tile

طنز و تند زباني سياسي در دوره مشروطه



 
ادبيات انقلاب مشروطه دوران بيست ساله پس آن -از 1905 تا -1925 از نظر طنز ميزان هجو و تند زباني سياسي در تاريخ ايران بي نظير است. بيشتر اين آثار در روزنامه ها و شب نامه هاي آن دوران منتشر مي شد. البته فحاشّي و هرزه درآئي در شعر قديم فارسي سابقه اي طولاني داشت. از نمونه هاي معروف شاعراني که هجوهاي تند و تيز مي کردند مي توان از انوري ابيوردي، سوزني سمرقندي، خاقاني شيرواني، اديب صابر و رشيدالدّين وطواط نام برد. انوري در قطعه اي مي گويد: 

انوري نام هجو مي نبَرد
چون ترا چشم بر عطاست هنوز 

دست خر نام مي برد ليکن
مي نگويد که در کجاست هنوز 

بعضي از شاعران قرن نوزدهم نيز از هجو و هزل يکديگر و ديگران رويگردان نبودند. يغماي جندقي که در اين نوع شعر دست بلندي داشت در قطعه اي کلّ مخلوق خدا- حتي جانوران- را زن قحبه خواند. شاعر معاصر او قاآني شيرازي- که لابد به عنوان يکي ازمخلوقات خودرا مشمول اين تعارف دانسته بود- قطعه اي در پاسخ به اين شعر يغما گفت که با اين بيت آغاز مي شد: آن شاعر زن قحبه که يغماش بنامند/ زن قحبه بُوَد نامش و زن قحبگي اش کار.

هجو و هزل کلاسيک معمولاً يا براي انتقام جويي شخصي بود يا براي گرفتن انتقام شاه يا اميري از دشمنش، يا براي اين که صاحب مالي به شاعر پول نداده بود يا براي تهديد کردن صاحب مالي که اگر پول ندهد بدگويي و هرزه درآيي برضدّ او ادامه خواهد يافت. گذشته از اين، هجو و هزل مانند شعرهاي ديگر معمولا به صورت نوشته پخش نمي شد بلکه شفاهي از اين دهان به آن دهان نقل مي چرخيد تا اگر شاعر آنقدر اهميّت مي داشت که بالاخره ديواني از شعرهاي خود را تدوين و (پس از ظهور صنعت چاپ) چاپ کند درآن منتشر شود. 

با انقلاب مشروطه وضع ديگري پديد آمد. غير از مجالس وعظ و بحث و سخنراني، روزنامه رسانه اصلي گفتگوها و ابراز آراء و عقايد انقلابي شد و «عرضه عمومي» اي پديد آمد که تا آن زمان ديده نشده بود. و شاعرها و نويسندگان جوان و انقلابي مدرن دقيقاً براي اين مي گفتند و مي نوشتند که امروز و فردا در مجلس خوانده شود يا در نشريه اي منتشر گردد. گذشته از اين، تهمت زني و بدگويي و هرزه درآيي جنبه خصوصي، تفننّي و استثنايي خود را از دست داد، بلکه کاملاً سياسي شد و به صورت يکي از مهم ترين و مؤثر ترين ابزار مبارزه سياسي درآمد. چنين چيزي در تاريخ سياسي و ادبي کشور سابقه نداشت. 

انقلاب مشروطه نخستين قيام ضدّ استبدادي بود که هدف آن-دست کم در ظاهر و لفظ و شعار- از صِرف انهدام دولت استبدادي موجود فراتر رفت و صريحاً خواستار برانداختن رژيم استبدادي و جانشين کردنِ حکومت قانون شد. و مآلاً حتّي از اين هم پيشتر رفت و اصول و مباني يک «حکومت ملي» (اصطلاحي که براي "دموکراسي" به کار مي بردند) را نيز در چارچوب قانون اساسي مشروطه طرح ريزي کرد. اين خواست در آن دوران نتيجه يادگيري از انديشه ها و (بيشتر) تجربيات و واقعيات ملموس اروپا بود که در آن حکومت- با همه تنوّع تاريخي و مقطعيِ آن- منوط و مشروط به ضابطه و قرارداد و قانون بود، و شاه (يا دولت) نمي توانست هرکاري که بخواهد بکند. اين نکته را انديشمندان انقلاب مشروطه و شرکت کنندگان درآن خوب و دقيق فهميده بودند، امّا در دوره هاي بعدي- بيشتر براثر کشانده شدن بي جا و بدون تطبيقِ دعواهاي ايدئولوژيک فرنگي به ايران- تا اندازه زيادي از دست رفت.

امّا خيلي از جوانان انقلاب مشروطه و پس از آن وقتي که خواستند همين مفاهيم حکومت قانون و حکومت ملّي را در جامعه به کار اندازند نتيجه اي که گرفتند غالباً با تصوّر سنتّي استبداد يکي بود: يعني آزادي مطلق و بدون قيد و شرط؛ که همان خودسري و استبداد افراد و گروه هاي جامعه است.

ادبياّت سياسي مشروطه و پس از آن- به ويژه طنز و هجو و هرزه درآئي آن دوره- را در چنين چارچوبي مي توان درک و تحليل کرد. وگرنه چگونه مي توان توضيح داد که کساني که ظاهراً شيفته نظامي چون نظام فرانسه و بلژيک و هلند و انگليس بودند در روزنامه هاشان چيزي براي مادر و خواهر يکديگر، به علاوه مادر و خواهر شاه و وزير و وکيل و آخوند و تاجر باقي نگذارند. که بنويسند مادرشاه با مردي جز شوهرش رابطه دارد. و بگويند «در مجلس چهارم خرِ نر بر خرِ نر بود».

البته همه طنز و هجو دوره بيست ساله مشروطه سياسي نيست، و همه طنز سياسي هم هجو و فحاشي نيست. امّا رويهمرفته اصل براين هردوست. يعني مقدار زيادي از طنز اين دوره- خاصّه، امّا نه فقط، در شعر- سياسي ست. مثلاً طنز جمال زاده به کلّي مستثناست. يعني اگرچه گاهي-در واقع خيلي به ندرت- واژه نسبتاً رکيکي ممکن است ديده شود، امّا نوشته مستهجن نيست و به طريق اولي تهمت و ناسزا درآن ديده نمي شود. در شعر اشرف الدّين حسيني گيلاني که تقريباً سراسر سياسي است اگرچه شور و حرارت و بدگويي زياد است ولي حرف رکيک و فحش ناموسي نيست. همچنين از ملک الشعراء بهار در زمان انقلاب مشروطه شعر سياسي مستهجن وجود ندارد، امّا در دوره هاي بعد مقدار هزل و هجو سياسي از او مانده که- بويژه آن چندتا که منتشر نشده اند- بي قيود و حدودند. اديب الممالک فراهاني نيز شعر و طنز سياسي دارد امّا فحش و ناسزا از او در دست نيست. ايرج اساساً شاعري سياسي به معناي بيشتر شاعران سرشناس دوره خود نبود، و اگرچه گاهي شديد ترين بي قيدي هاي لفظي را- مثلاً در «عارف نامه» و در اشعار ديگرش نيز- مي توان يافت امّا در شعرهاي معدود سياسي اش از اين گونه بي قيدي ها به ندرت ديده مي شود. در ستونِ «چرند پرند» دهخدا در روزنامه صوراسرافيل حرف فاحش و رکيک به معناي عادي کلمه وجود نداشت امّا- گرچه اين ستون پيش از کودتاي محمدعلي شاه نوشته مي‌شد- تندروي و رسواسازي و بدگويي درآن کم نبود.

در زمينه هجو و هتاکي و هرزه درآيي سياسي در دوره مشروطه نشان درجه يک را بايد بخصوص به سه شاعر سخت پرشور و حرارت- عرف، عشقي و فرخّي يزدي- داد. اينان بي شک مرداني پاک نهاد و آرمانگرا و کمال پرست بودند. امّا همين سبب مي شد که- گاه به مجرّد اختلاف نظر کوچکي- نسبت به ديگران، و نه فقط اهل سياست، به شدّت هتّاکي کنند. در واقع، در ميان بزرگان سياسي دوره مشروطه کمتر کسي را مي توان يافت که دست کم در يکي دو نوبت مشمول عنايات اين سه شاعر نازکدل و کم تحمّل نشده باشد. وثوق الدوله و قوام‌السلطنه و مدرسّ که سهل است، حتّي کساني با محبوبيّت و وجاهت ملّي برادران مشيرالدوله و مؤتمن الملک از زبان عشقي و عارف نرستند. مثلاً عارف مي گويد: مؤتمن کم خر از برادر نيست/ که کَهََر از کبود کمتر نيست؛ و عشقي: گو رود مؤتمن الملک به مجلس گاهي/ احتراماً به سَرِ رهگذرش بايد ريد. 

زبان دهخدا در کوبيدن محمدعلي شاه و ياران او و همه سلسله قاجار تند و تيز و گزنده است و نمودار جوّ خصمانه و آشتي ناپذيري ست که ادامه آن ناگزير به برخورد و حذف فيزيکي مي انجاميد، چنانکه بالاخره شاه مجلس را بمباران کرد و آزاديخواهان را به بند کشيد. مثلاً در يکي از مقالات «چرند پرند» خطاب به آدام اسميت «پدر علم اکونومي» مي گويد: 

تو گفته اي که توليد و ثروت ناشي از سه منبع توليد يعني طبيعت و سرمايه و کار است. شاه ايران که کار نمي کند و از آن وقت که به شبي يک حب نرياک عادت کرده طبيعتش آن قدر عمل نمي کند. سرمايه اي هم که در بساطش نيست. پس حالا به عقيده تو بايد شاه دستش را بگذارد روي دستش و بِربِر تماشا کند به امير بهادر. و امير بهادر هم به قول ترک ها مال مال نگاه کند به روي شاه؟ اين طور نيست. شاه در دربار سفره اي مي اندازد و رجال را دعوت مي کند. وليعهد را مي نشانند ميان همان سفره. دلاکّ را هم خبر مي کنند. يک دفعه مثلاً از لاي عماّمه شيخ فضل الله. . . يک گنجشک در مي آيد و مي پرد ميان اطاق. وليعهد چشمش را مي دوزد به طرف گنجشک، دلاکّ عمل (ختنه) را تمام مي کند. آن وقت يک دفعه مي بيني که يکصد و پنجاه و دوهزار دست رفت توي جيب ها، هِي شاهي، هِي پنجشاهي، پناباد و قران است که مثل باران مي ريزد توي سفره. . . حالا به من بگو ببينم اين پول ها از کجا پيدا شد؟ طبيعت اينجا کمک کرد، يا شاه دستش را از سياه به سفيد زد، يا يک سرمايه براي اين کار گذاشته شد؟1 

يکي از طريف ترين طنزهاي سياسي اين دوره کار ايرج است که اصولاً اهل فعاليّت و تبليغات سياسي نبود. اين قطعه را در زماني نوشته است که شيخ فضل‌الله نوري به عنوان اعتراض به مجلس اوّل در حرم حضرت عبدالعظيم بست نشسته بود: 

حجت الاسلام کتک مي زند
برسر و مغزت دَگَنک مي زند 

چک زن سختي بُوَد اين پهلوان
ملتفتش باش که چک مي زند

دستش اگر بر فکلي ها رسد
گوز يکايک به اَلک مي زند 

مختصراً هرشب درجوف پارک
يارو صد جور کلک مي زند 

حالا در حضرت عبدالعظيم‌
شيخ دَرِ دوز و کلک مي زند

ان شاءالله دو روز دگر
خيمه ازآنجا به درک مي زند... 

مجلس شوراست‌که بادست حق


م بَدان را به‌محک مي زند 

س
ي


هرجا خواهي به سلامت برو
ملّت الله مَعَک مي زند. . .3

يکي از موارد نادر ديگري که درآن ايرج شعر سياسي گفته هجو نامه اي است که به خاطر تأثر شديد از مرگ کلنل محمدتقي خان پسيان بر ضدّ قوام السلطنه گفته و ضمن آن از برادرش وثوق الدّوله نيز بدگويي کرده است. در آن زمان قوام رئيس الوزرا (نخست وزير) بود: 

اين رئيس الوزرا قابل فرّاشي نيست 
لايق آن که تو دلبسته آن باشي نيست ‌

همتش‌جز پي خادمي وکلاّشي نيست 
دربساطش بجزازمرتشي وراشي نيست

گرجهان را بسپاريش جهان را بخورد
وروطن لقمه ناني شود آن را بخورد

از قول قوام: 

اين وطن مايه ننگ است پي دخلت باش
هرچه گويندجفنگ است پي دخلت باش 

پاي اين قافله لنگ است پي دخلت باش


رما شهر فرنگ است پي دخلت باش 

ش
ه


دست وپا کن که خريدچمدان بايد کرد
فکر کالسکه و راه همدان بايد کرد 

و توجه يکي از دوستان قوام به او: 

بکن آن کار که کرده ست وثوق الدّوله‌
نه دگر کج شود از بهر وطن نه چوله ‌

در هتل مقعد خود پاک کند با حوله


لس مي رقصد با مادموازل ژاکوله 

و
ا



ده پولي وکنون با دلِ خوش خرج کند 

ب
ر

دائماً قِر دهد و فِرزند و فَرجْ کند4 

عارف قزويني برخلاف ايرج شاعري غمگين و افسرده و خشمگين و بدبين بود، و طنز و طيبت و شوخ طبعي با شخصيت و روان شناسي او چندان سازگاري نداشت. در نتيجه آنچه به نام طنز مي توان از او نقل کرد تقريباً تماماً هجو و بدگويي ست. دو سه بيت از مثنويِ "خرنامه" عارف مشهور است امّا خود اين شعر چندان شهرتي ندارد. خشم و ناشکيبايي عارف در اين شعر به صورت ناسزاگويي به بزرگ و کوچک و خواص و عوام ظاهر مي شود. شعر به بهانه فحش دادن به سيّد اشرف الدّين گيلاني و روزنامه اشنسيم شمال شروع مي شود و به سرعت به عالم و آدم گسترش مي يابد. اشرف الدّين خود از شاعران سياسي و طنز نويس خستگي ناپذير انقلاب مشروطه بود. عارف مي گويد: 

خواندم امروز من نسيم شمال


انده نا خوانده کردمش پامال

خ
و



ر دُريّت سيدّ اشرف را


دُ

نامه سر به پا مزخرف را. . .

اي‌خرازين‌خران چه مي خواهي


 زخود بدترآن چه مي خواهي؟

ت
و


اهل اين مُلکِ بي لجام خرند
به خداجمله خاص وعام خرند. . . 

شاه و کابينه و وزير خرند
از اميرانش تا فقير خرند

از "مقامات" هاي عاليه خر
برسد تا وزير ماليه خر. . .

آن که دارد رياست وزرا
به خداوند خالق دو سَرا

زان‌خران‌جملگي‌بزرگتراست‌
مي توان گفت يک طويله خراست. . . 

شحنه وشيخ تاعسس همه‌خر
زن و فرزند و همنَفَس همه خر. . . 

سر بازار تا خيابان خر
شهر و ده، کشور و بيابان خر

از مُکَلاش تا معمّم خر
فَعله و کارگر مسلّم خر 

واعظ وروضه‌خوان منبرخر
هم زمحراب تا دمِ در خر 

روسپي- در ميانه همه زن-از خريّت 
به فرق خود قمه زن 

و راه نجات از اين خربازار؟

بلشويک است خضر راه نجات


 محمّد و آله صلوات

ب
ر



 لنين اي فرشته رحمت‌

ا
ي

کن قدم رنجه زود و بي زحمت


م چشم من آشيانه توست‌

ت
خ

هين بفرماکه خانه خانه توست


د اين مملکت مسّخر کن

ز
و

رگيري از اين همه خرکن 

ب
ا



 خرابش بکن و يا آباد

ي
ا

رحمت حق به امتحان تو باد5 

مشابه همين آراء و عواطف را در قصيده اِخوانيه اي هم که عارف خطاب به علي حريري معروف به علي بيرنگ گفته مي توان ديد: 

شاه و وزيرو وکيل وحاکم ومحکوم


وه بگيرند ورشوه‌خوارعلي جان 

ر
ش


عصر تمدن ببين و دور تجدّد
از فکلي هاي لاله زار علي جان


ت وجدان کُش و زبون و رياکار

م
ل

باربر غير و بردبار علي جان. . . 

مجلس ننگين، وکيل خائن و قاتل


لت و کابينه لکه دار علي جان. . . 

د
و


لعنت بر يارم و ديارم و لعنت‌
بر پدر شهر و شهريار علي جان


نت بر کشور جم وکيِ و لعنت‌

ل
ع

بر پدر تاج و تاجدار علي جان


رين بر کشورغم آور و نفرين‌

ن
ف

برغم‌وغمخواروغمگسارعلي جان. . .6

عارف موسيقي دان با ذوق و تصنيف ساز طراز اولي بود اما شعر عشقي از او بهتر است. واگرچه همين خشم و خشونت و همين- و گاهي بدتر از اين - هتاکّي و فحاّشي در هجو سياسي او به چشم مي خورد، امّا مايه طنز و مطايبه آن بيشتر از شعر عارف است. زماني وحيد دستگردي شعري در مدح سردار سپه گفته و ضمن آن تصفيه حسابي با عارف و عشقي کرده بود. درآن زمان عارف هوا خواه پرو پا قرص رضاخان بود و عشقي هم نسبت به او نظر مثبتي داشت اگرچه بعداً نظرش را تغيير داد. عشقي در جواب وحيد دستگردي گفت: 

اي وحيد دستگردي شيخ گنديده دهن‌
اي که ناميدي همي گنددهانت راسخن 


 شپش‌خورشيخ ياوه‌گوي شندر پندري 

ا
ي

اي نداده امتياز شعر با گند دهن 

پوستين‌برپيکرت‌چون جلدخرسي‌کولِ سگ‌
هيکلت‌اندرعباچون دوش نسناسي‌کفن


سرت عمامه چون آلوده باگچ سنده اي

ب
ر

 درآئينه نگر باور نداري گر زمن

ر
و


اي سخن هايت همه مانند گوز اندر هوا
وي زبانت دردهان مانندگُه اندر لگن

تو بَرِ هرکس که پولي پي بري خواني ثنا
خواه‌خدمتگارملک وخواه بدخواه وطن 

خوب تو آخوند خرشعري بگو پولي بگير
عارف وعشقي‌چه‌کردنداي‌الاغِ بي رسن؟7 

اين قصيده بلندي ست و گاه فحش هايي درآن هست که - اگرچه کتباً منتشر شده- شفاهاً هم قابل تکرار نيست. امّا طبع آتش زاي اين شاعر جوان چنان بود که وقتي از عارف هم دلگير شد گفت:

عاميان شعر تو با شکّر برابر مي کنند
عارفان‌زين وهم‌باطل‌خاک‌برسرمي‌کنند 

کارگاه قندازيک دَرْش قنداَر مي برند
از در ديگرچغندربارش اندر مي کنند 

ازدهانت هرسخن‌آيدبرون‌چون شکّراست‌
پس‌يقين‌رندان‌به‌ماتحتت‌چغندرمي کنند8 

"خرنامه" او از نظر عواطف و احساسات، و نحوه بيان آن، خيلي به "خرنامه" عارف نزديک است جز اين که شعر بهتري ست: 

دردا وحسرتا که‌جهان شد به کام‌خر
زد چرخ سفله سکّه دولت به نام خر 

خرها وکيل ملّت و ارکان دولت اند
بنگر که تاچه پايه رسيده مقام خر

شددائمي رياست خرها به مُلکِ ما
ثبت است برجريده عالم دوام خر 

روزي که مجلس وزرا منعقد شود 
دربارچون طويله شود زِ ازدحامِ خر

در غيبت وزير معاون شود کفيل 
گوساله‌اي است نايب وقائم مقام خر

اين شعررا به نام سپهدار*گفته ام‌
تا در جهان بماند پاينده نام خر

امروز روزخرخري وخرسواري است‌
فرداست روز خرکُشي و انتقام خر9 (
* منظور فتح الله خان اکبر معروف به سپهدار رشتي ست.)

درضدّيت با قرارداد 1919 شاعر و قلمزن و روزنامه نويس هنگامه اي برپا کردند که شرح کامل آن حتّي در يک جلد کتاب هم نمي گنجد. درصدر اين مقاله يک بيت از شعري را که عارف خطاب به وثوق الدوله، رئيس الوزراء و عاقد آن قرارداد، گفته بود نقل کرديم. عارف در شعر ديگري گفت: 

به اردشير غيور دراز دست بگو
که خصم مُلک ترا جزو انگلستان کرد 

عشقي چند شعر در اين باره دارد. بيت اوّل يکي از آنها اين است:

اي وثوق الدوله ايران مِلکِ بابايت نبود
اجرة المثل زمان بچگيّ هايت نبود

در بيت بعدي به دختر وثوق تهمت مي زند که قابل تکرار نيست. فيروز ميرزا نصرت الدّوله در کابينه وثوق اوّل وزير عدليه و سپس وزيرخارجه بود و در عقد قرارداد نقش مهمّي داشت. فرخّي يزدي در قطعه اي گفت: 

نصرت الدوله در فناي وطن‌
در اروپا کند تلاش، ببين ‌

گاه پاريس و گه ژنو او 
رابا لبي پُر ز ارتعاش ببين ‌

در بَرِ لرد کرزنش تعظيم‌
باصداي جگرخراش ببين


چودلاّل در فروش وطن

ه
م

ئمش‌مشتري تراش ببين 

د
ا


تا وطن را به انگليس دهد
کاسه گرم تر ز آش ببين10 

پيش از دعواي جمهوري، عشقي به مليوّن ارادتي نداشت. مدرسّ را به خاطر پشتيباني اش از قوام السلطنه مردود مي دانست و نسبت به مؤتمن الملک و برادرش مشيرالدّوله و امثال آنها نيز نظري تحقير آميز داشت. 

دوش شنیدم که گفت موتمن الملک 
پا نگذارم دگر به ساحت مجلس

گفت تدین که ای گوز مساوات
گفت مساوات کای به ریش مدرس 10


در عوض از سليمان ميرزا (بعداً اسکندري) که هوادار دولت رضاخان بود پشتيباني مي کرد. و وقتي که سليمان ميرزا را بر سر منابر تکفير کردند و شايع شد که به تحريک قوام السلطنه بوده است عشقي گفت: 

دربيستمين قرن و سپس حربه تکفير؟
اين ملّت اکبير 

افسوس نفهميد که آن از چه مَمَر بود
ديدي چه خبر بود؟

تکفير سليمانِ نمازّي و دعايي 
ملّت به کجائي؟

اين مسئله کيِ منطقيِ اهل نظر بود
ديدي چه خبربود؟

ازمن به‌قوام اين بگو:الحق که نه مردي 
زين کار که کردي 


دي به سرهرچه‌که‌عماّمه به سر بود

ر
ي

ديدي چه خبربود؟

ابيات بالا در قصيده متزاد بسيار بلندي ست که عشقي به ميمنت پايان يافتن دوره مجلس چهارم گفت: 

اين مجلس چارم به خدا ننگ بشر بود
ديدي چه خبربود؟

هرکار که کردند ضرر روي ضرر بود
ديدي چه خبربود؟ 

در اين شعر- از مستوفي الممالک و سليمان ميرزا که بگذريم - براي هيچيک از رجال سياسي زن و دختر نگذاشته بود. از جمله در باره مدرسّ: 

ديگر نکند هو نزند جفت مدرسّ 
در سالن مجلس


ذشت دگر، مدتي ار محشرخربود

ب
گ

ديدي چه خبر بود؟

و در باره فيروز ميرزا نصرت الدّوله: 

شهزاده فيروز همان قحبه خائن 
با آن پُز چون جن 


 صيغه کِرِزن بُد و فکر دَدَر بود

ه
م

ديدي چه خبر بود؟12 

وقتي که تبليغات براي ايجاد رژيم جمهوري از سوي هواداران رضاخان شروع شد عارف به وجد آمد و به آن پيوست: 

پس از مصيبت قاجار عيد جمهوري
يقين بدان بُوَد امروز بهترين اعياد

خوشم‌که‌دست طبيعت‌گذاشت دردربار
چراغ سلطنت شاه بر دريچه باد. . . . 

به دست‌جمورهرکس رئيس‌جمهوراست 
هميشه باد در انظار رادمردان راد 

و در شعري ديگري گفت: 

باد سردار سپه زنده به ايران عارف
کشوررو به‌فنارابه بقا خواهد برد

امّا عشقي برخلاف عارف بي گمان شد که اين بار دست انگليسِ به جاي قوام‌السلطنه- از آستين رضاخان بيرون آمده، و در نتيجه به مخالفان او پيوست و از جمله در تنها تصنيفي که از او بجا مانده گفت:

تا تهيه در لندن شد اساس جمهوري‌
خودسري تدارک شد برقياس جمهوري 


تجاع و استبداد در لباس جمهوري

ا
ر

د و نمود حيله با رنود جمهوري 

آ
م


جمهوري نقل پشکل است اين 
بسيار فشنگ و خوشگل است اين 13 


هزلياّت عشقي در باره جمهوري به نسبت از بهترين هجوياّت سياسي اوست. در مثنوي بلندي به عنوان «جمهوري سوار» نخست حکايت درازي در باره کلاهبرداري به نام "ياسي" گفت وسپس او را با "جمبول" (John Bull که در فرهنگ عاميانه قديم انگليس مظهر اين کشور است) مقايسه کرد: 

ياسيِ ما هست اين يار عزيز
حضرت جمبول، يعني انگليز. . . 

باوثوق الدوله بست اوّل قرار
ديد ازآن حاصلي نامد به کار. . . 

چون که‌اومأيوس‌گرديدازوثوق‌
کودتايي‌کردوايران شد شلوغ. . . 

کودتا هم کام او شيرين نکرد
اين‌حناهم‌دست اورنگين نکرد. . . 

اندراين ره مدّتي انديشه کرد
تا که آخرکارِ ياسي پيشه کرد

و عَلَمِ جمهوري را برداشت: 

گفت جمهوري بيارم در ميان‌
هم از آن بردست خود گيرم عنان 

خلق جمهوري طلب را خر کنم‌
زانچه‌کردم بعد از اين بدتر کنم... 

نقش جمهوري به پاي‌خر ببست 
محرمانه زد به خُمّ شيره دست

ناگهان ايرانيانِ هوشيار
هم زخر بدبين و هم از خر سوار 

هاي‌وهوکردند: اين‌جمهوري است؟
در قواره پس چرا مغفوري است؟

پاي جمهوري و دست انگليس؟
دزد آمد، دزد آمد، آي پليس


ن چه بيرق هاي سرخ و آبي است

ا
ي

مردم اين جمهوري قلاّبي است.. . 

ملک الشعراء بهار به نسبت ديگر شاعران سياسي معاصر خود اهل طنز و هجو نبود، امّا البته از او هم طنز و هجو سياسي- چه درآن دوره چه در زمان رضاشاه و چه پس از آن- باقي است. يکي از بهترين آثار او شعر بلند "جمهوري نامه" است که به زبان محاوره اي و گاه عاميانه گفته شده. اين شعر در همان زمان بدون امضاء و به شکل شب نامه منتشر شد. با توّجه به چندين شعر که عشقي همان روزها در باره اين موضوع منتشر کرده بود- عموماً پنداشتند که اين شعر هم کار اوست. در واقع، اين شعر با همکاري بهار و عشقي سروده شده بود اگر چه فقط چهار بند آن از عشقي و باقي از بهار است. دراين شعر طولاني کلّ داستان بسيج براي اعلام جمهوري و مقاومت در برابر آن و شکست آن با جزئيات تشريح شده. جمهوريخواهان رو به رضاخان مي گويند: 

نخستين بار سازيم آفتابي‌
علامت هاي سرخ انقلابي ‌

که جمهوري بُوَد حرف حسابي؛
چو تو گشتي رئيس انتخابي ‌

بيايد گفت کاين مرد فداکار
بُوَد خودپادشاهي را سزاوار

دريغ از راه دور و رنج بسيار 

سپس رهبران جنبش جمهوري نام برده مي شوند:

چو جمهوري شود آقاي دشتي* 
عَلَمدارش بُوَد شيطان رشتي* 

تدين * آن سفيد کهنه مشتي 
نشيند عصرها در تويِ هَشتي 

کند کور و کچل ها را خبردار
ز حلاّج و ز رواسّ و ز سمسار

دريغ از راه دور و رنج بسيار 

*- علي دشتي، روزنامه نگار 
*- ميرزا کريم خان رشتي (خانِ اکبر) 
*- سيّد محمّد تديّن نماينده مجلس 

***
زعدل الملک *بشنو يک حکايت 
که آن بالا بلند بي کفايت 


انجي گشته بين بول وغايط‌

م
ي

کندگاهي تدّين را حمايت 


د گاهي سليمان* را مدد کار

ش
و

که‌سازداين دورابايکدگريار 

دريغ از راه دور و رنج بسيار 

*- حسين دادگر نماينده مجلس 
*- سليمان ميرزا( بعداً اسکندري) نماينده مجلس 
***

تديّن کهنه الدنگِ قلندر
نموده نوحه جمهوري از بر 

عجب جنسي ست اين، الله‌اکب
رگهي عرعر نمايدچون خر نر 

زماني پاچه‌گيردچون سگ هار
ولي غافل زگردن بند وافسار 

دريغ از راه دور و رنج بسيار 

***
دبير اعظم* آن رند سياسي 
ز کمپاني نمايد حق شناسي 



زند تيپا به قانون اساسي


 افسون هاي نرم ديپلوماسي ‌

ب
ه


به سردارِ سپه گويدبه اصرار
که جمهوري نباشدکارِ دشوار 

دريغ از راه دور و رنج بسيار 

*- فرج الله خان بهرامي، رئيس دفتر سردار سپه 
***
نمايش مي دهد اين هفته عارف‌
به همراهي جمعي از معارف


د معلوم با جزيي مصارف‌

ش
و

که جمهوري ندارد يک مخالف ‌

مدلّّل مي شودبا ضرب و با تار
که مشروطه ندارديک طرفدار 

دريغ از راه دور و رنج بسيار
***
به تهران نيست يک تن انقلابي 
بجز مشروطه خواهانِ حسابي 

که از وحشت نگردند آفتابي‌
اگر کردند قدري بد لعابي

بياريزيمشان بر چوبه دار
به نام ارتجاعيون و اشرار 

دريغ از راه دور و رنج بسيار 

درنتيجه مجلس تحت تأثير قرار گرفت ولي در کشمکشي که پيش آمد سيلي خوردنِ «آن مرد ديندار»- يعني سيّد حسن مدرسّ- کفّه را به زيان جمهوريخواهان گرداند:

از اين افکار ماليخوليايي‌
به مجلس اکثريت شد هوايي ‌

تدين کرد خيلي بي حيايي


 يک دم بين افرادش جدايي ‌

ب
ه


فتاد از يک هجوم نابهنجار
ازآن سيلي‌که‌خوردآن مردديندار 

دريغ از راه دور و رنج بسيار 
***
ازآن سيلي ولايت پرصداشد
دکاکين بسته شدغوغابه پا شد 

به روزشنبه مجلس کربلا شد
به دولت روي اهل شهر واشد 

که آمد در ميان خلق سردار
براي ضرب وشتم وزجروکشتار 

دريغ از راه دور و رنج بسيار 

ولي استفسار سردار سپه از رياست وزرا با واکنش شديد مواجه شد: 

به تعليمات مرکز با گزافات‌
رسيد از احمد آقا* تلگرافات 


 سرباز لرستان و مضافات‌

ک
ه

نمايد از رضاخان دفعِ آفات ‌

قشون غرب گردد زود سيّار
سوي مرکز پي تنبيه احرار 

دريغ از راه دور و رنج بسيار

*- احمد آقا خان (بعداً سپهبد امير احمدي) امير لشکر غرب. 
***
امير لشکر شرق آن يلِ راد*
يک اولتيماتوم از مشهد فرستاد 

به مبعوثان* دو روزه مهلتي داد
که آمد جِيش تا فراشّ آباد 

ببايد بر مُرادِ ما شود کار
ولي بر توپ خالي نيست آثار 

دريغ از راه دور و رنج بسيار 

*- حسين آقا خزاعي فرمانده لشکر خراسان
*- مبعوثان، مجلس شوراي ملّي


اين سبب شد که اکثريت مجلس دوباره رضاخان را براي رياست وزرا دعوت کنند.

و
 


وکيلان اين تَشَرها چون شنيدند
زجاي خويش از وحشت پريدند 

به تنبان هاي خود ازترس ريدند
نود رأي موافق آفريدند 

براين جمعيّت مرعوب گُه کار
سليمان‌بن‌محسن*شدعلمدار 

دريغ از راه دور و رنج بسيار15 

*- سليمان ميرزا( بعداً اسکندري) پسر محسن ميرزا کفيل الدّوله.

بهار گاه با همکاران و مخالفانش در مجلس نيز شوخي هايي مي کرد. از جمله وقتي از يکي خواسته بود که به عضوّيت او در کميسيون خارجه مجلس راًي دهد، و او گفته بود رأي ممتنع خواهد داد، بهار گفت:

دوش گفتم به دست غيبِ وکيل‌
کاي مَثَل در بلند فريادي ‌

درکميسيون خارجه بنويس‌
نام اين بنده را به استادي


د پاسخ: سپيد خواهم داد

د
ا

که چنين است شرط آزادي 

گفتمش مايه تعجبّ نيست


 هميشه سپيد مي دادي16 

ت
و


زماني هم که در زندان، پاسبان از رفتن او به دستشويي جلوگيري کرده بود گفت: 

بگرفتم آفتابه که گيرم رَهِ مبال
آژان گرفت راهم وگفتا اجازه نيست ‌

گفتم تو تا اجازه فراز آري از رئيس‌
من‌ريده‌ام‌به‌خويش،بگفتاکه‌چاره نيست 


ران نظرکنيد که جزمن به روزگار

ي
ا

آن‌کس‌که‌بي‌اجازه دولت نريدکيست 17 

وقتي که اين شعر گفته شد دوره مشروطه به پايان رسيده بود و شعرهايي از اين دست، اگرچه گفته مي شد ولي ديگر به چاپ نمي رسيد. پس از شهريور 1320 هم يک دوره ديگر هرج و مرج و هم هتاکّي و فحاشّي سياسي دوباره آغاز شد. اما داستان اين را بايد جاي ديگري گفت.

کالج سنت آنتوني و دانشکده شرق شناسي دانشگاه آکسفورد نوامبر 2005 
------------------------------------------------------------------------------------------


پانوشت ها: 



1- مقالات دهخدا، جلد اوّل، به کوشش دکتر سيد محمدّ دبير سياقي، تهران، تيراژه، 1362، صص 195-194.

2- همان، صص 188-187.

3- ديوان ايرج ميرزا، به اهتمام محمدّ جعفرمحجوب، تهران: نشر انديشه، 1342، صص 11-10.

4- همان، صص 210-207. 

5- کليات ديوان ميرزا ابوالقاسم عارف قزويني، به کوشش عبدالرحمن سيف آزاد، تهران: سيف آزاد، 1327، صص 205-203.

6- همان، صص 316-309.

7- کليات مصور عشقي، به کوشش علي اکبر مشير سليمي، تهران: مشير سليمي، بي تاريخ، صص 409-405. 

8- همان، ص 415.

9- همان، صص 404-402.

10- ديوان فرخّي يزدي، به کوشش حسين مکّي، تهران: امير کبير، 1366، ص 194.

11- کليات مصور عشقي، ص 404.

12- همان، ص 284.

13- 

14- همان ، صص 266-263.

15- ديوان ملک الشعراء بهار، به کوشش مهرداد بهار، جلد دوم، تهران، 1368، صص 398-388. 

16- اين شعر در چاپ اوّل ديوان بهار به کوشش محمد ملکزاده چاپ شده؛ جلد دوّم، تهران: امير کبير، 1336، ص 504.
Author: 
Homa Katouzian
Volume: 
22
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000