tile

پاکدينی در آراء کسروی: نگرشی عقلائی به دين



باخواندن يکي از نوشته هاي جدلي کسروي خواننده اغلب چنان مجذوب و مرعوب آراء و باورهاي مکرّرش مي شود که حتيّ اگر با زبان و واژگان بکر و مختص وي نيز ناآشنا باشد هنگامي که به نوشته ديگري از او مي پردازد پي بردن به بنيان استدلال و منطقش را دشوار نمي يابد. نوشته هاي گوناگون کسروي معرّف ذهني است که بر جهان صادقانه و خردمندانه و بي واسطه مي نگرد. چنين نگرشي به ويژه در مورد ديدگاه او نسبت به دين، به طور کلّي، و در انتقادات او از فرقه ها و آئين هاي اسلامي آشکار است. وي دين را «آئين زندگي» مي پندارد؛ آئيني مرکب از مجموعه اي ازقوانين، مقررات و تعليمات که بر پايه آن انسان به دانشي دست مي يابد که در پرتو آن بتواند خردمندانه و بي پيرايه زندگي کند، ديگر اعضاي اجتماع را ياري دهد و در پيش بردن جامعه به سوي رفاه و نيکبختي نقشي ايفا کند. کسروي دين را در ورجاوند بنياد چنين تعريف مي کند:

دين آنست که مردمان، جهان و آيين آنرا نيک شناسند، و آميغ هاي زندگي را دريابند، و گوهر آدميگري را بدانند، و زندگي از راه خرد کنند؛
 آنست که هرچيزي را: از پيشه و داد و سند و بازرگاني و کشاورزي و افزارسازي و زناشويي و زيست توده اي و سررشته داري و مانند اينها- به معني راستش شناسند، و به معني راستش به کار بندند؛
 آنست که به آراستن جهان کوشند و تا توانند آن را از بدي ها بپيرايند؛
 آنست که روان ها نيرومند، و جان ها در زيردست، و زندگي از روي روان و خواهاک هاي آن باشد؛
 آنست که هرکسي در خواهاک ها و کناک هاي خود در بندآسايش همگان باشد؛
 آنست که آدميان از آفريدگار و خواست او نا آگاه نمانند و پي خواست هاي بي ارج خود را نگيرند.1

به اين اعتبار، کسروي ضمن تميز دادن بين پيامبران دروغين و راستين، تفاوتي بين رسالت پيامبران نمي بيند. افزون بر اين، چنين استدلال مي کند که دين هاي گوناگون در طول سده ها با باورها و خرافه هاي زيانبار چنان آلوده شده اند که بيشتر از آن که راهنماي پيروان خود براي زندگي درست و نيک باشند آنان را به بيراهه مي کشند. در پرتو همين اعتقاد است که کسروي در بسياري از نوشته ها و گفتارهاي خود مي کوشد تا مريدان و هم ميهنانش را با آنچه آلودگي هاي اديان مي نامد آشنا سازد. در واقع، اين روشنگري هدف اصلي نوشته هاي محبوب و بحث انگيز او، از جمله در پيرامون اسلام، بخوانند و داوري کنند،يا شيعه گري، و صوفي گري است.2
«خرد» را بايد ازمفاهيم اصلي در تعريف کسروي از دين شمرد. در باور او دين بايد با خرد سازگار باشد و انسان بايد بر پايه قواي عقلاني خود به دين روي آورد و نه براساس ايمان کور. در اين جا اشاره به اين نکته بجاست که يکي از ايرادات اصلي او بر تشيّع دامنه رواج خرافات، مانند اعتقاد به مهدي و امام غايب، در اين مذهب بود. وي چنين باورهائي را، از آن جمله اعتقاد به اين که انساني بتواند عمري به درازاي بيش از هزار سال داشته باشد، خلاف خرد و منافي با نظم عقلائي و طبيعي جهان مي دانست. در واقع، او معتقد به سازگاري دين و دانش بود، چه هدف اين هردو را يافتن حقيقت و بهتر کردن زندگي بشر در جهان مي شمرد:

دين و دانش هريک از راهي جدا براي رسيدن به هدف يکسان بهره مي جويد. هردو حقيقت را هويدا مي کنند و مردمان را براي سامان بخشيدن به زندگي خود ياري مي دهند. دين بايد هر آنچه دانش عرضه مي کند بپذيرد مگر آنچه در قلمرو دين است و يا آنچه در آن به راه خطا رفته است. در اين صورت کار دين است که خطا را به درستي اصلاح کند.3

در نگرش کسروي به دين مقولاتي چون خدا، وحي، و پيامبري بيشتر از آن که جنبه فراطبيعي داشته باشند بار و معنائي طبيعي و جهاني دارند. وي براي خدا واژه آفريننده يا آفريدگار را به کار مي برد و براي اثبات اين باور که جهان نمي توانست به خودي خود پديدار شود استدلال مي کند که:

چنين انگاريد که شما در بياباني راه مي پيماييد، و ناگهان بر سر راه بنيادي مي بينيد: سرابي براي آسودن، آب پاکيزه، روشنايي براي شب، جا براي ستوران- آيا نه آنست که سنجيد و انديشيد و اين دريابيد که مرد نيکوکاري آنرا پديد آورده و آسايش رهگذران را خواسته؟. . . نه آنست که اين را باور کنيد و پندار ديگري بخود راه ندهيد؟. . . نه آنست که چون باز گشتيد آنرا بديگران باز گوييد و اگر شنونده اي گفت: "باشد که بخود پيدا شده، يا از نخست همچنان مي بوده،" او را نادان شماريد؟. . . نه آنست که تا زنده ايد از باور خود باز نگرديد؟. . .
همين داستان ست درباره آفرينش و آفريدگار: جهاني ست آراسته، نيازاک ها در آن بسيجيده، آفريدگان پياپي مي آيند و مي زيند و مي روند. آيا نه آنست که بايد گفت: آفريدگاري آنرا پديد آورده، و همين آمدن و زيستن و رفتن آفريدگان را خواسته؟. . . آيا جز اين، باور ديگري توان داشت؟4

کسروي آفريدگار را پديده اي طبيعي و عقلائي مي شمرد. با اين همه، به نظر نمي رسد که حتّي آفريدگار جهان نيز در نظام اعتقادي وي عنصري اساسي باشد. در ديد او اعتقاد به وجود آفريدگار امري عقلائي و سازگار با خرد بشري است، امّا تلاش براي يافتن پاسخ به پرسش هائي چون آفريدگار کيست و چيست و خود از کجا آمده بيهوده است و سبب اتلاف وقت.
از همين رو کسروي واژه فرهش را به جاي واژه وحي، که معنائي گسترده تر دارد، به کار مي برد. فرهش معرّف مفاهيمي است که کسروي از "برانگيخته" و "برانگيختگي"، در مقابل پيامبر و پيامبري، در نظر دارد. وي در واژه نامه زبان پاک برانگيخته رامعادل راهنما ياکسي که به راهنمائي برانگيخته شده مي شمرد.5 امّا حتّي در اين معنا نيز وي براي "برانگيخته" يا "راهنما" خصلتي فراطبيعي قائل نيست و از اين لحاظ تفاوتي بين او و يک دانشمند مبتکر نمي بيند. با چنين تعريفي از پيامبر بايد ديد چرا کسروي منکر پيامبري خود بود. به گفته محمدعلي جزائري، کسروي در آغاز دربرابر شايعه ادعاي پيامبري اش بي اعتنا و ساکت ماند. امّا ديري نگذشت که -ضمن ابراز ترديد در باره اعتقاد همگان به اعجاز پيامبران يا وجود فرشتگان- از آنان که او را متهم به اين ادعا مي کردند مي پرسيد که کجا به چنين ادعائي برخورده اند.6 وي حتّي به سبب بيزاري که از القاب و عناوين داشت عنوان مصلح را نيز براي خود بر نمي تابيد. سرانجام، امّا، هنگامي که مريدانش او را «راهنما» لقب دادند آن را با اين سخنان پذيرفت:

من از لقب پيغمبر بيزارم. اين واژه از آغاز نادرست بود و درک مردمان از آن نادرست تر. اگر مرا نامي بايد واژه راهنما را بر مي گزينم که يارانم ديري است آن را به کار مي برند. هيچ کس نبايد مرا با عنوان ديگري بنامد.7

به اين ترتيب، به نظر مي رسد که کسروي واژه مصطلح پيغمبر را، که معادل فارسي واژه عربي "رسول" است، خوش نمي داشت. با اين همه، با توجه به تعريف او از "برانگيخته" به نظر نمي رسد که به انکار پيامبري خود اصراري ورزيده باشد. عبدالعلي دستغيب، مؤلف يکي از معدود بررسي هاي گسترده در باره کسروي، باورهاي کسروي و نيزديدي که ازنقش خويش داشت چنين خلاصه مي کند:

چکيده سخن کسروي در اين است که مادي گري و خداناشناسي از سوئي و باورهاي بي بنياد کيشي از سوئي "دين" را در خطر افکنده اند، پس راهنمائي لازم است که راستي ها را روشن و بدآموزي هاي کهنه و نو را آشکار و محکوم کند. اکنون اين پرسش پيش مي آيد که اين راهنما کيست؟ پاسخ احمد کسروي: اين راهنما منم. (2) او مي گويد راه تازه اي در جهان گشوده است و چه زياني دارد که اين بار هم غربيان پيروي از شرقيان نمايند؟ (3) پس بايد بنيادهاي دين را زنده کرد، و مردم را به سوي خداشناسي راهنمائي کرد.8

دستغيب، با همه ارجي که براي آراء و اهداف کسروي قائل است، بر تضادي که بين دو سخن او در مورد تکذيب يا تأييد ادعاي پيامبري اش مشهود است اشاره اي دقيق دارد. کسروي، از سوئي، انکار مي کند که دعوي پيامبري کرده و ديني نو بنياد نهاده و، از سوي ديگر، به صراحت پاکديني را به عنوان کيشي نو عرضه مي کند. به عنوان نمونه، در فصل پاياني کتابِ درباره اسلام با عنوان «پاکديني و اسلام» پس از اين ادعا که اسلام در بنياد با پاکديني يکي است، در مورد ضرورت آوردن ديني نو چنين استدلال مي کند:

در اين جا نکته ارج دار ديگري هست، و آن اينکه ديني چون از ميان دين ديگري برمي خيزد بايد دنباله آن را گيرد. بدين سان که آن دين را به گوهرش باز گرداند و استواري بنياد آنرا به مردمان باز نمايد و آنگاه راه خود را آغازد و کاري که مي خواهد به انجام رساند.9

 در جاي ديگر همين اثر، با اشاره به اين واقعيت که اسلام نيز پديده اي مشابه بود مي نويسد:

آن دين چون درميان عرب پديد آمد و در عربستان از دير زمان گروهي به نام "حنفاء" خداشناس و خداپرست مي بودند و "تحنّف" خود ديني در ميان عرب شمرده مي شد، بنيادگزار اسلام در گام هاي نخست به ياد آن مي پرداخت و عرب را به پيروي از آن مي خواند، و چون اين کار، اکرد، اسلام را به روي آن بنياد گذاشت.
در باره پاکديني همان کرده شده، پاکديني دنباله اسلام است و پايه هايش جز بنياد آن دين نمي باشد. پاکديني در زمان ديگري پديد آمده و از اين باره با اسلام جداست. ولي بنيادش همان خواست هاي ششگانه است که اسلام و ديگر دين ها را بوده است. جدايي ميانه اسلام و پاکديني به همان اندازه است که جدايي ميانه اسلام و "تحنّف" را بوده است.10

کسروي اين فصل، و در واقع کتاب، را با اين سخنان به پايان مي برد:

در اينجا سخن پايان مي يابد و بارديگر مي نويسم: پاکديني جانشين اسلام است، دنباله آنست، در گوهر و بنياد جدايي در ميانه نمي باشد. جدايي در راه و برخي پايه گزاري هاست، و اين بايستي باشد، خواست خدا چنين مي بوده، آيين او اين مي باشد.11

امّا آنچه کسروي به تبليغ و دفاعش برخاسته به نظر نمي رسد دين به معناي سنّتي و متعارفش باشد. اعتقاد به پرستش و به جهان فراطبيعي نقشي اساسي در پاکديني ندارد. آنچه او آئين هاي بيهوده و باورها و رفتارهاي خرافي و زيانبار مي پنداشت به آموزه هايش راه نيافته است. به اين ترتيب، مي توان «پاکديني» را «دين عرفي» و يا به تعبير اصغر فتحي «دين مدني» دانست؛12 ديني معطوف به ايجاد جوامع انساني برپايه احکام خرد و با اعضائي که اين احکام را دريافته اند، به آن ها باور دارند و در زندگي خويش از آن ها پيروي مي کنند.
کسروي از طبقه روحاني به طور عام و از رهبران شيعي بخصوص به خاطر بي اعتنائي آنان به مسائل جامعه و شکست آنان در عرصه سياسي و اجتماعي خرده مي گيرد. در واقع، او در موارد بسيار روحانيان ايران را که حکومت عرفي را غاصب مي شمارند به چالش مي طلبد و براي گرفتن زمام امور به ميدان مي خواند بي آن که آنان را قادر به چنين کاري بداند. با انتقاد از رهبران سياسي ايران نيز، که به اعتقاد او در مجموع خودرأي و مستبداند، به دفاع از دموکراسي يا «سررشته داري توده» به عنوان نظام سياسي ايده آل بر مي خيزد. طُرفه اين که با پيروزي انقلاب اسلامي و استقرار حکومت اسلامي در ايران روحانيان سرانجام به چالش کسروي پاسخي مثبت دادند.
چندي است که بحث در باره سازگاري يا ناسازگاري اسلام با دموکراسي در ايران بالا گرفته. در سال هاي اخير و در قالب اين بحث هواداران نظريه دموکراسي ديني -که خود جمع اضداد است- نيز به شهرتي گذرا دست يافتند. امّا، اين گونه دموکراسي هنوز تعريفي دقيق و روشن نيافته است و از اين رو مقايسه آن با مفاهيمي که کسروي در اين زمينه به ميان آورده بود مفيد فايده اي نمي تواند شود. با اين همه، در نوشته هاي کسروي به آساني مي توان به برخي شباهت ها بين آنچه وي «سررشته داري توده» مي نامد و آنچه امروز «دموکراسي ديني» لقب يافته، پي برد. درست است که او به شدّت به آن گروه از رهبران شيعه که مدعي ولايت و رهبري جامعه بودندخرده مي گرفت و از همين رو به احتمال قوي با ولايت فقيه در نظام جمهوري اسلامي نيز به مخالفت بر مي خاست. امّا، بر پايه آراء متباينش در باب «دموکراسي،» از سوئي، و در باره نظام اجتماعي، از سوي ديگر، مي توان به اين نتيجه رسيد که «مذهب مدني» او واجد بسياري ازويژگي هاي نظام دين سالار کنوني ايران است. اعتقاد او به نابرابري زنان و مردان، و هواداري اش از کتاب سوزي و باورهايش درباب شاعران ونويسندگان «هجوپرداز» و ضرورت تأديب وکيفرآنان را مي توان از زمره اين گونه ويژگي هاي مشترک دانست.13

-------------------

پانوشت ها:

1. احمد کسروي، ورجاوند بنياد، چاپ سوم، تهران، چاپخانه برادران علمي، 1340 ص 70.
2. احمد کسروي. در پيرامون اسلام. تهران، پيمان، 1322؛---------، شيعيگري، تهران، چاپخانه پيمان، 1322.
3. احمد کسروي، خدا با ماست، تهران، 1343، پشت جلد، نقل به مضمون.
4. احمد کسروي، ورجاوند بنياد، ص 8.
5. احمد کسروي، زبان پاک، تهران، 1322.

6. ن. ک. به:

M.A. Jazayery, "Kasravi, Iconoclastic Thinker of Twentieth-Century Iran," in Ahmad Kasravi On Islan and Sh'ism, translated by M.R. Ghanoonparvar, Costa Mesa,California, Mazda Publishers, 0991, PP. 34-24

7. هفته نامه پرچم، شماره 4، 18 آوريل ، 1944، ص، 7، ترجمه از:

M.A. Jazayery, "Kasravi, Iconoclastic Thinker of Twentieth-Century Iran," note no.

8. عبدالعلي دستغيب، نقد آثار احمد کسروي، تهران، انتشارات پاوند، 1357، ص 160.
9. احمد کسروي، در پيرامون اسلام، صص 84 و 85.
10. همان، ص 85.
11. همان، ص 94.
12. ن. ک. به: M.A. Jazayery, "Kasravi, Iconoclastic Thinker of Twentieth Iran," p.44
13. برخي از اين آراء عبارت اند از: «هر پسري 16 ساله زن تواند گرفت و 25 ساله بايد گرفت.» (خواهران و دختران ما، بتزدا(مريلند)کتاب فروشي ايران، 1994، ص 51) «بايد زناشويي ناچاري باشد که مردي که به سال زناشويي رسيده زن گيرد، وگرنه بزهکار شناخته گردد و کيفر بيند.» (همان، ص 34) «خدا زنان را براي کارهايي آفريده و مردان را براي کارهايي. . . نمايندگي در پارلمان و داوري در دادگاه و وزيري و فرماندهي سپاه و اين گونه چيزها کار زن ها نيست، به دو شُوند: يکي آنکه اينها به دورانديشي وراز داري و خونسردي و تاب و شکيبا بسيار نيازمند است و اينها در زن ها کم است. زن ها چنان که از ساختمان تني نازک و زود رنجند درسهش ها نيز چنان مي باشند. ديگر آنکه اينها با خانه داري و بچه پروري که باياهاي ارجدارتر زن هاست نتواند ساخت. زني که هر دو سال و سه سال يکبار بارور خواهد شد و بچه خواهد آورد چه سازش دارد که داور دادگاه يا نماينده پارلمان يا وزير کابينه باشد؟ آنگاه درآمدن در سياست و کوشش در راه نمايندگي از زنان آنان را به آميزش ها خواهد کشانيد و چه بسا ناستودگي ها که رخ خواهد نمود. اگر اين در را باز نماييم زنان خودآرا و خودنما ميدان خواهند يافت. رويهمرفته کاري ناپسنديده است. زنان زود توانند فريفت و زود توانند فريفته گردند. پاي ايشان از کارهاي کشورداري هرچه دورتر بهتر.» (همان، صص 36-35) «بايد کشنده را کشت. با اين کشتن از کشتن هاي بسيار جلو توان گرفت. . . همچنان کسي که با توده خود ناراستي و بدخواهي کرده بايد او را کشت. کسي که با پسري به کاري زشت برخاسته، بايد او را کشت. به بدآموز و گمراه گردان، و همچنان به فالگير و جادوگر و هرکسي که لاف از کارهاي نبودني مي زند، بايد کهراييد، که اگر باز نگشتند بايد کشت. به چامه گويي که به هجو پرداخته و به نويسنده اي که دشنام نوشته و به نگارنده اي که کسي را به حالي زشت نگاشته، بايد کيفرهاي سختي داد و در بار دوم کشت. بايد به دشنام گو کيفري سخت داد. بايد دروغ و دغل را از هرگونه که باشد و درهرکاري که باشد بزه شناخت، و بي کيفر نگذاشت.» (احمد کسروي، ورجاوند بنياد، ص 200)

Author: 
M. R. Ghanoonparvar
Volume: 
20
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000