tile

نمونه ناب و نادر روشنفکر ايراني



تا آنجا که به ياد دارم، از دورترين سال هاي کودکي، شاهرخ مسکوب عضوي از خانواده ما بود. هيچگاه او را به عنوان يک دوست يا آشناي معمولي خانواده نمي‌شناختم. برايم «عمو شاهرخ» بود و ماند و به همين لقب هم هميشه به يادش خواهم بود. در ذهن من او بيشتر از آن که پژوهشگري موفق و پُرکار و اديبي مقبول عام و فرزانه اي در حوزه تاريخ و فرهنگ ايران باشد، ياري يگانه و انساني فرشته خو بود که بيش از چهل سال از دوستي و محبتش بهره مند بودم و از لذت مصاحبت و شنيدن سخنان شيرين و طنزآميزش برخوردار شدم. 

مسکوب عطشي سيرناشدني به خواندن و دريافتن، همّتي استوار در کار پژوهش و قلمي توانا و روشن در بيان مکنون ضمير و تشريح افکار و يافته هايش داشت. کيست که در کوي دوست، گفت و گو در باغ، يا سوگ سياوش را بخواند و از قلم فاخر و شيرين او به اعجاب فرو نرود. افزون براين، شايد به جرأت بتوان گفت که هريک از نوشته هاي او به تنهايي گوياي مقام و جايگاه کم نظير او در عرصه نويسندگان و منتقدان اجتماعي ايراني است. مهم‌ترين دلمشغولي ذهني شاهرخ مسکوب ضرورت پايبندي به اخلاق روشنفکري بود. همين فضيلت از او انساني متعهد، مسئول و نقاد نسبت به زندگي و کارنامه اش مي ساخت. آثار وجدان بيداري را که به روشنفکر پرواي انتقاد از خود مي دهد به صورت نوعي خودآگاهي اخلاقي درجاي جاي نوشته هاي مسکوب، به ويژه در روزها در راه، مي‌توان ديد. در يکي از اين يادداشت هاي روزانه به تاريخ 8/4/58 مي نويسد:

با همه خودخواهي، وقتي به خودم نگاه مي کنم، يک پارچه عذاب وجدانم، نه فقط به معناي اخلاقي کلمه، به هر دو معنا، اخلاقي و غير اخلاقي. (به شرط آنکه وجدان را بيشتر به معناي خودآگاهي در نظر بياوريم) قول و فعلم يکي نيست. يک جور فکر مي کنم، جور ديگر عمل! مغز و دست يا دل و زبانم يکي نيستند. من يک دروغ راست نما، يک جريان ناموفق راستي هستم. رودخانه اي که به جاي آبياري خاک خودش، انگار هر دم باتلاقي زير پاهايش دهن وا مي کند. 

اين خود آگاهي رهاکننده در تکوين و تکامل نظام ارزشي مسکوب نقشي اساسي ايفا کرده و او را در ايام جواني به مقولات و مفاهيمي چون عدالت، حقيقت و زيبايي جذب کرده و به خواندن گات ها و فعاليت در حزب توده کشانده بود. در ربع قرن پايان عمرش هم کوشيد تا با خودآگاهي کامل از فضاي تبعيد رابطه با جهان پيرامونش را با سويکردي اخلاقي و نگرشي مسئولانه پيوسته در معرض ارزيابي قرار دهد. در يادداشت ديگري به تاريخ 83/11/15 مي نويسد «اصل‌هاي من اينهاست: حقيقت، عدالت و زيبايي که عشق همه آنها را از درون به هم بسته است.» شايد بتوان گفت که توجه مسکوب به عالم سياست و نگاهش به تاريخ و ادبيات ايران و جهان نيز با اين سه مفهوم ارتباطي مستقيم دارد. نگرش مسکوب به سياست هيچگاه به طرح و بررسي مسئله قدرت نمي انجامد بلکه بيشتر معطوف به شيوه سامان دهي جامعه و نحوه ارتباط و همزيستي انسان‌ها با يکديگر است. به سخن ديگر، در کانون ذهنيت سياسي مسکوب نيز اخلاق جايي ويژه دارد زيرا به اعتقاد او هدف غائي سياست تأمين و تضمين عدالت است در فضائي عاري از خشونت و آزار. در باور او، حذف فاصله بين قلمرو عمومي و قلمرو خصوصي روال "همزيستي" اجتماعي را آسيب پذير مي کند. از همين روست که در جاي جاي يادداشت هايش دفاع از حقيقت در قلمرو عمومي درکنار تأکيد بر ضرورت احترام به فرديت و استقلال انسان به چشم مي خورد. پيشگفتار کتاب روزها در راه به تنهائي گواه صادقي است بر ذهنيت اخلاقي مسکوب و سلامت نفس و خلوص نيت او. مي گويد:«ترس از آزردن کساني که دوست ندارم بيازارمشان» از جمله دلايل حذف يک چهارم از يادداشت هايش در روزها در راه بوده است. 

خوانش او از اخلاق ناصري خود نشان توجه ژرف مسکوب به اين نکته و تلاشش براي درانداختن طرح تازه اي از مفهوم اخلاق است. در يادداشت 94/02/8 روزها در راه مي نويسد: 

عقب افتادگي اجتماعي ما علت هاي فراوان و گوناگوني دارد، ولي يکي از مهم‌ترين آنها را مي توان در اخلاق ناصري ديد. مقالت سيم در سياست مدرن و به ويژه فصل سيم ]‌آن[ در اقسام اجتماعات و شرط احوال مدن» سست ترين و بي منطق ترين و خام ترين بخش کتاب است، پيداست که به مسائل اجتماعي فکر نکرده ايم و فيلسوفان و متفکران ما وقتي در اين مورد دهان باز مي‌کنند آدم از حيرت سنگ مي شود. چه حرف هاي نامربوط و نيم جويده فارابي که خود ريزه‌خوار دست سوّمِ ته مانده سفره در همِ ارسطو و دیگران است. . .

و در يادداشت ديگري، 94/02/9، مي افزايد: 

خواجه دو نوع کمال براي انسان مي‌شناسد. کمال قوت علمي (که در نهايت به الهيات و شناخت ذات باري مي‌انجامد) و کمال قوت عملي. اخلاق به اين توانايي عملي مربوط است (سنجش عقل عملي کانت؟ خواجه و کانت بي آنکه به هم شباهتي داشته باشند يک جايي در ارسطو به هم مي رسند؟) ولي اخلاق ناصري دانش اخلاق نيست، دانش رفتار است و درباره کارهاي عادي روزانه: آداب راه رفتن، سخن گفتن، چگونه طعام خوردن و شراب نوشيدن يا با زن و فرزند چه کردن و چه نکردن. دستورهاي رفتار به مناسبت موقعيت . . . نه فقط آيين اخلاق بلکه آيين رفتار هم نيست، زيرا در جست و جوي قانون هاي کلي رفتار نيست. . . 

همانند ژولين بِندا، فيلسوف فرانسوي نيمه اول قرن بيستم و مؤلف کتاب «خيانت روشنفکران،»1 مسکوب معتقد به برخورد نقادانه با «آشفتگي نظريات اخلاقي کساني است که خود را مربيان معنوي و فکري جامعه» معرفي مي‌کنند. وي، برخلاف بسياري از روشنفکران سياست زده نسل خود، براي ارزش هاي جهانشمول اولويتي خاص قائل است؛ سرنوشت آرماني ايرانيان را در سازگاري با پيشرفت‌اخلاقي‌بشريت‌مي‌بيند؛ روح‌ايراني‌را در قالب خاص تاريخي-جغرافيايي‌اش مي شناسد و آن را از قلمرو هستي شناختي‌اي که درآن ريخته شده است فراتر نمي برد و براساس سنجه هاي هميشه معتبرِ حقيقت و زيبايي مي سنجد. در ارمغان مور مي گويد:

ما ايرانيان خواه به منزله قوم و قبيله و ملت، دهقان و تازيک و عجم يا هر نام ديگر، از ديرباز هويتي و سازمان و ساماني از آن خود بوده ايم و با زشت و زيباي سرنوشتمان به هر تقدير تاکنون به سر برده ايم.2 او با پرسه زدن در باغ کهنسال تاريخ ايران به دنبال تکيه گاهي هستي‌شناختي است که دو کرانه زمان هستي يعني تولد و مرگ را به هم پيوند زند. ولي در برابر تهديد دائمي زمان، دلمشغولي ديگر او سرزدن به باغ هاي فرهنگ ديگران است. در اين باره مي گويد:

آدميزاد معمولاً نمي تواند به باغ ديگران سرک نکشد. دست خودش نيست؛ به علت ضرورت هاي زندگي، کنجکاوي، وجود فرهنگ که خود راهي به باغ چهار فصل دنياست. ولي مساله اين‌است که آيامي‌تواني نهال بومي‌خاک ديگري بشوي يا نه؟3 

مسکوب گاه به قصد تعميق ديدگاه پديدار شناختي اش از منظر هستي شناختي فاصله مي گيرد و مايل است بيرون از فضاي اجتماعي ايران بينديشد و بيافريند بي آنکه نياکانش را به دست فراموشي بسپرد. گرچه هدف روشنفکرانه‌اش رها شدن از هر نوع سلطه است، شک نبايد کرد که روشنگري ايراني است. او در عين اعتقاد به سازگاري فرهنگ ايراني و فرهنگ بشري در نهايت به روح ايراني تعلق دارد زيرا تا نهاني ترين زواياي درونش سرشار است ازميراث تاريخي ايران، از زباني‌که به آن سخن مي‌گويد و مي‌نويسد و از جامعه‌اي که در آن زاده شده. در اين باره مي نويسد: 

به قدري در هواي ايران به سر مي برم که انگار نه انگار زندگي مي کنم. پاهايم اينجاست ولي دلم آنجاست. زندگي و هوش و حواس من در جاي دوري که از آن بريده شده ام، مي گذرد، نه در جايي که در آن نيستم. . . . .شايد مرگ هم دنباله زندگي است. آدم مي خواهد همان جايي بميرد که زندگي کرده. زمانش را در همکان مکاني که آغاز کرده به پايان برساند. اين بستگي به خاک چيزعجيبي است، برگشتي به همان خاک که از آن بيرون آمده ايم.4 

و اکنون شاهرخ مسکوب در همان خاک، در سرزمين ايران آرميده است و با قهرمانان شاهنامه همسفر و همراه است. با بازگشت به ايران به «باغ سرمدي» خويش بازگشت، به همان مکاني، به همان خاکي که هميشه از آن او بود، به همان نقطه اي که آمدن و رفتن او را به هم گره زده است. اين نقطه عطف زندگي مسکوب را در جمله پاياني آخرين اثرش ارمغان مور مي توان ديد: 

سخن خانه وجود شاعر است، خانه اي در امان از باد که مانند زمان مي گذرد و باران ويراني و فراموشي است و اينک پس از هزارسال نه خانه شعر ويران شده است و نه خانه خدا فراموش! خانه در برابر زمان و سرنوشت ايستاده است.5 

آنچه ازاو به‌يادخواهد ماند زندگي انديشه محور اوست که در دوران بي‌انديشگي معاصر ايران بارزترين تبلور اعتراض و ايستادگي بود. در زمانه ارزش هاي يکسان، آميختن راست و دروغ و زشت و زيبا، شاهرخ مسکوب شجاعت انديشيدن و، برتر از آن، با همگان درميان گذاشتنش را داشت. 
-------------------------------------------------------------

* سرپرست گروه انديشه معاصر در دفتر پژوهش هاي فرهنگي در تهران. ازآثار اخير رامين جهانبگلو به کتاب زير مي توان اشاره کرد:
Iran: Between Tradition and Modernity

------------------------------------------------------------------------------------------------------ 

پانوشت ها:
1. ن. ک. به:

Julien Benda, The Treason of the Intellectuals, trans. by Richard Aldington, New York, William Morrow & Co., 1928.

2. شاهرخ مسکوب، ارمغان مور، تهران، نشر ني، 1384، ص 35. 
3. شاهرخ مسکوب، گفت و گو در باغ، تهران، باغ آينه، 1370، ص 74.
4. بخارا، شماره 41، فروردين، ارديبهشت 1384، ص 329

Author: 
Ramin Jahanbegloo
Volume: 
22
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000