tile

گذری و نظری



مقولات به هم پیوستۀ دموکراسی، قانون، انتخابات و اختلاط دین و دولت را نوشته های کوتاه سه تن از نظرپردازان معاصر ایران در این بخش از دو دیدگاه ، مذهبی و سکولار، بررسیدهاند. این نوشته ها، بسیار بیشتر از آن که معرّف اختلاف بین دیدگاه نویسندگان آنها در بارۀ چنین مفاهیمی باشد، گویای شباهت هائی است که در سالهای اخیر میان نظرهای شماری قابل توجه از پژوهشگران و مفسّران تحولات سیاسی و اجتماعی معاصر ایران پدید آمده است، با همه تفاوت هائی که جهانبینی ها و تجارب گوناگون آنان را رقم می زند.

 ***

داریوش شایگان

ابتدا مایلم از پرفسور ریچارد رورتی به خاطر سهم شایانش در راه خدمت به دمکراسی و فلسفه سپاسگزاری کنم. به گمان من نوشتۀ او تصویر شیوایی از گفته بولو است که «آنچه خوب فهمیده شود، شفاف هم بیان می‌شود.» در عین حال، در ضمن خواندن این نوشته به چالش فکری غریبی برخوردم. این پرسش را با خود مطرح کردم که آیا اساسا من یک بنیادگرا هستم یا ضد بنیادگرا؟  پاسخ روشنی نیافتم.  شاید به این دلیل که دریافتم ممکن است این هر دو باشم و محصول رویارویی آشتی ناپذیرشان.

با در نظر گرفتن این‌ها همه، در این سخنان کوششم آن است تا سهم اندکم را در این بحث با شما در میان گذارم. بگذارید با ایدۀ دموکراسی آغاز کنیم.

فراورده‌‌های اصلی رژیم‌های غیردمکراتیک، شهروندانی منفعل و غیر مسئول اند که تنها در تکاپوی بقای خویش اند. در این جوامع راکد، انسان‌ها بی‌عنایت به حقوق و مسئولیت‌هایشان تنها به ارضای غرایز سیرناشدنی خود بسنده می‌کنند. امّا، واقعیت آن است که فرد اگر از حقوق برابر برخوردار نباشد، از پذیرفتن مسئولیت هم می‌گریزد. اگر فرد خود را مسئول احساس نکند، برای تأمین صلاح و منفعت عمومی هم دست به همکاری بادیگران نمی‌زند. در واقع، نه تنها همکاری نمی‌کند، بلکه به یک خرابکار مجازی هم تبدیل می‌شود. انرژی این فرد در راستای فلج شدن نظامی صرف می‌شود که قراربوده است حامی آن باشد.  در واقع این انسان به یک سرنوشت گرا تبدیل می‌شود. با آنکه سرنوشت گرایی بخشی از جهان بینی مردم بسیاری از کشورهای شرقی (جایی که مردم بیش از تلاش و زحمت فردی، برقضا و قدرو سرنوشت تکیه دارند) است، اما نبود دمکراسی این گرایش را تقویت می‌کند.

شما در مقاله خود تاکید کرده‌اید که فیلسوفان روشنگری قرن ۱۸، قدرت کلیسا را به چالش می‌طبیدند و ناچار به ارائه پایه فکری جدیدی شدند. از آنجا که دمکراسی داشت تازه‌ پا می‌گرفت و این فیلسوفان معیاری برای مقایسه نداشتند، ناگزیر ایدۀ خود را بر برهان استوار کردند. به گمان من شاید شرایط این سوی دنیا با اوضاع قرن هجدهم اروپا بی‌شباهت نباشد. ما نیز درگیر تقابل سرنوشت و تعقل هستیم. در واقع، نظام سیاسی ما به روشنی تصریح کرده است که ما در یک جمهوری دینی زندگی می‌کنیم. در این جاست که اعتقاد مذهبی در بستر ایدئولوژی به یک نظام سیاسی تبدیل شده است.

اوکتاویا پاز می‌گوید آمریکای شمالی محصول ایده روشنگری بود در حالی که آمریکای لاتین از دل ضداصلاحات اسپانیا بیرون آمد. به سخن دیگر، اولی با مدرنیته و دومی در عناد با مدرنیته زاده شد. پس از همان ابتدا میان این دو جهان یک شکاف تاریخی وجود داشت که تا همین دهۀ ۸۰  قرن بیستم نیز پر نشده بود. بنابراین، اگر دمکراسی در بسیاری از نقاط جهان در حال شکوفایی است، دلیلی وجود ندارد که به این گوشه جهان که ما در آن زندگی می‌کنیم نیز پا نگذارد. یک ضرب‌‌المثل چینی می‌گوید «هر چه که یک نادان بتواند انجام دهد، نادان دیگر هم توان انجام آن را دارد.» اگر همۀ این کشورها توانسته اند در این راه دشوار گام بردارند، چرا ما، عرب‌ها  یا ایرانی‌ها، نتوانیم؟ مگر این که معتقد به نوعی ناتوانی موروثی باشیم که البته نظری کاملا بی‌پایه است. حتی اگر بر این اعتقاد باشیم که هیچ ارزش جهانشمولی وجود ندارد، یک حقیقت انکارناپذیر را نمی‌توانیم نپذیریم. این که امروزه یک تمدن جهانی وجود دارد که از راه‌ها و وسایل ارتباط جمعی گوناگون به سراسر جهان گسترش می‌یابد.  انقلاب الکترونیک اخیر اگر دهکده جهانی ایجاد نکرده باشد، پیوندی جهانی میان فرهنگ‌ها و آمیزه‌ای از هویت‌های گوناگون ایجاد کرده است.

۱. پرفسور رورتی در مقاله خود از قانون اساسی دموکراتیک و برابری‌طلبی سخن می‌گوید که مکمل هم هستند و می‌توانند با هم همزیستی کنند. اما آنچه ما در این سوی جهان بیش از هر چیز به آن نیاز داریم حکومت مشروط و     پاسخ‌گو است؛ نه آن نوع «دمکراسی لیبرال»ی که فرید زکریا از آن سخن می‌گوید، بلکه نهادهای واقعی سیاسی و پیش از هر چیز پدیدۀ معروف تفکیک و توازن قوا. به قول مونتسکیو فقط قدرت می‌تواند قدرت دیگر را مهار کند.  قانون اساسی آمریکا، شاهکار این مدل، نماد اصل کنترل و تعادل است و قدرت را در عرصۀ عمومی و خصوصی محدود می‌کند. البته که این قانون اساسی کامل نیست اما همواره در راه تکامل سیر کرده است.

پدر پایان بگذارید به اختصار در مورد ایدۀ نسبیت فرهنگی سخن بگویم. امروزه این ایده به یک شمشیر دو لبه بدل شده است. از یک سو نسبیت فرهنگی را باید مهم دانست زیرا راه جدیدی برای درک دگرباشی فرهنگ‌های گوناگون ایجاد کرده است. اما نسبیت فرهنگی به راحتی می‌تواند از کنترل خارج شود و به یک خودمحوری فاجعه آمیز و به آنچه‌هارولد بلوم مدرسۀ «نفرت آموزی» می‌نامید تبدیل شود. آنچه ویژگی اصلی معتقدان به نسبیت فرهنگی را از دیگران سوا می‌کند ضدّیت شان با اروپا محوری، ایده‌های لیبرال و آن روند تاریخی که به دمکراسی انجامید. با ضد غرب شدن، آنها نه تنها ملت محور بلکه ضد دمکراتیک می‌شوند و در نهایت به نظریات تقلیل گرایانه‌ای متوسل می‌شوند که در آن هیچ چیزدیگری مهم نیست. این محدود شدن ذهن به‌راحتی می‌تواند به آشوب، خشونت و ترور بیانجامد.

------------------------------------------------------

عبدالکریم سروش

می توانیم سکولاریزم را به این معنا هم بگیریم که دیگر در عرصۀ سیاست هیچ ارزش و دستور سنجش ناپذیری وجود ندارد، یعنی ادبی و مقامی و منصبی و قاعده ای نداریم که فوق نظارت عامه باشد. از شخص حاکم گرفته تا نحوۀ حکومت و سیاست گزاری.» (تکیه از ناقل)

[...] وقتی سیاست غیرمقدس می شود (یعنی علمی) ودین مقدس می ماند، آن دو از هم جدا می شوند. . .درست مانند جدایی علم از دین (نه دشمنی علم با دین). دین نه عین عین علم است نه مولد آن و نه داور آن و نه به دست دهندۀ روش آن و نه روانه به سوی هدف آن. و درعین حال منکر و مخالف آن هم نیست و هرچه  صبغۀ علمی یافت (ازجمله حکومت و مدیریت کشوری) همین نسبت را با دین خواهد یافت، و به میزان و معنایی که علم دین (مثل ترمودینامیک دینی یا هندسۀ دینی) می توان داشت، حکومت دینی (یعنی مدیریت علمی دینی) هم می توان داشت. (تاکید از ناقل)

[...] دین مقدّس را با سیاست غیر مقدّس آمیختن آب در هاون کوبیدن است[...] اهم گرایش های ضد دینی و ضد کلیسایی در عصر حاضر مسبوق به نحوۀ عمل کلیسا درآن دوران بوده است. کسی با خداوند عناد نورزید. اگر خصومتی رفت با کسانی رفت که به نام خدا حکومت می کردند و آن عواقب شوم را در مغرب زمین پدید آوردند. قومی که تلخی آن مظالم و قلدری ها را به جد چشیده بودند و حتی دین دارانی که تلخی آن تزویرها و تباهکاری ها در کامشان بود، برضد آن شیوه ها قیام کردند و به سکولاریسم رضایت دادند. در دوران ماقبل سکولاریسم، دین پشتوانۀ سیاست بود یعنی هم به آن مشروعیت می بخشید و هم منبع مولد قوانین واحکام حکومتی بود. اما خلاف ها و حق شکنی ها و آدم سوزیها و ناروایی هایی و خدایی کردنهایی که بدین بهانه صورت می گرفت برای عده ای ازتیزبینان قابل هضم نبود. اینان از خود می پرسیدند که چگونه بشر درعین بشربودن می تواند حکومت خدایی (یعنی فوق چون و چرا) کند؟ حکومت بشر، بشریست و هیچ جزیی از آن نمی تواند خدایی باشد.

عبداله نوری***

بيش‌ترِ دوستان به روزۀ سياسي و سکوت من اشاره کردند. البته واقعاً اين طور نبوده، جايي که ضروريتي ‏پيش آمده يا حس کردم که لازم است حرفي گفته شود، گفته‌ام، اما خب هميشه آدم کم‌حرفي بوده‌ام. من اعتقاد ندارم ‏که شخصيت‌ها براي آن که مطرح شوند، مستمر حرف تکراري بزنند، شهوت کلام که ندارم! اما اين که مي‌گوييد، ‏روزۀ سياسي و يا سکوت، کلاً کم‌تر حرف زدن من خيلي هم متوجه خود رژيم و حاکميت نيست. اين واقعيت ‏است که اگر من حرف بزنم، دوستان خودمان شايد بيشتر ناراحت شوند. پيش‌ترها رقيب يک دسته‌بندي اعتدالي و ‏افراطي ساخته بود، اکنون متاسفانه برخي دوستان اصلاح‌طلب حتّا اعتدالي نيستند و تفريطي شده‌اند [...]

اگر در همان زمان اصلاحات، ‏اصلاح‌طلبان از فرصت به وجود آمده و تمام ظرفيت‌هاي خود بهره مي‌گرفتند امروز به يک بن‌بست سياسي دچار ‏نمي‌شديم. ظرفيت آن زمان يک واقعيتي بود. اگر بر سر همان برنامه‌هاي اعلام شده‌اش مي‌ماندند و همان‌ها را ‏اجرا مي‌کردند، در برقراري دموکراسي واقعي و جامعه‌ مدني توفيق مي‌يافتند. وقتي عهدي با مردم مي‌بنديد، ‏ديگر نبايد دچار ترديد شد. اين نمي‌شود که از مردم راي گرفت اما با کس ديگري تعامل کرد. برنامه داد اما براي ‏اجرايش رفت از يکي ديگر اجازه گرفت. واقعاً همان زمان، موفق مي‌شدند اگر ايستادگي مي‌کردند. جناح ‏اقتدارگرا تا يک جايي مي‌توانست کارشکني کند. اگر مي‌ايستاديم، کنار مي‌رفتند، اما خب نکردند. . .‏ دوستان البته خيلي اشاره كردند به اين كه [به صحنه] بيايم. اما من اگر تاثيرگذار باشم، اگر بشود رفت دنبال ‏اصلاحات ساختاري و بنيادين به صحنه مي‌آيم، وگرنه شهوت رياست كه ندارم. من براي خودم خط قرمز و ‏پاي‌بندي به اصول دموكراسي‌خواهي را قائلم. اعتقاد دارم كه آدم بايد به قولي كه به مردم مي‌دهد، پاي‌بند باشد، سر ‏اصولش ايستادگي كند، هزينه بدهد، حتی برود زندان. اتفاقاً لذت‌بخش است كه انسان به خاطر عقيده و انديشه‌اش ‏برود زندان. براي من كه اين طور بوده است. اگر قرار باشد روزي دربارۀ‌ انتخابات تصميم بگيريم، اين شرايط ‏رادارد. دوستان لطف كردند، حرف‌هايي هم زدند. من ممنون از اين دعوت‌ها و پشتيباني‌ها هستم. گفتند، بحران ‏پيش آمده، رسالت تاريخي داريد. خب بله، دل من هم مي‌سوزد. اساساً انسان نسبت به اوضاع كنونی، تهديدها و ‏محدوديت‌هاي جهاني و اين‌همه مشکل اقتصادي، اجتماعي و ضعف‌ها و ناتواني‌هاي موجود، اين نگرش به شدت ‏منفي که نسبت به ايران و ايراني در سطح جهان، با وجود پيشينه‌ و تمدن غرورآفرينش، به وجود آمده، نگران مي‌‏شود. بنابراين، اگر فضاي جنبش اصلاحي به ‌وجود آيد، همه دلسوزان و خيرخواهان بايد حضور پيدا کنند. من هم ‏نگران آيندۀ‌ كشورم هستم و اگر احساس وظيفه كنم حتماً فعال مي‌شوم. الان هم اگر جايي ببينم نيازي به حضور ‏من هست، دريغ نمي‌كنم. اگر وظيفۀ ملي من حكم كند، حتماً مي‌آيم. اما واقعاً الان براي من روشن نيست كه چه ‏موضعي به سود است، چه موضعي به زيان، با توجه به اين اختلاف‌هايي هم كه هست ميان دوستان.‏

-----------------------------------------------------------------------------

*  ترجمۀ سخنان دکتر داریوش شایگان در جلسۀ سخنرانی ریچارد رورتی در دانشگاه تهران، تابستان سال ۲۰۰۲.

** برگرفته از کیان، سال پنجم، شمارۀ ۲۶، مرداد و شهریور ۷۴، ص ۸.

*** برگرفته از سایت گویا، ۱۴ مرداد ۱۳۸۷.

Volume: 
۲۴
Current Issue: 
Past Issue
Visited: 
1000