tile

گزيده ها:



گزيده ها

بخش هائي از ارزيابي هاي تقي زاده در باره نقش برخي از رهبران روحاني درانقلاب مشروطه؛ اعتقاداتش در باره تجدّد و تمدّن در منظر تاريخي، نظراتش در باره تلاش هاي ايران درپايان جنگ جهاني دوّم براي بيرون راندن ارتش سرخ از آذربايجان؛ ايرادات وارد شده بر او درمورد نقشي که در تجديد و تمديد امتياز نفت ايران و انگليس در دوران سلطنت رضاشاه داشت و پاسخ هايش به اين ايرادات؛ ارزيابي اش درباره منش، اهداف و سياست هاي دکتر مصدق؛ اشاره هايش، دردوران رياست مجلس سنا، به ضرورت احترام به موازين حقوق بشر و تامين آزادي هاي سياسي؛ و سرانجام فشرده پژوهش هايش درباره تاريخ گاه شماري درايران، در اين بخش آمده است.

بهبهاني، نوري و طباطبايي در انقلاب مشروطه1

آقا سيد عبدالله شخصاً از رجال خارق العاده ايران بود. تدبير بي نظير با جرأت فوق العاده، پشت کار و فعاليت بي مثل و از همه بيشتر پختگي و عقل اداره و هم استقامت و ثبات فوق العاده و مردمداري و بذل و بخشش در وجود او جمع شده بود. طلاقت لسان و فصاحتش منحصر به فرد بود. بسيار قوي و با دوام و متحمّل همه گونه شدايد بود و در حقيقت قائمه انقلاب و ستون محکم و روح مديره همان شخص بود و فقط عيبي که داشت اين بود که در نظر بعضي مردم متّهم بود به اين که دستگاه محضرش خالي از معايبي نبود. از عجائب خصائص انقلاب[مشروطه] ايران آنبود که آن ازمبارزه دوطبقه فاسده برضدهمديگرپيدا شد چنانکه در دوره هاي اخير ازمدّت ها به اينطرف ملاها درايران نفوذ تامي رسانيده و فساد اداره را به درجه اعلي بالا برده بودندو تمام کارها به رشوت و احکام ناحق و ناسخ و منسوخ مي گذشت و در امور دولت مداخله بي اندازه مي کردند به حدّي که تمام دوائر دولتي از دست ملاّها به جان آمده بودند و دولتيان هرقدر فاسد بودند گاهي ملاّها افسد بوده و آنها را نيز به ستوه آورده بودند. من باب مثال از صدها نمونه اين حکايت را که آن وقت از افواه شنيده شده مي گوئيم:
شيخ فصل الله نوري که با عين الدوله طرح دوستي انداخته بود مبلغي از شوکت الملک امير قاين گرفته و پيش عين الدوله توسط و اصرار کرده بود که او را حاکم قاينات و بيرجند کرده و عموي او حشمت الملک (حالا حسام السلطنه است) به طهران آمد و او نيز پيش جناب شيخ رفته متوسّل شد که توسّط بکند تا او را به شغل اولياش برگردانند و از قرار معروف مبلغي به مشاراليه رشوه داده بود و او نيز کاغذي به عين الدوله نوشته و خواهش نصب مشاراليه را به حکومت قائنات کرده بود. عين الدوله از اين تناقض برآشفته و کاغذ را دور انداخته و گفته بود که هنوز از توسط اولي شما چند ماه نمي گذرد (صص 326-325).

* * *

. . . در سال 1323 وقايعي پشت سر هم در طهران اتفاق افتاد که مقدمه انقلاب شد. شکايت تجّار از مسيو نوز، تحصّن شان در شاه عبدالعظيم و تقويت علماي طهران و مخصوصاً سيد عبدالله بهبهاني و آقا سيد محمد طباطبائي از آنها، عودت دادن دولت آنها را بطهران به وعده هاي اصلاح کار آنها، پس از آن نقض مواعد و گرفتاري سعدالدوله و حاجي ميرزاحسن رشديه و مجدالاسلام کرماني و ميرزا آقا اصفهاني و غيرهم که باعث شدّت هيجان روزانه افکار برضد عين الدوله و حکومت او مي شد. آقاسيّدمحمّد طباطبائي که او را درحقيقت پاک نيت ترين علماي طهران و مروج حقيقي انقلاب ايران بايد شمرد با تمام قوا و به جرأت فوق العاده از حرکت ملي که شروع شده بود تقويت کرده و خود شخصاً شب ها به منبر رفته و با کمال سختي بر ضد استبداد سخن مي گفت و در ميان مردم و بخصوص بازاريان که دور علما را گرفته بودند يک هيجان متزايد غريبي بود که روز به روز شدّت و وسعت مي گرفت و درحقيقت انقلاب عظيم در کمون ملت شروع شده بود.
آقا سيّد محمّد طباطبائي شخصاً آدم پاک دل و محبّ عدالت و آزادي و پاک اخلاق و بي غرض بود که در حقيقت روح پاک انقلاب را در آن زمان او تشکيل مي داد و علمدار بي غرض انقلاب بود ليکن خود شخصاً خيلي ساده لوح و بي اندازه سطحي و کم عمق و خالي از عقل و تدبير بوده خيلي عصباني و نزديک به جنون بود. تابع حرف اين و آن و زود باور و سهل قبول بود بطوري که اگر حسن اداره و تدبير حکيمانه آقا سيد عبدالله بهبهاني نبود- که هم اقسام مختلفه ملت را و هم علما را و هم آقا سيد محمد طباطبائي را مانند بچه راه مي برد- در هر روز رشته کار ممکن بود گسيخته بشود (ص 329).

-----------------

در زيان هاي هرج و مرج و استبداد و لزوم حکومت مشروطه نيرومند2
(نامه به قوام السلطنه نخست وزير)

8 آذر 1321
دوست محترم معظّم
اگر درين مدّت چيزي بطور خصوصي عرض نکرده ام سببش فقط رعايت اوقات شريف بوده که مي دانم مشاغل لايتناهي فراغتي به مطالعه يا جواب معروضات خصوصي نمي دهد و از طرف ديگر راجع به امور جاريه سياسي هم مطالب مرتباً به وسيله تلگرافات مخابره و مبادله مي شود و اگرهم گاهي شرحي به وسيله پست عرض مي شود اولاً خيلي دير مي رسد و ثانياً با اوضاع فعلي صفت محرمانه کماينبغي برآن صدق نمي کند. معذلک مي خواهم بدين وسيله راجع به دو سه فقره امور مهمه خاطر شريف را بطور خصوصي مصدع گردم.
اولا. تزايد تدريجي قدرت دولت و انتظام روز افزون امور واستحکام و ثباتي که در نتيجه تدابير حضرتعالي پيدا شده و مي شود موجب بسي خوشوقتي و کمال تشکر است و اشهد بالله ايران امروز به دولت مشروطه ولي قوي و داراي تمرکز قوا محتاج است. اشکالات خارجي اميد است به تدريج تخفيف يابد جز آنکه بدترين نتيجه تسلط موقتي خارجيان شيوع فساد عظيم توسلات مردم خودمان به خارجه است که بدتر ازين دردي نمي توان تصور کرد که عقايد مردم فاسد گرديده، همه چيز را مانند قضا و قدر در دست خارجيان دانسته و تقريب به آنها را وسيله بهبودي امور شخصي خود پنداشته اند و بدين طريق ايمان و عزّت نفس و حيثيت ملي بکلي برباد مي شود. اگر خود مردم مملکت بين خود متحد و با دولت دمساز و همراز مي شدند و هيچ نوع اعتنا به غير نداشتند و پشت دولت ايستاده او را تقويت مي کردند و کسي از بيراهه نمي توانست پشت سر رئيس مملکت به اين و آن نزديک شده افسادي نمايد. قطعاً امور سياسي خارجي مملکت يک پرده خوب تر مي شد و اقدامات دولت بهتر پيش مي رفت. البته اين نکات محتاج به ذکر نيست ولي درد بي درمان امروز اين است و مي ترسم اين فساد و کمي شرافتوحيثيت دربسياري از مراکز حتي مقاماتي که بايستي علمدارحيثيت ملي باشند شيوع يافته باشد و باعث خرابي کلي مستخدمين مملکت گردد.
نکته ديگر که به نظر مخلص بي اندازه موجب نگراني و تشويش و يأس مي شود سربلند کردن و جنبيدن قوا و عناصري است که زحمت کلّي براي قلع و قمع يا اقلاً چيدن ناخن آنها کشيده شده بود و مملکت به تدريج به حال تمرکز دولتي و وحدت ملي مي افتاد.
اگر ارتجاع براثر رفع مانع پرقدرت بالا بگيرد و براي نايب حسين کاشي «از دودمان هاي قديم نجيب مملکت» و رضا جوزاني «فرزند رشيد ايران که از بيم وجود او خارجه ها جرئت سوء قصد به استقلال ما نداشتند» مجلس ختم بگذاريم و براي ملا قربانعلي زنجاني مرثيه بسازيم و براي خان ماکو «سرحددار نجيب رشيد که اباً عن جد حارس دروازه مملکت بودند» اشک بريزيم و در محاکمه صالحه اقامه دعوي برضد دفع کنندگان شرّ او بنمائيم و از آمدن خوزستان در قلمرو ايران در سال 1304 هجري شمسي (يعني در هفده سال قبل) متأسف شده بلکه بر امير مستقل مرحوم آنجا که عهدنامه اتحاد با چمبرلن بسته و حکومت محلي خود را در آن ناحيه در ضمن آن تضمين کرده بود سوگواري کنيم و سرداران «نامدار نجيب شجاع ايراني» که شجاعتشان تنها برعليه قوافل تجارتي و کاروان ها نمودار بود و قلل و شعاب جبال را مأواي خود ساخته رعيت بلدان از مکايد ايشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب بود مجدداً به لانه زنبوري قديم خود برگردند و مشغول سلطنت و حکمراني در حوزه قلمرو «ايل جليل» و طايفه خود شوند و معلوم شود که اگر خود سري و ملوک الطوايفي و شرارتي بوده از لشکر نظامي مملکت بوده و هرگناهي است به گردن امنيه و نظاميان است و مقدّس و بيگناه و مظلوم در مملکت همان شاهسون اردبيل و خلخال و سکوند لرستان و ايلات مقدس تر و محترم تر مرکز و جنوب است و مراکز ملي مرکز ايران هم در دفاع ازين شهداي استبداد سياه نظامي فرياد بکند و اگر باز. . . در حل و عقد و رتق و فتق امور مدني و سياسي عرض لحيه نمايند و. . . در قطع و فصل مسايل و عزل و نصب وزراء دخالت پيدا کرده و بلند کردن نخل در چاله ميدان باعث پيشرفت انتخاب اين يا آن وکيل گردد بدبختانه به قهقرا خواهيم رفت و صلاح و فلاحي درين مملکت و رستگاري براي اين ملت روي نخواهد داد.
نکته سوم که مشکل ترين کارهاي مملکت در آتيه به نظر مي آيد جمع بين قدرت قشوني ايران و مصونيت از استبداد و تسلط جابرانه مطلق يک نظامي است. اگر قشون منظمي ايجاد نشده و صاحب منصبان لايق مقتدر عاقل با تدبير و مسلط در کار تربيت نشود دولت و مملکت و ملت و زارع و دهقات و سوداگر و بازرگان و غني و فقير اسير و پايمال تحکّمات و فتنه ها و شرارت هاي دائمي رؤساي چادرنشينان صحرا و کوه و سلسله جنبان هاي چادرهاي. . . شهر و خيمه شب بازان سياست بازاري پايتخت و «ارباب قلم» مغرض خواهند بود، و اگر قشوني با قدرت ايجاد شود هميشه بيم آن خواهد بود که يک فرمانده نظامي مدبّري قدرت نظامي خود را که مملکت براي دفاع در مقابل خارجه به او داده (نه براي استعمال زور بر خود مردم مملکت) براي تسلط جابرانه خود استعمال نموده و بر مردم و مملکت تسلط يابد و يک سرتيپ مثلاً به نام جابرخان کياني نه تنها اسم اصفهان و شيراز و کرمان را نسخ و تبديل به جابريه و بندر بوشهر را بندر کياني بکند بلکه جبر اين جابر مانند آتشي تر و خشک مملکت را بسوزد.
علاج اين کار سهل نيست و محتاج به تدبيرعالي است و شايد داشتن صاحب منصبان خارجي مثلاً امريکائي در قشون هم که برحسب ظاهر براي اين درد مفيد به نظر آيد امراض ديگري توليد کند که درمان آنها سهل نباشد مگر آنکه با نهايت احتياط عمل شود (صص 10-7).

-----------------

در معناي تجدّد
بخشي از نامه تقي زاده به ابوالحسن ابتهاج در دي ماه 1326(3)

. . . ولي در اين مملکت بدترين انواع متصور بدبختي ها و فلاکت و ذلت و بي خانماني و آوارگي و گرسنگي و برهنگي و ناخوشي و بيسوادي و کثافت ناشي از فقر و اطفال عليل گرسنه که رنگ ميوه و شيريني نمي بينند و نهايت پستي در معاش بطور خارج از حد تصور است و بقدري عام است که بيش از نه عشر هموطنان من و شما بهتر از حيوانات باربر و بعضي حتي بهتر از حشرات زندگي نمي کنند.
پس در چنين مملکتي مخارج پر اسراف و برافراشتن عمارات شدادي و پاريسي اعظم گناهان کبيره و کفر است و اگر موردي نمايان براي حديث « من تشبه به قوم فهو منه» باشد همين تقليد از فرنگي هاي متمول است در اين امور. درصورتي که آنها صدها سال به تدريج در اين کارها ترقي کرده اند و ما که لوله آب خوردني در پايتخت و دارالخلاقه ممالک محروسه نداريم بايد عمارتي داشته باشيم معادل عصري که در پاريس و لندن هم لوله آب نبوده است.
و اگر، چنان که اشاره فرموده ايد، من مردم را در بيست و هفت سال قبل به اخذ «تمدن فرنگي» از ظاهر و باطن و جسماني و روحاني تشويق کرده ام هيچ وقت قصد اين گونه تقليد مجنونانه و سفيهانه تجمّلي نبوده، بلکه قصد از تمدّن ظاهري فرنگ پاکيزگي لباس و مسکن و امور صحّي و تميزي معابر و آب توي لوله و آداب پسنديده ظاهري و ترک فحش قبيح در معابر و تف انداختن به زمين و تقيد به آمدن سر وقت و اجتناب از پرحرفي بي معني و بي قيمتي وقت و هزاران اصول و آداب که مي توانم ده صفحه در شرح آنها بنويسم بوده، و مراد از تمدّن روحاني ميل به علوم و مطالعه و بناي دارالعلوم ها و طبع کتب و اصلاح حال زنان و احتراز از تعدد زوجات و طلاق بي جهت و زناشوئي ده ساله و پاکي زبان و قلم و احترام و درستکاري و دفع فساد و رشوه و مداخل و باز هزاران (به معني حقيقي کلمه) امور معنوي و حقوقي و اخلاقي و آدابي ديگر بوده که تعداد آنها هم ده صفحه ديگر مي شود. و اگر جوانان ما مُخيّر باشند در اخذ ظواهر بي معني يا کم معني «تمدن فرنگي» و يا اخذ معنويات و ترک ظواهر من بدون يک ثانيه ترديد ترجيح مي دهم که وکلاي مجلس قبلي قدک و لباس گشاد هفتاد سال قبل را بپوشند و ريش داشته باشند ولي اگر جلسه ساعت سه و نيم اعلان مي شود ساعت پنج نيايند و شش و نيم رئيس به طالار جلسه نرود که نيم ساعت ديگر براي حصول اکثريت منتظر شود و بيست دقيقه پس ازحصول اکثريت باز جمعي براي سيگار و چائي و صحبت بيرون بروند و باز جلسه از اکثريت بيفتد، تا آنکه همه ريش و سبيل را بتراشند و يقه آهاري تازه زده شيک و شنگول برکل آداب اجتماعي پسنديده فرنگي پشت پا بزنند. بدبختانه ما نه تمدّن ظاهري فرنگستان را گرفتيم و نه تمدّن معنوي آن را. . . و از تمدّن باطني آنها نيز هيچ نياموختيم. (صص 673-672).

---------------

خطابه درباب تاريخ تمدّن و اخذ تمدّن خارجي
(1339ه.ش)4

. . . هوس و شوق و ميل شديد به ترک عادات و آداب و سنن قديمه قومي و پذيرفتن رسوم و راه زندگي مغربيان گاهي بجايي رسيد که يکي از متفکّرين و پيشروان اصلاحات عثماني در قريب پنجاه سال پيش مي گفت که بايد همه چيز اروپايي را بگيريم حتّي فرنگي را و شايد غالب حضار ندانند که کلمه "فرنگي" در ترکي عثماني به معني مرض منحوس جنسي تناسلي است که من اسم آن را در فارسي و فرنگي چون قبيح است ذکر نمي کنم. گوينده اين حرف، که در حضور خود من هم فاش گفت دکتر عبدالله جودت، اديب و نويسنده معروف عثماني، بود که با آنکه اصلاً کرد بود روح خود را فرانسوي مي شمرد. از اين قبيل است نسخ کلّ قوانين شرعي و عرفي ناشي از مقتضيات ديني و عادات قومي و اخذ قانون مدني و غيره سوئيس بطور مطلق و بدون تصرّف و تغيير و بالجمله تبديل غالب سنن و آداب موجود در مملکت عثماني، حتّّي خط و بعضي لغات زبان به آداب اروپايي بدست حکومت نظامي بعد از جنگ اول جهاني که آن نيز قسماً ناشي از همان ميل شديد هيأت حاکمه وقت به ترک اصول و آداب شرقي و استحاله در مغرب بود که به قول خودشان مي گويند ما «غربيديم.»
اين بيان مبني برحکم به خطا بودن همه آن اقدامات انقلابي نيست بلکه براي توضيح سبب انقلاب فکري حادي است که گاهي در متفکرين ملل شرقي پيدا شده و مي شود و موجب آن مي گردد که ظواهر و عوارض غير مهم و حتّي گاهي نامطلوب زندگي مغربيان را هم مطلقاً به اندازه اصول تمدّن علمي آنان ترويج بکنند و هم از تدريج طبيعي و تکامل صرف نظر کرده طرفدار تحوّل انقلابي برقي و سريع شده و بخواهند يک شبه ره صد ساله را بپيمايند و من بايد اقرار کنم که فتواي تند و انقلابي من در اين امر در چهل سال قبل در روزنامه کاوه و بعضي مقالات بعدي مبني بر دعوت به تغييرات کلّي انقلابي نيز متضمّن مقداري از اين نوع افراط بوده خاصه که به تجربه ديده شد که بعضي از تبدلات در آداب ملّي گاهي موجب بعضي تسلسل هاي نامطلوب مي شود.
اين مختصر اگر براي اخطار لازم و دعوت به احتياط و حزم نسبت به بعضي افراط ها و تندروي هاي حاد ضرور باشد نبايد داعي بر تفريط هم تلقي شود يا حمل بر جايز بودن سستي و توقّف در سير تدريجي و طي طريق در راه وصول به غايت تمدّن مطلوب شمرده شود.
ابتدا مي خواهم بگويم که تمدّن چنان که همه مي دانند در اصل لغت به معني شهرنشيني و در واقع آن چيزي است که ما آن را «تخته قاپو» مي گوييم، در مقابل صحرانشيني يا زندگي کوچ نشينان و چادرنشينان و شکارچيان. اگرچه حالا اين کلمه در بين بعضي ملل شرقي مثلاً در ميان عرب ها غالباً به مدارج عالي تر اطلاق مي شود و مدنيت ساده ملل عقب مانده را حضارت مي نامند ولي در حقيقت درجات اوليه زندگي اجتماعي نيز آغاز تمدّن است هرچند که تمدّن مراحل و مدارج مختلف بسيار بالا و پايين دارد. . . .
در قرون قديمه که بين چهل قرن و هفت قرن قبل از ميلاد مسيح واقع است (يعني در واقع در طي 33 قرن) تمدّن علمي در بعضي نواحي تکامل يافت و آثار آن به وسيله نوشته هاي باقي مانده بدست آمده است. در مصر و سومر (که در قسمت جنوبي بين النهرين است) و عيلام که در مشرق سومر بود و آشور در شمال بين النهرين و بابل در شمال سومر و سند در مغرب هندوستان و جزيره کريت (در بحرالجزاير) و مي کني يا به اصطلاح بعضي از اروپايي ها ميسن (در نواحي ساحلي جنوب شرقي يونان) و فلسطين و سوريه و اوگاريت در ساحل شمالي سوريه (لاذقيه) و فنيقيه در سواحل جنوبي لبنان و مستعمره فنيقي در قرطاجنه در شمال آفريقا و ممکلت ختي ها در آسياي صغير و اوراتور در مشرق آناطولي و قفقازيه و شمال غربي ايران و ممالک معيني ها و سبائي ها و قتباني ها و حضرموتي ها در يمن و در بعضي نواحي ساحلي شمال غربي عربستان و همچنين در چين تمدّن هايي از اين نوع داراي خط نشو و نما يافتند. نجوم در بابل و علم حساب و طب در مصر داريم لکن اين علوم در مراحل ابتدايي بود. اين دوره که آن را دوره خط مي توان ناميد اولين دوره تمدّن بشري به معني اصطلاحي و پايدار آن است و فصلي مهم در تاريخ تکامل آن تمدّن و آغاز علم و هنر بايد شمرده شود.
پس از اين دوره يک مرحله بسيار عالي از تمدّن علمي در سرزميني که آن را بعدها در بعضي از ممالک مشرق و از آن جمله در ايران، يونان ناميدند و نواحي مجاور آن و بين اقوام يوناني نژاد و خويشاوند يونان در سواحل مشرقي و جزاير درياي مديترانه و سواحل جنوب غربي درياي سياه و نواحي مختلف آسياي صغير به ظهور آمد و در اين مرحله در واقع عالي ترين درجه تمدّن بشري از بدو تاريخ انسان تا نهضت مدني و علمي اخير اروپا پس از «رنسانس» (يعني دوره تجدد و احياء علوم و آداب يوناني از نيمه دوم قرن 15 مسيحي) بوجود آمد که زائيده روح و عقل و فعاليت فکري و علمي قومي بود موسوم به هلن (يعني يونانيان).
اين نهضت علمي و مدني و ادبي و فکري و عقلي که از قرن ششم قبل از مسيح يعني عصر ثالس و فيثاغورس تعالي گرفت سرچشمه علم و تمدّن و منبع فيض کمال بشري براي دنيا بود و به حقيقت نور عظيمي در آن قطعه زمين و در ميان آن قوم ساطع شد و طلوع کرد که مانند آفتاب جهان تاب تمام ستاره هاي قوي و ضعيف تمدّن هاي ديگر و علم و صنعت ساير نواحي عالم را چه قبل از خود و چه بعد از خود تحت الشعاع انداخت. سرّ اصلي اين فيض و موهبت طبيعي خارق العاده و قياس ناپذير با تمدّن هاي ديگر قديم و جديد (از بابل و مصر و چين و هند) چنانکه بايد برمن و شايد حتي بر بسياري از محققين تاريخ علم و تمدّن هم (کاملاً) معلوم نيست و براي همه نسل هاي بعدي و اقوام جهان نيز مورد اعجاب و حيرت بوده است.
براي مثال مي خواهم عرض کنم که در ممالک اسلامي و ايران هم که بواسطه ترجمه کتب يوناني به عربي و استفاده از علوم يونان و قرن ها مطالعه و بحث و تتبّع و غور در آنها، حکماء و علماي زياد پيدا شد و مانند فارابي و ابن سينا و ابن رشد و بسياري ديگر از آن منبع فيض کسب روشنايي کردند ولي مقلّد يونان مانده و کمتر چيزي ابتکاري برآن علوم که علوم اوايل مي ناميدند افزودند. تا همين عصر ما يعني اوايل قرن چهاردهم يونان کعبه علم و سرمشق معرفت شمرده مي شد. بطوري که در عهد جواني من که منطق و حکمت قديم نزد علما و مدرّسين مي خوانديم هميشه خاک يونان را منشأ علم و سرشته به حکمت مي شمردند تا آنجا که افسانه اي بين آنها رواج داشته و به شاگردان خود مي گفتند که در خاک يونان خاصيت فوق العاده سحرآسايي هست که وقتي که کاروان هاي مسافرين از آنجا عبور مي کنند در ورود به آن سرزمين در خاطر هرکسي از مسافرين همه آنچه در عمر خود ديده و شنيده و فراموش کرده به ناگهان بيدار مي شود و به يادشان مي آيد و چون از سرحد يونان خارج مي شوند باز از ذهن آنها فراموش مي شود!!!
هنوز دانايان مغرب زمين به علم و تمدّن يوناني به نظر اعجاب مي نگرند. چنانکه چند سال پيش بالدوين رئيس الوزراء انگليس در مجلس ملي آن مملکت در ضمن نطق خود قريب به اين مضمون گفت که بعضي علوم مادي و صنعتي از زمان حکماي يونان تا حال ترقي فوق العاده کرده ولي شک دارم که فهم و عقل و علم مبني بر تفکر انساني قدمي بالاتر از عهد ارسطو رفته باشد. رومي ها و سرياني ها و مسلمين قرون اولاي اسلامي به وسيله ترجمه از يوناني مايه عظيمي از تمدّن و علم و هنر خود را از آن منبع اخذ کردند.

* * *

به نظر من تاريخ تمدّن بشري را بر چهار دوره بزرگ مي توان تقسيم کرد.
-1 دوره خط و کتابت از آغاز ظهور آن در حدود چهار هزار سال قبل از مسيح تا قرن هفتم و ششم قبل از مسيح.
-2 دوره تمدّن يوناني از قرن ششم قبل از مسيح تا قرن اول قبل از مسيح و دو سه قرن بعد هم.
-3 دوره تمدّن اسلامي عالي از قرن سوم تا هفتم هجري.
-4 دوره تمدّن غربي جديد پس از سقوط قسطنطينيه در سنه 1453 مسيحي و اختراع طبع و کشف دماغه اميد و آمريکا و ظهور کوپرنيک و نيوتون و بيکن و دکارت.
در حالت تمدّن ملل و ممالک قديمه و کيفيت و کميت آن هم دونوع مختلف ديده مي شود که يکي را مي توان تمدّن علمي ناميد. مانند يونان عهد قديم و مراکز در يوناني اسکندريه و سوريه در قرون بعد از خاموش شدن يا ضعف کانون قديم آن مرکز اصلي که بيش از قدرت و زور با علم و آزادي ارتباط داشت و ديگري تمدّن جهانگيري و کشورگشايي و عظمت و قدرت و انتظام و تشکيلات حکومتي و سلطنتي و استحکام آن بود که نمونه بارز آن آشور در قديم (تاحدّي) و ايران و روم بعد از آن بودند. . . .
بعد از تمدّن يوناني تا ظهور تمدّن جديد اروپايي در چند قرن اخير بزرگترين و عالي ترين و پرمايه ترين تمدّن هاي عالم تمدّن اسلامي بين قرن دوم تا هفتم بود که رونق علوم و فنون عقلي درآن دوره اگرچه با ترجمه کتب يوناني شروع شده بود به بالاترين درجه کمال رسيد و علماء و حکما و فلاسفه و رياضيون و منجّمين و اطباي بيشماري بوجود آورد که عده منجّمين و رياضيون نامدار و صاحب تأليف آن تنها به قريب هفتصد نفر مي رسيد. . . .
اگرچه البته زندگي مدني و اجتماعي اقوام مسيحي اروپا همواره همانا تحت تأثير حيات مدني يوناني و رومي بود، از قرن نهم (قرن پانزدهم مسيحي) عوامل تمدّن عالي تري در اروپا بوجود آمد و به وسيله اين عوامل که توأم با حدّي از آزادي اجتماعي و سياسي و نيز (ازگاهي به گاهي) صلح و سکون ممتدي بود علم و حکمت و مدنيت رونق گرفته و به مدارج بالايي رسيد که تمدّن روم هم قابل قياس با آن نبود. از طرفي اين تمدّن جديد مغربي با سرعت ترقّي و انبساط آن به مقام بلندي رسيد و با اختراع فن طبع و کشف دماغه اميد و آمريکا و اصلاح ديني لوتر انبساط گرفت و از طرف ديگر مشرق زمين و ممالک اسلامي پس از استيلاي مغول که سرفصل دوره جاهليت و خاتمه دوره تمدّن بود به انحطاط فوق العاده گراييد و مشعل علوم و فنون عقلي در آن ديار (جز در بعضي موارد استثنايي) خاموش و يا خيلي ضعيف شد. مثلاً در ايران حتّي علوم روحاني و معارف ديني نيز بالنسبه سست و پوچ و بي مايه گرديد. . . .
اين دوره انحطاط عظيم در ممالک مشرق اسلامي و مخصوصاً در ايران قرني بعد از قرن دوام داشت و در اين اثنا چنانکه گفته شد نهضت جديدي مدني در مغرب زمين پيدا شد و به تدريج بالا گرفت و بر اثر احياء تمدّن و علوم يوناني در آن سامان و کشفيات و اختراعات جديد فاصله مدني مغرب و مشرق بيش از حد تصوّر زياد شد. پيشرفت آزادي سياسي و روحاني و ظهور لوتر و اصلاح ديني و مبارزه اش با جمود روحانيان قشري نادان عقل را که بزرگترين موهبت الهي براي نوع انسان است از زندان جهل و قيود تعبّد و تعصّب آزاد کرد و عجب آنکه نه تنها در اين چند قرن اخير تمدّن و ترقّي در مغرب زمين پس از و «رنسانس» متوالياً و مستمراً بالا رفت و در مشرق اسلامي مستمراً و بطور فاحش ننگ آور راه سقوط و نزول و انحطاط گرفت، بلکه ملل شرقي از آن نهضت مدني و علمي جديد مغرب اصلاً و ابداً مطلع هم نشدند و اگر هم چيزي مي شنيدند عطف نظري ننمودند و شايد سبب عمده همانا اختلاف دين بود. چه در قرون گذشته دين و مذهب مهم ترين و قوي ترين و مؤثرترين عامل اجتماعي بوده و استيلاء و تسلّط عظيم فوق العاده بر افکار و اذهان و اعمال و زندگي افراد و جامعه ها داشته و شايد نود درصد امور زندگي تحت تأثير عقايد و افکار ديني جريان داشت. و به همين جهت مسلمين تمدّن غربي را که در بين ملل مسيحي ظهور کرده و رواج گرفته بود تمدّن مسيحي شمرده و از نظر اجتناب از تشبه به کفّار در هيچ امري حتي امور دنيوي صرف و علم و تمدّن هم تقليد کفّار را جايز نشمردند و از بزرگترين عالم اسلامي (يعني ابوريحان بيروني) که اين نوع اجتناب از تشبّه را در رساله خود به اسم «افراد المقال» تمسخر کرده است، پيروي نکردند و اين حالت افتراق و اجتناب در قرون اخيره به مرور زمان در تحت قيادت پيشوايان متعصّب و بسيار شديد العمل و مخصوصاً مسلمانان ايراني دوام کرده و روز به روز شدّت گرفت و نمونه آن حکايت خاک ريختن است بجاي قدم سفير فرنگي که به دربار شاه طهماسب صفوي آمده بود. و اين جهالت در دوره قاجاريه هم تخفيف نيافته بلکه از بعضي جهات سخت تر و بدتر هم شد و به همين سبب است که وقتي که از قريب 170 سال به اين طرف به تدريج اندکي از علم و تمدّن فرنگستان در مملکت عثماني از عهد سلطان سليم ثالث و سلطان مصطفي چهارم و سلطان محمود (که نظام جديد عسکري را در سنه 1241 برقرار کرد) و سلطان مجيد (که تنظيمات مدني را با خط همايوني گلخانه به عنوان «وقعه خيريه» تأسيس نمود) و در مصر پس از آمدن ناپلئون اول فرانسوي و اردوکشي او به آن ديار و تقليد محمدعلي پاشا از او بعد از تخليه مصر رواج گرفت، باز ايران شيعه به تقليد از ممالک سنّي رغبتي نشان داد و نيّت اصلاحات ميرزا تقي خان اميرنظام که در مدت توقّف سه ساله خود در ارزروم انتظامات جديد عثماني را مشاهده کرده بود و تشبثات ميرزاحسين خان سپهسالار که مدتي در استانبول سفير بود و ميل به اجراي همان نوع انتظامات و اصلاحات در ايران کرد عقيم ماند. اگر مشاهده بالعيان قدرت نظامي ممالک اروپايي و شکست خوردن از فرنگي ها و عدم قدرت بر دفع تجاوز آنها به خاک عثماني و ايران نبود شايد يکي دو قرن ديگر هم آغاز بيداري تأخير مي يافت.
هرکس هرچه مي خواهد بگويد به نظر من بديهي است که بزرگترين تکاني که در ايران براي شکست طلسم جهالت و تعصّب و عقب ماندگي بوجود آمد در آخر ربع اول قرن چهاردهم با طلوع مشروطيت بود و از آن تاريخ است که فجر تمدّن و بيداري ساطع شده و رخنه اي در بنيان سدّ جاهليت پيدا شد که سال به سال در وسعت بود و نهضتي ولو ضعيف براي کسب تمدّن جديد عصري و آزادي آغاز شد و اگرچه اين تحوّل بسيار ضعيف بوده و هست و برخلاف آنچه در نظر بعضي متجدّدين مي نمايد هنوز از هزار قدم پنج قدم پيش نرفته ايم و دقايقي بيش از صبح نگذشته و تاطلوع کامل آفتاب تمدّن مراحل بسيار در پيش داريم و هنوز در غالب نواحي ايران همان روح شاه طهماسب و اجتناب از غير مسلّم باقي است، شکي در اين نيست که آن نهضت قوت مي گيرد و خواهد گرفت و قطعاً اگر آزادي سياسي و اجتماعي محدود تر نشود طي دوره بين الطلوعين يا تاريک و روشني تا طلوع کامل خورشيد خيلي طولاني نخواهد شد و بدون آنکه غيب گويي کنم اميد آن دارم قبل از آخر قرن پانزدهم هجري قمري نور تمدّن حقيقي در اين مملکت بسط يافته و استبداد و تعصّبات جاهلي راه زوال خواهد گرفت و معرفت و تربيت محدود به قلعه هاي مدارس عاليه طهران و حوزه جوانان آشنا به زبان هاي فرنگي نمانده بين سکنه ولايات دور دست کرمان و سواحل خليج فارس و بلوچستان و اهالي بشاکرد و لرستان و طبس و غيره نيز انتشار خواهد يافت.
براي دفع شبهه مناسب است گفته شود که اين اظهارات من راجع به مدتي که اميد است از تاريکي به روشنايي برسيم شايد قدري حمل بر بدبيني شود و تصور شود به بسط تعليم و تربيت و تزايد عدد مدارس و عده تحصيل کرده ها که حالا سعي در حصول آن مي شود ممکن است زودتر به سر منزل برسيم لذا عرض مي کنم منظور من از تمدني که غايت آمال (محدود) ما بايد باشد تنها باسوادي اکثريت مردم و فراگرفتنشان مبادي علوم را يا تبديل عادات و لباس و وضع معيشت ظاهري آنها به عادات و آداب مغربي نيست بلکه روح تمدّن و فهم و پختگي و رشد اجتماعي و روح تساهل و آزاد منشي و آزاده فکري و مخصوصاً خلاص از تعصبات افراطي و متانت فکري و وطن دوستي از نوع وطن پرستي مغربيان و شهامت و فداکاري در راه عقايد خود است که هنوز به اين مرحله نزديک نشده ايم.
شرايط رسيدن به اين آمال در درجه اول بسط آزادي است براي همه طبقات ملّت و حق اظهارنظر در امور عامه و شرکت و دخالت آنها در حل و فصل آن امور، منسوخ شدن مالکيت زمين زراعتي براي غير زارعين يعني اصول ارباب و رعيت قرون وسطايي، حکومت ملّي به شکل ممالک مغربي و آزادي کامل و حقيقي مردم در اِعمال حقوق سياسي خود، تربيت و تکامل تديّن حقيقي خالي از خرافات و موهومات و تعصّبات و وطن پرستي حقيقي و عادلانه و با رعايت انصاف و اعتدال و فراهم آوردن اسباب حصول و نمو اين وطن پرستي از راه رفاه عمومي و عدالت و آزادي که موجد دلبستگي به وطن باشد، احتراز از وطن پرستي کاذب و بعضي ظواهر ملت پرستي افراطي که در ادوار اخيره در بين بعضي ملل شرقي شدت يافته و شبيه به غُلات شعوبيه قرون اولاي اسلامي است و آن را به زبان هاي فرنگي «شوونيزم» گويند و به زبان خودمان شايد آن را ملت بازي توان ناميد و غالباً مبني برخودپرستي و خودستايي ملي است به افراط و دعوي مزيّت و تفوّق براغيار و برتري بر اقوام ديگر و غرور تعصّب آميز ملي (که منشأ سرودها و حماسه هاي «آلمان فوق همه» در آلمان و «ماييم که از پادشهان باج گرفتيم» در ايران مي شود.) که افراط درآن به ناسيونال سوسياليست آلماني هيتلر تواند رسيد و نه تنها دور از عقل و انصاف و عدالت است بلکه موجب مضرّات عظيمه ملي و بين المللي و خطرات و مولد خصومت هاي افراطي بي جهت بين اقوام تواند شد. البته ملت دوستي معقول و معتدل مقتضاي طبيعي اقوام است ولي اگر از اعتدال خارج شد ولو براي فرنگي پسند کردن آن ترجمه فرنگي آن يعني اسم «ناسيوناليزم» بر آن اطلاق کنيد باز مستحسن نخواهد بود. (کلمه «ناسيوناليزم» در زبان فرنگي و به معني مصطلح بين اروپاييان به حقيقت معني وطن پرستي دارد نه ملت پرستي) و از اين قبيل است گاهي خلط و مغشوش کردن تاريخ و تفسير آن به نفع خود و نسبت دادن همه بزرگان تاريخي به قوم و نژاد خود که حالا در نزد گروهي از غلات قوميت و متعصب خودپسند بعضي ملل شرقي گاهي به افراط اندر افراط رسيده و مي رسد. شرط ديگر براي رسيدن به اين آمال غير از آنچه گفته اند عبارت است از نشر علوم و مخصوصاً صرف قسمت اعظم و بلکه صدي نود عايدات مملکتي براي رفاه و وسعت معيشت و راحت و علم و معرفت طبقه پايين ملت از دهقان و کارگر و اصناف که بدين طريق ها تمدّن عالي حقيقي به تدريج حاصل مي شود.
بدبختانه فعلاً در مملکت ما گذشته از عده اي دانا و با فهم و وطن دوست حقيقي سه طبقه متضاد و مختلف وجود دارد که هر سه موجب دورماندن ملت از تمدّن حقيقي و رشد است يک طبقه عوام و متعصّب که تابع پيشوايان جاهل و متعصّب و متظاهر به تديّن و عاري از روح ديانت حقيقي و غالباً دنياپرست و طالب منابع خويش هستند و ديگري ملت پرستان جاهل افراطي که در نسبت همه مفاخر بشر به قوم خود و ترجيح صفات و کمالات ايراني بر مواهب اقوام ديگر اغراق بي تناسب نموده حتّي مملکت و ملت خود را منبع تمدّن ها و علوم عالم مي شمرند و جز اثبات جهل خود نتيجه اي نمي گيرند و گاهي هم اين دعاوي وسيله قبول عامه براي مدّعيان مي شود. طبقه سوم آن زمره فرنگي مآبِ خودپرست و منفعت پرست و بي عقيده و ايمان است که جز تحصيل پول (به هر وسيله که باشد) و عيش و اخذ ظواهر زندگي فرنگي ها و ميل به جمع مال و يادگرفتن زبان خارجي (نه براي کسب علم) و مسافرت موقّت و مکرّر و يا در صورت امکان دايمي به اروپا و آمريکا هوسي نداشته و به هيچچيز از معنويات اعتقاد و دلبستگي ندارد و البته از شهامت و استقلال نفس و عزّت و فداکاري در راه خير به وطن و ملت خود عاري هستند. البته در طبقه تربيت يافته و منور چنانکه اشاره شد استثناهايي هم پيدا مي شود. معذلک آنان که داراي حس فداکاري و حيثيت انساني هستند فعلاً معدود و محدود هستند و بسياري از ملت و وطن خود نفرت داشته عاشق فرنگي و آداب و عادات عارضي آنها هستند و حقارت نفس ملي برآنها غلبه دارد. اين قبيل اشخاص ميل دارند زن و فرزندانشان آنچه ممکن است از ايرانيت دور بوده و ظواهر کم اهميت و حتي نامطلوب و جلف فرنگيان را اخذ کنند و بچه هاي آنها از کودکي زبان فرنگي آموخته و فارسي درست ياد نگيرند و گاهي در مقابل ملامت براي بيسوادي در زبان ملي خود خط فارسي را مشکل شمرده و عذر جهل خود قرار مي دهند و گاهي هم کلمات فارسي عربي الاصل را لغات خارجي شمرده و فرقي بين آنها و لغات فرنگي داراي همان معاني قايل نيستند و اين مخالفت با آن نوع کلمات را جزو وطن پرستي خود مي دانند و از دشمني با عرب و ترک دم مي زنند و خود را قوم و خويش آريايي فرنگي ها مي شمارند.
من البته معتقد به لزوم اخذ تمدّن غربي و علم و معرفت و کمالات و تربيت و فضايل مطلوب و ضروري و بلکه حتي مستحبات و مستحسنات اوصاف ملل متمدّن هستم ولي آرزومند آنم که زبده نفوس تربيت يافته ما آداب و سنن ملي مطلوب و بي ضرر خود را نيز حفظ کنند و آنها را حقير نشمرده با نهايت متانت و سرافرازي به رعايت آنها مقيّد باشند و بدون خصومت به ملل ديگر و آداب آنها يا حقير شمردن آنها حيثيت ملي خود را نگهدارند.
گاهي در مقابل نکوهش براي تقليد کورکورانه از فرنگي ها و اخذ همه اصول و ظواهر و عوارض تمدّن آنها و فرق نگذاشتن بين اصول ضروري و عوارض غير ضروري و بلکه گاهي نامطلوب گفته شده که تمدّن تجزيه ناپذير است و اگر آن را اخذ کرديم همه متعلقات آن بالضروره پاي بند شما مي شود و نمي توانيد يک قسمت را قبول و قسمت ديگر را رد کنيد. اين حرف که شايد ظاهراً منطقي به نظر بيايد اساس صحيحي ندارد و اختيار امور معقول و تميز آن از نامعقول بسته به قوت نفس و قدرت اخلاقي و حيثيت و عزت نفس و شرافت افراد و ملل و ذوق سليم آنها است و آنها که حس حقارت نفس ملي ندارند به آساني مي توانند به عوارض آداب اجتماعي اقوام ديگر بي اعتنا باشند. چنانکه دو قوم متمدّن شرقي يعني ژاپوني ها و هندي ها با کمال عزت و شرافت نشان دادهاند که اصول تمدّن غربي را با حفظ مدنيت اصيل خود و زبان خود اقتباس نموده و بي اعتنايي به ظواهر آداب غربي ها نکرده اند و اين صفت دليل سربلندي و سرافرازي و حيثيت و عزت است. ژاپوني ها به عالي ترين درجات تمدّن و علم و هنر رسيده اند ولي عادات قديم خود را حتي زمين نشستن و طرز خوراک و خط مشکل خود را که در حداقل مرکب از هفت تا هشت هزار نقش است و تاريخ و سال و ماه خود را ترک نگفته اند و در مدت بالنسبه کمي کل نفوس آنها باسواد شده است. هندي ها هم پس از زيستن قريب دو قرن در تحت حکومت انگليس به خط دوانگاري مي نويسند و خط لاتيني را اخذ نکرده اند و هم چنين سال و ماه هندي و تاريخ خود را استعمال مي کنند. در ممالک غربي هم بعضي ملل خصوصيات زندگي اجتماعي خود را به استقامت حيرت انگيزي حفظ کرده و مي کنند و شايد از همه ثابت قدم تر مردم انگلستان هستند که پس از دو سه قرن روابط خيلي نزديک با ملل ديگر نزديک به خود و مراودات بين المللي نه املاي مشکل زبان خود را تغيير داده اند و نه اوزان و مقياس هاي خود را (اگرچه اين نوع ثبات در نظر ديگران مستحسن شمرده نمي شود.) اين صفت ثبات ممکن است گاهي جمود خوانده شود ولي تا ملت هاي مختلف وجود ذاتي متمايز دارند ميل خواهند داشت تشخّص ملي و خصائص ذاتي و فطري يا عادي قديمي خود را بخاطر تشبّه به ملت ديگر از دست نداده و عزّت نفس قومي را حفظ کرده ازروح حقارت . . . احتراز بکنند. (صص 59-28)

----------

قضيه آذربايجان5
(تلگراف تقي زاده به علاء)

سفارت کبراي ايران-واشنگتون (4 فروردين ]1325[)
اخبار جرايد امروز که حاکي از سستي خارج از اندازه طهران و افراط در رويه تسليم و حتي ايرادگيري به جنابعالي بود موجب تألم و تأسف فوق العاده گرديد. با آنکه جنابعالي با نهايت حزم و مدارا و حتي ملايمت رفتار و فقط از حقوق حقه مملکت دفاع مي کنيد باز اين همه احتياط کافي شمرده نشده و مؤاخذه مي شود و متوقع هستند که آدم به ميرغضب که سرش را مي خواهد ببرد قربان و صدقه برود. خواستم مراتب همدردي صميمي خود را اظهار و قدرداني خودم، بلاشک کافه ملت ايران، را از مقاومت دليرانه جنابعالي اظهار نمايم. اميدوارم ابداً دماغ سوخته نشويد و مردانه بر سر مدعاي ايران و حقوق آن بدون اعتنا به ناملايمات بايستيد و از خداوند توفيق و تأييد شما را خواهانم. آنچه استنباط مي شود روس ها به واسطه اين افراط در تندي به مقصود خود نايل مي شوند. يعني از مرگ گرفتند و ما داريم کم کم به تب راضي مي شويم و در طهران آثار اين ديده مي شود که مي خواهند به آنها وعده بدهند که اگر قشون خود را از ايران بردند آذربايجان و امتياز نفت را به سهولت و بدون گفتگو با قدري شکر روي حب تلخ در جيب خود خواهند داشت. ولي بايد در مقابل اين توطئه ها و فريب ملت مقاومت کنيم. . . (صص 602-601)

----------------

سواد تلگراف تقي زاده به علاء-به خط تقي زاده

سفارت کبراي ايران-واشنگتون (25 ارديبهشت ]1325[)
. . . تلگراف مؤکدي در همان زمينه که شرح داده ايد به جناب آقاي قوام مخابره نمودم. با انگليس ها هم مذاکره و مطالب را شرح مي دهم. ولي شرط عمده همانا استقامت دولت ايران است. اوضاع آذربايجان بدترين آفت مملکت است و بيم آنست که بافشار روس عاقبت درطهران تسليم مدعيات خطرناک پيشروان متمردين آذربايجان بشوند. روس ها اعلام تخليه قطعي آذربايجان را عمداً به تأخير انداخته اند که تا انجام موافقت دولت با آن جماعت وعده تخليه نداده باشند. از قرار معلوم سفير جديد انگليس در طهران به رئيس الوزراء قدري نزديکي پيدا کرده و مورد مشاوره است. قبل از عزيمت او اينجا من به مشاراليه بسيار نصيحت داده و گفتم همه سعي خود را در جلب اعتماد رئيس حکومت به عمل آورد. ضمناً به او دل بدهد. اميدوارم بي اثر نبوده است. شخصاً خيلي معتدل به نظر آمد. نظارت شوراي امنيت در انتخابات ايران فوق العاده مطلوب و مفيد است و بايد در اين باب سعي بليغ بکنيم. خارج کردن موضوع ايران از دستور شوري ابداً جايز نيست ولي براي اين کار کمک خود دولت لازم است. روزنامه تايمز مقاله بدي دو روز قبل نوشته و نسبت تجزيه طلبي به همه ولايات داده بود. پريروز جوابي نوشتم که در همان روزنامه درج شد. (ص 604)

------------------

سواد تلگراف علاء به تقي زاده

سفارت کبراي ايران-لندن (28 ارديبهشت[1325] )

. . . تلگرافات و اخبار طهران بنده را سخت نگران ساخته. معلوم مي شود آقاي قوام در مذاکرات با متمردين آذربايجان سست آمده است و حاضر شده اند با آنها کنار بيايند. حتي خودشان هم چنين اظهار را نموده و گفته بودند اعليحضرت همايوني مانع اين کار شده بودند. راديو تبريز هم گفته بود عناصر ارتجاعي مانع پيشرفت مذاکرات و عقد قرارداد شده اند. مقصودش لابد اعليحضرت همايوني بود. بطوري که شنيده شد اعليحضرت همايوني مايل به اعمال قوه بر عليه متمردين مي باشند و صلاح نمي دانند بيش از اين با آنها از در مسالمت درآمد. ولي آقاي قوام نظر ديگري داشته و عقيده دارند بايد با آنها کنار آمد. حتّي انگليس ها به قرار معلوم آقاي قوام را به مسالمت تشويق مي کنند. البته آنها در توصيه اين سياست منافع خودشان را در نظر دارند نه منافع ايران. کنار آمدن با متمردين که متأسفانه در اين موقع با روس ها حکم واحد را دارند همان و ايران را به لب پرتگاه و اضمحلال کشيدن همان. آقاي قوام بايد در چنين موقع بحران با اعليحضرت همايوني که وحدت ايران بسته به وجود ايشان است اتحاد نظر داشته و با روح همکاري سياستي را که صلاح کشور است تعقيب نمايند. بايد آقاي قوام را متوجه ساخت که روس ها دوستي و حسن نيت خودشان را به يک بهاي معيني(!) نمي فروشند که ايران تکليف خودش را بداند بلکه اين را متصل در مقابل يک خواهشي. . . مي دهند.] علائم تعجب و نقطه چين در اصل سنداست.[ همانطور که عقيده جنابعالي است راه نجات ايران توسل به شوراي امنيت است. گرچه ممکن است اين راه براي ما توليد مشکلات کند ليکن بالاخره حقيقت پوشيده نخواهد ماند و به وسيله شوراي امنيت مي توانيم مظلوميت خودمان را به عالم ثابت کنيم. بنابراين چاره جز اختيار اين طريق نداريم.
خواهشمنداست دوباره جنابعالي آقاي قوام را متوجه عواقب وخيمه کنار آمدن با متمردين فرموده و مخصوصاً در موضوع روابط ايشان با اعليحضرت همايوني و لزوم احتراز از هر حرف يا عمل که دليل اختلاف باشد هرطوري مقتضي ميدانيد به ايشان نصيحت فرمائيد. به نظر مي رسد هم همه روزه با ايشان به وسيله تلگراف در تماس و بي پرده و روشن مطالب را گوشزد(!) ايشان مي کنيد. ايران به مرحله چنان خطرناکي رسيده که اگر اندک غفلت شود ممکن است شيرازه استقلال بکلي از هم پاشيده شود. (صص 605-606)
----------------------------------------------------------------
نامه تقي زاده به حسين علاء

4 مه 1946 مسيحي
دوست عزيزم، مرقومه شريفه (محرمانه) مورخه 9 خرداد 1325 همين امروز عصر به دستم رسيد و فوراً به عرض جواب مبادرت مي کنم. تمام مطالب و نکاتي که مرقوم داشته ايد صحيح است و بيانات عالي به آقاي برنز که خلاصه آن را به انگليسي ملفوف داشته بوديد کامل و بسيار خوب است. اوضاع ايران فوق العاده موجب پريشاني خاطر است و شخصاً مي ترسم با اين وضع روز به روز به مراحل بدتري برويم. دلبستگي مردم به آذربايجان و از دست ندادن آن ايالت خود وسيله مؤثري براي فشار از طرف متمرّدين آنجا و همدستان طهراني آنها شد که همه مقاصد خود را پيش ببرند. با مخالفت حکومت مرکزي نسبت به دخالت شوراي امنيت و دول ديگر در جلوگيري از افسادات غير مستقيم روس ها اين رويه موجب پيشرفت نفوذ و تسلط کامل روس شده و بيم آنست که عاقبت هم پياز را بخوريم و هم چوب را، هم آذربايجان مجزي مي شود و هم مقاصد حضرات به زور آنها در طهران و باقي ايران پيش مي رود و عاقبت حکومتي مثل لهستان و يوگسلاوي پيدا مي کنيم و به حوزه قلمرو نفوذ و اطاعت مطلق از روس مي افتيم. چاره اي هم آني و قاطع يک طرفي به نظر نمي رسد و فقط تدبير لازم است اگر مؤثر باشد. اگر قواي صالح بدون ضديت علني با روس و دولت به هم نزديک شده و تشکيلاتي مي توانستند بدهند شايد به تدريج و حزم قدري جلو ميرفتند لکن شجاعت و تدبير کافي ديده نمي شود. در باب مشکل بودن موقع اعليحضرت همايوني کاملاً متوجه هستم و تصديق دارم و شايد حالا تنها تکيه گاه وطن دوستان حقيقي شخص ايشان باقي مانده است. لکن واقعاً در دادن نصيحتي مفيد که صلاح انديشي مفيدي کرده باشيم چيزي قطعي نمي توانم عرض بکنم. همين قدر مي خواهم بگويم که آنچه به نظر مخلص مي رسد اينست که فعلاً بايد خيلي با احتياط رفتار کرد و اعليحصرت همايوني بايد حوصله فوق العاده و تحمل و صبر و مدارا به خرج داده ناملايمات را نديده و نشنيده گرفته و با تمام قواي خود مشغول جلب توجه قلوب عامه و علماء و مردمان متدين و طبقه پائين بوده در اصلاحات اجتماعي براي رفاه حال فقراء و زارعين پيشقدم شوند و از طرف ديگر اشخاص و رجال متين و وزين خوشنام را به خود نزديک نموده و از نزديکي به اشخاص مخالف ميل عامه و مخصوصاً متهم به ارتباط با خارجيان خودداري نمايند. . . . و نيز البته بايد اعليحضرت همايون بيطرفي مقام خود و عدم ابراز مداخله و مجادله را هميشه پيش گرفته مقام خود را منزه و نسبت به همه عالي و پدرانه قرار بدهند. نسبت به علماي کربلا و نجف و رؤساي ايلات نيز همه گونه مهرباني و بذل توجه و جلب قلوب لازم است، لکن همه اين کارها به حد اعتدال و بطور متانت و طبيعي و بي سر و صدا و بدون تظاهر بايد به عمل آيد. حفظ ظاهر در اعمال و اخلاق و اظهار تقوي و ديانت و رعايت شعائر اسلام هم لازم است که نتوانند ايرادي گرفته بر سر زبان ها بيندازند. (صص 610-609)

--------------------

مسئله امضاي قرارداد جديد نفت (1312/1933م)

سخنان دکتر مصدق (جلسه علني مجلس شوراي ملي، 22 بهمن 1324)
. . . من از لحاظ روابط شخصي و سابقه دو دوره همکاري نزديک در مجلس به آقاي تقي زاده ارادت دارم و از لحاظ اينکه ايشان اهل علم و ادب هستند به ايشان احترام مي کنم. اما پاي مصالح مملکت که به ميان مي آيد نمي توانم حقايق را فراموش کنم. آقاي تقي زاده از ابتداي مشروطيت تاکنون وارد در هر معرکه اي شده اند تحت تأثير عوامل خارجي بوده اند.
توسل و تحصّن ايشان در انقلاب مشروطيت به يک سفارتخانه اي که درآن روزگار مصلحت سياسي خود را در آن مي ديد که از مشروطه طلبان حمايت و با محمدعلي شاه قاجار که موازنه را فراموش کرده بود مخالفت بکند، کسي فراموش نکرده است و شاه هم براثر همين خبط سياسي تاج و تخت خود را به باد داد. آقاي تقي زاده در مجلس پنجم تغيير سلطنت را خلاف قانون اساسي اعلام کرد ولي پس از انقضاء مجلس ششم که دولت در انتخابات طهران مداخله نمود و انتخاب نشد طوق بندگي همان سلطنتي را که خلاف قانون اساسي مي دانست به گردن نهاد. به مأموريت هاي استانداري، سفارت و وزارت مفتخر گرديد و از لوايح مالي آن دستگاه که در موقع نمايندگي مورد مخالفت او بود در موقع وزارتش با تعصب دفاع مي کرد.
وقتي که وزير ماليه بود و اعلاميه دائر به الغاي امتياز نفت جنوب را منتشر کرد به خاطر دارم روزي مرحوم مشيرالدوله به ديدن من آمدند و صحبت از الغاي آن امتياز به ميان آمد. از عمل آقاي تقي زاده انتقاد مي نمودند و نظرشان اين بود که الغاي امتياز قانوناً صحيح نبوده و مخالفت با دولت انگليس صلاح مملکت نيست. ولي چندي بعد که امتياز جديد به امضاي آقاي تقي زاده رسيد روزي من به منزل مرحوم مشيرالدوله رفته بودم ايشان از تمديد مدت امتياز بسيار ناراضي بودند و با اين که تا آن تاريخ اغلب از آقاي تقي زاده دفاع مي کردند تمديد امتياز سبب شده بود که آن مرحوم سلب عقيده کنند و مي گفتند با امتياز دارسي که ما فقط صدي شانزده از عايدات نفت را داشتيم يک ميليون ليره در سال به ما مي رسيد و بعد ازانقضاي امتياز تمام عايدات يعني صددرصدمال ايران مي شد و آن روز که حساب کرديم به اين نتيجه رسيديم که در اثر تمديد سي و دو سال يکصد و شصت ميليون ليره به مملکت ضرر رسيده است و مرحوم مشيرالدوله با کمال تأسف مي فرمود گمان نمي کنيم هيچ کس حاضر باشد اين اندازه ضرر به وطن خود بزند. . . (صص 655-654)

----------------

سخنان دکتر مصدق (در جلسه 22 فروردين 1330)

. . . ولي آقاي تقي زاده وزير ماليه که مسئوليت کار را مستقيماً و قانوناً به عهده داشت و از امور بين المللي هم کاملاً مطلع بود به واسطه سازش با کمپاني نفت مخالفت ننموده و اعتراض نکرد که جامعه ملل در اختلافي که يک طرف آن شرکت نفت باشد نمي تواند دخالت کند. . . و اين که جناب آقاي تقي زاده در نطقي که در مجلس پانزدهم ايراد کرده و گفته اند: «من شخصاً راضي به تمديد مدّت نبودم و ديگران هم نبودند و اگر قصوري در اين کار يا اشتباهي بوده تقصير آلت فعل نبوده بلکه تقصير فاعل بوده که بدبختانه اشتباهي کرد و نتوانست برگردد،» خلاف محض است. چون هم در جامعه ملل قرار شده بود امتياز شرکت نفت تمديد شود و هم چند سال قبل از تمديد بر طبق مکاتباتي که بامرحوم تيمورتاش نموده اند ازنظرکمپاني راجع به تمديد مدّت مطلع بوده اند. . . بنابراين آقاي تقي زاده خوب مي دانستند که در الغاي قرارداد مقصود اين نبود که دست کمپاني نفت کوتاه شود بلکه اين بود که قرارداد تمديد شود. . . پيشبيني مي کردم اگر دولتي روي کار بيايد که خداي ناکرده با آقاي تقي زاده مشورت کند سازشکمپاني بايک نفر رئيس دولت سهل و ميسرست. (صص 656-655)
-----------------

پاسخي از تقي زاده به مصدق
راجع به بيانات آقاي دکتر مصدق در جلسه پنح شنبه 22 فروردين محلس شوراي ملّي

آقاي دکتر مصدق از چندي به اين طرف از گاهي به گاهي بياناتي متضمن انتقاداتي نسبت به اين جانب کرده و مي کنند که چون اساس آنها مبني بر اشتباه کامل و انحراف از حقايق بوده، به اعتماد فهم و قضاوت عامه و وجدان ملي و تا حدي هم به رعايت دوستي قديم و قدري هم افراط در رعايت ادب محتاج به جواب نديده ام. خصوصاً که همه آن اظهارات همان تکرار يک افسانه بي اساس بوده که منظن غرض عمدي در آنها نکرده و هميشه حمل براشتباه ايشان مي کردم.
شخص وارد درسياست عمومي مملکت خصوصاً که تجربه وسنیّ همداشته باشد نبايد هيچ وقت ازجاده تحقيق و سنجيدن دقيق مطالبي که درمقام يا مسئوليتي اظهار مي کند خارج شده و ازانصاف و عدالت وحقّانيت انحراف بکند. خاصه در مواردي که آن اظهارات متضمّن تهمتي باشد که يکي از بزرگترين معاصي است. آقاي دکتر مصدق در باره عقد امتيازنامه جديد نفت در سنه 1312 هجري شمسي عنواناتي را ورد زبان کرده اند که چون ابداً با حقيقت مطابقت ندارد با آن اظهارات مرتکب گناه کبيره تهمت بر اشخاص بي گناه و مخصوصاً شخصي که در همه عمر ملازم تقوي بوده مي شوند.
همه اظهارات ايشان و کساني که به پيروي آن اظهارات، تفسيرات بيشتري برآن اضافه مي کنند راجع به ايناست که امتياز جديد نفت متضمّن تمديد مدت امتياز بود و اين فقره برخلاف مصالح ايران بوده است و اين کار در زمان تصدّي اين جانب به وزارت ماليه وقوع يافته و امضا کننده آن قرارداد من بوده ام.
اين متن ولب اصلي مطلب است و در اين باب با ايشان بحثي ندارم. جز آنکه اين جانب با نهايت صداقت و راستي و بدون يک کلمه خلاف حقيقت عين ماوًقًع و داستان حقيقي اين امر را بي کم و زياد و بدون پرده پوشي و کتمان جزئي از کلّيات و جزئيات امر علناً در مجلس شوراي ملي بيان کرده ام و توضيح داده ام که عيب عمده آن امتياز همان تمديد مدت بوده، و نه من و نه ساير اعضاي هيأتي که در آن مذاکرات با نمايندگان شرکت نفت مساعي لازم براي استيفاي حقوق بيشتري براي ايران بکار مي بردند راضي به آن امر نبوده و نهايت تحاشي از آن داشتيم. ولي پس از آنکه مصدر قدرت مطلقه درآن زمان ظاهراً به انديشه عدم پيشرفت مدّعاي الغاي امتياز سابق در جامعه ملل مصمم به قبول امتياز جديد حتي با قيد تمديد شد کسي را از متصديان صوري امور ياراي مقاومت و امتناع نبود و امضا کننده و مأمورين ديگر مذاکره و وزراء و اعضاء مجلس شوراي ملي و غيرهم کلاً مسلوب الاختيار بودند. اين عين حقيقت است و فقط جوانان عهد جديد ممکن است از تصور وضع آن زمان قاصر باشند. ولي آنان که درآن عصر زيسته اند قلباً ذرّه اي شک در اين مطلب ندارند.
اين حقيقت را که بيان شد من عيناً در مجلس اظهار کردم و نيز گفتم که در مذاکرات امتيازنامه موضوع تمديد مدت در ميان نبوده و اگر ذکر مي شد موافقت درآن محال بود. ولي روز آخر رئيس شرکت نفت که از موافقت در ساير موارد با مذاکره کنندگان ايراني مأيوس شد پيش شاه رفت و اجازه حرکت و مرخصي خواست و قصدش آن بود که به ژنو برگردد و دعوي را دنبال کند. مرحوم رضاشاه مانع حرکت او شد و در حضور خود جلسه مجدّدي ترتيب داد و در آن جا رئيس شرکت موضوع تمديد را هم به ميان کشيد و اصرار ورزيد و چون قبول نمي شد باز اجازه حرکت مي خواست و عاقبت پس از آن جلسه شاه مرحوم تصميم بر موافقت و انجام عمل کرد.
حالا مکرّر ديده مي شود که بعضي اظهار مي کنند (چنانکه آقاي دکتر مصدق نيز گفته اند) که اگر تمديد مدت در آخر امر به ميان آمد پس چطور اين جانب چند سال قبل از آن از ميل کمپاني به تمديد مدت و استماع آن از مرحوم فيض و ديگران در مراسله خودم به مرحوم وزير دربار (تيمورتاش) ذکري کرده ام.
اين گونه ايراد در واقع مغالطه است. مگر من گفته ام تا موقع مذاکره امتياز در طهران و روزهاي آخر آن من هيچ وقت کلمه تمديد را نشنيده بودم و به گوش من هم نخورده بود که حضرات چنان ميلي دارند. حرف من راجع به موقع مذاکره امتياز بود نه چهار سال قبل از آن و شايد اصلاً حضرات سال ها قبل از آن هم يک چنين نيتي داشته اند و اين دو اظهار هيچ نوع منافاتي با هم ندارد و يکي متضمن تکذيب ديگري نيست.
... ادّعاي آقاي دکتر مصدق براينکه موضوع تمديد مدت امتياز در جامعه ملل و در راپرت دکتر بِنِش مقرر شده بود اشتباه عظيم و مبني بر بي اطلاعي کامل است. درآن راپرت (اگر عين اقتباس ايشان صحيح باشد) فقط خبر از توافقي داده شده که بنا بر توصيه جامعه ملل براي تأخير جلسه جامعه براي بحث درآن موضوع تا جلسه ماه مه بين طرفين به عمل آمده بود و گفته شده که اگر لازم ديده شد براي تمديد اين مهلت نيز موافقت بکنند، يعني بحث موضوع به جلسه بعد از ماه مه بماند.
همچنين اظهار آقاي دکترمصدق مبني براينکه اين جانب مي دانستم مقصود از الغاي قرارداد تمديد مدت آن بود کاملاً مبني بر وهم و خطاست و من چنين منظور را هيچوقت استشمام هم نکرده بودم وچون قطعاً به اينکار نمي توانند شاهدي اقامه کنند خوبست اگر يقين دارند قسم بخورند به قسمي که کيفر الهي را مستوجب باشد و من به سهم خود به مبادله حاضرم.
اما اينکه آقاي دکتر مصدق در عالم افراط در وهم، تصوّراتي ابراز مي دارند که اصلاً من از اين کار قبلاً واقف بودم و در تجديد امتياز دخالتي داشته ام و مي گويند مسئوليت آن کار با من بود و من به دخالت جامعه ملل در اين امر اعتراض و مخالفت ننموده و باعث رفتن نمايندگان ايران به ژنو شدم فقط بايد بگويم که تمام اين تصورات موهوماتي بيش نيست و اگرچه خوشبختانه فعلاً در اين امر شاهدي شريف و نجيب و راستگوي زنده داريم که دوست مشترک هردومان است که خدا توفيقش بدهد، لکن من براي اينکه در اين غوغا پاي يک دوست منزّه و صديق را به ميان نکشم تنها خدا را فقط به شهادت مي طلبم (فقط خدا را زيرا اگر شهود زنده ديگري واقف به حقيقت هم باشند شايد در مقابل اين نوع حملات تهمت آميز که بازارش رواج است جرئت اداي شهادت نخواهند کرد که لب باز کنند) که ايمالله ابداً و مطلقاً و اصلاً اين جانب نه از سابقه امر تصميم برالغاي امتيازسابق و نه قصد تمديد مدّت ادنی اطلاعي ولو يک کلمه هم نداشته ام و هيچگونه دخالتي در اين امر امتياز جديد مطلقاً جز سعي در استيفاي حقوق بيشتري براي مملکت خود با حفظ مدت امتياز سابق نداشته و در اين منظور هم من و هم مأمورين ديگر مذاکرات جهد بي اندازه نموديم، ولي عاقبت قضا چنان خواست که به واسطه اضافه شدن ماده تمديد مدت بر امتيازنامه آن زحمات ممتد و عظيم خيرخواهانه هدر شد و مجبوريت و اضطرار باعث انجام آن سند گرديد. من در مجلس نيز گفتم که من مثل شهود محکمه سوگند ياد مي کنم که آنچه گفته و مي گويم «عين حقيقت است و تمام حقيقت است و هيچ چيزي غير از حقيقت را متضمن نيست.» . . . .
ضمناً اين هم مناسب است علاوه شود که تصوّر مشاوره آقاي علاء با من در امور و يا دخالت و صلاح انديشي من در کارهاي ايشان نيز مثل ساير تصوّرات فوق آقاي دکتر مصدّق بکلّي بي اساس است و اثري از آثار چنين مشاوره نميتوان يافت. ما در مجلس سنا عهد و پيمان کرديم که در امور حکومت جديد هيچ نوع مداخله نکنيم و نه تنها از طرف اين جانب نقضي در اين عهد نشده، بلکه تا آن جا که مي دانم هيچ يک از اعضاي محترم مجلس سنا و همکاران ما هم چنين دخالتي نکرده اند.
اگر بعد از اظهارات صادقانه فوق که در واقع تکرار بياني است که خود آقاي دکتر مصدق نيز چندي قبل کلمه "صادقانه" برآن اطلاق کرده اند باز ايشان بخواهند دنباله اين مجادله و حملات ناروا و حتي تأويلات تهمت آميز را بگيرند من سکوت مي کنم و حکم درباره چنان گنامي را به احکم الحاکمين واميگذارم که روش من هميشه سکوت و اجتناب از مجادله بوده است.
در خاتمه بايد بگويم من هيچ نوع کينه و غرضي با شخص ايشان به علت اشتباهات اسف انگيز ايشان پيدا نکرده و ندارم و ميل دارم که همه باور کنند که اين ادعا نيز صدق محض است. (صص 656-661)

-----------------

درباره دکتر مصدق

راجع به دکتر مصدق- او آدم يکدنده و لجبازي بود. من مخالف عقيده او نبودم و حالا هم نيستم. آن کارهائي که او کرد به نظر من عيبي نداشت. اما يک قدري افراط داشت. . .
گفتم دکتر مصدق درآن کار که کرد ناحق نبود. عيب کار مصدق اين بود که خيلي افراط مي کرد، به اصطلاح ايران هوچيگري مي کرد. جنجال برپا مي کرد. مردم را بر ضد انگليس به شدت تحريک مي کرد، به درجه اي که قطع روابط کرد. اين مردم. . . هم بدون يک تحريک افراطي به هيجان نمي آيند.
آخر مثل زدم گفتم شاه اسمعيل قدرت و قوّتي نداشت. . . دولت عثماني خيلي قوي و بزرگ بود. او مرتب برضد سنّي مي گفت. به درجه اي رسيد مثل اينکه سنّي آدم مي خورد. آخرش گفتند همه سنّي ها دم دارند. با وجودي که جنگ رفتند، در دشت چالدران شکست فاحش از دست ترک ها خوردند. به علت اينکه آنها توپ داشتند اينها نداشتند. ولي خوب دست بردار نبود. . . .
دکتر مصدق هم اينطور کرد. از اين جهت در پروپاگاند افراط افراط کرد. بواسطه آنکه غير از آن مردم جور ديگر تحريک نمي شدند. آن آخرش خوب نکرد پادشاه را از ميان بردارد. اغتشاش مي شد و دست کمونيست ها مي افتاد. اگر اين کارهاي آخر را نمي کرد شايد امروز هم بود. . . . (صص 366-367)

------------------

شاه و مصدّق

او ريشه اينها را کند. شاه هم ذليل بود و ديگر ذليل ترين مخلوق شده بود. هرچه او مي گفت در اطاعت محض او بود. اگر مصدق اينطوري اوضاع را نگاه ميداشت خيلي بهتر از آن بود که ريشه را بکند. تقصير خودش بود. مثلاً براي اينکه مجلس را تابع خودش کرده بود، مجلس سنا را هم (مي خواست همانطور باشد. وگرنه) ده سال هم مي ماند. بالاخره مجلس قوه اي است، چه مجلس حقيقي و چه غير حقيقي. اما آمد مجلس را ازميان برداشت. اول سنا را از ميان برداشت بعد مجلس را. اين کار به درد شاه خورد. وقتي هردو مجلس رفت قوه حاکمه برحسب قانون اساسي و برحسب طبيعي از آن پادشاه مي شود. يعني حکم حکم پادشاه مي شود. اين بود که آن حکم را فرستاد و معزولش کرد و زاهدي را مأمور کابينه کرد و اين غوغا برخاست که او حق ندارد ولي پيشرفت نداشت. اگر مجلس بود مردم را تحريک مي کرد و هرچه مي گفت برضد شاه مي کردند. او هرچه مي خواست مي کردند. اين جا را خبط کرد. در مخالفتش با شاه افراط کرد. شاه در بيست و سوم مرداد ماه نسبت به خودش احساس خطر کرد. از مازندران که بازنش بود رفت به بغداد و از آنجا به رم. مصدق مشغول بود ريشه اش را بکند. حالا شايد اکثر مردم نمي دانند که سبب عمده قوه مصدق و ماندنش از امريکا بود. آنها با وجود اينکه رفيق انگليسي ها بودند جلو آنها را گرفته بودند از اينکه مداخله نظامي جدي بکنند. امريکائي ها مانع بودند و الا قشون مي آوردند. پدرشان را درآوردند، يعني جلو انگليسي ها را بکلي گرفتند. قطع روابط شد. سفيرشان را بيرون کردند و حتي قشون آوردند نزديک بصره. اگر امريکا نبود وارد مي شدند. محل نفت را ضبط مي کردند. من يقين دارم که قشون پياده مي کردند. ولي امريکائي ها موافقت نکردند. انگليسي ها خيلي هم دلشان سوخت. (صص 367-368)

---------

ئاثر از درگذشت مصدّق

[ايرج افشار]: چون مصدق به رحمت ايزدي پيوست، تقي زاده به دکتر احمد متين دفتري (داماد دکتر مصدّق) نامه اي نوشت، من اصل نامه ارسالي را نديده ام، ولي ورق اوّل مسوّده آن به دستم افتاده است. اين مسوّده عبارت است از صورت تقريرنامه اي که بر روي کاغذ مجلس سنا نوشته شده و چنين است:
جناب آقاي دکتر متين دفتري،
دوست عزيزم، از واقعه مصيبت بار که واقع شد اين جانب به قدري متأثّر و اندوهگين هستم که بيانش قادر باشم. وفات مرحوم دکتر مصدّق پيش از اندازه به اين جانب مؤثّر گرديد و مي توانيد تشخيص بدهيد که احساسات من نسبت به آن رفيق و دوست قديم خودم چه اندازه بوده و هست که به حقيقت از بيان احساسات خود قاصر و عاجزم. آن مرحوم رفيق قديم و دوست ديرين من بود و البته مي دانيد که بيش از پنجاه سال روابط دوستانه و همکاري ما به اعلي درجه بوده و از زمن دوره اوّل مجلس شوراي ملّي دائماً با آن مرحوم نزديک و همدم بوده ايم و اين واقعه ضربه عظيمي برا مخلص . . . (دنباله آن در دست نيست) (صص 664-663).

--------------

حقوق بشر و رنجش اسدالله علم

علم از من رنجيد. خيلي تقلا کرد. داستان دارد. روز حقوق بشر بود که من نطق کردم[درمقام رئيس مجلس سنا]. . .گفتم امروزبايد اظهارخوشوقتي و تشکّر کرد که حقوق بشر برقرار شده. وقتي نطق را تمام مي کردم گفتم اما بايد بگويم که بعضي چيزها مي شنوم که باعث نگراني است، يعني شايد اين جا به حقوق بشرعمل نمي شود. من خيلي متغير بودم راجع به شکنجه وفلان (زمان[تيمور بختيار] بود). اشاره کردم و تند گفتم. گفتم بايد که مملکت مراقب باشد آبروي خود را نگاه دارد و حقوقبشررا رعايت بکند. اگرنکند و مخالف حقوق بشر باشد مخالف استقلال است. آن مملکت که حقوق بشر را رعايت نکند مستحق استقلال نيست. مرحوم علاء رئيس الوزراء بود. او در مجلس حاضر بود. اين جوانک فضول که حالا قدري پخته ترو کامل تر شده(علم) اجازه خواست که حرف بزند. گفت خير اين چيزها که گفتند صحيح نيست. به من جواب داد. وقتي حرفش تمام شد گفتم بلي، من هم نگفتم آن چيزها، شکنجه ها که مخالف حقوق بشر هست، وجود دارد- گفتم من باور نمي کنم که باشد. اگر باشد اينطور است. چونکه گاهي اين چيزها به گوش مي رسد. علم (چون) مي خواست وکيل دولت باشد و مي خواست دوباره حرف بزند، اجازه خواست. گفتم من اجازه نمي دهم حرف بزني. رئيس شما که دوست چهل ساله من است اينجاست. اگر مطلبي باشد ايشان مي گويند، به شما نمي رسد. چون اجازه ندادم نشست. مرحوم علاء پا شد گفت آنچه فلان کس گفت ازاوّل تا آخر غيراز يک کلمه درست است و آن اين است که دوستي ام چهل سال نيست، پنجاه است که دوست هستيم. علم يک قدري کينه گرفت.

-----------
در باره نحوه انتخابات و آزادي هاي سياسي (1340)

جناب آقاي علاء وزير محترم دربار:
با اشعار وصول مرقومه مورخه 10 آبان جاري مبني بر استفسار حقيقت اظهاراتي که يکي از اعضاي اداره اطلاعات به اينجانب اسناد داده بود به ضميمه سوادي از گزارش آن شخص در باب فعاليت چند روزه آقاي هاريسون ساليسبوري مخبر نيويورک تايمز در ايران اجمالاً معروض مي دارد که گزارش شخص مزبور را ملاحظه کردم و متأسفانه ديدم که اين گزارش شايد به واسطه نقص حافظه مشاراليه که صحبت را که به زبان انگليسي بود کاملاً ضبط نتوانسته بکند کاملاً مطابق واقع نيست و داراي اشتباهاتي بود که به بعضي از آنها ذيلاً اشاره مي کنم: اينکه نوشته است فلاني گفت که نسبت به روش دکتر اميني در باب انتخابات خوش بين نيست صحيح نيست. اينجانب مانند هميشه گفته ام تأخير اجراي انتخابات اگر براي ترتيب طرحي براي آزادي و صحت کامل انتخابات باشد شايد في حد ذاته (ولو آنکه شايد با منطوق قانون اساسي موافقت کامل نداشته باشد) قابل ملامت نيست. ولي اگر اين منظور به عمل نمي آيد يا تأخير براي تأمين آن نباشد (چنانکه عقيده غالب بين مردم حقاً يا به خطا چنين است) تأخير جايز نيست. درباب آزادي انتخابات آنچه آن شخص خبر داده تمامأ صحيح نيست. من هيچ وقت نگفته ام که اصولاً در ايران انتخابات به تمام معني آزاد هرگز به عمل نيامده، زيرا که اولين و دومين مجلس شوراي ملي و تاحدي انتخابات مجلس سوم و همچنين انتخابات دوره اول مجلس سنا کاملاً آزاد بوده و انتصابي نبود و با رأي ملت به عمل آمد. من نگفته ام که مردم هيچگاه آنطور که شايسته است از انتخابات استقبال نکرده اند و علت عمده آنست که نسبت به انتخابات خوش بين نيستند، در صورتي که مردم استقبال زيادي دارند و اگر انتخابات بر فرض محال روزي آزاد شود استقبال عمومي چندين بار مضاعف مي شود. ولي فعلاً به واسطه اينکه آزاد نيست و مدتي است که آزاد نبوده مردم خوش بين و اميدوار نيستند و نيز من نگفتهام که از رويه آقاي دکتر اميني خوش بين نيستم. راجع به جبهه ملي آنچه نوشته اند داراي اشتباه است. من بطور کلي در باب همه آنها نگفته ام که «صد درصد يک جبهه ملي با تمايلات شديد ناسيوناليستي هستند» و اصلاً همه و حتي اکثر آنها را شخصاً نمي شناسم. فقط گفتم که همه آنها تمايلات کمونيستي ندارند و بعضي ها را مي دانم که از آن جنبه دورند، ولي البته افراد مختلف و متفاوت دارند و ممکن است بعضي عناصر افراطي در ميان آنها وارد شده باشند. ولي گمان نمي کنم کمونيست باشند. البته صلاح نيست که اين تندروان کم تجربه و خارج از اعتدال و گاهي غيرعاقل را هم دستي دستي کمونيست بخوانيم و به دامن کمونيست ها بيندازيم. به نظر اينجانب مشکل نيست بسياري از آن جمع را جلب کرد و به راه موافقت و صلح آورد و هدايت کرد که البته اين روش نتيجه بهتري از شدت و خصومت با آنها تواند داشت. آنچه من آنجا و همه جا به کرات و صد مرتبه گفته ام و هنوز بطور قطع و جزم اين عقيده را دارم و در مواقع مختلف سه چهار بار حضوراً و مستقيماً به حضور همايوني عرض کرده ام اينست که خوب است که محض امتحان هم باشد ولو اقلاً يک بار بگذارند انتخابات انجمن بلدي آزاد آزاد و از جانب ملت به عمل آيد تا معلوم گردد که آيا عناصري کمونيست و افراطي (نه تندرو جاهل که احتراز پذير کامل نيست) به عده متنابه وارد مي شود يا نه؟ و اگر وارد شدند بدون هيچ سر و صدا و زحمتي وزارت کشور مي تواند آن انجمن را منحل و انتخابات را تجديد کند و اگر نتيجه آن ورود عناصر اشتراکي فساد انگيز نشد آن وقت بگذارند مجلسين به همان قرار (البته با شرط سواد در انتخاب کنندگان) انتخاب شوند. در اظهار ارادت خالصانه و اعتقاد به خوش نيتي اعليحضرت همايوني قصور نکرده و آنچه عقيده داشتم بيغرضانه گفتم. درخاتمه مي خواهم عرض کنم که به نظر اينجانب آقاي ساليسبوري بالنسبه شخص فهميده و پخته اي آمد و تصور مي کنم بهتر باشد اين گونه اشخالص را بگذارند آزادنه و به تنهائي بين مردم از هرطبقه رفته و کسب اطلاع کنند که يقين دارم نتيجه آن نسبت به مقام عالي شخص رئيس مملکت حسن عقيدت عامه باشد و ضمناً براي آمريکائي ها هم قابل اعتماد بوده و تصور نشود مذاکرات او با مردم تحت کنترل بوده و آزادانه نبوده است. (صص 626-628)

--------------
در باب نوروز و گاه شماري ايراني6

اينجانب چنان که غالب خوانندگان بايد مطلع باشند از چندي قبل مطالعاتي در باب کيفيت سال و ماه ايراني يعني ترتيب حساب زمان ايرانيان، که در کتب قديم به تغيير تاريخ ذکر مي شود و شايد بتوان آنرا «گاه شماري» ناميد، کرده بودم. اين موضوع سهل و ساده و روشن نبود و براي تحقيق چگونگي آن در ادوار قديم مراجعه به مآخذ زيادي لازم بود. اين مطالعه از بيست و شش سال قبل شروع شده و با فاصله هائي تا يکي دو سال قبل مداومت يافت. هرچه زمان گذشت غور و تعمق در موضوع زيادتر و دامنه تحقيقات وسيع تر و مطالب و نکات جديدي نيز برمن روشن مي شد و در عقيده من تا حدي تغيير و تعديلي پيدا مي شد. از وقتي که مقاله اي در مجله کاوه راجع به نوروز و اصل آن نوشتم تا موقعي که نتايج تحقيقات و کليه اطلاعات مربوط به آن موضوع را که بدست من آمده بود در مجلدي به اسم گاه شماري در ايران قديم به فارسي در سال 1316 هجري شمسي در طهران نشر نمودم و دائماً مايه آن اطلاعات فزوني مي گرفت.
در اثناي اشتغال به طبع آن کتاب که دو سه سال طول کشيد به تدريج اين مطالعات وسعت مي گرفت و در عقايد من تحولاتي پيش مي آمد تا عاقبت آخرين خلاصه نتيجه اجتهاد خود را در قسمت «تکمله» آن کتاب درج کردم.
رشته اين مطالعات با انتشار آن کتاب منقطع نگرديد و پس از چندي در سال 1938 مسيحي رساله اي به انگليسي به اسم Old Iranian Calondac در لندن نشر نمودم و درآن خلاصه منقّح و تکميل شده تحقيقات خود را تا آن زمان درج نمودم، ضمناً در اوان توقف در انگلستان (از آغاز 1936 تا اواسط 1947) هشت فقره مقالات علمي مجمل يا مبسوط به زبان آلماني و انگليسي راجع به تدقيق در مطالب تاريخي (Chronologic) مربوط به ايران قديم عهد ساساني و دوره اسلامي و گاهشماري سغدي و صابئين نشرکردم. پس از نشر آن دوکتاب فارسي وانگليسي باز هميشه از تکميل اطلاعات راجع به اين مسئله و تعقيب موضوع باز نايستادم و لذا جاي آن بود که اجمالي از آنچه پس از ساليان دراز بر من مکشوف گرديده باز به زبان فارسي به رشته تحرير در آيد. ورود سال 1327 شمسي که اوّلين نوروز مندرايران پس ازسال هاي دراز غيبت بود فرصتي مناسب براي اين کار بود. . .
نوروز اسم روز اول سال زردشتي و نخستين روز از فروردين ماه بوده است. ماه هاي ايراني که حالا ما در حساب سال و ماه خودمان استعمال مي کنيم اگرچه از سال 1304 هجري شمسي به اين طرف در ايران رايج شده قبل از آن تاريخ نيز در تقويم هاي ايراني ثبت مي شد. در آن نوع تقويم هاي نجومي چنان که هرکس ملاحطه نموده دو قسم حساب ايراني مندرج است: يکي به اسم جلالي و ديگري به اسم قديم مثلاً در ماه اوّل بهار در ستون شهور جلالي نوشته ميشد «فروردين ماه جلالي» و در ستون شهور قديمه «آذرماه قديم». اين دومي همان حساب سال و ماه قديم ايراني است که قبل از ملکشاه سلجوقي در ايران معمول و تنها سال شمسي رايج بوده و حساب زمان اکثريت ايرانيان در امور عرفي هم با آن بوده و بعد از ملکشاه نيز با وجود استعمال گاه شماري جلالي در امور رسمي و بعضي محافل خواصّ، باز در ميان عامّه همان سال و ماه قديم مداومت داشت و اينک هنوز کماکان دربين زردشتيان ايران و هند عيناًّ و همچنين نزد اهالي بعضي ولايات تيران مثل مازندران و نائين و غيره مستعمل و جاري است. . . .
دلايل و قراين قوي وجود دارد که اتخاذ گاه شماري اوستايي جديد يا سال و ماه زردشتي را در عهد هخامنشيان با سال ناقصه 365 روز (يعني 12 ماه 30 روزه و خمسه مسترقه اضافي) قريب به يقين ثابت مي کند لکن براي کيفيت گاه شماري هاي ديگر که قبل از آن در ايران يا بين اقوام مختلف ايراني معمول بوده فقط قراين حدسي در دست داريم و بس. معذلک مي توان نه تنها بطور احتمالي بلکه با ظن قوي گفت که قبل از برقراري قطعي و اجمالي گاه شماري اوستائي جديد (که بايد از مصر اقتباس شده باشد) سه نوع حساب زمان و سال و ماه ديگر نيز وجود داشته است که يکي از آنها ظاهراً گاه شماري رسمي ايران هخامنشي بوده که آثار آن در کتيبه هاي هخامنشيان (مخصوصاً در کتيبه داريوش اول در بيستون) باقي مانده است. اين سال و ماه ظاهراً عيناً مطابق سال و ماه بابلي بوده و حتماً از بابلي يا عيلامي (که ظاهراً فرقي با بابلي نداشته) اقتباس شده است. اسامي هشت ماه از آن در سال کتيبه بيستون آمده است ولي تا اين اواخر مواقع حقيقي همه آن ماه ها در سال شمسي (درواقع قمري - شمسي بابلي) به تحقيق معلوم نشده بود ولي پس از خوانده شدن الواح عيلامي تخت جمشيد که قبل از جنگ دنيائي اخير به امريکا برده شد موقع هريک از آن ماه ها و مطابقت آنها با نظير خود در سال بابلي روشن شد. . . .
اين سال و ماه که قمري- شمسي (يعني مطابق با سال و ماه بابلي قمري کبيسه دار) بوده در دوره هخامنشيان ظاهراً در دواير رسمي (شبيه به استعمال بروج حمل و ثور الخ در دوائر دولتي قبل از اتخاذ سال و ماه شماري جديد در سنه 1304 شمسي هجري) مستعمل بوده و بعيد نيست که حتي بعد از انتشار و استقرار گاه شماري اوستائي جديد در ميان عامه مردم باز تا اواخر آن سلسله مبناي حساب رسمي و دولتي بوده است.
نوع دوّم گاه شماري اوستايي قديم استکه در ميان قوم اصلي اوستا (اين اصطلاح را به ضرورت به آن قومي اطلاق مي کنيم که زردشت در بين آنها به اظهار امر و تبليغ برخاسته و گاتا را سرود) مستعمل بود. و سال در آن به شش قسمت غيرمتساوي تقسيم مي شد که در آخر هرقسمتي عيدي مذهبي مهم به اسم گاهنبار واقع بود. اين قسمت ها با فصول سال عبارت بود از فصلي 45 روزه و ديگري 60 روزه و يکي 30 روزه و دو فصل 75 روزه و يکفصل 80 روزه. . . .
نوع سوم را که شايد بتوان گاه شماري مجوس يا مغان ناميد محتملاً در صفحات مغربي و شمالي ايران يعني در مملکتي که بعدها به ماد (مدي) معروف شده بود و در ايران مرکزي معمول بوده است و شايد اثر گاه شماري ايرانيان اصلي و حتي آرياني هاي قديم بوده و ظاهراً با اعتدال ربيعي شروع مي شد و گمان مي رود در بسياري از کيفيت ها شباهتي به سال و دائي قديم هندي داشته است. اين سال و ماه قطعاً متعلق به قومي بوده که پرستنده مهر و ناهيد و خدايان ديگر مغهاي قديم بوده اند و ماه مقدّس آنها ماه مهر و اعظم اعيادشان مهرکان (ميتراکانا) بوده که به ظن قوي در اعتدال خريفي بوده است و حتي امکان دارد که اول سال آنها نيز ماه مهر بوده است. . . .
به ظن قوي در عهد داريوش و اخلاف نزديک او هم گاه شماري «مجوس» در ايران مرکزي و شمالي و غربي و نزد پرستندگان ميترا هنوز رايج بوده و هم گاه شماري اوستائي قديم در نزد ايرانياني که به دين زردشتي گرويده و اهورمزداي زردشت را مي پرستيدند معمول بوده است و گمان مي رود يکي از اين دو فرقه يعني دارندگان سال نوروز و مهرگان يا دارندگان سال شش کاهنباري در اواخر قرن ششم يا نيمه اول قرن پنجم قبل از مسيح ترتيب گاه شماري مصري را اقتباس نموده و با گاه شماري خود تطبيق و مورد استعمال قرار داده است و پس از مدتي که نزاع و مخالفت اين دو طايفه يعني پرستندگان اهورمزدا و پرستندگان ميترا و خدايان ديگر غير زردشتي عاقبت به صلح و اتفاق خاتمه يافته قوم «مجوس» اهورمزدا وامشاسپندان او را پذيرفته و به حق تقدم او نيز اعتراف نموده و تسليم شده اند و زردشتيان نيز که قوم «مجوس» را تا آن وقت پيرو ديوان مي دانستند در مقام صلح ميترا (و شايد تير و آذر) را از خدايان مجوس در کيش خود پذيرفته و او را خداي درجه دوم قرار دادند و در اين موقع بوده که گاه شماري اوستائي جديد (مأخوذ از مصر) را يکي از اين دو فرقه از ديگري پذيرفته و اين سال و ماه متفقّ عليه کل ايرانيان گرديده است و در اين وقت به عنوان مصالحه از طرفي اوّل سال را در فروردين ماه (يا ماهي که در مقام آن بوده ولي اين اسم را هنوز نداشته و شايد اول سال قوم مجوس بوده) قرار داده و شايد آن را ماه اهورمزدا دانسته اند و از طرف ديگر ماه هفتم را به مهر داده اند و همچنين روز اول هرماه را به اورمزد و روزهاي بعد از آن را به امشاسپندان و اتباع اورمزد تخصيص داده و روز شانزدهم را (يعني اولين روز نيمه دوم ماه را) به مهر و روزهاي بعد از آن را به اتباع او داده اند. . . .
بنا برحدس يافرضيه اينجانب که نظر به قرايني متراکم آن رامحتمل مي شمارم پس از انتشار تدريجي دين زردشتي در ايران (شايد ابتدا در شرق و جنوب ايران) گروندگان به آن مذهب که گاه شماري قديم اوستائي را در امور ديني استعمال مي کردند در اوايل يا اواسط سلطنت داريوش اوّل به احتمال قوي بين سال 517 و 501 قبل از مسيح بواسطه ارتباط زياد با مصر و مراوده کهنه مصر به ايران و علماي روحاني زردشتي به مصر گاه شماري مصري را اقتباس و اتخاذ نمودند. . . .
گاه شماري اوستائي جديد از موقعي که قبول عامه يافته مورد اتفاق ايرانيان شد مستمراً بطور سال ناقصه و سيّار در ايران جاري بوده و اگرچه پادشاهان هخامنشي و دربار آنها سال و ماه فرس قديم (مأخود از بابلي) را استعمال ميکردند و سلاطين سلوکي مقدوني (اخلاف اسکندر) در ايران و همچنين سلاطين اشکاني تا چندي در دواير رسمي و دولتي تاريخ سلوکي و سال و ماه مقدوني را معمول مي داشتند ظاهراً شکي نباشد در اينکه عامّه مردم ايران با همان سال و ماه اوستائي جديد يعني سال ناقصه زردشتي و با همان ماه ها که ما حالا اسامي آنها را استعمال مي کنيم حساب مي کردند و همان سال است که در دوره ساسانيان بناي گاه شماري رسمي و ملّي بوده و در دوره اسلامي نيز در جريان خود مداومت داشت ولي اثري از آن در اين عصر جز در حساب پارسيان «قديمي» مذهب هندوستان و زردشتيان ايران و صابئين عراق عرب و اهواز و پيرمردان مازندران نمانده است و شايد براثر انتشار طريقه «فصل» جديد در بين زردشتيان هند و ايران و متروک شدن سنن قديمه در ولايات ايران در نتيجه انتشار تمدن «طهراني» تا چند سال ديگر نشاني از آن گاه شماري (جز در نزد صابئين) نماند.
درخاتمه اشاره به سه نکته بي فايده نيست: يکي آنکه اسم ماه تير که شکل فارسي يا مدي تيشترياي اوستائي است دلالت بر آن دارد که شايد اين ماه از ماههاي مجوس بوده است. دوم آنکه حمله داريوش به گماتا و مغ ها و برانداختن آنها و همچنين پرستش او و خشايارشا و پسرش از اهورمزدا دليل زردشتي بودن آنها نبوده و شايد قبول دين زردشتي از طرف سلاطين هخامنشي همانا در موقع صلح زردشتيان و مجوس در حدود سنه 441 قبل از مسيح بعمل آمده است، والله اعلم. سوم آنکه نسبت تأسيس سال و ماه اوستايي جديد به خود زردشت درکتب متأخر اساس معتبري ندارد زيرا که زردشت به ظن قوي و بنا بر دلايل قويه که حالا در دست است در اوايل قرن ششم قبل از ميلاد مسيح مي زيسته (اعلان امر در سنه 600 و ايمان گشتاسب در سنه 588 قبل از مسيح) و در آن وقت هنوز مابين مصر و مشرق ايران ارتباطي وجود نداشته است.

------------------------------------------------------------------------
1. برگرفته از مقالات تقي زاده، زير نظر ايرج افشار، ج 1، تهران،1349
2. برگرفته از نامه هاي لندن، به کوشش ايرج افشار، تهران، فرزان، 1375
3. برگرفته از زندگي طوفاني؛ خاطرات سيدحسن تقي زاده، به کوشش ايرج افشار، تهران،علمي،1372
4. برگرفته از، سيدحسن تقي زاده، اخذ تمدّن خارجي (تساهل و تسامح، آزادي،
وطن، ملّت) به کوشش عزيزالله عليزاده، تهران، انتشارات فردوس، 1379
5. برگرفتهاز زندگي طوفاني؛ خاطرات سيد حسن تقي زاده، ، به کوشش ايرج افشار، تهران، 1372
6. برگرفته از: هوشنگ اتحاد، پژوهشگران معاصر ايران، فرهنگ معاصر، تهران، 1378