tile

نوشته های شاهرخ مسکوب



نوشته ها


ملاحظاتي درباره خاطرات مبارزان حزب توده ايران*

حزب توده ايران پس از شهريور 1320 تا چند سال بزرگترين و فعّال ترين حزب سياسي ايران بود و گسترده‌ترين طيف مبارزان چپ را در برمي‌گرفت. هنوز نيز برداشت و دريافت اين حزب از ساخت و کارکرد نيروهاي اجتماعي ايران و روند تاريخي آن ايدئولوژي حاکم برچپ گرايان و حتّي پاره اي از گروه‌ها و سياستگران مخالفي است که از همان گفتمان سياسي بهره برداري مي‌کنند و دم ازمبارزه طبقاتي و از ميان بردن امتيازهاي کاخ‌نشينان مي‌زنند و شعارشان عدالت اجتماعي، آزادي و رفاه زحمتکشان و مستضعفان و انقلاب و مانند اينهاست.

به همين سبب، بررسي خاطرات مبارزان توده اي نه فقط براي فهم تاريخ سياسي معاصر ايران و شناخت نيروهاي خارجي و داخلي يا آگاهي از سرنوشت اين مبارزان و روحيه آنان بلکه براي درک فضاي انديشه سياسي امروز ما نيز کوششي ارزشمند و سزاوار است. امّا از آن جا که اين نويسنده مورّخ نيست تا بتواند مانند اهل فن زير و بم موضوع را بشناسد و نکته هاي تازه‌اي بردانسته‌هاي موجود بيفزايد، ناچارپس ازمطالعه اين‌خاطرات به‌ذکر ملاحظاتي چند بسنده مي کند و در کندو کاو خود از اين پيشتر نمي‌رود. بنابراين، نوشته حاضرتأمّلي در اين خاطرات و "جستاري" است در باره آنها و نه پژوهش در تاريخ. از سوي ديگر او که خود چندسالي درگير فعاليت سياسي بود و پس از آن نيز هميشه تا امروز نگرنده حاشيه نشين امّا علاقمند سرگذشت سياسي وطن و هموطنانش، از هر دست، بوده و هست و سير رويدادها را کمابيش دنبال مي‌کند، شايد به عنوان خواننده اين خاطرات ملاحظاتي داشته باشد که به گفتن بيرزد.

درميان اين آثار ملاحظات ما مبتني است برمطالعه خاطرات و مصاحبه هاي دکترفريدون کشاورز، دکتر نصرت الله جهانشاه لو، انورخامه اي، اردشير اوانسيان، ايرج اسکندري، نورالدين کيانوري، احسان طبري، بابک اميرخسروي، مهدي خان بابا تهراني، دکترح. نظري (غازياني)، منوچهرکي مرام، مريم فيروز (فرمانفرمائيان)، راضيه ابراهيم زاده و سرانجام کتاب گذشته چراغ راه آينده است که «براي يافتن مشي صحيح انقلابي» تاليف شده.
اين ملاحظات دراساس به چند نکته زير محدود مي شود:

 - باتوجه به دريافت کلّيِ اين مبارزان از تحول و سير تاريخ، آيا درس‌گرفتن ازتجربه‌هاي‌گذشته‌وآموخته‌ها درراه هدف‌هاي پيشرو"اجتماعي-سياسي" به کار بستن شدني است يا نه؟

- آيا همين "دريافت"، راه گشائي تاريخي و پيشرفت سياسي را به‌صورت دنباله روي چشم بسته سياسي و پسرفت تاريخي درنمي آورد؟

- اين "دريافت" داوري ورفتاردرباره خود و"جزخود"راتاچه‌حديک‌رويه و آسان مي کند؟

- مقايسه فهرست‌وار سنّت زندگينامه نويسي در فرهنگ غرب و درنزد ما؛ - ودرپايان يادآوري دونکته ديگر: جاي خالي‌عواطف‌وتجربه هاي خصوصي دراين خاطرات و نبودِ "فرديّت" جديد و برکناري وجدان فردي در تجربه اجتماعي.

* * *

فرض گفته و ناگفته اين خاطرات آنست که سرگذشت پيشينيان مي تواند درس عبرتي باشد براي آيندگان يا آن گونه که درسرآغاز يکي از اين خاطرات آمده و درحقيقت زبان حال همه گويندگان و نويسندگان چپ رو و شايد ديگران نيز به شمار مي‌رود: هرکه نامخت از گذشت روزگار/هيچ ناموزد زهيچ آموزگار. "گذشت روزگار" يا تاريخ سرگذشت افراد و اقوام بهترين آموزگار است که مي‌توان چون آئينه‌اي درآن نظرکرد، از زشت و زيبا و نيک و بدگذشته عبرت گرفت و آن‌را در زندگي امروز به کار بست همچنان که خاقاني مي‌گفت ايوان مدائن آئينه اي است که اگر دل بدهيم و درست آنرا بنگريم، چه پندها که نمي‌آموزيم.

در دوران هاي گذشته گرداننده چرخ تاريخ و سامان دهنده زندگي آدميان رامشيّت بي‌چون وچراي پروردگار مي دانستند که در ذات خود تغييرناپذير، ابدي و خدشه ناپذير مي نمود. از سوي ديگر نقش شعر، ادب، اخلاق و رفتار، هنر و صنعت مانند سازمان و اداره اجتماع، برزمينه رسم و آئيني مقرر صورت پذيرمي‌شد و در تار و پود سنت بهم مي پيوست. و سنت به بازسازي خود، به تکرارِ نو به نو (نه سنگواره و جامد) زنده است. بدين گونه درون سنتي بسته و تکرار شونده، زندگي هر نسل بازتاب کمابيش همانند نسل‌هاي پيشين بود. دراين ايستائي دوگانه " آسمان-زميني" (مشيّت و سنّت) با اعتقاد به ارزش هاي اخلاقيِ يکسان و هماننديِ شرايط تاريخي، عبرت گرفتن از تجربياتِ پيشين البته انديشه اي بودمعقول و پذيرفتني. گردش‌روزگار بازتابي از گردش افلاک بود، تجربه تاريخي مانند سير ستارگان يا ثبات دين و اخلاق تغيير ناپذير مي‌نمود و مي‌شد ازگذشته، که باز روز ديگر فرا مي‌رسيد، پندگرفت. و چون برداشت ديني و اخلاقي بود پندي که گرفته مي‌شد نيز ديني و اخلاقي بود: بي‌وفائي‌دنيا، رستگاري نيکان و زيان‌تبهکاران! و درسياست و کشورداري هشدار به پادشاهان، زورمندان و زبردستان که «خلق همه سر بسر نهال خدايند- هيچ نه برکن از اين نهال و نه بشکن» و جز اينهاکه در اندرزنامه‌هاي پيشينيان فراوان آمده است.

* * *

 در روزگار ما، با پيشرفت دانش هاي انساني (که خود تجربه اي تاريخي است)، استنباط پيشين از تحوّل تاريخ ديگر پذيرفته نيست و درس گرفتن از تاريخ سرشت و معناي ديگر يافته است. ولي انديشه تکرار تجربه هايِ کمابيش همانند و "هم سرشتِ" تاريخي (در "محتوا" يکسان و در" صورت" شبيه) و در نتيجه اعتقاد به درس گرفتن ازگذشته، براي پيشرفت به سوي آينده، در ايدئولوژي‌هاي سياسي معاصر (و حتي بازگشت به گذشته دور- سنت پيامبر، سلف صالح - در ايدئولوژي هاي مذهبي) به شدت باقي است.

 امّا درگفتار ما و تا آنجا که به مبارزان توده اي مربوط مي شود مي توان از ايدئولوژي ماترياليسم تاريخي استاليني (در تاريخ حزب بلشويک- يا کنگره لنينگراد) نام بردکه برطبق آن، علي رغم پاره اي اختلاف هاي "محلّي" تاريخِجهان در اساس از چهار مرحله عمده (کمون اوليه، بردگي، فئوداليسم و بورژوازي) مي گذرد تا به ديکتارتوري پرولتاريا، برافتادن طبقات و پايان‌يافتن استثمار انسان از انسان برسد. و درنهايت شعار يا آرزوي بشردوستانه « از هرکس به اندازه استعدادش، به هرکس به اندازه احتياجش» هستي پذيرد.

دراين طرح ساده انگار نيز، از آنجا که تحول تاريخ جهان گرده و طرحي "پيش‌ساخته" وتکرارشونده دارد، هراجتماعي‌مي‌تواندازتجربه‌خوديااجتماع‌هاي پيشرفته‌تر برخوردار شود، خود را در دو آئينه گذشته و آينده بنگرد و نقشه کلي راهش را بيابد. به اين ترتيب خويشکاري بسياري از عامل‌هاي پيچيده و بي شمار"تاريخساز" از جمله پديده هاي فرهنگي (دين، انديشه و دانش، هنر و ادبيات، آيين ها و. . . .) به عنوان "روساخت" دستکم گرفته مي شود، همچنين شرايط اقليمي و جغرافيائي، نقش شخصيت و نيروهاي رواني، عاطفي و غريزي، روانشناسي توده (masse)، تصادف و سرانجام کارکرد خودِ انسان به عنوان پديده اي پيوسته متغيّر، در سايه مي‌ماند و دگرگوني و تحول تاريخ به عامل اقتصادي، به ديالکتيک شرايط توليد، پيشرفت و تکامل ابزار توليد و شيوه روابط توليدي کاهش مي يابد. آدمي با شناختِ راز تاريخ (قانون جبر تاريخ) مي تواند سيرِ ناگزير آنرا تند تر کند و به پيش براند. ماترياليسم ديالکتيک و ماترياليسم تاريخي علم اين قانوني است که درآخر کار انسان سازنده تاريخ را به صورت ساخته تاريخ درمي آورد.

* * *

 امّا اگر امروزِ ما بجز ديروزمان باشد و تاريخ اجتماع همچنان که زمان را پشت سر مي‌گذارد، هربار در رويدادي تازه با سرشتي متفاوت، چهره ناشناخته ديگري بيابد، تجربه گذشته به چه کار مي آيد؟ نگفته پيداست که نمي‌خواهم بگويم آموختن و دانستن تاريخ و شناخت تجربه تاريخي بي حاصل است و درعمل اجتماعي و سياسي به کاري نمي آيد. کاملاً برعکس، مسافري که بي‌اين کوله‌بار آهنگ سفر کند، چه بسا به منزل مقصود نرسيده، وابماند. امّا وامانده‌تراست اگرگمان کند که گذشته چون آئينه‌اي سرراست راهِ بي‌انحرافِ آينده را مي‌نمايد. زيرا افزون برآنچه گفته شد، درتاريخ ميان تجربه کننده و پندگيرنده دستکم يک نسل فاصله وجود دارد که در روزگار ما، برخلاف گذشته، سرشار از همه گونه عمل اجتماعي(praxis) تازه است به نحوي که هر نسل نو رسيده با اجتماع و انسان اجتماعي ديگري سر و کار دارد که براي نسل پيشين ناشناخته بود بنابراين آن دو در دو جايگاه تاريخي ناهمانند قرار دارند بادو ديدگاه متفاوت. پس هر تجربه اي را از دو ديدگاه و دو زاويه مي‌بينند و عجيب نيست اگر دو نتيجه متفاوت به دست آورند.

بدين گونه هيچ دو تجربه يکساني وجود ندارد که يکي آينه وار بازتاب مستقيم ديگري باشد تا حاصل تجربه اول بي کم و کاست در دومي به کار گرفته شود. به علت هاي ديگر و از جمله به همين سبب است که مي گويند هر تأليف تاريخي به نحوي تاريخ زمان مؤلف است. زيرا هر مورخي فرآورده شرايط فرهنگي، اجتماعي، ملي و جهاني زماني است که درآن بسر مي برد يعني مشروط و وابسته به تاريخ زمان خود است و گذشته را ناگزير از وراي شيشه زماني که در پيشِ رو دارد، مي بيند؛ شيشه اي که از خلال آن نور مي شکند و تصوير، مانند وقتي‌که درآب بيفتد،"شکسته-بسته" و با پَرهيبي‌گول‌زننده ظاهر مي شود. عکسي است از دور و مثل عکس هاي ماهواره اي بايد "درست" خوانده شود تا فريبنده نباشد. برشمردن تجربه روزهاو سال‌هاي سپري‌شده به تنهائي- بدون شعور سنجش‌گر و ديد انتقادي- کافي نيست.

دراين حال اگر نگرنده اسير پيش‌فرض‌هاي‌محدودکننده اي باشد و نتواند سرگذشت اجتماع را چون پديده اي زنده و پويا درچهره‌هاي گوناگون، و بيرون ازقفس پيشداوري هاي ايدئولوژيک، ببيند، آنگاه امروز و زمان حال اوست که پرتو کج تابش را به گذشته مي افکند و آنرا به صورت دلخواه، به صورتي که درقاب دانسته ها و خواسته هايش جا بگيرد، در مي آورد.

نخست از کتاب گذشته چراغ راه آينده است آغاز مي کنيم زيرا اين کتاب موفق و پرخواننده اوّلين تاريخ مفصّل و انتقادي حزب توده است که پيشتر از اين خاطرات (بدون نام مؤلف، تاريخ و محل انتشار) بارها چاپ و پخش شده و در طي سالها تنها سرچشمه آگاهي بيشتر خوانندگان فراوانش از سرنوشت نهضت چپ ايران بوده است. گذشته از پخش گسترده و درازمدت، اين کتاب فقط تأليفي تاريخي نيست، اثري "آموزشي" نيز هست چون بطوري که در بخش "آغاز سخن" گفته شده، مؤلفان آن مي خواهند«از چيزهائي سخن به ميان آورند که همه مي‌دانند و کسي را ياراي گفتن آن نيست.» يا به عبارت ديگر کتابي فراهم کرده اند تا اسرار مگو را فاش کنند. مؤلفان مي گويند:

 «. . . پس ازسال‌هاي تلخ تجربه و آزمايش، نامرادي‌ها وناکاميابي‌هاي پياپيِ نهضت آزادي ايران به قيمت از دست رفتن نسلي از بزرگ‌ترين و شايسته‌ترين فرزندان خلق . . . داشتن مشي صحيح انقلابي . . . ضرورتي قطعي و حياتي است.» ("آغاز سخن"، ص الف) امّا داشتن اين مشي صحيح انقلابي بدون نقد و بررسي واقع بينانه وصادقانه شکست‌ها و پيروزي هاي گذشته امکان پذير نيست و چون اين کار را آنها که مي بايد نکرده اند اين وظيفه به عهده مؤلفان افتاده که «به روشن ساختن دوره بسيار پُر اهميتي از تاريخ معاصرما [‌کمک کنند] تا اين گذشته چراغ راهنمائي براي جويندگان حقيقت و رهروان راه آزادي و دموکراسي و استقلال کشور ما گردد.» (همانجا) ولي نمونه‌اي از همين اثر نشان مي دهد که گذشته انعکاس ميل دل امروز ماست نه چراغ راه آينده.

تشکيل فرقه دموکرات و "خودمختاري" آذربايجان، به پشتيباني ارتش سرخ و رياست‌پيشه‌وري، از مهم ترين رويدادهاي تاريخ ايران و نهضت چپ درنخستين سال هاي پس از جنگ بود. نويسندگان چپ گراي کتاب که از نخست وزير وقت، قوام السلطنه بيزار و هواخواه پيشه وري هستند، آن‌دو گرداننده اصلي سياست داخلي را که به مخالفت در برابر يکديگر قرار دارند اين گونه به خوانندگان مي شناسانند:

 . . . سيد جعفر پيشه وري که مؤسس و صدر فرقه دموکرات آذربايجان بود و بعدها نخست‌وزير حکومت‌ملي آذربايجان شد چه‌کسي بود؟ وي خودرا چنين معرفي مي‌کند:
 از نقطه نظر زندگاني خصوصي، سرگذشت من طنطنه و تشعشعي ندارد. درزاويه‌سادات‌خلخال درسنه 1272 متولد شدم. در اثر حوادث و زدوخوردها در سن 12 سالگي باخانواده خود به قفقاز مهاجرت کردم و از آن تاريخ در تلاش معاش قدم گذاشتم. درمدرسه اي که تحصيل مي کردم واردکار شدم. آنجا مانند يک نفر مستخدم ساده خدمت کردم. پس از خاتمه مدرسه در همانجا به معلمي پرداختم. پس از انقلاب اکتبر. . . اقيانوس نهضت اجتماعي مرا هم مانند ساير جوانان معاصر از جاي خود تکان داده به ميدان مبارزه سياسي انداخت. . . . در آزادي ملل روسيه عملاً دخالت داشتم. دراين کار بزرگ و پُرافتخار علاوه برمبارزه آزاديخواهي يک نظر ملي هم مرا تحريک مي کرد. من مي دانستم که نجات و سعادت ملت و ميهن من در پيشرفت رژيمي است که انقلابيون روسيه مي خواهند و اگر غير از لواي پُر افتخار لنين، بيرق ديگري در روسيه در اهتزاز باشد استقلال و آزادي ملت ايران هميشه درمعرض خطر خواهد بود. . . نهضت جنگل مرا هم مانند همه آزاديخواهان ايراني جلب نمود. . . به اتفاق دوستان صميمي‌خودکه اغلب آنها توي حزب توده هم هستند در ده و شهر، در [‌فرونت] زيرآتش‌گلوله توپ‌پيش‌مي‌رفتيم، کارمي‌کرديم، نبردمي‌نموديم، غذاي روحي ما ايمان و عقيده بود. . . وقتي در رديف آزاديخواهان بزرگ بودم و براي اجراي وظيفه سنگين و مسئوليت دار اجتماعي انتخاب مي‌شدم، هرگز خود را بزرگ نمي دانستم و در نظر خود، همان آدم ساده و بي‌غرضي بودم که دستمال در دست گرفته شيشه هاي مدرسه را پاک مي کرد. . . . حال هم که پنجاه سال از عمرم مي گذرد و سي سال از آن را در مبارزه سياسي و در زندان ها بسر برده ام، خود را همان مستخدم زحمتکشي که در مدرسه خدمت مي‌کردم مي‌دانم و براي همان طبقه چيزمي‌نويسم. . .درجريان نهضت جنگل بنا به تصميم مليون گيلان به تهران آمدم و در آنجا سازمان سياسي و شوراي مرکزي اتحاديه کارگران را تشکيل دادم و ارگان آن روزنامه حقيقت را منتشر کردم. . . تمام سرمقاله هاي روزنامه حقيقت به استثناء چند مقاله، از قلم من تراوش کرده است. در دوره رضاخان چهار بار مرکز ما را به واسطه بازداشت و توقيف منحل کردند. ولي‌ماکه‌خودرا سربازان راه آزادي مي دانستيم پست خود را ترک نکرده پنجمين مرکز را تشکيل داديم، فعاليت مطبوعاتي خود را به اروپا منتقل کرده روزنامه و مجلات خود را توانستيم از ديوار چيني که پليس رضاخان دور ايران کشيده بود به ايران برسانيم. . . بالاخره در 1309 بازداشت شديم . . . هشت سال تمام در قصر به غير از ما زنداني سياسي نبود. (صص 250-240)

اگر دراينجا قلم رابه دست دوست داده اند تا خود رنج تهي‌دستي، انساندوستي و مبارزه انقلابيش را بيان کند، درعوض درباره قوام السلطنه اين وظيفه را مؤلفان خود پذيرفته اند تا بهتر از عهده برآيند:

 احمد قوام نوه ميرزا محمد قوام الدوله، مؤسس لژ فراماسونري در خراسان و فرزند ميرزا ابراهيم معتمدالسلطنه پيشکار"موروثي" آذربايجان که در زمان مورگان شوستر، مستشار امريکائي ماليه ايران، جهت ادامه غارت گري هاي خود با جان سختي از سرو سامان يافتن امور مالي کشور جلوگيري مي‌کرد و برادر ميرزا حسن وثوق الدوله عامل سرسپرده انگليس و عاقد قرارداد اسارت آور 1919 ايران و انگليس بود. وي بنا به استدعاي پدرش به دربار ناصرالدينشاه راه يافت و لقب دبيرحضور گرفت. پس‌از قتل ناصرالدينشاه، امين الدوله که به پيشکاري ايالت آذربايجان منصوب شده بود قوام را به سمت منشي با خود به تبريز برد و در تبريز وي مورد "توجه و عنايت" محمدعلي ميرزاوليعهد قرارگرفت. قوام در دوره سلطنت مظفرالدينشاه بنا به تقاضاي عين‌الدوله صدراعظم سمت دبير حضوري اين دشمن غدار آزادي و مشروطيت را به عهده گرفت. دروصف‌عين‌الدوله همين بس که جنبش مشروطه طلبان در بدو امر به صورت اعتراض به خودسري‌ها وبيدادگري‌هاي او آغاز گرديد و گويا وي ازهمان زمان به فراماسون‌ها پيوست. بعدازانقلاب‌مشروطيت‌قوام‌نيزمانند سايرعناصر ارتجاعي لباس‌مشروطه‌خواهي برتن‌کرد وچندين بار به مقام وزارت و نخست وزيري دولت مشروطه ايران رسيد و در جريان همين فعل و انفعالات وي قطب سياسي خود را تغيير داده به يکي از خدمتگزاران امپرياليسم امريکامبدل شد. پس ازکودتاي 1299 وخروج سيد ضياءالدين از ايران قوام جانشين او گرديد و رضاخان سردار سپه درکابينه قوام سمت وزارت جنگ را داشت. درآن هنگام قوام با اعطاي امتياز نفت شمال ايران به کمپاني استاندارد اويل کمپاني موافقت کرد و قانون مربوط به آن امتياز را به مجلس برده از تصويب گذراند. ولي به علت اينکه کمپاني مزبور قسمتي از سهام خود را به کمپاني انگليسي واگذار نمود، قرارداد مزبور لغو گرديد. علاوه براين قوام السلطنه عده‌اي از مستشاران امريکائي را نيز به ايران آورد. (ص 334)

 آن چارچوب تنگ فکري که پيش از کنجکاوي و جستجو و سنجش تاريخي، هدف بي چون و چرايش را در چنته دارد، به جاي بررسي کارنامه دو مرد سياسي در متنِ تاريخي که در تدوين آن دست داشته اند، نخست نتيجه دلخواه را مي آورد و آنگاه به بحث مي پردازد تا به همان نقطه آغاز برسد. و اين نه از روي بدخواهي و سوء نيت بلکه حکمي است که ايدئولوژي تاريخ نگار بر ذهنِ او مي‌راند. زيرا ايدئولوژي ساختارِ هم بسته و درخودهماهنگِ انديشه‌هائي است که‌پاسخ هرپرسشي‌راياازپيش‌مي‌دانديامي‌توانددرمنظومه هماهنگ خودبيابد. نمونه ديگر بياورم به کوتاهي:

دکتر ح - نظري (غازياني) از افسراني بود که از ارتش ايران گريخت و به فرقه دموکرات آذربايجان پيوست و پس از شکست فرقه به آن سوي مرز پناهنده شد و در آنجا آنطور که خود نوشته خواري ها ديد و رنج ها و ستم هاي باورنکردني کشيد و دست آخر پس از فرار کتابي نوشت با عنوان گماشتگي هاي بد فرجام. وي در اين کتاب با اشاره به انقلاب گيلان در سال هاي پيشتر و از زبان داداش تقي زاده «مردي دنيا ديده و مبارزي شريف» مي گويد: «ما نمي‌خواهيم ازگذشته درس بگيريم. . . و داريم همان خبط ها را در مقياس بزرگتر تکرار مي کنيم.» (گماشتگي‌هاي بد فرجام، انتشارات مرد امروز، 1371، بخش نخست، ص 74)

 اينک بنگريم به خود نويسنده و درسي که از تجربه سياسي‌اش گرفت. وي مي نويسد «با نگاهي به واپسين روزهاي فرار، ما پي برديم که چه اشتباه بزرگي مرتکب شده ايم، اشتباهي که با بي ابتکاري، سر سپردگي به بيگانگان، بزدلي و خيانت به آرمان هاي دموکراتيک چندان فاصله اي نداشت.» (ص144) «اين فاجعه از درون ما، از وابستگي رهبري فرقه و "قشون ملي" به بيگانگان بروز کرد.» (ص 145)

باتوجه به آنچه نويسنده ازگفته ديگري آورده و پشيماني‌اش از سرسپردگي به بيگانگان و بزدلي و خيانت و غيره و غيره، خواننده مي بيندکه بعد از سالها تجربه تلخ هم او در همان کتاب آن "اشتباه بزرگ" را «جنبش دموکراتيک در آذربايجان وکردستان»، «خودمختاري و سپردن بخشي از کارهاي آذربايجان و کردستان» به‌مردم‌آنجامي‌نامد. (ص121) انگار نويسنده (با وجود چنان عنواني براي کتابش) شيفته‌ودلبسته همان «گماشتگي بدفرجامي» است‌که درسالهاي سرگرداني طعم ناگوار آنرا از بن دندان چشيده است. در نزد او دست آخر نيروي ايدئولوژي از واقعيتِ بي سعادت بيشتر است و در داوري نهائي برآن پيروز مي شود.

 اظهار نظرهاي سياسي و تحليل هاي تعدادي از اين آثار نشانه گويا و بليغ آن ساختار ذهني است که چنين ديد سطحي و آساني را بر دارنده خود تحميل مي کند: اجتماع مجموعه و ترکيب چند طبقه انگشت شمار دهقان، کارگر، خرده بورژوا، بورژوازي ملي، بورژوازي بزرگ و وابسته (کمپرادور) و گروه روشنفکران است. سياست بازتاب مستقيم رابطه اين طبقات، و انسان اجتماعي درنهايت همان انسان مشروط به اين طبقه هاست که براساس موقعيت طبقاتيش شناخته و داوري مي شود. تاريخ پيشرفت پر پيچ و خم ولي ناگزير و جبري يک جريان "اجتماعي- اقتصاديِ" کلي است. تفکر و بنا برآن فهم تاريخ و معمّاي درهم بافته حيات اجتماع نيز بنا بر مبارزه طبقات، در قالب مهيّاي چند کلي‌بافي و يک "قانونمندي" به اصطلاح مارکسيستي- که درستي آن بي چون و چراست- شکل مي گيرد و تحويل داده مي‌شود.

نمونه کم نظيري بياورم: مي دانيم که امپراطوري عثماني ششصد سال تمام دوام آورد و قرنها بر سرزمين هاي وسيعي فرمان مي راند: از شمال درياي سياه و شبه جزيره بالکان تا عدن و حبشه و از عراق و مصرگرفته تا ليبي و تونس. به دنبال شکست اين امپراطوري در نخستين جنگ جهاني و نيز پس از نبرد با انگليس و يونان، مصطفي کمال پاشا دولت جمهوري ترکيه را در 1922 بنا کرد، دستگاه خلافت سلطان عثماني بر مسلمانان (سنّي) را برچيد، دين از دولت جدا شد و ترکيه از گذشته تاريخي خود بريد. جنبش آتاتورک پي آمد تنش ها و درگيري هاي‌جهاني وداخلي دراز و ازجمله نهضت ترکهاي جوان بود.

 از سوي ديگر در ايران (که انقلاب مشروطه را پشت سر گذاشته بود) عمر سلسله قاجار پايان يافت و رضاخان سردار سپه به پادشاهي رسيد و راه و رسم کشورداري و آئين حکومت - خوب يا بد- پس از صدها سال دگرگون شد. حال ببينيم اين دو چرخش تاريخي دورانساز و همزمان در دو کشور همسايه از وراء ايدئولوژي نويسنده اي که تفسير لنيني تئوري مارکسيسم را بررسي کرده (م. ا. به آذين، از هردري.زندگينامه سياسي- اجتماعي، تهران، جامي، چاپ دوم، 1371، ج. اول، ص 50) چگونه ديده مي شود. او مي‌گويد «مسائل لنينيسم، اثر استالين، دروازه اي بود که من از آن به فراخناي انديشه مارکسيستي و کاربرد عملي آن راه يافتم» (ص 39) و با اشاره به کشتارها و قربانيان بسيار استالين مي افزايد: «با اين همه من استالين را در فضاي نخستين انقلاب بزرگ و پيروزمند رنجبران جهان- انقلابي نورس، در معرض چنگ و دندان تيز درندگان- مي پذيرم و به پاس آنچه توانسته است به انجام رساند او را مي‌ستايم.» (ص 142)، باري نتيجه تحليل سياسي اين شخص درباره آنچه در ايران و ترکيه پيش آمد اين‌است:

چه شد در دو کشور همسايه- ترکيه و ايران- در اوضاع سياسي و اجتماعي کم و بيش يکسان، دو سردار فيروزمند به پيش صحنه سياست آورده شدند و يکي را فراک رياست جمهور و ديگري را رخت شاهي پوشاندند؟ اگر اشتباه نکنم، کار به رشد نسبي بورژوازي دراين دو کشور بستگي داشت ولي‌درهردو جا هدف يکي بود: تقويت سرمايه‌داري‌وسپردن سهم بيشترو بيشتري از قدرت به سرمايه‌داران. (ص 27) هردو"آورده شدند"وبه‌هريک‌رختي‌که مي‌خواستند "پوشاندند". همه تفاوت‌هاي تحول دو کشور نيز با يک عبارت مشکل گشا، «رشد نسبي بورژوازي»، روشن شد. مي‌ماند هدف"آورندگان" که آنرا هم گفته‌اند. اين زندگينامه "سياسي- اجتماعي"متأسفانه در آستانه انقلاب اسلامي پايان مي‌يابدو به سال هاي پس از آن نمي‌پردازدوگرنه، گذشته ازفايده‌هاي‌ديگر، شايداز قصائد غرّاي سراينده‌اي که‌درتشکرازخودبافروتني‌مي‌نويسد: «به‌آذين‌شمعي‌شدکه درتاريکي‌فراگيرنده روزگار سوسو مي‌زد.» (ص 78) نيز برخوردار مي‌شديم!

در بيشترخاطراتي‌که نام‌بردم همين فقرفکري ناشي از اسارت ايدئولوژيک و پُرمدعائي کسي که در جمعِ کوران راه را از چاه تميز مي دهد و ترفندهاي امپرياليسم رامي‌شناسدديده مي‌شود. اگردرکساني آئين تازه اي جايِ ايدئولوژي پيشين را بگيرد باز بي مايگي انديشه و يکسونگري- منتها به سوي ديگر- به همان نام و نشان که بود باقي مي‌ماند. مثلاً دکتر جهانشاه لو در خاطراتش، ما و بيگانگان، مدعي است که ازهمان سال هاي جواني اين چيزها همه را مي‌دانست:اسماعيليه،تاريخ‌ايران،اقتصاد،فلسفه‌بافي‌مفصل وبحث در واجب‌الوجود، قانون عليت، جبر و اختيار، شيطان، ديالکتيک هگلي و شگفتي از اين که اصل هاي آن را مولانا بهتر از هگل بيان کرده و غيره غيره. احسان طبري نيز در کژراهه براي تبليغ ايدئولوژي تازه‌اش- شايدهم بنا برپاره اي ملاحظات شخصي- تصويري وارونه از گذشته خود و تاريخ حزب توده و کشور ترسيم مي کند؛ تصويري بي‌حقيقت اما با جوش و خروشِ اهلِ ايمان نه آهستگي و ترديد پيروان عقل.

در برابر اين نمونه هاي پراکنده شايد در پايان يادآوري اين صحنه‌سازي "علمي" به مورد باشد که در نيمه دوم سال هاي 1930 به دستور حزب کمونيست، کنگره مورخان شوروي در لنينگراد تشکيل شد. بحث هاي کنگره به اين نتيجه قطعي رسيد که "شيوه توليد آسيائي" در چگونگي و سير تاريخ مشرق زمين نقشي ندارد. درنتيجه بنا بر تصميم کنگره تاريخ سرزمين هاي شرقي هم مانند مغرب زمين بايد از همان چهار مرحله معلوم ماترياليسم تاريخي بگذرد. در قطعنامه کنگره به مورخان شوروي دستور داده شد که از آن پس آثار خود را نه فقط با توجه به همين دستاورد "علمي" فراهم آورند، بلکه تأليفات پيشين را نيز براساس همين نظريه اصلاح کنند. برطبق اين دستور در آثار مورخاني مانند دياکونوف، پيگو لوسکايا، پتروشفسکي و ديگران، تاريخ ايرانِ پيش و پس از اسلام ناچار به دوره هاي برده داري، سرواژ، فئوداليسم پيشرفته و پسرفته و مانند اينها تقسيم شد.

چنين تصويري از گذشته، "چراغ راه آينده" نيست. اين گذشته موهوم عکس برگردان وارونه اي است از تصورات زمان حال و نقشي از خيال امروز.

* * *

 درباره پيروي سياسي و عملي حزب توده (مانند ديگر حزب هاي کمونيست) از شوروي مخالفان، و بعدها کساني از موافقان نيز، بسيار گفته و نوشته اند. اين پيروي-که گاه مانند ماجراي نفت شمال و کافتارادزه يا حادثه آذربايجان به صورت اطاعت کورکورانه درمي آمد- خود از وابستگي فکري و ايدئولوژيک، از نوعي اعتقادخرافي به نظريه اي که مدعي درستي و دقت علمي بود، سرچشمه مي‌گرفت. روش حزب توده و دکتر کيانوري، يکي از فعال ترين رهبران آن، در برابرجبهه ملي، دکترمصدق و هم‌چنين ملي شدن صنعت نفت چيز پوشيده‌اي نيست. او که از آغاز تا انجام روزانه از صبح تا شام در مرکز آن گيرو دار سياسي بود، در خاطراتش مي گويد: «درآن زمان جزواتي از مائوتسه تونگ و ليوشائوجي درباره نقش بورژوازي ملّي در انقلاب چاپ شده بود. من آنها را خواندم و به اين نتيجه رسيدم که قضاوت ما درباره جبهه ملي بکلي نادرست است.» (خاطرات نورالدين کيانوري، تهران، مؤسسه تحقيقاتي و انتشاراني ديدگاه، انتشارات اطلاعات، چاپ اول، 1371، ص 218) بايد کسي ديگر درجائي ديگر درباره موضوعي مربوط به زماني ديگر جزوه منتشر کند تا اين رهبر حزب در تهران روش خود را عوض کند! اگر آن جزوه هاي کذائي منتشر نمي شد؟!

هم او از چپ روي حزب توده درملي شدن صنعت نفت اين گونه انتقاد مي‌کند: «شايد همه ما کتاب «چپ گرائي، بيماري کودکي کمونيسم» لنين را خوانده بوديم ولي درتطبيق آن با واقعيت جامعه خودمان و سياست حزب نمي‌توانستيم از آن بهره برداري کنيم.» (ص 284) باز اشکال درتطبيق کتابي است از زماني، درجائي (و بايد گفت حتي موضوعي) ديگر با واقعيت سياسي ايران؛ يعني قدم برداشتن درخاک خود بنا بر نقشه سرزمين ديگران که دراين حال نقشه راه از روي پيچ و خم زمين ترسيم نمي شود بلکه پست و بلند آنرا بايد با نقشه جور درآورد. نتيجه اين "نقشه کشي" البته از پيش معلوم و دنباله رويِ عملي پي آيند ناگزيرِ اين بردگي عقيدتي است که راه را برآزادي فکر مي‌بندد، شخص را از کنجکاوي و جستجوي حقيقت، از تصميم گيري و پذيرفتن مسئوليت در پيش آمدها، از کشمکش رواني و ناراحتي وجدان و همه خطرهاي آزادي انديشه در امان مي دارد و نجات مي دهد.

ايدئولوژي جزاين"هنر"هاي ديگر هم دارد. مارکسيسم لنينيسم، سوسياليست‌هاي پيش از مارکس را"تخيلي" و خود را"علمي"مي‌داند؛ و چون "علمي" است قانون‌هاي تحول اجتماع، خويشکاري طبقات، جبرتاريخ و چگونگي پيشرفت و رستگاري جامعه‌را مي‌داند، از مقصد و "منزل" هاي بين راه شناختي "علمي" دارد، کسي که‌به آن‌پيوست درصراط مستقيم است، گمراهي ديگران را برنمي تابد و نسبت به آنهاسخت‌گير و ستيزه‌جو و در داوري بي‌پرواست، آسان حکم صادرمي‌کند و تعصّب مي ورزد. باز از کيانوري نمونه مي آورم، هم براي پايگاهي که در حزب توده داشت و هم براي رفتارش در زندان و آن چيزها که گذشت.

بعد از دستگيري نخستين سازمان افسري و فرو پاشيدن حزب توده در سال 1333 بسياري از کادرها و از جمله افسران دستگير شدند. دراين ميان در برابر فشار و شکنجه کساني وادادند و افتادند و کساني تا پاي جان و فراتر از آن ايستادند و رفتند. مثل دوست و رفيقم مرتضي کيوان يا همشاگردي آخرين سال دبيرستانم نورالله شفا (درودگر)، يکي از يکي پاکبازتر و در ايمان خود به انسان استوارتر. مرتضي سرشار ازحقيقت و تجسّمِ روشن انسانيتي بود که ما در خيال مي پرورديم. و اما افسر شهرباني ستوان نورالله شفا، من عکس او را با دست و پاي بسته به چوبه اعدام و نواري برچشم، درآن لحظه سهمگين ديده‌ام که با دهان باز آرزويش را فريادمي‌کشيد. باري، درميان کادرهاي حزب توده از مرد و نامرد همه جور آدمي بود ولي اين آقا درصحبت از کسي همه را به يک چوب مي راند و مي‌گويد فلاني «مانند ديگر کادرهاي حزبي در زندان ضعف نشان داد.» (ص 178) و يا دکتر «يزدي در زندان پس از تسليم به رژيم شاه پسرش حسين يزدي را به ساواک مربوط ساخت.» (ص 392) و در باره دکترکشاورز مي نويسد:«از بس اين مرد فاسد بود زنش زجر کشيد و مرد.» (ص 383) و قطب زاده و بني صدر را دو مهره سرشناس امپرياليسم در کنفدراسيون دانشجويان مي‌داند. در همين کتاب، مصاحبه‌کننده مي‌پرسد: «دليل شما براي اين ادعا درباره قطب زاده و بني صدر چيست؟» جواب: «اين نظريه برپايه تجربه و شم سياسي ما بود. ما از روي شيوه مبارزه افراد با حزب توده ايران‌و اتحادشوروي و با توجه به شگردهاي شناخته شده تبليغي امپرياليسم به اين نتيجه رسيديم. حوادث بعدي هم ثابت کرد که اين شم سياسي اين باره به ما دروغ نگفته است.» (ص 442) جل الخالق!

درباره رجلي چون محمدعلي فروغي، اين است داوري: «بسيار آدم پستي بود.» چرا؟ چون به‌پسرش‌درس مي‌دادم. حتي يک چاي به‌من ندادند که هيچ؛ سالي‌که ديپلم‌گرفتم «چون ديگر بورسيه تحصيلي به اروپا نمي فرستادند، حاج‌سيد نصرالله اخوي، قيم من، که با فروغي رفيق جان جاني بود به من گفت که به فروغي بگويم او ممکن است کاري بکند. آقاي فروغي با وجودي که اين کار برايش مثل آب خوردن بود. باوجود اين همه زحمت که من براي بچه اش کشيده بودم، گفته بود اصلاً، به هيچ وجه ! بسيار آدم پستي بود.» (ص 46)

در اينجا درستي ونادرستي اين داوري هاي بي پروا موضوع سخن ما نيست. نکته اصلي و وخيم تر از آن بي پروائي درقضاوت است. اين همه خود را برحق و ديگران را برخطا دانستن، نه تنهاناشي ازعشق به خود و قبول هواداران و بيزاري از همه آنهاي ديگر، که نشان نوعي اعتقاد کور به "صراط مستقيم" خود و بيراهي "گمراهان" نيز هست.

 مثال هائي که از ميان اظهارنظرها برگزيدم همه از آخرين دبير اول و مسئول حزب توده بود زيرا قضاوت هاي "علمي" او براي بيان مقصود از همه فصيح تر و بليغ تر است. ديگران تا اين اندازه بي محابا به هرکس و هرچيز نتاخته و حکم صادر نکرده اند و مثلاً درباره خاطرات رفقايشان نگفته اند: «من خاطرات هيچ يک از اين افراد را قبول ندارم خاطرات خودم و آنچه را خودم مي‌دانم قبول دارم. آنهايي که در "مهدآزادي" نوشته اند براي دفاع از خودشان و متهم کردن ديگران به همه چيز بوده است.» (ص 109)

* * *

 از اينجابه نکته‌اي ديگر مي رسيم که نه تنها مربوط به مبارزان چپ بلکه مشکلي همگاني است. بيشترما مردم، از چپ و راست و از هردست در دين و دنيا، شايد با شدت و لجاجي کمتر ولي درنهايت جز خود و مانند خود را نمي‌پذيريم و درنفي مخالفان ترديد به خود راه نمي دهيم. البته معمولاً وقتي مردم درباره خودشان حرفي مي زنند ناگزير آگاه و حتي نا آگاه درکار توجيه خويش نيزهستند. . . .ولي گمان مي کنم درمقايسه با پروردگان فرهنگِ غرب، ما درصحبت از خودمان ملاحظه کارتر و در اثبات خود و نفي غير کوشاتريم. دراين مقايسه منظورم فقط بررسي کارنامه زندگي و کاويدن نفسانيات خصوصي است نه زمينه هاي ديگر. ما انتقاد از خود و به عبارت ديگر اعتراف به گناه را بلد نيستيم. اين نابلدي‌علت‌هاي بسيار و گوناگون دارد. جستجو و کاوش در روحيّات و تجربه‌هاي دروني و نهادن فرد در رابطه اي پيچيده و درهم تنيده با افراد ديگرکه خويشکاري رمان، زندگينامه و خاطره نويسي است، به ميزان پيشرفت فرهنگي و تاريخي، به شرايط اجتماعي و به سنت بستگي دارد و به ويژگي هاي شخصي جوينده؛ به اينکه چه کسي با چه توانائي درکجا و با چه پشتوانه تاريخي دست به کار مي شود.

دراينجا توجه ما معطوف به سنت فرهنگي جوينده (يا نويسنده) است که درچگونگي کار او البته بي اثر نيست، سنتي که ريشه در اعتقادهاي ديني دارد و اثر آن در برخورد با واقعيت دنيائي آشکار مي شود؛ اين واقعيت را چگونه درمي يابيم و از آن به چه حقيقتي مي‌رسيم؟ حقيقتي که حاصل دريافتِ اخلاقي و آرماني ماست از واقعيت.

باري درسنجيدن و محک‌زدن‌حقيقت ِخود، فقط به يک نکته، به سنّت ديني فرهنگ غرب و مقايسه اي کوتاه با سنّت خودمان اشاره اي گذرا مي‌کنم و مي‌گذرم. چون صحبت از دين است به جاي اصطلاح هائي چون نقد، بررسي، ديدِ انتقادي، سنجش‌عقلاني و جزاينها، عبارت"اعتراف به‌گناه" رابه‌کار مي‌برم. درسنّت ديني مسيحيان گناه از ازل درکنه وجود آدمي سرشته شده است. مؤمن کاتوليک با اعتراف به گناه روح خود را از آلودگي مي شويد. از آنجا که گناه درآدمي ريشه اي است که هربار مي تواند در دل و دست جوانه بزند، اعتراف، به اميد پرهيز از آن، نيز امري پيوسته و هميشگي است که هربار مي‌تواند تکرار شود. درست به خلاف توبه در نزدما که اگر با قصد شکستن و تکرار توأم باشد باطل است. در اعتقادمؤمن مسلمان توبه جدائي کامل، بريدن از ظلمت گناه، نفس اماّره، شيطان و پيوستن به نور ايمان، به حق است. اعتراف مؤمن مسيحي (کاتوليک) تنها گامي در راه رستگاري، پرتوي از نور است نه بيشتر زيرا ناتواني-ضعف بشري- امرذاتي و در دين پذيرفته شده است. . . .

 اگر هيچ کس نيست که مرتکب گناهي نشده باشد پس من نيز جرأت مي‌کنم به گناه خودم بينديشم زخم هاي روحم را بشکافم و حرفش را بزنم و اگر بهره اي از گناه درمن باشد بهتر است درضمير خود فروتن باشم و پيش از داوري درحق ديگران «نگهي به خويشتن کنم که همه گناه دارم.» . . . .

 اينها همه حکم راندن درباره ديگري را دشوار و سخن گفتن ازخطا، گناه يا ضعف خود را ممکن مي سازد. کسي که درچنين سنتي پرورش يافته باشد وقتي بخواهد کارنامه زندگيش را در برابر چشم خود يا ديگري بگسترد با دشواري رواني کمتري دست به گريبان است. زيرا روحيه اي که اين کتاب ايجاد مي کند به خودي خود مانع پذيرش لغزش ها و موجب محکوم کردن خطاهاي انساني نيست مگر آنکه شرايط "سياسي- اجتماعي" همانطور که بارها ديده شده است (جنگ هاي صليبي- انکيزيسيون و غيره) مؤمنان را به بي‌گناهي خود و گناهکاري مخالفان معتقد کند و آنها را به تعصب، آزار و شکنجه و سوختن و کُشتن ديگران وا دارد.

 امّا ازديدگاه اين بحث مهم تر آنست که کتاب مقدّس مسيحيان خود کارنامه زندگي قدسي مسيح است بنا برخاطرات چهارتن از حواريان، شرح حقيقتِ (=آرمانِ واقعيت) يگانه ايست درچهار روايتِ کمابيش متفاوت و با وجودتفاوت، هرچهار معتبر، آن هم حقيقتي‌آسماني و قدسي نه بشري و اين‌جهاني. وقتي حقيقتي الهي در چهار وجه پذيرفته شود، جاي چند و چون، ترديد و جستجو درحقيقت زميني ما باز مي ماند. به ويژه آن که جوينده نه خود بي‌گناه است و نه، در داوري نسبت به ديگران، آزاد.

* * *

شعر فارسي (خيام، عطار، حافظ . . . .) و عرفان ايراني باحيرت درکار آفرينش و نشناختن راز جهان، با ترديد در درستي حقيتِ خود و همسايگي کفر و ايمان وکشمکش دردناک دروني، با انديشه هائي دراين ساحَتِ وجود، همدم و همراز است و درنتيجه درحق ديگراني جز خود بي گذشت و انتقامجو نيست. امّا درسنّت ديني، دست بالا و داور نهائيِ پندار و کردارمان شريعت و امر و نهي آن است نه آسانگيري شاعرانه يا گذشت اهل طريقت.

* * *

باري درفرهنگ مسيحي راه نگارش‌زندگينامه و خاطراتِ با ايمان و بي ايمان (اعترافات آگوستين قديس و ژان ژاک روسو و بي‌شماران ديگر)، هموار تر بوده و هست. امّا سنّت‌ما جز اين است. کتابمان وحي الهي و حقيقت آن به همان صورت يگانه و ترديد ناپذيري است که نازل شده. جز چند تنِ معصوم کسي از گناه بري نيست. بشر جايز الخطا و بخشودني است امّا در حدّ گناهان صغيره نه کبيره که احکامش روشن است و از جمله در برابر داستان آن زن گناهکارِ انجيل، احکام زنا و سنت سنگسار خودمان را در اين مورد مي شناسيم. درباره شرح حال پيغمبر نيز سيره ها و مَغازي دردست است؛ شرح رنج ها، جنگ ها و جانفشاني‌هائي که پيامبر اسلام براي رساندن پيام الهي به بندگان و دعوت به اسلام تحمل کرد و طبعاً در آنها جائي براي صحبت از ناتواني و ضعف بشري و اين‌حرف هانيست. سيره هاي پيغمبر نمونه اعلاوسرمشقي بود براي نگارش شرح حال، عقايد، اخلاق و رفتار مشاهير و راويان حديث، البته درمقام و پايگاهي فروتر و با عنوان "علم رجال" مانند فقه، کلام، حديث يا هر "علم" ديگر به معناي اسلامي کلمه، درون مرزهاي معين و با درست و نادرستِ معلوم. نوعِ ديگر تذکره اولياست با کلّي‌بافي‌هاي يکسان و باسمه اي درباره کرامات يا فضائل آنان.

بنابراين روياروي جهان وخود، حقيقت‌مايک‌چهره بيشتر ندارد، چهره‌اي مختوم، يگانه و نفوذ ناپذير نه ممکن و محتمل. روايت يا حالتي جز آن خلاف يا ضدحقيقت است. ثبات اين حقيقت فقط وقتي پاي تقيّه و دروغ مصلحت آميز به ميان بيايد رنگ عوض مي کند. از ترس جان (که بعدها عملاً ترس از مال، مقام و ملاحظات ديگر به آن افزوده شد) مي توان مذهب خود را، که حقيقت قدسي و آسماني مرد با ايمان است، پنهان داشت و حقيقت ديگري به خود وابست. مصلحت و دروغ مصلحت آميز يک " اصل" اخلاقي ما بوده و هست و مي دانيم که مصلحت به موقعيت و شرايط بستگي دارد و اين دو متغيّر، آن تابع ("اصل اخلاقي") را به دنبال خود مي‌کشند و تغييرش مي دهند. و "اصل" تغييرپذير، به ويژه دراخلاق، ساخت و انسجام نظري آنرا درهم مي‌ريزد.

ازهمه اين‌مقدمات‌مي‌خواهم‌نتيجه بگيرم‌که‌گذشته‌ازعقب‌ماندگي "تاريخي- فرهنگي"، که جز چند نمونه انگشت شمار، تا چند دهه پيش موجب نشناختن و بي توجهي ما به نگارش زندگينامه يا خاطرات سياسي به شيوه نوين بود، سنت فرهنگي ما نيز با کاوش درحالات رواني و بررسي جسورانه نفسانيات و روابط، که شرط ناگزيرنگارش هرزندگينامه‌است، بيگانه‌بود وراهِ اين‌جستجوي سنجشگر و بي مجامله را مي‌بست و نمي‌گذاشت باخودمان و ديگران بي رودربايستي باشيم. البته سنت آئينه يک سويه‌اي است که رو به گذشته دارد و تنها يکي از چهره‌هاي پديده اي فرهنگي‌و اندکي ازبسيار را مي‌تواند نشان بدهد نه بيشتر.

* * *

درخاطرات و زندگينامه سياسي مبارزان چپ ايران مي توان از جهات ديگر هم تأمل کرد و نکته هاي تازه دريافت. مثلاً هيچ يک از نويسندگان (يا گويندگان) درطول سرگذشت خود اشاره اي به کشاکش هاي نفساني و آزمون‌هاي درونيشان نمي کنند. هيچ سخني از عواطف شخصي، از عشق و عشق ورزيدن، زيروبم رابطه بانزديکان، ترس و ترديد هاي پنهان، دودلي، نوميدي يا پشيماني از مبارزه گفته نمي‌شود. نمي گويند آنچه را که در ميدان سياست ياحزب روي داده درخلوت دل خود چگونه "زيسته" اند. کسي به آستانه اين حريم نزديک نمي شود. شايد گفته شود که موضوع اين خاطرات زندگي اجتماعي است نه خصوصي. ولي چگونه ممکن است در گذر سال هاي دراز عواطف قلبي و حالهاي نفساني هيچ يک از مبارزان درکار سياسي و درگيري اجتماعيشان هيچ اثري نکرده بوده باشد. اين پنهان کاري، خلوت زندگي عاطفي خود را در "اندروني" خانه روح پنهان داشتن و فقط دريچه اي از "بيروني" را به روي ناظران بازکردن، نيز به گمان من از ويژگي هاي سرگذشت تاريخيِ بيم زده و نا ايمن ما و از ديدگاهِ روانشناسي اجتماعي، شايان مطالعه و بررسي است.

نکته ديگر آن که دراين خاطرات بيشتر با "من" جمعي سر و کار داريم با "يکي" توأم با "همه". حزب توده مانند دستگاه سازمند (ارگانيسم) زنده اي بود که زندگيش خوب يا بد در بحث ها، اتخاذ روش ها و چرخش ها و تصميم‌هاي سياسي و خلاصه در فعاليتش متبلور مي شد. خاطره نويسان هميشه در "تن" اين دستگاه و يکي از اندام هاي آن هستند. شخصيت آنها گروهي و درهم بسته است. شخصِ آنها در رابطه اي -مثبت يا منفي- با گروه (درونِ دستگاه) و از راه و به ميانجي آن تحقق مي يابد نه به عنوان فردي پيوسته به جمع و درعين پيوستگي، آگاه به جدائي خود. به عبارت ديگر دراين خاطرات هنوز از فرديّت (individualite)، ازآن‌هستي‌يگانه اي که دردوران‌جديد به سبب آگاهي به تماميت وجودي (existentiel) وحقوقيش‌خودرادربرابرنهادهاي‌اجتماعي مي‌بيند، باهمه و برکنار از همه است و مي کوشد تا خود را به منزله چيزي از چيزها از بيرون بنگرد و با ميزان و ملاک عقل سنجشگر ارزيابي کند، از چنين فردي نشاني ديده نمي شود. مثل دهقاني که همه دريافتش از طبيعت وابسته و محدود به خاک و آب و بذر و محصولي باشد که بدست مي آيد و با نگاهي دوخته به آسمان و پايي چسبيده به زمين، بيرون از کارکرد تجربي خود استنباطي از "منظره طبيعت" درمکان و زمان نداشته باشد، همانندِ او، درشخص، اجتماع و تاريخمان غوطه وريم.

 دراين خاطرات بينشِ تاريخي و اجتماعي ما "روستائي"، فصلي و توأم با گسست هاي دوره اي است، نه مداوم و گشوده به روي نگاهي آشنا به چشم اندازِ دورنما. از فرقه هاي مذهبي سلسله ها و مسلک هاي گوناگون با سازمان مسجد و مدرسه و خانقاه و خلاصه از يک نوع زندگي مشترک با هاله اي از هم‌مسلکان، آسان به شيوه اي ديگر از گذران همگاني (حزبي) با هاله حمايت هم‌رزمان- از فضاي حياتي مشترک به فضاي حياتي مشترک ديگر- منتقل شديم، رفتار اجتماعيمان "حيدري- نعمتيً است، درِ دلمان به روي همدستان باز و به روي اغيار بسته است و فقط درون "حصار" خودمان ايمني را احساس مي‌کنيم. تنش ها، کشمکش ها، کنش و واکنش و خلاصه حيات عاطفي و فکري شخص،"درون گروهي" است. حتي وقتي يکي در برابر و به ضد گروه (حزب) "وضع" مي‌گيرد خودرا جدا از آن نمي سنجد.به عنوان مثال اگر خاطره‌نويسي اشتباه يا انتقادي از خود را به زبان آورد، معمولاً خطاي گوينده به منزله عضو حزب و به اين اعتبار و در بسترِ روندي کلّي روي مي دهد، امري است ناشي از جرياني عمومي. درنتيجه خطاي فرد به صورت پديده اي فردي و وجداني درنمي آيد. مفهوم جديد وجدان که ناظر و نگهبان باطنيِ راست و دروغ آدمي است هنوز در تجربه اجتماعيِ ما نقشي ندارد تا شخص درضمن انتقاد از "خودِ"حزبي، هم‌زمان چون فردي جدا از عامل هاي خارجي (حزب، شرايط اجتماعي و . . . ) خود را ارزيابي کند.

درجهان بيني ديني "ايمان"،- يعني امري الهي (نه زميني) و مشترک ميان همه مؤمنان (نه خصوصي)- ملاک شناخت نيک و بد و راهنماي رفتار پيروان است. وجود معنوي مؤمن بيرون از امت (جمع مؤمنان) هيچ است. اکنون که در باورِ مبارزِ توده اي بهروزي اين جهاني جاي رستگاري آن جهانيِ دينداران و اجتماع جاي امت را گرفته، بينش وي از "خويشتن" خواه ناخواه همان "فرد نامنفرد" است زيرا هستي وي فقط با همگان معني دارد و زبان حالش اين بيت معروف را به ياد مي‌آورد:

قطره درياست اگر بادرياست‌
ور نه او قطره و دريا درياست ‌

غافل از آن‌که قطره تا وقتي که بادرياست صورتمند نشده است تا درمقام قطره هستي بيابد، يعني هنوز دروجود نيامده؛ مفهومي انتزاعي، بي شکل و محو در کليّتي غير از خود است. تنهاآنگاه‌که بتواند، هرچند گذرا و ناچيز، از "کلي" جدا شود(بي آنکه از آن بيگانه بماند)، تنها آنگاه فرديّتِ يگانه، يا به اصطلاحِ عرفاي ما(و البته در ساحَتي ديگر) "خويشتن خويش"، را باز مي يابد.

درنوشته هاي نسلي ديگر و در دوراني بعدتر-باتجربه اجتماعي وخيم تر- مثلاً در حقيقت ساده، نوشته "رها" (دفتر دوم، هانوفر، 1373) نخستين نشانه‌هاي سرگشتگي دردناک اين وجدان استوار به خود و شوربختِ فردي پديدار مي‌شود که داوري درباره آنها زود و گفت وگو از آنها موضوع جستار ما نيست.

 مي دانيم که خاطره يا زندگينامه نويسي به شيوه تازه به دنبال همگاني شدن سياست، به ويژه درچند دهه اخيرگسترشي يافت که بايد آن را به فال نيک گرفت زيرا نشان توجه بيشتر به امر اجتماعي و دل نگراني دست اندرکاران براي انتقال تجربه هاي خود (نيک و بد، با غرض و بي غرض) به ديگران و شايد آيندگان است.

حتي اگر اين توجه براي توجيه خود نيز باشد (که اکثراً هست) باز نشان رويداد خوشايند و بي سابقه اي است زيرا در دوره هاي گذشته که سياست ورزيدن کار خواص بود، سياستگران ما، حتي آنها که در بند "وجاهت ملي" بودند، نيازي چندان به نوشتن و گفتن و توضيح خود به مردم نمي ديدند. ولي امروز، اگرچه‌علي‌رغم‌هياهوي بسيار، کاروبار سياست همچنان دردست خسيسِ "معدود خوشبختان" باقي مانده، ولي درد زندگي اجتماعي و جستجوي نوميدانه درمان سياسي همه را فراگرفته و مي خواهند بدانند چه کرده اند، چه بايد بکنند و چگونه و از کجا به حال و روز امروزشان دچار شده اند.

* * *

 خاطره نويسان توده اي با جهان بيني ويژه خود و ديدي که از تاريخ دارند نمي‌توانند اين آگاهي را به خواننده بدهند. بيشتر آنها تا آخر تخته بند نظام فکري خودند. درنتيجه حتي وقتي که بخواهند از سوسياليسم شوروي يا حزب توده انتقاد کنند، ايرادشان اين است که مارکسيسم- لنينيسم را بد اجرا کردند يعني بلشويک يا توده اي خوبي نبودند. اما با وجود آنچه درآغاز گفته شد خواننده هوشمند از «شرح اين هجران و اين سوزجگر» اگر نتواند"راه" را بشناسد، دستکم شايد بتواند "چاه" را ببيند و ياد بگيرد چه ها نبايد کرد.

حتي براي رسيدن به اين نتيجه "منفي" (که خود دستاورد بزرگي است) اضافه بر زمينه هائي که جسته گريخته نشانه اي از آنها به دست داديم، جاي بررسي هاي گسترده تاريخي، فرهنگي، جامعه شناختي و به ويژه اخلاقي در قلمروهاي زير خالي است:

- سازوکار (مکانيسم) بيروني و دروني سازمان حزب، از سوئي در رابطه باحزب‌کمونيست شوروي و حزب هاي "برادر"، و از سوي ديگر در رابطه رهبران با يکديگر، با توده حزبي و با سازمان هاي وابسته (شوراي متحده کارگران، تشکيلات زنان، سازمان دانشجويان و کنفدراسيون، جمعيت هوادارانِ صلح و . . روزنامه ها و مجله هاي وابسته و غيره)؛

- تأثير حزب توده در تاريخ معاصر ايران؛

- روحيه و نفسانيات رهبران، اداره کنندگان و توده حزبي که خود داستان گفتني ديگري است و تاکنون ناگفته مانده؛ شايد به سبب آنکه در برابر پديده‌هاي "برون ذهني" آنرا، که امري"درون ذهني" است، داراي ارزش دست دوم و اعتبار ناچيزي پنداشته اند. و حال آنکه بسياري از ويژگي‌هاي رواني واخلاقي‌ما چون ريشه پايدار درسنتّي سخت‌جان و کهن دارند، نشاني در رفتار اجتماعي وکُنش‌سياسي به جاي مي‌گذارندکه‌به آساني‌محوشدني‌نيست؛ - جايگاه اخلاق دراين سياست: چگونه مؤمنانِ به اخلاق، درگردونه تشکيلات و سياستي بي اخلاق، هم در عمل به ضد خود تبديل مي شوند و هم صادقانه خود را هم چنان پاي بند به اخلاق مي پندارند. توجيه "اخلاقيِ" اين بي اخلاقي عملي چگونه است؟

(تا آنجا که مي دانم گويا تنها خليل ملکي سياست پيشه انديشنده و شجاع، از همان سال 1328 و درگرماگرم کارزار سياسي آن روزها، درسلسله مقاله‌هاي «برخورد عقايد و آراء» و در حد گنجايش روزنامه اي روزانه، شاهد، به برخي از اين مسائل پرداخته است.)

همانطور که مي توان ديد دراين جستار جائي براي چنين پژوهشي نيست. ولي شايد بتوانم بگويم درمطالعه اين خاطرات چه کوششي به کار برده ام تا آنها را به قدر توانائي و انصاف خود بدون پيشداوري و "درست" بخوانم. اساساً به عنوان دوستدار تاريخ (که مانند تاريخ نگار مشروط به شرائط زمان خويش است)، وقتي متني تاريخي به ويژه درباره دوران معاصر را به دست مي‌گيرم، مي دانم مانند هر خواننده فعّال که تاريخ را در ذهن باز مي سازد و مي آزمايد، جانبدار هستم نه بي طرف. اين جانبداري و طرف گيري حاصل آموخته ها و نياموخته ها، تجربه هاي نفساني و زيستن در دوراني است که زيسته ام. توجهِ پيوسته به اين حقيقت مي تواند کمکي باشد به فهم واقعيت و تا حدّ مقدور مرا از پيشداوري و صدور حکم هاي نسنجيده برهاند، ديدگاهي کمابيش آزاد در برابرم بگسترد واز تصورات دلخواه و دلپذير راهي به‌سوي عقل‌سنجشگرِ مزاحم بنمايد، نگاهي تا حد امکان فارغ از دوستي و دشمني و به اصطلاح "بي‌طرف".

درپيمودن باريکه ميان «طرفداري و بي طرفي» بيم لغزيدن و در سراشيب پيشداوري هاي دلخواه افتادن بسيار است. نمي دانم چگونه و از روي چه نقشه‌اي مي توان "بي آسيبِ" چندان کلاف اين تناقض را گشود و از پيچ و خم آن بدرآمد. ولي اين را مي دانم که خواه نا خواه به هيچ حال جدائي و"آسودگي" از تاريخ برايمان ميسر نيست. زيرا گرچه ما همه پرورده زمان حال اما فرزندان گذشته خود نيز هستيم و در سراسر عمر بار آنرا به دوش مي کشيم. براي آن‌که خودمان را بشناسيم، ناچار بايد از اين گذشته خبر داشته باشيم. هر ذهن انديشنده و کنجکاو به قدر همت خود دست و پائي مي زند تا در شطّ جاري زمان‌که‌صورت واقعيت گذشته راهم مي‌شکند و هم جابه‌جا مي‌کند، "تصوير" فرهنگي و اجتماعي خود را بازيابد.

* * *

 دربيشتر خاطراتي که نام بردم پشيماني و پريشاني، سرگرداني دردناک در شهرهاي پرت افتاده آسياي مرکزي و جاهاي دورتر، دربدري، ترس، فشار مادي و نوميدي، سرنوشت مشترک گريختگان از ايران و پناهندگان به شوروي و دموکراسي هاي توده اي سابق بود. در اين خاطرات روزگار غم انگيز فرزندان نسلي را مي بينيم که بيشتر آنان بادلي شوريده و سري سودائي، به اميد بهروزي انسان، «نان و کار و فرهنگ براي همه» با عمر و جان خود خطرها کردند، ولي سرانجام به سبب "خطايِ ديد" و دوري از سرزمين و مردم خود و برکندگي از واقعيت هاي آن- چون درختي خشکيده- تبديل به سياست بازاني بيکاره شدند، درحزبي که ازبيرون اسير امرونهي "کا. گ. ب." و آلت دست دسيسه‌بازِساواک بود، و دردرون‌گرفتار دسته‌بندي، ساخت‌وپاخت‌ونقشه‌کشي مسئولان و گردانندگان به ضد يکديگر.

 باري، اگر بتوان گفت، با"کالبدشناسي" تن و روان حزب توده بهتر مي‌توان دريافت که در چه محيط و در اثر چه شرايطي کار به شکست سازمان، آوارگي، درماندگي يا مرگ مبارزان کشيد. چگونه به نام هدفي "انساني"، ندانسته و دانسته، هر وسيله ضد انساني را به‌کار گرفتيم و چرا خدمت بدل به خيانت شد. فرزندان فداکار حزبي که مي خواستند «فلک را سقف بشکافند و طرح نو دراندازند» خود بازيچه و بيچاره سرنوشت شعبده باز شدند. آرَشي که مي‌خواست تيري از جان خود رها کند تا مرزهاي آزادي انسان فراتر رود، يا مانندسهراب جوانمرگ و يا مانند سياوش درغربت اسيرِ افراسيابِ ديوسيرت شد ياخود ازناداني رستم را درچاه شغاد افکند. اين چه عاقبتي است؟ اين چه سرنوشت شومي است که ايرانِ ما دارد؟

* * *

 دوستدار آزادي و عدالت بدون هدف و آرمان (ايدِآل) سياسي نمي تواند بسر بَرَد، امّا تا واقعيت را نشناسيم ( آن چنان که تاکنون نشناخته ايم) و در پيچ‌وخم کوره راههاو سنگلاخ هاي آن نپيچيم، در هرقدم که برداريم افق آرماني و روشنِ دور چند قدم از ما دورتر مي شود. بازگوئي و بازنويسي تجربه‌هاي اين مبارزان، گذشته از باز نمودن گوشه هائي از تاريخ معاصر، شايد بتواند به ما کمک کند تا واقعيتِ سياسيِ زشتي را که درآن دست‌وپا مي زنيم از آرمان‌هاي شريفي که درآرزو داريم، باز شناسيم و يکي را به جاي ديگري نگيريم.
------------------------------------------------------------------------------------
*اين نوشته نخست درشماره ويژه ايران نامه درباره «خاطره نگاري در ايران»، سال چهاردهم، شماره 4، پائيز 1375 به چاپ رسيد.