tile

شاهرخ مسکوب :‌ شاهين بلندپرواز انديشه و فرهنگ



شاهرخ مسکوب شاهين بلندپرواز انديشه و فرهنگ ملي ايران، پس از دهها سال پويايي و کوشش و جُستار، سرانجام در بيست و سوم فروردين 1384 در غُربتي جانکاه و دل آزار و به دور از سرزميني که عمري بدان و به مردمش مهر مي ورزيد، قلم از دست فرو نهاد و کارنامه سرشار وگران بارش را به گنجور هوشيار و نقّاد زمان سپرد تا آن را در گنج شايگان فرهنگ ايراني و انساني نگاه دارد و به اکنونيان و آيندگان عرضه کند. 
يکي از دوستان قديم مسکوب، در سوگِ او قلم را گرياند و دردمندانه نوشت: 
«شاهرخ آن خاک را بسيار دوست داشت. نمي دانم کجا دفنش خواهند کرد. ا ما هرکجا که باشد، از آن بوي خاک ايران، بويِ شاهنامه، بويِ رستم، بويِ تهمينه، بويِ اسفنديار و بويِ سهراب به مشام جان هر زايري خواهد رسيد. اکنون بزرگيِ ديگر از فرهنگ ايران زمين، نقاب خاک را بر ديدگان کشيده است. او بخت بوييدن ديگر باره خاکش را نداشت!» 1 
اکنون ماييم و مسکوب، فرزانه اي جاودانه با دستاوردهايي يادماني: رنگين کماني از آزادگي، انديشه ورزي و فرهنگ پژوهي که هر بخشي از آن آيينه اي است تابناک از دهه ها کوشش و پويش خستگي ناپذير و پيچ و تاب در هزار توهاي جان و روان فرهنگ سازان ايراني و جز ايراني:
«انديشيدن به ايران، به گذشته، به اکنون و به فرداي ايران و پرسيدن و کاويدن و پژوهيدن و نوشتن در زبان و ادب و فرهنگ و هويّتِ ايران و ايرانيان، از زمينه هاي پايدار تلاش هاي پيوسته و پُربار او بود».2 
مسکوب در سال هاي آخر سومين دهه زندگي، با پشت سر گذاشتن دوره هاي آموزشيِ تا پايگاه کارشناسي در رشته حقوق، در هنگام اوج گيري جنبش ملي و رهايي جويانه ايرانيان، با پيوستن به حزب توده ايران، مطرح ترين گروه سياسي آن زمان، گام در راه يک زندگي توفاني و دشوار گذاشت. اما جايِ داشتن در صف پيوستگان بدان حزب و درگيري در کَنشِ سياسي و اجتماعي روزمره، نتوانست او را از بال گشايي و پرواز به سوي چَکادهاي بلند انديشه و فرهنگ ايراني و انساني باز دارد و در چنبره روزمَرگي و جزمهايِ مرامي زمين گير کند. به زودي گوهر رويکردِ او به پرواز آزاد- که در ژرفاي جانش بود- در کردار او نمود يافت. نخستين نشانه اين رويداد فرخنده را مي توان در ترجمه هاي والاي او، از جمله ترجمه رُمان بلندِ خوشه هاي خشم اثر جان اشتاين بک با همکاري عبدالرحيم احمدي (1328) و نيز در ترجمه هاي فرهيخته او از ادب کهن يوناني و جز آن ديد.3 
اما پويش اين زهر و نستوه و سخت گام، در همان حدّ و مرز ترجمه نماند. گرايش بُنيادين و ساختار پژوهانه او به ادب کهن ايراني، از نثر و نظم (درهمه شاخه هايش) و بيش از همه به شاهنامه، سرنوشت اين فرزانه بزرگ روزگار را رقم زد و شاهراهي را در پيش پايِ او گشود که پيمودن آن در درازنايِ نيم سده، بي هيچ درنگ و فاصله اي تا واپسين دم زندگي اش ادامه يافت.
مسکوب پس از تازش چپاولگران بيگانه و مزدوران ايراني نماشان به دستاوردهاي جنبش ملي، به چنگِ دژخيمان افتاد و چندين سال را در زندان به سر بُرد؛ امّا در همان روزگار تلخ نيز، با همه گرفتاري هاي جسمي و رواني و رنج و شکنج زندان، از کار ادبي و فرهنگي اش دست نکشيد و در تنگناي مَحبس، پژوهش و کاوش را پس گرفت و حتا براي شماري از هم زنجيرانش نشستِ شاهنامه پژوهي ترتيب داد. 
شاهرخ پس از رهايي از بندِ دستگاه سرکوب و اختناق، با پي بردن به همه ترفندهاي سياسي و شناختِ تنگ مايگي هاي مرامي و جَزم باوري هاي مکتبي، راه آزاد انديشي و شک ورزي و چون و چرا کردن در همه عرصه هاي کنش فکري بشري را برگزيد و دل آگاهانه به هر آنچه سبب ساز درنگ و ايستايي و پيروي چشم و گوش بسته از کسان و نهادها بود، پشت کرد. 4 اما اين راهگُزيني و نوزايش فکري او- برخلاف آنچه برخي برون نگران مي پندارند و پاره اي از غرش ورزان مي انگارند- هيچ نسبتي با خويشتن پايي و عافيت جويي و محافظه کاري نداشت، بلکه به وارونه آن بود و حضور جسورانه فکري و گفتار و نوشتار دليرانه او در برخي از بُرهه هاي توفاني و پُرتنش بعدي و تقابُل آشکار او با خودکامگي و بُت پرستي سياسي، گواه راستين و بُرهان قاطع اين امر است.5 
نشر اثر بي همتاي مسکوب، مُقدمه اي بر رستم و اسفنديار در آغاز دهه چهل، « بانگِ بلندِ دلکش ناقوسي» 6 بود که پايان عصر کهنه و سپري شده تحقيق و تحشيه و قالب شناسي صرفِ «اصحاب فضل» در عرصه ادب فارسي و آغاز روزگار نوين پژوهش انديشه ورزانه و ژرف نگرانه و رويکرد فلسفي نسل جديد پژوهشگران به شاهکارهايِ ادبي را اعلام کرد. 
او در همان نخستين عبارت اين دفتر ارجمند، تکليف خود را با تاريخ هزار ساله ادب فارسي و دست اندرکارانش روشن کرد و چشم انداز چند دهه شاهنامه پژوهي آينده خويش را در برابر ديدگان نسل پويا و پيشرو روزگارش گشود: 
«هزار سال از زندگي تلخ و بزرگوار فردوسي مي گذرد. در تاريخ ناسپاس و سلسله پرور ما، بيدادي که بر او رفته است، مانندي ندارد و در اين جماعتِ قَوّادان و دلقکان که ماييم با هوس هاي ناچيز و آرزوهاي تباه، کسي را پروايِ کار او نيست و جهان شگفتِ شاهنامه همچنان بر ارباب فضل در بسته و ناشناخته مانده است».7 
به جُرأت مي توان گفت که در عمر هزار ساله شاهنامه، اين دفتر کوچک نما؛ امّا گران مايه، تا زمان نشر آن، تنها اثري بود که پژوهنده آن بخشي از بُن مايه هاي اين حماسه و ساختار عظيم آن را به درستي کاويد و بر رسيد و ارزيابيد و تحليل کرد.8 
انتشار اين اثر ممتاز و آغازگر- چنان که انتظار مي رفت - بازتابي در ميان «ارباب فضل» نداشت و يک سر براي گوش سپردن به بانگ اين "ناقوس" از پس حسارهاي ستبر قلعه سُنَت برنيامد؛ امّا نسل جوان و پويا و پيشرو که تشنه نوجويي بود، آن را کاري کارستان شناخت و با شور و اميد به پذيره آن رفت: 
«کتاب مُقدمه اي بر رستم و اسفنديار يکي از نخستين تفسيرهاي ادبي در زبان فارسي محسوب مي شد که سطح کار را از انشاء هاي مُبتذل عهدِ قاجاري تا ارتفاع انديشه جهان پذير نظريه هاي ادبي بالا مي کشيد. اين کتاب کوچک، يکي از مدرسه هاي من بود.»9 
انتشار سوگ سياوش در مرگ و رستاخيز در سال 1350، ادامه اين پويش و نقطه ‌اوج تازه اي در راه نوردي مسکوب به سوي قله هاي سر برکشيده کوهسار حماسه بود و نشان داد که دفتر نخستين، نه يک تک نگاري اتفاقي و منحصر به فرد، بلکه سرآغاز زنجيره پژوهش هايي بود که در طول بيش از سه دهه بعد، تا فروردين 1384 ادامه يافت.
بررسي و ارزيابي دستاورد ِگران مايه مسکوب در گستره شاهنامه پژوهي، نيازمند گفتار کارشناسانه جداگانه و بلندي است که در تنگناي اين يادواره نمي گُنجد. امّا کوشش وي محدود بدين حوزه نبود و از ديگر گُستره هاي ادب و فرهنگ ايران غافل نماند؛ زيرا همه بخش هاي ادب ايران را از حماسي (با ريشه ها و خاستگاه هاي اسطورگي اش) تا غنايي و عرفاني (خواه نثر، خواه نظم)، به درستي در پيوندي انداموار با يکديگر مي ديد و چشم پوشيدن از هريک را مانع از دستيبابي به برآيندي فراگير مي شناخت. او متن هاي عرفاني فارسي و عربي را با همان ژرف بيني و موي شکافيي مي خواند و مي کاويد و در رمز و رازهاي آنها باريک مي شد و آنها را در ذهن و ضمير روشن و فرهيخته خود نهادينه مي کرد که اسطوره ها و متن هاي ديني باستاني و ديگر ديسه ها و بازپرداخته هاي آنها در شاهنامه را.
با اين همه، بدين اندازه هم بسنده نمي کرد و در مرزهاي تاريخي و جغرافيايي ايران از پويش باز نمي ايستاد و همان پيوند اندامواري را که در ميان بخش هاي گوناگون ادب ايران بدان باور داشت، در سطحي گسترده تر، در ميان محموعه ادب و فرهنگ ايرانيان با ميراث ادبي و فرهنگي مردمان ديگر سرزمين ها نيز مي ديد و هوشمندانه اعتقاد داشت که ايران شناسي در پشتِ مرزهاي بسته ايران و بدون آگاهي از جهان و هرچه در آن است، کاري است نارسا و ناتمام و نمي تواند دستاورديِ امروزين و جهان شمول داشته باشد. از همين رو، جدا از خواندن اثرهاي ادبي فرانسوي زبان و انگليسي زبان، با کوشش بسيار، زبان آلماني را هم تا حدّي که بتواند اثرهاي کلاسيک انديشه وران و نويسندگانش را به زبان اصلي و نه از ترجمه ها- که آنها را رسا نمي دانست- بخواند، آموخته بود و آن اثرها را هرچند-- به گفته خودش -- «به دشواري»، مي خواند تا جهان فکري نخبگان و فرهيختگان آلماني هم دمساز و آشنا شود. رويکرد مسکوب به هيچ يک از اين عرصه ها، براي تفنن و سرگرمي يا به انگيزه ها و وسوسه هاي حقيري چون فاضل نمايي و جلوه فروشي نبود. او هيچ ميانه اي با چنين کُنش هاي فرومايه و مُبتذل نداشت؛ بلکه در تمام کوشش ها و پژوهش هايش، با نهايت سادگي و فروتني، خويشکاري مي ورزيد و هرکاري را در پيوندِ با ديگر کارها بر دست مي گرفت و در همه حال به آرمان بزرگِ خود که خدمت به ايران و شناخت درست و دلسوزانه آن بود، مي انديشيد. امّا او با همه شور دل و مهرورزي اش نسبت به ايران و فرهنگ و ادب آن، هرگز دچار اين خام انديشي و يک سونگري نشد که به جست و جوي آرمان شهري خيالي در گذشته هاي دور برآيد و مسير تاريخ را وارونه بپيمايد. بلکه به جهان اسطوره و حماسه و عرصه هاي ادب کهن روي مي آورد تا ريشه ها و بُنيادهاي اکنون و امروزمان را به درستي بشناسد و رازواره هاي ناکامي ها و شکستي هاي بسيار و کاميابي ها و پيروزي هاي اندک شمارمان را دريابد و از گذشته به حال برسد و رويکردِ خوانندگان جُستارهايش را به همه ارزش هايي که مي توانند شالوده کاخ زندگي و فرهنگ فردا را بريزند، فراخواند:
«انديشيدن به ايران، به گذشته، به اکنون و به فرداي ايران و پرسيدن و کاويدن و پژوهيدن و نوشتن در زبان و ادب و فرهنگ و هويّتِ ايران و ايرانيان، از زمينه هاي پايدار تلاش هاي پيوسته و پُربار او بود. او گردن فرازي گران پايه از دنياي انديشه و قلم، بي آرام، پرسنده و جوينده، بيگانه با تعصّب و آشنا با تب و تاب نوانديشي و نوجويي بود.» 10 
شاهرخ با همه کاوش ها و پژوهش هاي دامنه دارش در فرهنگ باستاني و ادب کهن، از روزگار خويش و ادب نوين اين عصر نيز مُنفک نماند و برخلاف اديبان سُنتي که کارهاي معاصران را - جز آنچه سبک و سياق قُدمايي دارد- به چيزي نمي گيرند، کوشش ها و پويش هاي نوآورانه ادبي و هنري ايرانيان از هنگام جنبش مشروطه خواهي تا روزگار خود را نيز با بررسي همه ريشه ها و زمينه هاي تاريخي و سياسي و جامعه شناسي شان در چند گفتار و دفتر بررسيد و ارزيابيد.11 
يکي از برتري هاي چشمگير مسکوب بر بسياري از ادب پژوهان و ناقدان، ويژگي هاي زباني او بود. او زبان را نه يک ميانجي و رسانه ساده و قالي خشک براي بيان معني، بلکه مايه و ماده بُنيادين انديشيدن مي دانست و در واقع آن را با نفس انديشه و فرهنگ، اين همان مي شناخت. از اين رو همواره با زبان برخوردي مهرورزانه و حُرمت آميز داشت و هيچ عبارتي را به تکلف و تنها بر پايه پيوندهاي ساده دستوري يا سرسري و با شلختگي نمي نوشت و تا هنگامي که نمي توانست گوهر انديشه و احساس والايش را با واژه ها و عبارت ها در آميزد و کالبدي لمس کردني و دريافتني بدان ببخشد، قلم بر زمين نمي گذاشت و به صرف بيان خشک مطلب و شرح موضوع سخن، کارش را پايان يافته نمي انگاشت و بدان خُرسند و خشنود نمي شد. زبان او رواني و سادگي و استواري و شکوهمندي را يکجا دارد و در طيف گسترده پژوهش هايش، در هر مورد به تناسب درون مايه گفتار، ديگر دبسگي مي يابد. از شاهنامه و شعر حافظ و دفترهاي عرفاني کهن و شعر و نثر معاصر، به يک لحن و آهنگ سخن نمي گويد. او به آهنگساز بزرگي مي ماند که زير و بم هر بخش از سمفوني بر ساخته اش را به تناسب حال مي آفريند و با اين حال، از مجموع بخش ها کل. يگانه اي مي پردازد. هيچ گونه ابتذال و روزمرگيِ در زبان او راه نمي يابد و هرگز در پاسگاه هاي فرودين و حتا ميانين درنگ نمي کند و به دستاوردي اندک رضايت نمي دهد زبان او همواره دراوج والايي و شکوفايي است و با آن که هرگز ادعاي شاعري و داستان نويسي نمي کند، زبانش چه بسا که با زبان تصويري شعر هم ترازست و حيال نقش هاي شعري، آن را آذين مي بندد يا افسون بيان داستاني درآن موج مي زند. 
او يک تنه توانست طومار تمام ابتذال و انحطاط را که در چند سده اخير گريبانگير زبان فارسي شده بود، درهم نوردد و بار ديگر آب زلال و جان بخش زبان فارسي دري را در جويبار زمان روان گرداند. در اين راستا به درستي و سزاواري نوشته اند: 
«نويسنده اي که زبان را به مرزها و سرزمين هاي تازه اي رساند و بيان را توانايي هاي ناشناخته اي بخشيد. طراوت نوخواهي بود در برابر کهنه جويي. سيلان ذهن نقاد بود در برابر حجم جَزم و خشک انديشي. جسارتِ پُر اميد سُنت شکني بود در برابر سنگيني سُنت خواهي».12 
گذشته از جنبه هاي گوناگون کار و کُنِش ادبي و فرهنگي مسکوب- که به پاره اي از آنها اشاره رفت- آزادمنشي و روشنفکري نمونه وار او يادکردني و همانا ستودني است. در جامعه ايران معاصر، تعبيرهاي روشنفکر و روشنفکري بسيار به کار مي رود و گفتارها و کتاب هاي بسيار در تبيين و تحليل آنها نوشته شده است. با اين حال، هنوز هم تعريفي فراگير و بازدارنده (جامع و مانع) از اين واژگان به دست داده نشده است و مصداق هاي آنها به درستي بازشناخته نيست. بر پايه رويکرد به تعبيرهاي مُعادل اينها در زبان هاي غربي و تحليل و تبييني که از روزگار نوزايش فکري و فرهنگي بدين سو در نوشته هاي فيلسوفان و انديشه ورزان و فرهيختگان نامدار باختري آمده و نيز آنچه از سوي شمار اندکي از تحليلگران ايراني در اين زمينه نشر يافته است، مي توان گفت که انديشه وري آزاد، پُرسشگري و چراگويي هميشگي، شک ورزي دايم در درستي هرچيزي، پژوهش دوباره و چند باره و همواره در هر امري که در نخستين برخورد قطعي و چون و چرا ناپذير مي نمايد، و پرهيز از هرگونه يکسونگري و جزم باوري، از جمله شرط هاي بُنيادين روشنفکري است. با استناد بدين تعريفِ جهان شمول و پذيرفته فرهيختگان جهان معاصر، مي توان گفت که مسکوب از جمله مصداق هاي اندک شمار تعبير روشنفکر در روزگار ما بود و فروزه هاي اين روشنفکري در سطر سطر دفترهاي دانش و پژوهش او نمايان است؛ هرچند که او خود از اين رديف و درجه تعيين کردن ها براي خويش مي پرهيخت و هرگز بدين دل خوش کنک ها سرگرم نمي ماند. همين فاصله گيري آگاهانه او از ابتذال نهفته در چنين ادعاهايي، دليل استوار و روشني برروشنفکري راستين او بود. اين ويژگي ممتاز وي، از چشم حق شناسان روزگار ما پنهان نماند:
. . . او روشنفکري بيدار دل و يگانه بود که بينش عميقش، ميان او و روزمرگي شکاف و جدايي مي انداخت و همواره او را از هرچه باب روز، از جمله بازار سياست دور مي کرد. سبک و سياقش در نوشتن و سنجشگري خردورزانه اش در هرچيز، سطح کارش را از کلاس هاي رايج روشنفکري ايران، به ويژه در عرصه روشنفکري ايران معاصر که چند تن بيشتر از آنان ظهور نکرده اند، فراتر مي بُرد.13 
من از شاهرخ مسکوبي مي گويم که در عمر، به همه جا سر زد و سرانجام جاني زلال يافت که به شعري از حافظ و برداشتي از تراژدي در فردوسي و شرحي از داستاني و نامه اي از دوستي زندگي مي کرد. در آن حياط خلوتِ پشت عکاسي در قلب شهر پاريس، چه مهربان به زندگي نگاه مي کرد، گرچه زندگي با او مهربان نبود.14 
هولناکي و شومي رفتار بخشي از جامعه ما با بزرگمردي از تراز شاهرخ مسکوب، مايه اندوه و دلسوختي همدردان و همدلان او بوده است و هست:
. . . وقتي فکر مي کنم که در آن سرزمين با بزرگان انديشه و هنر و ادبش چه کرده اند و چه مي کنند. دلم آتش مي گيرد. جسم از هوش رفته و آونگ گشته مسکوب درآن تمشيتگاهِ چندش آور، در ذهن من هماره نمادِ فرهنگ کُشي وحشي بوده که در اعماق جان تاريخي ما زوزه مي کشد!»15 
اما دريغ و درد که همه همروزگاران مسکوب، ارج شناس منش و کنش والاي انساني و فرهنگي او نبودند و نيستند. او بسا با هم ميهناني سر و کار پيدا مي کرد که نه خود از خشک انديشي و يک سونگري وجزم باوري روي مي گرداندند و نه اين رويگرداني آگاهانه و هوشمندانه را در کار او مي پذيرفتند و برمي تافتند؛ بلکه با زخم زبان ها و ايرادهاي نيش غولي خويش،«عِرض خود مي بردند و زحمت او مي داشتند!» اينان حتا پس از خاموشي اندوهبار آن فرزانه نيز در پوشش تجليل از وي، از کوچه مشهور "علي چپ" سر برکشيدند و همان تهمت هاي نارواي ينجاه سال پيش را بر او وارد کردند:
. . . در سال هاي اقامتِ در پاريس، به دلايلي که براي آشنايان و شاگردان قديمي او معلوم نيست، سلسله مطالبي را در نفي مبارزات سياسي دوران جواني خويش نوشت که موجب تاثر اغلب اين آشنايان و شاگردانش شد. پيرانه سر به نفي جواني خويش پرداخت و اين مايه شگفتي شد؛ چرا که آن گذشته، شناسنامه معتبر مسکوب بود.16 
هرگاه در اين رهکذر چيزي شگفت باشد، اين است که اين گونه کسان، نيم قرن پس از دوران جنبش ملي و مبارزه هاي سياسي آنزمان، هنوز هم «از گذشتِ روزگار نياموخته»17و در نيافته اند که آنچه دل آگاهي همچون مسکوب نفي کرد، نه «مبارزات سياسي دوران جواني»، بلکه تخته بندي آن زماني اش در چارچوب جزم ها و پيروي چشم و گوش بسته و نينديشيده و مُطلق و بي چون و چرا از «پدرخوانده ها» در آن دوره بود و چنانچه کسي در فرآيند ديگرديسي فکري و پويش فرهنگي برومند او ژرف بنگرد، نه دچار تأثر، بلکه غرق در اِعجاب و آفرين و ستايش مي شود. «شناسنامه معتبر» شاهرخ مسکوب نيز ياد و خاطره فراموش نشدني نيم قرن انديشيدن و فرهنگيدن و فلسفيدن و دستاورد والاي آن همين دفتر هاي برجا مانده ترجمه و پژوهش و تحليل و بررسي و نقد اوست.
نمونه اي از اين بال گشودگي فکري و فرهنگي مسکوب را در تحليل شيوا و آگاهانه او با عنوان «ملاحظاتي در باره خاطرات مبارزان حزب توده ايران،»18 مي‌توان ديد. او در اين بررسي و نقدِ ژرفکاوانه، با ديدي پژوهشگرانه و هرگونه برخورد شخصي و نيش و کنايه و تنها بر بُنياد برآوردِ ارزش هاي والاي انساني در زندگي اجتماعي و سياسي، به سراغ سندهايي مي رود که شماري از اعضاي نامدار حزب توده ايران از خود برجا گذاتشته اند. امروز، هم آن سندها و هم ارزيابي مسکوب از آنها، در دسترس همگان است و هر داور آزادانديش و بي غرضي مي تواند بگويد که نوشتار مسکوب مايه شگفتي و تأثر است يا انگيزه خشنودي و سرافرازي از اين که در ميان ايرانيان هم کسي پيدا شده است که حق و باطل و نيک و بد را با سنجه هاي پژوهش دانشي و فرهنگي برمي رسد و از يکديگر باز مي شناسد.
اما شايد از ديدگاهي ديگر بتوان گفت که دريافت هرخواننده آزادانديش تحليل مسکوب از اين که چگونه جزم باوري ها و غفلت ها و کژروي هاي آن خاطره نويسان، سرنوشت ملتي را به تباهي کشاند، ناگزير مايه تاسف و تاثر او خواهد شد. به راستي چگونه مي توان اين عبارت مسکوب دلسوخته را در پايان آن تحليل خواند و آه از نهاد برنياورد و آب حسرت و دريغ در چشم نگرداند:
آرشي که مي خواست تيري از جان خود رها کند تا مرزهاي آزادي انسان فراتر رود، يا مانند سهراب جوانمرگ و يا مانند سياوش در غربت اسير افراسياب ديو سيرت شد يا خود از ناتواني، رستم را درچاه شغاد افکند! اين چه عاقبتي است؟ اين چه سرنوشت شومي است که ايران ما دارد؟19
اما جاي خشنودي است که دربرابراين کژانديشي ها و واژگونه نگري ها، درميان ايرانيان هستند کساني که راست مي‌انديشند و درست مي نگرند و برانديشه و گفتار و کردار نيک، اَنگِ باطل نمي زنند: 
مسکوب تنها متفکّري ژرف نگر نبود، بلکه در اخلاق و فضايل انساني هم به راستي نمونه بود. اين را در برخوردهاي سياسي او به خوبي مي توان ديد. او برايم نقل کرد که سرهنگ زيبايي- که بازجوي پرونده او بود- به او پيشنهاد داده بود که اظهار پشيماني کند تا مورد عفو قرار گيرد. اما مسکوب به او گفته بود که حاضر نيست براي آزادي و رفاه شخصي، از حيثيت و آبروي خود مايه بگذارد. . . از سوي ديگر، با اين که بعدها به راه و انديشه ديگري رفته بود؛ اما هرگز از ياران پيشين خود بد نگفت و حاضر نشد آنها را برنجاند.20 
در دنباله همين برداشت، در باره نگرش مسکوب به هنر و تعهدِ هنرمند، مي خوانيم: او به اين ديدگاه رسيده بود که هيچ چيز جز احساساتِ مستقلِ دروني نمي تواند و نبايد مبناي آفرينش هنري باشد. هنرمند تنها در برابر خود، وجدان و احساساتِ خود، مسئوليت دارد. او از ديد تعصّب آميز و جَزم آلود تعهّد هنري فاصله گرفته بود و ادبيات حزبي را چيزي جز تبليغ ايدئولوژيک نمي دانست که با ادبيات واقعي، فاصله اي بسيار دارد.21 
در نگرش حق شناسانه ديگري به منش و کنش مسکوب مي خوانيم: 
مسکوب خود تجلي تعريف عرفاني فرهنگ ما از انسان بود. انساني شکننده، اما سخت همچون سنگ. مردي گريزنده از هرچه مُبتذل، اما دل باخته توده هاي معصوم انساني. صاحبدلي عاشق که از مثلثِ عشق و معشوق و عاشق، اين آخري را کمترين مي دانست تا کس از او نشنود که منم! انساني شريف، پاکدامن، باهوش و ساده دل، شادمان و هميشه شادي بخش، درستکار و امين.22
آشنائي من با مسکوب- که سپس به پيوند و دوستي ژرف و پايدار چهل ساله تبديل شد- به آغاز دهه چهل و اندک زماني پس از نشر مقدمه اي بر رستم و اسفنديار باز مي گردد. در آن زمان، من در دانشگاه تهران سرگرم تدوين پايان نامه دوره دکتري خود با عنوان «آيين پهلواني در ايران باستان» بودم و بي تابي و شوري وصف ناپذير براي راه يابي به جهان رازپوش و شگفت شاهنامه و پژوهش در پشتوانه ها و خاستگاه هاي آن در فرهنگ باستاني ايرانيان، در ژرفاي جانم موج مي زد. اما گفتارها و کتاب هاي شاهنامه شناختي که تا آن زمان نشر يافته بود و آنها را خوانده بودم (با همه ارزش ها و بايستگي هاشان) و رهنمودها و يادآوري هاي استادِ راهنما (با همه سزاواري و سودمندي اش) هيچ يک به تنهايي مرا خُرسند نمي کرد و بدان پويشي که خواهان آن بودم نمي کشاند. 
کتاب مسکوب (با همه کوچک نمايي اش)، اخگري بود که سوختبار نهفته در جانم را به يکباره برافروخت و به «آتشي که نميرد هميشه در دل ما» تبديل کرد. بي درنگ برآن شدم که راهي به کانون اين اخگر فروزنده بجويم و گرماي جان بخش آن را از نزديک دريابم. پُرس و جويي کردم و مسکوب را يافتم و قرار ديداري گذاشتيم. بي «جستن هيچ آداب و تکليفي» مرا پذيرفت و برادرانه و خودماني با من به گفت و شنود نشست، انگار که برادر يا دست کم- دوست ديرينه يکديگر بوده و سال ها با هم در زير يک سرپناه به سر برده باشيم. من نيز- که هيچ تکلفي در برخورد و رفتار او نديدم- «هرچه را که دل تنگم مي خواست» باز گفتم و نطفه دوستي فرخنده چهل و چند ساله ما در همان ديدار يکم، بسته شد و در زهدان زمان باليد و در دامان روزگار پرورش يافت و برومند شد. 
مسکوب به خواهش من، پس از خواندن طرح نخستين و پيش نوشتِ پايان نامه ام، به گفت و گويي گسترده با من نشست و چکيده دانش و پژوهش ايران شناختي و شاهنامه پژوهي خود را بي کمترين دريغ و تنگ نظري در اختيار من گذاشت و بزرگوارانه و فروتنانه از من خواست که در سامان بخشي واپسين به آن پايان نامه، هيچ نامي از او نبرم و هيچ اشاره اي به ياري ها و رهنمودهاي او نکنم. 
در آغاز دهه پنجاه، هنگامي که مسکوب در دانشگاه آزاد ايران، سرپرستي بخش زبان و ادبيات فارسي را عهده دار بود، مرا- که در دانشگاه هاي اصفهان و جُندي شاپور اهواز کار مي کردم- به همکاري در طرح ريزي برنامه هاي آموزشي و تدوين کتاب هاي درسي براي آن دانشگاه فراخواند و در همين چارچوب، قرارداد تاليف کتابي در باره فرآيند شکل گيري ادب حماسي فارسي را از سوي دانشگاه با من بست. من کار تاليفِ آن کتاب را -که ديگرديسه وگونه رساتر شده پايان نامه دانشگاهي ام بود- به پايان رساندم و دست نوشتِ کتاب را براي ويرايش بدو سپردم. يادداشت هاي ويرايشي و نکته هاي انتقادي آموزنده وي در حاشيه هاي آن دست نوشت، درس تمام عيار روش شناسي پژوهش و به ويژه رهنمودِ راز آموزي براي درآمدن به جهان حماسه ايران بود. کتاب، پس از ويرايش جانانه و آگاهانه او داشت آماده چاپش مي شد که بانگ توفان برآمد و به گفته بيهقي- «کارها از لوني ديگر شد» و برگ هاي آن دفتر حماسه پژوهي نيز به تاراج رفت!23 
مسکوب يکبار هم در همان دانشگاه آزاد ايران، شوراي بزرگي از دست اندرکاران پژوهش و تدريس متن هاي ادبي فارسي، به منظور چاره انديشي براي يافتن راهکارهاي اثر بخش تري در اين راستا تشکيل داد که من و دوست زنده يادم هوشنگ گلشيري را هم بدان فراخواند. بحث هايي گسترده به عمل آمد و طرح هايي به ميان گذاشته شد. اما باز هم با رويدادهاي بعدي "کشتگاه" ادب و فرهنگ، "خشک ماند" و «تدبيرها بي سود و ثمر گشت.»24 
پس از آن حال ها و آن سال ها و در طي دو دهه اخير نيز که نخست او از ناچاري غربت نشين شد و سپس برخي ناگزيري ها مرا به گوشه دوري از نيم کره جنوبي پرتاب کرد، پيوند و پيمان ما همچنان استوار و پايدار ماند و جدا از يافتن توفيق سه بار ديدار (تهران- 1372، سيدني- 1376 و پاريس1378-)، پيوسته در تماس و گفت و شنود و رايزني و داد و ستد فکري و فرهنگي بوديم و اين روند، مايه پويايي و شادابي من در کارهاي ايران شناختي ام شد. 
در ميان سه ديدار ياد کرده، دومين آنها با سفر ده روزه شاهرخ به استراليا برايم رويدادي بس فرخنده و پر شور بود. بنياد فرهنگ ايران در استراليا و دانشگاه سيدني که دومين گردهمايي ايران شناختي را زير عنوان «از اوستا تا شاهنامه» براي روزهاي 26-17 بهمن 1376/15-6 فوريه 1998 تدارک ديده بودند، شماري از دانشوران و پژوهشگران ايران شناس را از ايران و ديگرکشورها به منظور حضور و سخنراني در نشست هاي ده روزه اين گردهمايي پژوهشي، به سيدني فراخواندند. شاهرخ مسکوب نيز در زمره آنها بود و سخنراني اش «اشاره اي به يک شالوده اخلاقي در اوستا و شاهنامه» نام داشت. جدا از همه ارزش هاي آن گردهمايي دانشي و پژوهشي و فايده هاي به حاصل آمده از سخنراني ها و گفت و شنودها و دادو ستدهاي فکري، براي شخص من، توفيق ده شبانه روز پي در پي و پُر و پيمان، هم نشيني و هم سخني با مسکوب- آن هم پس از سال ها پرت افتادگي ما در دو غربتگاه دور از همديگر- برکت و فيضي وصف ناپذير و فراموش ناشدني بود.25 
واپسين ديدارم با آن يار هوشيار و رهنمون و مددکار ديرينه، در سفرم به پاريس در زمستان 1378 (نوامبر- دسامبر1999) بود که در طي آن، شبي هم به شنيدن سخنراني آموزنده دکتر عباس ميلاني در تالار سخنراني هاي انتشارات خاوران رفتيم. از آن پس ديگر تنها نامه نگاري وگفت و شنود تلفني داشتيم که آخرينش در نوروز امسال (سه هفته پيش از خاموشي اندوهبار او) بود. بي هيچ آه و ناله و پيچ و تابي26اشاره اي کوتاه کرد به بيماري تباه کننده و فرساينده و طاقت سوزش و اين که پزشکان چاره و درماني جز پي در پي عوض کردن خونش نمي شناسند.27 امّا در همان حال، همچنان سرشار از جان مايه هميشگي زندگاني اش، با صدايي کم توان شده، ابراز خشنودي کرد از اين که آخرين نمونه چاپي کتاب ارمغان مور را از تهران برايش فرستاده اند و اميدوار است که نشر آن به درازا نکشد (که البته درد بي درمان، امانش را بريد و نتوانست از چاپ درآمدن اين آخرين اثر ارزنده شاهنامه شناختي اش را شاهد باشد.) دريغ! 28 
سخن گفتن در باره زندگي و کارنامه سرشار فرهنگي و ادبي شاهرخ مسکوب و از آن برتر، لايه هاي گوناگون منش و کنش فردي و سلوک اجتماعي او کاري است آسان و ناشدني ( سهل و ممتنع). از يک سو آسان است؛ زيرا درخشش چشمگير انديشه و فرهنگ والاي او در يکايک برگ هاي هزاران گانه کارنامه زرينش، به ظاهر جايي براي ابهام و ناشناختگي باقي نمي گذارد. اما از سوي ديگر دشوار و ناشدني است؛ چرا که شخصيتِ انساني و فرهنگي او- به رغم ساده نمائي اش- چند بُعدي و بسيار ژرف و گران مايه است و خواستار شناختِ فراگير و رساي او، نيازمند آن است که در گستره انديشه و فرهنگ و ادب و حماسه و عرفان ايراني و انساني تا اندازه اي راز آشنا و اهل باشد و کليد واژه هاي اصلي چنين جستاري را بشناسد تا از لايه هاي آشکار تحليل هاي او بگذرد و به هزار توهاي ناپديدار راه يابد و گوهر شب چراغ آزاد انديشي و آدمي خويي را فراچنگ آورد.
بي گمان، تاريخ فرهنگ شناسي و ادب پژوهش ايرانيان، به ويژه در فراخناي حماسه ملي به دو دوره پيش و پس از شاهرخ مسکوب بخش مي شود. برماست که مُرده ريگ گر انبار اين فرزانه بزرگ روزگارمان را قدر بشناسيم و ارج بگذاريم و پاس بداريم و کار مسکوب خواني و مسکوب شناسي را پايان يافته نينگاريم. ما تازه در آغاز راهيم و جاي دريغ بسيار است که لايه هاي زيادي از جامعه ايران و به ويژه نسل جوان - که بيشترين شمارمردم ايران امروزند- هنوز از رويداد پديداري مسکوب در تاريخ فرهنگ اين سرزمين آگاهي چنداني ندارند و اهميت آن را چنان که بايد و شايد، باز نمي شناسند.29 اين خويشکاري همه ما دست اندرکاران فرهنگ و ادب و ايران شناسي است که نگذاريم ميراثِ انديشه و پژوهش او مهجور و ناشناخته بماند. بايسته است که آن را به ميان همه قشرهاي اجتماعي، به ويژه فرهنگيان، دانش آموزان، دانشجويان و دانشگاهيان ببريم و بيش از پيش به همگان بشناسانيم تا از اين پس، در عرصه فرهنگ و ادب و ايران شناسي و ايران دوستي، همه مسکوبي بينديشيم و مسکوبي رفتار کنيم. چنين باد!
20 ارديبهشت 1384/10 مي 2005 
کانون پژوهش هاي ايران شناختي
(CEIS) تانزويل، کوينزلند- استراليا 
----------------------------------------------------------------------------------------------------- 


پانوشت ها: 


1- اسماعيل نوري علا، نشريه الکترونيک ايران امروز، 23 فروردين 1384.
2- اطلاعيه جمعي از چهره هاي فرهنگي و ادبي، همان، ارديبهشت 1384. 
3- آنتيگون، اديپ شهريار، اديپ در کُلنوس و افسانه هاي تباي، چهار اثر سوفوکلس (به ترتيب 1335،1340،1346 و 1352). پرومته در زنجير اثر آشيل (1342) و غزل غزل هاي سليمان (1373) از جمله اين ترجمه هايند.
4- کساني در گذشته کوشيده اند و هنوز هم مي کوشند که اين نوزايش فکري و فرهنگي در مسکوب را وادادگي سياسي و روي گردانيدن از عرصه مبارزه اجتماعي وانمايند؛ امّا برداشت آگاهانه و بي غرضانه و درست، برخلاف اين است و مسکوب سياسي- اجتماعي به معناي دقيق فرهنگي و فلسفي واژه را بايد از همان هنگام بال گشايي و آغاز پرواز آزادِ او بازشناخت.
5- مسکوب در تاريخ 30 فروردين 1358 گفتار تحليلي بلندي با عنوان «مگر امام نمي تواند اشتباه کند؟» در آيندگان روزنامه صبح تهران انتشار داد که درآن به نسبي بودن کردار همه آدميان پرداخت. افزون برآن، در سال هاي تلخ دوري ناخواسته از ميهن محبوبش، جدا از کتاب هاي متعددي که با نام خود نشر داد، چند اثر تحقيقي خود را نيز به سبب درون مايه انتقادي بي پروا و ناپرهيزکارانه شان، ناگريز با نام هاي مستعار منتشرکرد. مسافرنامه (ش. البرزي)، جهاد و شهادت (کسري احمدي)، و بررسي عقلاني حق، قانون و عدالت در اسلام (م. کوهيار) از اين جمله اند. 
6- نخستين سطر از شعر بلند ناقوس سروده نيما يوشيج است. نمونه هايي از شعر نيما يوشيج، تهران، جيبي، 1352، ص 75. 
7- شاهرخ مسکوب، مقدمه اي بر رستم و اسفنديار، تهران، اميرکبير، جيبي 1340، ص1.
8- رويکرد مسکوب به شاهنامه، از نوع توجه يک "علامه" يا "فاضل مفضال" نبود که به متني از «عهد دقيانوس» دست يافته باشد و بخواهد درآن به "بحث و فحص" بپردازد و برآن "تعليقات" بنويسد و با "خفض جناح" و آوردن وصف "اقل العباد" همراه نام نامي خويش ، به «حلية طبع بيارايد.» مسکوب شاهنامه را همچون کوهساري بلند مي بيند که مي توان بدان پناه برد و درآن دم زد و بال گشود و از فرومايگي روزمرگي و زهر ابتذال رهايي يافت و به آرامش جان و روان رسيد. صرفِ فرض نبودن فردوسي، کابوس هولناک يک زندگي گونه حقير و فقير را به ذهن او تداعي مي کند: «مدتي است در فکرم که برگردم به يکي دو داستان، به جايي در کوهسار بلند شاهنامه تا دلم باز شود و زهر ابتذال و ملال هر روزه را بگيرم. اگر فردوسي نبود، زندگي من چقدر فقيرتر بود. يادش روشنايي و بلندي است.» شاهرخ مسکوب، روزها در راه، پاريس، خاوران، 1379، ج 2، ص557. مسکوب نه در بيرون و در کنار شاهنامه، بلکه در درون آن بود و ناب ترين و شکوهمندترين دم هاي زندگي خود را هنگام هايي مي دانست که در باغ جاودانه سبز حماسه‌ي ايران گشت و گذار داشت و با حکيم بزرگ توس و پهلوانان سرافراز آفريده اش دم مي زد. او با آدمي خوي ترين نقش ورزان اين منظومه خورشيدي خرد و فرهنگ، همذات پنداري داشت و در حضور شکوهمند آنان، خود را رها شده از خوارمايگي ايراني گرفتار و درمانده و شکست خورده بودن، مي انگاشت: «. . . گفت و گوي پيران و رستم را، در نخستين ديدار پس از مرگ سياوش، خواندم و روحم سربلند شد. چه شاهکاري! چه پيراني! بَه بَه! اين زبان بدبختي ايراني بودن را جبران مي کند.» همان، ج 1، ص 326. درباره پيران ويسه، پهلوان و سردار بزرگِ توراني و روايتِ مرگ او (انساني ترين، شکوهمندترين و پهلواني ترين مرگ در شاهنامه)، ن ک به:. شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ج2، صص 543-541 و جليل دوستخواه، حماسه‌ي ايران، يادماني از فراسوي هزاره ها، سوئد، نشر باران، 1377. صص102-63. 
9- اسماعيل نوري علا، همان، شماره 1.
10- اطلاعيه، همان، شماره 2.
11- گفت و گو در باغ، تهران، باغ آينه، 1371؛ چند گفتار در فرهنگ ايران (زنده رود و چشم و چراغ، اصفهان و تهران - 1371)، داستان ادبيات و سرگذشت اجتماع، تهران، فرزان روز، 1373؛ خواب و خاموشي، لندن، دفتر خاک، 1994؛ و سفر در خواب، پاريس، خاوران، 1377/1998، از اين جمله است. 
12- اطلاعيه، همان،.
13- سيروس علي نژاد، بخش فارسي راديو بي بي سي، 24 فروردين 1384.
14- مسعود بهنود، نشريه الکترونيک ايران امروز، 24 فروردين 1384.
15- اسماعيل نوري علا، همان.
16- پيک هفته وابسته به نشريه الکترونيک پيک نت، 26 فروردين 1384.
17- «هرکه نامُخت از گذشت روزگار/ نيز ناموزد ز هيچ آموزگار (رودکي).
18- فصلنامه بُخارا، شماره 37، تهران-مرداد و شهريور1383، صص352-329. 
19- همان، شماره 18، ص 352.
20- و 21 - مهدي خانبابا تهراني، بخش فارسي راديو بي بي سي، 25 فروردين 1384. 
22- اسماعيل نوري علا، همان.
23- خوشبختانه اکنون پس از نزديک به سه دهه از آن هنگامه، چکيده پژوهيده تر و ويراسته تري از آن جُستار- که در دو دفتر جداگانه تاليف و تدوين شده، در تهران در زير چاپ است و اميد مي رود که همين امسال نشر يابد.
24- «کَشتگاهم خُشک ماند و يکسره تدبيرها/ گشت بي سود و ثمر!،» نيما يوشيج، نمونه هاي شعر آزاد، ص10.
25- روزي که مسکوب به استراليا آمد، به خواهش سرپرست بنياد فرهنگ ايران در استراليا (و بيشتر به شوق ديدار هرچه زودتر شاهرخ) براي پذيره او به فرودگاه سيدني رفتم. شامگاه که خورشيد داشت در دريا ناپديد مي شد، هواپيماي آورنده مسکوب فرود آمد. در تالار فرودگاه با ديدگاني پر از اشک شوق، به سوي آن قامت سرافراز آزادگي شتافتم و در آغوشش گرفتم و به گرمي بوسيدمش و به شاباش ديدارش گفتم: «اي اختر روشنگر هنگام غروب/ اي آمده از شمال گيتي به جنوب ديدار تو فرخنده و گفتار تو خوب/ اي شاهرخ! اي رفيق ديرين! مسکوب!» 
26- سر کوه بلند آمد عُقابي / نه هيچش ناله اي، نه پيچ و تابي/ نشست و سر به سنگي هشت و جان داد/ غروبي بود و غمگين آفتابي!» مهدي اخوان ثالث، آخر شاهنامه، تهران، 1337. 
27- من که تجربه تلخ خاموشي يار ديگرم، زنده ياد مهرداد بهار با همين بيماري را داشتم، از اين حرف شاهرخ دلم فرو ريخت و دانستم که سايه آن سرو بلند، ديري بر سرم نخواهد ماند. 
28- گفتارهاي چهارگانه اين کتاب، نخستين بار در چند دفتر از فصلنامه ايران نامه (20:-1 زمستان 1380، 20: -4 پاييز 1381، 21: -3 پاييز 1382 و 21: -4 زمستان 1383) در مريلند (آمريکا) نشر يافت و در هنگام نشر آنها با مسکوب بحث و تبادل نظر گسترده اي داشتيم. -29 شاهد از غيب مي رسد! اشاره نمونه وار يکي از جوانان امروز را که بي پرده پوشي از "غريبه" بودن مسکوب براي نسل خود سخن مي گويد، در اينجا باز مي آورم: «. . . براي خيلي از هم نسلان من - که به نسل سوم انقلاب معروفيم -شاهرخ مسکوب تقريبا يک غريبه است، همان طور که ديگراني مثل او. با اين همه، مسکوب اهل همين آب و خاک است و براي ارتقاي فرهنگش زحمات بسيار کشيده و پرداختن به او، شايد به نوعي، اداي ديني است که بر عهده داريم و اين اداي دين، جز با نوشتن درباره اش، امکان پذير نخواهد بود.» بهرام ميناوند، دو ماهنامه الکترونيک روزنه، ارديبهشت و خرداد 1384/ مي و جون 2005.
Author: 
Jalil Doostkhah
Volume: 
22
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000