي محمدخاتمي از اين کشور، همراه با سفر او به قطر و سوريه درماه مه 1999، و ديدارمتقابل وزير دفاع عربستان سعودي از ايران،21 امکان گسترش روابط بين دو کشور را بيش از هميشه کرد. با اين همه، عوامل گوناگون، از جمله ادامه اختلافات ايران و امارات متحده بر سر جزائر،22موضع ايران در برابر روند صلح اعراب و اسرائيل، را بايد همچنان جزء عوامل بازدارنده در زمينه بهبود روابط ايران با کشورهاي عربي منطقه دانست. افزون بر اين تا هنگامي که رژيم جمهوري اسلامي در موضع خصمانه خود نسبت به ايالات متحده اًمريکا تغيير اساسي ندهد گسترش روابط با اين کشورها، که جملگي و به درجات گوناگون آمريکا را همچنان مدافع اصلي امنيت و شريک اقتصادي عمده خود مي دانند، از مرحله آرزو فراتر نخواهد رفت.

روابط با همسايه هاي شمالي
موضع ايران در برابر کشورهاي تازه به استقلال رسيده در نواحي شمالي ايران در مجموع واقع بينانه و خالي از ابعاد ايدئولوژيک به نظر مي رسد و بيشتر برپايه ملاحظات اقتصادي و امنيتي اتّخاذ شده است. مجموعه اي از پيوندهاي فرهنگي و رقابت هاي ديرينه سياسي ايران با اين کشورها از سوئي، و روابط سرد و تنش آلوده رژيم جمهوري اسلامي با ايالات متحده آمريکا، از سوي ديگر، در اتخاذ اين موضع تأثيري به سزا داشته اند. با توجه به آسيب هاي گسترده ناشي از جنگ با عراق و بار سنگين پناهندگي بيش از دو ميليون پناهنده افغاني به کشور، رژيم جمهوري اسلامي اشتياقي به گسترش ناآرامي و آشوب در آن سوي مرزهاي شمالي ايران از خود نشان نداد. برعکس، براي کمک به حل ستيز ميان جمهوري هاي ارمنستان و آذربايجان در مورد حاکميت بر سرزمين ناگورني قراباغ در سال هاي 1993-1992 به تلاشي گسترده، گرچه نافرجام، براي ميانجي گري دست زد.

در واقع، رژيم جمهوري اسلامي کوشيده است تا، با تأکيد بر اهميت ايران به عنوان يک بازار عمده و يک شاهراه تجاري و با انکار هرگونه هدف مسلکي در سرزمين هاي شمالي کشور نقش سياسي و اقتصادي عمده اي ايفا کند. اين کوشش ها هم به دليل تنش هاي فرهنگي و سياسي ديرينه و هم به سبب موضع و وزن ايالات متحده آمريکا در اين ناحيه، با موفقيت چنداني روبرو نشده اند. در مورد عامل نخست بايد به رقابت هاي تاريخي، از جمله بين عثمانيان و ايرانيان از قرن شانزدهم تا نوزدهم ميلادي، و تمايلات پان ترکيسم و پان ترکستاني اشاره کرد. آثار اين گونه رقابت ها هنوز آشکارا به چشم مي خورد. از يکسو ترکيه و از سوي ديگر جمهوري ازبکستان هريک علاقمند به تثبيت و گسترش نفوذ فرهنگي و سياسي خود در آسياي ميانه است. تلاش هاي اخير دولت ازبکستان از يک سو براي ايفاي نقش يک قدرت بزرگ منطقه اي و، از سوي ديگر، براي تقليل و در نهايت امر محو هويت و فرهنگ و زبان ديرينه و ايراني تبار تاجيکان، عرصه رقابت با ايران را گشوده تر کرده است. افزون بر اين، اشتياق به جلب نظر دولت هاي غربي را مي توان انگيزه ديگري براي ازبکستان در دشمني با ايران و مخالفت با گسترش نفوذ رژيم جمهوري اسلامي در منطقه دانست.23 با اين همه، از هنگام تسلط طالبان بر افعانستان، و نيز سفر وزير خارجه جمهوري اسلامي به تاشکند، روابط ميان ازبکستان و ايران بهبود يافته است.

ديگر کشورهاي منطقه، به ويژه گرجستان، قرقيزستان، ترکمنستان، قزاقستان، ارمنستان و آذربايجان از ابتدا به گسترش روابط سياسي و اقتصادي با ايران علاقه مند بوده اند. در اين ميان به ويژه گرجستان، از جمله براي تسهيل برون رفت خود از حيطه نفوذ روسيه، به توسعه روابط دوستانه با رژيم جمهوري اسلامي اهميتي خاص داده است. در واقع، ادوارد شواردنازه، رئيس جمهور اين کشور، کوشيد تا به تعديل مواضع خصمانه بين ايران و ايالات متحده اًمريکا ياري دهد. امّا، مخالفت ايالات متحده آمريکا به تدريج گرجستان را به سوي روابط نزديک تر با ترکيه و اسرائيل راند. ارمنستان نيز، که در مسائل امنيتي منافع مشترکي با ايران دارد و در ايجاد روابط دوستانه با ايران از ديگر کشورهاي منطقه موفق تر بوده است، نگران روابط خود با آمريکا است.
در اين ميان، روسيه نيز، علي رغم حفظ روابط نسبتاً گرم خود با ايران، تمايلي به گسترش نفوذ رژيم جمهوري اسلامي در ميان کشورهاي منطقه نداشته است. بي ميلي روسيه در اين مورد را مي توان معلول چند عامل دانست. نخست تصميم اين دولت به حفط دستکم بخشي از نفوذ ديرينه خود در اين ناحيه است. دوّم اصطکاک منافع روسيه و ايران در برخي زمينه هاي اقتصادي به ويژه نحوه بهره برداري از منابع نفت و گاز منطقه و انتقال آن به کشورهاي مصرف کننده اروپائي است. ادامه ترديد در باره اهداف سياسي و مسلکي رژيم جمهوري اسلامي در کشورهاي حائل را نيز مي توان جزء اين عوامل دانست. طرفه در اين است که گرايش جمهوري اسلامي به روسيه را بايد يکي از موانع گسترش نفوذ ايران در ميان کشورهاي حائل دانست که همچنان نگران اهداف روسيه اند.

نتيجه گيري
براساس آنچه گذشت مي توان فرض کرد که بر اثر مجموعه اي از عوامل، از جمله پيامدهاي فاجعه بار جنگ با عراق، شکست برنامه صدور انقلاب اسلامي، تجديد حيات ناسيوناليزم ايراني، و تجارب رهبران رژيم، سياست خارجي ايران در دهه دوّم عمر جمهوري اسلامي، در مقايسه با دهه نخست، با شکست هاي کمتري روبرو بوده است. با اين همه، آشکار است که رسوب مانده از بلند پروازي هاي انقلابي، ناتواني هاي تصميم گيران و مجريان سياست خارجي، و مهم تر از همه ادامه و تعميق شکاف و اختلاف در ميان جناح گوناگون قدرت، مانع از آن شده اند که ايران بتواند به درستي از امکاناتي که پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي در نظام بين المللي حادث شد به سود منافع خود بهره جويد. خسارات ناشي از اين ناتواني را، که به کاهش امنيت ايران در منطقه و متوقف ماندن روند رشد اقتصادي آن انجاميده است، مشکل بتوان محاسبه کرد.
تحولاتي که در گفتمان سياست خارجي رژيم جمهوري اسلامي در سال هاي اخير رخ داده نيز بايد همچنان در گرو کشمکش هاي ديرينه قدرت در عرصه سياست داخلي ايران دانست. تنها درپايان اين کشمکش هاست که ايران خواهد توانست نسبت به اهداف و رفتار بين المللي خود موضعي روشن و قاطع اتخاذ کند. قدر مسلّم آن است که تحولات سال هاي اخير نشان داده که ايرانيان مشتاق اند که يک سياست خارجي واقع بينانه و مبتني بر منافع ملّي ايران معطوف به بهبود اوضاع اقتصادي و اعاده حيثيت و اعتبار بين المللي کشور باشد. امّا، اين که آيا سياست تشنج زدايي دولت خاتمي در مورد روابط منطقه اي و بين المللي کشور به مرحله عمل خواهد رسيد و ايران بار ديگر موفق به ايفاي نقش متناسب با موضع سوق الجيشي، منابع طبيعي و تاريخ و فرهنگ کهن خود در عرصه جهاني خواهد شد، پرسشي است در انتظار آينده.*
---------------------------------------------------------------

* اين متن از انگليسي به فارسي برگردانده شده است.

پانوشت ها:

1. براي آگاهي از تفسيرهاي گوناگون در اين باره ن. ک. به:
A. J. Arbery (ed), The Legacy of Persia, Oxford, Clarendon Press, 1953 and S. M. Stern, "Ya'qub, the Coppersmith and Persian National Sentiment," in C.E. Bosworth (ed.), Iran and Islam, Edinburgh, Edinburgh University Press, 1971.
2. دوره خلافت عبّاسي را مي توان دوران اوج نفوذ ايران در سرزمين هاي اسلامي دانست. براي آگاهي از ابعاد و ريشه هاي اين نفوذ ن. ک. به:
Roman Girshman, Iran from the Earliest Times to the Islamic Conquest, London, Penguin Books, 1955.
3. در باره زمينه هاي تداوم در سياست خارجي ايران ن. ک. به:
Shireen Hunter, Iran and the World: Continuity in a Revolutionary Decade, Bloomington, Indiana University Press, 1990.
4. ظاهراً هنگامي که اميرکبير در سال 1851، با سفير آمريکا در قسطنطنيه تماس گرفت هدفش خريد کشتي هاي جنگي براي حفاظت از سواحل جنوبي ايران در برابر مداخلات انگلستان بود. در اين باره ن. ک. به:
Mahmoud Foroughi, "Iran's Foreign Policy Twoards the United States," in Abbas Amirie and Hamilton A. Whitchell (eds.), Iran in the 1980's, Tehran, Institute for International Political Studies, 1978.
5. براي آگاهي از اختلافات ميان زمامداران دولت انگليس در مورد کودتاي سوّم اسفند 1299 و نگراني هاي آنان در باره آرمان ها و برنامه هاي رضاخان ميرپنج، ن. ک. به: سيروس غني، ايران: برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگليسي ها، ترجمه حسن کامشاد، تهران، انتشارات نيلوفر، 1377.
6. ن. ک. به:
Sepehr Zabih, "Iran's International Posture: De Facto Non-Alignment Within a Pro-Western Alliance," the Middle East Journal, Vol. 24, No. 3, Summer 1990.t
7. براي تفاسير گوناگون در باره اين نکته ن. ک. به:
Shireen Hunter, OPEC and the Third World: The Politics of Aid, London, Croon Helm, and Bloomington, Indiana University Press, 1984.
8. در باره گفته عرفات ن. ک. به:
FBIS-NE/SA, 12 February 1979.

9. درباره اتحاد بين ترکيه و اسرائيل و پيامدهايش براي ايران ن. ک. به:
Daniel Pipes, "A New Axis: The Emerging Turkish-Israeli Alliance," The National Interest, No. 50, Winter 1997-98, pp. 31-36.
به اعتقاد نويسنده اين مقاله در نتيجه اين اتحاد اسرائيل خواهد توانست بيشتر از پيش نسبت به رويدادهاي درون ايران آگاهي يابد.
10. جمهوري آذربايجان نسبت به استان آذربايجان ايران اهداف گسترش طلبانه درسر دارد و به تشويق سازمان هاي تجزيه طلب از جمله شوراي ملّي آذربايجان جنوبي برخاسته است. در اين مورد ن. ک. به:
Sevante E. Connell, "Iran and the Caucasus," Middle East Policy, Vol. V, No. 4, January 1988, p. 55.
11. به اعتقاد بهزاد نبوي وزير سابق وزارت صنايع سنگين، از رهبران سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي، و يکي از مشاوران رئيس جمهور، در ميان جناح هاي حاکم در باره روابط با ايالات متحده آمريکا به دو مکتب مي توان اشاره کرد. هواداران مکتب نخست اين روابط را براي ايران از «نان شب» ضروري تر مي شمرند و معتقد به برقراري هرچه زودتر اين روابط اند و متأسف از اين که در دو دهه گذشته ترکيه جاي ايران را به عنوان مهم ترين متحد استراتژيکي ايران در خاورميانه اشغال کرده است. نبوي معتقد است که برقراري روابط به اين صورت عملاً به معناي نفي انقلاب، انکار تجارب بيست ساله و بازگشت به سياست خارجي دوران شاه خواهد بود. مکتب ديگر، به گفته نبوي، اعاده روابط با ايالات متحده آمريکا را ضروري نمي داند و در عين حال بر اين باور است که نبايد اجازه داد تا دولت آمريکا مانع بهبود و گسترش روابط ايران شود. ن. ک. به:
"Iran: Nabavi on US-Iran Relations," FIS/NES089-GS, 26 September 1998.
12. درباره سفر ملاقات خاتمي با پاپ ن. ک. به:
"Iran's Leader and Pope Seek Better Muslim-Christian Ties," New York Times, 12 March 1999.
13.ن. ک. به:

"Paper on Postponement of Kahtami's France Visit," FBIS/NES 1999-403, 3 April 1999.

14. ن. ک. به:
Dimitri Volski, "A New Look at Cooperation with Iran," New Times, No. 15, 21 June 1993, p. 27.
15. ن. ک. به:
Shireen Hunter, "Closer Ties for Russia and Iran," Transitions, Vol. 1, No. 24, 29 December 1995, pp. 42-45.
16. ن. ک. به:
"Iran: Russia's Bulgak says Chernomyrdin to Visit Tehran soon," FBIS/NES 98-064, 5 March 1998.
17. ن. ک. به:
"Iran Talks of Bid for New Alliance," New York Times, 26 September 1993.
18. درباره ريشه هاي اين اختلاف ن. ک. به:
Mohammad Reza Dabiri, "Abu-Musa Island: A Binding Understanding or a Misunderstanding," The Iranian Journal of International Studies, Vol. V, Nos. 3&4, Fall/Winter 1993-94, pp. 738-754.
نيز ن. ک. به:
Hooshang Amir Ahmadi (ed.), Small Islands: Big Politics, New York, St. Martins Press, 1997.
19. به عنوان نمونه اي از اين گونه گزارش ها ن. ک. به:
"Iran: Radio Comments on Resuming Ties with Egypt," FBIS/NES 1999-0210, 10 February 1999.
20. در باره نزديکي اخير ايران به کشورهاي عربي ن. ک. به:
R. K. Ramazani, "The Emerging Arab-Iranian Rapprochement," Middle East Policy, Vol. VI, No. 1, June 1998.
21. درباره سفر شاهزاده سلطان ن. ک. به:
"Saudi Prince Sultan on Constructive Visit to Tehran," FBIS/NES1999-0505, 5 May 1999; "Iran's Shamkhani: No Limits to Ties with Saudi Arabia," FBIS/NES 1999-050, 1 May1999.
22. در باره نگراني امارات متحده عربي نسبت به نزديکي ايران و کشورهاي عربي خليج فارس ن. ک. به:
Douglas Jehl, "overtures from Iran Ignite a Bitter Debate Among Arab States," N.Y. Times, 9 June 1999.
23. در اين باره ن. ک. به:
Shireen T. Hunter, Central Asia Since Independence, washington, D.C., CSIS/Praeger, 1996, pp. 129-135.

Author: 
Shireen Hunter
Volume: 
19
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000