tile

بيان همزبانی



گزيده*

کاظم کاظمي

«خورشيد، نه جنسي است که جوبي به چراغش»
بيدل

من تاکنون کمتر ديده ام که موضوعي با وجود روشني تمام تا اين مايه نزد گروهي مغفول مانده باشد و آن همزباني ما با فارسي زبانان ايران است. هرچند اين همزباني، بلکه يک زباني، براي مردم افغانستان که زبان رايج در هردو کشور را ديده و حس کرده اند، بسيار ملموس است، براي بيشتر مردم ايران باورنکردني به نظر مي آيد. البته اهل ادب ايران بر فارسي داني مردم افغانستان وقوف دارند و حضور مهاجرين ما در اين کشور هم به اين آگاهي افزوده است. ولي باور عامه در کشور ايران اين است که همه مردم افغانستان به زباني غير از فارسي سخن مي گويند. بعضي، آن را پشتو مي پندارند، بعضي آن را از دو تصور مي کنند و بعضي نيز براين باورند که اين زبان دري است ، ولي خود دري چيزي است متفاوت با فارسي.

شايد اين سخن براي خوانندگان ايراني اين نوشته، که غالباً اهل ادب و آشنا با اين امور هستند، قدري گزاف به نظر آيد، ولي من خود ديده ام بعضي دوستان ايراني را که از «ترجمه يک متن از فارسي به دري» سخن مي گفته اند و براي اين کار، ازمن ياري مي جسته اند. مردم افغانستان از اين گونه چشمديده ها بسيار دارند.1 از آن بدتر، زبان مردم تاجيکستان- که همين زبان رايج در ايران است- تاجيکي ناميده مي شود وگمان مي رود که اين نيز زباني است ديگر، همانند ازبکي و ترکمني.

سال هاست که ما فارسي زبانان افغانستان شيوه نگرش دوستان ايراني به اين موضوع را نامطلوب مي دانيم، ولي هنوز نتوانسته ايم يک نگرش جديد جايگزين آن کنيم. به نظر مي رسد تاکنون در اين حوزه ها، خود بحث به شکل مناسبي طرح نشده است، چه رسد به اين که نتيجه منصفانه اي از آن گرفته باشيم. ما مردم افغانستان در اين گونه موارد غالباً اثبات برادري نکرده دعوي ارث و ميراث مي کنيم و دوستان ايراني نيز غالباً اين برادري را تا آنجا مي پسندند که سخني از ديگر لوازم آن در ميان نباشد. امّا اين اثبات برادري چگونه است؟ بايد در قدم اول بقبولانيم که ماهمزبانيم؛ و بس.

من بهتر مي بينم که به جاي وارد شدن در بحث هاي تاريخي و زبان شناسانه که غالباً هم به شکلي تفرقه آميز مطرح مي شوند، نمونه هايي از متون زبان فارسي يا همان دري رايج در افغانستان را نقل کنم و اين کار، از هر دليل و برهاني براي روشن شدن همزباني، کار سازتر است. عمداً نمونه ها را از نثر انتخاب مي کنم که نزديکي بيشتري با زبان محاوره دارد و نيز ازنويسندگاني که در ايران به سر برده اند چيزي نقل نمي کنم تا گمان نرود که اين همزباني ناشي از حضور اين افراد در ايران بوده است. حتّي از تصرّف در شيوه نگارش اين نمونه ها نيز پرهيز مي شود.

صلاح الدين سلجوقي (1349-1274ش):
چه ناموزون است اگر در رزم ما متراليوز و تانک و طيّاره تظاهر کند و در بزم ما همان چوب بازي تير و کمان و کمند و ستان جلوه نمايد. علوم، ما را به دشت هاي کره مهتاب دعوت کند و فنون، ما را به درّه هاي پرپري کوه قاف تشويق نمايد. امروز ديگر دهان اگر غنچه باشد و يا پسته، زمانه اي است که غنچه و پسته قيمت خود را باخته است. امروزه اعضاي انساني در ادب امروز وظيفه اناتومي خود را به فيزيولوژي و بلکه سايکولوژي سپرده است. دهان اگر غنچه باشد و يا گل، زيبايي آن در اين است که وظيفه خود را به هنر و فرهنگ و زيبايي ايفا کند و همچنين چشم اگر بادام مي گردد و يا نرگس، زيبايي آن در کيف ادا نمودن وظايفي است که به دوش روح آن افتاده است.2

ميرغلام محمد غبار (1356-1276ش):
از محبسي که نگارنده درآن بودم، نيز چند نفري را درين شکنجه خانه به پاي خودش بردند، و بعد از مدتي در پشت سپاهي برگشتاندند. يکي ازينها محمد اسحق خان جواني بود که پاهايش را به واسطه فانه از کار انداخته بودند. اين جوان سال ها در زندان بماند تا تمام دندان هايش بريخت و به پيره مردي تبديل گرديد. ديگري سعدالدين خان بها بود که بغل هايش را سوختانده بودند. عبدالفتاح خان جوان سومي بود که از سراي موتي بردندش و برنگشت.3

احمدعلي کهزاد (1361-1287ش):

انسان بعد از هزاران سال درک کرد که سنگ را به سنگ ديگر بمالد و صيقلي کند. همين کار بسيار کوچک که امروز خورد و پيش پا افتاده معلوم مي شود مبداء يک دوره جديد در ارتقاء فکر بشري شد که آنرا در تمام جهان دوره (نيولي تيک) يا دوره جديد حجر يا دوره سنگ صيقلي مي نامند.4

عبدالحي حبيبي (1328ق1363-ش):

بيهقي اغلب وقايع را از نقطه نظر فلسفه تاريخ تحليل کرد. نتايج اعمال نيکو و کردارهاي ناپسنديده را بصورت روشن نوشت، و تا توانست ازين حقايق چشم نپوشيد، به عقيده اين عاجز از مورخين دربار حضرت سلاطين، بيهقي اولين شخصي است که در تاريخ نگاري روش تدقيق و کشف حقايق را طوري پيروي کرد که مي توان از ملاحظه تاريخ به بسي از حقايق تاريخي پي برد و معايب و محاسن اشخاص و رجال و شاهان و حکم داران را از روي نوشته هاي وي تحليل و انتقال کرد.5

اعظم رهنورد زرياب (1323ش-):
دوسال گذشت، و بعد عيد قربان فرا رسيد. آن روز «ميرزا» هر هفت پسر را گرفت و بيرون رفت. در دلش شوري برپا بود. خون در رگهايش تنگي مي کرد. بدنش داغ بود، مثل آن که تب داشته باشد. خودش پيش و پسرانش از دنبالش رفتند. رفتند و رفتند تا به کوچه سابق شان رسيدند. باز هم در کوچه شور و جنبش برپا بود. کودکان کالاهاي نو و رنگارنگ پوشيده بودند، گدايان به دروازه ها مي رفتند و گوشت قرباني طلب مي کردند. بوي غذاهاي خوش مزه در کوچه پيچيده بود. از برابر خانه سابقشان گذشتند. نزديک مسجد که رسيدند، مردم تازه از نماز عيد فارغ شده بودند. تاجر قالين نيز در ميان آنان بود. فربه تر و پرچربي تر شده بود. پيشاني اش ترش تر به نظر مي آمد. بازهم لنگي پهلوي نوي بسته بود و پيزارهاي زري به پا داشت.6

سرور آذرخش (1327ش -):

نان شب را مي خوريم. مادرم بساط تيار کردن کلچه را پهن مي کند. بخاري ديزلي گرماي ملايمي پخش مي کند. هنوز بخاري را برنداشته ايم. دسترخوان بزرگ پلاستيکي نيم اتاق بزرگ نشيمن ما را پر مي کند. مادرم تغاره خمير را ميآورد. آنرا وسط دسترخوان مي گذارد. دستمال هاي روي آنرا يکي يکي بر مي دارد يک زواله خمير را مي گيرد و از دو طرف آن را کش مي کند. بعد آنرا با انگشتان دست مي مالد و کمي از آن مي چشد.7

حسين فخري (1328ش-):

صبح از پشاور راه افتاديم و از اين موتر به آن موتر نشستن و درد شانه و کمر و پشت را به جان خريدن و نيم راه دلبدي و تهوع، تا شب در نزديک گرديز رسيديم. و ملاّ اذان دوباره حرکت و حرکت و جاده هاي ناهموار و کوه و کوتل را پيمودن تا ساعت هشت شب به قره باغ غزني رسيديم. دسته ما نه نفر بود. يونس و تابوت زنش و دو پسر کوچکش مصطفي و احسان، کاکا و زن کاکا و عمه و پسر عمه اش گل آقا. و جوال آرد و پيت هاي روغن و خريطه هاي چاي و بوره و شيريني و مرچ و مصالحه که از راه خريده بوديم و بيشتر از غزني.8

سپوژمي9 زرياب (1329ش-):
مکتب ما از خانه بسيار فاصله داشت. هر روز اين فاصله را با سرويس طي مي کردم. اما آن روز انگار در هوا راه مي رفتم، کوچه هاي پرپيچ و خم را با خوشحالي زير پا گذاشتم. وقتي به مکتب رسيدم، نگهبان تازه از خواب بيدار شده بود و روي درازچوکي شبيه دراز چوکي هاي صنف ما نشسته بود، پارچه نان خشکي را روي زانويش گذاشته بود و گيلاس چايش را کنار خود روي چوکي گذاشته بود و هرچند لحظه بعد پاره بزرگي از نان را تاب مي داد و در دهانش مي گذاشت و بالايش به تأني چاي مي نوشيد.10

خالد نويسا (1350ش-):

منشي با بي ميلي بکس هاي آهن چادري و گليم صندوق ها را از گادي پايين مي کرد و به کمک زنش به مرتب نمودن اتاق ها برآمد. من با ورود آنها حس عجيبي نسبت به اتاق هاي نمناک کردم. فکر مي کردم با موجوديت هما اتاق هاي نمناک جان تازه اي يافته اند و هيچ نمي توانم پوشيده دارم که آرزو داشتم بي هيچ زحمتي بتوانم زندگي آنها را مد نظر داشه باشم.11

به راستي معيار تفاوت دو زبان چيست؟ اگر سخن دکتر خانلري در کتاب تاريخ زبان فارسي را ملاک بگيريم که مي گويد «هرگاه دو تن براي فهميدن و فهماندن به مترجم محتاج شوند، بايد گفت که دو زبان متفاوت به کار مي برند.»12 بايد ديد که کدام فارسي زبان ايراني براي فهميدن جملات بالا محتاج به مترجم مي شود. به راستي اگر تاريخ مشترک، ادبيات مشترک، فرهنگ عامه مشترک حضور بيست ساله حدود دو ميليون فارسي زبان افغانستاني در ايران و نمونه هاي عيني نثر فارسي افغانستان نتواند کسي را قانع کند که آن چه در ايران، فارسي خوانده مي شود و آن چه در افغانستان دري ناميده مي شود، به معناي واقعي کلمه يک زبان است، ديگر چه چيزي خواهد توانست اين کار را بکند؟ چگونه مي توان نثر جلال آل احمد را اثري از يک زبان تصوّر کرد و نثر اعظم رهنورد زرياب را اثري از زباني ديگر؟

طُرفه اين که همين اختلاف هاي جزئي ميان زبان ساکنان دو کشور، يا در واژه هاي دخيل است و يا درواژه هايي که در سال هاي اخير در اين دو کشور رايج شده اند و تقريباً هيچ واژه اصيلي را در فارسي رايج درافغانستان نمي توان يافت که در ايران نيز سابقه نداشته و يا به شکلي ديگر رايج نبوده باشد. درست است که در نمونه هاي فوق از نثرنويسان افغانستان بعضي واژگان و ترکيب هاي غريب مي توان يافت، ولي اين غرابت هم ظاهري است و کسي را به خارج از دايره زبان فارسي هدايت نمي کند. اناتومي، برگشتاندند، سوختانده بودند، خورد، قالين، تغاره، کُچه و گادي شکل هاي ديگري از آناتومي، برگرداندند، سوزانده بودند، خُرد، قالي، تغار، کلوچه و گاري هستند. فانه، پيزار، کوتل، خريطه، دستر خوان و تيار کردن هرچند امروز در ايران کاربرد عام ندارند، در روزگاران نه چندان دور در همين حوزه زباني حضور داشته اند.13 دروازه، مکتب، صنف، پارچه، ديزل و کاکا هم اکنون در ايران رايج اند و فقط حوزه کاربردشان فرق دارد. لابراتوار، بوره، ستديو، موتر و بکس فرنگي اند و بعضي شان در ايران هم به همين شکل يا اشکال ديگري رايج بوده و يا هستند. لُنکي، آهن چادر و دلبًدي14 واژه ها و ترکيباتي فارسي اند. پس در اين ميان آن چه باقي مي ماند، فقط سه کلمه است که در حوزه زباني ايران واقعاً غريب مي نمايد يعني کُدي (عروسک، بادبادک) ، چکي (صندلي) و مُرچ (فلفل) به راستي با وجود سه مورد اختلاف در ميان حدود هشتصد کلمه مي توان دو زبان را از يکديگر جدا کرد؟ آن گونه اي که در فهرست واژگان پيوست همين کتاب آمده است، جدا از واژگان فرنگي يا واژگاني که به نحوي براي مردم ايران آشنايند، در مجموعه واژگان فعال زبان فارسي افغانستان، فقط حدود 200 کلمه مي توان يافت که براي ايرانيان غريب باشد.

با اين همه، کسي که از کابل به تهران رود و نيز کسي که از تهران گذارش به کابل مي افتد احساس يک غرابت زباني خواهد کرد، به ويژه با لهجه عاميانه. اين را چه مي توان ناميد و چه دلايلي برايش مي توان بر شمرد؟ من دوست دارم در اين جا با يک تمثيل، قضيه را عيني کنم. درياچه اي را در نظر بگيريد، مثل درياي خزر يا نظاير آن. مسلم است که به علت تنوع محيط ساحلي و تفاوت ميان رودخانه هايي که از چهار سو به اين درياچه مي ريزند، تفاوت هايي اندک ميان جانوران، گياهان و حتي طعم و بوي آب در نقاط گوناگون پيدا مي شود و نيز مسلم است که با وجود اين تفاوت ها، نمي توان گفت اين دو درياچه است. حالا اگر سدّي نفوذ ناپذير در ميان درياچه ايجاد کنند، آيا مي توان گفت اينها دو درياچه متفاوت بوده اند؟ حتي اگر به هريک از دو سوي سد، نامي ديگر نهند و بعد از سال ها، تفاوت هاي اندک در شرايط زيست محيطي دو سمت ايجاد شود- مثلاً طعم آب کمي تغيير يابد يا بعضي از جانداران در يکي از دوسوي، بيشتر يا کمتر شوند- باز هم يک درياچه داريم و بس.

در ميان ايران و افغانستان چنين اتفاقي افتاده است، سدّي ايجاد شده که به تدريج، رنگ و بوي فارسي دو سمت را تغيير داده است، و نه بيش از اين. اين روشن است که فارسي حتي در داخل ايران نيز در همه جا يکسان به کار نمي رود. لهجه تهران و اصفهان و خراسان کاملا متفاوت است. در افغانستان نيز تفاوتي ميان لهجه کابل، باميان، مزار شريف و هرات - به عنوان چهار مرکز زبان فارسي آن کشور- ديده مي شود. به طور کلي در يک سير جغرافيايي از سمت غرب به شرق در اين حوزه زباني، تحولي تدريجي را مي توان دريافت. گويش سمنان و دامغان چيزي است در وسط گويش تهران و خراسان. در خراسان قرابت بسياري با هرات و فراه افغانستان مي توان يافت.گويش بادغيس و ميمنه و مناطق مرکزي در افغانستان، چيزي است در ميان گويش هرات و مزار، و بالاخره کابل در آن سوي اين سير زباني قرار دارد، يعني فاصله اي چشمگير از تهران مي يابد. البته اين که مي گوييم فاصله، تصوّر نشود که باز با زباني ديگر رو به روييم. نثرهايي که از نويسندگان افغانستان نقل کردم، تقريباً همه بازبان رايج در کابل نوشته شده بود.

اما از قضا اين تهران و کابل که تقريبا در دو سوي اين حوزه زباني قرار دارند، پايتخت هستند و مرکز رسانه ها و مرکز تأثيرگذاري برساير مناطق. مي دانيم که رسانه ها، نظام آموزشي واحد و زبان اداري کشور، لهجه ها را به سوي يکدستي مي برند، و البته چون مرکزيت آنها در پايتخت است، اين لهجه واحد و رسمي، همان لهجه پايتخت خواهد بود. چنين است که ميان لهجه رسمي دو کشور تا اين مايه تفاوت حس مي شود.

واقعيت اين است که گويش اصلي خراسان ايران بيش از آن که به تهران نزديک باشد، به هرات افغانستان نزديک است و گويش مردم هرات نيز بيش از آن که به کابل نزديک باشد، به خراسان متمايل مي نمايد. هم اکنون نيز با وجود سيطره رسانه ها، به زحمت مي توان لهجه يک تايبادي ايران را از يک غورياني افغانستان تشخيص داد، يا لهجه يک سيستاني ايران و فردي از نيمروز افغانستان را. حالا چگونه مي شود که اين زبان از مرز بازرگان تا مرز تايباد- با همه تفاوت هايي که در کار است-به طور کلي فارسي تلقي شود و از مرز تايباد تا منتهي اليه بدخشان، دري دانسته شود و چنين پنداشته شود که اينها دو زبانند، با دو ريشه و خاستگاه مجزا. اگر از قضا، در تقسيمات قرن نوزده، هرات در اين سوي مرز واقع مي شد، آن گاه مردم اين شهر- باهمين زبان رايج- فارسي زبان مي بودند و اگر مشهد به افغانستان تعلق مي يافت، مردم مشهد- با همين زبان موجود- دري زبان تلقي مي شدند؟ ملاحظه مي کنيد که مطرح کردن قضيه به اين شکل، کمابيش غيرمنطقي مي نمايد.

حال، چند دسته از واژگان متفاوت در ميان فارسي زبانان تهران، خراسانِ ايران، هرات و کابل را جدا مي کنيم و به بررسي شان مي پردازيم تا اين سير زباني از تهران تا کابل را حس کنيم در عين حال، دريابيم که زبان مردم ميانه مسير، گاه بدين سوي و گاه بدان سوي متمايل است.

دسته اول- واژه هايي که در کابل و تهران متفاوت است، ولي در هرات، با تهران تشابه دارد نه با کابل. از اين نوع واژگان بسيار است و من فقط چند نمونه را نقل مي کنم.15

جدول بالا نشان مي دهد که مردم هرات، هم اکنون واژگان بسياري را به کار مي برند که در زبان رسمي رايج در افغانستان- که همان زبان کابل است- وجود ندارد، يا به شکل ديگري تلفظ مي شود، ولي در ايران رايج است. اگر قرار باشد زبان مردم کابل دري و زبان مردم تهران فارسي باشد، زبان مردم هرات چه خواهد بود؟

شايد گفته شود که گويش اصيل هرات، همان گويش کابل بوده و به اعتبار نزديکي با مرز ايران و تاثير پذيري از رسانه هاي ايراني تغيير يافته است. گويش نسل گذشته هرات و نيز مردم اطراف و نواحي اين شهر، که کمتر تحت تاثير رسانه ها بوده اند، اين ادعا را رد مي کند، چون مشابهت بيشتري به گويش ايران مي رساند. حتّي مي توان گفت اگر تاثير کابل از رهگذر رسانه ها نبود، گويش هرات بيش از اينها با گويش ايران تشابه نشان مي داد.17

اين را نيز يادآوري کنيم که وجود همين واژگان متفاوت در زبان مردم کابل نيز فارسي بودن را از اين زبان نمي گيرد، چون در بسياري موارد، اين واژه ها فارسي و حتّي اصيل تر از معادل ايراني آن است. استکان کلمه اي روسي و دخيل در زبان ايران، ولي پياله هماني است که حافظ درآن عکس رخ يار را مي ديد.18 از فارسي بودن دسترخوان پيشتر گفتيم. تربوز در فرهنگ معين به عنوان يکي از مترادف هاي هندوانه آمده است. چايجوش از ترکيب چاي و جوش تشکيل شده و بيش از کتري فارسي مي نمايد (کتري اردوست). شوربا واژه اي است کهن مرکب از شور و با (آش) و ما نظير اين ترکيب را در جوجه با (آش جوجه)، زير با (آش زيره)، سکبا (سرکه با) و حتي عاشوربا (آش نذري عاشورا) در ايران داشته ايم. حالا وقتي ايرج ميرزا مي گويد «خادم او جوجه به محضر او برد»19 و يک فارسي زبان کابلي از شوربا سخن به ميان مي آورد، چگونه مي توان اينها را گويندگان دو زبان تلقي کرد؟ همچنين است تهکاوي (ته+کاوي) و طلبکاري و شيريني کک و بسيار واژگان ترکيبي ديگري که اجزايشان به شکلي ديگر در ايران کاربرد دارد.


دسته دوم. اين واژه ها، نشان دهنده تشابه زبان مردم خراسان ايران با نقاط غربي افغانستان است. البته بسياري از اينها حداقل در شهرهاي بزرگ مثل مشهد و نيشابور و سبزوار از تداول مردم خارج شده و دور نيست که در آينده بقيه نيز به فراموشي سپرده شود. خوشبختانه آثار مکتوب هنوز پابرجايند و من نيز بيشتر مثال هاي اين دسته را از واژه نامه کتاب کليدر محمود دولت آبادي استخراج کرده ام. مي دانيم که زبان کليدر هم، زبان مرزنشينان ايران نيست، بلکه زبان مردم سبزوار و نيشابور است که حداقل دوصد کيلومتر با مرز افغانستان فاصله دارند. مسلما در زبان تربت جام و تايباد و بيرجند، از اين گونه واژگان بيشتر مي توان يافت.


دسته سوم-
اينها واژگاني است که در کابل و تهران عيناً رايج است، ولي در هرات يا خراسان ايران معدل هايي ديگر دارد. اين دسته بسيار جالب توجه است و نشانه پيوند محکم ميان زبان فارسي دو کشور. اين که کلمه اي مثل آرنج در کابل رايج است، در هرات از رواج مي افتد و باز دوباره از تهران سر در مي آورد، نشان مي دهد که ما در يک اقليم زباني واحد به سر مي بريم.

آن چه گفتيم، نه تنها در واژگان، که در نظام آوايي زبان نيز برقرار است. تحوّل اين نظام آوايي نيز درطول اين مسير چنان پيوسته و تدريجي است که هيچ مرز روشني ميان گويش مشرق و مغرب حس نمي شود. بسياري از ابدال هايي که خاص زبان فارسي ايران شمرده مي شود، در غرب افغانستان نيز رايج است مثل ابدال آن به اون درکلماتي چون نون (نان)، جون (جان) و تاوون (تاوان) در نظام آوايي خراسان ايران هم نشانه هايي از قرابت با فارسي زبانان افغانستان ديده ميشود مثل کاربرد يک (yak) به جاي يک (yek) يا خانه(xana) به جاي خانه(xane)



ريشه هاي تفاوت واژگان

بسيار ساده انگاري است اگر با ديدن تعدادي واژه متفاوت در دو گويش از يک زبان، حکم بر استقلال آنان کنيم، به ويژه وقتي مرز مشخصي ميان اين دو گويش وجود ندارد. تفاوت ميان گويش افغانستان و ايران، امري است کاملاً نسبي و تابع زمان، مکان و طبقات اجتماعي. اين تفاوت، در بعضي مناطق بيشتر مي شود و در بعضي مناطق کمتر. در گذر زمان نيز ميزان اين تفاوت ها تغيير کرده و کم يا زياد شده است. حتي در يک منطقه و زمان خاص، طبقات مختلف اجتماعي، مجموعه واژگان گوناگوني را به کار مي برند. در زبان رسمي و ادبي دو کشور وجوه مشترک بسيار بيشتر از زبان عاميانه است و فرهيختگان دو کشور، بسيار راحت تر از عوام باهم تفهيم و تفهّم مي کنند. حتّي در زبان عوام هم به استثناهايي برمي خوريم که حيرت انگيز است. چه کسي در افغانستان امروز باور مي کند که کلماتي چون لُپ، گول زدن، لوس، مقوا، موش مُرده و نيم تنه حدود نيم قرن پيش در اين کشور رايج بوده اند؟ من اين همه را در کتاب لغات عاميانه فارسي افغانستان تاليف عبدالله افغاني نويس يافتم.

به جاي مرز کشيدن ميان گويش هاي مختلف زبان فارسي، بايد ديد اين واژگان، از چه رهگذري به اين گويش ها راه يافته است. اگر اين تفاوت، درقديم بيشتر بوده و به تدريج کمرنگ شده باشد، يک حکم دارد و اگر در سير تحوّل زبان و به تدريج ايجاد شده باشد، حکمي ديگر. اگر تفاوت در واژگان فارسي باشد، يک قضاوت مي توان کرد و اگر در واژگان دخيل باشد، قضاوتي ديگر. پس بايد ريشه هاي همين اندک تفاوت ها را نيز پيدا کرد و ديد که اينها ربطي به خاستگاه زبان پيدا ميکند يا چيزي امروزين است. در يک بررسي اجمالي، علل تفاوت هاي فارسي ايران و فارسي افغانستان را مي توان درچند دسته جاي داد. مبناي مقايسه ما نيز زبان رسمي رايج در دو کشور است.

1- متروک شدن يک واژه در يک نيمه از اين قلمرو زباني- بعضي از اين واژگان در روزگاران کهن در ميان همه فارسي زبانان رايج بوده، ولي به تدريج از چرخه زبان محاوره بعضي از آنان خارج شده است. ما را به دلايل و عوامل اين امر کاري نيست. فقط مي خواهيم روشن کنيم که اين متروک شدن، در سده هاي اخير رخ داده و ربطي به خاستگاه زبان ها ندارد. نخست چند مثال مطرح مي کنيم از واژگاني که در افغانستان باقي اند و در ايران، متروک.

ديگدان. کلمه اي است کاملاً فارسي و بر اصول ترکيب سازي اين زبان ساخته شده است. در شعر خاقاني و ديگران سابقه دارد. در افغانستان فقط در قلمرو زباني کابل، غزني و مزار شريف رايج است، ولي در هرات کمتر شنيده مي شود. در ايران و همچنان غرب افغانستان به آن اجاق مي گويند که کلمه اي ترکي است. اين هم دو نمونه از کاربرد ديگدان در شعر کهن ما، آن هم در آثار کساني که در ايران و ديگر نواحي غربي مي زيسته اند، تا نشان داده شود که اين کلمه خاص نواحي شرقي نبوده است:

شنيدم که از نقره زد ديگدان

ز زر ساخت آلات خوان عنصري 26 (خاقاني)

زديگدان لئيمان چو دود بگريزند

نه دست کفچه کنند از براي کاسه آش 27 (سعدي)

هيِشتن، هليدن. به معني گذاشتن، در مناطق مرکزي افغانستان هنوز هم رايج است. البته هليدن فقط در شکل امري خودش (بهل) باقي مانده است.28 نمونه از منوچهري و حافظ:

الا ياخيمگي! خيمه فروهِل

که پيشاهنگ بيرون شد زمنزل 29

نه من از پرده تقوي بدر افتادم و بس

پدرم نيز بهشتِ ابد از دست بهشت 30


چهارپا. اين کلمه در بعضي مناطق افغانستان به صورت چاروا هم اکنون رايج است، ولي در ايران در حال فراموشي است و مًرکًب عربي جايگزين آن شده است. نمونه از سعدي:

نه محقق بود، نه دانشمند
چارپايي، براو کتابي چند31


سنگ پشت، کشف. در کابل و اطراف آن، هنوز به اين جانور سنگ پشت مي گويند و در نواحي غربي افغانستان کمابيش کشف رايج است، هرچند سنگ پشت کابل کم کم جايش را مي گيرد. ولي در ايران، اين دو کلمه از زبان رسمي و معيار حذف شده و لاک پشت به جايشان نشسته است. نمونه از سيف فرغاني و خاقاني براي کشف و از نيما يوشيج براي سنگ پشت که روشن مي دارد اين واژه تا همين اواخر در ايران کنوني حضور داشته است:

زمين مدتي بود چون خارپشتي

کشيده درون چون کشف سر، شکوفه32

آن پسته ديده باشي همچون کشف به صورت

آن استخوانش بيرون و آن سبزي اندرون در33

درکنار رودخانه مي پلکد سنگ پشت پير.
روز، روز آفتابي است.

صحنه آييش گرم است.34


پاي افزار. تداول افغانستان به صورت پيزار به کار مي رفته و اکنون در حال متروک شدن است. اين هم دو نمونه از انوري:

حدثان کرد راي پاي افزار
آسمان گشت مرغ دست آموز35

سپاس دار و بدان کاين دويست دينار است

صداست زاد تو را و کراي و پاي افزار36

اِزار. همان زير شلواري است و در نقاط مرکزي افغانستان به شکل ايزار کاربرد دارد. نمونه از تاريخ بيهقي و ديوان شمس که در اولي، ازار آمده و در دومي ايزار.

حسنک را فرمودند که جامه بيرون کش. وي دست اندر ازار زير کرد و ازار بند استوار کرد و پايچه هاي ازار را ببست و جُبه و پيراهن بکشيد و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بايستاد.37

مي فروشي است سيه کار و همه عور شديم

پيرهن نيست کسي را، مگر ايزار دهيد38

موزه. در ايران چکمه مي گويند. البته موزه در ايران معنايي ديگر هم دارد که برگرفته از زبان هاي فرنگي است؛ محل نگهداري اشياء نفيس. نمونه از محتشم کاشاني و پروين اعتصامي براي موزه در معني چکمه:

دوپا اگرچه به يک موزه کرده شخص توجه

کجا رود چه کند ره سپر به پاي عصايي39

ره پُر خار مغيلان و تو بي موزه
سفره بي توشه و شب تيره و باراني 40

دسترخوان. در اصل دستار خوان بوده و در متون کهن سابقه دارد. در ايران و نيز هرات افغانستان بدان سفره مي گويند. نمونه از عطار نيشابوري و فردوسي طوسي:

هرک جان خويش را آگاه کرد،

ريش خود دستارخوان راه کرد41

به من داد زين گونه دستار خوان

که برمن جهان آفرين را بخوان 42

و اينک بعضي از واژگاني که در ايران رايج است و در افغانستان از دور خارج شده، همراه با شواهدي از شاعراني که برعکس، در نواحي افغانستان کنوني يا اطراف آن زيسته اند؛ تا دانسته شود که اين واژگان مخصوص نواحي باختري (ايران کنوني) نبوده است.

شلوار. در ايران رايج است، ولي در افغانستان به جايش پتلون به کار مي رود که گويا فرانسوي است. اين هم نمونه از سنايي و بيدل که شاعراني اند متعلق به حوزه جغرافيايي و زباني افغانستان و هندوستان:

کُُله آن گه نهي که در فتدت

سنگ در کفش و کَيْک در شلوار43

خلقي است زين جنون زار، عريان بي تميزي

دستار تا به زانو، شلوار تا به گردن 44

بيت سنايي، مي تواند شاهدي براي کلمه کفش باشد که در کابل به جايش بيشتر بوت انگليسي بر زبان مردم جاري است.

مداد. در افغانستان کلمه فرنگي پنسل جاي آن را گرفته است. نمونه از سنايي غزنوي و عبدالرحمان جامي که هردو در ميان مردم ما اعتباري خاص دارند:

گرنخواهي زنرگس و لاله

چهره گه زرد و گه سپه چو مداد45
گاه مي خواهي از مداد امداد

مي کني شعر را چو شعر، سواد46

بازرگان. در افغانستان تاجر، تجارت و تُجار جاي بازرگان و مشتقات آن را گرفته اند. نمونه براي بازرگان از مولاناي بلخي:

بود بازرگان و او را طوطي اي
در قفس محبوس، زيبا طوطي اي47

خيار. درکابل بدان بادرنگ مي گويند. اين بادرنگ در فرهنگ معين، هم به معني خيار و هم به معني بالنگ آمده است.48 اين هم نمونه براي خيار از ناصر خسرو بلخي و سنايي غزنوي:

چون بيايي سوي من با مزّه خرمايي همي

چند باشي بي مزه همچون خيار، اي ناصبي49

گِردِ خرسندي و بخشش گرد، زيرا طمع و طبع

کودکان را خربزه گرم است و پيران را خيار50


2- تاثير زبان هاي ديگر. زبان فارسي ايران و افغانستان در معرض زبان هاي ديگري نيز بوده است، ولي تاثير اين زبان ها در هر دو کشور يکسان نيست. مثلا تاثير اردو و پشتو در افغانستان بيش از ايران مشهود است. زبان هاي عربي، ترکي، انگليسي، فرانسوي و روسي نيز در مقاطع مختلف تاريخي بر دو کشور به گونه هاي متفاوتي اثر داشته اند. در سال هاي پس از مشروطه، ايران بيشتر متأثر از زبان فرانسوي بوده و افغانستان، متأثر از زبان انگليسي. اين تفاوت، هم در واژگان و هم در تلفظ حس مي شود. مثلاً در ايران، اکسيژن و هيدروژن و پتاسيم مي گويند و در افغانستان، اکسيجن و هايدروجن و پوتاشيم. پس در اين مورد هم نمي توان تفاوت ها را حمل بر دوگانگي زبان کرد، چون اين واژگان از بيرون آمده است و ربطي به خاستگاه مشترک زبان ما ندارد.

-3 تغيير شکل و تغيير تلفظ واژگان. اين را نمي توان تفاوت خود واژگان دانست، بلکه بيشتر به لهجه و شکل نوشتن برمي گردد. گاهي اين تفاوت فقط در زبان عاميانه روي مي دهد و در کاربردهاي ادبي، باز هم يکسان عمل مي کنيم. مثلاًدر زبان عاميانه ايران چاي به چايي تبديل مي شود يا سماور را در هرات به صورت سماوار و در کابل به صورت سماوات تلفّظ مي کنند. همچنين است تفاوت کَيْک (افغانستان) و کک (ايران) و خربوزه (کابل) و خربزه (ايران و هرات افغانستان) و تَهي (افغانستان) و تُهي (ايران).

حالا اگر اين تغيير شکل بسيار باشد، ممکن است توهّم دوگانگي در واژگان را پديد آورد، چنان که ميان سماور و سماوات ديده مي شود.

4- تفاوت هاي دستوري. هرچند دستور زبان براي همه فارسي زبانان يکسان است، بعضي کارکردهاي خاص در زبان هريک از اين پاره ها مي توان يافت. مثلاً در زبان امروز ايران يک سلسله مصادر جعلي داريم مثل پختن، بستن، جنگيدن، ترسيدن، خوابيدن و رقصيدن که در افغانستان غالباً به شکل پخته کردن، بسته کردن، جنگ کردن، ترس خوردن، خواب کردن51 و رقص کردن، به کار مي روند و اين با زبان کهن ما قرابت بيشتري دارد.52 همچنين گاهي در افغانستان شکل هايي خاص از فعل منفي مرکب ديده مي شود مثل رفته نمي تواند (نمي تواند برود) يا نمي داشته باشد. (ندارد) که البته بعضي از اينها ناشي از غلبه ادبيات اداري و رسانه اي بوده است.53 يکي ديگر از چيزهايي که در افغانستان رايج است، ساختن صفت با اضافه کردن پسوند وک به اسم است مثل لافوک (لاف زن)، گريانوک (گريه کننده) و شرمندوک (شرم کننده، خجالتي) که در ايران به صورت افزودن صرف مصوّت بلند او و آن هم فقط در چند مورد خاص ديده مي شود. در افغانستان پسوند دان براي کلماني مثل گلدان و قندان گاهي به صورت داني به کار مي رود ( گلداني، شمعداني و قنداني). از آن سوي نيز در زبان مردم ايران کارکردهاي دستوري خاصي ديده مي شود، مثل افزودن "را" براي جملاتي از اين دست «برنامه اي را که مي بينيد، از ساخته هاي همکاران ما در مشهد است.» و اين از غلط هاي مشهور رايج در ايران است.54

درکابل و بيش از آن در مناطق مرکزي افغانستان، گاهي يک درميان مضاف و مضاف اليه به کار مي برند مثل دستِ از من به معني دستِ من که در بادي امر، کاملاً نادرست و بي ريشه به نظر مي رسد، ولي در متون کهن سابقه دارد: «شاه بي دستوري و صوابديدِ از وي هيچ کار نکردي.»55

همين گونه است کاربرد ماندن به معني گذاشتن که در کابل رايج است و در شعر سنايي و تاريخ بيهقي آمده است.56 نمونه از سنايي که درآن، ماندن را به صورت ماني (بگذاري) صرف کرده است:

زبهر دين بنگذاري حرام از حرمت يزدان
وليک از بهر تن، ماني حلال از گفته ترسا57

5- تفاوت در ترکيب سازي- دسته ديگر از واژگان غير مشترک، واژگان ترکيبي اند که بنا بر ذوق و پسند مردم هر سرزمين، به شکل خاصي ساخته شدهاند. مثلاً درکابل و مناطق مرکزي افغانستان، به زيرزمين، تهکاوي مي گويند. اين تهکاوي ترکيب زيباست از ته و کاو (از مصدر کاويدن) که البته در تداول عاميانه به تاکَوي تبديل شده است.

نمونه ديگر، کلمات سنگ پشت و لاک پشت است، با اين ملاحظه که سنگ پشت در روزگاران کهن در ايران نيز رايج بوده، ولي کم کم لاک پشت جاي آن را گرفته است (من لاک پشت را در شعر کهن نيافتم، ولي سنگ پشت در شعر نظامي ديده مي شود). در هرات به اين حيوان، علاوه بر کشف که ذکرش رفت، کاسه پشتک هم مي گويند که اين نيز يک ترکيب سازي ديگر است.

کلمات کتابچه (افغانستان) و دفترچه (ايران)؛ خودرنگ (افغانستان) و خودنويس (ايران)؛ رنگ آبي (افغانستان) و آبرنگ (ايران)؛ روشني انداز (افغانستان) و نورافکن (ايران) نمونه هاي ديگر اند براي اين اختلاف ذوق در ساختن ترکيب ولي فراموش نکنيم که اجزاي اين ترکيبات، هم مشترک هستند و برگرفته از يک زبان واحد.


6- تفاوت در حوزه کاربرد واژگان - بعضي از واژگان در دو سوي مرز رايج اند، ولي با اندک تفاوتي در معني يا حوزه کاربرد. مثلاً در افغانستان جاده نه به راه هاي بين شهري، که به خيابان هاي بزرگ درون شهر اطلاق مي شود (مثل جاده ميوند در کابل يا جاده ليلامي در هرات). صندلي در افغانستان به کرسي گفته مي شود(کرسي سنتي، نه کرسي دانشگاه) و در ايران، معنايي ديگر دارد. همچنين است قوري که در افغانستان به ديس برنج مي گويند (البته به صورت غوري) و در ايران به ظرفي که در آن چاي بخورند. آنچه را در ايران تره ناميده مي شود، در افغانستان گندنه مي گويند و اين گندنه، سوابقي نيز در ادب کهن دارد («شمشير جز به رنگ نماند به گندنا» از عبدالواسع جبلي).58 در عوض در کابل به خيار چنبر، تره مي گويند و اين ميوه در هرات چنبر خيار گفته مي شود. کلمه قواره که در افغانستان به معني قيافه به کار مي رود (بد قواره= بدقيافه)، در ايران واحدي است براي پارچه. همين قواره، هرچند به صورت مفرد معني اي را که گفتم مي دهد، وقتي با بد يا خوش همراه شود، در ايران نيز معنايي شبيه به افغانستان مي يابد (رجوع کنيد به فرهنگ معين، ذيل قواره). اجاره و کرايه نيز با معنايي تقريباً يکسان در هر دو کشور رايج اند، و فقط حوزه کاربردشان متفاوت است. در ايران براي منزل، اجاره به کار مي رود و براي چيزهاي ديگر مثل ظرف يا وسيله نقليه، کرايه. ولي در کابل کرايه عام تر است و براي منزل هم استفاده مي شود. يک تفاوت ديگر را در کلمات شيطاني، شوخي و مزاح مي توان ديد. در ايران شيطاني معناي بازيگوشي دارد که در افغانستان بدان شوخي مي گويند. در عوض شيطاني در افغانستان به معني خبرچيني به کار مي رود. آن شوخي نيز در ايران در معنايي ديگر رايج است که در کابل بدان مزاح مي گويند و بالاخره يکي ديگر از موارد مشهور اين اختلاف ها، تعبير «غلط کردن» است که در افغانستان اشتباه کردن معني مي دهد و در ايران، بيجا کردن. 59


7- ابداعات امروزين- زبان دو کشور، در سده اخير، بيش از پيش متفاوت شد و در اين روند، دو عامل بسيار موثر بود: يکي ورود بي رويه واژگان فرنگي و ديگري، تلاش ساکنان هردو سوي، براي پيراستن زبان از اين واژگان. پيشتر گفتيم که واژگان فرنگي در ايران بيشتر منشأ فرانسوي داشت و در افغانستان بيشتر منشأ انگليسي. پيرايش زبان ازواژگان بيگانه نيز در دو کشور نه سرعت يکساني داشت و نه شباهت بسياري. در افغانستان بيشتر کوشيدند از واژگان غربي و پشتو به جاي واژگان فرنگي استفاده کنند و کمتر کسي در پي واژه سازي فارسي برآمد. در ايران، نه تنها از عربي بهره چنداني نبردند، که در پي پيراستن زبان از واژگان عربي نيز برآمدند. چنين بود که مثلاً به Airplane در ايران هواپيما گفتند و در افغانستان طياره؛ يا به Forceدر ايران نيرو گفتند و در افغانستان، قوه؛ يا به University در ايران دانشگاه گفتند و در افغانستان پوهنتون که واژه اي است پشتو. بسياري از واژگان نيز به همان صورت فرنگي در زبان افغانستان باقي ماند، مثل بايسکل (دوچرخه)، پنسل (مداد)، سکرتر (منشي)، راپور (گزارش) و شفر (رمز). در مواردي اندک نيز فارسي سازي در هر دوکشور انجام شد، ولي به دوشکل گوناگون. مثلاً Airport انگليسي در ايران فرودگاه ترجمه شد و در افغانستان ميدان هوايي. اينها همه فاصله زبان فارسي دو کشور را بيشتر کرد.


8- نيازهاي طبيعي- مسلم است که نيازهاي طبيعي انسان ها نيز در گستردگي زبانشان در يک حوزه خاص اثر مي گذارد و زبان را از لحاظ بعضي از اصطلاحات تخصصي فقير يا غني مي سازد. مثلاً افغانستان به اقيانوس راه ندارد و حتي فاقد درياچه هايي بزرگ است. بنابراين زبان رايج درآن، از لحاظ اصطلاحات دريانوردي فقيراست. درآن جا، براي بلم، قايق، زورق، کَرَجي و کشتي، فقط يک کلمه کشتي وجود دارد. طبعاً اصطلاحاتي مثل عرشه، ملوان، جاشو و دکل نيزچندان کاربردي ندارد، مگر در عالم ترجمه و آنها هم غالباً از فارسي رايج در ايران وام گرفته مي شود. همين گونه است اصطلاحات مربوط به قطار و راه آهن که ما در افغانستان چون از خود اين پديده ها بي بهره ايم، نيازي به نامشان نيز حس نکرده ايم. به همين ترتيب، ما در افغانستان براي کلمه عمامه، حداقل پنج معادل داريم، يعني دستار، لُنگي لنگوته، منديل و سلّه . اين دليلي ندارد جز رواج بيشتر اين پوشيدني در اين کشور.

با آنچه گذشت، مي توان به اين دريافت رسيد که همين تفاوت اندک ميان زبان فارسي افغانستان و ايران هم عواملي کاملاً طبيعي دارد و در هيچ جا به خاستگاه اين زبان بر نمي گردد. اين يک زبان واحد است که دردو کشور سرنوشتي متفاوت يافته و پس ازچندين قرن، چنين تمايزي از خود نشان مي دهد. ما اين تفاوت را مي توانيم تيغي بسازيم براي جدا کردن بيشتر همزبانان از يکديگر، و نيز مي توانيم تبديل به يک قابليت کنيم براي بهره مندي از تجربيات هم. بدين موضوع، پس از اين به تفصيل خواهيم پرداخت. حالا بايد بکوشيم که تکليف خويش را با دو اسم داشتن يک زبان روشن کنيم.
________________________________________________________________________
*برگرفته ازمحمدکاظم کاظمي. همزباني و بيزباني، تهران: نشرعرفان، بهار 1382

-----------------------------------------------------------------------------------

پانوشت ها:

1- در بخش پيوست هاي اين کتاب، نتيجه يک نظر سنجي از تعدادي فارسي زبان
ايراني را آورده ام که مي تواند مؤيد اين سخن باشد.

2- نقد بيدل، ص 58.

3- نثر دري افغانستان، جلد دوم، ص 55.

4- همان، صفحه 74.

5- همان، ص 67.

6- برف و نقش هاي روي ديوار، ص 40.

7- آواز شب، ص 51.

8- از شکار لحظه ها تا روايت قلم، ص 67.

9- سپوژمي (spozmay) کلمه اي پشتو است به معني ماه. در پشتو اين «س» اول، ساکن تلفظ مي شود. همانند حرف S در بعضي کلمات انگليسي. توضيح لازم به نظر آمد چون غالباً کساني که با پشتو نا آشنايند، اسم اين بانوي داستان نويس افغانستاني را غلط تلفظ مي کنند.0

10- دشت قابيل، ص 74.

11- فصل پنجم، ص 55.

12- تاريخ زبان فارسي، جلد اول، ص 107.

13- فانه و کوتل در فرهنگ معين آمده اند و همين خود نشانه حضورشان در ايران مي تواند بود. پيزار، همان پاي افزار است که در شعر احمد شاملو به شکل پوزار به کار رفته است. خريطه در شعر خاقاني آمده است (خود خريطه کش خاطر و بيان من است). دسترخوان (دستار خوان) کلمه اي کهن است که در ستون قديم به ويژه اسرار التوحيد بسيار ديده مي شود و تيار کردن هم اکنون در زبان خراسان حضور دارد.

14- لُنگي يعني عمامه (شايد چون پارچه عمامه در افغانستان غالباً چهارخانه است و شباهت به پارچه لنگ دارد) آهن چادر همان آهن گالوانيزه است، وجه تسميه اش مي تواند اين باشد که در افغانستان آهن گالوانيزه را براي استفاده در سقف هاي شيرواني با دستگاه مخصوصي موج مي دهند و اين موج بسيار شبيه به چين چادرهاي زنان است. دلبًدي کلمه اي است زيبا براي مفهومي نازيبا يعني حالت تهوّع.

15- در اين جا تداول عامه را در نظر داريم. چه بسا که در کارکردهاي ادبي و رسمي زبان، همين مايه از تفاوت هم از ميان برمي خيزد.

16- اين جا برنج پخته منظور است که در کابل غالباً برنج گفته مي شود و کمتر پلو. البته برنج خام در همه جا يکسان است.

17- براي دريافت بهتر اين سخن، مي توان به کتاب فارسي هروي مراجعه کرد.

18- ما در پياله عکس رخ يار ديده ايم/ اي بي خبر زلذّت شرب مدام ما (ديوان حافظ، غزل 11).

19- افکار و آثار ايرج ميرزا، صفحه 141.

20- البته فرسوده معادل دقيقي براي پوده نيست. پودگي چيزي است ميان فرسودگي و پوسيدگي، نظير آنچه در ريسمان هاي نخي يا کتاب هاي قديمي رخ مي دهد. اين کلمه با اين طيف معنايي درگويش رسمي ايران معادل ندارد.

21- اقبال لاهوري هم مي گويد: سلطنت نقد دل و دين زکف انداختن است/ به يکي داو، جهان بردن و جان باختن است. (کليات اقبال لاهوري، زبورعجم، ص 146)
.

22- سارُغ حتي در مازندران ايران هم رايج است. سارغم را بدهيد/ توشه را برداريد/ بايد از خانه گريخت (سلمان هراتي، دري به خانه خورشيد، ص 67)

23- کل در ادب قديم هم سابقه دارد کز چه اي کل باکلان آميختي/ تو مگر از شيشه روغن ريختي؟ (مثنوي معنوي، نسخه قونيه، دفتر اول، بيت 262)
.

24- البته چادر ايران، متفاوت با بقره و چادري افغانستان است که آن لباسي است چيندار که سرتا پا و حتي چهره را مي پوشاند. به هرحال، در بحث ما فرقي نمي کند کلمه چادر هم در کابل رايج است. ولي به فتح حرف «ر» و به معني روسري.

25- مراد شير غليظ گاو پس از زايمان است.

26- ديوان خاقاني، ص 926.

27- کليات سعدي، غزليات عرفاني، ص 104.

28- در گويش عاميانه مردم هزارستان، هشت به صورت ايشت به کار مي رود و بهل به صورت بيل و هردو با ياي مجهول.

29- ديوان منوچهري، قصايد، ص 65.

30- ديوان حافظ، غزل 80.

31- کليات سعدي، گلستان، باب هشتم، ص 186.

32- ديوان سيف فرغاني، قصايد، ص 92.

33- ديوان خاقاني، قصايد، ص 1879
.

34- برگزيده آثار نيما يوشيج (شعر)، شعر در کنار رودخانه.

35- ديوان انوري، قصايد، ص 261.

36- همان، قطعات، ص 649.

37- گزايده تاريخ بيهقي، ص 167.

38- کليات شمس، غزل 802.

39- ديوان محتشم، قصايد، ص 170.

40- ديوان پروين اعتصامي، قصايد، ص 124.

41- منطق الطير، گم شدن شبلي از بغداد، ص 107.

42- شاهنامه فردوسي، جلد5، داستان بيژن و منيژه بيت 1002.

43- ديوان سنايي، قصايد، ص 199. (کيک همان کک رايج در ايران است و در افغانستان به همين شکل کهن باقي مانده است. هم در تلفظ و هم در نگارش).

44- ديوان بيدل، غزليات، ص 1011
.

45- ديوان سنايي، قطعات، ص 1057.

46- هفت اورنگ، سلسلة الذهب، ص 63.

47- مثنوي معنوي، نسخه قونيه، دفتر اول، بيت 1556
.

48- رجوع کنيد به فرهنگ معين، بخش 1، ذيل بادرنگ و خيار.

49- ديوان ناصر خسرو، ملحقات، ص 540.

50- ديوان سنايي، ص 188.

51- خواب کردن به معني خوابيدن، نه به معني خواباندن در کابل رايج است. در هرات خواب شدن مي گويند و خواب کردن را به معني خواباندن به کار مي برند.

52- رجوع کنيد به: سبک شناسي، جلد 1، ص 351.

53- به طور کلي، ادبيات اداري و رسانه اي، زبان را به سوي دراز نويسي مي برد؛ چنان که مثلاً به جاي فراموش شدن، به فراموشي سپرده شدن رايج مي شود و به جاي حاضر شدن، حضور به هم رسانيدن و. . . (رجوع کنيد به غلط ننويسيم، ذيل درازنويسي).

54- رجوع کنيد به غلط ننويسيم، ذيل را.

55- سبک شناسي، جلد 2، ص 632 (نقل از اسکندر نامه)
.

56- سبک شناسي، جلد 1، ص 394.

57- ديوان سنايي، قصايد، ص 56.

58- ديوان عبدالواسع جيلي، قصايد، ص 14. اين بيت از قصيده اي است با مطلع «منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا» و اين قصيده به سنايي نيز نسبت داده شده است، ولي مرحوم مدرس رضوي ضمن نقل آن در ديوان سنايي، يادآور مي شود که از آنِ عبدالواسع جبلي است. (رجوع کنيد به ديوان سنايي، قصايد، صفحه 48).

59- این ترکیب فعلی تا حدود یک قرن پیش به معنای اشتباه کردن بدون مفهوم توهین آمیز بوده است. (غلط ننويسيم، ذيل غلط کردن)