tile

پرده نقال: زندگی و قصه سيمين بهبهانی ‌



درسال 1371 در مقدّمه اي برکتاب با قلب خود چه خريدم؟ سيمين بهبهاني به این نکته اشاره مي کند که گرچه شعرش در باره زندگي خودش و زندگي مردم است و زبان شعرش نيز زبان مردم، ساليان دراز گهگاه نياز به گفتن نکاتی داشته که «ظرافت شعر» بارش را نمي کشيده و بدين سبب «بردوش نثرش» نهاده است. 1 آثار منثور سيمين بهبهاني نيز همانند شعرش تنها سخن در بارۀ زندگي شخص خودش نیست. او در همين مقدمه، پاره هائي از شرح حال خود، تاملاتي در باره زندگي و هنر، خاطراتي از دوستان و شاعران ديگر، و تصاويري از وقايع را به روايت مي‌آورد، روايتي که به نوعي پرده نقّالان سنتي را در ذهن تداعي مي کند.

تفاوت بين سيمين قصه گو و نقال سنتي ، امّا، یکی اين است که داستان هاي نقال سنتي در باره وقايع و قهرمان هاي تاريخي و افسانه اي است، در حالي که قهرمانان و وقايع اين قصه گوي معاصر آدم هاي معمولي اند و شرح زندگي شان. دیگر اين که حضور نقال عموماً در داستاني که نقل مي کند حضوري است جنبي و براي آب و رنگ زدن به داستان. امّا، خوانندۀ آثار سيمين حضور قصه گو را مستقيماً حس مي کند و اين حضوري است نه تنها آنجا که او وقايع و آدم ها را در داستان خود مي تند بلکه هنگامي که در جريان بازگوئي قصه آدم ها با آنان در تعامل است. در اين باره احمد ابومحبوب مي‌نويسد: «بسيار اتفاق مي افتد که نويسنده سيمين ناگهان در ميان يا پايان داستان ظهور پيدا مي کند و مثل آلفرد هيچکاک در فيلم هايش، خودش را در يک گوشه به هرحال نشان مي دهد».2

البته پردۀ اين نقّال معاصر در مقابسه با پرده هاي نقّالان سنّتي ساخته و پرداختۀ خود اوست. سيمين هم نقاش پرده است و هم نقّال آن. در واقع، او در حين کشيدن تصاوير بر پرده به روايت داستان نيز مي پردازد. در روايتي در باره دوران کودکي اش که عنوان «باتلاش و تلاطم» را برآن گذاشته است، با مروري در خاطرات آن دوران، سيمين تصويري مي کشد از دختري خردسال که در باغچه حياط خانه تکّه ذغالي پيدا مي کند و به دهان مي گذارد و آن را سخت پوک و بي مزه مي يابد.3 در همان گوشۀ پرده تصوير ديگري از همان دختر ترسیم شده است که کمي بزرگ تر شده و با لباسي پرچين و زرد رنگ در جشن پايان سال تحصيلي کودکستان امريکائي مي رقصد. سیمین به ياد مي آورد که با حسرت به لباس سرخ رنگ رفيق اش نگاه مي کرده است و مي گويد که حتي شعري که آن دختر مي خواند موزون تر از شعر خودش بود. آشکارا، سيمين خردسال از همان سال ها قدرت تشخيص وزن را داشته است زیرا با مخفف کردن واژۀ «سلطان» شعرش را موزون کرده ، «گل زردم، طان گل ها، طان گل ها.» :

هميشه رنگ سرخ را دوست داشته ام. شايد به دليل همان زردپوشي ام با آن شعر ناموزون و سرخ پوشي رفيقم با شعر موزونش در روز جشن کودکستان. هنوز حسرت سرخ با من مانده است. وقتي به عقد همسر نخستينم درآمدم، براي خريد با او به خيابان رفتم و هرچه خريدم سرخ بود: کفش سرخ، کيف سرخ، پيراهن سرخ، کُت سرخ. . . و پدرم که آن همه سرخ را ديد روي درهم کشيد و با تشدّد گفت: « مگر عروس روستا بودي؟» 4

گرچه بسیاری از تصويرهائي که سيمين بهبهاني ترسیم می کند از زندگی اش مایه می گیرد امّا او علاقه اي به شرح حال نويسي به شیوه ای که تاريخ ادبيات نويسان و شرح حال نويسان مي پسندند ندارد. مي گويد:

اين ها را که مي نويسم شايد ناخودآگاه، طفره مي روم که از يادآوري تاريخ تولد خودداري کنم. اما مگر مي شود. شرح حال حتماً به اين نياز دارد. بسيار خوب، اگر خواستند بنويسند و بايد بنويسند: «سيمين بهبهاني (1306. . .)» تنها آرزويم اين است که تا ذهني پربار و دست و پائي با توان کار دارم قسمت نقطه چين مشخص شود و ناگفته نماند که يکي از نگراني هاي خاطرم آن است که مبادا زندگي و ناتواني را در کنار هم احساس کنم. چنين مباد. 5 

آنچه براي سيمين در نوشتن شرح حال اهميت دارد وقايع زندگي است به ویژه آن هاکه در دوران کودکي اش رخ داده اند؛ دوراني که بر شکل گيري شخصيت سيمين به عنوان یک هنرمند تاثيری بسزا داشته است. در یادآوری يکي از اين رویدادها سيمين نظر خواننده را به تصويري از پدر و مادر دختر خردسال روي پرده داستان زندگي اش جلب مي کند، تصويري از يک زن و مرد روشنگر و هنرمند:

ذوق ادبي در من شايد ميراثي دوسويه از پدر و مادر باشد. پدرم نويسنده ده ها کتاب، از جمله رمان و آثار تحقيقي و تاريخي است، از نخستين کساني که نوشتن را به شيوه رمان آغاز کرد (1303). روزگار سياه، اسرار شب، ديرسمعان از جمله رمان هاي اوست. تاريخ کورش در دو جلد از تأليفات تحقيقي او، و پرتو اسلام در دو جلد و تاريخ کامل اين اثر در چهارده جلد از ترجمه هاي اوست. دوره روزنامه پرخوانندۀ اقدام که به مديريت او قبل از سلطنت پهلوي و با فترت بيست ساله بعد از شهريور 1320 منتشر شده است در کتاب خانه هاي ملي و ديگر کتابخانه هاي معتبر باقي است و ياد سرمقاله هاي تند و پرتحرک آن نيز هنوز در ذهن بسياري از هموطنان به پيري رسيده زنده است.6 

و درباره مادرش فخري ارغون مي نويسد: 

مادرم، به گمان من، زني بود نمونۀ شگفتي هاي روزگار خويش، در دوراني که خواندن و نوشتن براي زن گناه به شمار مي رفت. از بسياري از دانش هاي روزگار بهرۀ کافي گرفته بود: ادبيات فارسي، فقه و اصول، زبان عربي، هيأت و فلسفه و منطق و تاريخ و جغرافي را به خوبي و نزد استادان وقت، که معلمان دو برادرش نيز بودند، آموخته بود. زبان فرانسه را از کودکي از يک بانوي سوئيسي که با سمت معلم در خانه آنان مي زيست فرا گرفته بود.7 

در ادامه مي گويد که مادرش خوب شعر مي سرود، از موسيقي اطلاع کافي داشت، تار خوب مي نواخت، معلم زبان فرانسه بود و يکي از بنيانگذاران «انجمن نسوان وطنخواه» که سال ها براي آموزش دادن به زنان ايراني و گسترش آگاهی های آنان به جدّ کوشید. 8 

سيمين نقّال در گوشۀ ديگری از پرده به رویدادی که در مدرسه مامائي برایش رخ داده بود اشاره مي کند. به نظر می رسد که این رویداد بر سیمین و آينده اش به عنوان يک شاعر تأثیری ماندگار گذاشته است. رویداد را چنین شرح می دهد: 

اولياي آموزشگاه از فعاليتم در سازمان جوانان حزب توده خبر داشتند. همچنين مي‌دانستند که گهگاه چيزي مي نويسم يا شعري مي سرايم. تازه سال دوم مدرسه را شروع کرده بودم که گزارشي انتقادي و بي امضاء راجع به اوضاع ناهنجار مدرسه در يکي از روزنامه هاي آن زمان منتشر شد که رئيس آموزشگاه را سخت خشمگين کرد. نوشتن آن را به من نسبت دادند، در حالي که هنوز هم نمي دانم چه کسي آن را نوشته بود. با چهار نفر ديگر از همکلاس هايم به دفتر آموزشگاه احضار شديم. رئيس (دکترجهانشاه صالح) مرا بي مقدمه مخاطب ساخت و ناسزائي نثار کرد. اهانتش را با يادآوري اين نکته که حق ندارد به دانشجو توهين کند پاسخ گفتم، که بي درنگ سيلي سختش برصورتم نشست. سيلي من نيز بي درنگ و در پاسخ به گوش او نشست. تقريباً دست به گريبان شده بوديم، استاد و شاگرد!9 

با آن که خانوادۀ سيمين در اين مورد به دادگاه شکايت بردند و حزب توده هم به تلاشی در حمایت از او دست زد، سيمين از آموزشگاه اخراج شد امّا ظاهرا با اراده ای معطوف به حق طلبی: «از آن تاريخ به بعد هدف شعرم مبارزه با ستم بود. هرجا که توانستم چهره اين ستم را نقش زدم و رسوا کردم، آزادگي را شرط مقدم شاعري دانستم و به هيچ مقام و هيچ قدرتي سرفرو نياوردم.»10 

تصويرهائی از دو ازدواج، يکي بدون عشق و ديگري مملو از عشق، بخش دیگری از پرده را پر کرده اند. ازدواج اول با حسن بهبهاني است در سن هفده سالگی و در حدود دو ماه بعد از اخراج از مدرسه مامائي. مي نويسد: «هنگام عقد متوجه شدم که اشکم قطره قطره آرايشم را مي شويد و زيرگلويم مي‌دود و پيراهن سفيدم را تر مي کند.» 11 و بعد ادامه مي دهد: 

شاعرانه بي انصاف نباشم، همسرم مردي از خانواده يي محترم بود. تحصيلات نسبتاً کافي داشت. دبير زبان انگليسي بود. اما هيچگونه توافق اخلاقي نداشتيم. نگرش ما به زندگي از دو زاويه کاملاً متفاوت بود. با اين همه از ادامۀ تحصيل بازم نداشت. مانع سرودنم نشد. در خانه او اميد به زندگي را باز يافتم. ديپلم کامل دبيرستان را گرفتم. در کنکور چند دانشکده شرکت کردم. به دانشکده حقوق راه يافتم. در زندگي با او صاحب سه فرزند شدم. بيست سال در کنارش زيستم بي آنکه يک روز يا يک ساعت دلم از زيستن با او خرسند باشد. توانستم با او انس بگيرم. دربيماري و رنج ياري اش کنم. اما دلم، چون دژی آهنين، همواره به روي او بسته ماند. دو شريک نامراد و ناچار بوديم که به سازش با يکديگر توافق مي کرديم. 12 

سيمين با شوهر دوم اش، منوچهر کوشيار، در دانشکده حقوق آشنا مي شود. امّا، این ازدواج نیز با مرگ همسر به پایان می رسد. سال ها بعد سیمین دربارۀ او چنین می نويسد: «امروز هشت سال و چند روز است که اين دومين همسر را، که بسيار دوستش مي داشتم از دست داده ام.» و اضافه مي‌کند که سال ها بعد متوجه شده است که اين آشنائي ساده و بي تکلّف ديگر هرگز او را رها نخواهد کرد.13

از صحنه های دیگر پردۀ نقال در «جهان و کار جهان» تصويري از پيرمردي به نام «ممدجي» به چشم می خورد که راوي در جواني، و به خاطر ازدواج با شوهري متمکن ولي نااهل به دستور پدر، دلش را شکسته است. ممدجي هم سرانجام ازدواج مي کند و فرزنداني دارد که همه بزرگ اند و ترکش کرده اند. اکنون ممدجي پيرمردي تنهاست و مونسی جز سگي با وفا که از بيماري لاعلاجي رنج مي برد ندارد. ممدجي از راوي می خواهد که سگ را از درد رهائي بخشد چون خودش قادر به مسموم کردن مونس بيچاره نيست. طنز تلخ قصه در اين است که ممدجي در مي يابد که راوي نه تنها در جوانی بي وفائي خود را به او نشان داده، اکنون نيز، گرچه به درخواست خودش، با کشتن همدم با وفايش ديگر بار دلش را شکسته است. 15 

درتصويري ديگر بر پردۀ نقّال آلبوم عکسي است که درآن تصویر زني به نام جنت الملوک ديده مي شود 16 راوي به عکس خيره مي شود و به تماشاگران مي گويد: « آنچه درباره او شنيده ام از خاطرم مي گذرد. بيشتر دلم مي خواهد به شنيده ها شاخ و برگ بدهم. اضافه کنم، کم کنم. آن طور بسازم که خود مي خواهم نه آن طور که واقعيت است. شايد هم واقعيت آن است که من مي سازم.»17 و آنگاه داستاني روایت می کند در بارۀ جنّت الملوک، دختر جواني که پدر جاه طلبش او را وادار به ازدواج با «مشاور حضور»، پيرمردي صاحب مال و نفوذ کرده است. امّا، دختر تمکین نمی کند و همان شب عروسي از حجله مي گريزد. شوهر پير خشمگين از موافقت با فسخ ازدواج و حتي پرداخت نفقه به دختر سر باز می زند و پدرش نيز از او حمايت نمي‌کند. سرانجام، عروس جوان از شوهر گريخته در اطاق کوچکي در خانه پدر به کار ابريشم دوزي مي پردازد و با اين کار زندگي خود را بدون چشم داشتی از پدر تأمین مي کند. کم کم شهرت تابلوهاي ابريشم دوزي جنت الملوک به همه جا مي‌رسد و او از اين راه ثروتي مي اندوزد و موفق می شود در سال قحطي به بسياري از گرسنگان و بي نوايان کمک کند. «جنت الملوک» از نخستین نمونه های زنان آزاديخواه تاريخ معاصر ايران است که براي آزادي و استقلالش نه تنها عليه استبداد پدري بلکه عليه استبداد جامعه سنتي بر می آشوبد.

فال و فنجان قهوه بر پرده نیزبهانه اي است براي راوي که از موضوع مورد علاقه اش، يعني عشق، سخن گويد. داستان در بارۀ زني است که در آستانۀ سالخوردگی به پشیمانی در مي يابد که در شباب جوانی عشق را فداي آرمان هاي سياسي کرده است.18 راوي داستان فضای اجتماعي ایران در دهۀ پس از جنگ جهاني دوم را چنین خلاصه می کند: «روزگار غريبي بود، تب آرمانخواهي همه جوانان را گرفته بود. مدينه فاضله پيش رويمان بود. انگار به آن نزديک بوديم. بايد به آن مي رسيديم. به ما گفته بودند: "همه چيز فداي رسيدن به هدف، فداي رسيدن به آرمانشهر"».19 و افسوس می خورد که در این دوران ذهنش دستخوش پرسش ها و اندیشه هائی از این دست بود: عشق؟ چه مضحکه اي ! زندگي مشترک؟ چه انقيادي! انديشيدن به خود؟ چه حماقتي! رفتن به خانه يک مرد؟ چه کار بيهوده اي؟ از صبح تا شام پختن و شستن، اتو کردن، روشن کردن يک هسته کوچک به نام کانون خانواده، درحالي که رنجبران، ستمکشان، کارگران، کشاورزان، پابرهنگان نه خانه دارند و نه خانواده اي!20 

در کنار فنجان قهوه تصویر ديگري نيز به چشم می خورد از دخترکي با چشمان پُراشک که عروسک کهنه اي در دست دارد که به گفتۀ راوي دايه او برايش درست کرده چون عروسک فرنگي مورد علاقه اش را گدائي در کوچه ازاو ربوده است. 21 اما به نظر می رسد که این عروسک را کسی به عمد سوراخ سوراخ کرده است. راوی خردسال و اندوهگین می گويد که يکي از دختران خويشاوندش به نام «ملکتاج،» که چند سالي هم از او بزرگتر است، اين بلا را سر عروسکش آورده: 

انگار کسي کلويم را گرفته بود و مي فشرد. از شدت خشم و نفرت به خِرخِر افتاده بودم. دندان هايم روي هم افتاده بود و کليد شده بود. زبانم از پشت به آن دندان شيري که تازه لق شده بود فشار مي آورد. مي خواستم با فشار از دهان بيرون بيندازمش، نمي شد. مي خواستم جيغ بکشم، نمي شد. مي خواستم گيس بافته ملکتاج را از بيخ بکنم و توي مستراح بيندازم، نمي شد. مي خواستم ميل سُرمه را از دستش بگيرم و توي چشمش فرو کنم، نمي شد. مي خواستم دماغ درازش را گاز بگيرم و از جا بکنم و روي زمين تف کنم. نمي شد. مي خواستم يقه پيراهنش را بگيرم و جر بدهم و توي سينه اش خنج بيندازم ، نمي شد.22 

کنترل زنان در جامعه سنتي و نقش ثروت و مالکیت در تثبیت آن موضوع اصلي داستاني است با عنوان «بذل مدت» در بارۀ دخترک سياه پوستي به نام مشگک در بازار مکّه درميان زائرين خانه خدا.23 به گفتۀ نقال، زائر ايراني ثروتمندي دخترک را می خرد و به خانه خویش می برد. زن بي فرزند مرد به مشگک علاقمند مي شود و همچون فرزند خویش به او محبت مي کند. چندی نمي گذرد که مشگک به سن بلوغ مي رسد و گرچه صيغۀ مرد می شود و فرزندی از او به دنیا می آورد، سرانجام خود را از بردگی می رهاند. 

سيبي لک دار در بخش دیگری از پرده به چشم می خورد که به قول راوی استعاره ای است از زنی دیگر، شاید خود وی، که در ازدواجي بي عشق و غير قابل تحمل «لک» برداشته است. اين داستان را نیز می توان به گونه ای حديث نفس خود راوي دانست.24 شمائی وهمناک از درخت کاجي در حاشيه خيابان اشاره ای است به مرز لغزان بين واقعيت و خيال و نماد کابوسی که بر زندگی در فضای وحشت و استبداد فروافتاده.25 فضائی این چنین در تصوير ديگري نیز ترسیم شده که در آن مرد و زن جوانی، عاشق و معشوق، در ساحل دريا از صدای پای مأمورانی که برای «کشتن عشق» آمده اند سخت به هراس افتاده اند: 

کسي مي آيد، صداي پاي خشني است، گروپ، گروپ. جوان دست را از روي شانه زن بر مي دارد و بيم زده پشت سر را مي پايد. دست زن هنوز نزديک شانه اش مانده است. گوئي هنوز پرهيب انگشتان جوان را در دست مي فشارد. او هم پشت سر را مي پايد و هردو مبهوت برجاي مي مانند.26 

داستان «زني سبک تر از هوا» در بارۀ روح زني است که پس از مرگ به خانه اش بازمی گردد و درمی یابد که همسرش، به اغوای وسوسه ها و عشوه هاي زن همسايه، با او همبستر شده است.27 «سنگ را آرام تر بگذاريد» داستان زن مردۀ ديگري است که در جواني مردي او را به همسري مي گيرد و از روستائي به شهر مي آورد و سپس ناپديد مي شود. زن سرانجام از ناچاری به فاحشه گري روي مي آورد و سرانجام خوانندۀ مشهور کاباره هاي تهران مي‌شود، گرچه صدایش را کسی نمی شنود.28 

تنها از ديد نقد ادبي و براساس تعريف نوع ادبي داستان کوتاه، قصه هاي سيمين بهبهاني را شاید نتوان داستان کوتاه خواند، گرچه برخی از شخصيت ها و وقايع داستاني در آثاري چون «جنت الملوک» و «بذل مدت» را، به عنوان نمونه، باید از اين داوري مستثنی دانست. به دیگر سخن، مقام رفیع بهبهانی در آسمان ادبیات معاصر ایران بیشتر مدیون شاعری اوست و نه داستان سرائی اش. با این همه، آشکارا ظرافت و سادگی و دقّت و خلّاقیت زبان نثر او داستان هایش را کیفیتی بدیع و کم نظیر بخشیده است.29 در واقع، آثار منثور سيمين بهبهاني، بخصوص آنهائی را که شباهت به داستان کوتاه دارند، شايد بتوان تصاويري در زبان خواند. اين تصاوير داستان گونه، همراه با تأملات شاعر درباره نويسندگان ديگر و نوشته هائي که از شرح حالش مایه گرفته اند، در مجموع چشم اندازي ویژه از فرهنگ و تمدن ایران و ذهنیت و منش ایرانیان را بر روي «پرده» اي که من پردۀ نقالش خوانده ام ترسیم می کند. پردۀ اين نقال بی شباهت به هنر «تکّه کاری» (collage) نیست. 

در نظر نخست تماشاگر عادي ممکن است تصور کند که تصویرهای این پرده برحسب تصادف کنار هم و گاهي روي هم چسبانيده شده اند. تنها آنگاه که نقال به وصف هر تصوير مي‌پردازد در مي يابيم که در واقع نقشه اي از پيش پرداخته شده با درونمايه اي هماهنگ وجود دارد و با کشيدن هر تصوير روي پرده اي وسيع، نقّال به شرح، یا ترسیم، داستان و تاريخ زندگی مردمان پرداخته است. اين داستان و تاريخ هم شخصي و فردي است و هم جمعي و اشتراکي. بين دو تصوير غروب در «از غروب تا غروب» قصه گو تصاوير بسیاری از آدم ها، جاها، و حوادث گذشته درکنار هم چسبانيده و به مرور خاطرات شيرين و تلخ پرداخته است.30 بر اين پرده شاعر تصویرهائی نیز از قهرمانان سیاسی اش، از جمله فروهرها، و بیشتر از قهرمانان ادبيات فارسي مانند پروين اعتصامي، فروغ فرخزاد، محمد مختاري، حميد مصدق، بيژن جلالي، نادر نادرپور، مهدي اخوان ثالث گنجانده است.31 سيمين در سوگ بزرگان رفته نیز مي نشيند و با نقل هایش زندگي آنان را جشن مي گيرد و ياد آنها را براي خودش و خوانندگانش زنده نگاه می دارد. او جوانان و نوجوانان گمنام جبهه های جنگ با عراق را هم از یاد نمی برد و آنان را از راه تصوير هدیه هائی که برایشان فرستاده است یا چشمان اشک آلود مادران، خويشان و دوستانشان زنده می کند.32 

بالاي همه اين تصاوير، امّا، عکس مردي مهربان بیشتر از دیگران به چشم می خورد. سیمین او را مرد همراه خود می نامد؛ مردي که روحش به پاکي آسمان است و به بزرگي دريا، مردي صديق و سخاوتمند که در دوستي استوار است و هميشه در تلاش تا از رنج ديگران بکاهد بی آن که آنان را در رنج خویش شریک کند. این مرد قهرمان قصه های اوست. 
________________________________________ 
* استاد مطالعات ایرانی در دانشگاه تکزاس (آستین).
____________________________________________________________________________

پانوشت ها: 

1- سيمين بهبهاني، « با تلاش و تلاطم،» با قلب خود چه خريدم؟: گزينه قصه ها و يادها، چاپ اول (لوس آنجلس، شرکت کتاب، 1375) ص 17. در ميان معدود منتقدانی که در بارۀ آثار منثور سيمين بهبهاني به اختصار نوشته اند ن. ک. به: کاميار عابدي ترنم غزل: بررسي زندگي و آثار سيمين بهبهاني (تهران، نشر کتاب نادر، 1379) احمد ابومحبوب، گهواره سبزافرا: زندگي و شعر سيمين بهبهاني، تهران، نشر ثالث، 1382. 

2- ابومحبوب، همان، ص 412. 

3- بهبهاني، «با تلاش و تلاطم» ،ص 9. 

4- همان، ص10. 

5- همان، صص10-11. 

6- همان، ص 11. 

7- همان، صص 11-10. 

8- همان، ص12. 

9- همان، ص13. 

10- همان، ص14. 

11- همانجا. 

12- همان، ص15. 

13- همانجا. 

14- بهبهاني، «جهان و کار جهان،» با قلب خود چه خريدم؟ صص 21-35. 

15- ابومحبوب، همان، ص401. 

16- بهبهاني، "جنت الملوک،" با قلب خود چه خريدم؟، صص 37-58. 

17- همان، ص41. 

18- بهبهاني، «فنجان چهل سال پيش،» همان، صص 57-69.. 

19- همان، ص 62. 

20- همان، ص63. 

21- بهبهاني، «عروسک کهنه اي،» همان، صص 71-77. 

22- همان، ص77. 

23- بهبهاني، « در هنگامه خروسخوان،» همان، صص93-103. 

24- بهبهاني« سيب سرخي که لکه برداشت،» همان، صص 129-139. 

25- بهبهاني، «حمله مان از باد،» همان، صص 141-152. 

26- بهبهاني، «عشق را مي کشند،» با قلب خود چه خريدم ؟ صص 153-160. 

27- سيمين بهبهاني، «زني سبک تر از هوا،» کليد و خنجر: قصه ها و غصه ها (تهران، انتشارات سخن، 1379). 

28- بهبهاني، «سنگ را آرام تر بگذاريد،» با قلب خود چه خريدم ؟ صص 233-245. 

29- در بارۀ زبان شعر سيمين بهبهاني ن . ک. به علي محمد حق شناس، «دوباره مي سازمت غزل،» زنی بادامني شعر، جشن نامه سيمين بهبهاني به کوشش علي دهباشي (تهران، انتشارات نگاه) صص564-575. 

30- بهبهاني، « ازغروب تا غروب،» با قلب خود چه خريدم ؟ صص163-178. 

31- ن. ک. به: فصلي به نام «مرثيه ها،» کليد و خنجر. 

32- ن. ک. به: «وقتي که آسمان آبي است،» همان.

Author: 
M. R. Ghanoonparvar
Volume: 
23
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000