tile

مسکوب اقليم حضور بود*



قرار نبود در اين جلسه سخنراني کنم ولي چون دوست نزديک شاهرخ بودم وظيفه خود دانستم چند کلمه اي بگويم. دوستي من و شاهرخ برمي گردد به سال هاي دهه 1340. پس از انقلاب من و شاهرخ يکي پس از ديگري مقيم فرانسه و در مؤسسه اسماعيلي با هم همکار شديم. هشت سال با هم همکار بوديم، هر روز همديگر را مي ديديم و من در اين مدّت فرصت يافتم که شاهرخ را از نزديک بشناسم. با آثارش کم و بيش آشنا بودم ولي شخصيت شاهرخ خيلي فراتر از آثارش بود. مي خواهم در اينجا قصه اي را بگويم که شايد اين مطلب را روشن کند. سال ها قبل از انقلاب من با «روبرتو روسليني» فيلم ساز معروف ايتاليايي آشنا شدم. بارها همديگر را در پاريس ملاقات مي کرديم. طبيعتاً آدم وقتي با روسليني صحبت مي کند، موضوع سينما پيش مي آيد و ديگر فيلم سازان ايتاليايي. روسليني علاقه زيادي به فدريکو فليني داشت و مي گفت: فليني، در گذشته زيردست او بوده و به او بسيار وفادار مانده است. هروقت که فيلمي مي‌سازد فوري تلفن مي کند و مي گويد روبرتو بيا فيلم مرا ببين و نظر خودت را بده. در پاسخ به روسليني، گفتم: مي دانم که فيلم هاي فليني بي نظير هستند ولي خود فليني چگونه آدمي است؟ گفت: خودش از فيلم هايش بزرگتر است. همين مطلب در باره شاهرخ مسکوب نيز صادق است؛ شاهرخ از آثارش بسيار بزرگتر بود. تعريف شخصيت چند وجهي شاهرخ کار آساني نيست، او شبيه روشنفکراني که مي شناختم نبود. چون روشنفکران موجودات عجيب و غريبي هستند هم خيلي خود شيفته اند و هم نفسي متورم دارند. شاهرخ به عکس بسيار متواضع بود و غذاي روح را به نفس امّاره نمي داد. روشنفکر بود ولي اداي روشنفکري در نمي آورد، در ضمن داعيه درويشي هم نداشت که بيماري ملي ماست و همه تظاهر به درويشي مي کنند، نداشت. با اين همه آدم بسيار بي نيازي بود، به نظرم از سعئي صدر برخوردار بود و استغنا داشت، ولي زندگي را هم خيلي دوست داشت و از لذايد آن متمتع بود. فکر مي کنم اگر بخواهيم تيپولوژي شاهرخ را روشن کنيم بايد بگوييم که شاهرخ يک فرد حماسي بود، چندي پيش با يکي از خويشان مسکوب صحبت شد: او مي گفت شاهرخ در واقع شبيه بيهقي است. او راست مي گفت شاهرخ بيشتر به قهرمانان حماسي شاهنامه شباهت داشت، به يک اعتبار رفتار و کردارش را مي توان گفت حماسي بود. به آيين جوانمردي اعتقاد داشت. باصفت بودن، معرفت داشتن، نجيب بودن برايش ارزش هاي اساسي بودند. او آدمي بسيار اخلاقي بود. فوق العاده صراحت لهجه داشت بي آنکه خشن و پرخاشگر باشد؛ انعطاف ناپذير بود ولي متعصب نه؛ با شهامت بود ولي بي گدار به آب نمي زد. شاهرخ فوق العاده با گذشت و منصف بود و مي کوشيد در قضاوت تعادل را حفظ کند و حق کسي را ضايع نکند. ولي آنچه بيشتر از هرچيز شاهرخ را براي دوستانش دلپذير مي کرد و همه را مجذوب و شيفته خود، هاله حضوري بود که از تمام وجودش مي تراويد. شاهرخ حضوري بسيار نافذ داشت و من هر وقت ياد او مي افتم و دوستانش را مي بينم متوجه مي شوم که چقدر، همه تحت تأثير سجاياي اخلاقي او بوده ايم. شاهرخ در واقع يک اقليم حضور بود. هروقت ياد او مي افتم بي درنگ جمله اي کوتاه انگليسي به ذهنم خطور مي کند که شکسپيردرنمايشنامه‌ي «هنري پنجم» در جايي آورده است: "A little touch of Henry in the night" يعني شمه اي از حضور هنري در شب و اين موضوع به جنگ صدساله انگليس و فرانسه اشاره دارد، قواي انگليس وارد «نورماندي» شده اند و تمام شهسواران فرانسوي در مقابل قواي مهاجم تجمع کرده اند. هم تعدادشان بيشتر است و هم سلاح هايشان مهلک تر. انگليسي ها احساس ضعف مي کنند و معلوم نيست که در اين کارزار پيروز شوند. هنري پادشاه انگليس شبانه خيمه به خيمه راه مي افتاد و با تک تک سربازها حرف مي زد و آنها را دلداري مي دهد و حضور اين پادشاه دلسوز در فضاي شب تاريک موج مي زند.و اينجاست که شکسپير مي‌گويد تک تک سربازان شمه اي از حضورش را درشب احساس مي کردند. شاهرخ اين چنين موجودي است. شاهرخ هم حضورش در اين جلسه موج مي‌زند و ما آنرا با تمام وجود هم اکنون در اينجا احساس مي کنيم. چقدر خوشحالم که شاهرخ به ايران بازگشت. براي اينکه 25 سال از لحاظ جغرافيايي در فرانسه مي زيست ولي ذهناً در ايران بود و در همان پستويي که حسن کامشاد به آن اشاره کرد، زندگي مي کرد، به آن فضاي محقر غنا مي بخشيد. آن را فضامند مي کرد و به قول دوست مشترک مان سهراب سپهري «واحه زمردين» از آن مي ساخت. شايد او با بازگشت به ايران حماسه پهلواني شاهنامه را تبديل به حماسه عرفاني کرد و مثل کيخسرو، شهريار فرزانه ايران زمين، به اقليم هشتم پيوست. 
-----------------------------------------------------------------------

*متن سخنراني در مراسم بزرگداشت شاهرخ مسکوب درخانه هنرمندان در تهران، هفتم ارديبهشت 1384

Author: 
Daryush Shayegan
Volume: 
22
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000