tile

نامه های شاهرخ مسکوب




نامه ها


[1]

در اسفندماه سال 1355، دوسال پيش از انقلاب اسلامي، رضا قطبي مدير عامل سازمان راديو تلويزيون ملي ايران در نامه اي از شاهرخ مسکوب دعوت کرد در مجالس بحثي شرکت کند که در آن سازمان، براي بحث و گفت و گو در باره چالش هائي که زبان فارسي معاصر با آن روبروست، برگذار خواهد شد. متن اين دعوت نامه و پاسخ مسکوب، که در مجموعه اي از نامه‌ها و يادداشت هاي منتشر نشده او برجاي مانده، نه تنها به شمّه اي از انواع و ابعاد اين چالش ها اشاره مي کند، بلکه در عين حال معرّف مشابهت بينش فرهنگي و ارزش هاي اخلاقي و صراحت لهجه دو دوستي است که در عرصه اجتماعي و سياسي ايران آن دوران جايگاه‌هائي يکسره متفاوت داشتند.

نويسنده و پژوهنده ارجمند، 2535/12/8
جناب آقاي شاهرخ مسکوب

‌دوست عزيزم،
شما در گفتن و نوشتن با زبان فارسي سروکار داريد. اما اين سر و کار داشتن، از نوع اشتغال همگان به گفتن و نوشتن نيست که تنها براي برآوردن نيازهاي روزانه به کار آيد:

زبان فارسي هم سرمايه و هم دستمايه شماست. پس، علاقه شما به اين زبان، دو دليل دارد: يکي، حسي عام که در همه ايرانيان هست و آن، دلبستگي به فرهنگ ملي است و ديگري، حسي خاص که شايد به سبب گوناگوني مشغله ها در همگان نباشد و به اقتضاي کارتان در شما هست و آن، وابستگي به کلک و بيان است.

همين دو دليل، ما را رخصت مي بخشد تا نکات دوگانه زيرين را به شما يادآوري کنيم:

1- زبان فارسي در روزگار ما، همانند همه عوامل و عناصر اجتماعي، دستخوش دگرگوني است و اين دگرگوني، جنبه هاي مختلف دارد؛ از طرز استعمال قواعد صرف و نحو گرفته تا شيوه مصرف واژه ها، و از نحوه تلفظ لغات کهن گرفته تا ساختن کلمات تازه، همگي در شعاع تاثير اين دگرگوني گنجيده و زبان امروزين ما را همچون منشوري چند ضلعي در تابش خورشيد، جلوه هاي گوناگون بخشيده است.

في المثل، انکار نمي توان کرد که همراه علوم و فنون جديد، اصطلاحاتي اززبان هاي بيگانه در زبان فارسي راه مي گشايند که ما جز يافتن معادل براي آنها چاره اي نداريم. اما دراين کار، که رعايت احتياط و اعتدال، شرط آنست، افراطيان پا به ميان مي گذارند و صاحبان ذوق سليم را به مقاومت برمي انگيزند، يا تفريطيان به ميدان مي آيند و ضرورت محض را با ضرر مطلق يکسان مي کنند. نتيجه اين دوگانگي جز آشفتگي نيست و زبان فارسي، از فشار اين آشفتگي به جان مي آيد.

2- اگر به روزگار پيشينيان ما، اينگونه افراط ها و تفريط ها، درحوزه تکلم خواص محدود مي ماند و به قلمرو سخن گفتن عوام ره نمي گشود، اکنون چنين نيست زيرا که وسائل بزرگ نقل و نشر- مانند مطبوعات پرخواننده و راديو تلويزيون و سينما- همه اينها را در نواحي دور و نزديک مي پراکنند و بر زبان انبوه مردم روان مي کنند و ديري نمي گذرد که راه اين سيل خروشان را نه به بيل مي توان بست و نه با پيل از آن مي توان گذشت.

اکنون که اين دو نکته را يادآوري کرديم، توانيم پرسيد که آيا کناره گيري و يا بيطرفي شما در اين امر، موجه خواهد بود؟ شما، اگر به يک يا هزار دليل، سر شرکت جستن در هيچ بحثي و ميل ظاهر شدن در هيچ مجلسي را نداريد، آيا وظيفه اي نسبت به زبان فارسي و علاقه اي نسبت به کار شخصي نيز در خود احساس نمي کنيد؟

اگر پاسخ شما به پرسش اخير مثبت باشد، بي گمان دعوت ما را براي شرکت در جلسات گفت و شنودي که به زودي تشکيل مي شود، خواهيد پذيرفت.
تشکيل اين جلسات را بنياد شهبانو فرح- به سبب دلبستگي به زبان فارسي و نيز، به دليل آگاه بودن از مشکلاتي که سازمان راديو تلويزيون در اين قلمرو دارد- به مديرعامل اين سازمان پيشنهاد کرده و بر اثر پذيرش آن، معاون فرهنگي سازمان راديو تلويزيون اختيار يافته است تا گروهي از صاحب نظران حرفه هاي گوناگون، مانند اعضاي فرهنگستان، استادان دانشگاه، معلمان و مسئولان آموزش و پرورش، شاعران، نويسندگان، مترجمان، گويندگان راديو تلويزيون، سازندگان فيلم، نمايشنامه نويسان و روزنامه نگاران را به قصد گفتگو درباره مسائل زبان فارسي دعوت کند.

محل و تاريخ تشکيل اين جلسات، قبلاً به اطلاع شما خواهد رسيد اما پيش از حضور درآنها، اجازه مي خواهيم که تا مطالب مورد بحث را به صورت فهرست و با شرحي مختصر، همراه اين نامه براي شما بفرستيم و تقاضا کنيم که نظر خود را در باره کليات يا جزئيات اين مطالب، تا پايان روز دوشنبه 23 اسفندماه 2535 مرقوم فرمائيد و به فرستاده اي که اين نامه را به شما رسانده و براي دريافت پاسخ نيز رجوع خواهد کرد، بسپاريد.

آشکار است که نظر صائب شما در تغيير و يا تنظيم نهائي دستور جلسات مؤثر خواهد بود.

ارادتمند، رضا قطبي

-------------------------------------------------------------------------------------------

و پاسخ شاهرخ مسکوب:

دوست عزيزم،
دعوتنامه شما را براي شرکت در جلسات گفت و شنود درباره زبان فارسي با خشنودي دريافت کردم. از آنجا که دراين نامه به چند نکته مهم اشاره کرده ايد مايلم به پاره اي از آنها - آن چنانکه شايسته دوستان است، يعني با صداقت و صراحت- پاسخ گويم و پيش از شرکت در هر گفت و شنودي با شما گفتگوئي کنم.

در نامه پس از اشاره به سر وکاري که من با زبان فارسي دارم و نيز آشفتگي زبان امروز و انتشار آن در ميان انبوه مردم چنين آمده است:

«اکنون که اين دو نکته را يادآوري کرديم، توانيم پرسيد که آيا کناره گيري يا بيطرفي شما در اين امر، موجه خواهد بود؟ شما اگر به يک يا هزار دليل، سر شرکت جستن در هيچ بحثي و ميل ظاهر شدن در هيچ مجلسي را نداريد، آيا وظيفه اي نسبت به زبان فارسي و علاقه اي نسبت به کار شخصي نيز درخود احساس نمي کنيد؟»

من به سبب عشقي که هميشه به زبان مادريم داشته ام هرگز به سرنوشت آن
بي اعتنا نبوده ام و در برابر آن وضعي بي طرف نداشته ام. شما بهتر مي دانيد که نشانه توجه به سرنوشت زباني تنها شرکت در جلسات بحث و گفتگو در باره آن نيست. نوشتن هم پرداختن به زبان و به روشي مستقيم تر شريک شدن در سرنوشت آنست. و من پيوسته راه دوم را بيشتر پسنديده ام. از سوي ديگر نوشته‌هاي من بهرحال سبکي- خوب يا بد- از آنِ خود داشته اند، يعني هربار به مناسبت فکر و محتواي نوشته در برابر زبان وضع و جهت گرفته‌ام و جانبدار بوده ام نه بيطرف.

و امّا وظيفه اي که در خود نسبت به زبان فارسي احساس مي کنم صديق بودن است: فکر سرراست تر و روشن تر بيان شود و زبان جولانگاه دروغ نشود. در ادبيات بزرگي که متاسفانه از دروغ، تملق و مبالغه گرانبار است و عنصري و انوري هايش. . . را در کمتر جائي مي توان يافت، به گمان من برکناري از اين بازار آشفته دزدان وظيفه هر روشنفکر شرافمندي بوده و هست. از اين گذشته به عنوان اهل قلمي-متاسفانه متوسط- کامل تر کردن زبان کار من نيز هست. در اين ميانه آرزو مي کنم نسبت به لغت هائي که اصل بيگانه دارند و در طي قرنها در اين زبان حق اهليت يافته اند گرفتار پيشداوري نباشم و آنچه را که بزرگاني چون مولوي و حافظ و. . . پذيرفته اند من از تعصّب نرانم.

از علاقه ام به کار شخصي جز اين چيزي نمي گويم که اميدوارم درآينده اي نسبتاً نزديک تا اندازه اي از «تلاش معاش» نجات بيابم تا يکسره به همين کار شخصي بپردازم.

پس از مقدمات بالا مي پردازم به اصل مطلبِ دعوتنامه. اگر بنا به گفته شما «سر شرکت جستن در هيچ بحثي و ميل ظاهر شدن در هيچ مجلسي» را ندارم براي آنست که شرکت در بحث و ظاهر شدن در مجلس کاري اجتماعي است و در طي سي سال اخير به تجربه و مشاهده دريافته ام که فعاليت اجتماعي کساني چون من هيچ اثري در سرنوشت اجتماعي آنان ندارد. خواست و اراده اجتماعي ما به چيزي گرفته نمي شود، هرچه بگوئيم و بکنيم آب در هاون سودن و خشت بردريا زدن است. سرنوشت همانندان من ناچار برکنار ماندن از سرنوشت اجتماعي خود است.

شايد بگوئيد پس با اين وصف چگونه و چرا مي نويسم؟ اين نکته اي باريک و ديگر است. براي من نوشتن فعاليتي اجتماعي نيست. امري شخصي است که انجامش تا حدي به خواست و اراده خودم بستگي دارد، امّا البته از جمله معنائي اجتماعي نيز دارد.

اينک باز مي گردم به زبان فارسي. به گمان من با وجود تماس فزاينده با مغرب زمين، اين زبان از گذشته نزديک خود (قرن هاي 10 تا 13) سالم تر و زنده تر است و بخوبي مي تواند در برابر هجوم فرهنگ غرب، همچنان از استوارترين شالوده هاي هوّيت ما ايرانيان باشد. البته با شما هم عقيده ام که بايد براي بسياري از اصطلاحاتي که از زبان هاي بيگانه به فارسي راه مي گشايند چاره اي انديشيد. من خود با همه احتياط و محافظه کاري براي چند واژه فرنگي برابرهائي برگزيده و به کار برده ام که امروز در شمار واژگان زبان فارسي درآمده اند. نارسائي زبان فارسي در زمينه هائي معيّن اشکالي چاره پذير است که البته بايد به آن پرداخت ولي بيماري مزمن اين زبان علتي ديگر دارد. حقيقت اينست که از سال ها پيش نوعي بي اعتنائي به زبان فارسي وجود دارد، در حالي که دانستن يک زبان غربي، و معمولاً انگليسي، جواز پيشرفت و شرط ضمني و غير رسمي ترقي افراد است. بسياري از بلند پايگان کشور زبان فارسي را فراتر از حد مکالمات روزانه، نمي دانند. نه در کسب و کار، نه در قلمرو علم و نه در پهنه سياست نيازي به خوب دانستن زبان فارسي احساس نمي شود. همين که راديو تلويزيون ملي ايران روزي چندين ساعت برنامه اي ويژه، عملاً به زبان انگليسي، دارد نه تنها قبول نوعي رسميت براي اين زبان درون مرزهاي زبان فارسي است بلکه هرکسي، حتي با جاه طلبي مشروع، در مي يابد که دانستن انگليسي درآينده و سرنوشت وي اثر مستقيم دارد. انتقال جنبه هاي مبتذل فرهنگ عميق غرب از اين راه، خود داستاني ديگر است.

وضع آموزش زبان فارسي در مدرسه ها (بويژه با پيدايش اين مدرسه هاي خارجي زبان) از کودکستان تا دانشگاه غم انگيز است و حال و روز مدّرسان اين زبان، مثل بيشتر مدرسان ديگر، غم انگيز تر. تب دکتر مهندسي و تکنولوژي و رشد و نرخ رشد و از اين حرف ها همه دولتيان را فرا گرفته. گمان مي کنند که اين گونه، ملتي مي تواند به مقامي والاتر دست يابد. از اين حقيقت که هيچ ملتي بدون تفکر به جائي نمي رسد، و از اين اصل که زبان هم وسيله و هم انگيزه تفکر است، بکلي بي خبرند. نويسندگان و شاعران ارجي ندارند و از اين بابت خود، دستِ کم به اندازه دولتيان، مقصرند. به سبب فشارها و موانع پنهان و آشکار، شوق نوشتن و گفتن در کمتر کسي مانده است. از طرف ديگر، سانسوري که حتي به مردگاني چون آل احمد و هدايت نيز رحم نمي کند همچنان برجايست. آسيبي که اين همه و بسيار چيزهاي ديگر از اين دست به زبان ما مي‌رسانند، از هجوم واژه هاي بيگانه سخت تر است. تغيير اين وضع و روحيه اي که آنرا بوجود آورده، نيازمند اقداماتي بنيادي است که هرچند در باره آن هياهوي بسيار کرده و مي کنند ولي تاکنون کاري نکرده اند. باري کوتاه کنم. زبان مثل هر امر اجتماعي ديگر به پديده هاي بي شماري وابسته است. البته در بحث از آن ناچار نمي توان از هر چيز صحبت کرد امّا جدا کردن زبان از اموري که سرچشمه فساد يا ناتواني آنند نيز گفتگو را به جائي نمي رساند. به همين سبب پيشنهاد من اينست که در جلسات گفتگو مسائل اساسي اجتماعي و سياسي مربوط به زبان نيز به بحث گذاشته شود و گفتگو به يک سلسله مسائل فني و انتزاعي محدود نشود. براي آنکه چنين گفتگوئي نتيجه اي داشته باشد بايد حداقل به نکات زير توجه شود:

الف) آزادي در بحث و اطمينان شرکت کنندگان براي استفاده از اين آزادي.
ب) دور داشتن نااهلان و چاپلوسان که با هياهوي دروغ و جاه طلبي، هر صدائي را خفه مي کنند.
ج) معاف داشتن گفتگو از استفاده هاي مرسوم تبليغاتي به سود اشخاص يا سازمان ها.

اگر شما هم فکر مي کنيد که رعايت شرط هاي بالا براي گفت و شنود ضرور است و مي توانيد اميدوار باشيد که بدانها عمل شود، من نيز با خشنودي دعوت شما را مي پذيرم.

اميدوارم صراحت من شما را نرنجانده باشد. هرچند، حتي اگر مي دانستم که مي رنجيد نيز، دست کم با شما شمه اي از گفتني ها را مي گفتم. زيرا با دوستان فقط بنا به خوشايند آنان صحبت کردن نه صميمانه است و نه جوانمردانه.

موفقيت شما را آرزو مي کنم
ارادتمند، شاهرخ مسکوب

35/12/21

-----------------------------------------------------------------------------------

[2]

نامه دوست آزرده خاطر

در روزها در راه، شاهرخ گاه در شرح ديدار با برخي دوستان و همسنگران سياسي ديرينه نظرهاي نه چندان مثبتي را در باره آراء سياسي و اجتماعي آنان به ميان آورده است. دوستي در نامه اي از شاهرخ به همين خاطر سخت خرده گرفته و او را به دوروئي در دوستي و توهين و تندي در باره آرمان‌ها و زندگي سياسي ياران و هم مسلکان قديمي متهم کرده است. اين نامه و پاسخ شاهرخ به آن تنها حاوي رنجيدگي ها و شکوه هاي دو دوست نيست بلکه معرف راه ها و شيوه هاي متفاوت و گاه يکسره متضادي است که روشنفکران ايران معاصر در روياروئي با رويدادها و تحولات سياسي و اجتماعي جامعه برگزيده اند.

---------------------------------------------------------------

دوست ارجمندم شاهرخ پس از سلام،

پس از دو سه سال دودلي عاقبت تصميم گرفتم در رابطه با مطالبي که در باره من در کتابت روزها در راه نوشته اي، آنچه در دل دارم بر روي کاغذ بياورم. منظورم نيش ها و توهين ها و نسبت هاي نارواي تست [کذا].

من مطالب را عيناً از کتابت مي آورم. خواهشمندم يکبار بخوان و در پرتو تذکراتي که مي دهم روي نوشته هايت درنگ بکن و سپس داوري کن که آيا اين حرف ها و صفاتي که داده اي و اين نيش ها که زده اي منصفانه و انساني است؟ آنچه با خواندن کتابت مرا شگفت انگيز کرد مشاهده تناقض در رفتار با گفتار و نوشتار تست. هربار همديگر را مي ديديم در ظاهر از ديدار من خوشحال بودي، استقبال مي کردي و به روال ايام جواني شوخي مي کردي، حرف هاي رکيک مي گفتي و مي خنديديم. اصلاً استنباط نمي کردم که حوصله ديدن مرا نداري.

چطور مي شود اين چنين دورو بود و چرا؟ فکر نمي کني صادقانه و انساني تر اين بود که يکبار و همان اولي که من "پيله" کردم مي گفتي و اگر شرم حضور مانع از آن بود که بگوئي «حوصله توده اي ندارم، آن هم عضو کميته مرکزي» به شکل پوشيده اي عذر مي آوردي که وقت نداري و امثال آن. تا هم خيال خودت را راحت مي کردي و هم مرا از توهّمي که طي اين 20 سال در آن بودم بيرون مي آوردي؟ حداقل حسن اين کار اين بود که نيازي به اين همه آبروريزي و توهين به يک پيرمرد بالاي هفتاد سال نبود. توجه داشته باش و اميدوارم درآينده لااقل درباره ديگران رعايت کني که هرکس براي خود حيثيت و اعتباري در جامعه دارد و نبايد به صرف اين که قلم در دست تست مورد هتک و بي احترامي قرار بدهي.


ص129
83/1/5

1- ديروز غروب يک ساعتي رفيق [ ا. ] را زيارت کردم. عضو کميته مرکزي حزب توده. (نه به اصرار خودشان حزب توده ايران، بلکه حزب توده) هم حوزه سي و چند سال پيش، دوست و رفيق جواني- انگار به قول ملانصرالدين درجواني هم چيزي نبوديم- سه چهار هفته اي بود که پيله کرده بود. اصرار دارد که دوستي گذشته را نگه دارد.مثل موميائي هاي مصري- فقط جنازه چنين رفاقت هايي را مي شود به دوش کشيد و بلافاصله زيرش زه زد. خلاصه بعد از يک سال و اندي همديگر را ديديم. ايدئولوژي کمونيستي آن هم به سبک آقايان بي شباهت به «پِرِس» نيست؛ چرخشت! يک چيز تنگ تاريک فشارنده که شيره آدم را مي کشد و تفاله اش را بيرون مي‌ريزد. با يک عينک وارونه به چشم. نتيجه گفتگوي هيجان زده و بيهوده يک ساعته اينکه «آقا» ضد اميرپاليست (پس مترقي) و ملي گراست، حتي ملي گراي افراطي؛ به اصطلاح ايشان شووينيست؛ هرچه مي گفتم مي خورد به يک مجسمه مرمري و به طرف خودم کمانه مي کرد. حرف هاي او هم سرنوشت بهتري نداشت. مثل باطلاق بودم، کلماتش در من مي افتاد و با صداي خفه اي فرو مي رفت.

اين ده دوازده سال اخير، هردو سه سال يکبار، گاه و بيگاه او را ديده ام هميشه به نظرم مي آيد از آنهاست که شعري گفته و توي قافيه اش مانده. هيچوقت شجاعت آن را نداشته که بگويد بد غلطي کردم تا همين جا بس است، هرچه پيرتر شده، سخت تر شده تا حالا که ديگر لابد شدني نيست. موقع خداحافظي يکي دو تا متلک درباره سجاياي اخلاقي رفيق کيانوري گفتم گل از گلش شگفت. از ته دل مي‌خنديد، منتها نه بلند. کمي آهسته و با احتياط. . . .

اولاً اين را بگويم که من به دوستي هاي گذشته و به نان و نمکي که با اشخاص خورده ام به آن گيلاس مي که باهم زده ايم، خنده ها و گريه ها و آن بي آلايشي و صميميت هاي دوران جواني بسيار ارج مي گذارم و سخت پاي بندم. من حتي با همکلاسي هايم که در صف مخالف بوديم ولي دوستي داشتيم وفادارم. هرجا باشند مي جويم [‌شان]، سراغشان مي روم و از اين که با هم لحظه اي باشيم واقعاً لذت مي برم. چه رسد به تو! دوراني از زندگي مان را شب و روز با هم بوديم. چطور تو اين چنين بي احساس و عاطفه از آب درآمدي؟

من با اين احساسات و پيش زمينه ذهني و تصوري که از تو داشتم و به ياد آن «روزها در راه»، مشتاق ديدارت بودم. اين چه لحن تکبر آميزي است که تو از من ياد مي کني! وقتي مي گوئي انگار در جواني هم گهي نبودم، منظورت اين است که طرف تو گه بود و گه مانده است. رفاقت و دوستي هاي دوران جواني مان چه مصيبتي بود که مي گوئي فقط جنازه آن را مي توان به دوش گرفت؟ تو مرا به سنگ تشبيه مي کني باشد! اما ادب و فرهنگ خودت کجا رفته است که با يک آدمي که هرگز بتو بدي نکرده با اين لحن ها سخن مي گوئي؟ هر کلمه و سطر نوشته تو پر از توهين و تحقير است. لذا از اين قسمت مي گذرم.


صفحات 172-171
11/10/83

2- ديروز عصر «ا» را ديدم. طبق معمول با تلفن و اصرار او. حوصله توده اي ندارم، آن هم عضو کميته مرکزي. ولي با او سي و دو سه سال پيش «هم زنجير» بوديم و رفيق و همکار. نشريات مخفي حزب را براي سفارت خانه هاي مقيم تهران با همديگر پخش مي کرديم. هفته اي دو سه ساعتي که در اين کار بوديم، تمام به شوخي و خنده و متلک و ليچار مي گذشت. آدم عجيب شادي بود. درست برعکس سال هاي بعد و اقامت در اروپاي شرقي و ماجراهاي حقير داخل حزب و دسته بندي ها که خيلي زود پيرش کرد. ديروز پژمرده تر و تکيده تر از هميشه بود مخصوصاً با آنچه که اين آخرها پيش آمد و داستان کيانوري و عموئي و بعد اعتراف دسته جمعي کميته مرکزي در تله‌ويزيون.

درصفحه 172 گزارش نسبتاً مشروحي از گفتگويمان را مطرح کرده اي که شخصاً بخاطر ندارم. اما چون تو يادداشت روزانه کرده اي و نيز گوهر مطلب با سيستم فکري من مي خواند مورد پذيرش من است. فلسفه ماندن من در حزب توده در همان اظهارات است. اگر فرصتي دست داد موضوع را بيشتر باز مي کنم. فراموش نکن که در سال 1983 شوروي قدر قدرت و حزب توده پشت اش به کوه اُحد بود. هنوز گورباچف روي کار نيامده بود. آيا کار من در ايجاد انشعاب در حزب و برخاستن عليه او و وابستگي حزب شجاعت نمي خواست؟ فرق من و تو اين است که تو حساب خودت را جدا کردي و رفتي دنبال کار ديگر (البته آگاهانه اين کار را نکردي سرنوشت زندگي ترا چنين رقم زد وگرنه ممکن بود تو هم راهي مهاجرت بشوي). ولي من مبارزه در درون حزب به اميد رهائي آن از اين قيدها و وابستگي ها را، که بسيار دشوار تر و دردناک تر بود، انتخاب کردم. تو با انتخاب راه من موافق نيستي. اين حق تست ولي عقيده و انتخاب من متفاوت بود. من که دنبال مقام و زندگي نرفتم. به چيزي اعتقاد داشتم، وظيفه وجداني خود مي دانستم و صادقانه به آن عمل کردم. چرا نبايد انتخاب و عقيده من مورد احترام تو باشد؟ چرا بدين خاطر توهين مي‌کني و بد مي گوئي؟

يک لحظه فکرش را بکن که تو زندان نمي افتادي و مثل سايرين مهاجرت مي‌کردي. آيا فکر مي کني سرنوشت ديگر و بهتري از طبري و داود نوروزي مي داشتي؟ رويدادها به ياري تو برخاست که علي رغم تلخي هاي دوران زندان در ايران ماندي و جوانمردي نظير. . . پيدا شد که شغلي در سازمان برنامه برايت دست و پا کرد که زندگي ات بگذرد و به مطالعه و نوشتن و خلق آثار مفيد و ماندگاري بپردازي. به عنصر مفيد و با ارزشي مبدل شدي و استعدادت کور نشد. ديگران سرنوشت جداگانه اي يافتند. چرا بقيه را تحقير مي کني؟


82/11/3، صفحه 214


3- ديشب ايرج اسکندري و [ ا.] را ديدم. براي آشنايي و گفتگو درباره مصاحبه احتمالي «تاريخ شفاهي» براي هاروارد. مصاحبه با دو کمونيست قديمي براي يک دانشگاه امپرياليستي قديمي! گفتگوي قديمي ها. ايرج واقعاً خيلي قديمي شده است. پير، شکسته و فرتوت با چشم هاي بي فروغ، پشت دو تا و عصائي لنگ لنگان. مردي سالحورده، سود و سرمايه زيان کرده. شازده اي خسرالدنيا والآخره. از اينجا رانده و از آنجا مانده. يک زندگي هفتاد ساله که نزديک شصت سالش در سوء تفاهم و بيهودگي گذشته. به قول خواجه شيراز به جز باد چيزي به دست ندارد. «ا» هم چندان بهتر نيست. گذشته از عمر هدر شده در «بندگي برادر بزرگتر» و بدنامي و. . . بيماري شديد قلبي هم قوز بالا قوز اوست.

درحقيقت تنها ترسشان اين بود که مبادا متهمشان کنند که آخر عمري سر سپرده امپرياليسم امريکا شده اند! گفتم مگر قرار است که تملق امپرياليسم را بگوييد، توجيهش کنيد، صورتش را بزک و دوزک کنيد. شما حقايق خودتان را مي گوييد. به روابط داخلي حزب توده و رابطه اش با شوروي ها خيلي تکيه کردم. جز اين هم چيزي براي گفتن ندارند (به اضافه سرنوشتشان در تبعيد). بنا شد فکر کنند و پرسش ها را ببينند و تصميم بگيرند.

پيش از اين ايرج را فقط يک بار سال بيست و چهار يا بيست و پنج در کلوب حزب توده ديده بودم. مرد جوان نسبتاً بلند بالايي که شاد و خندان و سرشار از نيرو و بي تابي، در پوست خود نمي گنجيد. به نظر مي آمد که در حال پريدن و چنگ انداختن و گرفتن دنياست. اما حالا، انگار مي خواهد با عصا زمين را سوراخ کند و فرو برود. با پشت خميده زور مي آورد و چون نمي تواند ناچار و نوميد قدم ديگري برمي دارد. وقتي خداحافظي کرديم ديدم که اينطوري راه مي رفت. چه آدم فرسوده و نخ نمايي.

تو بخاطر امتناع ما از مصاحبه دلگير هستي. رفتار ما باعث رنجش خاطر تو شده است. لذا با تلخي ياد مي کني «شازده اي خسرالدنيا والاخره. از اينجا رانده و از آنجا مانده». «آدم فرسوده و نخ نما!» چرا با او با چنين لحن تحقير آميز ياد مي کني؟ کسي را سراغ داري که در پيري قد کشيده باشد و چشم هايش پر فروغ تر شده باشد؟ يادم هست که تو خصوصي به من گفتي که از اين کار نان و آبي به تو (منظورم مصاحبه است) مي رسد». و چون من با مشکلات مادي زندگي‌ات آشنا بودم، به اسکندري اصرار کردم مصاحبه را انجام بدهد. قول داد پس از انجام کارهايش و مراجعت از آلمان اين کار را انجام بدهد که اجل مهلت نداد. تو از مشکلات او خبر نداشتي و يا اهميت نمي دادي. اسکندري آن روزها اجازه اقامت در فرانسه را نداشت. اوايل دهه پنجاه به فرمان دولت فرانسه تبعيد شده بود. در جريان آن بوديم اين مشکل را حل بکنيم و اجازه اقامت بگيريم تا او بتواند آلمان شرقي را ترک بکند و بيايد فرانسه. الان اسنادش چاپ شده است که کيانوري قبل از دستگيري اش نامه نوشته و از مقامات شوروي و آلمان خواسته بود مانع از خروج اسکندري از آلمان شوند و اجازه مصاحبه و غيره به او ندهند. مقامات آلماني مطالب را به او گوشزد کرده بودند. او محتاط بود تا مشکلي در برابر برنامه انتقال دائمي اش به فرانسه پيش نيايد. تو صفري ها و لاهرودي ها و خاوري ها را نمي شناسي تا بداني چرا او دست به عصا بود و اسکندري هنوز مقيم آلمان شرقي بود. خانواده و زندگي اش در هفتاد و چند سالگي در دست آن ها بود. تو در کتابت آبروي اشخاص را ناروا و ظالمانه برده اي و پشت مرده حرف مي زني و اينها با کدام معيار اخلاقي مي خواند! من کجا در «بندگي برادر بزرگتر و بدنامي» زندگي کرده ام؟ آيا تو واقعاً مي داني چه برمن گذشته و من چه کرده ام؟


7/02/90
ص445

نه خشمي کور يا کينه توز، خشمي سزاوار و اميد مبهم جائي، يادگاري يا کسي دور را در شنونده بيدار مي کرد. چه عشقي مي کرد خود نوازنده با اين ساز کوچکي که آواز و فريادش تمام سالن را پر کرده بود. سه تار را هيچ وقت اين جوري نشنيده بودم.

در سرسرا. . . را ديدم. مي دانست که من مي آيم. يک شماره تازه (بهمن 68) راه اراني ارگان «حزب دموکراتيک مردم ايران» را برايم آورد. با يک يادداشت رويش: «خدا کند مورد قبول آن دوست مشکل پسند باشد.» ولي مورد قبول اين دوست مشکل پسند نشد. زيرا در چنين روزهايي که دنياي کمونيسم دارد زير و رو مي شود. سرمقاله اين کمونيست هاي «اصلاح طلب» اينست «سرنوشت نامعلوم قانون کار»! يعني ميان پيغمبرها جرجيس! يعني پس از عمري اين رفيق همچنان ول معطل است و حالا که پس از هفتاد هشتاد سال راه لنين دچار اين پيسي و نکبت شده اينها تازه دنبال «راه اراني» افتاده اند. ديرآمدي اي نگار خوابزده.

4- من اين نشريه را بخاطر مقاله «سرنوشت نامعلوم قانون کار» برايت نياورده بودم. بگذريم از اين که اگر يک جريان سياسي چپ- از حقوق مردم زحمتکش دفاع کند گناهي مرتکب نشده است. حتي در کشورهاي پيشرفته سرمايه داري با رژيم هاي ليبرال نيز اين مسائل معمول است. اگر تو احتمالاً نسبت به اين مسائل بي تفاوت شده اي و يا جزو مشغله هاي ذهني تو نيست، گو اين که گمان ندارم چنين باشد، گناه ديگران چيست؟ دفاع از حقوق زحمتکشان چه ربطي به زير و رو شدن دنياي کمونيسم دارد؟ جنبش کارگري قبل از پيدايش دکترين کمونيستي بوده پس از فروپاشي نظام «سوسياليسم روسي» هم ادامه دارد.

اما من آن نشريه را بخاطر مقاله اي که در نقد لنينيسم و دموکراسي نوشته بودم و فکر مي کردم شايد خوشايند تو باشد. لذا با ادب و تواضع تقديم کردم. معلوم مي شود تو حتي لاي نشريه را باز نکرده با همان نگاه کلي به سبد کاغذ باطله انداخته و تنها وسيله بدگوئي قرار داده اي!

يک نکته را واقعاً نمي فهمم. تو هربار در کتاب از من ياد کرده اي همراه با بد و بيراه گفتن و توهين و تحقير بوده است.

به استثناء اسکندري که گمان مي کنم بخاطر خودداري او از مصاحبه با تو غيظ ات گرفته و زهرت را ريخته اي از هيچ کس جز من اين چنين با زباني گزنده و خشم آلود سخن نگفته و توهين نکرده اي. شايان ذکر است که ديدارهاي ديگري که بهانه اي براي بدگوئي نداشته اي، لزومي هم براي ياد آوري ديدارمان نديده اي. درصفحه 675 کتاب متوجه شدم که در صحبت از سخنراني ات در واشنگتن در باره «ملاحظاتي در باره خاطره نويسي مبارزان چپ»، تلفن کردي، کتاب از من خواستي. من تعدادي کتاب برايت آوردم و مدتي درباره اين کتاب ها و موضوع بحث کرديم. جوياي نظر من شدي، برنامه ات را تشريح کردي و غيره. چرا در اين مورد اسم نمي آوري و يادي نمي کني؟ گذشته از آن، موقعي که همين کتاب «روزها در راه» را هديه کردي، باز زنگ زدي و همديگر را ديديم و مدتي گپ زديم. باز بار ديگر زنگ زدي و کتاب هائي که آقا فخر فرستاده بود به من دادي. ملاحظه مي کني واقعاً چنان نيست که هربار ديداري داشتيم «طبق معمول با تلفن و اصرار» من بوده است. تو که ديدار سرپائي ما را در يک جمع و دادن يک نشريه را فراموش نکرده اي يادداشت بکني و بهانه قرار بدهي و بدگوئي کني، پس چرا هيچ يک از ملاقات هاي بالا را ذکر نکرده اي؟ جز اين است که بهانه اي براي بدگوئي نداشتي؟ ممکن است استنباط من نادرست باشد. ولي وجداناً چه توضيح ديگري مي توانم داشته باشم؟ واقعاً رفتار تو و برخوردت با من قابل توجيه و توضيح نيست. من فقط يک شماره نشريه به تو آنهم در سرسرا و سرپائي نداده ام. قبل از اينکه کتاب هائي را براي سخنراني ات در واشنگتن در اختيارت قرار بدهم، کتاب «نظر از درون به نقش ح. ت. ا» را تقديم کرده بودم که بيش از 900 صفحه و يک و نيم کيلو وزنش بود. کتاب را خواندي، زنگ زدي و تعريف و تمجيد فراواني کردي. چرا در کتابت اشاره اي نکرده اي؟ آيا تصديق مي کني که رفتارت سؤال برانگيز است؟

فکر مي کنم. . . حق دارد که مي گويد از تو «خودخواه تر کسي نيست». تو باز براي اين که بغض ات را نسبت به توده اي ها، که حوصله ديدنشان را نداري، خالي کني وشايد کفّاره"گناهان"گذشته رابپردازي، ابا نداري از اين که passant en انساني را زير پايت له کني و به لجن‌بکشي. مسأله ات نيست‌که براي اداي يک حرف کسي را که دوست ايام جواني ات بود و جز دوستي و محبت کاري نکرده مورد اهانت قرار بدهي و واقعاً بدنام اش بکني. تو يک نويسنده و پژوهشگر خوش نام و معتبري هستي. خيلي ها روي حرف تو حساب باز مي‌کنند و اعتباري به آن قائل اند. ولي تو ابا نداري همه سرمايه ات را پتکي کرده و بر سر يک دوست و رفيق 30،40 ساله ات بکوبي.

تفاوت من توده اي بنده شوروي و آدمي بدنام با تو اين است که من علي رغم همه اين بد گوئي ها از کتاب تو تجليل کردم و تلفني هم به خودت گفتم. و تا همين اواخر هيچ گاه به روي خود نياوردم و بخاطر همان دوستي هاي گذشته مان همچنان محبت ترا در دل دارم و خواهم داشت. اما تو براي اين که نشان بدهي با گذشته وداع کرده اي و از توده اي ها بدت مي آيد حوصله ديدن آنها را نداري از بد و بيراه گفتن و تهمت هاي ناروا زدن ابا نمي کني.

ميداني! معيار داوري تو درباره انسان ها اشکال دارد. توده اي بودن يا نبودن را تنها ملاک قضاوت قرار دادن درست نيست. آدم هاي بسيار بد و نفرت آوري که توده اي نيستند و يا بودند و کنار رفتند، فراوانند. در ميان کساني که به دلايل مختلف توده اي ماندند مي توان آدم خوب و انسان شريف يافت که آلوده نشدند. درباره سرنوشت کساني که کارشان به مهاجرت کشيد و در شرايط رژيمي که راهي براي بازگشت آن ها بدون استغفار و گه خوردن و پشت راديو و تلويزيون آمدن نمي گذاشت، پاسپورت نمي داد چاره اي جز ماندن در پشت پرده آهنين نداشتند، نمي توان و نبايد ظالمانه داوري کرد و همه را با يک چوب راند. باور کن همه آنها به بندگي برادر بزرگ تر تن ندادند و دشواري ها کشيدند. از تو انتظار نداشتم که اين چنين ساده انگارانه به داوري بنشيني و سبکسرانه به انسان ها تهمت بزني.

کساني که هم ترا و هم مرا مي شناسند و کتاب را خوانده اند وقتي از من سؤال مي کردند چرا شاهرخ در باره تو اين حرف ها را زده است، من جز شرمساري پاسخي نداشتم و ندارم. اميدوارم تو توضيح قانع کننده اي لااقل براي خودت داشته باشي.

ارادتمند، . . .

---------------------------------------------------------------------------

پاسخ شاهرخ

. . . عزيز
بعد از سلام، نامه 29 آوريل تو هفته گذشته رسيد و آن را با شرمندگي و تاسف خواندم. پيش از هرچيز بايد از تو تشکر کنم که نوشتي، اگرچه اين نوشته با من کاري کرد که هنوز جرأت نکرده ام يکبار ديگر بخوانمش، کاري که حتماً بايد بکنم. نامه تو مفصل است و به مطالب گوناگون پرداخته اي. من به يکي، اساسي‌تر از همه، يعني دوروئي در دوستي، دوست نبودن و به دوستي تظاهر کردن، جواب مي دهم، آن هم اين جور که مي بيني! چون نوشتن با دست برايم دردناک و خط لرزان و گاه ناخواناست. اميدوارم صحبت از مطالب ديگر بماند براي وقتي که همديگر را ديديم.

من بارها گفته ام و در جايي هم نوشته ام (کارنامه ناتمام) که حزب توده جمع شريف ترين و معدودي از ناباب ترين آدمها بود (در همين «کتاب مرتضي کيوان» نظرم را در باره يکي از آن نمونه هاي کم نظير مي بيني). به هرحال، ما وقتي با هم آشنا و دوست شديم هردو از همان «شريف ترين» ها بوديم. بعدها ماجراهاي گوناگون پيش آمد، تو را حزب به اروپا فرستاد و ناچار در تبعيد ماندني شدي و من در ايران. موافقم که اين ها همه تصادف بود و اگر حوادث جور ديگري چرخيده بود، شايد من به جاي تو مي بودم و تو به جاي من.

در اروپا، اگر يادت‌باشد اوّل بار، بازهم‌تصادفي، يک‌سرشبي در St. Placide به هم برخورديم. چقدر هردو خوشحال شديم! بار دوم در يکي از کافه هاي مونپارناس بود. تو از ماجراهاي درون حزب و روزگار سخت پريشان خودت و بلاها که از سرگذراندي حکايت ها کردي تا آنجا که گفتي باور نمي کني ولي پس از سال ها دوباره دارم مي خندم، خنديدن را فراموش کرده بودم. از جمله به من گفتي برايت پرونده سازي کرده اند، از Interpolنگراني، وکيل گرفته اي که شايد بتواني از آن بهشت بيرون بيايي و به غرب پناهنده شوي. خوشبختانه توانستي. در فرانسه با جان سختي و درس خواندن دوباره کاري گيرآوردي و به حرفه ات برگشتي. در همان زمان ها، اگر اشتباه نکنم، به علت اختلاف با دستگاه رهبري، در حزب چندان فعال نبودي، خودت را کنار کشيده بودي. اين بود تا روزهاي پيش از انقلاب، در سفري به پاريس که به خانه ات آمدم ديدم سخت غرق در فعاليتي.

پس از انقلاب و بازگشت مسئولان حزب تو هم برگشتي. درتهران يکبار در خانه اي (بالاتر از سيد خندان، کنار جاده شميران) همديگر را ديديم. داشتي از طرف حزب، براي مبارزه مي رفتي به خوزستان. از گفت و گوهايمان فقط اين را يادآوري مي کنم که به اختلافت با رهبري، و بخصوص کيانوري اشاره کردم، گفتي حزب در مجموع سلامت و مبارزه اش در راه رهائي مردم ايران است. ديگر همديگر را نديديم تا در پاريس. درآن هجوم وحشيانه و کشت و کشتار توده اي ها خوشبختانه تو در تهران نبودي و باز در فرانسه ماندني شدي، وگرنه به سرنوشت منوچهر بهزادي و جوانشير بدبخت گرفتار مي شدي.

تا اين زمان، تو - مانند بسياري از نسل ما و از جمله من - ماجراي آذربايجان، ملي شدن نفت، سياست حزب در قبال مصدق و کودتاي 28 مرداد، گزارش کذائي خروشچف، انقلاب مجارستان، بهار پراگ، اشغال افغانستان را ديده بودي. اضافه براين، از رفتار برادر بزرگ و چند و چون احزاب کمونيست و طرز کار و اداره آنها خبر داشتي، طعم زندگي در کشورهاي سوسياليستي را چشيده بودي و دسته بندي و دسيسه هاي رهبري حزب توده را مي شناختي. من عقيده داشتم و دارم که اين همه را ديدن و دانستن و تجربه کردن و همچنان ماندن و راه رفته را دنبال کردن جرم است، حتي اگر بدون قصد باشد. چيزي مثل قتل ]‌غير[‌عمد، که قصدقتل درآن نيست‌اما وقتي‌رخ بدهدبه هرحال جرمي واقع شده و زندگي يکي از بين رفته است.

. . . عزيز، در سال 83[19]، تو يکي از اين "مجرمان" بودي؛ هزار چيز ديده بودي و بازمانده بودي که به خيال خودت آن حزب تکه پاره جديدالاسلام را با آن کيانوري و شرکا از زير نفوذ شوروي بيرون بياوري. من مي گفتم آدم هايي مثل آندره مارتي يا حتي تولياتي، آنهم پس از مرگ استالين، نتوانستند، تو چطور مي‌تواني! فايده نداشت. حرف همديگر را شايد مي فهميديم اما نمي پذيرفتيم. درآن ايام ديدارهاي اندک ما بيشتر مايه خشم و بيزاري من بود، خشم از اميدهاي واهي نسل ما، از لجاج دوستي سخت بيمار در ادامه راهي بن بست، و بيزاري از خودم، هربار تصميم مي گرفتم که بحث نکنم طعنه و کنايه نزنم و آخر سر مي‌ديدم نتوانستم.

حالا اين سئوال اساسي تو پيش مي آيد که خب، چرا تورا مي ديدم، اين تظاهر به دوستي يا به قول تو اين "دوروئي" براي چه؟

و اما جواب من: اين که تو دوروئي مي داني، درک و احساس دوگانه من است نسبت به تعدادي از دوستان دوگانه ام و نسبت به دوگانگي خودم. توضيح بدهم، مي داني که من دوستاني شريف و صديق داشته ام و دارم که نقد زندگيشان را - مثل مؤمنان به يک دين - بر سر ايمان سياسيشان گذاشته اند. من گرچه با عقيده و عمل سياسي آنها مخالفم ولي نمي توانم دوستشان نداشته باشم، چونکه در نظر من اين پاک باختگان گناهکاران بيگناهي هستند که به اميد نيکي، بدي مي‌کنند و دلشان از نتيجه کاردست هايشان بي خبر است. کوتاه کنم؛ من انسانيت آنها را دوست دارم و طرز فکر و مبارزه سياسيشان را (اگر داشته باشند) دوست ندارم: مهر و کين توأم! در ضمن معلم اخلاق و رفتار کسي هم نيستم، از يادآوري نظر و مخالفتم کوتاهي نمي کنم، اما نه بيشتر.

از نمونه اي اسم ببرم که تو هم خوب مي شناسي. . . . يکي از همين دوستان بود. او تا شش- هفت سال پيش از مرگش، به گمان من در عقيده، همچنان توده‌اي مانده بود. در برداشت هاي اجتماعي- سياسي ما کمتر با هم توافق داشتيم ولي هميشه با هم دوست بوديم. من او را خيلي دوست داشتم. خوشبختانه دوستان عزيز ديگري هم (از چپ و راست) از اينگونه هستند و گاه و بيگاه کار اختلاف نظرها بالا مي گيرد، ولي من ياد گرفته ام که بر سر اختلاف در عقايد سياسي با آدم هاي راست و درست بهم نزنم.

فعاليت سياسي تو را تا فروپاشي شوروي و اندکي پس از آن نمي پسنديدم و چون تو را دوست داشتم، مخصوصاً در آن سال ها که سخت بيمار بودي، هربار و يکي از آنهايي که من هرگز در حسن نيت تو شک نداشتم و ندارم ولي پس از هرديدار متأسف، عصباني و کلافه از تو جدا مي شدم. نه مي‌توانستم از تو دل بکنم و نه به تو دل بسپارم. دوگانگي رفتار من از نوسان ميان همين دوحال متضاد مي آمد. حالا که دارم اين نامه را مي نويسم مثل همان روزهاي با صفاي دور که در تهران با هم روزنامه مردم را با آرتيست بازي شنگول و بي خيال به سفارت خانه ها مي رسانديم، به انسانيت تو يقين دارم. براي همين متأسفم که با انتشار يادداشت پنجم ژانويه 83[19] تو را رنجاندم. حالا نمي دانم چه بکنم که تا اندازه اي جبران مافات بشود.

احتمال دارد که «روزها در راه» در ايران چاپ بشود. اگر شد و اگر اجازه بدهي، همزمان با آن، نامه تو و اين جواب در هر نشريه اي که بخواهي چاپ شود. اين تنها چيزي است که فعلاً به نظرم مي رسد. اگر کار ديگري مي داني لطفاً پيشنهاد کن تا انجام بدهم. من در «کارنامه ناتمام» و «روزها در راه» کوشيده ام تا در حد توانائي گمراهي ها و ضعف هايم را ببينم و حساب خودم را برسم. اين را هم بايد به آنها اضافه کنم.

در خاتمه ناچارم به يک نکته هم اشاره کنم. من ايرج اسکندري را پيشترها دو سه بار در کلوب حزب ديده بودم، جوان بود و سرزنده و انگار در حال پرواز. گرفتاري هاي تبعيدش را با حزب و بيرون از حزب کمابيش شنيده بودم و مي‌دانستم که پس از بازگشت هم رفيق کيانوري و دار و دسته با او چه معامله‌اي کردند. وقتي که بعد از سال هاي سال او را در پاريس ديدم نه تنها هيچ حسي از تحقير نسبت به او نداشتم بلکه به شدت جا خوردم، سرشار از همدلي بودم و احساس دلسوزي. اگر نوشته ام شازده نخ نما براي اينکه هم عزيز ذليل شده بود و هم مثل پارچه اي فرسوده و مچاله که نخ نما شده باشد. نوشتم خسرالدنيا والآخره. به زبان ديگر يعني سود و سرمايه زيان کرده. مگر جز اين بود؟ نوشتم از اينجا رانده و از آنجا مانده. يعني نه در غربت دلش شاد و نه رويي در وطن دارد. يعني همين سرنوشت خودمان! آن پيرمرد رو به زوال که آن شب من ديدم مظهر بيش از شصت سال مبارزه نهضت چپ ايران بود و آن همه فداکاري ها و کشته ها که ميداني. لحن تلخ آن نوشته از بيهودگي رنج خودمان بود، نه از بيچاره اسکندري و نه از «بريده شدن آب و نان من» که در مجموع سه مصاحبه بيشتر نبود و زود رها شد چون اين هم بيهوده بود.

. . . عزيز، حرف هاي ديگري هست، مي ماند براي وقتي که همديگر را ديديم. بازهم متشکرم ازنامه‌اي که نوشتي و ازرنجشي که موجب شدم معذرت مي‌خواهم.

به اميد تفاهم بيشتر و با آرزوي بهتري،

قربانت، شاهرخ مسکوب،

پاريس، 14 مه 2003

-----------------------------------------------------------------------------------

[3]

بخشي از نامه شاهرخ مسکوب به یک دوست

...جانم برايم نوشته اي‌که «تو در نامه هايت کم کم چهره تازه اي را به من نماياندي که من قبلاً نديده بودمش. اين صورت جديد تو براي من ناشناس است.» عزيز من، تنها رفقاي خيلي نزديکم که از سالها پيش بامن بوده اند مي دانند که پشت سر اين شاهرخي که بي آرام و خستگي ناپذير مسخرگي مي کند و ليچار مي گويد يک شاهرخ ديگر پنهان شده است. اگر بخواهم ژست هاي روانشناسي بگيرم بايد بگويم که شخصيت من به کلي دوگانه است. حتي آن وقت ها که در مدرسه بودم، از سال هاي آخر بچگي، همين جور بودم. حالا که به عقب نگاه مي کنم مي بينم وقتي که در اصفهان بودم، سال هاي دبيرستان، هم عضو تيم فوتبال اصفهان بودم که از قوي ترين تيم هاي کشور بود و معمولاً در مسابقات قهرماني رقيب تيم تهران بود، هم قهرمان دوچرخه سواري بودم و هم زورخانه کار بودم. يادم است ايام جنگ که بازار نان سيلو داغ بود و نان گير نمي‌آمد هر روز غروب نان هاي سفيد خوش خوراک را به قنادي نور اميد اصفهان تحويل مي دادند و او بين لهستاني ها پخش مي کرد. نان آنها را کنترات کرده بود. يک روز غروب، سه چهار تا بوديم که همان وقت با دوچرخه از همان جا رد مي شديم. چرخ ها را کنار درخت گذاشتيم، هجوم کرديم به نان ها و بعد از کتک کاري مفصل ده دوازده تا از نان ها را بلند کرديم و فرار کرديم و تمام ماجرا سه چهار دقيقه توي تاريکي گذشت ولي يارو فهميده بود که اين بايد کار بچه هاي مدرسه سعدي باشد. فردا ما با خيال راحت سرکلاس نشسته بوديم، يارو آمده بود دم مدرسه و ناظم هم به محض شنيدن مستقيماً آمد سرکلاس چهارم. هرچهار پنج تا را صدا کرد و دقيق و درست هم حدس زد. يارو همه را به استثناي من شناخت و ناظم هر يکي را يک هفته و ده روز بيرون کرد. منظور اين است که در آن ايام هم مرا يک آدم درس نخوان و شرور و ورزشکار و لات به تمام معنا مي شناختند و درست هم مي شناختند ولي در همان اوقات بيش از هروقت ديگري در زندگي ام کتاب هاي عرفا و صوفي هاي خودمان را مي خواندم. بيشتر از هروقت ديگر تحت تأثير اسرارالتوحيد و تذکرة الاوليا بودم و دوستشان مي داشتم. . . اين را هيچکس نمي دانست جز مادرم که مي ديد شب ها زورکي خودم را بيدار نگه مي دارم درس هاي مدرسه ام را نمي خوانم و پولم را خرج کتاب هايي مي کنم که نبايد

. . . جانم، امروز مي خواهم کمي از خودم حرف بزنم هرچند کار زيبايي نيست. ولي مايلم حالا که تو موضوع شاهرخ ديگري را پيش کشيده اي تا آنجا که خودم را درک مي کنم بگويم چه جوريست. سال هاي بعد هم همين طور بود. البته در مدتي که فعاليت سياسي مي کردم خيلي کمتر، چون آن وقت مجبور بودم به خاطر مصلحت يک جريان کلي مواظب رفتار و حرف هايم باشم. و حالا خيلي کمتر، بيشتر چون چنين اجباري وجود ندارد. گمان مي کنم حالا هم وقتي بعضي ها مي آيند خانه ما و مي بينند که روي ميز من کتابي از هگل يا چيزي از ادبيات يونان يا مثنوي است توي دلشان به ريش من مي خندند که بي خود دارم زور مي زنم که خودم را آدم کنم. اساساً زندگي باطني من از سال هاي خيلي پيش زيادي جدي بوده است و آنچه که در ظاهر است خواه ناخواه پاد زهر باطن سخت گير و خشن من است. يادم هست وقتي کلاس ششم ابتدائي بودم جمع خانواده بجز پدرم مي رفتند قم و من يک روز تمام گريه کردم و سماجت کردم و با آنها نرفتم و کرايه ماشين و مخارج سفرم را از مادرم خشکه گرفتم و کتاب بينوايان را 22 ريال خريدم. پول توجيبي من آن وقت ها روزي دهشاهي بود که ديگر به پس انداز و کتاب خريدن نمي رسيد.

به هرحال. . . جان عزيزم، کنجکاوي روح من سبب بوده است که هميشه در باطن سخت و پرتلاش باشم. در آن سال هاي دبستان نات پنکرتون و جين گوز رجائي را به محض انتشار جزوه اي 5 شاهي از مؤسسه نشريات برياني، که هنوز هم گويا هست، مي خريدم و با ترس و لرز مي خواندم و شب ها خواب ترسناک مي ديدم ولي نمي توانستم از خواندن خود داري کنم. بعد از راه ترجمه هاي شفا لامارتين و شاتوبريان را خواندم، نغمه هاي شاعرانه و آن ادبيات رمانتيک پر سوز و گدازِ دست به دلم نگذار که خونين است، که امروز از آن بيزارم ولي آن وقت ها پيش از آنکه بدانم عشق چيست عاشق اين «ادبيات» عاشقانه شده بودم که همه اش عاشق بازي در مي آورد. در عين حال همان وقت ها دلم مي خواست از راه شاه پرستي و رژه سوم اسفند و پيش آهنگي از کار مملکت سر در بياورم. پدرم از حکومت رضاشاهي بيزار بود و من پنهان از او اطلاعات هفتگي و راهنماي زندگي مي خريدم و جمع مي کردم و او دشمن اين مدفوعات سياسي و هنري بود و چون آدم مستبدي بود نمي توانست به من حالي کند که چرا اينها بد است فقط مي گفت نبايد بخواني، تمام شد و رفت و همين مرا بيشتر شائق مي کرد که بخوانم. در هرحال بعد که نابغه را بيرون کردند و کاخ تصورات ما هم فرو ريخت، زدم به ادبيات خودمان و مخصوصاً عرفا. در آن موقع ديگر در سال هاي متوسطه بودم و در همان سال ها خشکه مقدس جا نماز آبکش مي شدم درعين حال که لات و ورزشکار بودم، صوفي بودم و در حقيقت هيچکدامش هم نبودم. درهمان بحبوحه خرمقدسي نمي توانستم از خواندن کتاب هاي کسروي خودداري کنم. او مذهب مرا نفله کرد بي آنکه بتواند مذهب خودش را به من بقبولاند. به‌ناچار دوباره به سياست رو کردم، منتها اين بار با مقدمات و کنجکاوي و روح ديگري. از داريا و ايران ما شروع کردم و به رهبر و مردم ختم شد. ديگر بعدش را مي‌داني که توده اي شدم. ولي در همان وقت، يعني ده سال تمام از 1324 تا اسفند 1333 که به زندان رفتم در باطنِ من کشمکش عجيبي بين ادبيات و سياست بود. هردو را مي خواستم و چون نمي توانستم به تمام به هيچ يک بپردازم هميشه ناراضي و دلواپس بودم. امروز هم که ديگر توده اي نيستم واقعاً نمي دانم چه هستم. ولي هيچ لزومي نمي بينم که آدم حتماً در يکي از مقوله هاي فلسفي يا اجتماعي که پيش از ما طبقه بندي کرده اند به زور خودش را ثبت نام کند و بخواهد که حتماً مثلاً سوسياليست باشد يا نمي دانم ايده آليست باشد و يا هرچيز ديگر. وقتي راهي نمي شناسد بهتر آنست که خودش را گول نزند و به گمراهي خودش لااقل آگاهي داشته باشد.

چيزي که امروز از خودم مي دانم اينست که هر فکر اصيل کلاسيک را دوست دارم و کنجکاوم تا بشناسم. فقط به شرط آنکه با آدمي دشمني نورزد. هيچ فکري يا کاري را که دشمن آدميزاد باشد دوست ندارم. به قول سوفسطائيان يونان قديم انسان ملاک همه چيزاست. در اين زمينه نامحدود هر فکري را دوست دارم و مشتاق شناختم. . . اين کنجکاوي روحي و اين ميل به دانستن موجب بوده است که هميشه از خودم درعذاب باشم، انگار شيطاني درمن بوده و هست که رنجم مي دهد. چقدر اين حرف تورات در «سفر پيدايش» عميق است که مي گويد انسان از ميوه درخت معرفت خورد و بر برهنگي خود آگاه شد. خداوند خدا گفت اينک انسان از ميوه درخت معرفت خورد و چون ما شد. و بعد هم از بهشت بيرونش انداخت. اين از عميق ترين و بزرگترين حرف‌هاست که تا حال گفته شده است. کنجکاوي موجب بوده است که هميشه از خودم به ستوه باشم هميشه در خود احساس فقر، احساس تهي بودن يا بهتر بگويم احساس تنهايي کنم و کورمال کورمال به طرف دنياي بيرون از وجودم بخزم. خيال دست يافتن به ميوه درخت معرفت مرا هم چون هر انسان ديگري از بهشت آرامش بيرون افکنده است. يکبار ديگر گويا برايت نوشته ام که دانايي و عشق آزادي است چون تنها گريزگاه اين تنهايي دروني است، درهاي جهان بي پايان رهايي است. راهي است از خويشتن به بيرون. اين است که تو آزادي و رهايي مني، رستگاري مني. تنهايي من مثل تنهايي اتللو است بعد از کشتن دزدمونا، يا تنهايي رستم است بعد از کشتن سهراب و بدتر از آن تنهائي رستم است بعد از کشتن اسفنديار. چيزي در باطن من کشته مانده است که بايد حياتش را به وي باز داد و اين منم که بايد دست هاي زندگي بخشم را به سويش دراز کنم. اين است که دلواپسم، زيرا چيزهاي نادانسته بسيار است و توانايي آدمي ناچيز. شايدعشق است که آن سهراب و اسفنديار کشته را جان تازه مي بخشد. ياد يک افسانه کهن بابلي افتادم گيل گامُش که از قهرمانان خداوار بود و در طلب ميوه درخت زندگي جاويد جنگ هاي بسيار کرد و رنج هاي بسيار برد. سرانجام در آن سوي دنيا به درخت رسيد. اما وقتي دستش را به طرف ميوه دراز کرد تابچيند و بخورد و عمرجاويدبيابد، درهمان لحظه عمر طبيعي‌اش به سررسيد. مي‌ترسم که من به سرنوشت گيل گامش نامراد دچار شوم.

از خودم خيلي حرف زدم. ولي عيبي ندارد مي دانم که مرا مي بخشي. آخر من مي خواهم به تو بگويم که تو بايد به هرِدو شاهرخ عادت کني، هردوتا واقعيت است. يکي معمولاً پنهان است، پر تلاش است و پيوسته بي آرام و در تکاپوست. يکي هم علي رغم اولي هميشه مسخره و ليچارگوست و در عين حال در خدمت اولي است چون پوشنده و پناه دهنده اوست. من تقريباً هميشه جدي زندگي کرده ام و عجيب است که هميشه از آدم هاي جدي بيزار بوده ام. قيافه مي‌گيرند، حرف هاي گنده مي زنند و انگار از بشريت طلبکارند. در حقيقت بيشتر از ظواهر جدي بيزار بوده ام. چقدر مولانا در باره اين آدم ها که اسير عقل جزئي هستند، اسير عقلي که هميشه يک جانب يا ظاهر چيزي را مي بيند و قضاوت مي کند و به قول او از «عقل کلي» بيگانه است، خوب گفته است که:

زين خرد جاهل همي بايد شدن
دست در ديوانگي بايد زدن

‌هرچه بيني‌سودخود، زان‌مي‌گريز
زهرش‌نوش و آبِحيوان‌را بريز

هر که بستايد ترا دشنام ده
سودو سرمايه به مفلس وام ده

ايمني بگذار و جاي خوف باش
بگذر از ناموس و رسوا باش فاش

آزمودم عقل دور انديش را
بعد از اين ديوانه خواهم خويش را

16/7/38


-----------------------------------------------------------------------------------
[4]


 
نامه از دوستي تازه

استاد شاهرخ مسکوب، سلامي چو بوي خوش آشنائي:
نمي دانم چي خطابتان کنم: استاد، برادر يا پدر. راستش را بخواهيد پدر را بيشتر مي پسندم. کاري که شما با ذهن و روان من کرده ايد- و هنوز هم مي‌کنيد- کاري است که پدر مي کند نه برادر. البته استاد خوب هم همين کار را مي کند، منتها، معمولا ديوار رسمي اي بين استاد و شاگرد هست که آن را در رابطه خودم با شما نمي بينم، هرچند خودم را حتي شاگرد شما هم نمي دانم. علقه عاطفه و مهري که مرا به شما مي پيوندد، از رابطه اي که آدم با استادش دارد، محکم تر- و ارزشداوري کنم و بگويم- بهتر است. پيوندي که با شما احساس مي کنم مثل همان حالت پدري است. متولد سال هزارو سيصد و سي و چهارم؛ به گمانم بتوانم خودم را به عنوان پسر خوانده جا بزنم!!

قبل از هرچيز مي خواهم اعتراف کنم که براي من نامه نوشتن به شما کار آساني نيست؛ کاملا دست پاچه ام مي کند. مثل اين است که براي چامسکي مقاله اي در باره زبان شناسي بنويسم! به هرحال، بهترين کاري که مي توانم بکنم اين است که باهاتان صادقانه و صميمانه حرف بزنم و توجهي به اينکه چگونه مي‌نويسم، نداشته باشم. اگر يکرنگي و صداقت باشد، کم و کيف نگارش ثانوي مي شود.

چند سالي بود دنبال تلفنتان مي گشتم. چه خوب که توانستم گيرش بياورم. خوشحالم که صدايتان را، هرچند به وساطت- يا آن طور که شما مي نويسيد "ميانجي"- تلفن، توانستم بشنوم. به قول سهراب «صداي تو خوب است.» در واقع خودخواهي کردم که مزاحمتان شدم، اما چون دوستتان دارم، مي خواستم بدانيد هموطني داريد درآن سر دنيا، نزديکي هاي شيکاگو، که در قوام دادن به زندگي فکريش دست داشته ايد. هيچ فکر نمي کردم سه سال مانده به پنجاه سالگي، اين طوري وابدهم و مهر آدمي را که فقط چند ساعت در حضورش بوده ام، اين جوري به جان بخرم. از طرفي شخصا تقريبا هيچ نمي شناسمتان، اما از طرف ديگر با چند تا از کتاب ها، و بنابراين، با فکرتان آشنائي دارم. به همين دليل، مثل اين است که خوب مي شناسمتان. از لحاظ شناخت شخصي هم فکر مي کنم آن چند ساعت در شيکاگو و تورانتو کار خودش را کرد. همان طور که برايتان قبلا هم نوشته بودم، به نظر من، شما با آثارتان «اينهماني" داريد. پس، شما را موجودي سخت دوست داشتني مي دانم، چون آثارتان را سخت دوست دارم. چه خوش صيد دلم کرديد.

بيشتر از آن دوستتان دارم که رابطه اي را که باهاتان برقرار کرده ام، با تعارف هاي روزمره و کشکي آلوده کنم. پس، نمي گويم هر روز و هرآن به فکرتان بوده ام، اما مي گويم- و مي آيمش از عهده برون- که از آخرين باري که ديدمتان تا حالا، هفته اي نبوده که به يادتان نبوده و دست کم چند صفحه اي از نوشته هايتان را نخوانده باشم. هم صحبتي ندارم که با آثار شما و لذت خواندنشان آشنايش نکرده باشم.

مهري عميق و آرام و آرام کننده نسبت به شما دارم و «بهانه هاي ساده خوشبختي» و معني و زيبائي زندگي را در همين حالت ها و پيوندها مي دانم. هميشه روي ميز کنار تختخوابم چهار، پنج تا کتاب هست که معمولا يکي، دوتاي آنها نوشته شماست. شب هائي که حالم خوش نيست، به احتمال قوي نوشته هاي شما را مي خوانم، چون اضطرابم را فرو مي نشانند و به چيزهائي وراي امور حقير و پيش پا افتاده مي پردازند؛ چون «صداي تو خوب است.»

اما علت نوشتن اين نامه: واقعا نمي دانم علت اصلي آن چيست، ولي چيزي مرا وادار به نوشتن مي کند. سالهاست با خودم قرار گذاشته ام کساني را که در زندگيم تاثيرگذار بوده اند، از اين واقعيت آگاه کنم. خواهش مي کنم فکر نکنيد دارم هندوانه زير بغلتان مي گذارم، يا پوست خربزه زير پايتان مي اندازم. راست حسيني، هدفم اصلا اين چيزها نيست. اگر مرا بشناسيد، زود درخواهيد يافت که خيلي آدم تعارفي خالي بندي نيستم. نه ازتان چيزي مي خواهم، و نه مي خواهم خودم را پهلويتان عزيز کنم، و نه هيچ چيز ديگري. فقط مي خواهم دو کلمه (دوکلمه که چه عرض کنم!) باهاتان حرف بزنم و احساسي را که نسبت به شما دارم، و اثري را که در من گذاشته ايد، برايتان بازگو کنم؛ همين.

يکي از دلائل اين کار شايد غفلت ما مردم، به طور کلي، و غفلت بيشتر ما ايراني ها به ويژه، از ايجاد اين جور ارتباط ها باشد. در برخورد با هنرمندان اصيل و اهل دانش و بينش، يا هوادار افراطيشان مي شويم و در هاله اي از تقدس و خروج و عروج از واقعيت هاي انساني قرارشان مي دهيم، يا توجهي بهشان نمي‌کنيم و منتظر مي نشينيم از ميانمان بروند و آن وقت ازشان اسطوره مي‌سازيم و در مدحشان شاهنامه شش جلدي با تفسير و حواشي مي خوانيم. به هيچ وجه قصد ندارم درباره شما اسطوره سازي کنم. مي دانم انسانيد، با همه فراز و فرودي که انسان ها دارند. نه فکر مي کنم بزرگ ترين نابغه ايرانيد؛ نه براين باورم که مادر گيتي چون شما نزاده است. اما شما را، هم از رهگذر آثارتان، و هم از تجربه آن دو ديدار کوتاه، انسان نجيب و بزرگ و اصيلي مي دانم. در زبان انگليسي کلمه اي که شما را خوب توصيف مي کند authentic است. در ضمن، کاري را که از لحاظ فکري با من و بعضي از دوستانم کرده ايد، اين را فکر مي کنم بايد بدانيد.

به نظر من نوشته هاي شما، صميميت عجيبي درش هست. ابداً متظاهرانه نيست، هرچند توجه خواننده دقيق را به خود جذب مي کند. مي گويم خواننده دقيق براي اينکه، خودتان هم مي دانيد، نوشته هايتان راحت الحلقوم نيست. بايد آنها را خواند و باز خواند و دوباره باز خواند! يک چيزي از وسط نوشته هاي شما به روح من چنگ مي اندازد و آن را قبضه مي کند. از اين راه بين ذهن شما و ذهن من ارتباطي ايجاد مي شود. آرتور روبينشتاين-چون مي دانم با موسيقي کلاسيک آشنائيد، توضيح نمي دهم- در مصاحبه اي مي گفت گاهي، در هنگام اجراي قطعه اي، احساس مي کند که با يکي از کساني که در سالن کنسرت نشسته، ارتباطي شخصي ايجاد کرده است. مي گفت: «احساس مي کنم يکي از شنوندگان، تمام کوشش و احساس و عاطفه اي را که در اجراي قطعه، هزينه آن مي کنم، مانند اسفنجي، جذب مي کند. در آن زمان، مخاطب من گوئي تنها اوست.» در مورد آثار شما، گاهي خودم را مثل آن شنونده روبينشتاين احساس مي‌کنم؛ گوئي تارهاي وجودم را با زخمه هاي انديشه تان مي نوازيد، و اين زخمه‌ها، هم آشنا و هم دلپذير است. (اين جمله آخري يک کمي آبگوشتي از کار درآمد! ولي چه کنم که به فطرت نازل شده!)

ديد شما، رويکردتان به مسائل "کيهاني" و برخوردتان با «مفاهيم سه گانه انسان و جهان و خدا» مربي فهميده و پخته اي براي فکر من بوده و هست. با خواندن آثار شما، جهان بيني من قوام مي گيرد. نوشته هاي شما به من کمک کرده است در برداشتم از بعضي از مسائل بازنگري کنم و آنها را از ديدگاه ديگري بببينم. آثار شما فکرم را باز کرده، افق هاي گسترده تري در برابرم گشوده و تعصباتم را کم کرده است. خلاصه، گاهي در اين ظلمات، مرا خضروار از خطر گمراهي رهانيده ايد که به قول قائم مقام جزاي خير بادتان!

گاهي اوقات، بعضي از مطالبي را که مي نويسيد، از دو، سه نفر ديگر هم شنيده و خوانده ام، کساني که براي افکارشان احترام قائلم. البته شما به احتمال قوي آن افراد را نمي شناسيد، اما چون معتقدم جنبه هاي انسانيِ مردم ژرف‌انديش همانند يکديگر است، حرف هاي شما و آن انسان هاي انديشمند را مشابه هم مي يابم. گاهي هم نوشته هايتان نتيجه هائي را که با تاملات محدود خودم به آنها رسيده و پذيرفته ام، تاييد مي کند. از اين جهت خوشحال مي شوم که از کسي که بزرگش مي دانم، تأييديه مي گيرم.

مسکوب خوب، جنبه هنري و "ادبي" آثارتان همان لذتي را به من مي دهد که خواندن شعري خوب. زباني که برآن تهمت ناکارآئي بسته و حتي آن را سترون دانسته اند، در دست شما انگار ظرفيت هايش تقريبا نامحدود مي شود. شايد نظر خودتان اين نباشد، يا حتي برعکس اين باشد، اما من، به عنوان خواننده آثار شما- و بگويم- خواننده وسواسي آثارتان، سهولتي در کاربرد فارسي شما مي بينم؛ مثل اينکه زبان در دستتان موم مي شود. مي دانم که در مصاحبه با بنوعزيزي گفته بوديد نوشتن برايتان کار آساني نيست. جاي ديگري- گمان کنم به اغراق- گفته بوديد گاهي در سيصد روز يک صفحه مي نويسيد، اما خواندن آثارتان چنين برداشتي را دامن نمي زند. کلمات و عباراتتان چنان به جا و فراخور موضوع به کار مي روند يا به دنبال هم قرار مي گيرند که گوئي ناگزير چنينند و جز اين نمي توانند بود. خلاصه، زبان فارسي، در دست شما کمبودهاي کاربردي اش کم مي شود.

در صد سال گذشته، نويسنده خوب در زبان فارسي شايد کم نبوده است، اما من نويسنده اي مانند شما سراغ ندارم. کارهايتان، به نظر من، تافته جدا بافته است. خودتان مي دانيد ده ها کتاب درباره حافظ نوشته اند. درکوي دوست را نگاه کنيد؛ هيچ شباهتي به هيچ کدام از آنها ندارد. مثلا، کارهائي که خرمشاهي در بيست سال گذشته ارائه داده، مثل و مانند دارد. شايد کتاب هاي او، مثلا، بهتر ازبعضي ديگر از کتاب هاي حافظ پژوهي باشد، اما تفاوت ها همه در کميت و کيفيت است. تفاوت در کوي دوست با آن کتاب ها در ماهيت است. البته اين را بدون کوچکترين بي احترامي به پژوهش هائي که ديگران کرده اند مي گوم. به نظر من، در کوي دوست ثاني و فعلا تالي ندارد. به قول ما ايراني ها اوريژينال است! نزديک ترين کتاب به آن، آن هم با فاصله دو ميليارد کيلومتري، مال زرين‌کوب است که مالامال اطلاعات تاريخي و چه و چه است و شباهتي به کار شما ندارد. خيلي ها «حافظ شناسي» کرده اند. اسم کاري که شما کرده ايد، نمي دانم چيست، اما مي دانم دنبال ثاني اش بوده ام و نيافته ام. سوگ سياوش هم همينطور است. شما از ديدي به داستان سياوش نگاه کرده ايد که نظيري (به معناي دقيق کلمه) ندارد. آنچه در باره شهيد و شهادت نوشته ايد، واقعا بکر و بديع و زيباست. در داستان ادبيات و سرگذشت اجتماع هم کارتان، به نظر حقير (!) بي مانند است. کاشکي يک دوره تاريخ تحليلي ادبيات فارسي مي نوشتيد تا براي آيندگان چراغ راهي باشد و راه و رسم نگارش تاريخ تحليلي و تطبيقي و موضوعي ادبيات را به آنان بياموزد. البته مي دانم کار آساني نيست، چون فکر نکنم بينش و جهان بيني ياددادني باشد: سال ها بايد که تا يک سنگ اصلي زآفتاب . . .

خواهش مي کنم خودتان را ملزم به جواب دادن ندانيد و نکنيد. اين نامه، همان طور که ملاحظه مي کنيد، بيشتر وصف حال است و جوابي لازم ندارد. البته دروغ محض است اگر بگويم دريافت کردن نامه اي از شما زبان حالم را به «لطف ها مي کني اي خاک درت تاج سرم» نمي گرداند. اما چند سالي است که سعي مي کنم بيشتر با حسادت هاي حقير و خودخواهي هاي جبلّي و توقع هاي بيجا و رياکاري هاي آشکار و پنهانم بجنگم. بنابراين، راحت و آزادي شما را به خواست خودم ترجيح مي دهم، و به همين جهت هم، به رغم خوشحالي از خواندن خطي از شما، نمي خواهم ملزم به جواب دادن به اين نامه باشيد. اين را با نهايت صداقت و بدون کوچک ترين تعارفي مي گويم. در ضمن، مي خواهم بدانيد که اين نامه را چند بار خوانده ام، و هيچ جمله اي که درآن بوئي از مبالغه و تعارف باشد، پيدا نکرده ام. باور کنيد هرچه گفته ام، همه از صميم قلب و بدون کوچک ترين ملاحظه اي بوده است.

ازتان ممنونم که از لحاظ فکري تربيتم کرده ايد. ممنونم که اين آثار با ارزش و عميق و تامل برانگيز را نوشته ايد. ممنونم که اجازه مي دهيد باهاتان ارتباط برقرار کنم. ممنونم که همانيد که هستيد. من کسي نيستم، اما در حد محدود خودم قدرتان را مي دانم. برايتان آرزوي سلامت مي کنم. از ته دل دوستتان دارم. دستتان را گرم مي فشارم. روي ماهتان را مي بوسم. يادتان اشک به چشمانم آورده. چه خوش صيد دلم کرديد.

شاگرد و دوستدارتان،
نعيم نبيلي
14
اوت 2002

---------------------------------------------------------------------------------------
[5]

نامه دوست به شاهرخ

شاهرخ

مسکوب عزيز،
اگر مي نويسم الان يک ماه است که با خانواده سه نفري شما، خودت، گيتا و غزاله زندگي مي کنم دروغ نمي گويم. از يک ماه پيش، وقتي خواندن جلد اول روزها در راه را شروع کردم، تا حالا، هر روز صبح با تو و غزاله از خواب پا شده ام، يا به پايتان به مدرسه رفته ام. بعد با تو برگشته ام به دفترت و همراهت سفر کرده ام و عصرها و شب ها کنار سفره تان نشسته ام و از حرف هايتان نوشيده ام و بارها مثل " فابين" همکلاسي غزاله که در کليسا براي خوب شدن پاي غزاله دعا کرده بود، در دلم براي خوب شدن پاي او دعا خوانده ام. اين داستان تو و غزاله، در اين يادداشت ها و حرف هاي او از همکلاسي هايش، حسادت هاي کودکانه و کنُدي اش در رفتن به مدرسه درصبح و بعد اين درد پايش که عذابش مي داد و گاهي عصبانيت هاي تو، با همه آن که سعي داشتي خود دار باشي، فضاي تازه اي براي من زنده کرد. بايد به آن خيلي فکر کنم تا ريشه اين گفتگو را که به نظر من حاصل عميق شدن تو در فرهنگ ماست دربياورم. با اين که نمي خواهم حالا و در اين وقت، به فکرهاي شتابزده ام، سر ضرب، قالب خاصي بدهم، اما در ذهن من گذاشتن نوعي اسطوره تازه بود در برابر اسطوره قديمي مان. نگاه کن به گفتگوي سهراب و رستم در شاهنامه و بعد گفتگوي خودت با اردشير و غزاله. آن گريز زدن ها و سرانجام آن پسرکُشي يا فرزند کُشي در اسطوره و اين، خداي من!، درخشانيِ مهر و حسرت و دريغ و شورِ پيوند، همراه با باور زميني بودن به خودتان، يعني باور به ناتواني ها و ضعف هايي که آدمي دارد و هر لحظه ديدن آن، يعني ديدن سراشيبي، نه، بس کنم. بگذار جلد دوم را بخوانم.

از اين که اين غريبه را به خلوت خودتان راه داده ايد از همه تان ممنونم. وقتي يادداشت ها را مي خواندم از حسي که خودت و غزاله به عموحسن داريد حسوديم شد. من در سپتامبر 83 به هلند آمدم. وقتي ديدم در وقت خاکسپاري ساعدي از بغل هم گذشته ايم به خودم گفتم چطور مي شد که من همان موقع شما را مي ديدم. آن وقت شما گاهي هم پهلوي من مي آمديد و غزاله من را هم مثل عمو حسن اش عمو صدا مي زد. اين حسن آن چنان در وجودم بالا گرفت که همينطور که يادداشت ها را مي خواندم در ذهنم اسم خودم را جاي اسم حسن مي گذاشتم و از مهرباني تو و غزاله به خودم سرشار مي شدم.

جلد دوّم روزها در راه را هم تمام کردم، کتابي که هيچ دلم نمي خواست از آن جدا شوم. جهاني در اين دو جلد کتاب خلق شده بود که به سادگي نمي توانستم از آن بيرون بيايم. اين جهان، بيش از خيالي بودن اش، واقعي بودن اش بيشتر مجذوبم مي کرد. يعني اين حس مدام که آنچه مي خواني حکايت آدم هايي است در چند فرسنگي تو. نظير عيش مدام حافظ هميشه با من بود. خوشحال مي شدم که مي ديدم زنده اي، که مي نويسي، که با فکرهاي عظيم با همه فشارهايي که بر شانه هايت است نبرد مي کني. نبردي شريف. نبردي که درآن، آدمي چنگ مي زند به دل هستي، تا ذره اي حيات را از دل آن بيرون بياورد. براي همين بود که وقتي صدايت را شنيدم آن قدر خوشحال شدم که روز بعد با همين پاي لنگم رفتم دوساعت راه پيمايي کردم. و فهميدم آدم مي تواند در سن 59 سالگي هم کودک شود. و همان شور و شوق ها را در جانش شعله ور کند. حالا که کتابت را تمام خوانده ام در ذهنم آن را به صورت رماني مي بينم. ورود آدم ها دريادداشت ها شکل و روش رماني پيدا کرده است. يعني تو در آغاز نمي نويسي که اردشير پسر توست از زن اولت و غزاله دخترت هست از گيتا. يا گيتا کيست و از اين قبيل. همه اين ها در صفحات بعد و به تدريج است که در يادداشت ها معلوم خواننده مي شود. اين نوع شکل گيري شخصيت، که و چه بودنش در نوشته، کار رمان است. حالا چه آگاهانه از سوي تو انجام گرفته باشد و چه نا آگاهانه، به کار جان زنده اي بخشيده است. و نيز خواننده را هم وادار کرده است که ذهنش را به کار بيندازد. ديگر اينکه، يادداشت ها باز از ديدگاهي ديگر هم ساخت رماني پيدا کرده است. من از مجموع مناسبات آدم هاي اصلي اين يادداشت ها در ذهنم اول چند تا مثلث ساختم. مثلث يک؛ رابطه تو و اردشير و غزاله. مثلث دوم؛ رابطه تو و گيتا و غزاله. مثلث سوم؛ تو و کار (يا بيکاري) و سرگرداني هايت و خانواده. چند تا رابطه هاي دونفره هم است. مثل رابطه تو و غزاله. رابطه تو و گيتا. رابطه تو و اردشير. رابطه اردشير و غزاله. يک مثلت ديگر هم است که شعاع خاص خودش را دارد. رابطه تو و حسن و ناهيد. همه اينها را جان مايه هايي مثل، تنهايي، جدايي، زندگي و مرگ و غربت و دوستي، از زير و اعماق رهبري و شکل مي دهند. حرف اصلي و آخرين که به يادداشت ها شکل رمان داده است تعليقي است که ماجراها دارد. پاي غزاله چه مي شود؟ درس خواندنش چه مي شود؟ رابطه تو و گيتا چه مي شود (هيچ دوست نداشتم اينطور پايان پيدا کند. من را هم مثل غزاله چند بار به گريه انداختي. شايد هم حس يکجور هم سرنوشتي. پس لعنت به همه مان. ببخشيد.) اردشير چه وضعي پيدا مي کند؟ راوي با بيکاري اش و بعدها با عکاسخانه اش چه مي کند؟ و بعد سرانجامي است که به هرحال آدم ها در پايان کار به گونه اي مي يابند. يک کار ديگري هم در اين نوشته ها شده. (نقد هم انگار يک جور باز کردن شگردهاي پنهان نويسنده است) اين توالي خواب هاست که فاصله به فاصله فصل هاي بيداري را هاشور مي زند و بعد از مدتي خواننده شک مي کند که نکند آن هايي هم که در بيداري به او گفته شده، حکايت هاي خواب بوده اند. و بعد، اين پرسش: که ما کي هستيم؟ پاره اي از رؤيائيم و يا بيرون از آن و اصلاً همان پاره هاي رؤيا، آيا هستي اصلي و واقعي ما نيستند؟ يک شوخي هم بکنم: انگار خشم مارکسيستي ات در بيداري و در خودآگاه عليه نظريات فرويد، حاصل سال ها بودن با رفقا، اين بخش از حس هايت را که تمايل به تعبير خواب داشته، سرکوب کرده بود که اينطور زده بود بيرون. و از ناخوادآگاه و چقدر زياد و خوب، برخي شان مثل داستان کوتاه بودند.

شاهرخ مسکوب عزيز، کتابت را راحت خواندم، و خوشم آمد. و دروغ چرا؟ از جلد اول بيشتر. يک چيزهايي در جلد دوم حذف شده بود. حق هم بود. يادداشت است. اما چون من ديگر آن را در ذهن خودم به قالب رماني درآورده بودم برخي حاشيه رفتن ها را تاب نمي آوردم. به آن اتاقک پشت عکاسي هم که آنقدر غزاله، مثل خواننده، دلواپس آن بود کم پرداخته شده بود. غزاله در کار تو، ديگر چشم و دلِ حساسِ خواننده شده بود. و درست مثل غزالي به هرجا که گردن مي‌کشيد و نگاه مي کرد دل و عصب خواننده مي لرزيد. و هي مي خواست بيشتر بداند.

خيلي فکرها، هنگام خواندن روزها در راه، در ذهن و خيالم جوشيد. و با تو خيلي حرف زدم. اگر زندگي از همين شيريني هاي خيال و با هم بودن هاي در ياد ماندني (به قول تو چه حرف ها، در ياد ماندني، وقتي آدمي ماندني نيست) نام و معنا مي گيرد. پس اين يکي دوماه سفرهاي بسياري با هم رفتيم. آيا بايد بگويم وقتي يادداشت ها را تمام کردم، ماندم که زندگي آيا سراسر رنج است؟ و اگر نيست اين همه تلخي و درد چيست که چون نوائي قطع نشدني درآن همه غوغا و شور خيال و دانستن طنين بيشتري دارد. شايد حسِ اين اندوه سنگين، وقتي کتابت را مي بستم، مربوط باشد به داستان خودکشي اسلام کاظميه در صفحات نزديک به آخرِ کتاب و يک جورهايي ربط آن به همين دردهاي بي‌کسي در غُربت. از اسلام کاظميه خاطره اي دارم از بعد از انقلاب، وقتي همراه چند حقوقدان آمده بود به آبادان، براي تحقيق در مورد برخورد پاسداران با کانون فرهنگي سياسي خلق عرب که منجر به کشته شدن تعدادي از مردم بيگناه عرب شده بود. به آنها از طرف استانداري و يا شهرداري در منطقه "بريم" جايي براي خواب داده بودند که قبلاً به شاه مي دادند وقتي براي بازديد به جنوب مي آمد. با من تماس گرفتند رفتم به ديدنشان. شب که شد با کنجکاوي دنبال توالت‌هاي آن جا مي گشتم ببينم راستي راستي يک دست طلايي مي آيد و کون آدم را مي‌شورد. فکر مي کنم در کله اسلام هم از اين ها مي گذشت که تا صبح خوابش نمي برد. باور نمي کرد که در تختخواب شاه خوابيده باشد.

اين را هم بگويم و تمام کنم که در سرتاسر کتاب حسن و ناهيد هم چنان چهره تابناک دوستي شان را حفظ مي کنند. اي کاش آن سه صفحه آخر را همه از آنها مي نوشتي. و دوستي شان. يعني از همان نيلوفري که تا هوا سرد و تاريک مي شد به آن مي آويختي. به گيتا خانم و غزاله جان سلام و به حسن و ناهيد نيز. مهرشان و مهرتان برقرار باد و مهر همه آنان که مهر مي شناسند.

شاد باشيد،
نسيم خاکسار،
25 نوامبر 2002

اوترخت