tile

ديداری با سيمين بهبهانی



 دوست ايراني ام، که پذيرفته بود زحمت ترجمه مصاحبه مرا با سيمين بهبهاني برعهده بگيرد، مضطرب به نظر مي رسيد. شايد، بيمناک از عواقب همراهي با يک روزنامه نگار خارجي که به ديدار شاعر و کوشنده نامدار ايراني مي رفت، از قولش پشيمان شده بود. تازه به ايران وارد شده بودم و هنوز ترس از مأموران امنيتي که شبح وار بيشتر کساني را که مي شناختم دنبال مي کرد به سراغ من نيامده بود. از روياروئي با چنان مأموراني چندان نگراني نداشتم زيرا در برگ تقاضاي رواديد تصريح کرده بودم که قصدم از سفر به ايران مصاحبه با بهبهاني است و بنابراين نمي توانستم متهم به کاري مخفيانه شوم. 

 با يک دسته گل سرخ به ديدار شاعر رفتيم. فرزندش ما را به اطاق پذيرائي که به زيبائي هرچه تمام تر تزئين شده بود راهنمائي کرد.  عکس هاي گوناگوني از بهبهاني، که صحنه هائي از زندگي يک شاعر محبوب و يک کوشندة پر آوازه حقوق بشر را تصوير مي کنند، بر ديواري نصب شده بودند. سرگرم تماشاي اين تصاوير بودم که شاعر بلند اندام نکوروي وارد اطاق شد. 

 براي برخي از گزارش هاي وی درباره ايران ن.ک. به: www.vpr.net     براي آنان که به فارسي سخن نمي گويند ترجمه سروده هاي شاعران کلاسيک ايراني چون حافظ، رومي و خيّام در دسترس است. امّا شاعران بزرگ ايران معاصر، همانند بهبهاني، فرّخ زاد و شاملو در جهان ناشناخته مانده اند و  تنها يک مجموعه از اشعار بهبهاني به زبان انگليسي برگردانده شده است. چنين ناآشنائي شايد به اين دليل باشد که در سنّت ادبي بسياري از جوامع امروزي شعر از مقام والائي که همواره در ادبيات ايران داشته برخوردارنيست. برخلاف سنّت رایج در ایران، اندک است شمار کساني که در آمریکا به زيارت مدفن شاعرانش نامدارشان مي روند.    

 در سفر ديگري به ايران، به ديدار آرامگاه حافظ در شيراز رفته بودم، در يک شب جمعه، هنگامي که هاله اي‌از انوار زمرّدين طاق ظريف مدفن شاعر بزرگ ايران را پوشانده بود و زائران به تماشا و تفأل در ميانش گرفته بودند. برخي پيشاني به سنگ قبرش مي سائيدند و برخي ديگر با انگشتان ابياتي از ديوانش را که برسنگ مدفنش حک‌شده بود نوازش مي‌کردند. در اين ميان، نوجواني‌نيز ديوان کوچکي از حافظ را گشود و به خواندن غزل هايش ‌پرداخت و جمع را به وجدي تحسين آمیز فروبرد. 

 شعر نزد ايرانيان ازمقوله ادبيات بسي‌فراتر مي رود، چه معرّف و مظهر فرهنگ و فلسفه و تاريخ سرزمين کهنسال آنان است. بهبهاني در اين باره مي‌گويد: «در واقع زندگي ايرانيان با ادبيات عجين و آميخته است. حتي مردمان فرودست و بي سواد هم با شعر و شاعري مأنوس اند. شأن و جايگاه شعر و شاعران در جامعه ايران بسي بلند است.» 

 تأثير سروده هاي خود وي درجامعه معاصر ايران را نيز انکار نمي توان کرد. بستر اشعارش هم اکنده از استعاره هاي ظريف و خوشايند است و پر از تصويرهاي دلخراش و لرزآور از دشواري ها و محروميت هايي که زندگي مردم ايران را رقم مي زند. به گفته فرزانه ميلاني که برخي از اشعار او را به انگليسي برگردانده «سيمين بهبهاني را بايد در زمره تاريخ نگاران نيز به شمار آورد گرچه شاعري پيشه اصلي اوست. به نظر من مشکل بتوان از سروده هاي وي توصيفي دقيق تر و رساتر از تاريخ سي سال اخير ايران يافت و يا در جائي ديگر  به تصاويري زنده تر و گوياتر از زندگي روزمره ايرانيان برخورد.»  به اعتقاد ميلاني از دستاوردهاي بزرگ بهبهاني، به خصوص به عنوان يک شاعر زن، احياي غزل در ادبيات ايران است: 

 رنگدان ها بياريد! سبز مي خواهدم دوست

  ‌تا چو آيد ببيند سبزم از مغز تا پوست

 ‌آبدان ها بسازيد! سرد مي خواهدم يار

 وه که چون آتش از جان ‌دست شستن چه نيکوست

 

  ‌اما بهبهاني تنهابه غزلسرائي در باره معشوق  بسنده نکرده و در اشعاري که پس از انقلاب سروده به ايران چون معشوق اصلي خود نظر دوخته است. وي با بهره‌جوئي از پديده هائي چون جنگ، سرکوبگري و فقر به غزل شکلي تازه بخشيده و آن را با مضامين امروزين عجين کرده است. بهبهاني اين تحوّل در مضمون و محتواي غزل معاصر را گزيرناپذير مي شمرد: «هرقدر هم که براي فرار از درد تلاش مي کنم راه به جائي نمي برم. احساس مي کنم بلاهاي گرسنگي، بي نوائي، مرگ و جنگ همه بر سر من آمده اند و با هر شعري که در باره آن ها سروده ام پاره اي از قلبم را هم کنده ام.» 

 

 در دهه 1360، و در يکي از يورش هاي‌نيروهاي امنيتي، يکي از شاگردان بهبهاني کشته شد و او در «دوازده چشمه خون» به توصيف پيکر بي جان شاگردش پرداخت:  

 

 دوازده چشمه‌ي خون‌دويده بر پيرهنش ‌

 فتاده برخاک جنون‌دو بافه ي ياسمنش ‌

 نبوده زخم اين‌که به تن‌دوانده جوباره‌ي خون           

 فرشته با خنده مگرگشوده چون گل دهنش 

 نه سرب را دست ستم‌چکانده در جامه‌ي او 

 

 به ديار غربتي‌که پس از انقلاب مأمن ايرانيان مهاجر شد بسياري از نويسندگان و سرايندگان ايران نيز در جست و جوي آزادي روان شدند. بهبهاني، امّا، در پي هر سفري که به اين ديار کرده است به ايران باز گشته و هرگز آرزوي زندگي در جائي جز زادگاهش را به دل راه نداده.  مي گويد هر وقت که از ايران دورم «در پايان هرروز به بليطم نگاه مي کنم تا از تاريخ بازگشتم مطمئن شوم.» و در پاسخ به اين پرسشم که چرا ترک وطن نکرده است مي گويد: «شايد ديگران بتوانند دور از ايران به نويسندگي و شاعري ادامه دهند اما من تنها با شنيدن خبر رويدادها و تحولات ايران شاعر نخواهم ماند. بايد در قلب آن چه در وطنم مي گذرد باشم.»

 

 برويد تا بمانم، ‌برويد تا بمانم ‌

 که من از وطن جدائي به خدا نمي توانم ‌

 چو مجال تن شود طي‌چو بريزدم رگ و پي

 ‌تو همان «حکايت ني»شنوي ز استخوانم  

 

 بهبهاني از شعر سياسي مي گريزد و آن را تهي از هنر مي‌داند. مي گويد «مردم شعر سياسي و شعار در شعر را نمي پسندند. شعر در قلمرو هنر است و نه سياست.» با اين همه، شعر او به اين اعتبار سياسي است که به پيامد رويدادها و نيروهاي سياسي بر زندگي انسان ها مي پردازد.      

 

 در پيش و پس از انقلاب بختک سانسور بيش و کم بر سينه شاعران و نويسندگان ايراني سنگيني کرده است. همانند همطرازانش، بهبهاني نيز به هنر بيان احساسات دروني اش با همه موانع و محدوديت ها دست يافته است. مي‌گويد: «در اوضاع و احوالي اين چنين، بايد در مقابل فشارها و محدوديت ها انعطاف پذير شد و اگر نمي توان به صراحت سخن گفت به استعاره دست يازيد. پيش از انقلاب هم شعرهايم آکنده از استعاره بود.»

 

 در دوران پس از انقلاب و يورش هاي گوناگون دولتي بر شاعران و نويسندگان منتقد، بهبهاني تنها شبي را در زندان‌گذرانده است. بسياري ديگر از همتايان او چنين بختي نداشته اند. در اين باره مي گويد: «احساس مي کنم که به خاطر سماجت و گستاخي آشکاري که در شعرهايم به چشم مي خورد در مجموع کسي تمايل به روياروئي علني با مرا ندارد.» به هرحال، در سال هاي اخير اينترنت آزادي و امکانات تازه اي در اختيار بهبهاني قرار داده است. مي گويد: «بيست سال پيش ما وسيله و امکاني براي آگاه کردن دنيا از خواست ها و اوضاع و احوال خود نداشتيم. امّا، امروز هر سخني که در ايران به زبان آيد درجهان ناشنيده نخواهد ماند.» 

 

 گذشت ايّام صداي رساي بهبهاني را، که به جوائز و افتخارات ادبي گوناگون دست يافته و در سال 1376 در فهرست نامزدان دريافت جائزه ادبيات نوبل بوده، هنوز آرام نکرده و از اشتياقش به شرکت در تظاهرات و تجمع هاي سياسي، با همه مخاطراتي که در بر دارد، نکاسته است. در تظاهراتي که گروهي از زنان در سال گذشته در تهران برپا کردند از خطر در امان نماند و همانند بسياري ديگر آماج ضرب و شتم مأموران امنيتي شد.  در سال هاي اخير، به سبب بیماری چشم هايش، کار خواندن و نوشتن براي بهبهاني بسيار دشوار شده است. تنها با ماژيک و حروف بزرگ است که مي تواند سخنانش را بر روي کاغذ آورد.  در پايان ديدار خواهشم را پذيرفت و با حالي منقلب قطعه «گردن آويز» را، که براي مادري جگرسوخته و فرزند از دست داده در جنگ سروده، برايم خواند:  

 

 آشفته حال و سودايي  اندوهگين و افسرده ‌

 چادر به سر نپوشيده  رخ با حجاب نسپرده ‌

 پرواي گير و بندش نه  و زگزمگان گزندش نه

 ‌فکرِ«بپوش و پنهان کن»  خاطر از او نيازرده ‌

 چشمش دو دانه‌ي انگور  از خوشه ها جدا مانده ‌

 دست زمانه صدخُم خون  از اين دو دانه افشرده ‌

 ديوانه، پاک ديوانه   با خلق و خويش بيگانه ‌

 گيرم برد جهان را آب  او خوابش از جهان برده ‌

 بي اختيار و بي مقصد  با باد رفته اين خاشاک ‌

 خاموش ومات و سرگردان  بي گور مانده اين مرده

 ‌يک‌جفت‌اشک‌و نفرين را  سربازْ مُرده پوتين را

  آويزه کرده برگردن  بندش به هم گِره خورده.

 گفتم‌که: «چيست‌اين‌معني؟»  خنديد و گفت: «فرزندم-

 طفلک نشسته بر دوشم،  پوتين برون نياورده...» 

 

 

وقتي که همراهم، آخرين بيت شعر را برايم ترجمه کرد چشمانش پرآب شده بود و بهبهاني با صدائي که به زحمت به گوش مي رسيد گفت بيمش از آن است که چشمان کم سو نوشتن را براو  دشوار کنند.

 

 

  --------------------------------------------------------------------

 

 

 *خبرنگار راديو آزاد در ايالت ورمانت، ایالات متحد آمریکا.  

Author: 
Steve Zind
Volume: 
23
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000