tile

سخن در جان مسکوب



 
 
«نوشتن يعني مبارزه کردن عليه غيبت» 
لوئي آلتوسر 

معناي اين گفته فيلسوف فرانسوي را در پهنه هاي گوناگون زندگي شخصي، فرهنگي و تاريخي مي توان سنجيد. نوشتن براي يک عزيز سفرکرده پلي است که بر فراز غيبت او برافراشته مي شود و نبودن او را جبران مي کند. نوشتن در باره واقعيتي از تاريخ گذشته، آن را از گزند فراموشي و نيستي مي رهاند. نوشتن به معناي حک کردن بر تن کاغذ، از محو شدن کلام شفاهي جلو مي گيرد. نوشتن فراخواندن به زندگي است. و شايد تصادفي نيست که امروز که خود را آماده نوشتن درباره زبان شاهرخ مسکوب مي کنم، اين جمله آلتوسر خود را در بالاي اين نوشته قرار مي دهد. شاهرخ مسکوب در سراسر زندگي ادبي و پژوهشي خود با انواع غيبت ها مبارزه کرده است و يکي از درخشنده ترين جلوه گاه هاي اين مبارزه زبان اوست. 

توصيف هاي بسياري درباره زبان شاهرخ مسکوب شنيده و خوانده ايم. آن را يايک آفرينش هنري دانسته اند يا معجزه اش ناميده اند. معجزه به معناي واقعيتي که انسان از توصيف و تعريف آن عاجز است. اين راست است که زبان شاهرخ مسکوب شخصيت و هويتي بارز دارد. اگر نگوئيم گاه اين زبان نسبت به معنا و انديشه اي که بيان مي کند نوعي استقلال و تشخص را نشان مي دهد، دست کم مي توانيم بگوئيم زبان مسکوب دروازه يک شهر است، اما دروازه اي که خود شهري ديگر است و تماشا مي طلبد. يعني زبان مسکوب تنها ابزار بيان مفاهيم و رساندن انديشه يا يک «وسيله نقليه» نيست. زبان خود گردش است هم در زمان و مکان نزديک و خودماني و هم در زمان و مکان تاريخي و اساطيري. از همين رو در آثار مسکوب هيچگاه نشانه اي از «زبان فصاحت و بلاغت» نمي بينيم که بقول خودش «بوي سنگين و خفه سرداب هاي متروک قديمي را مي دهد. . . اين نوع برداشت از نثر، زبان يا ادب آدم را مريض مي کند.»1 

او عادت داشت بگويد که کلمات را زير انگشتانش لمس مي کند و سپس بروي کاغذ مي آورد. آري او با زبان رابطه اي حسّي- بدني داشت و اين را در هزارگوشه نوشته هايش مي توان ديد، چشيد، خنديد و گريست. 

ببينيم دريافتش را از يک بيت فردوسي: «زمادر همه مرگ را زاده ايم- همه بنده ايم ار چه آزاده ايم»، چگونه تشريح مي کند؛ همان بيتي که مي گويد راهش را بسوي خويش باز کرد: 

شعر زير و زبرم کرد؛ از روشني، درستي و سادگي، از ژرفاي انديشه و بداهت، از اينکه مثل نفس کشيدن و تپيدن قلب بديهي و بي واسطه است. از سحر سحن و حقيقت بي زمان. . . حيرت زده و مجذوب و مشتاق در شعر بسر مي بردم. شعر را نفس مي کشيدم و درسينه حبس مي کردم و به هزار توي رگ هايم مي فرستادم. روزها و روزها "بيت" در تنم جاري بود و آن را آبياري مي کرد و سرريز مي شدم. نمي توانستم طاقت بياورم. مانند برکه کوچکي پياپي از اين نهر زلال و زاينده و جوشنده سر ريز مي شدم.2 

آيا رد پايي از تشبيهات و استعارات قراردادي در اين تجربه مستقيم و تن ورانه از يک شعر ديده مي شود؟ آيا اين حس سيّال و منتشر هوا و آب، دم زدن، نوشيدن و آبياري شدن که از درک يک شعر به شاهرخ مسکوب دست مي دهد از رابطه اي يگانه و بي واسطه با زبان برنخاسته است؟ رابطه اي که ماقبل قراردادهاي سمبليک شکل گرفته است؟ در رستنگاه زبان، آنجا که تن انسان بي واسطه قاعده، آئين، و "دستور" آنچه او را در برگرفته است در تلاطمي پيچيده و بي شکل کشف مي کند و از آن تاثيري پايا مي پذيرد. زبان شاهرخ مسکوب همواره از اين لحظه ناب دريافت و کشف اوليه واقعيت، و نيز از کوشش دقيق و وفادارانه او براي شکل دادن و «صورتمندکردن» اين کشف و دريافت، نشان دارد. نظريه پردازان روانکاو و فمينيست شايد بتوانند زبان شاهرخ مسکوب را به عنوان يکي از مصداق هاي زبان «ماقبل اوديپي» تلقي کنند؛ زباني که خاطره اولين شکفتن ها و شگفتي ها را حفظ کرده است. 

حضور زنده و شفاف طبيعت در زبان مسکوب- علاوه بر عشق آگاهانه او به طبيعت-حکايت از آن دارد که او قائل به نوعي خويشاوندي ميان زبان و طبيعت است. از درون يکي مي توان به آن ديگري راه برد. مي پرسد:

مي توان نوشته اي داشت که در آن طبيعت فرهنگ باشد و فرهنگ طبيعت؟ يعني اينکه درآن نوشته، زمين، کوه يا آب و گل و گياه ژرفاي تاريک ته دره. . . مثل شعر، غم و شادي و غربت يا تنهائي خودماني، دروني و نفساني باشد؟ يا برعکس آن نوشته کذائي اثر طبيعت را داشته باشد مثلاً مثل يک تخته سنگ روي خواننده سنگيني کند يا مثل باد در او بوزد وگرد و خاکش را بگيرد؟3 

يعني شعر را مي توان در طبيعت شنيد و درآن تاثير ويرانگر ياگشاينده طبيعت را سراغ کرد. اين پرسش مسکوب «که آيا مي توان در يک اثر اين هر دو خاصيت را پرورد؟» نشان از نگاه او به زباني دارد که زيبائي، رويندگي و قدرت طبيعت را داشته باشد. و چنين زباني است که او آن را به مأواي روح، ميهن و زادگاه و خواستگاه تشبيه مي کند: 

روبرو، باغ لوکزامبورگ در نور ناب بسيار زيباست. اما زيبائي ايران (زيبائي ستمکار، وحشي و تهيدست ايران) چيز ديگري است. خصلت ديگري دارد. گمان مي کنم علتش زبان و خاطره باشد. اينجا درخت ها به فرانسه خاموشند و هروقت باد بوزد به فرانسه نجوا مي کنند. آنها را منظم و هندسي کاشته اند. در نتيجه با همديگر حرف هاي منظم مي زنند در صورتي که در شمال درخت ها شلوغ و بي تربيت با همديگر گيلکي يا مازندراني وراجي مي کنند. و بيابان زير نيزه آفتاب در تنهائي خودش عارفانه خاموش است. اين يک جور زيبائي "مأوا"ست. حتي وقتي که از فرط سنگدلي مي ترساند و جهل و تعصب درآن از شب صحرا سياه تر و عميق تر است.4 

براي يافت درهم تنيدگي زبان مسکوب با طبيعت کافي است بس آمد واژه هائي چون آب، نور، ساقه، نهال، رود، کوه، صحرا، طراوت، دشت، سبز، سنگ و آفتاب را در نوشته هايش بسنجيم و ببينيم که اين زبان از دل طبيعت و آن هم طبيعت ايران روئيده است. در بينش مسکوب، چنين بنظر مي رسد که رابطه دوگانه اي که ميان تن و هويت، طبيعت و فرهنگ و زمان و تاريخ وجود دارد از طريق زبان پويا، شکوفا و ماندگار مي شود. 

مسأله "فرم" يکي از دل مشغولي هاي بزرگ شاهرخ مسکوب است: صورت بخشيدن به يک خيال منتشر، «پيکرمند کردن» يک فکر گنگ و آميخته به هزار فکر ديگر، مشکلي را از درون کش و قوس خميري که هرلحظه به سوئي مي رود بيرون آوردن. و هنگامي که دراين مهم موفق نمي شود مي گويد: «کارکردن مثل جان کندن است. فکر پريشان درهم ريخته مثل آب در دست هايم بند نمي شود.»5 

مسکوب مي خواهد آنچه مثل آب روان است، مثل زمان گذراست، مثل طبيعت گسترده است "کران مند" کند و تشخّص بخشد. تن بي نام گم شده در ازدحام جمع را به هويتي بالنده هدايت کند. شاهرخ مسکوب در برابر منظره هراس انگيز «آبي که در دستان بند نمي شود،» حسي، تجربه اي، فرهنگي و تاريخي که منتقل نمي شود، زباني ساز مي کند که طنين شور زندگي و ماندگاري را دارد. زبان مسکوب مأواي همه آن چيزهائي است که ازدست رفتني است. دقت بيان،رنگارنگي تصاوير، بو وصداي واژه ها همه از وفاداري وسواس گونه مسکوب، در انتقال واقعيتي که تجربه کرده است نشان دارد.

مفهوم ميهن را اين گونه بيان مي کند: 

کنار زاينده رود نزديک پل خواجو با "ع" قدم مي زديم که گفت چند سال بود که در آرزوي يک همچه لحظه اي بودم. من هم همان وقت در همين فکر بودم. آن چيز عوض نشده شايد همين هم حسي است؛ برخورد و پيوند دوحال يکسان (همدلي؟)، يگانگي يا همانندي درحالات؛ همين درميزاني گسترده تر، همگاني تر، درآميختگي با تاريخ، روحيات، سرزمين و يادگار، همان ناپيداي حاضر که مأواي جان است. مفهوم ميهن؟ البته "ع" را در هرجا مي ديدم خوشحال مي شدم. اما اينکه هردو در يک جاي معين آرزوي ديدار همديگر را داشتيم به آن «جا» ويژگي يگانه اي مي دهد، آن را بصورت مأواي حس و روح، در مي آورد. به آن خاطره و يادگار مي بخشد، آن "جا" را داراي "زمان" (تاريخ) مي کند و چنين مکاني براي يک قوم، ديگر فقط مکان جغرافيائي نيست، ميهن است..6 

حکايت جدائي، قهر و گسست ميان دو دوست و دو همدل را بارها خوانده و شنيده ايم اما کجا واژه هائي که اين حادثه را بيان مي کنند اين چنين زخم و اندوه جدائي را بر دل مي گذارند؟ مسکوب در سفر در خواب داستان کدورت بي بازگشت خود را با "آقا مهدي" بيان مي کند. پيش از اين مي گويد که هردو در نوعي همدستي ناگفته و رازي خاموش مي دانسته اند که دوستيشان تافته جدابافته اي است. آقا مهدي هميشه عادت داشته مسکوب را "آقا" صدا کند: 

اما اين بار همان کلمه (آقا) چنان از سردي و جدائي پُر شده بود که با بيزاري از دهان بيرون ريخت. مانند طبلي سنگين به زمين افتاد و باطنيني تلخ تر از زهر در گوش چکيد "آقا" را با طعنه ادا کرد. يعني به تو هم مي شود گفت آقا؟. . . در آني حرف به سنگدلي تبر فرود آمد و نهالي از کمر به دو نيم شد. در سکوت چند قدم ديگر رفتيم. سکوت مانند مرداب چسبنده، فرو کشنده و قدم برداشتن تقلائي بي اميد بود. سرم در کيسه اي پُر ازخاکستر فرو رفت. نفسم بريد و دلم کور شد آخر من آقا مهدي را خيلي دوست داشتم.7 

در زبان مسکوب نشاني از استعاره هاي معمول در ادبيات کلاسيک و يا حتي ادبيات مدرن نمي بينيم زيرا او نمي خواهد تجربه درون خود را از قالب هاي کلامي قراردادي عبور دهد و آن را از تپش و جوشش اوليه خود تهي سازد. او سخت دلبسته وظيفه گزارشگري و انتقال وفادارانه زبان است و گاه خود را به لکنت متهم مي کند. از جمله در گزارش روز 12 بهمن 57، روز بازگشت آيت الله خميني:

خلق همه سر بسر نهال خدا بودند. با شاخه هاي زلال باران خورده، سبز سبز که مثل درخت هاي شاد راه مي رفتند و بهار در دستشان بود و طراوت سرکش روئيدن در دلشان. روي خاک گلگون و رنگارنگ دلهره و اميد مي خراميدند. (چه فکر فقير و چه زبان الکني دارم). . . مثل مريم باکره که پنهان تن خود را به روح القدس گشوده بود و آن را در خود پذيرفته بود، شهر در قلبش را به روي اين مرد باز کرد و يحياي خود را در کنه جانش جا داد. . . کاش "روح الله" هرگز چون صليبي بر دوش شهر وکشور نيفتدو در راه سربالا و سنگلاخ رستگاري و رستاخيز بار خاطرش نباشد. يار شاطر باشد.8 

شاهرخ مسکوب خود در ايجازي کامل کاري را که با زبان و در زبان مي توان کرد چنين بيان مي کند: «پيوند خجسته انديشه و حس را در کلام هستي بخشيدن.» در آثار مسکوب اين پيوند خجسته البته با اندازه و نسبت هاي متفاوت و متنوع همواره در کار است. در در کوي دوست، "حضور قلب" به اوج مي رسد و زبان خود به آفرينشي خيره کننده تبديل مي شود: 

دو حافظ، يکي مرغ آزاد آرزو و يکي قفس محبوس زندگي، در هم باز مي تابند و زشت و زيبا و نيک و بد را در هم مي خوانند و از دو ديار حکايت و شکايت مي‌کنند تا حافظ ديگري برآيد که خود دوست و کوي دوست و ميعادگاه خدا و جهان و انسان است.9 

درکتاب در باره جهاد و شهادت زبان ابزار بيان سرد و نقادانه نظر است ولي همچنان دقيق و محترمانه: 

شدت و تماميت جهاد امّت اسلام از جنگ هاي قبايل جاهلي بيشتر است. در آنجا قبيله ها با هم دشمنان همانند و هم ارز بودند. ارزش انساني يکساني داشتند. اما در اينجا مبارزان سرشتي متفاوت و ناسازگار دارند. يک طرف دوست و عبد خداست و طرف ديگر بازيچه شيطان و ناپاک. در مقام آدميت نيست. چيزي است مانند ديگر نجاسات.10 

اما تلألو، زيبائي و قدرت زبان مسکوب علاوه بر آنکه از طبع لطيف، حس زيبائي شناختي و احاطه اش بر ادبيات کلاسيک فارسي و فرهنگ مدرن غرب ناشي مي‌شود، برخاسته از رابطه عميقي است که او با زبان دارد. رابطه اي از جنس زندگي. زندگي که روي ديگر مرگ، خاموشي و فناست. دلبستگي او به شاهنامه فردوسي که جلوه گاه و تجسم پايداري پرتلاش زبان فارسي است تنها عشق به يک اثر بنيانگذار در ادب و فرهنگ اين سرزمين نيست. بلکه بيانگر نوعي هم سرنوشتي و همرازي با آفريننده و آفرينشي است که گرد زمان بردامنش ننشسته است. سوار بر زمان است. مي گويد: «مگر شاهنامه خود افسانه زنده کردن مردگان نيست. زنده کردن مردگان به ياري سخن. در سخن ماندن.»

در ارمغان مور، شاهرخ مسکوب سخن را «رامش روان و مونس روزگار» مي داند. يعني آنچه انسان را از کلاف پريشان و درهم تنيده درون به بيرون مي کشد، آنچه او را از بيابان تنهائي مي رهاند. زبان سيال است و سخن در جويبار زمان مي غلطد و به خاک سپرده نمي شود. مي گويد: 

سخن نوشداروي زندگي و پادزهر مرگ است و فردوسي آن را چون کاخي بلند بنا مي کند، آن چنان «که از باد و باران نيابد گزند» تا بتواند نام و نشان زمان زدگان را زنده نگاه دارد.12 

و اين نام و نشان زمان زدگان در فکر شاهرخ مسکوب همه فرهنگ و ريشه و تار و پود تاريخ پوياي يک ملت را در برمي گيرد که در هردوره بايد از گزند در امان بماند. در کتاب در کوي دوست شيفتگي او را در برابر حرکت پُر بار جوهر فرهنگ در رگ هاي قرون باز مي يابيم: 

در آن دوران پاشيدگي پس از مغولان و ايلخانان و اتابکان و ديگران که روح و مأواي قوم ايراني با شمشير برهنه و خشونت خام تکه پاره مي شد، خاطره ازلي مغان که در پرده فراموشي خفته بود در خاطر شاعر بيدار مي شد. غرض آن نيست که او چون جامعه شناس يا سياست پيشه اي روانشناس در روزگاري آشوب زده با طرحي از پيش سنجيده، تاريخ و فرهنگ مردم را به يادشان مي آورد تا از پيوستگي و يگانگي خود غافل نمانند. اما روح سيال و کهنسال فرهنگ ايراني پنهان در او کار مي کرد، در روح وي مي زيست و بر زبانش هستي مي پذيرفت و به جهان مي آمد و حافظ اسرار کاشف اسرار مي شد. مثل آبي که در زير زمين بدود و چون به خاکي پذيرا رسد، چشمه اي بجوشد و از شوق تماشاي خورشيد، بلرزد. يادگاري گمشده از راه شعر باز مي گشت.13 

در اين زبان شفّاف مي بينيم که شاهرخ مسکوب تا چه پايه با پير طوس و خواجه شيراز همدل بوده است و با کار خود نه تنها پلي ميان ما و آن ها به وجود آورده بلکه کار آنها يعني بازگرداندن يادگارهاي گمشده را ادامه داده است. باشد که نگاه و سخنش از پس غيبتش برآيد.

---------------------------------------------------------------------------------------------

*منتقد ادبي و روزنامه نگار مقيم پاريس.


پانوشت ها: 



1- شاهرخ مسکوب، روزها در راه، پاريس، انتشارات خاوران، 1379، ج 2، ص455.

2- همان، ج 2، ص534. 

3- همان، ج2، ص402.

4- همان، ج2، ص496.

5- همان، ج2، ص482. 

6- همان، ج2، ص489.

7- شاهرخ مسکوب ، سفر در خواب، پاريس، انتشارات خاوران، 1377. 

8- روزها در راه، ج1، ص 55.

9- شاهرخ مسکوب، در کوي دوست، تهران، انتشارات خوارزمي، چاپ دوم،1371، ص73.

10- کسري احمدي (نام مستعار) درباره جهاد و شهادت، پاريس، انتشارات خاوران، 1371، ص40.

11- روزها در راه، ج 2، ص543.

12- شاهرخ مسکوب، ارمغان مور، تهران، نشر ني، 1384، ص224. 

13- در کوي دوست، ص43

Author: 
Farangis Habibi
Volume: 
22
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000