tile

کولیِ سیمین



‌کولي در ادبيات شرق و غرب جهان منبع الهام بسياري از شاعران بوده است. الکساندر پوشکين، ويکتورهوگو، شارل بودلر، حافظ، مولانا، و سعدي را می توان از جمله سرايندگان و نويسندگاني شمرد که به گونه ای با کولیان احساس پیوند و نزدیکی می کرده و زندگي و آداب اين گروه مردم خانه به دوش را بن مايه برخی از آثار خود ساخته اند. سيمين بهبهاني نيز، در کنار چنين شاعران، کولي را از مناظر گوناگون به وصف مي آورد. گاه انساني آرماني و معرف ايده آل هاي عاطفي خود مي بيند:

درقاب سرخ غروب، قامت کشيده و راست
‌کولي به سانِ بتي از آبنوس و طلاست
‌الماس قطره اشک، آويز سرمه ناز
آن قطره کار غمت، وين سرمه کارِ خداست

‌و گاه بازتاب و تصويري از خود مي شناسد:

کولي! جوابم نگفتي، تقليد هرگفته کردي
‌با چون مني خسته آيا، اين طنز و شوخي رواهست؟
کولي منم، آه! آري، اينجا بجز من کسي نيست
‌تصوير کولي‌ست پيدا، رويم درآيينه تا هست

‌از ديدگاه بهبهاني، کولي، رها از قيد و بند هاي متعارف اجتماعي، در عين حال نمونه انسان ستم ديده و تحقير شده ای است که شاعر برايش دل مي سوزاند و آرزوي رهايي اش را دارد:

بالا گرفته کار جنون، کولي دوباره زار بزن
‌بغضِ فشرده مي کشدت، فرياد کن هوار بزن
عشق است جمله هستي تو، جانت به نقدِ اوست گروه
‌انکار خويشتن چه کني؟ برشو به بام و جار بزن

‌ و باز از زبان حافظ:

فغان کاين لوليانِ شوخِ شيرين کارِ شهر آشوب
‌چنان بردند صبر از دل که ترکان خوانِ يغما را

همين صفات را برخي از ديگر شاعران نيز براي کوليان بر شمرده اند، از آن جمله فخرالدين عراقي:

عيشي نبود چو عيش لولي و گداي
‌اورا نه خرد، نه ننگ و نه خانه ماند جاي
‌اندر رهِ عشق مي دود بي سرو پاي
‌مشغولِ يکي و فارغ از هردو سراي

نام ها و لقب هائی که براي اين گروه از خانه به دوشان در ايران به کار برده مي شده مردم خانه به دوش چه خصوصياتي داشته اند و چه کساني بوده اند که چنين مورد توجه شاعران، و تنها شاعران و هنرمندان واقع شده اند؟ اين گروهي که در ايران چند اصطلاح براي ناميدن آنان به کار برده مي شود؛ از جمله کولي، لولي- که گويا نام قديم تر و اصلي شان بوده است-،قراچي يا غرچه- درآذربايجان-، غِرِشمال- در خراسان، که شاید آميزه اي از اصطلاح «غيراشمار» يا «غيرشمار» باشد به معناي کساني که در شمار بيگانگان هستند ونه در شمار خودي.

نام کولي هم گويا تغيير شکل و تحريفي از کابلي يا کاوُلي باشد و شايد به دليل اين، چنين نامي به آنان داده شده که از سمت شرق ايران و از مسير کابلستان وارد فلات ايران شده اند. در تاريخ آمده است که شاپور ساساني چند هزار نفر از اين مردم را از کابل به ايران آورده و به کار ساختن سد شوشتر واداشته است. اگر چنين باشد، در واقع از گونه خطاهای نامگذاري کولیان است که در اروپا رايج بوده. به عنوان نمونه، در انگليس کولیان را مصري پنداشته اند و نام "جيپسي" بدانان داده اند، يا در فرانسه آنان را از ايالت بوهم در اتريش مي پنداشته و از همین رو «بوهمي» نامشان داده اند.

اما نام لولي در تاريخ ايران، نخستين بار در ماجراهاي زمان بهرام گور ديده مي شود که مربوط به دوران ساسانيان است. اين ماجرا که در «غرر اخبار ملوک الغرس» و «مجمل التواريخ و القصص» و «سُني ملوک الارض» و «مروج الذهب» و «فارسنامه» و «جوامع الحکايات» آمده چنين است که بهرام گور وسايل نشاط و شادماني و طرب را براي ايرانيان فراهم مي آورد و جشن هاي فراوان برگذار مي کرد، به نحوي که کار مطربان بالا گرفت و ارزش کارشان بسيار شد. «جوامع الحکايات» در باب چهارم، بقيه ماجرا را اين گونه مي نويسد: «گويند روزي بهرام گور به شکار برون رفته بود. جماعتي را ديد از بازاريان که برلب کشتي نشسته بودند و بي مطرب شراب مي خوردند. بهرام بر سر ايشان بايستاد و گفت به چه سبب شما از نعمت نغمه مطرب محروم ايد؟ ايشان گفتند: اي پادشاه ايام دولت تو روز بازارِ مطربان است و همه را دست به دست مي گردانند و خريدار بسيار دارند، و ما امروز مطربي به صد درم بطلبيديم نيافتيم. بهرام چون اين سخن بشنيد، گفت : «در اين باب تأملي کنيم و آنچه به خوشيِ عيشِ شما باز گردد تقديم نماييم. چون بازگشت، بفرمود تا نامه نوشتند به نزد يک شنگل و از وي مطربان خوش آواز خواست و او به امتثال پيش آمد و هزارمطرب خوش آواز فرستاد تا در ميان ايرانيان بماندند و ايشان را توالد و تناسل شد و امروز اين لوليان که هستند از نسل ايشاننند».

در اين که اين گروه در زمان بهرام گور از هند به ايران آمدند ترديدي نيست. در نزديک سند شهري نيز به نام "لور" وجود داشته است که نام اين گروه رامشگران مهاجر از آن گرفته شده است. اين شهر"لور"، يا با تغيير واج، "لول"، اولين شهر نواحي سند و نزديک به مرزهاي ايران دوران ساساني بود که ايرانيان و بعدها اعراب از سرزمين هند مي شناختند و به همين دليل اين نام را برآنان نهادند و آنان نيز همين نام را پذيرفتند. اين گروه، دسته دسته در سراسر ايران پراکنده شدند و از ايران به نواحي ديگر جهان کوچ کردند.ِ

اين گروه هاي آوازه هرگز وارد هيچ تمدني نشدند و زندگي ساده و خشني را گذراندند؛ و نيز هرگز فرهنگ و عقايد پنهان خود را آشکار نکردند و هرگز هم آن ها را از دست ندادند؛ حتي سرگذشت پدران خود را فقط در آوازها و تصنيف هايشان مي خواندند. کسي دقيقاً نمي داند تاريخ آنان چيست و به قول دکتر زرين کوب، احتمالاً خودشان هم بجز همان تصنيف ها چيزي نمي دانند. اين گروه ها هميشه در حواشي شهرها زندگي مي کردند و با مردم نمي آميختند. مردانشان روزها به کارگري و عملگي و کارهاي پست و نيز گاهي به دزدي مي پرداختند و زنانشان هم با رقاصي و هم بستري با مردان و گاهي دریوزگی به سر مي بردند. به این ویژگی ها در ادبيات فارسي اشاره های بسیار رفته است. به نظر من سيمين بهبهاني کوشیده است تا کولي را همچون "رند" حافظ به يک اسطوره تبديل کند و شخصيت شعري متمايزي که خاص خود اوست بیافریند. اين شخصيت يا پرسوناژ شعري سيمين چندين خصوصيت دارد که مهمترين همه آنها زن بودن کولیِ او است، با همه خصوصيات یک زن. البته در سرتاسر تاريخ ادبيات ما، کولي يا لولي هميشه مادينه بوده است. مي توان گفت که شاعرانِ گذشته، که بويژه در فرهنگ مردسالار مي زيسته اند، طبيعتاً ديد و نگرش خود را ارائه مي داده اند و از کولي، گونه اي معشوق مؤنث را اراده کرده اند. اين معشوق مؤنث، با معشوق مذکر- که اغلب چهره معشوق در ادبيات ايران تا قرن دهم و يازدهم و حتي دوازدهم و سيزدهم بوده است- کاملاً متفاوت است. شايد بتوانيم اين لولي يا کولي را کمال مطلوب معشوق مؤنث در ادبيات گذشته بدانيم که در مقابل معشوق مذکر که قد عَلَم کرده است؛ زيرا که مؤنث هاي غير لولي هرگز امکان ظهور آزاد در اجتماع و عشق را نداشته اند و بنابراين، «اين لوليان شوخ شيرين کارِ شهر آشوب» جاي خالي آنان را پُرکرده اند و در مقابلِ معشوقان مؤنث مذکر خودنمايي و مقابله کرده اند. در حقيقت نمادِ نوعي گريز از هنجارهاي فرهنگي و اجتماعي و ديني هستند. اما اين بار، سيمين با ديد ديگري به کولي نگاه مي کند. به ديدِ زني عاشق و از نظر روانشناسي اکتيو و فعال، و نه منفعل و تنها کنش پذير. پس کولي همچنان زن و مادينه مي ماند اما از معشوق به عاشق تبديل مي شود. صفات و ويژگي هايي که اغلب درگذشته در لولي ديده مي شد، عبارت بود از: سرمست ، شنگول، شوخ، شيرين کار، شهرآشوب، شورانگيز، عشوه گر. اين نوعي نگاه از خارج است، از بيرونِ حمعِ لوليان به لوليان مي نگرد و در واقع نماي بيروني آنها را مي بيند: نگرشِ سيمين به گونه اي کاملاً متفاوت است و در واقع نگاه از درون است. از طرفي، خود سيمين يک زن است، کولي هم يک زن است، زني که بازهم همان صفات و ويژگي هاي سرمستي و شهر آشوبي را دارد اما چيزهاي ديگر در وجود او هست که پيش از اين ديده نمي شد و به چيزي گرفته نمي شد. سيمين در واقع سرنوشت و سرگذشت زن را بر او با زني تاباند. اين کولي اکنون چهره ديگري را از خود مي نماياند. اگر بخواهيم ويژگي هاي کولي سيمين را بر بشماريم مي‌توانيم چنين بيابيم.

1- محروميت- اين کولي از نظر فرهنگي محکوم است که محروم باشد و دين و ايدئولوژي که حاکم براين فرهنگ است، او را نسبت به مرد، انسان کمتري مي شمارد و بنابراين در زندگي نيز سهم کمتري براي او قايل مي شود؛ اين محروميت مربوط به جنسيت مي شود:

نشان خرسندي، دو آه و آرامش
‌ميان تاريکي، دو نقطه روشن بود
شقيقه کولي، چکش به سر مي کوفت
‌دو تسمه از رگهاش، کنار گردن بود
« به چار يک بس کن!» به کلام محکم گفت
که حصّه ات از سيب، چنين معين بود

سيمين در اين قطعه شعر، محروميت و محکوميت او را از ديدگاه فرهنگ مردسالار «کلام محکم» مطرح مي کند و مستقيماً نشان مي دهد که کولي يک زن محروم است که از ديدگاه فرهنگي، بدون هيچ دليل انساني و اقتصادي، داراي محروميت انساني و اقتصادي است و توانايي هاي او به هيچ گرفته مي شود. چنين است که سيمين مي گويد:

سيمرغ بودي که خورشيد، از سينه ات شير نوشيد
درخاکسار حضيضي، اوج آفرين شهپرت ريخت ‌

اين امر، او را در تاريخ گرفتار گونه اي رنج و سختي و سرکوب کرده است. اگرچه زن در ايران، رفته رفته- هرچند به کندي- به آگاهي هاي خاص خود مي رسد و توانايي هاي خود را بروز مي دهد، اما هنوز آن فرهنگ مردسالار کمين کرده و ابزارِ سرکوب را در دست آماده دارد تا با يک تکفير و تفسيق يا هر سلاح ديگري او را خاموش و سرکوب کند. اين خاموشي و سرکوب، سرگذشت تاريخيِ کولي بوده است:

اعصارِ تيره ديرين، در خود فشرده تنت را
بيرون گرا که چو نقشي، در سنگواره نماني
‌کولي! براي نمرن، بايد هلاکِ خموشي
يعني به حرمتِ بودن، بايد ترانه بخواني ‌

در واقع، اين کولي به دليل همان گونه محروميت ها و سرکوب ها، همواره قرباني و مورد ستم بوده است:

آن سوي چهره او، نيلي زسيلي تو
وين سو گرفته فراز، يعني، بزن که بجاست
‌در برق خنجرِ تو، با استواري گام
‌آورده سينه به پيش، يعني: بکُش که رواست!
آتش نشسته فرو، کوچيده "بيله" او اوخسته از همه سو، غير از تو هيچ نخواست ‌

اين قرباني شدن نيز محصول صداقت او است؛ شايد هم محصول تسليم او. نکته مهم اينجاست که متأسفانه در جامعه ها و مخصوصاً جامعه هاي مردسالاري مثل جامعه ما، خود زنان هم خودشان را سرکوب مي کنند؛ هم خودشان را و هم زنان ديگر را؛ و براي اين سرکوبي، ايدئولوژي هم دارند. حسادت ها نسبت به هم، کينه هايي که از هم به دل مي گيرد، دشمني با يکديگر به خاطر عشق به يک نفر، جنگ مادر شوهر و عروس، جنگ خواهر شوهر و زن برادر، درگيري مادر و دختر، و بسياري از اين گونه نزاع هاي ابلهانه، همان چيزي است که فرهنگ مردسالار و سلطه گر ايجاد کرده است تا اتحاد خواهرانه ميان زنان را از بين ببرد و سلطه اش همواره باقي بماند، اما متأسفانه زنان سنتي هنوز اين امر را درک نکرده اند. اين زنانِ بسيار سنتي و مردسالار، ممکن است لباس هايشان امروزي باشد اما هنوز سطح فکر و درک و درون و احساسشان درهمان حد و اندازه ها متوقف مانده و از طريق تربيت، مستقيم و غيرمستقيم به پسران و دخترانشان منتقل مي شود. اما کوليِ سيمين از اين جرگه نيست، او بسيار پيشرو است و اگر کينه اي دارد، تنها نسبت به فرهنگ سرکوبگري است. که او را موجودي بزدل و خموش و بي جرأت بار آورده است و نه به مرد کينه مي‌ورزد و نه به هيچ زني، بلکه نسبت به فرهنگي کين مي توزد که وي را نسبت به همه کس بدبين بارآورده است:

کولي! بهاري جذامي، زد خيمه بردشت جانت
‌جز چرک نفرت چه داري در تاولِ هر جوانه؟
هر گل به چشمت نمايد، چون پنج پر زخم خونين ‌
هرشاخته در جنبش آيد، چون هفت سر تازيانه ‌کولي! نشان حقيقت، از دوست پرسيدي و گفت:
«تغيير حروف عظيمش، خاموشي جاودانه.»

2- ديگر اين که اين کولي، زخم خورده و تحقير شده است:

کولي! زشراب خانگي مست نشد
ورگفت که شد، چنانکه بايست نشد
اين سان که به دست رد به دورت افکند
کس در پي خواريت از اين دست نشد

گويي همواره گرفتار يا در معرض فريب و نيرنگ بوده و با آن دست و پنجه نرم مي کرده است:

خواب از سرت رفت و ديدي، تعويذ و مُهرو شان نيست
‌آهي گذشت از لب خشک، اشکي زچشم ترت ريخت ‌

3- به هرحال از همين جا و به همان دلايل گذشته، وجود کولي را گونه اي بي اعتمادي و نا امني فرا گرفته؛ او به محيط اعتماد نمي کند و بنابراين همواره چيزي يا سلاحي براي دفاع از خود دارد، که معقول به نظر مي رسد:

کولي! ميان انگشتر، زهري نهفته اي ديدي
‌تا وارهي به تأثيرش، روزي که نيست تدبيري
کولي! نگاه مي داري، تيغي به جامه ها، باري
‌تاجوهرش کند کاري، زَهرار نداشت تأثيري

حتي اگر اين دفاع از خود به صورت خودکشي باشد؛ چيزي که در ميان دختران و زنان سرخورده جامعه ما فراوان ديده مي شود. يا:

تيغه اعتمادش، در دوپستان نهفته
‌با دلِ نابکاران، گرم پيکار مي شد

بدين ترتيب مي بينيم که نا امني، از کولي چهره اي مبارز و گاه حتي خشن ساخته است.

4- پيوند با طبيعت- کولي سيمين آميخته با طبيعت است؛ درآن و با آن مي‌زيَد و در واقع فرزند دست و طبيعت است. او يک انسان طبيعي است:

يال اسبش که مي تاخت، باد را شانه مي زد
ضرب نعلش که مي کوفت، رقص تاتار مي شد
ميشِ آيينه چشمس- همچو بختش به دنبال-
پوستش زيرانگشت، موج پندار مي شد
با سرانگشت، دل را، در تنِ ترکه مي راند
هرسبد شعرواري، عشق و ايثار مي شد.

5- سادگي ويژگي ديگرکولي است. اين سادگي محصولِ طبيعي بودنِ او است. پيوند با طبيعت، او را چنين بار آورده است و از همين روي است که به سادگي فريب مي خورد؛ او در عشق، در معيشت، در زندگي و در همه چيز ساده و طبيعي است. وقتي سيمين مي گويد:

دامنِ هزار چين را، گردِ دست تاب داده
‌چابک از فرازِ ديوار، روي سبزه ها پديده
‌خسته خسته خسته راه، دست را فراز کرده
‌تشنه تشنه تشنه نور، سيب راز شاخه چيده ‌

آن چنان ساده است که مفهوم دزدي را درک نمي کند و مرزبندي ها و ديوارها برايش مفهوم طبيعي و انساني ندارند. بدون خيال و بدون قصد دزدي از ديوار مي پرد و سيب را مي چيند و مي خورد، فقط به اين دليل که خسته راه و گرسنه بود؛ همين.

6- آزادي و آزادگي-مهمترين ويژگي اين کولي است . او در بند کسي يا چيزي يا جايي نيست. آزادگيِ وحشي و سرکشي دارد که رام شدني نيست همين آزادي و آزادگي نيز حاصل خلق و خوي طبيعي و دشتي او است. اصلاً آزادي و آزادگي براي او طبيعي است:

چون غزالان خانگي، بنديِ خواجه نيستي ‌
جانِ آهوي دشت را، الفتي با حصار نيست ‌
با گل و باغ و بوستان، اين غريبي تو را رواست ‌
هفت رنگ است سبزه اش، ساده چون مرغزار نيست ‌
تَلخپََروردِ کاسني، در دلِ درّه بوده اي ‌
عطر شيرين اطلسي، با تنت سازگار نيست ‌
پيکر وحشي بلوط، دور خوشتر زسرو ناز
چشم پيوندشان مدار،کآن دو را يک تبار نيست

7- غربت و تنهايي و بي خانماني- همين غربت و تنهايي نيز حاصل طبيعي بودن و سادگي و آزادگي کولي است. اين سرنوشت تاريخي لوليان يا کوليان بوده است و در فرهنگ ما هم، زنان به خانمان مردان تعلق دارند و فقط زماني از خود خانماني دارند که مرد مُرده باشد. تازه آن وقت هم باز مستقل نيستند؛ چرا که پسر و فرزندانش نقش مردِ او را بازي مي کنند.

کولي! اينجا چه مي کني؟ که در اين غربت غريب ‌
ماندنت را قرار نه، مردنت را فرار نيست ‌
اين مفهوم بارها در شعرهاي کولي واره سيمين تکرار شده است.
کولي: آواز غربتت، جز غم روزگار نيست ‌
باز اما بخوان، بخوان، که جز اين غمگسار نيست ‌
گاهِ آواز خواندنت، اشک مي ريزد از دو چشم ‌
زمزمه- هرکجا که هست- بي يکي چشمه ساز نيست ‌

هم وانهاده است و رها شده، هم دور از يارِ احتمالي، و هم زخم خورده و فريب ديده به جاي مانده:

رفت آن سوار، کولي! با خود تو را نبرده ‌
شب مانده است و با شب، تاريکي فشرده

8- شادي و نشاط و سرمستي- کولي شاد است و سرزنده، همراه طبيعت مي شکفد و مي خندد. همين مورد هم بود که در ادبيات گذشته مورد توجه شاعران قرار گرفته بود و اين شادي البته پوششي بر عمي مي توانست باشد. کولي سيمين، چنين است که با دل گريان، لب خندان دارد و در بيانِ دردِ خويش سکوت مي کند و خاموش است؛ اگرچه بارها سيمين او را به شکستن سکوت فرا خوانده است. به هر روي، مغرورانه و آزاد، شاد و سرزنده است و شور زندگي در او موج مي زند:

با قدم هاي کولي، دشت بيدار مي شد
با زلالِ نگاهش، برکه سرشار مي شد
لب زهم باز مي کرد، کهکشان مي درخشيد
موي برچهره مي ريخت، آسمان تار مي شد

9- و اما عشق در کنار آزادگي، مهمترين ويژگي کولي است. عشق کولي ساده و بی پیرایه است، آزاد و صميمانه و وحشي است، بي قيد است حتي اگر کوتاه و قطعي باشد، و شجاعانه و بي پروا است و گاه همين عشق ساده و صميمي منجر به زخم خوردگي و فريب او مي شود اما او عشق را رها نمي کند؛ اين همان عشق کامل است:

کولي کنار درخت، تسليم مطلق عشق ‌
پاچين نازک او، در موجِ باد رهاست ‌
جام بلور افق، آنک لبالب دَرد
آوار دوده و نيل، با ذرّه هاي هواست ‌

او در عشق، شجاع و دلاور است و همچون حافظ از قاضي نمي ترسد:

سکوت سهمگين را، از اين سرا بتاران ‌
بخوان، برقص- آري- بخند و هاي و هو کن ‌
سوار چون درآيد در آستانِ خانه ‌
گلي بچين و بادل، نثار پاي او کن ‌
سوار در سرايت، شبي به روز آرد
دهد به هرچه فرمان، سراز ادب فرو کن ‌
سحر که حکم قاضي رود به سنگسارت ‌
نماز عاشقي را به خونِ دل وضو کن ‌

يا در کولي واره "9" مرا گويد:

زين شوخي و هرسناکي، گر شحنه با خبر گردد
شمعي به هر سرِ انگشت، آتش زند به تعزيري ‌
قاضي تو را سوي زندان، گبسو بريده خواهد برد
پيچيده گردِ هر ساقت، هر پا فداي چو زنجيري ‌
کولي! سراي اين مستي، مي داني و نمي ترسي ‌
دل، زان که دل در او بستي، مي ميري و نمي گيري ‌

اين نهايت شجاعت عاشقانه است. اصلاً عشق با شجاعت همراه است و کولي که عشق را حق خود مي داند، نمي ترسد و بنابراين از آن نمي پرهيزد. درواقع، کولي سيمين، با کولي هاي گذشته ادبيات فارسي تفاوت مهمي دارد؛ کولي سيمين، از طرفي بازنمايي خود او است و از ديگر سو تصوير تبار زن و سرگذشت او در تاريخ ما است.

Author: 
Ahmad Abu Mahbub
Volume: 
23
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000