tile

گذری و نظری



18 مارس 83
سه چهارروز پيش نمي دانم کجا خواندم که پس از يورش جمهوري اسلامي و پاسداران و دستگيري سران و مسئولان حزب توده، راديو مسکو طبق معمول خفقان گرفته و در عوض با خيال آسوده از سفر يک هيئت زمين شناسي ايراني به رياست برادر "گل سادات" به شوروي صحبت مي کرده. اين هم "برادر" بزرگتر، اين هم براي هزارمين بار!
حزب توده که مي گفت خلخالي «انقلابي شجاعي» است و از هرجا نامزد شود ما به او رأي مي دهيم حالا گرفتار وکلاي خودش شده است. خود کرده را چاره نيست. اينها که مخصوصاً در دوره اخير دروغ کاشتند، نفرت درو مي کنند. حالا که در زير ضربت و در تهديدند هم دلي کسي به سوي آنها جلب نمي شود. بعدها در انتقاد از خود خواهند گفت انقلاب مثلاً دو مرحله داشت: مرحله اول ضد امپرياليستي و مترقي بود و مرحله دوم (که مقارن است با دستگيري آقايان) ارتجاعي و امپرياليستي و بورژوائي و خرده بورژوا و . . . نقطه عطف!

19 مارس 83
نگراني ته دلم چنبر زده و خوابيده است. سعي مي کنم بيدارش نکنم، با فکر بيدار مي شود، تا فکرش را بکني دهنش را باز مي کند و مي خواهد آدم را ببلعد. والا در خواب مي ماند. مثل موشي، ماري، خزنده اي است که در گوشه اطاق کنار فرش توي سوراخش تپيده ولي به کمترين نوري، صدائي بيدار مي شود و راه مي افتد. نمي دانم از چيست، غربت، بي پناهي و سرگرداني! از پاهائي که توي خاک خودش نيست، روي خاک ديگران لغزان است؟

13 سپتامبر 83
ديروز صبح ساعت 7 در تاريکي بيدار شدم. آهسته و بي سر و صدا نظافت کردم، ايستاده توي آشپزخانه صبحانه خوردم. گيتا را بيدار کردم. کارهاي غزاله را کرد، بردمش مدرسه. سر راه يک قهوه خوردم دو سه صفحه کتاب خواندم و نفهميدم. رفتم دفتر تا ساعت شش يک صفحه از کتاب لعنتي را يعني نوشتم. اين وسط فقط يک ساعتي نان و انگور مي خوردم. عصر که برمي گشتم خانه با خودم فکر مي کردم که در حقيقت من فقط به زور رو چيز مي نويسم. هرکتاب دويست و چند صفحه اي يک صعود به قله دماوند است، آن هم براي آدمي که چلاق است يا تنگ نفس دارد. خلاصه، بعد خريد و خوردن شام و خواباندن غزاله و بحث با گيتا. . . تا ساعت يک و نيم صبح و باز بيداري در تاريکي ساعت هفت. يک روز از زندگي شاد و خندان يک آواره.

حالا خواب آلود توي کافه اي نشسته ام. قهوه اي بالا انداخته ام. ده تاي ديگر هم بخورم بيدار بشو نيستم. دلم مي خواهد بخوابم. خيلي زياد بخوابم و خيلي دير بيدار شوم. پريشب ها گيتا خواب ديده بود که من مرده ام. اينطور تعريف مي کرد: «توي خواب بيدار شده بودم ديدم تو کنارم هستي نفس نمي کشي، تنت سرداست، مرده اي. مثل اينکه غزاله هم پيش ما خوابيده. مي ترسم او بفهمد نمي دانم چه کار کنم. فکر کردم بهتر است فعلاً بفرستمش مدرسه. بيدارش کردم کارهايش را بکند. مي گفت چرا پدر بيدار نمي شود، مي گفتم خسته است بگذار بخوابد. نمي دانستم آخرش به او چه بگويم. بگويم پدر چي شد؟ در ضمن مي ترسيدم به تو دست بزنم. از طرف ديگر به خودم مي گفتم زنيکه خجالت بکش اين همان آدمي است که تو اين همه باهاش زندگي کرده اي چطور ازش مي ترسي. درهمين حيص و بيص از فرط ناراحتي بيدار شدم.»

19 اکتبر 83
امروز صبح در کافه داشتم اطلاعات 12 مهر (4 اکتبر) 62 را مي ديدم. در صفحه اول عنوان اصلي : «متن اعترافات 18 تن از سران حزب منحله توده در باره طرح براندازي، جاسوسي، تجزيه ايران و سوابق چهل سال خيانت». همان بالاي صفحه اول يک عکس بزرگ دستجمعي بود و زيرش اسامي 18 تن مسئولان. اسم ها را مي خواندم رسيدم به شاهرخ جهانگيري، يک آن شايد حداکثر سه چهار ثانيه، خيال کردم خودَمم، اسم خودم را خوانده ام. بند دلم پاره شد. حال وصف نکردني و عجيبي بود. يک مرتبه سي سال به عقب برگشتم، با شاهرخ ديگري يکي شدم، مثل او (ومثل آن وقت هاي خودم) توده اي شدم و دارم اعتراف خودم را به جاسوسي، خيانت و . . . مي خوانم. خيلي عجيب و خيلي ترسناک بود. سرنوشتي که در اين بيچاره هاي شوربخت تحقق پيدا کرده کابوس جاندار و متحرکي است که در خواب هم مرا از وحشت مي لرزاند. چه سعادتي بود که به سرنوشت «. . . » دچار نشدم، کالبد بي اراده چنين کابوسي نشدم؛ کابوسي که به عنوان يک ايدئولوژي خودکار، مثل يک ماشين جهنمي در درون آدم بگردد، مثل موريانه در جمجمه جولان بدهد و آدم را از جاسوسي کا. گ. ب. تا پيروي خط امام، به همه طرف، به «هرجا که خاطرخواه اوست» بکشد.

3 مه 84
امروز نوه عموي "د-ش" مي رسد؛ جوان سي و هفت ساله اي است که از مشروب تقلبي کور شده. به اميد واهي معالجه و بهبود مي آيد.
امروز خواهرزاده "ه-ر"مي رود لهستان که از آنجا به کمک يک پليس لهستاني (که زنش زماني معشوقه پدر بزرگ اين خواهر زاده بود) قاچاقي به مرز سوئد برسانندش و در آنجا تقاضاي پناهندگي سياسي کند. خواهر زاده جوان شانزده ساله اي است که پدر و مادر از ترس جنگ و جبهه فرارش داده اند. در فرانسه نمي خواهد بماند چون کسي را ندارد.
رواديد سوئد نتوانسته بگيرد. پدر بزرگ از سال ها پيش مقيم سوئد است. با اين تمهيدات عجيب مي خواهند پسر را به سوئد برسانند تا در کنف حمايت پدر بزرگ ببالد و به ثمر برسد.
امروز رفتم خانه "م-ي" را از حاج آقا "ا-ي" تحويل بگيرم. حاج آقا سه ماه پيش با زنش وارد پاريس شد. دو پسر جوانش کمي زودتر آمده بودند. هيچ کدامشان کلمه اي فرانسه نمي دانستند، هيچ استنباطي هم از زندگي اين طرف ها نداشتند. نقشه اين بود که بچه ها (دور از جبهه) در اينجا مستقر شوند و در مدرسه بين المللي آمريکايي درس بخوانند، مادر از آنها نگهداري و مراقبت بکند، حاج آقا هم بين ايران و فرانسه بپلکد و خوش نشين باشد. حاجي اصفهاني پيري است که در تهران کارخانه سنگ بري دارد. افراد خانواده در اين سه ماه نان هم به زحمت مي توانستند بخرند، هيچ احتياجي را که به بيرون از خانه مربوط مي شد، نمي توانستند برآورند. نتيجه اينکه بچه ها و مادرشان زدند به چاک و برگشتند. حاجي هم دارد خانه را تحويل مي دهد ولي از بيست روز پيش گرفتار سرگيجه است، نمي تواند سرپا بايستد و درنتيجه توانائي بازگشت ندارد، مانده است حيران و سرگردان، در هتل، منتظر فرجي تا خودش را به فرودگاه اورلي برساند.

* * *
"ع-ي" دو هفته پيش برگشت. سه ماه اينجا بود. منتظر ويزاي امريکا تا برود آنجا و لابد ثروتمند شود. خودش هم چندان رغبتي به رفتن نداشت. نُه تا خواهر و برادر قد و نيم قد به اضافه بابا و ننه در لاکان رشت هرماه منتظر رسيدن کمک خرج از طرف او هستند. "ع-ي" بيست و چهار پنج ساله است، سه چهار کلاس درس خوانده، نوشتن پيشکش، فارسي را به زحمت مي خواند. تا چه رسد به انگليسي. اين هم از روزگار فکار چند تا ايراني بخت برگشته و سرگردان. اما سياه روز بيچاره اصلي در ايران است. مادر مهري، زن "ا-ي" که با ما در قزل قلعه بود. بابلي صادق و ساده اي بود. چند سالي بعد از زندان مرد. پسرش بابک ديشب پيش ما بود. حالا مردي شده است. از تهران به بلوچستان و از آنجا به کراچي ماجراهاي بسيار از سر گذراند و بعد خودش را به اسپانيا رساند و پياده با زنش از مرز -کوه هاي پيرنه- گذشت و خودش را به "آندُر" و بعد به فرانسه رساند. خواهرش مهري در سال هاي پنجاه (گمان مي کنم 54) با شوهرش نزديک بابل ضمن درگيري و زد و خورد مسلحانه کشته شدند. زن و شوهر چريک بودند. پس از اين ماجرا، مادر حواس پرتي پيدا کرد. ديشب از بابک حال مادر را پرسيدم. گفت بعد از انقلاب رفت بابل، تحقيقات محلي کرد و شهود را ديد و اطلاعات دست اول گرفت ولي با اين همه باور نمي کند، نمي خواهد باور کند. مي گويد دروغ مي گويند. بچه ها خارج هستند برمي گردند. براي همين خانه اش را عوض نمي کند- صاحب خانه حسابي اذيتش مي کند ولي او مي گويد اگر خانه را عوض کند وقتي بچه ها برگردند چه جوري پيداش کنند؟

13 نوامبر 84
ديشب خواب شکنجه مي ديدم. در يک زيرزمين بزرگ مثل ماشين خانه يا انبار يک شوفاژ دو سه نفر را شکنجه مي دادند. شکنجه شوندگان دو سه نفر بودند که تنه اي مدور و استوانه اي شبيه ديگ بخار يا بدنه حشره اي عظيم داشتند. پا و سرشان ديده نمي شد. آنها را روي پايه هايي خوابانده بودند و شکنجه مي دادند. بدنشان فلزي، به رنگ آهن تفته، سرخ و آتش گرفته و جابجا بنفش و سربي و زنگاري بود. بعضي جاهاي بدن و عضله ها را که پاره شده بود ميخ پرچ کرده بودند و جاهاي ديگر را جوشکاري مي کردند. شکنجه دهندگان ديده نمي شدند. فقط شعله مشعل جوشکاري و زبانه آتش ديده مي شد. جز شدت و خشونت فلزي و ماشيني هيچ احساس ديگري حتي خشم و نفرت نيز وجود نداشت. نه فقط شکنجه دهندگان بلکه شکنجه شوندگان نيز هيچ حس انساني نداشتند، ديگر درد هم نمي کشيدند، چون که زير شکنجه بي حس شده و از هوش رفته بودند. جلادها بي جهت تن پاره و گسيخته آنها را جوش مي دادند؛ جلادهاي غايب و ناشناخته و قربانياني که حس و روح آنها نيز ديگر وجود نداشت، محو شده بود ولي پوسته فلزي جسم شان ديده مي شد، آنجا افتاده بود.

14 مه 85
داستان مادر مهدي: مادر مهدي مي خواست برود امريکا. با پروين خانم صحبت مي کرد، گفت دو کيلو برنج از پارسال براي پسر و عروسش کنار گذاشته که ببرد امريکا. پروين خانم پرسيد: کرم نگذاشته؟- نه بهشان نمک زده ام گاه و بي گاه هوا مي دهم. خوب نگه داشته ام. -آخه براي چي مي بري، بهترين برنج ها، همه جور در امريکا هست. جواب داده بود: نه، اين ها مال رشته. خيلي خوبه. مادر مهدي ماست کيسه اي هم با خودش برد. مهدي سه چهار سال پيش رفت آمريکا. در تهران تاکسي داشت. تاکسي را فروخت و با يک شماره روزنامه که عکس و خبر اعدام برادرش را درج کرده بود رفت آلمان، در يکي از شهرها، ويزاي امريکا گرفت. گفته بود که برادرش را کشته اند و او براي سرپرستي زنِ برادر و برادر زاده فلجش مي رود. برادر مهدي درجه دار يا افسر نيروي هوائي بود. در ايام انقلاب امريکا بود. براي آموزش فرستاده بودندش. در بازگشت بچه اش را به اميد معالجه گذاشته بود امريکا، مادر هم طبعاً با فرزند مانده بود. برادر مهدي درتهران تنها زندگي مي کرد. ظاهراً متهم شده بود به شرکت در طرح "نوژه" و کودتا. مادر مهدي از مال دنيا دو پسر داشت. يکيش رفت. وقتي خبر مرگ به زنِ برادر که ناراحتي قلبي داشت مي رسد، از حمله قلبي مي افتد. بهرحال در امريکا مهدي مي ماند و يک زن بيمار و يک بچه فلج که هيچ کدامشان انگليسي نمي دانستند. بچه را به خرج سازمان هاي خيريه سه بار عمل کرده اند حالا با چوب زيربغل راه مي رود. مادر بچه بهتر است. مهدي هم در رستوراني کار مي کند. مي گويند کارگر و کارفرما از همديگر راضي اند. آخر سر مادر هم با برنج و ماست کيسه اي به دنبال پسر و نوه و عروس راه افتاد. به زن برادر مهدي نوشته بودند که اگر برگردد- با بچه- ماهي دو سه هزار توماني مستمري يا حقوق بازنشستگي و غيره دارند.

13 ژوئن 85
امروز از تهران تلفن شد. دارند شهر را مي کوبند، شب و روز. از زمين و هوا از درون و بيرون مي زنند تا همه را يا بکشند يا ديوانه کنند.
"و" کتاب خواسته بود برايش هلدرلين و ريلکه فرستادم به بندر عباس. به ياد هومر خواندن خودم افتادم. در سال 1330 شب تابستان روي پشت بام خانه يک رفيق "همرزم" در لارِ بيهوش، افتاده در کنار بياباني سوخته، پرت و دور، ايلياد و يونان چند هزار سال پيش و فرهنگ و دنيائي ديگر و يک مسئول حزبي که مي خواهد ديکتاتوري پرولتاريا را در ميان مشتي گرسنه بي خبر، از گور گريخته و گمشده برقرار کند!
شهري که من ديدم در گرماي 50 درجه بعد از ظهر خلوت تابستان، مثل "بيشاپور" بود؛ مرده تاريخي يا تاريخ مرده غبار گرفته.
دارم Die Aufzeichnungen des Malte Laurids را تمام مي کنم. اين کتاب بارها مرا به ياد کتاب ديگري انداخت، که هرگز نخواندم. اولين کتاب فرنگي که ديدم. تازه از خانه محله "پيرعلم" به "اوجايِن" (در بابل) اسباب کشي کرده بوديم. آقاجان آنجا را، که فرماندار درش زندگي مي کرد، خريده بود. از او يا کسانش يک چيز بجا مانده بود: کتابي با قطع همين اثر ريلکه سادهِ جلد مقوائي، بي عکس و تصوير. چيزي که بي اندازه توجه مرا جلب کرد حروف لاتين کتاب بود. گمان مي کنم شش هفت سال بيشتر نداشتم. تا آن وقت چنين چيزي نديده بودم. برايم مثل هديه اي بود در لفافي تودرتو، رمزي بسته و يا مثلاً سرزميني مه آلود و نويدبخش، آن طرف رودخانه اي عبور ناپذير؛ سرزميني با گل و گياهي بي رنگ ولي عجيب و با معني، در حکم خوابي بود که هرگز تعبيرش را پيدا نمي کنم. مثل يک اسباب بازي مقدس با ترس به کتاب ور مي رفتم بي آنکه بدانم چه کارش مي توان کرد. حالا که دارم «دفترهاي مالت . . .» را تمام مي کنم چيزي از همان شگفتي اسرار آميز حس مي کنم، کتاب برايم بيشتر مثل تعبير خواب است. انگار که آن، همين کتاب بود. کتابي که تعبير روياهاي عشق و مرگ است و نگاه خوابگردي در سرزميني رنگين و غريب.

اولين رماني که به فرانسه خواندم تابستان سال بيست و چهار در اصفهان- همين حال طلسم گونه را داشت. يک رمان را تا ته تمام کردم بي آنکه بدانم موضوع بر سر چيست فقط تا اين حد دستگيرم شد که در باره ژاپن است يا قضايا آنجا رخ مي دهد.

11 ژوئن 85
ديشب پري تلفن کرد و گفت همه خوبيم نگران نباشيد. دروغ مي گفت تا ما نگران نباشيم. مردم تهران سر به کوه و بيابان گذاشته اند. شنيده ام جمعيت شهر نصف شده. هر شب بمباران است، بدون هيچ پناه و دفاعي، در تاريکي منتظرند تا کي زير هوار و انفجار بمب دفن شوند. جوش هاي عصبي گيتا چند روزي است که باز شروع شده. من هم حالم خوب نيست. روح و جسم هردو دارند از هم مي پاشند. زانوي چپ و تپش قلب آزارم مي دهند. يکي باز مثل تاپاله ورم کرده و به سنگيني سرب شده، تپش آشفته اين يکي هم نفسم را تنگ مي کند. احساس پيري مي کنم. مثل اينکه دارکوب مرگ روي زانويم نشسته و قفسه سينه ام را مي کوبد. صداي خشک و خستگي ناپذير منقارش را مي شنوم مثل تيک تاک ساعت، با همان بي اعتنائي و نظم. روزنه هاي سرم را مي بندم تا به فکر ايران نيفتم. اما نمي توانم. زمين زير پايم آتش مي گيرد.

* * *
اشرف خانم بچه دار نمي شد. از پرورشگاه دختري را به فرزندي گرفت. حالا بچه دوازده سالي دارد. سرطان خون گرفته است. هفته پيش اشرف خانم آوردش پاريس به اين اميد واهي که شايد اشتباه شده باشد! موهاي سر دختر هم ريخته است از دور داد مي زند که رفتني است. مادر و دختر پيش "ي" و مادرش هستند دستجمعي تپيده اند توي يک چهل پنجاه متر جا. بايد برگردند. ديروز رفتند دکتر. همان سرطان است. ماندنشان فايده اي ندارد اما اشرف خانم بي پول و بي زبان، در قفس تنگ ميزبان ها نه مي تواند بماند و نه مي تواند برگردد و زير اين بمباران، مرگ بي هنگام دختر بيچاره را تسريع کند.
الان گيتا تلفن کرد. امروز صبح ساعت هفت يعني روز روشن آمده اند و شهرک غرب را زده اند و رفته اند. انگار براي خودشان گردش مي کنند. «هرکه خواهي گو بيا و هرکه خواهي گو برو».

19ژوئن 85
هفته پيش زري دختر اشرف خانم را گيتا برد بيمارستان .St. Louisهمه آزمايش هاي گوناگون انجام گرفت و بچه را ديدند و گفتند مردنيست، جنازه را آورده ايد که چي؟ درمان هاي تهران غلط و ناتمام بوده وگرنه شايد بچه نجات مي يافت. بهرحال گفتند هرچه زودتر برگردانيدش چون هر آن ممکن است بميرد. به بچه چيزي نگفتند خيال مي کند حالش خوب است که بستريش نکردند، روحيه اش بهتر شده. فردا شب برمي گردند. امروز صبح گيتا دختر و مادر خوانده اش را برد براي خريد. زري کفش مي خواست، کفش و شلوارِ کرم رنگ و بلوز. فردا صبح مي روند شانزه ليزه گردش. البته با تاکسي. زري نمي تواند راه برود. کفش را براي بعدها خريده است. گيتا از اين همراهيِ، از اين پرسه توي دست هاي مرگ حالش بد شده ولي مي گويد نمي شود دخترک را از اين دلخوشي هاي آخري محروم کرد.

21 ژوئن 85
ديروز اشرف خانم و زري را بردم فرودگاه و راهي ايران کردم. "ي" نبود و گيتا مريض بود. ماندند روي دست من. دخترک سر بي مو، صورت پف کرده از کُرتن و چشم هاي بي نور داشت و اشرف خانم بدتر از او. انگار همه اندام هايش را عوضي سوار کرده اند، هيچ چيز با هيچ چيز نمي خواند. مفصل ها کار نمي کرد و چفت و بست نداشت. در تاکسي نمي توانست بنشيند به زحمتي خودش را تو کرد و به جان کندني بيرون آمد. البته با کمک اطرافيان؛ من و راننده بي حوصله. در سالن صاف فرودگاه بي جهت زمين خورد که به خير گذشت. انگار نه راه رفتن بلد بود نه نشستن. پيري زودرس تن و بدنش را از هم پاشيده بود. چانه مي لرزيد و تعادل به بادي بند بود. زمان درازي منتظر مانديم، طبق معمول. زري و اشرف خانم گوشه اي نشستند. حال زري خوب نبود. تب داشت، رمق نداشت. يک جور عجيبي خسته به نظر مي آمد، انگار سال ها پيش مرده بود. من دست هاي سفيد ماتش را نگاه مي کردم و او شمرده، با صدائي خزنده و کشدار "جوک" هاي سياسي مي گفت . . . و اشرف خانم بي اختيار به تناوب مي گفت نگو، يواش تر، مي شنوند. هيچ کس نبود که بشنود. دو تا مأمور فرانسوي فرودگاه بيست سي متر آن طرف تر نشسته بودند. هرچه مي گفتيم کسي نيست فايده نداشت. ترس اشرف خانم منطق نداشت، ذاتي بود و زاينده، پيوسته از درون مي جوشيد و از صورت و دست ها بيرون مي زد. دست چپش را که روي پايش گذاشته بود، خفيف، ترسيده و بي اختيار، طوري تکان مي داد که گوئي مي خواست راه صداي زري را ببندد تا جلوتر نرود، همان دم دهن بماند. " ايران ار" مثل هميشه در هم ريخته، شلوغ و کثيف بود. سگ صاحبش را نمي شناخت. مسافرها که به وطن عزيز برمي گشتند عبوس، فلک زده و عزادار مي نمودند. اشرف خانم و زري را کردم توي گمرک. ملک الموت را آنطرف خط با آغوش باز منتظر مي ديدم، تحويلشان دادم و برگشتم.

6 ژوئيه 85
امروز از "ج" کاغذي داشتم. خلاصه اينکه پيش از انقلاب پيش پرداختي کرده بودم براي خريد يک آپارتمان. اخيراً دولت اعلام کرد کار تمام است بيائيد يا بخريد و يا پولتان را پس بگيريد. رفتم سفارت و وکالت نامه و تشريفات را تمام کردم و فرستادم؛ به طمع گنج بازيافته! نتيجه را "ج" نوشت: هپرو شده است، خورده اند و يک آب هم روش. چنان پيچ و خمي داده اند که يک شاهي به دستمان نمي رسد زيادي دنبال کنيم يک چيزي هم بدهکار مي شويم. و اما پايان نامه:
«. . . حال تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. ما هم زياد روضه خواني کرديم و به قول مرحوم ارج ميرزا که مي گويد تمام روضه خوان ها حرف مفتند حالا خود آن مرحوم حرفش مفت بود يا نه بحث ديگري است ولي منبراي حسن ختام نامه خود به ياد تلگرافي افتادم که به مطلب خود اضافه مي کنم. . . در زماني که قشون شوروي در جنگ دوم جهاني در ايران بود شخصي از تبريز به برادر خود چنين تلگراف کرد: تهران، خيابان فلاحت، تيمچه کرامت، اخوي هدايت، اُرُس وارد، اموال غارت، ابوي مفقود، جاده ها مسدود والده رحلت همشيره بي عصمت همگي سلامت، قربانت عنايت.»

14 ژوئيه 85
ديشب مهمان بوديم. يکي تازه از ايران آمده بود. بي اختيار حرف مي زد، عصبي بود و در شدت هيجان نمي توانست از پس خودش بربيايد. مثل ماشيني بود که توي سرازيري گاز بدهند. آنقدر دور برمي داشت تا از نفس بيفتد، نفسي تازه مي کرد و از سر مي گرفت. داستان هاي وحشتناکي مي گفت و از تصويري که ترسيم مي کرد هر بُن مويي، هر کلمه از . . . حرف هايش آدم را مي گزيد. مخصوصاً وقتي وحشت بمباران ها، تاريکي و انتظار بمب و صداي انفجار را تعريف مي کرد. مي گفت مردم اسم هواپيماهاي عراقي را گذاشته اند "ايران پيما"براي خودشان بالاي سرما مي پلکيدند تا بمب هايشان را بتکانند. . . دارم جلد آخر شاهنامه را مي خوانم. اتفاقاً امروز رسيدم به انتقام وحشتناک پرويز هوسباز از ري، شهر بهرام چوبينه. اول گفت شهر را با خاک يکسان کنيد، وقتي گفتند نمي شود گفت پس يکي را براي مرزباني آنجا پيدا کنيد که «بي دانش و بد زبان، بسيار گوي، بداختر، سرخ موي، کژبيني، زشت، دوزخي، بدنام، زردچهره، بدانديش، کوتاه، پرکينه، بد دل، سفله، بي فروغ، پردروغ، لوچ و سبز چشم و بزرگ دندان و کجرو. . . » باشد.
پيدا کردند و چنين جانوري را بر مردم گماشتند که به گفته خودش از کار بد نمي آسايد، بي خرد و کج رفتار و مردم کش و دروغ پرداز است، و اما شيوه شهرداري چنين موجودي: کندن ناودان ها و ويران کردن بناها، کشتن گربه ها و بيچاره کردن هرکس که يک درمي داشت. نتيجه: همه خانه ها را به موشان واگذاشتند و از شهر ويران گريختند و «شد آن شهر آباد يکسر خراب». همه شهر يک سر پر از داغ و درد- کس اندر جهان ياد ايشان نکرد.
از مهماني که بر مي گشتم از Trocadero گذشتم. آتش بازي شب 14 ژوئيه تمام شده بود ولي مردم بي خيال در ميدان مي پلکيدند و ترقه در مي کردند و جشن ادامه داشت.

26 اوت 85
پيري دم درگاه ايستاده است و وراندازم مي کند. وقتي به آينه نگاه مي کنم مي بينم از توي چشم هاي خودم دارد نگاهم مي کند. به روي خودم نمي آورم و طوري رفتار مي کنم که انگار نيست. ولي راستش توي تن خودم خانه کرده و دارد مرا از آنجا مي راند، آرام و سمج به بيرون مي راند؛ در زانوي ورم کرده، در کمر دردمند و در سنگيني رسوبي که ته دلم مي نشيند، جا گرفته. مثل خاکستر آهسته پايين مي آيد و کم کم پنهان مي کند. اول ها از دشت و صحرا به توي خانه رانده شدم، مدتي توي حياط بودم. حالا تا توي اطاق مرا به عقب رانده و خودش دم در ايستاده، دم سردش افسرده ام مي کند: نگاه خسته اش را از من بر نمي دارد.

27 اوت 85
حالم بهتر است. هوا هم بهتر است بالاخره در اين آخر تابستاني دو سه روزي آفتاب شد. دارم «گفتگو با کافکا» نوشته گوستاو يانوش را مي خوانم. کافکا هوشمندي حيرت انگيز و ديدي بکلي مخصوص به خود دارد. کافکا گاه و بي گاه مي گويد از سياست سردر نمي آورد و اهل سياست نيست. ولي روشن بيني سياسي او را در کمتر نويسنده اي مي توان سراغ کرد. در همان سال 1920 درباره رمان Clarte باربوس و انقلاب اکتبر نظري مي دهد که مثلاً سارتر حتي چهل سال بعد به آن دست نيافت.

26 ژوئيه 86
مرگ تنگ غروب، در تاريک روشن پرواز مي کند. بعضي وقت ها مثل خرمگس سمج با سر و صدا دورو بر آدم مي پلکد، قرار ندارد، آرام نمي گيرد و نمي نشيند، بعضي وقت ها هم مثل پشه روي صورت و نُک دماغ وزوز مي کند و راحتم نمي گذارد، اعصابم را خراب مي کند. اتفاق هم افتاده که ناگهان مثل تير از بغل گوشم کمانه کند و بعد از رد شدنش، بادش مرا گرفته باشد، لرزانده و انداخته باشد. حس مي کنم که توي کاسه سرم پرسه مي زند. گاه سرم بي اختيار و علتي گيج مي رود. آن تو افتان و خيزان مي پلکد مثل مست ها يا بچه هاي نوپا. هنوز نتوانسته است خودش را جمع و جور کند سرپا بايستد و دست هايش را به همه جابرساند. فعلاً دارد موريانه وار بي شتاب و خستگي ناپذير مي جود؛ سيلاب نيست، نم و رطوبت است که اندک اندک سرايت ميکند، نسيم خفه اي است که از اعماق زمين مي وزد. چه عقابي است! روي تخته سنگ سختي آن بالاي بالا نشسته و همه و همه چيز را در همه جا زير نظر دارد. از لاشخورهاي کهنه کار دوربين تر است. وقتي آدم را نشانه کند مثل صاعقه سر مي رسد. اما نه هميشه، بعضي وقت ها چه حوصله اي دارد. يکي را مي پايد و ذره ذره مي کاهد، او را از خودِ او مي ربايد، ماه ها و سال ها! در بُستُن که بودم مرگ به شکل ببر بنگال بود. يک شب خواب ديدم که با اردشير و غزاله رفته ايم شکار. آخر کار از سالن لخت و بزرگي- انبار مانندي خالي با سقف کوتاه- سردرآورديم. کنار سالن تجيري، پرده اي چيزي بود. غزاله را پشت آن پنهان کرده بودم. انگار گيتا هم بود. دل تو دلم نبود. چون ببر بنگالِ بي تابي در پستوي پشت سالن آرام نداشت. اردشير وسط سالن ايستاده بود. ده دوازده ساله به نظر مي آمد. بي خيال، بي هراس، سرحال و منتظر. آهوي نازکي، شبيه غزالي خال دار و با نقش از دري به درون سالن خراميد تا از در ديگر بگريزد. ناگهان ببر از پستو تا بالاي سقف بيرون جهيد که پنجه هايش را در گردن شکار فرو کند. اردشير پاهاي ببر را توي هوا گرفت و از وسط جر داد. ببر کوچک شد به اندازه روباه با صورتي شبيه همان آهو. هم چنان که اردشير از وسط به دو نيمش مي کرد، ببر دوستانه مي خنديد و غزاله هم از پشتِ "پاراوان" بيرون آمده بود و تماشا مي کرد. من از وحشت بيدار شدم. هرچه باشد ببر شوخي بردار نيست، در هيچ حالي.

28 نوامبر 86
ديگر عربستان سعودي هم واسطه فروش اسلحه و آشتي سران جمهوري اسلامي و سران آمريکا بود. بعد از اسرائيل و فرانسه و انگليس و آلمان و همه ديگران چشممان به اين يکي روشن. تنها عراق باقي مانده که لابد چند وقت بعد تقَش در مي آيد که از اول جنگ به ايران اسلحه مي فروخته! چه خر تو خر عجيبي! همه آلوده اند و همه دروغ مي گويند. دو رويي سکه رايجي است که همه جا خريدار دارد. دل آدم از اين خبرها به هم مي خورد. گاه حس مي کنم همين طور که پشت ميز کار نشسته ام دارم بالا مي آورم. چند روز پيش با "د" حرف روزگار خودمان را مي زدم: بيکارگي اپوزيسيون از مشروطه خواه وجمهوري خواه، و . . . سرنوشت ملک و ملتِ خونين و مالين، سستي و آشفتگي غرب، آينده نامعلوم، دربدري، بيکاري و گدائيِ در پيش و منتظر! غزاله بالاخره چه خواهد شد، ايراني؟ اينجا مي مانيم و فرانسوي مي شود يا آخرش ناچار از آمريکا سر درمي آوريم و بايد آمريکايي بشود؟ و يا نه، هيچ کدام اينها، بلکه يهودي سرگردان!

8 سپتامبر 92
دارم مي روم تهران. من که آرزو مي کردم قلبم به سبکي هواي کوهستان باشد، حالا به سنگيني کوه است. در ته دريا، در تاريکي اعماق، غصّه مي خورم. دور و برم زشت و شلخته است. نوعي دشمني پنهان و آشکار، دانسته و ندانسته با زيبايي به چشم مي خورد. هواپيما سرد و آرام است. روح زيبائي از آسمان گريخته و درجائي دور از دسترس، پشت بوته هاي زهرناک خار، در شکاف دره ها و پرتگاه ها پنهان شده. در نيما (به خلاف هدايت؟) زيبائي پي آيند و پيرو اخلاق است و گاه فداي آن مي شود. (اخلاق نيما ناشي از انسانگرائي مردم گريز اوست) اما وقتي زيبائي، و در اين مورد زيبائي زبان فداي اخلاق شود، از اخلاق هم در جامه با پيکري نازيبا چيزي باقي نمي ماند. نمونه، "مانلي". پاريس را پشت سر گذاشته ام، مغازه و عکاسي و انشاءالله خيلي از دلواپسي هاي خرده ريز را. اين بار من و گيتا از جدائي يک ماهه خوشحال نبوديم. غزاله که هرگز. کاش زودتر اردشير و کوه و اصفهان را ببينم. به وسعت و سکوت بيابان برسم.

10 سپتامبر 92
درتهران پيش پري و جهانگيرم. هنوز شهر و چندان کسي را نديدم. امروز عصر يک ساعتي در شميران راه رفتم. همان جاهاي آشناي نا آشنا. در کوچه باغ هاي پايين دست نياوران گم شدم. ولي در همه حال کوه را پشت سرم حس مي کردم، پشتم بلند بود و به آسمان مي رسيد. هوا سبک بود و به دل مي نشست و سبزه برگ ها از آب و آئينه شفاف تر مي نمود اما من دلم گرفته بود. نمي دانم چرا از همه چيز غصه مي خورم. فردا قرار است اردشير از اصفهان بيايد. دلم مي لرزد. راه بد است و راننده ها بدتر. خوابم نمي برد. از دست اين منوچهر آتشي و «گندم و گيلاس» که پريروز پيدا کردم.

5 مارس 94
فکرهاي پراکنده و بي مناسبتي از سرم مي گذرد. روبرو باغ لوکزامبورگ در نور ناب بسيار زيباست. اما زيبايي ايران (زيبايي ستمکار، وحشي و تهيدست ايران) چيز ديگري است، خصلت ديگري دارد. گمان مي کنم علتش زبان و خاطره باشد. باغ روبرو فقط فرانسوي نيست. اينجا درخت ها به فرانسه خاموشند و هروقت باد بوزد به فرانسه نجوا مي کنند. آنها را Cartesien، منظم و هندسي کاشته اند، در نتيجه با همديگر حرف هاي منظم مي زنند در صورتي که در شمال درخت ها شلوغ و بي ترتيب با همديگر به گيلکي يا مازندراني وراجي مي کنند و بيابان زير نيزه آفتاب در تنهائي خودش عارفانه خاموش است و جوي آب مثل عمر ما سرش به سنگ مي خورد و مي غلتد و مي رود. اين، يک جور زيبائي ديگر، زيبايي "مأوا"ست؛ حتي وقتي که از فرط سنگدلي مي ترساند و جهل و تعصب درآن از شب صحرا سياه تر و عميق تر است، غول هاي خوفناک درآن مي لولند. .

8 مارس 94
دلم گرفته، خاکستري، سنگين و ورم کرده، مثل آسمان عبوس ابري است که نه ببارد و نه باز شود، تا نور با رنگ ها و نفس گرمش بيايد و رنگ ها را رو کند. چند روز است که ابر شکم داده لخت فرو افتاده اي شده ام که مثل خاکسترِ تنبل روي خاک افتاده، نه مي رود و نه آب مي شود. دست و دلم به هيچ کاري نمي رود فقط صبح ها کمي راه رفتن، شب ها کمي موسيقي شنيدن و روزها پاي دخل عمر تلف کردن. به جاي عقاب ناصر خسرو که «بهر طلب طعمه پرو بال» مي آراست شده ام زاغ و زغنِ زمين گير. اما بدتر از اين «زاغ و زغني» چس ناله گداهاست. آدم که دل و جگر زنده بودن را از دست بدهد- اگر کسي دم دست نباشد- خودش را براي خودش ننر مي کند و ننه من غريبم در مي آورد. ولي با اين همه وقتي مي شنوم که چند روز پيش زني را به جرم- به هر جرمي- در ميدان ارم قم وسط شهر سنگسار کردند به خودم مي گويم اي کاش نمي بودم تا نه مي ديدم و نه مي شنيدم.

25 مارس 95
کلک تازه امروز از تهران رسيد. . .
و امّا نکته جالب توجه در شماره اخير ماست مالي جانانه مرگ زرياب است باوجود چند مقاله پر از ستايش. به طوري که مي گويند علت مرگ او بي توجهي و سهل انگاري بوده است که بدون در نظر داشتن چند بيماري توأم و با هم او (قلب و قند و . . .) کارش را يکسره کرده اند. "د. م." که گويا اين شايعه را شنيده در رثاء آن «فقيد سعيد و عالم کم نظير و بلکه بي نظير و . . .» مي گويد: «کساني که مي گويند و مي نويسند «مرگ نا بهنگام» گويا اينان که اين چنين فکر مي کنند فراموش کرده اند که اجل مقدّر است، قضا و قدر الهي که اشتباه نمي کند. . . مردم پزشک را سرزنش مي کنند همانا تقدير و سرنوشت، تير خود را با کمان و چلّه به نام اشتباه پزشک به نشانه مي زند. . .»

به اين ترتيب اولاً نه تنها پزشک نمي توانسته مقصر باشد بلکه گناه از بيمار بود که به پزشک مراجعه کرد. اين از مرگش. اما درباره مبارزه اش با سانسور و يا مخالفتش با اين دستگاه جهل و تعصبي که هست؛ خرمشاهي درباره شادروان زرياب خوئي [که] از ائمه علم و ادب[و] اگر قديم تر زندگي مي کرد مجدِّد رأس مأئه اش مي شمردند»[!!] مي نويسد «در ماه هاي اخير ماجراي نامه 134 نفري روح و روان او را آزرد و توش و توان او را از بين برد. نامه اي که مي دانستند سياسي خواهد شد و آذوقه رسانه هاي گروهي جهاني نمي بايد براي امضا به نزد او مي بردند و او را بر سر دو راهي بحراني قرار مي دادند. نه امضا کردن او از سر مخالفت بود و نه مصاحبه دنباله اش از درِ موافقت».
يعني به فرمايش اين بزرگوار، کار مردي که « پنجاه سال است که . . . چنين شهسواري در عرصه فرهنگ اين کشور رخ ننموده، مردي که تتبّع قزويني، تحقيق مينوي و تعمّق فروزانفر را يکجا داشت، مردي که . . .» کار اين مرد معنائي نداشت نه موافقتش دانسته بود و نه مخالفتش! اين هم ماست مالي زرياب و توجيه دستگاهي که پيرمرد را به "غلط کردم" واداشت.
محمّد امين رياحي دوست پنجاه و چند ساله زرياب هم در همين شماره (دي و بهمن 73) مي گويد «درباره آن درياي دانش و فضيلت، آن آفتاب جهانتاب آسمان حکمت، آن زرناب کان فضيلت، آن گوهر شب چراغ معرفت، آن شهسوار عرصه، تحقيق، آن علاّمه زمان، آن نادره دوران، آن جان جهان، با اين دل شکسته و قلم ناتوان چه مي توانم بنويسم.»
و با اين وصف شش، هفت صفحه نوشته اند؛ اما نگفته اند که زرياب را از دانشگاه پاکسازي کردند و حقوق بازنشستگي اش را بالا کشيدند و او ناچار بود براي خورد و خوراک و گذران روزانه اينجا و آنجا قلم چند تا يک غاز بزند. فقط اشاره اي کرده اند که وقتي «به او مي گفتم اين همه به خودت فشار نياور، کار فکري زود انسان را از پا در مي آورد. حالا ديگر از من نخواهيد که بگويم چه جوابي مي داد. حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست- که آشنا سخن آشنا نگه دارد.»
اين هم نمونه اي از خصوصيات کشور گل و بلبل: اغراق هاي عجيب و تعارف هاي بي دريغ و ماست مالي همه چيز و بعدش روز از نو، روزي از نو. نمونه ديگر و نزديک تر راقم همين سطور که اين حرف ها را يواشکي، دور از چشم و گوش اغيار در اينجا زيرلبي زمزمه مي کند که هم نوشته باشد و هم ننوشته باشد، چون که نمي تواند نرود به ايران، چون خيال مي کند خفه شدن و کتاب چاپ زدن بهتر از اعتراض کردن و چاپ نزدن است. اگرچه خوش رقصي در برابر زور و ظلم چيز ديگري است.

23 آوريل 95
امروز يکشنبه بيست و سوم آوريل دور اول انتخاب رئيس جمهور است. من در آرزوي "بدِ کمتر" هستم. در انتظار انتخاب Chirac تا شايد براي مدّتي سايه آقاي پاسکوايِ فلان فلان شده (نمي دانم به چه صفتي بگويم) که تا يکي دو ماه پيش خواب نخست وزيري مي ديد، از سر خارجي هاي مقيم اينجا، از سرِ من و بسيارها ناچارتر و گرفتار تر از من، کم شود.
به ايران، به ظلم، کشتار و هرج و مرج، به ويراني جسم و روح، به جهل و تعصّب وحشي و سنگدل، سعي مي کنم تا فکر نکنم: اگر بشود فکر نکرد. به قول فردوسي- به به، چه مردي و چه شاعري- به قول او که مي گفت «بر ايرانيان زار گريان شدم.» اين روزها ياد يکي از اين ايرانيان، زرياب عزيز آزارم مي دهد. چند روز پيش با "د" صحبت کردم و پرسيدم مي تواند در پاسخ آن تعارف هاي توخالي، (وخرمشاهي که مي خواهد بگويد اين هم «مجدِّ درأس مأئه» ما و از خودمان است) در مرگ زرياب، نامه اي از او را که نزد من است منتشر کند؟ اين نامه نشان مي دهد که چه کساني «خورشيد را به گل اندودند»، از دانشگاه پاکسازيش کردند، حقوق بازنشستگي اش را بريدند و . . . به حق ترديد داشت، نمي توانست جواب روشني بدهد. گفت حالا شما نامه را بفرستيد، ببينم. ولي بدتر از "د" خودم ترديد کردم که گرفتم فرستادم و چاپ کردند. اگر دوستانش بخواهند کاري براي ورثه اش بکنند، اگر و اگر . . . (همه به احتمال ناچيز) و چاپ اين نامه کار را خراب کند؟ دوستي خاله خرسه؟ منصرف شدم و فکر کردم آن را درميان اين يادداشت ها نگه دارم گوياي روز، حال و روز سياه خيلي هاست:

10
فروردين 60
دوست گرامي نامه اي که از شهر"ولتر" و " رنان" به بلاد شيخان و حنبليان زمان فرستاده بوديد رسيد. به قول خاقاني تحيتي بود از خيرالبلادواطيبها الي شرّالبلاد و اوحشها. خيلي خوشحال شدم که کارتان به ساماني رسيده و مشغول شده ايد. خوشا به حالتان که در زبده و خلاصه بلاد عالم يعني پاريس با زبده ترين اشخاص همکاري داريد. هذا هي الجنّته الّتي کنتم بهاتوعدون. به قول آن هندي اگر فردوس بر روي زمين است- همين است و همين است و همين است. ما هم در اين دوزخ روزگاري مي گذرانيم. جسماً و روحاً در غربتيم. غربتي که نه غربي است و نه شرقي. مثل موجوداتي که جاذبه اي بر آنها وارد نيست و در فضا معلق هستند، ما نيز احساس بي چارگي بي وزني مي کنيم و به فضا نرفته فضا نورد شده ايم؛ آنچه معاش است بسته به موئي است که هر دم دم تيز شمشير بازسازي و پاکسازي بر سرش ايستاده است. معادي هم که اميد دهنده باشد نداريم، مانند يهودي فقيرخسرالدنيا والاخره ذلک هوالخسران المبين. مي گفتيم و به خود نويد مي داديم که در دوران تقاعد به کنجي مي نشينيم و به گفته حافظ جز صراحي و کتاب يار و نديم نمي گيريم. اما آنچه صراحي است شکسته است و کتاب ها نيز در معرض تهديد آب و آتش نشسته است . گوشه گرفتم زخلق و فايده اي نيست- گوشه چشمش بلاي گوشه نشين است. گاهي نداي ظريفي به گوش مي رسد که چون سرآمد دولت ايّام وصل بگذرد شب هاي هجران نيز هم. امّا من ايّام وصل نداشتم و همان ايّام براي من مانند شب هاي هجران تيره بود! به جهنم! سرتان را چرا درد بياورم. روزگار همين بوده است و خواهد بود. اين دم را که دوستي سلام صفائي از راه وفا فرستاده است خوش بدارم و خود را به ياد دوستانِ باخبرِ دور از دشمنان بي خبرِ نزديک، دور سازم. سلام به همه آن دوستان برسان و چو با حبيب نشستي و باده پيمودي- بياد آر حريفان باد پيما را ايام به کام و دوران عزت مستدام بوده باشد.
قربانت
-------------------
Author: 
شاهرخ مسکوب
Volume: 
۱۸
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000