tile

تصوير کسروی در اذهان جوانان



هنگامي که کسروي در سال 1324 به دست تندروان مذهبي کشته شد، در جامعه آن زمان ايران شخصيتي سرشناس و پُر سر و صدا بود، با دشمنان و طرفداران پرو پا قرص و آوازه اي در حد شهرت رهبران و نخبگان سياسي و اجتماعي آن زمان . عقايدش که درمجموعه چشمگيري از کتب و مقالات متنوع در باره مذهب، تاريخ، حقوق، ادبيات، فلسفه و زبان شناسي در دسترس عموم قرار داشت واکنش هاي تند و گوناگوني در گروه هاي موافق و مخالف او، به ويژه در ميان اهل انديشه و قلم، به وجود آورده بود. در اين ميان، مقامات و مسئولان دولتي نيز که آراء او را از عوامل برانگيختن احساسات تند به خصوص در ميان رهبران و شخصيت هاي مذهبي مي دانستند نگران تأثير نامطلوب گفته ها و نوشته هايش در جامعه متلاطم آن روز ايران بودند.
از همين روست که کشته شدنش، آن هم به نحوي فجيع، بر شهرت او در اذهان عمومي و در ميان روشنفکران افزود. به اين ترتيب، نام کسروي تا حدود ده سال پس از مرگش کمابيش بر سر زبان ها بود و از آن پس به تدريج، همراه با ناياب شدن نوشته ها و کتاب هايش، رنگ باخت و به هر حال از موضوع داوري در عرصه احساسات و عواطف عمومي به مقوله اي براي بحث و بررسي محققانه تبديل شد.
از بسياري جهات مي توان کسروي را به عنوان پيشرو و بدعت گذاري شاخص درطرز تفکر و مشي فلسفي آن زمان ياد کرد. امّا، در اين مقاله وي را نه به عنوان يک شخصيت متنفذ در عرصه تاريخ تحول فکري ايران بلکه بيشتر به عنوان يک نماد فرهنگي و يک نقطه تحول در مسير حرکت اجتماعي و روحيه ملي ايرانيان بررسي خواهيم کرد. اين بررسي بيشتر بر پايه برداشت ها و تجربيات شخصي نگارنده درعنفوان شباب وسال هاي تأثيرپذير دوره اول دبيرستان، در سال هاي پس از قتل کسروي است. اشاره کوتاهي به برخي از مشخصات اجتماعي و سياسي اين دوران، يعني نيمه نخستين دهه 1330، پيش از ورود به نکات اصلي اين نوشته، ضروري به نظر مي رسد.
آگاهي ها و آراء سياسي و اجتماعي اين نويسنده و هم روزگارانش در سال هاي اوليه دهه 1950، بر بستر تحولات مرتبط با دوران زمامداري دکتر محمد مصدق و احساسات ملّي ناشي از نهضت ملّي شدن صنعت نفت نضج گرفت. اين دوره به گفته چارلزديکنس در جمله نخست رمان معروفش داستان دوشهر براي بسياري از ايرانيان، و يا لااقل براي جوانان آن دوره «بهترين و بدترين» دوران تاريخ معاصر کشور بود. در مرحله آغازين اين دوران، براي نخستين بار پس از انقلاب مشروطه، با افزايش تأثير افکار و اراده عمومي در روند تصميم گيري سياسي، از ميزان نفوذ پايگاه هاي سنّتي قدرت چون دربار، ملاّکين بزرگ، و سياست گران و رهبران مذهبي محافظه کار کاسته شد. در نتيجه اين دگرگوني ها برخي از حقوق و آزادي هاي عمومي، از جمله آزادي بيان و نشر عقايد از قيد محدوديت هاي پيشين رها شدند. امّا، با سقوط دولت دکتر مصدق مرحله تازه اي آغاز گرديد که در آن آزادي هاي سياسي به شدّت محدود و راه بر بحث و تبادل نظر آراء، به ويژه آراء نامتجانس با عُرف سياسي و مذهبي روز، بسته شد. بديهي است که درچنين اوضاع و احوال، عقايدي از آن قبيل که کسروي بيان مي داشت مخفيانه و بااحتياط بسيار در ميان خوانندگان و متفکران مبادله مي شد. محل اين گونه مبادلات اغلب حاشيه خيابان ها و شوارع عام، پارک ها، و گاه برخي کتابفروشي ها و کافه ها بود.
وجود تهديدي مستمر نسبت به آزادي هاي سياسي، از جمله آزادي بيان و نشر عقيده، همراه با ضرورت بحث و انتقاد در باره مشکلات ملّي و چارهيابي براي آنهامنجر به پيدايش نوعي مجمع مباحثه [discourse community] درشهرها شده بودکه ازسوئي کمابيش آراء مندرج درمطبوعات رامنعکس مي کرد و ازسوي ديگر -به ويژه ازنظر فرهنگي و سياسي- اثري خاص برروحيه عمومي مي گذاشت.
در مشهد، زادگاه اين نويسنده، اين نوع گردهمائي ها بدون قرار قبلي و به صورت کاملاً طبيعي در کتابفروشي ها، پارک هاي عمومي و گاهي در حاشيه خيابان ها به وجود مي آمد. شرکت کنندگان در اين مباحثات اغلب دانش آموخته و گاه داراي درجات دانشگاهي بودند. اين گروه بيشتر شامل آموزگاران، کارمندان دولت، و اعضاي خرده بورژوازي بود. اکثريت را کارگران، دستفروشان، مغازه داران و محصلين مدارس تشکيل مي دادند. نمي توان گفت که شرکت کنندگان در اين گروه ها در تمام زمينه ها متفق القول بودند. در واقع، تنوع قابل ملاحظه اي در ديد سياسي و اجتماعي آنان ديده مي شد. امّا، نکته قابل توجه اين بود که مباحثات تقريباً هميشه بدون ابراز خصومت و يا رفتار خشونت آميز و در محيطي آرام و دوستانه صورت مي گرفت. آن چه به اين گردهمائي ها مي انجاميد غالباً اعلاميه اي نصب به ديوار يا سر صفحه روزنامه اي در بساط روزنامه فروشان بود. گاه گفتگوها در قهوه خانه در تعقيب پخش اخبار راديو سر مي گرفت.
در اين گونه اجتماعات بود که براي اولين بار نام کسروي را شنيدم و با برخي از افکار او آشنائي شدم. حتي در آن زمان، در اوضاع و احوال نسبتاً آزاد و مساعد به ابراز عقيده، بحث در باره کسروي و آراء اش تفرقه افکن بود و به برانگيختن احساسات تند موافقين و مخالفين افکارش مي انجاميد و يا لااقل اين خاطره اي است که از آن ايّام در ذهن نگارنده نقش بسته است. دستيابي به نوشته ها و نشريات کسروي نيز در آن دوران در شهر ما آسان نبود. با اين همه، نخستين اثري که از او بدستم رسيد اسلام وشيعيگري بود که به احتمالي يکي از بحث انگيزترين آثار اوست. چندي بعد نوشته هاي ديگري از او در اختيارم قرار گرفت و از آن راه به شرح زندگي پُر تشنج او و جريان تحوّل و تکامل فکري او آشنايي پيدا کردم. واقعيت آن است، که من و ساير همسالانم که از نظر رشد عقلاني و وابستگي طبقاتي مشابه بوديم هيچگاه به مکتب کسروي نگرويديم. آشنائي ما با آراء و انديشه هاي او زماني صورت گرفت که ما با افکار و عقايد نيچه، هگل، و به ويژه مارکس آشنايي پيدا کرده بوديم و روشهاي تحليلي و منطق گراي آنان را براي تعليل و توجيح پديده هاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي که با آن روزانه در تماس بوديم به برداشت هاي احساسي و در عين حال جزمي کسروي ترجيح مي داديم. در واقع، در آن دوران در ميان نوجواناني که در مدارس عمومي به تحصيل اشتغال داشتند نوعي سرخوردگي از ايدئولوژي هاي بومي از زردشتي گري گرفته تا اسلام به وجود آمده بود و اين باعث مي شد که به کسروي به عنوان مفرّي از آن ايدئولوژي ها بنگريم.
از نظر اکثر ما ايدئولوژي ها و مسلک هاي بومي ديواري بين عامه ايرانيان و دنياي خارج برپاکرده بود که مانع به پيدايش و گسترش يک جهانبيني نوين و پيشرفته در جامعه ايران مي شد. فرق کسروي با ساير هم روزگاران متفکرش اين بود که او براين ديوار حائل نقش هاي جالب و تفکّرانگيزي رسم کرده بود بدون اينکه تأثير چنداني در فروريختن اين ديوار کرده باشد. حتي در ديد کم تجربه و تا حدي ساده لوحانه ما در اين نقوش هم آثار تحريف و ناموروني هايي به چشم مي خورد. با اين همه، گمان اغلب ما اين بود که شايد اين تحريف ها و ناموزوني ها در نوشته هاي کسروي ناشي از اين بود که وي دانش و بينش خود را بيشتر از راه مطالعه فردي و مستقل در خلوت حجره هاي مدارس علوم قديم به دست آورده بود و نه از طريق بحث و مجادله در يک محيط آزاد تحقيقي و دانشگاهي و به همين جهت نيز افکارش به صورت مطلق و جزمي و يک جانبه در نوشته هايش بازتاب مي يافت. به همين دليل ما هميشه احترام خاصي براي شخص کسروي قائل بوديم و بسياري از ما او را به عنوان سرمشق کوشش هاي خود در راه کسب علم و دانش مي پنداشتيم و اين آمادگي را داشتيم که به موارد کوته بيني او به ديده اغماض بنگريم.
يکي ازجنبه هاي عقيدتي کسروي که جوانان آن دوره را به تعجب وامي داشت خصومت بيکران او با نتايج انقلاب صنعتي و گسترش صنعت ماشيني در اروپا و ساير نقاط جهان بود. از همين رو برخي حتّي افکار او را مشابه افکار آن گروه ضد ماشيني (Luddites) مي ديدند که دراوائل قرن نوزده در انگلستان دست به اقدامات تروريستي براي تخريب کارخانجات و انهدام ماشين آالات مي زدند. اين شگفتي از اين پرسش سرچشمه مي گرفت که چرا کسروي با همه احاطه اش به تاريخ تمدن بشر، چه در شرق و چه در غرب، به خصوص به چگونگي دگرگوني هاي که در جوامع اروپائي رخ داده، به اصل جبر تاريخ و تحولات اقتصاد سياسي و آنچه که در آن سال ها به عنوان «ژئوپليتيک» شناخته شده بود بي توجه مانده است. به اين ترتيب، در حالي که جوانان آن روز انتقادهاي تندي را که کسروي نسبت به اوضاع اجتماعي و اقتصادي جهان غرب داشت مي پسنديدند امّا شيوه هاي تحليل او از وضع موجود برايشان رضايت بخش نبود، به ويژه از آن رو که اغلب نوشته هايش در انتقاد از تمدن غرب مبتني بر طنز و ضرب المثل بود و کمتر از صلابت علمي و منطقي بهره مي برد. به عنوان نمونه، مي توان به بخشي در گفتار دهم در نشريه آئين روي آورد. در اين گفتار کسروي به پديده غرب گرايي در آن قسمت از جهان که به زعم او شرق خوانده مي شود اشاره مي کند و مدعي مي شود که که غرب در واقع در راه رسيدن به اهدافش از ابزار و وسايل غيرمستقيم و موذيانه بهره مي جويد و در واقع با پنبه سر مي برد. در اثبات اين ادعا وي اشاره به افسانه اي به شرح زير دارد:
در اينجا بايد ياد کرد آن افسانه اي را که در کتاب هاي خود اروپا است. بدينسان که روزي خورشيد و باد با هم به پيکار برخاستند و هريکي مي پنداشت که زور او بيشتر است. در اين ميان راهروي را سوار اسب تنها در بياباني ديدند و پيمان نهادند که زور خود را بر سر آن راهرو بيازمايند. هرکدام توانست جُبّه را از تن او درآورد زور او بيشتر باشد. نخست باد زورآزمايي آغاز نهاد. خورشيد در پس ابرها روي نهفت و هوا به يکبار سرد شد، باد تند وزيدن گرفت. راهرو از سرما به خود پيچيده تکمه هاي جُبّه را انداخت و هرچه باد برتندي مي افزود که مگر جُبّه را از تن او بربايد او در نگهداري جُبّه و استوار کردن آن بر تن خويش بيشتر مي کوشيد. باد از ميدان در رفته نوبت خورشيد آمد که از پس ابرها نمايان شده و هوا را بار ديگر گرم ساخت و دمادم بر گرمي و تابش خود مي افزود. راهرو تکمه هاي جُبّه را باز کرد و کم کم گرمي را بيشتر دريافته جُبّه را از تن خود درآورده بر ترک اسب انداخت. بدين سان خورشيد پيکار را برد. دانسته شد که از نرمي و گرمي آن برمي آيد که از تندي و سختي برنيايد.1
از اين داستان کسروي چنين استنتاج مي کند که: «اروپائيان نيز با شرق اين کار را کرده اند. با آنکه مقصود ايشان جز پيدا کردن بازار براي مال هاي خود نيست و به عبارت ديگر ربودن دارائي شرق را مي خواهند براي اين کار علم و تمدن و برتري و بهتري را دستاويز ساخته اند و با اين دستاويزها و به دست يک مشت مردم فرومايه بنياد آسايش شرقيان را کنده و زندگاني ساده را ازدستشان مي گيرند.»2
يکي ديگر از جنبه هاي عقيدتي کسروي که مورد پرسش قرار مي گرفت اين بود که او اغلب سوسياليزم را با مسلک بلشويکي مترادف مي دانست و توجهي به اين اصل نداشت که سوسياليزم در واقع يک نظريه اقتصادي است در حالي که کلمه «بلشويک» به يک فرقه سياسي در روسيه اتلاق مي شد که معتقد به ايجاد يک نظام حکومتي براساس کمونيزم-ياسوسياليزم افراطي-بود. به علاوه او به خطا تصور مي کرد که به صرف اعتقاد به ماترياليزم و کاربُرد ديالکتيک ماترياليستي در مباحث اجتماعي و تجزيه و تحليل امور انساني، نيچه و مارکس هردو به يک نوع فلسفه در باره روابط سياسي و موازين اِعمال قدرت معتقدند. در يک بررسي جامع در مورد افکار کسروي، عبدالعلي دستغيب توضيح قانع کننده اي در اين باره به دست مي دهد:
اين خطاي کسروي است که گمان مي کند ماترياليست ها همه به دانش اخلاق، پشت پا زده اند و زندگاني را ميدان نبرد زورآزمايي دانسته اند و از اين رو مي نويسد "پيروان مادّيگري. . . آدمي را نيکي پذير نمي دانند و کوشش هاي نيکخواهان را از راه سودجويي مي شناسند." ما نمي خواهيم بگوئيم کسروي به عمد مسائل را قاطي مي کند تا نتيجه هاي دلخواسته بگيرد. اين کار از آن مرد بزرگ دور است. پس ناچار بايد- همانطور که خود او گفته- بگوئيم دانش فلسفي او بسيار اندک بوده و در زمينه اي وارد شده که در آن هزاران "اما" و "چرا" و "شايد" وجود دارد.3
دستغيب گفته ديگري از کسروي را نيز گواه اين نظر خود مي گيرد: «من درباره پيدايش اين فلسفه و چگونگي رواج آن در اروپا و آمريکا جستجوئي نکرده و آگاهي به اندازه اي که مي بايست بدست نياورده ام.»4
مورد سوّمي که نسل جوان آن زمان و تاحد چشمگيري شرکت کنندگان در مباحثات حاشيه خيابان را دچار دودلي درباره اعتبار و حقانيت آراء کسروي مي کرد نظرات او در باره ادبيات و به ويژه شعر کلاسيک فارسي بود. بديهي است که بسياري از ايرادات و انتقادات او از روش هاي تحقيق ادبي و تعبير متون بجاست و نمي توان آنرا انکار کرد. ولي تعميم تمثيلات غلوآميز و اندرزهاي نادرست برخي از نويسندگان و شعراي کلاسيک گذشته به کليّت گنجينه ادبي زبان فارسي باعث شد که بين کسروي از يک طرف و جوانان و مردم کوچه خيابان از طرف ديگر، فاصله اي به وجود آيد.
به عنوان نمونه، کسروي به استهزاء مي گويد: «اگر شما به شعرهاي ايراني نگريد خواهيد ديد که در تشبيهات آن چيز را از هر باره، اين چيز دانسته اند. مثلاً ابرو را به راستي شمشير شناخته و خود را کُشته آن نشان داده اند. گودي زنخ را به راستي چاه دانسته "يوسف" دلي را در آنجا به زندان انداخته اند.»5 چنين ديدي نسبت به صنايع شعري معرّف بي عنايتي به نکته سنجي ادبي و شرايط تاريخي و فرهنگي و اجتماعي در به وجود آمدن اين گونه صنايع و سنت ها است. در روزگار ما، بسياري از جوانان غزل هاي سعدي و حافظ و ابيات خيام و قصائد منوچهري دامغاني و فرخي و نظامي گنجوي و مانند آنهارا به عنوان شعارهاي سياسي عليه فشار حاکمان و جلوه نمائي هاي متظاهرين مذهبي از حفظ داشتند و از آن راه با گذشته ملي خويش در ارتباط بودند. با اين همه، آنان به استدلال هاي کسروي در تعليل وجود ابيات رخوت انگيز و اندرز به تسليم در برابر زور در ادب فارسي توجه داشتند و آنرا مي پذيرفتند. از جمله، کسروي معتقد بود که موج هاي پي در پي حملات مغولان و قبائل ترک به فلات ايران و سر زمين هاي مجاور، و همدستي آنان با خلفاي عباسي باعث فرو رفتن فرهنگ ملي در ورطه تاريکي و بي رونقي تفکر و تعقل شده بود که تا زمان قاجار دوام يافت. در اين مورد کسروي اشاره اي خاص به اشاعه خرافات مذهبي و نفوذ بسياري از احکام ديني در عرصه سياست و امور دولتي داشت و آنرا باعث تضعيف روح اجتماعي و مانع توسعه قوانين و حکومت و جامعه مدني در ميان مردمان جهان اسلام مي دانست. از آن جا که کسروي اين گونه عقايد خود را بي پرده و بي پروا مي نوشت و بيان مي کرد به تدريج در ذهن بسياري از ايرانيان، بالاخص جوانان آن دوره، به صورت مظهر و نمادي از مقاومت ملي و قيام برعليه وضع موجود درآمد بي آن که خود را مدعّيي قدوسيت مذهبي يا پيشوايي فکري و رهبري سياسي بداند.
در زمينه استحاله شخصيت هاي سرشناس به يک شمايل [icon] در فرهنگ عامه، برندا سيلور، جامعه شناس و مورخ ادبي، ويرجينيا وولف، نويسنده انگليسي اوائل قرن بيستم، را به عنوان نمونه مورد بررسي قرار داده است. ويرجينيا ولف در دهه هاي 1960 و 1970 به عنوان نمادي در جنبش فمينيسم شناخته شده بود. برخي شرکت هاي تبليغاتي و توليدکنندگان کالاهاي تجارتي تصويري از وي را بر برخي از کالاهاي مصرفي خود، ترسيم کردند. اين گونه کالاها به تدريج مورد استقبال کانون هاي فرهنگي و هنري و دانشجويان دانشگاه ها قرار گرفت و ديري نگذشت که اين تصوير به تدريج بيش از آن که معرّف ويژگي هاي ظاهري و جسماني ويرجينيا وولف بماند به يک شمايل فلسفي-سياسي تبديل شد. چنين پديده اي، به دعوي برندا سيلور، در دهه هاي پس از اين ماجرا عموميت يافت و هنوز هم رواج بسيار دارد. سيلور، با توجه به اين پديده، معتقد است که: «ديد اجتماعي ما از توجه به جزئيات جسماني يک چهره به عنوان ويژگي هاي اجتماعي صاحب تصوير منتقل به کليّت آن تصوير مي شود و شناسائي آن توسط عامه در حد يک تمثيل و استعاره صورت مي گيرد.»6
شايد بتوان از اين نظريه سيلور براي پي بردن به نگرش آن گروه از جواناني که يک دهه پس از قتل
کسروي در سطح کوچه و بازار با آراء او آشنايي پيدا کرده بودند، بهره برد. ما کسروي را به صورت نماينده نوعي تفکر و بازتابنده شرايط اجتماعي آن زمان مي ديديم و از همين رو جزئيات و دقايق آراء و افکار او در مقابل اين ديد در حد ثانوي قرار مي گرفت. به سخن ديگر، واکنش ما نسبت به کسروي و عقايدش بيشتر جنبه شخصي و خصوصي داشت تا عقلائي و اجتماعي، شايد بيشتر به اين علت که بررسي احوال و افکار و عقايد کسروي از دهه 1330 به بعد در بوته اجمال افتاد و مورد بي عنايتي محققان و مفسران قرار گرفت.
با توجه به اين احوال، نظر شادروان دکتر علي جزائري در اين باره صائب به نظر مي رسد. وي در معرفي نامه خود در سرآغاز ترجمه انگليسي در پيرامون اسلام و شيعيگري چنين مي نويسد: «آن چه هرنوع تحقيق و بررسي درباره کسروي در اين زمان به آن نياز دارد همان است که در چهل سال پيش به آن نياز بود. به اين معني که نبايد افکار او را بي تأمل و فقط براساس ايمان مذهبي قبول يا رد کرد. بلکه بايد نوشته هاي او را با دقت علمي بررسيد تا بتوان به يک داوري سنجيده در باره او و آثارش دست يافت.»7
--------------------

پانوشت ها

1. احمد کسروي، "آئين، تهران، نشر و پخش کتاب، 1337، صص 31-30.
2. همان، صفحه 31.
3. عبدالعلي دستغيب، نقد آثار کسروي، تهران، انتشارات پازند، 1357. ص 114.
4. همان جا.
5. احمد کسروي، در پيرامون ادبيات، تهران، 1325، ص 31.

6. ن. ک. به:
Brenda Silver, Virginia Woolf Icon, Chicago,
Chicago University Press, 1999, p.142. 



7. ن. ک. به:
Mohammad Reza Ghanoonparvar, Islam and Shiism,
Costa Mesa
, 1990, p. 47.

Author: 
Faridoun Farrokh
Volume: 
20
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000