tile

تنوّع قومی ‌در ایران و هویّت ملّی ایرانیان



 

هدف این نوشته بررسی مسائل مربوط  به تمامیت ارضی ایران از دیدگاه هویت قومی‌ است با توجه به سه مقولۀ به هم پیوستۀ زیر:

۱) مرکز و پیرامون در ایران؛  ۲) وابستگی اقلیمی ‌و مرزهای سیاسی؛ و ۳) هویت قومی ‌و جابه جایی اجتماعی.
در بخش پایانی، این نوشته به بحث در بارۀ مشکلاتی خواهد پرداخت که ایران در سراسر قرن بیستم برای حفظ تمامیت ارضی خود با آن‌ها روبرو بوده است.

درآمد
 دوشادوش زندگی شهری، جوامع روستایی- عشایری نیز در طول تاریخ به تدریج در فلات ایران شکل گرفتند.(۱) عشایر که با ساختار اجتماعی همبسته اغلب ساکن کوهستانها بودند و واحدهای نیمه مستقلی را تشکیل میدادند نه تنها پیوسته با روستاها و شهرها ارتباط داشتند بلکه بسیاری از آنان به عضویت قشون حکومتی درآمدند. ایل قزلباش بدنۀ اصلی قشون صفویان (۱۷۳۶-۱۵۰۰م) و نگهبان مرزهای کشور در برابر تهدید مدام امپراتوری عثمانی بودند. نادر شاه افشار (۱۷۷۴-۱۷۳۶) خود از قبیلۀ ترکمن افشار و مورد حمایت قبایل بود. کریم خان زند (۱۷۷۰-۱۷۵۰)، بنیانگذار سلسلۀ زندیان، از ایل لر بود. خاندان حکومتی بعد از زندیان، قاجار، نیز به دست رئیس یک قبیلۀ ترک، آقا محمدخان، پایه‌گذاری شد. شاهان این سلسلهها، اسماعیل، سر سلسلۀ صفویان، نادر، کریم خان، و آقا محمدخان، که از سال ۱۵۰۰ تا ۱۷۹۷ بر ایران حکومت کردند، برای سرکوب رقیبان و برای حفظ مرزهای پادشاهی خود از نیروی عشایر و قبایل بهره فراوان بردند.

عشایر روستانشین نیز هر یک خود را نوادگان پایهگذار ِ (واقعی یا فرضیِ) قبیله می‌شمردند و این ساختار اجتماعی همبسته نقش مؤثری در حفظ یکپارچگی آنان و جلوگیری از نفوذ عوامل غیرخودی ایفا می‌کرد. نظام بستۀ پدرسالار در این جوامع مانع تداخل قومی ‌و زبانی بود. از سوی دیگر، به دلیل اشغال مکرر بخش‌های آباد کشور ازسوی اقوام مهاجر بیگانگان، شمار بزرگی از روستانشینان ناگزیربه مناطق بیابانی کشور کوچ می‌کردند.(۲)

شهرنشینان آسیب‌پذیرترین بخش‌های جامعه بودند. از آنجا که شهرها مرکز جذب مردم سراسر ایران به شمار می‌آمدند هم کانون روابط تولیدی بودند و هم میدان جنگ‌های خانمان سوز. مرکز حکومت‌ها نیز که آرایش سیاسی و جغرافیایی کشور را تعیین می‌کردند در شهرها بود. از طرفی، حکمرانی بر آن قلمرو پهناور مستلزم دستگاه دیوان‌سالاری پیشرفته‌ای بود که باید در شهر مستقر می‌شد.(۳)

شبکۀ روابط اجتماعی در ایران درچارچوبی خاص که می‌توان آن را در شالودۀ حکومت استبدادی دید تعریف و هماهنگ شده بود. این نظام  می‌توانست وحدت سیاسی کشور را ، به رغم ناهمگونی ذاتی جامعۀ ایران، تضمین کند. وانگهی، به گفته هما کاتوزیان، «نبود طبقات فعال اجتماعی که خود زاییدۀ قدرت انحصاری دولت و ناپایداری مالکیت خصوصی بود»، امکان جا به جایی اجتماعی افراد را، بدون توجه به ریشۀ قومی‌آنان، بالا می‌برد.(۴)

مرکز و پیرامون در ایران
جنبش‌های جدایی طلب قرن بیستم در جهان اغلب به نحوی با مسئلۀ «پیرامون علیه مرکز» درگیر بوده‌اند. در ایران، موقعیت جغرافیایی مرکز نسبت به پیرامون و نیز مشکلاتی که مناطق پیرامونی در نیل به استقلال از مرکز، یا دولت مرکزی، با آن رو به رو می‌شدند همواره باعث تیرگی روابط میان دولت و مردم بوده است.

ایران، بر خلاف همسایه‌اش که سال‌های دراز شهر قسطنطنیه را مرکز امپراتوری خود داشت، در طول تاریخ یک پایتخت ثابت نداشته و از سال ۱۵۰۰، طی چهارصد سال پایتخت‌های گوناگون داشته است. گسترش دولت قدرتمند و متمرکز صفوی از شهر اردبیل در شمال غربی ایران و سپس تبریز، در تقاطع آمیزه‌های قومی ‌و فرهنگی میان ایران و عثمانی، آغاز شد. تبریز همچنین مرکز بزرگترین اقلیت قومی ‌ایران، ترکان آذری، بوده است. پس از تبریز، قزوین، با ترکیبی از دو قوم ترک و فارس، و سپس اصفهان در مرکز کشور و با اکثریتی فارس زبان پایتخت صفویان شدند. پس از سقوط دودمان صفوی، و در دوران کوتاه حکومت نادر، مشهد در شرق ایران از مزیت پایتختی بهره مند بود.(۵)  پس از نادر کریم خان  شیراز، شهری در جنوب، را پایتخت خود کرد، و در دورۀ قاجار تهران، از شهرهای مهم وقت، در سال ۱۷۹۲ پایتخت جدید ایران شد.

پی‌آیند فوری نامزدی یک شهر به عنوان پایتخت بالا رفتن موقعیت سیاسی، اجتماعی، و اقتصادی شهر و در پی آن افزایش جمعیت و در هم آمیختن آرایش قومی ‌جامعه بوده است. مشهد را می‌توان نمونۀ قابل توجهی از این روند شمرد. پس از انتخاب این شهر به عنوان پایتخت نزدیک به دویست و پنجاه هزار نفر به جمعیتش افزوده شد.

عوامل دخیل در افزایش ناگهانی جمعیت پایتخت‌ها را می‌توان چنین دانست: نخست این که نه تنها خانوادۀ سلطنتی بلکه همۀ ملتزمان رکاب، کاتبان و دیوانیان، افراد قشون، و رهبران مذهبی ساکن پایتخت می‌شدند؛ دوم اینکه به نظر می‌آید اغلب اعیان و اشراف، زمین‌داران، و سران قبایل می‌خواستند اطراف تختگاه سلطنتی باشند و در نتیجه به پایتخت مهاجرت می‌کردند؛ سوم اینکه شاهان خود فرمان می‌دادند که گروه‌های بزرگ اقلیت‌های قومی ‌یا مذهبی و ایلات و عشایر در اطراف مقر سلطنت ساکن شوند. همۀ این عوامل در توسعۀ پایتخت و نیز در ساختار قومی‌مناطق مختلف کشور تأثیری آنی داشتند.(۶)

سیاست جا به جایی جمعیت از طریق مهاجرت اجباری و اسکان قبایل کوچنده نقش به سزایی در همگن کردن ترکیبات قومی ‌و مذهبی مردم ایفا می‌کرد. به عنوان نمونه، سیاست اسکان اجباری صفویان افزون بر دست کم بیست هزار ارمنی و گرجی، نزدیک به صد هزار خانواده از قبایل ترک را جا به جا کرد و در ولایت اصفهان اسکان داد. نادر نیز در دوران کوتاه حکومت خود حدود صد و پنجاه هزار خانواده را جا به جا کرد. و بالاخره زندیان نزدیک به چهل هزار خانوادۀ عشایری را از سکونت گاه‌های همیشگی شان به اطراف شیراز منتقل کردند. این اسکان‌های مجدد با سیاست جمعیتی درستی همراه شد: روستاهای جدید ساخته شد، روستاهای موجود بزرگتر شدند، و شهرها با گسترش بیشتر و ظهور محلات جدید تغییر شکل یافتند.(۷)

گرچه محله‌های داخل شهری بر اساس تمایزهای قومی ‌و مذهبی از یکدیگر جدا می‌شدند ولی همۀ شهروندان به رغم موانع اجتماعی و اقتصادی با هم ارتباط داشتند. شاید بتوان گفت زندگی در شهرهای بزرگ چند قومیتی که مخلوط سیّالی از تیره‌های مختلف و طبقات ناهمگون اجتماعی- اقتصادی را در خود جای می‌دادند به نوبۀ خود حس دوستی میان شهروندان، وفاداری، همبستگی و، از همه مهمتر، احساس وابستگی به آب و خاک را در افراد تقویت می‌کرد. در تاریخ شهرهای ایران نارضایی، اختلاف، و حتی نزاع‌های خونین حیدری- نعمتی میان گروه‌های گوناگون کم نیست، ولی شهری را نمی‌توان سراغ کرد که به دلیل تقابل‌های قومی‌تجزیه شده باشد. وانگهی، پدیدۀ دو زبانگی (و حتی گاه چندزبانگی)، با خاصیت همگن‌سازی خود، از شیوع تفرقه بر پایۀ «هویت زبانی» جلوگیری می‌کرد.

گرچه برآمدن یک شهر به عنوان پایتخت تازۀ کشور می‌توانست مایۀ تضعیف و افت نسبی پایتخت پیشین شود (به ویژه از نظر تعداد جمعیت) ولی، برخلاف نظر برخی از محققان، پدیداری هیچ یک از پایتخت‌های جدید به سقوط پایتخت پیشین نیانجامید.(۸) پایتخت‌های پیشین همچنان مرکز اداری شهرها و قصبات اطراف خود باقی می‌ماندند و در نتیجه می‌توانستند نقش اقتصادی و اهمیت کاربردی خود را همچنان نگه دارند. در دورۀ قاجار ایران شامل چهار ایالت بزرگ بود: آذربایجان، خراسان، فارس، و کرمان- سیستان. هر ایالت یک والی داشت و به چند ولایت تقسیم می‌شد. بعدها البته با تقسیمات جدید ایالت‌ها، ایالت تازه‌ای به مرکزیت تهران تأسیس شد.

قرن نوزدهم شاهد شکوفایی اقتصادی شهرهای مشهد و تبریز بود که گاه کارکرد مؤثرتری از تهران داشتند: مشهد به عنوان زیارتگاه شیعیان و تبریز به عنوان دروازۀ نفوذ اقتصاد اروپا و روسیه به ایران. در واقع تبریز در طول سلطنت خاندان قاجار(۱۷۹۰-۱۹۲۵) پیشرفت بسیار کرد؛ هم مرکز عمدۀ بازرگانی و هم انبار غلۀ کل کشور به شمار می‌آمد و در عین حال دربار شاهزادۀ قاجار و دومین شهر مهم سیاسی کشوربود و ازهمین رو به آن دارالسلطنه می‌گفتند. تبریز زیر تأثیر اندیشه‌های خارج از ایران نیز قرار داشت و سیاست‌اندیشان پیشگامی‌ را در دامان خود پرورد که بسیاری از آنان بعدها از رهبران جنبش مشروطه (۱۹۱۹-۱۹۰۵) شدند.

وابستگی سرزمینی و مرزهای سیاسی
مرزهای ایران تا پیش از سال ۱۹۰۰ عمدتاً متغیر بودند. صفویان با تشکیل دولت مرکزی و رسمیت بخشیدن به مذهب شیعه -که هویتی تازه به ایرانیان می‌داد و آنان را از ساکنان آن سوی مرزها متمایز می‌کرد- یکپارچگی سیاسی استوارتری در ایران ایجاد کردند. رعایای ایران صفوی هویتشان را نه با اثبات ویژگی‌های ملی خود بلکه از راه مقایسۀ خود با دیگران و نفی آنان، از جمله همسایگان سنی مذهب عثمانی، تعریف می‌کردند.

مسألۀ هویت یابی در دوران صفوی هر چه باشد، ایران در قرن‌های هفدهم و هجدهم و به یمن نخستین نقشه‌های نیمه مدرن ساختۀ اروپاییان بود که به عنوان واحدی جغرافیایی - که مرزهایش از دریای مازندران تا خلیج فارس گسترده بود- حضوری عینی‌تر در نقشۀ جهان یافت. این مرزبندی که عمدتاً بر دستاوردهای صفویان در تعیین مرزها متکی بود با نقشۀ باستانی امپراتوری ایران تفاوت داشت. در واقع با استناد به همین نقشه جدید بود که وقتی در سال ۱۷۳۶، پس از سقوط صفویان، عثمانی‌ها مناطقی از شمال و شمال غربی ایران را تصرف کردند نادر خواستار پس گرفتن آن شد و همواره بر «مرزهای همیشه مشروع» ایران تأ کید می‌کرد. گفتنی است که تنها نادر، و در نزاع با عثمانی‌ها، به مرزهای قانونی استناد نکرد بلکه نقشۀ دوران صفوی در عمل مستند همۀ حاکمان بعدی، از جمله کریم خان و آقا محمد خان قاجار، شد.

در اوایل قرن نوزدهم، ایران در پی شکست از روسیه در جنگ‌های پیایی و انعقاد صلح‌نامه‌های ۱۸۱۳ و ۱۸۲۸، و سپس امضای ناگزیر قراداد صلح با بریتانیا در ۱۸۵۷، بخشی از سرزمین‌های شمال غربی، شرق، و شمال شرقی خود را از دست داد و به مرزهای فعلی خود محدود شد. از سرزمین‌های شرقی ایران بعدها افغانستان کنونی زاده شد و مناطق از دست رفتۀ شمال به خاک امپراتوری روسیه پیوست. سرنوشت ساکنان مناطق شمال غربی که اغلب مسلمان و شیعه بودند بسیار بیش از آنکه با سرنوشت ایرانیان پیوند داشته باشد به سرنوشت مسلمانان امپراتوری روسیه گره خورد. تنها در روزهای پایانی جنگ جهانی اول بود که مردم نخجوان با امضای توماری از دولت ایران خواستند نخجوان را دوباره به پیکر ایران بپیوندد ولی این درخواست در غوغاهای پس از جنگ ناپدید شد.

فرآیند تعیین سرحدّات و تحقق «مرزهای بین‌المللی» که طی جنگ‌ها و سپس صلح‌نامه‌های متعددی در قرن بیستم ادامه یافت، احساس «هویت جغرافیایی» را در ایرانیان به تدریج تقویت کرد.

تعیین مرزهای کشور سبب شد «سرزمین» بیش از هر چیز دیگر مبنای هویت «ایرانی» شود و جغرافیا معیار قاطع «ایرانی بودن» به شمار آید. مرزهای «بسته» برای نخستین بار مردمانی از تیره‌های مختلف را زیر فرمانروایی یک حکومت واحد گرد می‌آورد. در حالی که در قرن نوزدهم وجود موانع طبیعی جا به جایی‌های اجتماعی را محدود می‌کرد و حکام محلی نیز مانع از یکپارچگی جغرافیایی کشور می‌شدند، به تدریج تا اواخر همین قرن عهدنامه‌های جدید و سیاست‌های قدرت‌های بزرگ وقت تعریف تازه‌ای از اقتدار جغرافیایی به دست داد و به یک مرزبندی فرضی فرهنگی میان ایرانی و غیرایرانی انجامید. قطعیت یافتن مرزهای کشور دست در دست استقرار دولت مرکزی پیش می‌رفت. حکومت در نهایت به این واقعیت آگاه شده بود که نجات «مرکز» جز با همکاری «پیرامون» شدنی نیست. با کوچک‌ترشدن حوزۀ اقتدارحکومت، مردم، که ایران را نه «مُلک» شاه که خانۀ «ملت» می‌خواستند، صدایشان را به ملت گرایی بلند کردند.(۹)

شاید انتظار می‌رفت طی جنگ جهانی اول، ایران بزرگ نیز که دولت قدرتمندی هم نداشت مانند امپراتوری عثمانی به چندین دولت کوچک تقسیم شود. اما چنین نشد و ایران توانست تمامیت ارضی خود را پس از جنگ حفظ کند. بخشی از این موفقیت مرهون انقلاب بلشویکی بود که، از سوئی، و در دورانی کوتاه مانع طمع‌ورزی روسیه نسبت به ایران شد، و از سوی دیگر، غرب را برانگیخت که یکپارچگی و اقتدار ایران را سدّی در برابر گسترش کمونیسم به حساب آورند.

قومیت، تحرّک اجتماعی، و تجدّد
از نظریه‌های غالب در میان جامعه شناسان در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ یکی این بودکه تجدد وابستگی‌های سنتی فردرا ازمیان می‌برد و او را، بسته به موفقیت‌های فردی ِسازگار بامعیارهای جهانی، با نیازها و فرصت‌های تازه رو به رو می‌گرداند.

به همان نسبت که مردمان به آرمان‌ها ی مشابهی بیندیشند، از هر تیره و تباری که باشند شباهتشان به یکدیگر بیشتر می‌شود و تنها عامل تمایزهای عمدۀ اجتماعی تفاوت در شغل و طبقه خواهد بود. از همین رو همبستگی‌های سنتی نقش خود را از دست می‌دهند و فقط آثار فرهنگی کمرنگی از آن‌ها باقی می‌ماند. به جای مظاهر همبستگی محلی نمادهای ملی بسیار فراگیرتری می‌نشیند که طی فرآیند نیرومند و بازگشت‌ناپذیر «ملت‌سازی» شکل می‌گیرند.(۱۰) در نتیجه، روند تجدد با جا به جا کردن بخش‌های بزرگی از جمعیت هم امکان و هم سرعت همگون شدن جامعه را افزایش می‌دهد.(۱۱) بنا براین نظریه، شهرنشینی، صنعتی شدن، آموزش، ارتباطات، و حمل ونقل به یکدستی کامل جوامع چند قومیتی می‌انجامد.

به سخن دیگر، فرآیند تحرّک اجتماعی که با رشد بازار، صنایع، شهرسازی، و در نهایت با رشد سواد و ارتباطات همراه است عامل تعیین کنندۀ همگونی یا ناهمگونی ملی خواهد بود. سمت و سوی فرآیند زیر بنایی تحرّّک اجتماعی می‌تواند به میزان زیادی مشخص کند که پیشرفت‌های این یا آن کشور ادامه خواهد یافت یا روند واژگونه خواهد گرفت.(۱۲)

با این همه، اگر کسی تنها تاریخ دراز مدرنیزاسیون در پیشرفته‌ترین جوامع صنعتی امروز را بررسد می‌تواند در اعتبار این نظریه تردید کند. با این که تحرّک اجتماعی و تمرکز تکنولوژیکی و اقتصادی در این جوامع بسیاراست، همبستگی‌های گروهی، گرایش‌های قومی، و خودآگاهی فرهنگی در آن‌ها نه تنها ازبین نرفته بلکه شکل مدرن وتعریف تازه ای یافته و با فردگرایی و آزادی فردی- از اجزای جدایی‌ناپذیر دریافت مدرن بشر از فرهنگ و تمدن- ترکیب شده است.

عصر  مدرنیته در اروپا با دورۀ جدیدی آغاز شد که در آن، واحد اصلی ساختار جامعۀ مدرن «فرد» بود نه گروه یا فرقه آن طور که در جوامع روستایی و کشاورزی معمول است. فردیّت، که بخشی از اندیشۀ آزادی و خودمختاری انسان است، تعریف تازه ای از فرد به دست داد که در آن فرد و حکومت در کنار هم بودند. بر پایۀ این پیوستگی نوبنیاد فرد و حکومت، فرد در جامعۀ مدرن، دست کم در عالم ذهن، دیگر کارگزار و رعیت یک شاه یا روحانیِ صاحب ِ قدرت موروثی یا الهی نبود و می‌توانست بر اساس دریافت عقلی خود و در محدودۀ قانون هرگونه که می‌خواهد زندگی کند. استقرار حقوق جدید قضایی و سیاسی، از جمله حق ِ داشتن نماینده، در واقع نتیجۀ همپایگی جدید فرد و حکومت بود. ظهور طبقۀ متوسط صنعتی و تجاری شهری نیز قطعاً به همین اندیشۀ «اصالت فرد» باز می‌گردد.

تجدّد در جامعۀ اروپا پی آیند ظهور تدریجی اندیشۀ آزادی فردی و، در نتیجه، رشد بالندۀ عقل نقّاد بود و نیز همراه با صورت‌بندی جامعۀ مدنی. در ایران، امّا، داستان وارونه روی داد و جریان تجدد به وسیله قشر روشنفکری حمایت می‌شد که شامل دولتیان و نظامیانی بود که منافع خود را در منافع دولت می‌دیدند. حقوق فردی و روابط فرد و حکومت و عقل نقّاد اهمیت چندانی برای ایرانیان تجددگرا نداشت. علت اساسی این اختلاف میان تجددخواهی در ایران و اروپا این واقعیت است که توسعۀ جوامع مدرن اروپایی با دورۀ استعمارگری اروپا در شرق همزمان و از امتیازات ناشی از آن برخوردار بود، درحالی که تجددطلبی در شرق را باید واکنشی دفاعی شمرد. تجددگرایی آمرانه در ایران ِ پس از جنگ جهانی اول هنگامی‌آغار شد که کوشش‌های پیشین برای مدرن کردن کشور نافرجام مانده بود. اصلاح‌گرایان با همۀ تلاشی که در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم کرده بودند نتوانستند مانع اشغال کشور به وسیلۀ قدرت‌های اروپایی شوند. ناکامی‌ جنبش مشروطه در سال‌های پیش از آغاز جنگ جهانی اول، از هم پاشیدگی سیاسی کشور، و اشغال شدن بخشی از آن در طی جنگ همه دست به دست هم داد تا طبقۀ متوسط و قشر روشنفکر به این نتیجه رسد که تنها راه نجات ایران، یافتن ِ مردی منظبط و نیرومند است که، به عنوان کارگزار ملت، دولتی متمرکز و مقتدر (ونه ضرورتاً خودکامه) را شالوده ریزد که بتواند، ضمن حل معضلات سیاسی و گرفتاری‌های اقتصاد رو به رشد کشور، تمامیت ارضی ایران را نیز حفظ کند.

درحالی که انگیزۀ روشنفکران پیشین در تلاش برای تغییرات و اصلاحات در سراسر کشور، برابری‌طلبی اجتماعی، آزادی‌خواهی، وحدت جغرافیایی، و نوعی ناسیونالیسم سرزمینی بود، روشنفکران پس از جنگ جنگ جهانی اول در اندیشۀ ایجاد اقتدار سیاسی، ساختن حکومتی مدرن و متمرکز، و سامان دادن به ناسیونالیسمی‌زبانی و فرهنگی بودند.

با همه تنوعی که در دیدگاه‌های سیاسی این روشنفکران دیده می‌شد آنچه همۀ آن‌ها را از روشنفکران دانش‌آموختۀ پیشین جدا می‌کرد این بود که این‌ها به شناخت ساختار جامعه اهمیتی نداده و آن را بدیهی فرض کرده بودند. برای اینان جامعه، در مدل اروپایی، واحد منسجمی ‌بود که، طبق تعریف، بر پایۀ مفاهیم  مشخصی از «ملت» و «دولت» سازمان می‌یافت. روشنفکران ایرانی پس از جنگ باور کرده بودند که تنها یک دولت مرکزی ِ مقتدر می‌تواند همزمان با حفظ تمامیت ارضی کشور اصلاحات را هم پیش ببرد. همچنین معتقد بودند بناکردن دولت مدرن در ایران مستلزم تنوع فرهنگی کمتر و همگنی قومی‌بیشتر است. از همین رو بود که آنان گوناگونی طبقات جامعه و تنوعات قومی‌و زبانی را یکسره انکار کردند. در تصوّر آنان تنها هنگامی ‌می‌توان به حفظ یکپارچگی کشور و کسب احترام جهانی امیدوار بود که همۀ پیش شرط‌های ایجاد دولت- ملت، بر پایۀ تعریف ناسیونالیست‌ها، فراهم شود و همۀ شهروندان خود را به واقع عضو یک «ملت» و کاملاً پیوسته به یکدیگر بدانند.(۱۳)  برخی حتی استدلال می‌کردند که «امروزی بودن» تنها وقتی ممکن است که «دیکتاتوری صالح» بر سر کار آید و با «سانسور مطبوعات، انحلال مجلس، و محدود کردن قدرت روحانیت»(۱۴) اهرم‌های قدرت را در دست خود گیرد و ایران را برای یک انقلاب اجتماعی آماده کند. شگفت‌آور نبود که در جامعه‌ای که سال‌های دراز در سایۀ حکومت‌های خودکامه زندگی کرده است چنین طرز فکری در اندک زمان هواداران بسیار یابد. گرچه باید گفت برخی از روشنفکران مدرن چنین راه‌حلی را نپذیرفتند. در اکتبر ۱۹۲۵، مصدق در یکی از جلسه‌های مجلس شورای ملّی به نمایندگان اخطار کرد:

"امروز شما نمایندگان مجلس می‌خواهید رضا خان سردار سپه را شاه مملکت بکنید. ایشان الان نه تنها رئیس‌الوزرا بلکه وزیر جنگ هم هستند. امروز مملکت ما بعد از بیست سال و این همه خونریزی می‌خواهد سیر قههرایی بکند. یک کسی در مملکت باشد که در آن واحد هم رئیس‌الوزرا باشد، هم وزیر جنگ باشد و هم فرمانده کل قوا؟ گمان نمی‌کنم در زنگبار هم این طور باشد.(۱۵)

در واقع، آنچه رضا شاه با تمرکز قدرت در دست دولت و اعمال سیاست‌های تجددگرایانه کرد پاسخی بود به نیاز به اصلاحات آمرانه.  فرآیند تمرکز سیاسی و فرهنگی با چاشنی‌یی از سکولاریسم، غرب‌گرایی، و شایسته‌سالاری همراه بود که در مجموع از حمایت بسیاری از روشنفکران، به ویژه جناح‌های چپ و ترقی خواه، برخوردار بود. نشریاتی چون «کاوه» (۹۲۲-۱۹۱۶)، «فرنگستان» (۱۹۲۵-۱۹۲۴)، «ایرانشهر» (۱۹۲۷-۱۹۲۲)، و «آینده» (۱۹۲۶-۱۹۲۵) که فضای ایدئولوژیکی آن زمان را در اختیار داشتند در انتشار و تبلیغ این سیاست‌ها پیش‌گام بودند. کاظم زاده در یکی از سرمقاله‌های ایرانشهر نوشت: "جامعه باید از زیر یوغ روحانیت بیرون آید و این با رهایی از خرافات دینی، جدایی دین از دولت، و پذیرفتن اصول دینی ِ منطبق با معیارهای امروز ممکن است.»(۱۶)  تقی‌زاده، سردبیر «کاوه»، معتقد بود: "نجات از این عقب‌ماندگی ریشه‌دار تنها با پذیرفتن فرهنگ غرب شدنی است وایرانی باید از فرق سر تاناخن پا فرنگی شود(۱۷)  . .. تنها با پذیرفتن بی قید و شرط تمدن اروپایی و اشاعۀ آن می‌توان به پیشرفت ایران امیدوار بود.»(۱۸)

سردبیر «آینده»، محمود افشار، در سرمقاله‌ای با عنوان «گذشته، حال، آینده» پیش از این که تعریف خود را از «تجدد» بیان کند نگرانی‌اش را در بارۀ یکپارچگی کشور چنین توضیح می‌دهد:

"وحدت ملی یعنی وحدت سیاسی، فرهنگی، و اجتماعی همۀ مردمی ‌که داخل مرزهای امروز ایران زندگی می‌کنند. این وحدت دو مفهوم دیگر را هم در بردارد: استقلال سیاسی و تمامیت ارضی. برای رسیدن به وحدت ملی باید زبان فارسی در سراسر کشور گسترش یابد، تفاوت‌های محلی در لباس و آداب و رسوم از میان برود، و راه و رسم ملوک‌الطوایفی برچیده شود. کرد، لر، قشقایی، عرب، ترک، و ترکمن نباید در زبان و لباس فرقی با هم بکنند. به نظر من تا وقتی در لباس و زبان و آداب و رسوم به وحدت نرسیم استقلال سیاسی و تمامیت ارضی کشور در خطر است."(۱۹)

وی سپس برای نشان دادن راه‌های تحدید تمایزات قومی‌و رسید ن به وحدت ملی می‌افزاید:

"باید هزاران جلد کتاب فارسی ارزان قیمت در سراسر کشور به‌خصوص مناطق آذربایجان و کردستان پخش شود. به تدریج باید امکانات چاپ روزنامه‌های کوچک محلی به زبان فارسی را در اقصا نقاط کشور فراهم کرد.همۀ این کارها به کمک دولت احتیاج دارد و باید طبق برنامه‌ای منظم صورت بگیرد. بعضی قبایل فارسی زبان را باید به مناطق قبایل غیرفارسی زبان کوچ  داد و آن قبایل را به محل قبایل فارسی زبان منتقل کرد. نام‌های جغرافیایی غیرفارسی و نام‌های باقی مانده از دوران غارت و چپاول چنگیزخان و تیمور لنگ باید به نام‌های فارسی تغییر کند. اگر می‌خواهیم به وحدت ملی برسیم باید تقسیمات کشوری ِ تازه‌ای صورت گیرد. (۲۰)

بنابر این، حتّی پیش از سلطنت رضا شاه طرح اجرای اصلاحات سراسری آماده بود. وی در طول فرمانروایی بیست سالۀ خود (۱۹۴۱-۱۹۲۱) با پشتکاری شگفت‌آور بیشتر خواسته‌های روشنفکرانی چون کاظم زاده، تقی‌زاده، و افشار را جامۀ عمل پوشاند. ارتش سراسری، مدارس دولتی غیردینی، نظام قضایی غیردینی، و سیستم پولی سراسری، یکی پس از دیگری ایجاد شدند و سیاست‌های مبارزه با بی‌سوادی، اجباری کردن خواندن و نوشتن به زبان رسمی ‌فارسی و سعی در کاهش تفاوت‌های زبانی همه صورت عمل به خود گرفت. افزون بر این‌ها، و برای یکدست کردن بیشتر جامعه، سیاست خشن و اختلال‌آفرین جا به جا کردن اجباری عشایر نیز دنبال شد. ولی حکومت مقتدر رضا شاه پس از دو سال به یک نظام آمرانه تغییر شکل داد و به سرعت صورت حکومتی خودکامه گرفت. برخی از روشنفکران به اجبار دست از سیاست شستند، برخی به زندان افتادند و تعدادی نیز از میان برداشته شدند. تنها شمار اندکی به تبعید پناه بردند و هرگز نتوانستند ثمرۀ افکار و آرزوهای خود را به چشم ببینند.

سیاست نوسازی آمرانۀ رضا شاه در طول ده‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ با شعار «یک مملکت، یک ملت» چندان هم با کارهای حکومت‌های پیشین در بازتعریف معیارهای هویت قومی ‌بی‌شباهت نبود. کوچ دادن و اسکان اجباری ایلات و عشایر ادامۀ کار حکومت‌های پیشین بود اما این بار با نیروی بیشتری همراه بود و بیشتر به قصد درهم شکستن قدرت خان‌ها و سرکردگان قبایل که تهدیدی برای برنامه‌های نوسازی اجباری رضا شاه شمرده می‌شدند. سیاست ایجاد جامعه شهری یکدست و همگن شیوه‌ای بود برای ساختن تصویری از شهروند مدرن ایرانی. دولت- ملت مدرن در اصل بر شالودۀ یک جامعۀ متحد و همگن بنا می‌شود در حالی که در ایران آن زمان، به سبب نبود چنین شالوده‌ای، دولت- ملت تبدیل به یک پدیدۀ خودبنیاد شد.

تحرّک اجتماعی که از شاخص‌های پویایی اجتماعی درایران است هم‌گام با سیاست‌های ضدقومی- ضدقبیلگی به رشد سریع جا به جایی‌های اقتصادی جامعه کمک کرد و به همین دلیل روند شایسته‌سالاری به تدریج در ایران شکل گرفت. در این دولت نوپا هر ایرانی، از هر تیره و تباری که بود، اگر تعریف دولتیِ دولت- ملت مدرن و متمرکز را می‌پذیرفت و به حکومت خودکامه نیز تن می‌داد از حق دستیابی به  اهداف شخصی‌اش بهره‌مند بود. هیچ گروه قومی خاصی نبود که مقام و مسندهای کلیدی را در انحصار خود داشته باشد.

در ناسیونالیسم رضا شاه «یگانگی فرهنگی» اهمیت بسیار داشت. در پی اصلاحات آموزشی،  مدارس مدرن با برنامه‌هایی به زبان رسمی‌کشور جای مکتب‌خانه‌های مذهبی را گرفت و چاپ کتاب به هر زبانی جز فارسی قدغن شد. افزون بر این، رضا شاه برای دست یافتن به یکپارچگی ملی گسترده‌تر بعدها به تأسیس «سازمان پرورش افکار» دست زد. مسئولیت این سازمان راهنمایی و آماده سازی نسل جوان برای خدمت به میهن بود.(۲۱)  در نتیجۀ این اقدامات،رفته رفته به گفتۀ گلنر (Gelner)، یک «فرهنگ برتر» در ایران شکل گرفت. در این خصوص نیز ضرورت‌های اقتصادی هنجارهای فرهنگی و ملی را تعیین می‌کردند. اقتصاد نوین بر تحرک اجتماعی و وجود نوعی هماهنگی بین افراد متکی است که جز در صورت همساز شدن آن‌ها در فضای یک «فرهنگ برتر» - یعنی فرهنگ رسمی‌ دولت و شخص اول آن- امکان پذیر نیست و تنها در این صورت است که افراد جامعه نوبیناد می‌توانند پیوندی سازنده با یکدیگر برقرار کنند. رسیدن به چنین فرهنگی نیز تنها به کمک یک نظام آموزشی همگن شدنی است. پس فرهنگ ِ برتر است که تضمین‌های درونی را فراهم می‌کند نه مردم، و الزامات اقتصاد مدرن ناگزیر به ایدۀ جدید روابط دوجانبۀ «فرهنگ مدرن» و « دولت» می‌انجامد.(۲۲)

مسئلۀ آذربایجان
در طول قرن بیستم سه قیام بزرگ در آذربایجان ایران روی داد. هدف عمدۀ این قیام‌ها انجام تغییرات و اصلاحات در سراسر کشور، کاهش قدرت دولت مرکزی در استان‌های کشور و شالوده ریزی حکومتی تازه بر پایۀ مشارکت بیشتر نیروهای محلی بود. همۀ این کوشش‌ها به شکست کامل انجامید. نخستین تلاش، قیام شیخ محمد خیابانی بود که دردهۀ ۱۹۲۰ و سال‌های بحران‌خیز پس از جنگ جهانی اول رخ داد؛ دومین کوشش، در سال‌های ۴۶-۱۹۴۵، به وسیلۀ فرقۀ دمکرات آذربایجان، به رهبری جعفر پیشه‌وری، و پشتیبانی اتحادجماهیر شوروی، صورت گرفت؛ و سومین کوشش درست در سال‌های پس از انقلاب اسلامی‌سال ۱۹۷۹ رخ داد.

خیابانی، واعظی در پیِ اصلاحات سیاسی بنیادین، گرچه مدتی در حکومت تزاری روس به سر برده بود ولی بیشتر از اندیشه‌های سوسیالیستی قرن هجدهم اروپا الهام می‌گرفت. وی هر چند سخت مخالف دولت مرکزی بود ولی در عین حال به جای طرفداری از حکومت مستقل یا حتی خودمختار آذربایجان به حفظ تمامیت ارضی ایران و اندیشۀ دولت- ملت پایبند بود. او چیزی جز تقسیم عادلانۀ قدرت اجرایی بین دولت مرکزی و نیروهای محلی در سراسر کشور نمی‌خواست.

در واقع یکی از موارد اصلی اختلاف در اردوی ملی‌گرایان اصلاح‌طلب این بود که آیا اصلاحات سیاسی باید از مرکز آغاز و به سراسر کشور رسد یا باید محلی و خودجوش باشد. خیابانی و همراهانش کارزار اصلاحات سیاسی را نه از تهران که از تبریز به راه انداختند و خواهان محدود کردن نقش دولت مرکزی بودند. اصلاح طلبان دیگر، امّا، باور داشتند که هر اقدامی ‌که به کاهش قدرت دولت مرکزی بیانجامد مستقیم یا نامستقیم تمامیت ارضی کشور را به خطر می‌اندازد. این دو گروه چنان در این مورد در برابر هم موضع گرفته بودند که حتی پایداری مستقلانۀ خیابانی و سرتافتنش از پذیرفتن هر گونه کمک خارجی هم نتوانست همۀ اصلاح طلبان را قانع کند که یکجا زیر پرچم او جمع شوند.

سیاست انعطاف‌ناپذیر خیابانی نه تنها گفت‌و‌گو با دولت مرکزی را برایش ناممکن می‌کرد بلکه او حتی نمی‌توانست با دیگر جنبش‌های محلی هم هماهنگ شود. وقتی میرزا کوچک‌خان خواهان تشکیل یک جبهۀ مردمی‌برای احیای قانون اساسی شد خیابانی در مخالفت با او تا آنجا رفت که او را با وثوق‌الدوله مقایسه کرد: «شما با وثوق‌الدوله چه  فرقی می‌کنید؟(۲۳) او می‌خواست با کمک نیروهای انگیس بر ایران حکومت کند و شما می‌خواهید با حمایت روسیه این کار را بکنید.» سرانجام، دولت مرکزی با انتصاب مخبرالسلطنه هدایت به حکومت آذربایجان در تابستان ۱۹۲۰ به کوشش‌های خیابانی پایان داد. یک هفته پس از رسیدن مخبرالسلطنه به تبریز، در ۱۲ سپتامبر ۱۹۲۰، بریگاد قزاق مأمور شد همۀ نقاط حساس شهر را تصرف کند.(۲۴) در حین انجام این مأموریت پنجاه تن از دمکرات‌ها، از جمله خیابانی، کشته شدند و دولت مرکزی قدرت بی چون و چرای خود را دوباره بر منطقه حاکم کرد.(۲۵)

هرچند دولت خیابانی مستعجل بود تأثیر به سزایی بر اندیشه و رفتار سیاسی در ایران، به ویژه بر گرایش اصلاح‌طلبی، به جای گذاشت. نیز، اقدامش در پایه‌گذاری دولتی مستقل از دولت مرکزی در آذربایجان باعث انشعاب بزرگی در اردوی اصلاح‌طلبان شد. در حالی که گرایش مدرن در نهضت ملی هوادار کاهش قدرت دولت مرکزی و تأمین خودمختاری بیشتر برای ایالت‌ها بود اصلاح طلبان سنتی همچنان به استقرار دولتی نیرومند ومتمرکز معتقد و متعهد بودند. البته سرکوب قیام خیابانی می‌تواند نشانۀ قدرت و مشروعیتی باشد که جریان سنتی هنوز از آن برخوردار است.

بیست و پنج سال بعد، پیشه وری، انقلابی ِکمونیست، که می‌گفت از پایان غم‌انگیز خیابانی درس گرفته است، خود را برای رهبری یک جنبش منطقه‌ای دیگر در آذربایجان آماده می‌کرد. وی به عنوان مارکسیست لنینیستی که سال‌هایی ازعمر خود را در جنبش کمونیستی گذرانده بود نه تنها آذربایجانیان ایرانی را ملتی مستقل می‌دانست بلکه از خواستۀ بلشویک‌ها در حق تعیین سرنوشت و حق تجزیه از ایران و تشکیل دولت مستقل به جدّ پشتیبانی می‌کرد. «خودمختاری» در فهم پیشه‌وری بسیار فراتر از آن بود که مردم یک منطقه ضمن قبول مرزهای ملی و حاکمیت دولت مستقر در مرکز تنها خواهان سهم بیشتری در قانون‌گذاری و دولت محلی باشند. از این گذشته، وی به نسلی از کمونیست‌ها تعلق داشت که نه تنها به حق دخالت اردوی کمونیسم در امور داخلی حزب‌های سیاسی وابسته باور داشتند بلکه هیچ تردیدی نیز در طلب کمک از آن‌ها به خود راه نمی‌دادند. از نظر پیشه‌وری، دولت اتحاد جماهیر کمونیستی شوروی با قدرت‌های بزرگ دیگری چون انگلیس و امریکا، که به دلیل دخالت‌هایشان در امور داخلی ایران دیگر مورد اعتماد ایرانیان نبودند، به کلی متفاوت بود.

بدون شک نه همۀ طیف‌های سیاسی لیبرال با پیشه‌وری هم عقیده بودند و نه حتی همۀ کمونیست‌ها. از آغاز قرن نوزدهم خطر دخالت دولت‌های بیگانه در امور د اخلی ایران همواره وجود داشت. هم هویت شدن با یک قدرت خارجی، دست کم در دراز مدت، سدّی در برابر موفقیت سیاسی هر سیاست‌پیشه‌ای شده است. این بود که حتی برای بسیاری از اعضا و کادرهای حزب توده دشوار بود که از مواضع فرقۀ دمکرات پیشه‌وری پشتیبانی کنند. در نتیجه، با توجه به دلبستگی و وابستگی تمام عیار پیشه وری به شوروی باید در میزان بومی ‌بودن و محلی بودن جنبش خودمختاری وی تردید کرد. قطعاً نارضایی‌ها و اعتراض‌های محلی ِ بسیاری نسبت به دولت مرکزی وجود داشته که در آغاز این نوشته به آن‌ها اشاره شد ولی این اعتراض‌ها هرگز به تنهایی نمی‌توانست محرّک جنبش خودمختاری‌طلبی باشد که در خطاب به تهران از زبانی چنان تهدیدکننده و تحریک‌آمیز بهره جوید یاچنان مواضع سختی گیرد و حتی تا مرز قطع همۀ روابط با مرکز پیش رود.

درست بر خلاف انتظار پیشهوری، پشتیبانی اتحاد شوروی از درخواست دمکرات‌های آذربایجان برای خودمختاری درنهایت نتیجۀ وارونه داد. وجود جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان در اتحاد شوروی که درست همنام آذربایجان ایران بود بسیاری از ایرانیان را نگران می‌کرد که مبادا قصد واقعی شوروی چیزی جز تصاحب آذربایجان ایران نیست. به دلیل همین بدگمانی، بسیاری از فعالان سیاسی که معمولاً هوادار خودمختاری بیشتر برای ایالت‌ها بودند از پشتیبانی بی قید و شرط دمکرات‌های آذربایجان پرهیز کردند. خودمختاری‌طلبی پیشهوری کابوس جدایی آذربایجان از ایران را به ذهن آن‌ها می‌آورد. افزون براین، بهره جوئی دمکرات‌های آذربایجان از واژه‌های گنگ و نامفهوم در توجیه اندیشۀ خودمختاری به مبهم تر شدن عقاید آنان در نظر مردم انجامید.

سیاست تکیه به شوروی اندک اندک حتی آذربایجانی‌ها را هم نسبت به دولت خودمختارشان بیگانه می‌کرد. اینجا نیز کابوس تجزیه برای مردم آذربایجان که همۀ روابط خود با ایران را در آینده‌ای قابل پیش بینی در خطر نابودی می‌دیدند باعث نگرانی ِگستردهای شد. در چشم آنان چنین رویدادی، اگر پیش می‌آمد، زیان‌های جبرانناپذیر اقتصادی و فرهنگی برای آذربایجانی‌ها در پی داشت . نتیجه آن که باهمۀ کوششی که فرقۀ دمکرات آذربایجان در فعالیت‌های جذّاب فرهنگی و سیاسی، و به ویژه در اصلاحات ارضی گسترده، از خود نشان داد رهبران آن هرگز نتوانستند پشتیبانی واقعی مردم را به دست آورند و حفظ کنند. سرنگونی سریع این فرقه در رویارویی نظامی ‌با تهران گواه این مدعاست.

پس از اقدامات سیاسی اولیۀ نخست وزیر وقت، احمد قوام، برای خواباندن «بحران آذربایجان»، دولت مرکزی هنگامی‌نیروهای نظامی‌را، در نوامبر ۱۹۴۶، به آذربایجان فرستاد که پیشه وری همچنان تهدید می‌کرد که:

مردم ما قسم خورده‌اند که به هر قیمت شده از آزادی‌های به دست آمده دفاع کنند. ما پای حرف خود ایستادهایم و کسانی که می‌خواهند به زور سرنیزه آزادی را لگدکوب کنند هرکس که باشند با زور بازوی مرم سرکوب خواهند شد. این حرف آخر من است: اولماک وار، دونماک یوخ (مرگ آری، عقب نشینی هرگز).( (۲۶

امّا، اندکی بعد او  لحن خود را تغییر داد و در بیانیه ای از همۀ «برادران ایرانی» خواست «به پا خیزند و از آزادی و دمکراسی در کشور دفاع کنند» و قول داد که: «حملۀ مرتجعان را در هم خواهد شکست تا ملت ایران بتواند خود را آزاد کند.» بیانیۀ پیشه وری با چند شعار میهن پرستانه پایان می‌گیرد از آن جمله: «زنده باد استقلال ایران.»(۲۷)

حکومت دمکرات آذربایجان تنها یک سال پس از استقرار به پایان خود رسید. طنز روزگار آن که حکومت در همان روزی از هم فروپاشید که بنا بود به مناسبت «سالروز پر افتخار دستیابی مردم به حکومت ایالتی» جشن‌هایی در آذربایجان برگزار شود. ارتش ایران خود را برای یک رویارویی سخت و طولانی آماده کرده بود(۲۸) ولی با هیچ مانع جدی ای رو به رو نشد و توانست نظم را دوباره در سراسر ایالت برقرار کند و تنها مقاومت‌های مسلحانۀ پراکنده ای در چند جا رخ داد.(۲۹) اما بر اساس برخی گزارش‌ها شمار زیادی از مردم آذربایجان در نخستین روزهای آشوبناک ورود نظامیان کشته شدند و انبوهی از آنان به جمهوری آذربایجان شوروی پناه بردند و آنچه بنا بود «ارتش آزادی بخش» باشد، «ارتش وحشی اشغالگر» از آب در آمد.(۳۰) در نتیجه، در روزهای نخستین هرج و مرج و ورود نیروهای ارتش به آذربایجان، تلفات بسیار به بار آمد و موجی از پناهندگان به سوی آذربایجان شوروی سرازیر شد.(۳۱)

انقلاب اسلامی ‌و مسئلۀ اقلیت‌های قومی
پس از سرنگونی حکومت خودمختار آذربایجان و در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، موقعیت جغرافیایی و منابع ملی ایران غرب را متوجه اهمیت تمامیت ارضی ایران کرد. در همان حال کشور نیز در مسیر تحولات بزرگ اقتصادی-اجتماعی قرار گرفت. فرآیند توسعۀ شهری و صنعتی شدن میزانی از تحرّک اجتماعی و به هم ریختگی قومی‌را در سراسر ایران به همراه داشت. در تهران و در بیشتر شهرهای بزرگ آذربایجانی‌ها اقلیت قابل توجهی را تشکیل دادند و عمدتاً اقتصادهای محلی را در اختیار گرفتند. شمار آذربایجانی‌های تهران حتی از جمعیت تبریز، که خود پرجمعیتتریی شهر آذربایجان به شمار می‌آمد، نیز بیشتر شد.

گسترش آموزش و ارتباطات نیز سهم عمدهای در یکدست کردن فرهنگی ایران داشت. گرایش به همگنی در سطوح اجتماعی، سیاسی، و فرهنگی را می‌توان در انقلاب اسلامی‌ سال ۱۹۷۹ در اوج خود دید. به استثنای خودمختاریطلبی در کردستان، هیچ کس گمان نمی‌کرد انقلاب اسلامی‌با معضل سیاسی جدیای رو به رو شود چه از نوع قومی‌و چه از نوع مذهبی آن. در عین حال، نارضائی مردم از سلطنت در سال‌های ۱۹۷۹-۱۹۷۸ هرگز به معنای از میان رفتن نارضایی‌های ایالتی در ایران نبود. نخستین موضعگیری دولت اسلامی‌در برابر پدیدۀ تنوعات قومی ‌درجریان جلسات پرسر و صدای مجلس خبرگان قانون اساسی هویدا شد. مادۀ پانزدهم قانون اساسی تنوع قومی ‌در ایران را پذیرفت و حقوق اساسی اقوام را در حفظ هویت‌ها و فرهنگ‌های گوناگون خود به رسمیت شناخت:

    "زبان و خط رسمی‌ایران فارسی است. اسناد و مکاتبات و متون رسمی ‌و کتب درسی باید با این خط و زبان باشد ولی استفاده از زبان‌های محلی و قومی‌ در مطبوعات و رسانه‌های گروهی و تدریس ادبیات آن‌ها در مدارس در کنار زبان فارسی آزاد است."(۳۲)

امّا، پس از تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی ‌آیتالله خمینی در اشاره به مسألۀ اقلیت‌های قومی ‌در ایران گفت:

  "گاهی اوقات می‌شنویم که به  کردها، لرها، ترک‌ها، فارس‌ها، بلوچ‌ها، و مانند آن می‌گویند اقلیت. این‌ها اقلیت نیستند. وقتی می‌گوییم اقلیت یعنی این‌ها با بقیه فرق دارند. این حرف هیچ جایی در اسلام ندارد. هیچ فرقی بین مسلمینی که به زبان‌های مختلف مثلا عربی یا فارسی حرف می‌زنند وجود ندارد. شاید این فکر را کسانی درست کردهاند که نمی‌خواهند بین مسلمین کشورهای مختلف وحدت کلمه باشد. همان‌ها هستند که چیزهایی مثل ناسیونالیسم و پانایرانیسم و پانترکیسم و ایسم‌های دیگر را درست کردهاند که با نظر اسلام مخالف است. آن‌ها می‌خواهند اسلام و فلسفۀ اسلام را از بین ببرند."(۳۳)

گرچه دعوت به خودمختاری‌های محلی، به جز مورد کردستان، در هیاهوی انقلاب گم بود، پس از فروکش کردن شور انقلاب ناآرامی‌های اجتماعی و سیاسی با انگیزه‌های قومی‌اغلب در گوشه وکنار کشور سربرکشید. در اوایل سال 1979 شورش‌هایی در کردستان و ترکمن صحرا رخ داد -که در کردستان تا شش سال ادامه یافت- و ناآرامی‌هایی نیز در خوزستان و بلوچستان در میانۀ همان سال پیش آمد. حساسترین ناآرامی‌های سیاسی در مناطقی رخ داد که اکثریت سنی مذهب داشتند و یکی از  اعتراض‌هایشان به مقدمۀ قانون اساسی بود که درست مثل قانون اساسی پیشین شیعۀ دوازده امامی ‌را مذهب رسمی ‌کشور می‌شناخت. امّا، هنگامی‌که در اواخر سال ۱۹۷۹ و اوایل ۱۹۸۰ خبر غوغای آذربایجان به تهران رسید، پایتخت را به جد نگران کرد. آذربایجان با اکثریت شیعه نقش بزرگی در رهبری مذهبی انقلاب ایفا کرده بود. پرسشی که ذهن حاکمان را در تهران مشغول می‌کرد این بود که این ناآرامی‌های سیاسی تا چه حد به مسائل قومی‌مربوط است.

در ۲۵ فوریه ۱۹۷۹، تنها چند روز پس از پیروزی انقلاب، حزب جمهوری خلق مسلمان با تأیید قاطع آیت‌الله شریعتمداری در تبریز تأسیس شد. این حزب در نخستین بیانیۀ خود «ایجاد یک دمکراسی اسلامی‌ چندحزبی با حفظ تمامیت ارضی ایران» را از اهداف خود اعلام کرد. همین حزب، به عنوان سردمدار یک حرکت سیاسی خارج از جرگۀ رهبران انقلاب، کارزار سیاسی خود را با اعتراض به همه‌پرسی برای تعیین نوع حکومت آغاز کرد. پرسش اصلی رفراندوم ۱۲ فروردین ۱۳۵۹ انتخاب یا رد «جمهوری اسلامی» بود: «جمهوری اسلامی، آری یا نه». امّا، حزب جمهوری خلق مسلمان خواستار این بود که گزینه‌های بیشتری در اختیار مردم باشد. رفراندوم بدون توجه به این درخواست انجام شد و اکثریت قریب به اتفاق مردم به «جمهوری اسلامی» رأی دادند.

پس از انجام این همه‌پرسی، تدوین قانون اساسی در دستور کار حکومت قرار گرفت. گرچه روحانیان قول تشکیل مجلس مؤسسان ۵۰۰ نفری را داده بودند آیت‌الله خمینی دستور تأسیس مجلس ۳۷ نفرۀ خبرگان را صادر کرد. حزب جمهوری خلق مسلمان در این مورد نیز اعتراض کرد که مجلس خبرگان یک نهاد نمایندگی گسترده از طرف مردم نیست و نمی‌تواند جای مجلس نمایندگان را بگیرد. هم آیت‌الله شریعتمداری و هم حزب خلق مسلمان رفراندوم قانون اساسی را در دسامبر ۱۹۷۹ تحریم کردند. اعتراض اصلی روحانی میانه‌رو، آیت‌الله شریعتمداری، و حزب خلق مسلمان به اصل ولایت فقیه بود که به نظر آنان حاکمیت ملت را نقض می‌کرد. در این اختلاف نیز نشانی از مسائل قومی ‌یا حقوق اقلیت‌ها در کار نبود.

در پی رفراندوم قانون اساسی، که درمقایسه با رفراندوم تعیین نوع حکومت، تعداد رأی دهندگان افت آشکاری داشت(۳۴)، خیابان‌های شهرهای بزرگ آذربایجان از جمله تبریز صحنۀ درگیری‌های خونین میان هواداران آیت‌الله شریعتمداری و هواداران آیت‌الله خمینی شد. هر دو گروه البته اغلب آذربایجانی بودند. ناآرامی‌های تبریز دو ماه ادامه یافت و طی آن مراکز اداری شهر به طور متناوب توسط هواداران یکی از دو آیت‌الله تسخیر می‌شد. سرانجام، هنگامی‌ کشمکش‌های سیاسی به دخالت نهادهای نظامی‌ کشید، آیت‌الله شریعتمداری با صدور بیانیه‌ای از حزب جمهوری خلق مسلمان کناره گرفت و به بحران شهر خاتمه داد.

برخلاف نظر برخی محققان و برخی از فعالان سیاسی(۳۵)، انگیزه‌های قومی ‌در ناآرامی‌های تبریز نه کاملاً غایب بود و نه چندان دامنه‌دار. موضع میانه‌روانۀ آیت‌الله شریعتمداری که تفاوتی روشن با اسلام انقلابی آیت‌الله خمینی داشت نه تنها در میان آذربایجانی‌ها بلکه در سراسر کشور نیز هوادارانی یافته بود.

در اوایل انقلاب، برای کسانی که نمی‌توانستند به راحتی به اردوی آیت‌الله خمینی بپیوندند، مواضع آیت‌الله شریعتمداری پناهگاه امنی فراهم می‌کرد. شایان توجه است که در طول ماه‌های انقلاب و حتی تا مدتی پس از پیروزی آن، که تقریباً هیچ جبر و قانونی  در آذربایجان و در سراسر کشور وجود نداشت، از گروه‌های قدیم آذربایجانی و سازمان‌هایی مثل فرقۀ دمکرات آذربایجان که هنوز در آن سوی مرز، در باکو، دفتر داشت هیچ اثر و فعالیتی دیده نشد. حتّی گامی‌هم برای یادبود رویدادهای تاریخی چون تشکیل دولت خودمختار آذربایجان یا بزرگداشت رهبر آن، جعفر پیشه‌وری، برداشته نشد. فعالیت کسانی هم که برای حفظ فرهنگ آذربایجان داشتند می‌کوشیدند منحصر به چاپ چند نشریه بود؛ از جمله : «یولداش»، «انقلاب یولاندا»، «ینی یول»، و «وارلیق»، که تیراژی محدود داشتند و در میان مارکسیست‌های سابق پخش می‌شدند. در واقع، همین گروه اخیر بود که در همان دوره انجمن آذربایجان را تشکیل داد و می‌کوشید اندیشۀ «حق تعیین سرنوشت» را وارد گفتمان انقلابی کند.(۳۶)

جنگ ایران و عراق که در سال ۱۹۸۰ آغاز شد و ۸ سال ادامه یافت پیامدهای بسیار گسترده‌ای در همگون‌سازی فرهنگی ایران داشت. مهاجرت‌ها و جا به جایی‌های مردمی‌باعث تغییراتی در مفهوم هویت ایرانی شد. برای نظام دولت ایران جنگ در واقع تبلور رویارویی ایران شیعه با عراق سنی بود. بنابر این شیعیان آذربایجانی پیشقراول جنگ شدند. ولی با پایان یافتن جنگ در سال ۱۹۸۸ و در دورۀ بازسازی و آزادی‌های نسبی دوران ریاست جمهوری‌هاشمی‌رفسنجانی اندیشۀ «حقوق قومی» اندک اندک به گفتمان عمومی‌آزادی‌های فردی و حقوق شهروندی که مشغله‌های ذهنی اصلاح طلبان بودند راه پیدا کرد. این بحث‌ها در دوران خاتمی‌ آشکارتر صورت گرفت و سخن از این به میان آمد که در ایران معاصر حق شهروندی و حقوق فردی، از جمله حقوق اقلیت‌های قومی، به هم پیوسته‌اند. مهم‌ترین رویدادهای این دوره، امّا، سقوط اتحاد جماهیر شوروی و برپائی هشت جمهوری مستقل در آن سوی مرزهای شمالی ایران بود.

پایان عصر شوراها در شمال ایران
در پایان هزارۀ دوّم میلادی و در حالی که دنیا دوران جنگ سرد را پشت سر می‌گذاشت نظام سیاسی جهان دستخوش تغییرات بنیادی شد. در طول مرزهای شمالی ایران، به جای ابرقدرت تزاری یا اتحاد جماهیر شوروی که ایران طی دو سده به زندگی درجوارشان خوگرفته بود، شماری کشورهای کوچک مستقل سر برآوردند. بیشتر مردم برخی از این کشورها از نظر قومی ‌و زبانی با اقلیت‌های ساکن شمال ایران تفاوت چندانی ندارند. گهگاه این ندا بر می‌خیزد که کسانی که به یک زبان سخن می‌گویند و زیر پرچم‌های گوناگون زندگی می‌کنند باید با هم متحد شوند. این دعوت به همبستگی بر پایۀ این گفتمان آشنای اروپامدار است که قومیت و زبان معیار اصلی و حتی شاید تنها معیار شناسایی یک ملت است.(۳۷) به عنوان نمونه، بعضی از گروه‌های سیاسی و محافل روشنفکری جمهوری نوبنیاد آذربایجان فعالیت گسترده‌ای را برای ایجاد «آذربایجان بزرگ» آغاز کرده‌اند و بار دیگر خواستار پیوستن ایرانیان آذربایجان به جمهوری آذربایجان شده‌اند.

درسال ۱۹۸۹ در کنگره‌ای متشکل از دانشگاهیان، هنرمندان، و اتحادیه‌های بازرگانی، «جبهه خلق آذربایجان» رسماً در جمهوری آذربایجان پایه‌گذاری شد. هدف این جبهه در اساسنامۀ آن از بین بردن همۀ موانع سیاسی بر سر راه گسترش همبستگی‌های فرهنگی و اقتصادی با آذربایجان ایران بیان شده است. جبهۀ خلق از تجدید وحدت قومی ‌میان آذربایجانیان دو سوی مرز پشتیبانی می‌کند و مدعی است که مردمان سراسر آذربایجان باید به عنوان یک واحد کامل شناخته شوند. پیوندهای اقتصادی، فرهنگی، و اجتماعی میان ملت‌های جدا شده باید بازسازی شود و همۀ موانع در راه برقراری روابط مستقیم انسانی (دیدار اقوام و دوستان) از میان برود.(۳۸)

با توجه به خشونت‌های قومی‌ در سراسر آسیای مرکزی و بحران قره‌باغ علیا که سبب شد مردم جمهوری آذربایجان احساس کنند مسکو آنان را نادیده می‌گیرد یا حتی تحقیر می‌کند، جبهۀ خلق آذربایجان همۀ ترک زبانان منطقه به ویژه آذربایجانیان را به همبستگی با یکدیگر فرا خواند و ایجاد اتحاد میان آنان را در رأس برنامه‌های خود نشاند. تنش سیاسی هنگامی‌شدّت یافت که گورباچف تصمیم گرفت ارتش شوروی را به قفقاز اعزام کند تا نهایتاً بتواند قطعات جدا شدۀ امپراتوری را دوباره به هم پیوندد. جبهه خلق آذربایجان در گردهم‌آیی‌های هفتگی خود در «میدان» (بزرگترین میدان باکو که به میدان لنین نیز شهرت داشت و زمانی محل برگزاری رژه‌های نظامی‌بود) بارها میزبان سخنرانان آذربایجانی ایران بود که بر روی سکوی سنگی میدان برای انبوه آذربایجانی‌ها از تاریخ تلخ این قوم و تقسیمشان در دو سوی مرز و آرزوی دیرین اتحاد سخنرانی می‌کردند. یکی از پرطرفدارترین خواسته‌های این گردهم‌آیی‌ها لغو عهدنامه ترکمنچای (۱۸۲۸) بود که رود ارس را مرز میان ایران و روسیه تزاری دانست و استان آذربایجان را به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم کرد.

در آخرین روزهای سال ۱۹۸۹، هنگامی‌که گروهی از آذربایجانی‌های نخجوان علایم و پست‌های مرزی را که آن‌ها را از ایران جدا می‌کرد شکستند و از مرزها گذشتند، آرزوی اتحاد تا حدودی عملی شد. آذربایجانیان ایرانی این سوی مرزکه تنها خود را مرزنشینانی می‌دانستند که اقوامی ‌در آن سوی مرز داشتند با همدلی و هیجان و البته محتاطانه نظاره‌گر واقعه بودند در حالی که برخی از محافل روشنفکری باکوچنین رویدادی را با فروریختن دیوار برلین مقایسه می‌کردند. صحنۀ عبور آذربایجانی‌ها از مرز تا چند روز در رسانه‌های خبری غرب نمایش داده می‌شد و مردم دنیا تصویر جمعیت شاد و سرخوشی را که تأسیسات نظامی را آتش می‌زدند و سیم‌های خاردار را قطعه قطعه می‌کردند بارها و بارها دیدند. سا کنان گوشۀ دیگری از جمهوری آذربایجان، در منطقۀ لانکارنا، نیز کار نخجوانیان را تکرار کردند و عبور و مرور آزادنه در مرزهای ایران به سرعت عادی شد.

دولت ایران این رویدادها را نه قومی ‌بلکه مذهبی می‌دانست و محتاطانه به برادران و خواهران شیعۀ شمالی خوش آمد می‌گفت. از سوی دیگر، مسکو شماری از عوامل آشوب‌گر خود را برای تحریک مردم و پخش عکس‌هایی از آیت‌الله خمینی به منطقه فرستاد تا بتواند هدف از اعزام نیرو به آذربایجان را جلوگیری از گسترش اسلام بنیادگرا در داخل کشور قلمداد کند.

حملۀ ارتش شوروی به باکو در ژانویۀ ۱۹۹۰ هر چند مانعی در برابر تغییرات سیاسی شتاب زده شد ولی نتوانست زمان را به عقب برگرداند. در سپتامبر همین سال، با این که هنوز حکومت نظامی‌برقرار بود انتخابات مجلس عالی شوروی بزرگ برگزار شد. در طی کارزار انتخاباتی، جبهه خلق آذربایجان - این بار البته با احتیاط بیشتر- خواستار به رسمیت شناخته شدن دو آذربایجان و ارتباط نزدیکتر ِ فرهنگی و اقتصادی با «آذربایجان جنوبی» شد.

دشواری‌های اقتصادی در سال پایانی اتحاد جماهیر شوروی، در قفقاز با اختلافات گستردۀ قومی ‌وخیم‌تر شد. حساس‌ترین اختلافات قومی ‌بین دو همسایه، ارمنستان و آذربایجان، برسر خودمختاری ِ منطقۀ عموماً ارمنی‌نشین قره‌باغ علیا درگرفت و به برخورد نظامی ‌کشید. سربازان نامجهز آذربایجانی در حمله‌های موفقیت‌آمیز ارتش ارمنستان به شهرهای مرزی آذربایجان به آسانی شکست خوردند. در همان حال که مسکو در کنار متحد همیشگی‌اش، ارمنستان، ایستاد آذربایجانی‌ها دست کمک به سوی کشورهای همسایه دراز کردند ولی  نه ایران و نه ترکیه حاضر نشدند روابط خود با روسیه را به خطر اندازند.

ناکامی‌کودتای اوت ۱۹۹۱ در مسکو حلقۀ نخبگان محلی ِ نظام کمونیستی سابق، به رهبری ایاز مطلب‌اف، را به کلی ازهم پاشید. درخواست استقلال جمهوری آذربایجان که در اواخر همین ماه اعلام شده بود در هجدهم اکتبر ۱۹۹۱ از سوی مطلب‌اف که هنوز به عنوان رئیس جمهور عمل می‌کرد رسماً تصویب شد. با این همه، بحران گسترده در سراسر کشور وی را وادار به استعفا کرد. انتخابات ریاست جمهوری جدید در ژوئن ۱۹۹۲ برگزار شد و یکی از زندانیان سیاسی سابق به نام ابوالفضل ایلچی‌‌بیگ نخستین رئیس جمهور انتخابی جمهوری مستقل آذربایجان شد.

گرچه ریاست جمهوری ایلچی‌بیگ بیش از یک سال ادامه نیافت، اما مخالفت وی با عضو شدن آذربایجان در «دولت‌های مستقل مشترک‌المنافع»، ایجاد روابط نزدیک با ترکیه، و گرایش به ارتباط با آذربایجانیان ایران درعین بی اعتنایی به تهران، باعث ایجاد نوعی بی اعتمادی سیاسی و تغییر گروه‌بندی در کشورهای منطقه شد. آرمان ایجاد آذربایجان بزرگ و موضع ملی گرای مایل به ترکیۀ ایلچی بیگ برای بیشتر ایرانیان چیزی جز تکرار داستان اتحاد شوروی نبود. به استثنای برخی محافل کوچک مرکب از آذربایجانیان ایرانیِ ملی‌گرای خارج از کشور فراخوان ایلچی‌بیگ برای ایجاد آذربایجان بزرگ پاسخ مشتاقانه‌ای از سوی آذربایجانی‌های ایران نیافت.

در دوران یک سالۀ ریاست جمهوری ایلچی‌بیگ، جمهوری نوزاد آذربایجان با بحران‌های اقتصادی و نظامی ‌بسیار رو به رو شد. برای ایلچی‌بیگ که توانایی رفع مشکلات فزایندۀ نظامی ‌در قره‌باغ علیا و اصلاح اقتصاد ورشکستۀ آذربایجان را نداشت، چاره‌ای جز رها کردن قدرت و رفتن به روستای زادگاهش در شرق نخجوان نماند. با پایان یافتن غم‌انگیز حکومت کوتاه ابوالفضل ایلچی‌بیگ حیدر علی‌اف در ژوئن سال ۱۹۹۳ به ریاست جمهوری آذربایجان رسید. در اشاره به عوامل تسهیل کنندۀ بازگشت حیدر علی‌اف به قدرت قطعاً باید از سرخوردگی مردم آذربایجان از سیاست ترکیه‌گرای ایلچی‌بیگ یاد کرد. در نهایت روشن شد که حمایت ترکیه از آذربایجان چیزی بیشتر از یک بده بستان عاطفی نبوده است.

حیدر علی‌اف، به عکس سلف خود، از همان روزهای نخست ِ رسیدن به قدرت ناخشنودی خود را از هرگونه سناریوی «آذربایجان بزرگ» به روشنی نشان داد. او حتی پیش از آن  که به ریاست جمهوری آذربایجان برسد و زمانی که هنوز رئیس جمهوری خودمختار نخجوان بود از ایران دیدار کرد و به زیارت حرم امام رضا در مشهد رفت. سیاست خوددار و متعادل او با کشورهای همسایه بسیار عمیق‌تر و بادوام‌تر از آن شد که انتظار می‌رفت.

فعالیت‌های سیاسی منطقه در دورۀ اصلاحات
به استثنای چند گروه مسلح ِ قوم محور که در آن سوی مرزهای غربی کشور پایگاه داشته و فقط در مناطق مرزی عمل می‌کردند، در طول هشت سال جنگ با عراق هیچ نشانی از مبارزات قومی‌که تمامیت ارضی ایران را تهدید کند یا حتی یک فراخوان به استفاده فردی یا جمعی از هویت قومی ‌به چشم نخورد. ولی با پایان گرفتن جنگ و کمرنگ‌تر شدن تدریجی فرهنگ یگانه‌ساز دوران جنگ، تحقیق و مقاله‌نویسی در بارۀ چندهویتی بودن ملت ایران و حقوق گروه‌های قومی‌جزء کارهای روشنفکری شد و شمار زیادی از روشنفکران ِ اقلیت‌های قومی‌بحث و گفت‌و‌گو در بارۀ آن پرداختند. در چنین فضایی، تدوین تاریخ اقوام اندک اندک به یک پروژۀ سیاسی تحول یافت که می‌خواست با تنیدن رشته‌های پیوند میان حوادث تاریخ اقوام مختلف فضای خالی میان گذشته و حال هر قوم را پر کند. روشن‌ترین گواه این حرکت شمار رو به افزایش کتاب‌ها و نشریاتی است که به زبان اقوام مختلف از سال ۱۹۹۰ تا به حال چاپ و منتشر شده است. به استناد یک بررسی انجام شده در دوره‌های ریاست جمهوری رفسنجانی و خاتمی، شمار کتاب‌های نوشته شده به زبان ترکی آذری به ۴۶۰ عنوان رسید که مجموعاً در ۹۲۰۰۰۰ نسخه انتشار یافت. در همین دوره ۷۸ نشریۀ ترکی یا ترکی- فارسی چاپ شد. زبان کردی در همین دوره دارای ۲۱ نشریه و ۷۰۸ کتاب در ۱۴۱۶۰۰۰ نسخه است.

توسعۀ فرهنگ اصلاحات در دورۀ اول ریاست جمهوری خاتمی‌ به میزان زیادی ذهنیت ساکنان آذربایجان و کردستان را در بارۀ فعالیت سیاسی تغییر داد. گواه این دگرگونی در کردستان تغییر شکل اعترضات از مقاومت مسلحانه به فعالیت‌های مسالمت‌آمیز برای احقاق حقوق شهروندی است. کتاب‌ها و نشریه‌های علنی کردی و آذربایجانی که از لحن تند سیاسی می‌پرهیختند و در شهرهای مختلف کردستان و آذربایجان چاپ و در سراسر ایران آزادانه پخش می‌شدند معرّف بالندگی یک فرهنگ قومی‌خردگرا در منطقه است. معرفی گستردۀ  فرهنگ بومی ‌و غیردینی اقوام در بسیاری از این نوشته‌ها، هم نگرش عمومی‌ حکومت نسبت به دینداری را به چالش می‌خوانًد و هم نوعی پیوند گروهی بر پایۀ هویت آذری یا کردی را تعریف می‌کند. به عبارت دیگر، این کتاب‌ها و نشریه‌ها را می‌توان به تابلویی تشبیه کرد برای نشان دادن سازگاری میان استقلال فردی و هویت ِ آرمانی ِ جمعی که آذری‌ها و کردها را از بقیه متمایز می‌کرد.

دیگر وسیلۀ ارتباط عمومی، تلوزیون‌ها و پایگاه‌های اینترنتی کردی و آذری است. تلوزیون کردی که ایستگاه پخش آن در بیرون مرزهای ایران است با پیشینه‌ای به نسبت کوتاه به عمده‌ترین وسیلۀ ارتباط و پخش اخبار و تحلیل‌های سیاسی در سراسر منطقه تبدیل شده است. امواج کانال‌های تلوزیون کردی اکنون توسط ماهواره -که در ایران ممنوع اعلام شده- در سراسر کشور قابل دریافت است. افزون بر کانال‌های تلوزیونی، ایستگاه‌های رادیویی بسیاری نیز وجود دارند که امواجشان، به جز یکی، از کردستان عراق پخش می‌شود. برخی از این ایستگاه‌ها حتی به دو زبان فارسی و کردی برنامه دارند که فقط برای کردهای داخل ایران تهیه و پخش می‌شود. سرانجام باید به تأسیس کافه‌های اینترنتی در شهرها اشاره کرد که با امکان اتصال به وب‌لاگ‌های کردی رفته رفته یکی از پرطرفدارترین سرگرمی‌های جوانان کرد شده است . در مورد آذری‌ها دامنۀ همۀ وسائل یاد شده، هرچند بسیار کوتاه، در حال رشد و گسترش است.    

پی آیند همۀ این تحول‌ها دگرگونی در ذهنیت افراد نسبت به فعالیت‌های سیاسی است. اگر در گذشته این گونه فعالیت‌ها تک قطبی بودند و تنها به همّت چند روشنفکر یا سازمان نخبۀ سیاسی اداره می‌شدند امروز نسل جدیدی از تحصیل‌کردگان دانشگاهی و شمار زیادی از مجامع فرهنگی، اتحادیه‌های بازرگانی، و سازمان‌های صنفی جای آن‌ها را گرفته‌اند و خواستشان بسیار فراتر از استقلال سیاسی یا حتی تجزیه از خاک ایران و پیوستن به جمهوری آذربایجان یا کرستان عراق است. آنچه همۀ این فعالان سیاسی را گردهم می‌آورد کوشش برای بهبود شرایط زندگی و برخوداری از آزادی‌های فرهنگی است، و این‌ها همه را نه در پیکاری مسلحانه بلکه تنها از راه‌های مسالمت‌آمیز می‌طلبند.

نتیجۀ سخن
در این جا باید ازآخرین پرسشی یاد کنم که گزارشگر نیوزویک، در مصاحبه ای با نگارنده در سال ۱۹۹۷ به میان آورد: «فکر نمی‌کنید کشمکش‌های قومی‌ سرانجام روزی در ایران هم آغاز خواهد شد؟»(۳۹) پاسخ آنی من این بود که ایران قرن بیستم تا امروز موفق شده است ازسرنوشتی که برای امپراتوری عثمانی و روسیه تزاری و اتحاد جماهیرشوروی پیش آمد مصون ماند. اقوام ایرانی توانسته‌اند درکنار هم زندگی کنند. در عین حال، نباید این نکته را هم نادیده گرفت که حفظ همزمان همزیستی قومی‌ و تمامیت ارضی ایران بیش از هر عامل دیگر بسته به آغاز اصلاحات در ساختار سیاسی کشور است.

در دوران ریاست جمهوری خاتمی، سیاست اصلاح طلبی دولت راه را برای پافشاری غیررسمی‌ بر هویت قومی‌ گشود، ولی با انتخاب شخصیت تندروئی همانند احمدی نژاد به مقام ریاست جمهوری می‌توان انتظار داشت که دولت نسبت به خواست اقلیت‌ها برای دسترسی به حقوق فرهنگی برابر شیوه‌هائی نه چندان آشتی‌جویانه در پیش گیرد. از سوی دیگر، به نظر می‌رسد در حال حاضر گسترش فعالیت‌های سیاسی ِ قوم محور در ایران بسته به آغاز فرآیند اصلاحات ساختاری در نظام سیاسی کشور است. احترام به حق فردی یا جمعی ِ افراد از هر تیره و تبار برای سهیم شدن بی‌تبعیض در قدرت، دستیابی به فرصت‌های برابر اقتصادی، سیاسی، و یا فرهنگی، مانند رسمیت یافتن زبان‌های مادری، بخش عمده‌ای از این فرایند خواهد بود. اگر این فرایند به تدریج تحقق یابد می‌توان از ادامۀ ثبات مرزهای کنونی مطمئن بود وگرنه می‌دانیم که چیزی همیشه همان نمی‌ماند.

***

 *   استاد دانشگاه لیدن و پژوهشگر ارشد پژوهشکدۀ بین المللی تاریخ اجتماعی در هلند.
------------------------------------------------------------
 **  بسیار سپاسگزارم از هما کاتوزیان، هوشنگ شهابی، و حسین شهیدی برای یادآوری نکاتی ارزنده و به خاطر لطفی که در ویراستاری متن انگلیسی این نوشته بر من روا داشتند. ترجمۀ فارسی نوشته از آقای عبدالله شریفی است. ت. ا.
-----------------------------------------------------------------------

پانوشت‌ها:
۱. دربارۀ صحرا نوردان و قبائل ایران ن. ک. به:
Lois Beck, “Tribes and states in Nineteenth- and Twentieth-Century Iran,” Tribes and State Formation in the Middle East, ed. Philip S. Khoury and Joseph Kostiner. (Berkeley: 1990); Richard Tapper, Pasture and Politics. Economics, Conflict and Ritual among Shahsevan Nomads of northwestern Iran. (London: 1979).
۲. ن. ک. به:
Nader Afshar Naderi, in: Shahrokh Amirarjomand (ed.), Iran, Elements of Destiny (New York, 1978), p.230.
۳. همانجا.    
۴. ن. ک.به:
Homa Katouzian, “Arbitrary Rule: a Comparative Theory of State, Politics and Society in Iran”, British Journal of Middle Eastern Studies 24 (1997), p. 53.
۵. همانجا.
۶. همان، ص 161.
۷. همانجا.
۸. همانجا.
۹. ن. ک. به:
Firoozeh Kashani-Sabet, “Fragile Frontiers: The Diminishing Domains of Qajar Iran”, IJMES, 29 (1997), p. 227.
۱۰. ن. ک. به:
Milton J. Esman and Itamar Rabinovich, ed., Ethnicity, Pluralism, and the State in the Middle East (Ithaca, 1988) pp 14-15.

۱۱. ن. ک. به:    
Walker Connor, "Nation-Building or Nation-Destroying?," World Politics 14, (1972), p 323.
۱۲. ن. ک. به:
Karl Wolfgang Deutsch, Nationalism and Social Communication; an Inquiry into the Foundations of Nationality. (Cambridge, 1953). Quoted by Walker Connor, Ibid.
۱۳. ن. ک. به:
Linz, J.J. and Stepan, A., Problems of Democratic Transition and Consolidation, Southern Europe, South America, and Post-Communist Europe,(London, 1996) p. 25
۱۴. فرهنگستان، شماره‌های 4 و 5، 1924.  
۱۵. از سخنرانی دکتر مصدق در مجلس، مهر 1304.
۱۶. ایرانشهر، شماره 1، 1923.
۱۷. کاوه، شماره 1، 1920.  
۱۸. همانجا.
۱۹. محمود افشار، «آغاز نامه،» آینده، شماره 1، 1925.
۲۰. همانجا.
۲۱. حسین مکّی، تاریخ بیست سالۀ ایران، تهران، 1362، صص 13-412..
۲۲. ن. ک. به:
Ernest Gellner, Nation and Nationalism (Oxford, 1983), p. 140.
۲۳. ن. ک. به:
Gerigor Yaqikiyan, Showravi va Jonbesh e Jangal, Yad¬dasht ha ye Yek Shahed e ‘Eyni, (Tehran, 1984), p. 137.
۲۴. برای یک بررسی جامع در بارۀ قیام خیابانی ن. ک. به:  
Homa Katouzian, “The Revolt of Sheikh Mohammad Khiyabani”, Iran, XXXVII, 1999, reprinted in Katouzian, Iranian History and Politics (London and New York, 2003)
۲۵. مخبرالسلطنه در خاطراتش می‌نویسد که خیابانی در یک زد و خورد مسلحانه با سربازان قزاق کشته شد. (ص 318)؛  نیز در این باره ن. ک. به:
F.O. 371/ 1278, 15 September 1920.    
۲۶. آذربایجان، شماره 357، 1946.
۲۷. همان، شماره 366، 1946.
۲۸. ن. ک. به:
Wash. Nat. Arch., 891.00/12 2346, 23 December 1946.
۲۹. از آن جمله می‌توان به کمیتۀ انتقام در حومۀ تبریز اشاره کرد. محمد روزگار، خاطرات منتشر نشده. در مصاحبه ای با نگارنده، روزگار این کمیته را سازمانی خودجوش می‌شمرد و وجود هرنوع ارتباطی را بین آن و رهبران فرقۀ دموکرات آذربایجان انکار می‌کند.     
۳۰. ن. ک. به:
Douglas, W.O., Strange Land and Friendly People, (New York,
1951), p. 45.
۳۱. به دعوی فرقۀ دموکرات در این مقابله ده هزار تن کشته شدند در حالی که براساس گزارش‌های نیمه رسمی‌دولت شمار کشته شدگان از 800 تن تجاوز نمی‌کرد. از سوی دیگر، سفارت ایالات متحد آمریکا در تهران به نقل از یک گزارشگر انگلیسی تعداد کشته شدگان فرقۀ دموکرات را 421  تخمین زده است.      برای گزارش فرقۀ دموکرات در این باره ن. به: آذربایجان دموکرات فرقه سی، آزادلیق یولونون مباریزلری، 2، باکو، 1969، ص 5.  برای گزارش دولت ایران ن. ک. به: خواندنیها، شماره 36، 24 14 دی 1325. برای گزارش سفارت آمریکا ن. ک. به:    
Wash. Nat. Arch. 891.00/1 1547, 15 January 1947.
۳۲. قانون اساسی جمهوری اسلامی‌ایران، بی ناشر، بی تاریخ، ص 33.
۳۳. ن. ک. به:
British Broadcasting Cooperation (BBC), Summary of World broadcasts, Middle East and Africa, December 19.
۳۴. در همه پرسی برای تعیین نوع نظام سیاسی درکشور، 368,718  تن از مردم تبریز شرکت کردند. درهمه پرسی دوّم برای تصویب قانون اساسی، امّا، این تعداد به 389.063  نفر کاهش یافت.
۳۵. برای نمونه ن. ک. به:
Brenda Shaffer, Borders and Brethren. Iran and the Challenge of Azerbaijan Identity (Cambridge, 2002), pp. 96-97.
۳۶.  جواد هیئت، حمید نطقی، حسینعلی کاتبی و محمدعلی فرزانه از پایه گذاران  انجمن آذربایجانی بودند.
۳۷. ن. ک. به:        
Eric Hobsbawm, Nation and Nationalism since 1780, Programme, myth, reality, (Cambridge, 1990), p.102.
۳۸. ن. ک. به:
The Caucasus and Central Asian Chronicle, 8 (1989), pp. 7-10.
۳۹. ن. ک. به:
Carroll Bogert, “They all Get Along”, Newsweek (May 26, 1997), p.31.

Author: 
تورج اتابکی*
Volume: 
۲۴
Current Issue: 
Current Issue
Visited: 
1000