tile

کسروی چه می گويد؟




احمد کسروي در روز 20 اسفندماه 1324 (برابر 11 مارس 1946) در کاخ دادگستري تهران، هنگام بازپرسي در باره نوشته هايش راجع به اسلام، به دست چند تن از گروه فدائيان اسلام کشته شد. اکنون که نزديک به شصت سال از مرگ او مي گذرد بجاست نگاهي به نوشته هاي او بيفکنيم و وضع ديروز و امروز ايران را از ديدگاه انديشه هايش بسنجيم.
کسروي در حدود هفتاد سال پيش به نويسندگي در باره گرفتاري هاي ايران و جهان پرداخت. او دريافت هاي خود را در ماهنامه پيمان و روزنامه پرچم و کتاب هاي بسيار باز نموده و يک ايدئولوژي که اصل و فرع هايش با هم ارتباط منطقي دارند پديد آورده است که براي کساني که درباره اين موضوع ها ازراه تجزيه و تحليل علت و معلولي مي انديشند جالب به نظر مي رسد.
انديشه هاي کسروي بر پايه بررسي هاي علم هاي اجتماعي و آماري نيست. او درس خوانده دانشگاه هاي غربي نبود. مردي بود «خود ساخته» و دريافتش از مسئله هاي اجتماعي بيشتر بر پايه کنجکاوي، هوشمندي، تفکر منطقي و حس همدردي و نوع دوستي قرار داشت. آگاهي هاي تاريخي او نيز بينش ويژه اي به او از زندگي اجتماعي داده بود و با دانستن زبان هاي ترکي و عربي از انديشه هاي غربي که به اين زبان ها در آمده بود نيز آگاهي داشت.
براي آشنائي با کسروي به عنوان يک متفکر اجتماعي بايد نگاهي هم به تحوّل فکري او انداخت و ويژگي هائي که او را از مصلحان ديگر در دويست سال اخير تاريخ ايران جدا مي کند بررسي کرد. کسروي در آغاز کار با بيشتر مصلحان ايراني که از پس ماندگي و زبوني ايرانيان در برابر غربيان دلتنگ بودند و چاره را در گرفتن ابزارها و دانش ها و حتي راه و روش هاي اروپائي مي دانستند -مانند عباس ميرزا، نايب السلطنه فتحعلي شاه قاجار، ميرزا تقي خان امير کبير، ميرزا حسين خان سپهسالار و ميرزا ملکم خان- هم انديشه بود. اما با آنها تفاوت هائي هم داشت. براي نمونه، کسروي، برخلاف حسن تقي زاده، با تقليد کورکورانه از اروپا و صد درصد اروپائي شدن -به گفته خودش «اروپائيگري»- مخالف بود. او گرفتن تکه هائي را از فرهنگ اروپائي، مانند روزنامه و حکومت مشروطه، سودمند مي شمرد. اما برخي ديگر را، مانند اقتصاد سرمايه داري (ماشين هاي بزرگ) زيانمند مي دانست. از سوي ديگر کسروي نگاهداري باورهاي ديني (اسلامي) ايرانيان، که آنها را پايه هاي اخلاقي مردم و مايه دوام جامعه ايراني مي شمرد، لازم مي شمرد.1
امّا پس از چند سال نويسندگي و انديشه درباره پانگرفتن حکومت مشروطه در ايران، به وارونه کساني که سياست هاي کشورهاي غربي (امپرياليسم) را علت گرفتاري هاي ايران مي دانستند، کسروي سرانجام به اين نتيجه رسيده بود که جلوگيرهاي بزرگ پيشرفت ايران همانا برخي باورها و عادت هاي ريشه دار چند صد ساله (بلکه هزارساله) در جامعه و فرهنگ ايران است. وي در اين مورد به ويژه بر کيش شيعي - وکيش هاي وابسته به آن مانند شيخي و بهائي- و صوفيگري و نيز انديشه هاي زيانمندي که از شعرهاي شاعراني مانند سعدي، حافظ و مولوي مي تراود، خرده مي گرفت.2 به عقيده کسروي در آغاز سده بيستم ميلادي گرفتاري ديگري هم به نام مادّيگري -همراه با انديشه هائي مانند «زندگي نبرد است و ناتوان خوراک تواناست»- از اروپا به ايران رسيد و در ميان برخي از درس خواندگان رواج يافت.3 از نظر کسروي اين بد آموزي هاي گوناگون نه تنها با زندگي اجتماعي ناسازگاراست بلکه مايه چندتيرگي ميان ايرانيان نيزشده، زيرا هردسته راهي پيش گرفته و باديگران به دشمني پرداخته است.
اين تحول در انديشه هاي کسروي در باره علت هاي گرفتاري هاي ايرانيان و در نتيجه زبوني و ناتواني آنها در برابر غربيان سبب شد که در سال هاي آخر زندگاني اش او به تلاش براي پيراستن توده ايران از اين آلودگي ها بپردازد. به گفته کسروي زندگاني ايرانيان را بايد با خرد (عقل) سازگار کرد و نخستين گام در راه چاره به گرفتاري هاي ايرانيان نبرد با همين باورهاي زيانمند و بي خردانه است.4
براي آشنائي بيشتر با انديشه هاي کسروي بجاست که در اين گفتار به نوشته هاي او در باره دين، آموزش و پرورش و حکومت مشروطه در ايران، که از ديده کسروي با همديگر همبستگي دارند، بپردازيم. در پايان گفتار هم اشاره اي به «دسته بدخواهان»، که به عقيده کسروي سود خود را در زبوني و درماندگي ايرانيان مي دانستند خواهيم کرد.
نخست ازدين آغاز کنيم. پيش از مرگ کسروي کسان بسياري، مانند دانشمنداني که امروز اسلام و شيعي گري را به همه چيز مربوط مي دانند و در باره آنها کتاب ها و گفتارها مي نويسند، باورهاي ديني ايرانيان را يک مسئله اجتماعي در خور توجه نمي دانستند. حزب هاي گوناگوني که در ايران پيدا مي شدند هم اغلب دين و سياست را از همجدا مي دانستند و به دين اعتنائي نداشتند. اما پيشآمدهاي بيست و چهار سال گذشته به خوبي نشان داده که توجه کسروي به دين و ايرادهاي او به باورهاي ديني ايرانيان بي پايه نبود. به گفته کسروي، دين يعني زيستن به آئين خرد. او از بررسي هاي خود به اين نتيجه رسيده بود که باورهاي ديني توده انبوه ايرانيان با خرد سازگار نيست و معني درست زندگي را به آنها نشان نمي دهد و سبب گمراهي و گرفتاري هاي بيشتري براي آنها در آينده خواهد شد.5 گواه درستي اين نظر کسروي را حکومت ولايت فقيه بايد دانست که با سودجوئي رهبران مذهبي از باورهاي ديني توده انبوه ايران برپا شد. در بيست و چهار سال گذشته اين حکومت ويراني ها و کشتار بسيار به بار آورده و حقوق و آزادي هاي زنان و مردان ايران را پايمال کرده است.
به نظر کسروي درس خوانده هاي ايراني مغزهاشان آلوده تر و در نتيجه پراکندگي انديشه ها در ميان ايشان بيشتر از درس ناخوانده و بي سوادهاست. براي نمونه، او معتقد بود که هواداران حکومت ديني تنها يک آلودگي دارند و آن هم باورهاي بي خردانه ديني ايشان است. اما درس خوانده ها و روشنفکران ايراني چندين جور انديشه هاي گوناگون مانند ماديگري غربي، شيعيگري، صوفيگري و هواداري از دموکراسي در مغزهايشان انباشته شده است و به علت ناهماهنگي ميان اين انديشه ها باور درست و پابرجائي به هيچ راهي نمي توانند داشت.6
بنا به نوشته هاي کسروي، اميد به فرداي ايران، پس از فروريختن حکومت ولايت فقيه سرابي بيش نيست. به عبارت ديگر، تا باورهاي مردم ايران ديگر نشود و جهان بيني آنان خردمندانه نباشد حکومت ملي (دموکراسي) و بهبود اقتصادي و ديگر پيشرفت ها شدني نخواهد بود. تنها راه چاره نبرد با باورهاي بي خردانه و انديشه هاي زيانمند است. بايد به مردم، بويژه کودکان و نوجوانان، اين چيزها راآموخت.
اکنون بپردازيم به اين که به نظر کسروي درباره فرهنگ يا آموختن راه درست زندگي در ايران پس از جنبش مشروطه، به ويژه در دوره پهلوي چه کارهائي شده است. به عقيده او آنچه به نام فرهنگ يا آموزش و پرورش دراين دوران شده اغلب به وارونه آن بوده که بايد بشود. نه تنها درس هاي سودمندي که کودکان و نوجوانان را به پيروي از خرد وامي دارد به آنها نياموخته ايم، بلکه به وارونه آن به رواج انديشه هاي زيانمند درميان آنها پرداخته ايم.7 ازنظرکسروي، دراين کار ادبيات سهمي بزرگ داشته است.8
کسروي در رابطه ادبيات با چگونگي انديشه هاي ايرانيان بررسي هائي کرده و به نتيجه هاي با ارزشي دست يافته است. او به وارونه بيشتر درس خوانده ها که آراستگي و خوش آهنگي سخنان شاعران و اديبان را نشانه درستي و سودمندي انديشه هاي ايشان مي شمرند، شاعران و نويسندگاني را که گفته ها و نوشته هايشان را براي جامعه زيانمند مي دانسته نام برده و زيان باورهاي نادرست و بي خردانه آنها را با دليل نشان داده است.9
به وارونه اتهام هائي که هواداران شعروشاعري به کسروي مي بندند اودشمن شعر و ادبيات نبود. اونيکي و بدي هرشاعر ونويسنده را درترازوي خرد سنجيده و بي آنکه پروا ازکسي بکنددريافت هاي خودرا نوشته است. براي نمونه، با آنکه کسروي بدآموزي هاي بسيار درنوشته هاي سعدي يافته اورا درزبان فارسي استاد شناخته و گفته است که ديگران هم بايد فارسي نويسي را ازاو بياموزند.10کسروي منکر اين نيست که شعرهاي سعدي وحافظ شيوا و روان است. انتقاد کسروي ازانديشه ها و باورهائي است که ازشعرهاي ايشان مي تراود. ايرادکسروي به کساني است که سعدي، حافظ ومولوي را، که شعرهايشان پرازستايش اززورمندان، جبريگري، لااباليگري، و خوار داشتن زندگي است، «مفاخر ملّي» مي نامند و با بزرگ داشتن آنها، چه دانسته وچه نادانسته، به رواج انديشه و باورهائي که درشعرهاي شان آمده مي کوشند.11
براي روشن شدن موضوع خوب است که نمونه اي بياوريم. دکتر قاسم غني، که در دوره پهلوي نماينده مجلس و وزير فرهنگ و از آنها را سرکردگان هواخواهان حافظ بوده و به همراه محمد قزويني ديوان حافظ را چاپ کرده، در يادداشت هاي خصوصي خودش از نادرستي و دغل کاري و ديگر خوي هاي زشت ايرانيان شکايت مي کند.12 جدائي کسروي با کساني مانند دکترغني در اين است که دکترغني تنها به انتقاد پرداخته. امّا، کسروي دليرانه و آشکارا نه تنها کمّي هاي ايرانيان را بر شمرده بلکه يک گام هم پيش رفته و به جستجوي علت هاي اين خوي هاي ناپسند و زيانمند برخاسته و رابطه آن هارا با کيش هاي رايج و ادبيات فارسي نشان داده است -ادبياتي که در کتاب هاي درسي دبستاني و دبيرستاني وزارت فرهنگ دوره پهلوي نمونه هاي فراوان دارد.13
دکتر غني از دوروئي و چاپلوسي هم ميهنانش مي نالد. کسروي انگشت بر شعرهائي مانند اين ها مي گذارد:
خلاف راي سلطان راي جستن
به خون خويش باشد دست شستن
با هرکه خصومت نتوان کرد بساز
دستي که به دندان نتوان برد ببوس
(سعدي)
دکتر غني از تنبلي و بي بندو باري ايرانيان انتقاد مي کند. کسروي اين شعرها و نمونه هاي فراوان ديگر آنها را از حافظ و سعدي و مولوي نشان مي دهد:
غلام همت آنم که زيرچرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذيرآزاد است
(حافظ)
گر زمين را به آسمان دوزي
ندهندت زياده از روزي
(سعدي)
پاي استدلاليان چوبين بود
پاي چوبين سخت بي تمکين بود
(مولوي)
امروز که سال ها از مرگ کسروي مي گذرد منقدان او بجاي آنکه ايرادهاي او را يک به يک بررسي کنند تنها به اظهار نظرهاي کلي پرداخته و يا با تعبير و تفسيرنوشته هاي شاعران و اديبان ازآنها دفاع مي کنند.14 در اين ميان انديشه هاي زيانمند با دست آموزگاران در ميان کودکان و جوانان هم چنان پخش مي شود.
براي نمونه، چهارده سال پيش در ماهنامه روزگارنو زير عنوان «نه فقط شهرها که جبال و صحراها هم مسخر حافظ است،» داستاني از يک آموزگار دبستان عشايري آمده که در کلاس شاگردان خردسال را وا مي داشته تا غزل هاي حافظ را از بر کنند و در برابر همکلاسان خود با صداي بلند بخوانند. نويسنده داستان بر اين عقيده است که اين آموزگارخدمتي شايسته به شاگردان خود و ايران کرده.15 بايد از اين نويسنده پرسيد که آيا کسي از اين کودکان پرسشي در باره معني شعرهاي حافظ کرده؟ آيا آموزگار آنها هرگز به اين فکر افتاده که شاگردان وي چه معني هائي در باره زندگي و مسئله هاي اجتماعي از شعرهاي «لسان الغيب» فرا مي گيرند و چه انديشه هائي در مغزهاي نورس آنان پس از اين همه ستايش از حافظ جاي گير مي شود؟
* * *

کسروي نزديک به هفتاد سال پيش نوشت که سي سال از جنبش مشروطه مي گذرد اما يک از هزار ايراني

هنوز معني حکومت مشروطه را نمي داند.16 چرا؟ براي اين که کتاب هاي درسي پُر است از انديشه هاي زيانمند و ناسازگار با زندگي اجتماعي امروزي. بايد از نويسنده داستان بالا پرسيد که آيا بهتر نمي بود که شاگردان دبستان ها و دبيرستان ها و دانشکده ها در هفتاد سال پيش از حکومت ولايت فقيه به جاي شعرهاي سعدي و حافظ معني حکومت مشروطه را مي آموختند و تاريخ جنبش مشروطه را از بر مي کردند؟
در ژاپون حکومت مشروطه در سال 1946 ميلادي، پس از شکست آن کشور در جنگ جهاني دوّم، برپاشد. امروز يکي از مسئله هائي که درآن کشور به گفتگو گذاشته شده مسئله روگرداني جوانان ژاپني از سنت هاي باستاني آن کشور مانند نيايش و پرستش امپراتور و برتري مردان بر زنان در جامعه است. به عقيده جامعه شناسان ژاپني يکي از علت هاي مؤثر روگرداني از سنت هاي باستاني در نسل زير پنجاه سال رواج درس و بحث قانون اساسي 1946 در دبستان ها و دبيرستان هاست که درآن آزادي فردي و برابري همگاني در برابر قانون و چگونگي حکومت مشروطه براي دانش آموزان در هر سن به اندازه فهم و دريافت آنها شرح داده مي شود.17 دراين جا بايد پرسيد، با آنکه قانون اساسي 1906 در ايران قديمي تر از قانون اساسي ژاپن است، چرا توده هاي انبوه ايرانيان از حقوق خود و برتري حکومت مشروطه بي خبرند؟ بايد پرسيد که اگر قانون اساسي مشروطه ايران در اين نودسالي که از عمر آن ميگذرد در دبستان ها و دبيرستان ها و روزنامه ها و راديوها و حتي زير چادرهاي عشايري در کوه و بيابان ها بحث شده بود و درنتيجه مردم ايران با آن آشنا شده بودند آيا باز هم حکومت ولايت فقيه مي توانست در ايران برپا شود؟
براي آنکه نمونه اي از طرز فکر فرهنگيان ايران را در باره جنبش مشروطه و ارزش آن، درآن هنگام که ژاپني ها با پذيرفتن رژيم مشروطه دگرگوني بزرگي در جامعه خود پديد مي آورند، داده باشم داستاني در باره يکي از نام آوران فرهنگ آن دوران ايران در اينجا مي آورم. هنگامي که در پنجاه و اند سال پيش محمد قزويني درگذشت، حسن تقي زاده، رئيس مجلس سناي آن زمان، در گفتاري که در صفحه يکم روزنامه اطلاعات چاپ شده بود، مرگ وي را يکي از «ضايعات خطير» شمرد و در رثاي او اين شعر رودکي را آورد: «از شمار دو چشم يک تن کم/از شمار خرد هزاران بيش.»
محمد قزويني که همراه دکتر قاسم غني ديوان حافظ را تصحيح کرده و در سال هاي پيش از آن هم از همکاران ادوارد براون مستشرق انگليسي بوده، در آن روزها نامش بر سر زبان همه دانشگاهيان بود و او را علاّمه خطاب مي کردند. اکنون ببينيم که وي در باره يکي از رهبران مشروطه، ميرزا ملکم خان، چگونه داوري کرده و براي نوشته هاي او که در آنها گرفتاري هاي ايرانيان را بر شمرده و مردم را بر حکومت خودکامه وقت شورانده، چه ارزشي قائل بوده است. ميرزا ملکم خان در يکي ازکتابچه هاي خود به عنوان فرقه کج بينان شيوه نويسندگي پيچيده و درازگوئي نويسندگان آن زمان را انتقاد کرده است. علامّه قزويني در باره اين کتاب چنين مي نويسد: «فصلي دارد در استهزاي انشاي مغلق که در آنجا نهايت عاميّت خود را به اقصي درجه ثابت نموده. . . ابتدا خواستم اين صفحات را براي اينکه نمونه عاميّت و جهل مطلق اين ارمني بامبول زن طراّر. . . باشد نقل کنم. . . اين مرد عامي ارمني فرق ميان دو اصطلاح سجع و قافيه را نمي داده و قافيه را علي السوا با سجع در مورد نثر استعمال مي کرده است.» علامّه قزويني سپس چند بخش از رساله ملکم را، که آن را قاذورات ناميده آورده و مي نويسد براي اينکه «اين فقرات يادم نرود و باز او را يکي از رجال سياسي. . . نشمرم چنان که بعضي از عوام از همه جا بي خبر گويا در حق او اين طور عقيده دارند» نوشته اي از محمدعلي فروغي (نخست وزير پيشين و يکي ديگر از گردانندگان وزارت فرهنگ آن روزي) را ياد مي کند که: «تمام مطالبي را که او[ميرزا ملکم خان] در نوشتجاتش راجع به سياست و مطالب اجتماعي و اقتصادي و غيرهمي نوشت عين ترجمه تحت اللفظي کتب ولتر و مونتسکيو بود . . .» و از خود ميرزا ملکم خان نبود.18
جاي شگفتي است که دانشمندي چنين نام آور تا اين اندازه از تاريخ مشروطه، که کم و بيش تاريخ دوره خود او بود، نا آگاه باشد که ارزش نوشته هاي ملکم خان را درنيابد. خواست ملکم خان اين بود که چشم و گوش ايرانيان آن زمان را باز کند و با روان گردانيدن انديشه هاي نو باخودکامگي بجنگد، نه اينکه ;صنايع شعري درس دهد. امّا از ديد علامّه قزويني، از ستارگان درخشان فرهنگ آن روز، ملکم خان يک ارمني جاهل مطلق بيش نبود و فرهنگ نيز يعني «علوم ادبيه» مانند عروض، قوافي، بيان و بديع. . . و نه آشنائي با حکومت قانون، آزادي قلم و استقلال ملي و آموختن دانش هاي سياست و اقتصاد.19
باشد که کساني پس از خواندن اين داستان محمد قزويني چنين بينديشند که پس از شورش 1357 و برقراري حکومت ولايت فقيه، که دوره دردناکي از تاريخ ايران بشمار مي رود، وضع ديگر شده و فرهنگيان ايران به فکر چاره جوئي افتاده و براي يافتن علت هاي گرفتاري هاي ايرانيان به راه و رسم هاي کهن ايراني و سرچشمه باورهاي ايرانيان، از آن ميان ادبيات، با ديده انتقادي بيشتري مي نگرند. افسوس که چنين نيست.براي نمونه، محمد جعفر محجوب درباره مرگ شهريار شاعر نوشته که کسروي در کتاب در پيرامون ادبيات خود از اينکه اين شاعر پس از سال ها آموزش در دانشکده پزشکي از آن رشته دست کشيده و به شاعري پرداخته، انتقاد کرده. سپس هم به طعنه مي نويسد، «اين هم نوعي داوري است.»20 سبب اين گونه «داوري» را کسروي البته خود در بخش «نشست دوم» بيان کرده. به اعتقاد وي در کشوري که بيشتر مردم آن بي سوادند و بي نوا و دچار بيماري هاي گوناگون، در ترازوي سود و زيان به اين سرزمين و به داوري خرد، به يک پزشک بيشتر نياز هست تا به يک شاعر که بي کار در خانه نشسته، چشم به دست اين و آن دوخته و عمر خود را به قافيه پردازي مي گذراند.
کسروي هواداري کسان از شعر و شاعري را از اين مي دانست که ايشان عمري را در اين راه گذرانده و انديشه هاي کهن در مغزهايشان ريشه دوانده. اما در گفتگو درباره ايران زمان خودش عقيده داشت که کساني هم در نگاهداري آلودگي هاي ايرانيان دانسته و فهميده کوشا هستند. به گفته کسروي اين کسان براي اينکه رشته کارها هميشه در دست خودشان و خويشانشان و همدستانشان باشد، سود خود را دراين مي دانستند که ايرانيان هميشه نادان و زبون بمانند. يک علت پايداري شيعي گري، صوفيگري و باورهاي بي خردانه ديگر، مانند جبري گري، لااباليگري و نکوهش از خرد و چند تيرگي در ميان ايرانيان کوشش هاي همين دسته بدخواهان است.
براي روشن تر کردن موضوع کسروي مي نويسد که پس از شورش هاي بزرگ تاريخي مانند شورش 1789 در فرانسه و شورش 1917 در روسيه، کساني که پيش از شورش درآن کشورها سررشته دار بودند نه خودشان ماندند و نه مردم گذاشتند. اما در بررسي از جنبش مشروطه يک چيستان بزرگ براي کسروي اين بود که همان کساني که در دوره خودکامگي بر سرکار بودند همان ها بازهم سررشته دار در دوره مشروطه شدند. کساني که پس از به توپ بستن مجلس به دست محمدعلي شاه از پيرامونيان او بودند و به کشتن و حبس آزاديخواهان مي پرداختند، پس از شکست محمدعلي شاه از آزاديخواهان و برافتادن او، باز بر سر کار ماندند. در زمان رضا شاه پهلوي باز همان درباريان و سرکردگان دوره هاي پيشين وزير و وکيل مي شدند. پس از شهريور 1320 و پايان دوران اقتدار رضاشاه، باز همان دسته کشور را راه مي بردند.21
کسروي سپس مي نويسد که آشنائي با جنبش مشروطه و سرگذشت کساني از مردگان و زندگان او را به داستان دسته بدخواهان راهنما شد. در اين گفتار کوتاه گنجايش گفتگو در باره اين داستان نيست. تنها بخش بسيار کوچکي از نوشته هاي او را در اين باره در اين جا مي آوريم:
همه مي دانيم رضا شاه با بدي هائي که مي داشت به نيکي هائي کوشيده در زمان او چند رشته کار سودمند بزرگي انجام گرفته بود. يک سپاه به ساماني پديد آمده، کشور آسوده و ايمن گرديده، خان خاني برافتاده و ايل هاي بيابانگرد و تاراجگر ديه نشين (تخته قاپو) شده، ملاها از نيرو افتاده، زن ها از چادر و روبند بيرون آمده، قمه زني و زنجير زني از ميان رفته، گل مولاها و درويش ها از بازار و خيابان ها پا کشيده. اين ها چند رشته کارهاي سودمندي است که انجام يافته بود. کسي نخواهد توانست که نيکي اين ها را انکار کند. وزيراني که پس از برافتادن رضا شاه به روي کار آمدند بايستي اينها رانگاهدارندو کمّي هاي آنراجبران کنند. ولي ما باچشم خود ديديم که آن دسته بدخواه همه آنهارا بهم زدندوآشکاره ازميان بردند.22
سپس کسروي در باره يکمين نخست وزير پس از سوم شهريور 1320 مي نويسد که گردنکشان ايل ها را که در شهرها نشيمن داده بودند به سرجايشان باز گرداند. در نشست نخستي که روزنامه نويسان را پذيرفته بود وي گفت: «در بيست سال گذشته يکي هم دين از ميان رفت.» از فرداي آن روز برخي از روزنامه ها به مقاله نويسي در باره دين برخاستند. در همان روزها بود که در راديوي تهران آخوند ياوه گوئي را مزدور گرفتند. آقاحسين رضوي يکي از ملايان در پيشامد رفع حجاب به نجف رفته بود. در اين هنگام شنيده شد که به تهران بازمي گردد. راديوي تهران تا مرز ايران به پيشواز او شتافت و گام به گام او را پيش آورد. سپس هم دولت درخواست هاي او را در نشست رسمي در باره چادر و چيزهاي ديگر به گفتگو گذاشت.
در باره اين نخست وزير کسروي مي گويد که نماز نمي خواند، روزه نمي گرفت، با آن دارائي هنگفت به مکه نرفته بود. با اين همه هواداري از صوفيگري هم مي نمود و در سايه هم انديشگي با يکي ديگر از همدستان خود درس درباره صوفيگري هم در دانشسرا گذاشتند.23
کسروي داستان هائي هم از کسان ديگر از دسته بدخواهان دارد. درباره رضاشاه مي نويسد:
آري او شاه مي بود و همه مردم او را اختيار دار مي شناختند. ولي گروهي نيز از وزيران و سرلشکران و ديگران مي بودند که خود دسته بندي ديگري مي داشتند و چندان حسابي از او نمي بردند. اين خود رازي است و داستان درازي مي دارد. در اينجا همين اندازه بايد گفت که آنچه مردم درباره رضاشاه و کارهاي او فهميده اند چندان راست نيست.24
گرچه مخالفان کسروي پاسخ او را با گلوله و خنجر دادند، اما او کسي بود که مي خواست با مخالفان خود به بحث و گفتگو بپردازد. کسروي هميشه کساني را که با او همراه نبودند دعوت مي کرد که نظرهاي خودشان را بنويسند و حتي خود و يارانش پيش قدم مي شدند که نوشته هاي مخالفان با فهم خود را چاپ کنند. براي نمونه فاطمه سياح استاد دانشگاه تهران نوشته هاي کسروي را در باره رمان انتقاد کرد و کسروي در سه شماره ماهنامه پيمان به آن پاسخ داد. در چند شماره از روزنامه کيهان هم کسروي و سيدنورالدين شيرازي نظرهاي خود را در باره دين به گفتگو گذاشته، به ايرادهاي يکديگر پاسخ دادند.25 اما چنان که پيش از اين هم نوشتم بيشتر مخالفان کسروي هنوز هم از بحث جدّي در باره انتقادهاي او خودداري مي کنند و اگر گاهي هم چيزي در اين باره نوشته مي شود بر پايه بررسي دقيق و جامع نوشته هاي کسروي نيست.26 کسان ديگري هم نادانسته رفتارهاي نادرستي را به او نسبت مي دهند.27
ر اين گفتار ما تنها بخشي از انديشه هاي کسروي را به گفتگو گذاشتيم. او در باره مسئله هاي اجتماعي ديگر هم انديشه هاي نوي داشت که با راه و رسم هاي کهن سازگار نبود و به همين علت پذيرفتن آن انديشه ها براي کساني که درآن رشته ها دست اندرکار بودند آسان نمي نمود و سبب کينه توزي آنها با کسروي مي شد و هنوز هم مي شود. براي نمونه در باره مالکيت زمين و داوري در دادگاه ها، رسا و توانا گردانيدن زبان فارسي و ديگر کردن خط، نوشته هاي او هنوز هم در خور بحث و گفتگو است.28
نکته ديگري نيز در پايان اين گفتار در خور يادآوري است. انتقاد از باورها و سنت هائي که ريشه هاي کهن دارند در هر جامعه (به ويژه جامعه هاي سنتي) خشم و کينه مردم را (به ويژه کساني که اين انتقادها را به سود خود نمي دانند) برمي انگيزد و آنها را به آزار و حتي نابودي نوآوران وامي دارد. يکي از نمودارهاي اين دشمني، بدگوئي و شايعه هائي است که در باره اين نوآوران رواج پيدا مي کند. از سوي ديگر، از ديدگاه جامعه شناسي، انتقاد اين نوآوران به خودي خود، و گذشته از اينکه ما پيشنهادهاي آنها را پذيرفتني بدانيم يا نه، سودمند است زيرا در يک جامعه پيشرو اين انتقادها مردم را وامي دارد که هرچند گاه سود و زيان رسم و سنت هاي کهن را با نيازمندي هاي زندگي در زمان خودشان بسنجند.29
----------------------------------------------------------------------------------

پانوشت ها:


:1. ن. ک. به: احمد کسروي، آئين، تهران، بي ناشر، 1312.
2. در اين باره ن. ک. به: احمد کسروي، شيعي گري، 1322؛ بهائي گري،1322؛ صوفي گري، چاپ دوم، 1323؛ در پيرامون ادبيات، 1323 و پندارها، چاپ دوم، 1324.
3. در باره آراء کسروي در باره مادّيگري و فلسفه ماترياليسم ن. ک. به: احمد کسروي، دين و جهان، 1323.
4. تکيه کلام دراين جمله بر واژه خرد (عقل) است. چون معني اين واژه يکي از پايه هاي اساسي انديشه هاي اوست، کسروي بارها درآن باره به گفتگو پرداخته و معني روشني به آن داده. براي درست فهميدن انديشه هاي کسروي آشنائي به اين معني ناچاري است. اما کسان بسيار به اين معني عنايتي نکرده اند. براي نمونه، احسان يارشاطر مي نويسد: «اينکه برخي مانند کسروي تصوف را موجب کاهلي و بيکارگي و از عوامل انحطاط شرق شمرده اند به گمان من نظري سطحي است.» سپس اضافه مي کند که، «حکمت اشراق و شهود مآلاً همان قدر عقلاني است که همه فلسفه هائي که براساس تفکر و غرض قرار دارد. . .» ايران نامه، سال هفتم، شماره 1،1367، ص 56. براي گفتگو در باره خرد ن. ک. به: احمد کسروي در پيرامون خرد، تهران، 1322. در باره نظر کسروي براينکه چگونه در زبان فارسي بيشتر واژه ها در دست اديبان و شاعران پيشين، که به گزافه گوئي پرداخته و بيش از هر چيز در بند سجع و قافيه بوده اند، معني هاي گوناگون و رنگارنگي گرفته، ن. ک. به: احمد کسروي، در پيرامون ادبيات، صص 90-93 و -----، زبان فارسي و راه رسا و تواناگرانيدن آن، گرد آورنده يحيي ذکاء، تهران، 1334، صص 32-33.
5. ن. ک. به: احمد کسروي، دولت به ما پاسخ دهد، تهران، 1323، صص22-18.
6. احمد کسروي، فرهنگ چيست؟ تهران، 1322، ص12 و ------، در پيرامون اديات، صص 127-29.
7. ن. ک. به: احمد کسروي، فرهنگ چيست؟ در باره شتاسائي روان و خرد، که به عقيده کسروي بايد پايه اساسي آموزش و پرورش باشد، ن. ک. به: احمد کسروي، در پيرامون روان، تهران، 1353.
8. کسروي ميان معني literature در زبان هاي غربي و ادبيات در زبان فارسي جدائي گذاشته، نخستين را به معني «همه چيزهاي نوشته» آورده و دومين را به معني شعر و چيزهاي وابسته به شعر» و در نوشته هاي خود در باره ايران معني دوم را خواسته. ن. ک. به: کسروي، در پيرامون ادبيات، ص134. بسياري از مننقدان کسروي متوجه تفاوتي که او قائل شده نيستند.
9. همانجا. نيز ن. ک. به: احمد کسروي حافظ چه مي گويد؟ تهران، 1322 و -------، فرهنگ است يا نيرنگ، تهران، بي تاريخ.
10. کسروي در پيرامون اديبات، ص 56 و ---- زبان فارسي و راه رسا و تواناگردانيدن آن، تهران، ص 21.
11. کسروي، در پيرامون ادبيات. سال 1367 سال بزرگداشت حافظ بود و کسان بسياري، از آن ميان کساني وابسته به حکومت ولايت فقيه، دراين باره گفتارها نوشتند و سخنراني ها کردند. براي نمونه، محمدعلي ندوشن در گفتاري نوشته که کلام حافظ «. . .ممکن است در استدلال و فرض نگنجد ولي روح را انباشته مي کند.» سپس در باره محبوبيت حافظ چنين مي گويد: «حافظ نه تنها سخنگوي وجدان آگاه بلکه وجدان ناآگاه قوم ايراني مي باشد. اين است سر توفيق حافظ. . . که ميان عارف و عامي و بي دين و ديندار مقبوليت پيدا کرده..» ن. ک. به: روزگار نو، دفتر يازدهم (سال هفتم) دي 1367، ص59. به عقيده کسروي، از مردمي که مغزهايشان با انديشه هاي بي خردانه مانند باور به غيبگوئي و سعد و نحس و بخت و اقبال و جادو انباشته شده و درگره گشائي از دشواري هاي زندگي به جاي آنکه خردمندانه به علت و معلول کارها بينديشند، به نذر و دعا و فالگيري مي پردازند، شگفت نيست که هرگاه کارشان به بن بست برسد رو به ديوان حافظ بياورند تا «لسان الغيب» از آينده به ايشان خبر داده و راه چاره به ايشان بنمايد، بويژه که شعرهاي حافظ پُر است از باورهاي سردرگم و استدلال هاي پا در هوا و غزل هائي که بيت هاي آن با همديگر ارتباطي از ديده معني و منطق ندارند. ن. ک. به: احمد کسروي، حافظ چه مي گويد؟
12. ن. ک. به: گفتار سيد محمدعلي جمال زاده، «دمي چند با شادروان دکتر قاسم غني،» ايران نامه، سال اول، شماره 4، صص 627-648، سال دوم، شماره 1، صص 178-202 و سال دوم، شماره 2، صص 254-272؛ 1362.
13. براي نمونه، نويسنده اين گفتار هنوز هم شعرهاي زير را از کتاب هاي فارسي دبستاني دوره رضاشاه پهلوي به خوبي به ياد دارد:

يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
(حافظ)
* * *
صبر و ظفر هردو از دوستان قديم اند
براثر صبر نوبت ظفر آيد
(حافظ)
* * *
قناعت توانگر کند مرد را
خبر کن حريص جهان گرد را
(سعدي)
* * *
مخور هول ابليس تا جان دهد
هرآن کس که دندان دهد نان دهد
(سعدي)

14.عباس اقبال در مجله يادگار، سال پنجم، شماره 3، 1327، صص1-5، در زير عنوان «بلاي تعصب و بي ذوقي»، به پاسخ کسروي پرداخته و چون او را نه «اهل ذوق» شناخته و نه «اهل زبان فارسي» (چون زبان مادري اش ترکي بوده)، ايرادهاي او را وارد ندانسته است. ايرج پارسي نژاد هم درگفتاري دردفاع از حافظ مي نويسد که، شعر اين شاعران مي تواند به عنوان بازتاب تمايلات آزاد فکري و روشن انديشي آنان در مقابل قشريت مذهبي حاکم تعبير شود. ايرج پارسي نژاد، «احمد کسروي و نقد ادبي،» ايران نامه، سال يازدهم، شماره 3، 1372، ص 485. در باره سعدي هم مي گويد که او به صداقت و بي ريا ثمره تجارب خويشتن را در طول حيات با خواننده در ميان مي نهد. همان، ص489.
15. ن. ک. به: روزگارنو، دفتر يازدهم (سال هفتم) دي 1367، صص 62-68.
16. ن. ک. به: احمدکسروي، درراه سياست، تهران، 1324، ص 24. و ------ فرهنگ چيست؟ ص 22.
17. ن. ک. به:

Nakano Osamo, "A Sociological Analysis of the 'New Breed'", Japan Echo, Vol.XV, Special Issue, 1988, pp 61-21.
18. ن. ک. به: فرشته نورائي، تحقيق در افکار و آثار ميرزا ملکم خان ناظم الدوله، تهران، 1352، ص33. به وارونه گفته قزويني، نورائي معتقد است که ميرزا ملکم خان، «در همه آثارش تأکيد مي کند که عقايد او حاصل اجتهاد عقلا و حکماي غربي است.» همان، صص -59 58 و 34.
19. اين هم شنيدني است که تقي زاده که مرگ قزويني را ازضايعات خطير دانسته است، در بحث از «تاريخ اوائل انقلاب و مشروطيت ايران» ميرزا ملکم خان را «از اشخاص مؤثر درجه اول در بيداري ملت ايران و پاشيدن تخم نهضت انقلابي» شمرده و در باره «نوشتجات ملکم» مي نويسد: «من خود همه را داشتم و به خط خودم استنساخ کرده بودم». ن. ک. به: ايرج افشار، مقالات تقي زاده، جلد اول، 1349، صص 271 و 380. اين را هم البته بايد نوشت که پول پرستي ملکم خان و داستان امتياز لاتاري نام اول را لکه دار کرده. با اين همه کوشش هاي او را در بيداري ايرانيان نمي توان انکار کرد. درباره داستان لاتاري ن. ک. به: نورائي، همان، و نيز به: فريدون آدميت، فکر آزادي و مقدمه نهضت مشروطيت ايران، تهران، 1340، صص107-110.
20. ن. ک. به: روزگار نو، دفتر نهم، سال هفتم، آبان 1367،صص44-51.
21. ن. ک. به: احمد کسروي، دادگاه،، تهران، 1323، صص 40-44.
22. همان، صص51-52.
23. همان، صص52-58.
24.همان، ص46. درباره نظر کسروي درباره کارهاي ديگر رضا شاه در ايران ن. ک. به: احمد کسروي، سرنوشت ايران چه خواهد بود؟، چاپ دوم، تهران، 1324، صص24-24. ده سال پس از مرگ کسروي کتابي در باره نخبگان قدرتمند در آمريکا نوشته شد که مانندگي با داستان «دسته بدخواهان» کسروي دارد. به گفته نويسنده اين کتاب، اين دسته با نفوذ هميشه در پيش آمدهاي سياسي و اقتصادي جامعه دست اندرکارند و به سود خود مي کوشند. ن. ک. به:
C. Wright Mills, The Power Elite, Oxford, Oxford University Press, 1956.
25.درباره پاسخ به فاطمه سياح ن. ک. به: پيمان، سال يکم، شماره 7، صص18-22، شماره 8، صص19-23 و شماره 9، صص17-20؛ 1312-13.
26. ن. ک. به: يادداشت هاي 4،12و 15 همين گفتار.
27. براي نمونه، منگول بيات مي نويسد که در دهه هاي 1920 و 1930 کسروي (وکسان ديگري) که از زورآزمائي شهرباني در زمان رضا شاه به تنگ آمده بودند به مخالفان او پيوستند. اين سخن درست نيست. کسروي از رضا شاه انتقاد کرده، اما از مخالفان او نبود. گواه براين سخن پرچم روزانه 25 شهريور 1321، شماره 191، سال يکم است که در صفحه نخست آن کسروي عکسي از رضاشاه چاپ کرده، کارهاي او را ستوده و مي نويسد که در زمان رضاشاه او از رضاشاه ستايش نکرده براي اينکه درآن زمان اين کار چاپلوسي شمرده مي شد. براي نوشته بيات ن. ک. به:
Mangol Bayat, "Islam in Pahlavi and Post Pahlavi Iran," in J.L. Esposito, ed., Islamic Development, 1980, PP. 601-78.
28. ن. ک. به: احمد کسروي، کار و پيشه و پول، تهران، 1336، حسين يزدانيان، نوشته هاي کسروي در زمينه زبان فارسي، تهران، 2537؛ و «گام هائي در راه الفبا خواهيم برداشت،»، پرچم روزانه شماره 138، 14 تير، ص 3، شماره 140، 16 تير، ص3 و شماره 141، 17 تير، ص 3، 1321.
29. درباره زندگي کسروي ن. ک. به: دو کتاب از خودش: زندگاني من، 1323 و ده سال در عدليه، 1323 که به چاپ هاي گوناگون رسيده است. همچنين ن. ک. به: يحيي آريان پور از نيما تا روزگار ما، جلد سوم، تهران، 1373، براي کوتاه شده اي از زندگي کسروي و فهرستي از نوشته هايش (بايد يادآور شد که اين فهرست افتادگي هائي دارد). درباره داستان کشته شدن کسروي ن. ک. به: ناصر پاکدامن، قتل کسروي،، چاپ دوم، 1380.
Author: 
Asghar Fathi
Volume: 
20
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000